ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

بهمن رجبی آنگونه که هست،نه آنگونه که می بایست باشد 2

چیزی که عیان و مرسوم است،آن است که می بایست حتماً به رجبی توهین کرد،می بایست حتماً او را فردی دانست که نه استعداد نواختن دارد تا به جایی که این شایستگی را نداشته که با هیچ یک از بزرگان بنوازد(حال آنکه دست بر قضا نواخته است،اتفاقاً زمانی هم نواخته که در اینکه فحش می دهد و بر هیچ صراطی پای بند نیست هیچ شکی نبوده است)و نه آنکه برای تنبک و تنبک نوازان  ارزش و احترامی باقی گذاشته است.این مهم نیست که تا به امروز اصلا نواختن او را ندیده ام و اصلا نمی دانم گذشته او چیست و در پر از کشکمکش این زندگی حادثه وار،چه بر سرش آمده است،مهم آن است که می بایست حتماً بر او بتازم.چرا باید بر او بتازم؟زیرا همگان بر او می تازند،پس چون همگان بر او می تازند،او فردی است که هیچ ارزش و اعتباری ندارد.

در این نوشتار نمی خواهم از دیگران تقاضا کنم که بر رجبی نتازند،فقط می خواهم به آنانی که بی رحمانه بر او می تازند،نشان دهم زمانی که رجبی را مورد بدترین توهین ها قرار می دهند به چه چیز توهین می کنند.به بیان دیگر قصد دارم مانیفست فکری او را بیان کنم و این امکان را برای آنانی که قصد توهین دارند ایجاد کنم که دقیقاً بدانند چرا باید بر رجبی تاخت و دقیقاً رجبی چه می گوید؟زیرا چند سالی است که به انتقادات و توهین های دیگران که توجه می کنم،دریافتم که عمده افرادی که او را مورد تند ترین انقادها قرار می دهند،خود نمی دانند چرا و برای چه بر او می تازند.و فقط بر پیکره اخلاق و تعهد سنگ می زنند،زیرا اخلاق دچار زنای با محارم شده است و جرم او سنگسار است.در ضمن می گویم تمام افرادی که مو به مو آثار او را دنبال کرده اند،تمام نوشته ها و گفتار او را مو به مو مطالعه کرده اند مورد احترام هستند و هیچ ایرادی بر طرز تفکر آنان نیست.آنان حد اقل می دانند به چه و به که توهین می کنند.پس اگر قصد سنگسار کسی را داریم؛بهتر است در اول صف بایستیم و دانسته فردی را به قتل برسانیم!!!نه به سان آنانی که از پشت سنگ می زنند و نمی دانند به که و به چه سنگ پرت می کنند.

برای این منظور ابتدا مانیفست فکری رجبی را بیان می کنم،سپس در آینه سینما(که یکی از سرگرمی های رایج رجبی از جوانی بوده،و با توجه به اصرار او در جمع آوری مجموعه ای ار فیلم ها که بارها و بارها آنها را دیده سعی می کنم چهره رجبی را بازسازی نمایم).سپس قسمت هایی از رفتار های پشت پرده رجبی را با عده ای از افرادی که تند و تیز ترین انتقادها به را به آنان می کند  بازگو می کنم.

اصولا در علم برای پذیرفتن و یا سر باز زدن از یک چیز(گزاره،اکسیوم و یا تعریف)می بایست معنای آن را دانست و سپس نقد کرد.گاه در شناخت معنای یک چیز مشکلات اساسی بر ما آشکار می شود.یکی از معروف ترین این مشکلات برهان آنسلم  است که از جمله استدلال های آنتولوژیک در وجود خداوند می باشد،هر چند در منطق مدرن این برهان محل مشکل است و یک مسأله تقریبا باز است،اما رهیافت آغازین آن جالب است که از فردی که به خداوند اعتقاد ندارد خواسته می شود بگوید به چه چیز اعتقاد ندارد،به بیان دیگر خداوندی که نیست،چیست؟و زمانی که فرد آغاز می کند به تعریف چیزی که به آن اعتقاد ندارد،ناچار به جایی می رسد که مجبور می گردد آن چیز(یعنی خداوند)را بپذیرد.!!!

حال من نیز از چیزی شبیه به این رهیافت استفاده می کنم،البته با بیان این نکته که رجبی نه خداوندگار است،نه می تواند باشد،نه تنبک را تمام کرده،نه به انتها رسانده،نه فراسوی مکان و زمان است،و نه بی همتاست،از آن جهت که یک نوازنده می تواند بی همتا باشد،زیرا از نظر من هیچ کس بی همتا نیست.اگر خواهان ذاتی پویا برای هنر هستیم،می بایست از اسطوره سازی دوری نماییم.هر چند در جهات دیگری پس از عارف قزوینی و کلنل علینقی خان وزیری،بی همتا است.یعنی تا به امروز نظیر او دیده نشده و خود به این معنا نیست که در آینده نیز اوضاع به همین منوال خواهد بود.شاید افراد دیگری طمع کنند که زندگی خود را در مقابل دیگران به آتش کشند.آنگونه که آندره ای تارکوفسکی  در جایی نوشته:"...خداوند را  شکر می کنم به خاطر وجود افرادی که در مقابل دیدگان افراد بی تفاوت و به دوری از دغدغه ها،اینچنین فجیع خود را به آتش می کشند" 

برای شروع از دفترچه خصوصی خاطرات رجبی استفاده می کنم.دو جمله ای را که متمایز کرده،در واقع امر دو نقل قول است.او این دو جمله را کاملا های-لایت کرده است:

۱-"عذر نان،دلیل بر فاحشگی هنر نیست" از لوئیس بونوئل،کارگردان سورئالیست سینما

۲-"متفکری که نو آوری می نماید،می بایست مقام شهادت را نیز پذیرا باشد" از نیما یوشیج

اگر بخواهیم رجبی را بشناسیم و بدانیم چه می گوید می بایست به آثار او مراجعه نماییم.برای نوشته شدن این نوشتار تمام سخنرانی های عمومی رجبی مشتمل بر ۴۰ سخنرانی،نامه های سرگشاده و غیر سرگشاده،چند فیلم خصوصی از او،دو جلد کتاب تنبک و نگرشی به ریتم(که جلد دوم آن منتشر نشده و در دسترس همگان نیست و در حقیقت منیفست فکری رجبی است)مورد بررسی قرار گرفته است.اصولا تفکر رجبی در ۶ کلمه قابل بیان است.رجبی معتقد است هر هنرمندی در رهیافت تکامل خود می بایست از ۳ مرحله به ترتیب،عبور نماید.

۱-تکنیک زمان

۲-نوآوری

۳-اندیشه

رجبی در این تقسیم بندی معتقد است که هنر مند زمانی،به فردی قابل اطلاق است که از این ۳ مرحله به ترتیب عبور کرده باشد.به عنوان مثال اگر فردی از تمام این مراحل عبور نکرده باشد و یا درگیر یکی از آنها باشد،در این صورت هنرمند نیست،بلکه "دست اندر کار" هنر است.البته این تفکر و تقسیم بندی مخلوق ذهن رجبی نیست.این تقسیم بندی در جامعه شناسی هنر امروز،حد اقل در فرانسه حدود ۷۰ سال قدمت دارد.جنبش دادا،زمانی که ارائه شد  به سرعت شکست خورد،پس از آن سورئالیسم متولد شد که همان بونوئل به آن مکتب تعلق دارد،این اندیشه ها متولد شد و در سال های حکومت ژنرال دوگول و جنبش ۱۹۶۸ دانشجویی به اوج خود رسید.در آن زمان روشنفکران روز آن زمان که نه در بست در اختیار اندیشه های چپ بودند و نه در بست در اختیار سرمایه داری بودند اینگونه فکر می کردند.پس تا اینجای قضیه،رجبی در تعریفی که ار هنرمند ارائه می دهد وابسته به این طرز تفکر است.

یعنی این طرز تفکر،نیاز روز اروپای جنگ زده و از نظر اخلاقی از هم پاشیده بود.اروپایی که از یک طرف  اینبار آماده پذیرش دیکتاتوری های استالینیستی-فاشیستی بود،و از طرفی درگیر سرمایه داری وابسته بود،برای هنرمندان و روشنفکران خود چنین الگویی ترسیم کرده بود.الگویی که جامعه را در مورد دو حرکت رادیکال کمونیستی کور و سرمایه داری وابسته،بیمه می کرد.در همین زمان در ایران،این ملغمه جایگاهی نداشت.یعنی عمده(نه همه) افراد در محافل فرهنگی یا تماما چپ رادیکال بودند و یا سرمایه داری وابسته را در ذهن داشتند.از این حرف ها که بگذریم،رجبی نقطه حرکت را اینگونه آغاز کرد و توانست در عین آموختن تنبک و بعضا نو آوری هایی که به تفصیل دیگران در مورد آن نظر داده اند(رجوع کنید به سخنرانی آقای روشن روان در روز خداحافظی رجبی،در کانون موسیقی رودکی)،همزمان به مطالعه پرداخت و ما حصل آن دوکتاب جامعه شناسانه در مورد تنبک و اصولا موسیقی است و سعی نمود برای راهی که در پیش گرفته مبنایی تئوریک را نیز عرضه نماید.جلد اول این کتاب به بیان مشکلات جامعه شناختی موسیقی می پردازد،همان آفت هایی که باعث در جا زدن موسیقی می گردند.در جلد دوم کتاب،مبنایی را برای پرهیز از این آفت ها پیشنهاد می دهد.

رجبی برای هنرمند،یعنی فردی که از آن سه مرحله عبور کرده است،سه الگو ارائه و پیشنهاد می دهد.

۱-رسالت

۲-تعهد

۳-شرافت

یعنی هنرمند موجودی است که از یک طرف دارای تعهد و رسالتی است هم در بعد هنری،که نوع آوری ارضاء کننده آن است،و هم تعهد و رسالتی در حیطه مسائل اجتماعی.یعنی هنرمند نمی تواند نسبت به جامعه و مشکلات و مسائل آن بی طرف باشد و خود را تافته ای جدا بافته بداند.

رجبی بارها در دفترچه یادداشتش از خود پرسیده"چرا یک رفتگر می بایست غم نان داشته باشد،اما یک هنرمند لزوما اینگونه نیست؟چرا همیشه هنرمندان برجسته معرفی می شوند و از آنها تقدیر می شود،ولی هیچ گاه نامی از یک رفتگر نمونه و یک فاحشه(به عنوان یک قربانی اجتماعی)نیست؟مگر نه آن است که در آناتومی جامعه،اگر هنرمندان،قلب جامعه باشند و رفتگرها و فواحش روده بزرگ آن،این دو عضو به یک میزان برای انسان(جامعه) اهمیت دارند."

این جمله ندای فکری اساسی رجبی در تمامی زندگی بوده،تضادی بوده که در تمام عمر او را آزار می داده و بر پایه همین تضاد تندترین انتقاد ها را به جامعه هنری وارد کرده است.

و در نهایت رجبی معتقد است شرافت یگانه راه زیستن در این بحر مواج است،اگر به سلاح شرافت مجهز باشی همه چیز داری.همان شرافت باعث می شود در گرفتن هزینه تدریس از شاگرد،به وضع مالی او دقت کند.در زمان کنسرت با نسل جوان،هزینه حاصله را به نسبت مساوی تقسیم نماید و از استثمار و بهره کشی از جوانی که هنوز اسم و رسمی ندارد،پرهیز نماید.و...

در جایی به طنز در دفترچه خود نوشته"پول،شرافت نیست که بتوان به آسانی از آن گذشت"

آن چیز که بیان شد،مختصری بود از رجبی.فردی که پس از عارف قزوینی و وزیری رسما خود را درگیر حاشیه های اجتماعی هنر نیز نمود و سعی نمود وجدان بیدار و زنده جامعه باشد.

در جایی نوشته:"..من روده بزرگ نظام هنری هستم،من مرحله نهایی هضم هنر را انجام می دهم.اگر آنچه که توسط من نقاشی می شود کثیف و مشمئز کننده است،سیمای حقیقتی نا بجا و غیر هارمونیک است".سیمایی که پشت پرده آن بر پایه پول،روابط،دروغ و مدح و ستایش های ساختگی است. 

حال کافی است از خود پرسش نماییم آیا حرف رجبی درست است یا نه؟ممکن است من نیز این سیستم جامعه شناختی هنر و این تعاریف را از هنرمند دوست نداشته باشم،اما آیا لحظه ای نبوده که دوست داشته باشم همگان از نظر شأن یکسان،برابر و یک اندازه عزیز باشیم؟آیا هیچ گاه دوست نداشتم هنری پویا و انسان ساز را بیاموزم؟هنری که از هر گونه آلودگی و تبعیض و دروغ و آلودگی فکری و مادی  ... دیگر به دور است؟

ادامه دارد

بهرام شاکرین

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 20:57  توسط ابدیّت  |