تبليغاتX
ابدیت - forever young

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

Lets dance in style, lets dance for a while
Heaven can wait were only watching the skies
Hoping for the best but expecting the worst
Are you going to drop the bomb or not

Let us die young or let us live forever
We dont have the power but we never say never
Sitting in a sandpit, life is a short trip
The musics for the sad men

Can you imagine when this race is won
Turn our golden faces into the sun
Praising our leaders were getting in tune
The musics played by the madmen

Forever young, I want to be forever young
Do you really want to live forever, forever and ever

Some are like water, some are like the heat
Some are a melody and some are the beat
Sooner or later they all will be gone
Why dont they stay young

Its so hard to get old without a cause
I dont want to perish like a fading horse
Youth is like diamonds in the sun
And dimonds are forever

So many adventures couldnt happen today
So many songs we forgot to play
So many dreams are swinging out of the blue
We let them come true

سالها پیش، زمانی که روزگار خوبی نبود با زوجی آشنا شدم. زمانی که تقریبا هیچ امید و بهانه ای برای زندگی نبود. با این زوج به کوه و کمر می رفتیم و در ماشین این موسیقی را به کرات می شنیدم. چند سال بعد در آلبومی که منتخبی از ترانه های قدیمی(Old Songs) بود به صورتی کاملا تصادفی  این ترانه را باز یافتم. شاید بارهای اول گوش دادن این ترانه بسیار دشوار می نمود. یاد خاطره هایی را زنده می ساخت که سالها بود لایه ای از غبار روی آن را گرفته بود و گوش کردن دوباره به این موسیقی به مانند کنار رفتن تمامی آنها بود. به همانند بر باد رفتن چندین سال تلاش بود برای فراموش شدن آن خاطرات. اما گاهی در انسان جسارت و شاید یک بیماری شدت می گیرد که دوست دارد به گذشته بازگردد و به صورتی غمگین، دوباره در نوستالژی گذشته زندگی کند. این نوستالژی به همین جا ختم نمی شد. آدابی داشت، می بایست دوباره به خیلی مکان های فیزیکی بازگردی. پنج سال پیش یک روز عصر بر خود مسلط شدم و به خیلی جاها سر زدم. به خیلی مکانهای سابق، که شاید چندین سال بود پا بدان ها نگذاشته بودم رفتم. تو گویی، تمام مدت این من نبودم که در آن جاها قدم می زدم. تو گویی همانی بودم که آن سالها بودم. هر از چندگاهی به خود می آمدم و از بالاتر ها به آن زمان ها نگاه می کردم. چندین ساعت در تمامی تفکراتم غوطه می خوردم. اما به یک نکته توجه نکرده بودم. آن هم خود کلمه Forever Young بود. تنها چیزی که هیچ گاه بدان فکر نکرده بودم گذر زمان بود. اینکه سالها گذشته است و من دیگر یک پسربچه نیستم. یک پسر بچه که در گوشته ای می نشیند و رها و آزاد به عمر جاودان فکر می کند. انگار برای همه چیز خیلی زود است. اما امروز فکر می کنم چقدر دیر است. یعنی شاید همان زمان ها هم خیلی دیر بود، اما من نمی دانستم.

چندی پیش به گذشته فکر می کردم. کنجکاو شدم دوباره به این موسیقی بازگردم. اینبار سعی کردم شعر آن را از بر کنم. زمانی که درگیر شعر این موسیقی بودم بدنم به لرزه افتاد. نمی شود برای همیشه جوان بود و برای همیشه زندگی کرد. زمان مانند یک تیشه بر پیکره ما می کوبد. ما را پخته می کند. از ما شاید مجسمه ای بهتر از یک تکه سنگ بسازد، اما تردید ندارم که ما را فرسوده می کند. درونگرا می کند. خسته می کند. شاید نمونه ساده این مثال باشد که آن روزها حس محدودیتی به اسم گذر زمان را نداشتم، اما امروز حس می کنم تقریبا برای هر کاری بسیار دیر شده است. آنقدر دیر شده است، که زمانی که دست به یک کار جدید و یا یک رابطه جدید می زنی این محدودیت زمانی دیوانه و سرخورده ات می سازد. امروز در 30 سالگی حس می کنم برای اثبات گذر زمان یک حس نیرومند در من وجود دارد و آن احساس حسرت است. حس خسارت است. احساس واقعی عذاب وجدان است.

خیلی دوست دارم دوباره به گذشته بازگردم، اما آنی نباشم که بودم. من دارم با سرعت به سمت میانه سالی می روم و این مرا به شدت نگران و آشفته می کند. میانه سالی سنی است که تقریبا در آن هیچ غلیان احساساتی وجود ندارد. زندگی همانند یک خط راست می شود. خطی راستی که همواره از جانب جوان ها مورد طعنه و پوزخند واقع می شود. به محافظه کاری تعبیر می شود. چندی پیش دوستی جوان را نصیحت می کردم دست از پاره ای از کارهایش بردارد. اینگونه بهتر زندگی خواهد کرد. دوست 19 ساله ام دختری را که دوست داشت، برای معارفه آورده بود. نیم ساعت که صحبت کردم، نگاهی عاقل اندر سفیه به من کردند، انگار با یک آدم بسته و رشد نکرده که دچار جمود فکری است صحبت می کنند. برای همین مجبور شدم از گذشه خودم بگویم. از خیلی چیزها. انگار معجزه ای رخ داده بود. ناگهان این دو رام و مطیع شدند.

خداحافظی کردیم. عمیقا حس کردم دارد زمان می گذرد. خیلی دیر شده است. من دیگر نه جوان و کله خر هستم و نه یک فرد جا افتاده.

اکنون که این نوشته را می نویسم یاد جمله ای از  لودویگ ویتگنشتاین  در بستر مرگ در خانه پزشکش می افتم. او در حالی که از سرطان پروستات در حال احتضار بود رو به همسر پزشکش می کند و می گوید:

"به دیگران بگو چه زندگی دشوار و پیچیده ای داشته ام"

لینک دانلود این موسیقی   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:33  توسط ابدیّت  |