سالها پیش فکر می کردم،تمام نیاز من نیاز به داشته هایی کاملا درونی است،اینکه تماما درگیر چیزهایی باشی که خود خلقشان کرده ای،و فقط خود آنها را می بینی.چیزهایی شبیه به گونه ای مجسمه های فکری.در درونت.
اما امروزه حس می کنم،بیش از پیش نیاز به چیزهایی بیرونی دارم،چیزهایی که از بیرون مرا به زندگی کردن امیدوار سازند و بتوانم زندگی را بین نوسانی از درون و بیرون خودم،با دقت تنظیم کنم.
چندی است احساس می کنم،چقدر به عروسک نیاز دارم.به محبت و عاطفه،به خنده و گاه به اینکه حس کنم،می توانم از دنیای وحشتناکی که گاه از اینکه به دست خودم ساخته ام،مدتی رها شوم.
دنیای جدیت ها،خشکی ها،خشونت ها،هر چیز سر جای خود بودن ها،دنیای کتاب و بزرگان و غول های نامدار تاریخ اندیشه،دنیای هنرمندان تنها،دنیای انسان های با شرفی که همه ستاره اقبال و عمرشان یا توسط دیگران خاموش می شود و یا به مرض دق مبتلا می شوند،...
دوست دارم بتوانم گاه از این دنیا خارج شوم و گاه در بیرون از خودم سیر کنم.دنیایی ساده،بدون فکر و گاه طنز و شوخی.
