اسدالله میرزا به سعید:
"...جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست می شه،روح آدم تو دنیا..."
"... یه رفیقی داشتم که همیشه می گفت سال اول که زن گرفتم اینقدر خوب و شیرین بود که می خواستم بخورمش اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش..."
"...من با ظرافت با زنم حرف می زدم،عبدالقادر با زمختی و خشونت،من روزی یک بار حموم می رفتم عبدالقادر ماهی یه بار،من با نهار حتی پیازچه هم نمی خوردم عبدالقادر یک کیلو یک کیلو سیر و ترب سیاه می خورد،من شعر سعدی می خوندم اون آرق می زد،اونوقت تو چشم زنم من زمخت بودم عبدالقادر ظریف،من بی هوش بودم عبدالقادر با هوش..."
از دیالوگ های دائی جان ناپلئون
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:11  توسط ابدیّت
|