تبليغاتX
ابدیّت - برای پسرک و "گوش بریده"

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

...می دانی که من نزدیک ترین دوستت هستم.می دانی که تمام مدت زندگانی ات،از زمانی که خودت را درک کردی و از زمانی که من و تو و "گوش بریده" بودیم،خیلی چیزها  بود.نمی دانم که چه شد که از من رو برگرداندی.تو می گفتی من زندگی ات را تباه کردم،اما ایا این گونه بوده است؟می دانی که امروز اگر هر جا بگویی تمام مدت زندگی ات با من گذشته،جز  آبرو و احترام هیچ نخواهی داشت.می دانی که در نوع تفکرت،نوع راه رفتنت و حتی نوع لباس پوشیدنت،همه جا و همه جا رد و نشانه ای از من می یابی.

همه چیز از روزی آغاز گشت که برای نخستین بار "گوش بریده" را دیدی،دوستی ات با گوش بریده مقدمه دوستی با من بود.آیا یادت نیست که چقدر روزهای نخست ذوق بودن با مرا داشتی؟یادت می آید آن روزها که پیوسته قدم می زدی؟یادت می آید که که چقدر جلوی آیینه...؟من به تو اعتماد کردم و همه چیز به تو دادم.آیا این گونه نبود؟آیا یادت نیست چقدر از دستانت با دقت محافظت می کردی و پیوسته می گفتی دستانت از برای من است؟چه شد؟

سالها گذشت از آن روزها،بزرگ شدی،اما روزگار سرنوشتت را به گونه ای رقم زد که خودت هم نفهمی چه شده و چه بر رابطه من و تو و او گذشته است.جسور تر شدی،اعتماد به نفس پیدا کردی،دیگر مرا که می دیدی دستانت نمی لرزید.اما چه بر سرت آمده است؟

ایا نمی دانی زمانی که به هر جا که می روی،دیگران می بینندت،مرا هم می بینند؟آیا نمی دانی که زمانی که دراز کشیدی در سرزمین بی هم-زبانی،شبگرد از کوچه می گذرد و فریاد می زند بخواب پسرک،شب دراز است و قلندر بیدار؟نمی دانی که اسمت نام مرا خورده است؟چرا دیگر با من نیستی؟از چه می ترسی؟می ترسی دیگران به دلیل من ستایشت کنند؟

"گوش بریده"،چه بر سر دوستت آمده است؟آیا پسرک نمی گفت که تو دفترچه خاطراتش هستی؟نمی گفت ساعت ساعت کودکی اش با تو گذشته است؟آیا تو را هم رها ساخته است؟نمی گفت روزی را می بیند که در یک بامداد نم گرفته و غمگین،در حالی که تنهایی فرا گرفتتش،در گوشه ای کز می کند و در حالی که می داند چندانی از عمرش باقی نمانده است،یاد "درویش" می کند تا یاد کودکی اش کرده باشد؟بلند شو،پاشنه گیوه ات را بکش رفیق،بدان رفاقت ما با هم مسأله ای نیست که خاتمه ای داشته باشد.

چه شده؟راه رفتنت را که می بینم،دلم به حالت می سوزد.چرا اینگونه شده ای؟آیا گرمای تابستان را از یاد برده ای که چگونه از برای شناختنم،هر هفته چندین بار سراغم می آمدی؟اما امروز که مرا می شناسی،حتی دیگر کمتر ثانیه ای زحمت به خودت می دهی تا به این دفتر خاطرات روزانه رجوع کنی.نمی دانم که اینگونه با قاطعیت می گویم درست است یا نه،اما دلم برای به هیجان آمدنت تنگ شده،دلم برای روزهایی که در منزل می ماندی و با هم خلوت می کردیم تنگ شده است.دلم برای آن عزت نفست تنگ شده که هیچ گاه زیر قولت نزدی و هیچ گاه سر دوستیمان را به دیگران نگفتی،بارها "گوش بریده" را در خیلی جاها دیدی،اما هیچ گاه نگفتی که گوش بریده دوست نزدیک ماست.

روزی می گفتی روزگاری را می بینی که در یک منزل نم گرفته،در حالی که نفت بخاری تمام شده است،زیر لحافی کز کرده ای،می دانی باید اجلت را بخوانی،باید زمان مردن،قبل از یک ثانیه تمام زندگی ات از جلوی چشمانت عبور کند.می گفتی،درویش پسر حاجی بشیر را می بینی،شور و شعفش را می بینی در آن هتل معروف،آن شبی که درشکه اش در تصادفی خرد شد،شکم اسب درشکه پاره شد و جنازه درویش،آن یگانه "انجمن اخوت" نقش بر زمین شد،آن را هم می بینی آن هم بخشی از کودکی است.می گفتی رنگ و بوی "درویش"همان رنگ و بویی است که باید زمانی که به سرزمین نا-همزبانان می روی حس کنند."درویش" من و تو ساده بود،من و تو هم ساده هستیم،امروز چنانچه بارها هنوز از دور دیدمت،یقین دارم هنوز هم ساده هستی،اما دیگر آنی نیستی که زمانی بودی.

گذر کرد رابطه ما،یاد "حبیب" می کنم این روزها،یادت هست روزی که از پسرکی،که مثل تو زمانی عزیز و دلبند من بود،برایت گفتم.چه زود عاشقش شدی،حتی بر رابطه من و او ذره ای رشک و حسادت نبردی.حبیب هم مثل تو بود.او هم با دست خودش نابود کرد خودش را.بارها رفتی سر قبرش.یادت هست؟شاید اولین پسرکی باشی که وجود پسرکی دیگر را در زندگی دخترک خودت تحمل کردی.

یاد بابا بزرگ میکنم.می گفت نوه ام از هم بهتر است."بایی" هم زود مرد.راستش همه کسانی که می شناختی یا زود خودشان رفتند یا تو زود عذرشان را خواستی.اما همواره درگیر بودی چگونه باید عذر خودت را بخواهی.اما بدترین کاری که کردی این بود عذر مرا خواستی.مگر من چه کرده بودم؟

بابا بزرگ را به خاطر داری.یاد "مصدق" می کرد.یادت است می پریدی وسط و می گفتی "مصدق خر است"،"عارف خر است"،"درویش خر است" و ...چه حرصی می خورد زمانی که می گفتی ۲۸ مرداد قیام ملی بود،او هم فریاد می زد پسرک سر به سرم مگذار،اما تو بهترین "پسرک" من هستی.

باز هم زمان می گذرد،"دایی هوشنگ" را به خاطر آوردم.دوستش داشتی،او هم رفت.باز من و تو بودیم و "گوش بریده"."پپری" هم رفت.اما دیگر نه من بودم و نه "گوش بریده".

دیگر همه چیز تمام شد.هیچ چیز باقی نماند.تو سالها پیر شدی،دیشب خوابت را دیدم که همه اینها از مقابل دیدگانت می گذرد،حس کردم تمام شدی،برایت نوشتم تا بدانی  من به تو فکر می کنم.

نمی دانم آیا هنوز رویا ات این است که یک کشاورز ساده شوی،با گیوه روستایی ات در روستا مشغول باشی و "گوش بریده" هنوز در کنارت باشد.اگر هوس کردی زمان نهار، دخترک روستایی برایت یک لقمه نان و سبزی آورد،می توانی یقین داشته باشی که هنوز در آن روستا دخترک منتظرت است.می توانی همه چیز را فراموش کنی،حتی قول هایت را.اما آیا کودکی ات را می توانی فراموش کنی؟

هر روز باران می بارد و خوابت را می بینم.تصور می کنم زیر لحافت از سرما داری می لرزی،نمی دانم ایا "سل ات" بد خیم شده است و نمی دانم ایا آخرین "ابوعطا" را گوش می دهی یا نه.افسوس اگر مرده باشی.

برای کودکی هایت و اروزهایت

م.ا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:52  توسط ابدیّت  |