همه از بی نظمی،بی برنامگی،عدم بردباری،خود مرکز بینی،ظلم،بی عدالتی و نابرابری،بی انصافی،عدم وجود صداقت،نبودن ادب اجتماعی،سرد بودن روابط انسانی،عدم وجود انسانیت،دروغ،تملق ،مداحی،... دادشان به آسمان رفته و قصد فرار از این سرزمین را دارند.اما شاید اصلا متوجه این موضوع ساده نیستند که "کل در بعضی سیستم ها قابل تقلیل به جزء است".
گویی بهای "آئینه" در این سرزمین بسیار بالا رفته است و انسان ها کمتر این فرصت را می یابند که به خود نگاه کنند.
اخیرا چند فرد را دیدم که به شدت پیگیر رفتن و به قول خودشان رهایی از این "خراب شده" هستند،هنگامی که متوجه این تب و تاب می شوم و در می یابم رفتن برای آنها چیزی ورای،درس و مشق و یا کار است(زیرا با اندک نگاهی آشکار است که وضعیت درس و مشق و نوانایی علمی و آگاهی آنان چنگی به دل نمی زند.نه قدرت تولید دارند و نه ادعای آن و نه می توانند چیزی تولید کنند،جز همان چند کتاب و جزوه درسی زبان فارسی دانشگاهی تا کنون چیزی نخوانده اند یعنی اصلا حوصله این کارها را هم ندارند و جالب اینجاست که هر چه بیشتر از مرحله پرت هستند بیشتر احساس تباه شدگی در این مملکت را دارند،توگویی فقط شادروانان سعیدی سیرجانی و امیر حسین آریانپور و غلامحسین صدیقی خر بودند و ماندند.)از آنها علت را جویا می شوم.لب به شکوه می گشایند و براهین و صغری و کبری....شگفتا که هر چه بیشتر می شناسمشان بیشتر در می یابم که خود مشمول و مصداق بارز،ادله ای هستند که برای فرار از این "خراب شده" ذکر می کنند.
فکر می کنم انسان تا زمانی که خطوط قرمز اخلاقی(پرستیژ) نداشته باشد و به تبع آن "نه گفتن" را نیاموزد،چه در این "خراب شده" باشد و چه در هر "جهنم دره دیگری" همین است که هست.
گاهی تا به این مرز وسوسه می شوم که بگویم،نروید،اینجا برای شما بهترین نقطه دنیاست.در هیچ کجای دنیا اینگونه آدمها نمی توانند اینقدر راحت و بی دغدغه زندگی کنند.البته دغدغه که همیشه هست،جفت کردن رنگ شلوار با کفش،رنگ کت با رنگ ماشین،قد دختر با پسر،مدل عینک...
انسان برای خود می تواند نسخه بپیچد،نسخه ای که فراخور حالم باشد این است که تا زمانی که آدم نشوم و از چهره ام موج نزند،از اینجا نخواهم رفت.روزی از اینجا خواهم رفت که دچار بیماری دق شوم و عذاب وجدان زندگی کردن در این جامعه رو به انحطاط مرا از پای در آورد،فکر می کنم آن روزی است که بهترین زمان برای رفتن است،یا از ایران برای مداوا،یا از این جهان برای استراحت
هندوها نسخه خاصی از تناسخ را در اصول موضوعه خود دارند،آنها معتقدند هر چه بیشتر در این دنیا عذاب بکشی،زودتر چرخه کارمیک تو متوقف می شود و زودتر می توانی به نیروانا برسی.
فکر می کنم بهترین نقطه گیتی برای این منظور ایران است.در ایران همه و همه به آسانی آزارت می دهند.اصولا همه کارها،رفتارها،نظرها و حرف های دیگران آزار است.تا زمانی که انسان نکشد و نداند و نتواند از این زنجیره باطل خود را خلاص کند،رفتن و نرفتن برایش بی معنا است.
چیزی که همواره مرا مسحور و شیفته می کند اعتماد به نفس و عزت نفس فیزیکدانان شوروی و فیزیکدانان ژاپنی بعد از انفجار اتمی است.توموناگا و لاندائو نمونه بارز صدها انسانی هستند که رنج کشیدند اما خود باقی ماندند.آنها نشان دادند همواره راهی وجود دارد که در مقابل وسوسه پول انسان بر خود فائق آید و آن همانا لذت از زیبایی علم است.بودن در متن علم و حل شدن در آن.علم یک میراث جهانی و به قول آینشتاین یزرگترین پیک نیکی است که می توان همواره در آن در آرامش زیست.اگر این گفته در زندگی شخصی ام در عمل پیاده شود،و وارد جهان غیر شخضی شوم،آن روزی است که می توانم ادعا کنم یک دانشمند هستم.
در عین اینکه خیلی از افراد درخشان و متوسط به بالا باید بروند،باید بیاموزند و باید بهترین باشند تا روزی که "ملت" در ذهن تک تک ایرانیان معنای واقعی پیدا کرد،آنان بازوهای فرهنگی برای اتصال باشند.آنچه که در این نوشته آمد نظرم در باب افراد متوسط و متوسط به پائین بود که روز به روز متأسفانه تعدادشان در حال افزایش است.