تبليغاتX
ابدیّت - صداقت های از دست رفته

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

برای فردی که قدم در امور بیکرانی همانند علم و یا هنر می گذارد،شاید دو امر مهم وجود داشته باشد.این امور به صورت آشکار در متن علم و یا هنر وجود ندارند اما رد پای آنان در سطر سطر علم و یا هنر به چشم می آید.صداقت و دارای فکر باز بودن.

یک دانشمند و یک هنرمند راستین می بایست همیشه آماده تجربه کردن چیزهایی باشد که هرگز و هرگز جایی در دکترین فکری او نداشته اند.چنین فردی می بایست همیشه آماده باشد که کلیت فکری او همانند سقف یک منزل در حال تخریب بر سرش خراب شوند.باید بیاموزد بارها و بارها از صفر شروع کند و می بایست بداند مادامی که ایده ها همانند یک فرا-زبان از بیرون حیطه فکری اش به او دیکته می شوند،در مقابل احمقانه ترین و دون مایه ترین ایده ها،نباید هرگز و هرگز یک واکنش منفعلانه و یا قهرآمیز از خود بروز دهد.

چیزی که همواره مرا نگران و بیمناک می سازد دور شدنم از میزان صداقت راستینی است که اگر نگویم تنها ابزار علم،بلکه یکی از مهمترین ابزارهای علم است.متن علم بر پایه اکتساب است و اینگونه فکر می کنم که نبوغ هیچ جایگاهی در طی کردن مرحله کلاسیک علم(یعنی مرور اندیشه های رایج و تسلط در به کارگیری آنها)ندارد،بل فقط سرعت و شتاب  طی کردن کلاسیک ها را تعیین می کند.اما صداقت حتی برای دنبال کردن بخش اکتسابی علم،بسیار مهم است.یک فرد باید هموراه بداند چرا می آموزد؟چه هدفی را دنبال می کند؟و نهایتا مایل به پرداختچه میزان بها است؟ 

اما آن چیز که نگرانی مرا دو چندان می کند،افزایش علاقه و کاهش میزان صداقت در شخص خودم می باشد.شاید گاه که ماشین محاسبه ای به دست می گیرم و سعی می نمایم میزان به دست آورده ها و از دست داده ها را جمع جبری کنم،امروز حاصل این محاسبه مقداری منفی است.زمانی این مقدار فقط با یک علامت مثبت تعیین می شد.کافی بود در فصل پائیز در میان برگهایی روی زمین پیاده راه روم در حالی که می دانم ۷۲ مدل گره کراوات وجود دارد،در حالی که یک چتر در دست و بارانی بلند به تن دارم،به این فکر کنم که فردا می بایست گره کراواتم را به کدام مدل دیگر انتخاب کنم و چندمین جفت کفش مدل انگلیسی مردانه(کفش مورد علاقه ام)را خریداری کنم و می بایست فردا در کدام تاپ-تن سخنرانی کنم.تصور من از فیزیک نظری زمانی که سال ها پیش تصمیم گرفتم وارد علم شوم،این بود.اما زمانی که امروز با همین تیپ و شمایل در خیابان ولی عصر قدم می زنم،در حالی که مسأله وحدت نیروها،و این که چرا نیرویی پنجم و یا ششمی در کار نیست،اینکه آیا ذره هیگر اگر آشکار سازی نشود چه بلایی بر سر نظریه میدان های کوانتومی می آید،و اینکه چرا امروز در برکلی کالیفرنیا نیستم؟اینکه آیا هزینه ای که پرداختم،اقامت در دارالمجانین و آن اتفاقات جنگل لویزان،مرا از برکلی بدانجا بازگردانید و یا نه،وهزاران مسأله و عقده دیگر،مرا بدانجا می رساند که علاقه در من از پشتکار پیشی گرفته است.در واقع می توانم فرض کنم که یا خسته هستم و یا مقدار عظیمی صداقت در من گم شده است.از یک سو مطالعه کلاسیک ها دیگر در من ایجاد نشاط کودکی را نمی کند و از سوی دیگر از اینکه هیچ ایده و یا مسأله لاینحلی برایم وجود ندارد که مرا چنان سر ذوق آورد که بتوانم در اموراتم غرق شوم،رنج می برم.هر روز ماشین حساب را در دستم می گیرم و این ارقام را جمع جبری می کنم تا ببینم که اگر یک منحنی روزانه،هفتگی و ماهانه رسم کنم،آیا شیب منحنی در حال افزایش است یا نه؟بله.متأسفانه این شیب در حال افزایش است و تصور می کنم اکنون زمانی است که بیشترین مقدار بی صداقتی در من موج می زند.

کودک که بودم،آشنایی من باز می گشت به کتاب های عامه فهمی که می خواندم و از حفظ و بدون دانستن واقعیت قضایا، می دانستم که بزرگترین اشتباه آینشتاین استاتیک گرفتن جهان است،می دانستم که نمودارهای فاینمن اساس فیزیک عالم را رقم می زند،می دانستم که جهان را می توان با ۶۱ ذره دوباره ساخت.می دانستم که ریسمان ها راه بر برای نظریات ابر-وحدت بخش آماده می سازد.و هکذا.

اما امروز زمانی که دگر این مسائل را میتوانم مرور کنم افسوس می خورم که چرا زمانی در کودکی دیدم نسبت به فیزیک نظری،آنقدر اسطوره ای بوده است.سال ها پیش گاه فکر کردن در مورد مسائل فلسفی فیزیک به شدت آزارم می داد.جهش هایزنبرگ از یک سری مسائل فنومنولوژیک به یک سری مسائل آنتولوژیک،دیوانه ام می ساخت.بعد از مدتی به این امور عادت کردم.به قول فاینمن:آشغال ها بریز زیر قالی.

اما امروز به شدت می ترسم.آینده برایم بی معنا تر و پوچ تر شده است.هم رویا هایم در آنی در جلوی چشمم نقش بر زمین شده است و نه آن مقدار صداقت دیگر در من موج می زند.از طرف دیگر روز به روز ارقامی که ماشین حسابم به من نشان می دهند منفی تر است.از فقدان موضوعی که دوست داشته باشم با اشتیاق در موردش فکر کنم،رنج می برم و از فقدان آدمهایی تراز اول که بتوانم با آنها صحبت کنم.در عین اینکه فقدان امنیت اجتماعی به شدت آزارم می دهد.

می دانم که سال دیگر در این سرزمین نخواهم بود،می دانم که با نفرت از این سرزمین خواهم رفت و هیچگاه دیگر بدین جا،حتی برای دیدار دوستان باز نخواهم گشت.گاه حس می کنم نفرت،این تیغ دو لبه در من به شدت قوت گرفته است و از آنجایی که اینگونه تربیت نشده ام که بتوانم این نفرت را سر دیگران خالی کنم به جان خود افتاده ام.زندگی در این سرزمین برایم پوچ،بی معنا و از لحاظ اخلاقی دردناک است.زیستن در تباهی و انحطاط انسانی به شدت دردناک است،اما من قدرت تغییر ندارم،زیرا اگر داشتم کمترین کاری که می توانستم انجام دهم،اصلاح خودم بود.من تا به امروز هرگز کرامت هیچ انسانی را خدشه دار نکرده ام.کاری که جامعه روز به روز با من انجام می دهد.

از ین بابت است که فکر می کنم که یا صداقتم را به شدت از دست داده ام و یا به شدت دچار خدشه شده است.گاه ورق زدن کتاب و یا دنبال کردن ریاضیات آن،برایم از مرگ سخت تر است و اینجاست که گاه با نگرانی از خود می پرسم چه بر سرم آمده است؟چرا دیگر آن اشتیاق در تو موج نمی زند؟

انسان کوه نیاز است.زمانی که این نیاز ها سرکوب شوند،فکر می کنم در انسان ها صفات نکویی که دارند شروع به آسیب دیدن می کند.انسان همرنگ جامعه نمی شود،اما از درون فرو می ریزد و تمام محسنات را از دست می دهد.به راستی این ریشه از هم پاشیدن جوامع منحط از تمام نیکی هاست.اینگونه است که جوامع خطوط قرمز اخلاقی خود را از دست می دهد.زیرا افراد جامعه تک تک از درون سقوط می کنند.

"انسان به دنبال فساد نمی رود،بلکه انسان دکترین های خود را از دست می دهد و به گونه ای می توان فرض کرد فساد به سوی انسان دست دراز می کند،گویی ما از جبر تاریخ رنج نمی بریم،از جبر فسادی که به دنبالمان می دود دچار پوچی و از خود بیگانگی شده ایم"

دردناک است 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:36  توسط ابدیّت  |