زمانی که زلزله از دل یک دانشکده بیرون می آید و لبخند گستاخ وار مبدع زلزله،هم بویی از تحقیر دارد و هم بلاهت،زمانی که ریسمان ها پی در پی بر پشت نحیفت شلاق می زنند و زمانی که همه مشغول لیسیدن آلت تناسلی علم هستند تا ترشحات آن را سند افتخار خود بدانند...
من و تو مهدی تا به چه اندازه تنها هستیم،دوست دوران نکبت بار من.ما قربانیانی در جزیره جزامیان هستیم.همگان در دنبال ما هستند تا با بوسه آن عفریت را بر جان ما اندازند...زمانی که حتی ادرار کردن بر دیوار آن دانشکده نمی تواند چشمان بسته شده دیگران را باز کند،چه باید کرد مهدی؟
هیچ.قسمتی از شخصیتت را که ارث پدری آن قحبگان است بدانان واگذار نما،تا عقده هایشان ارضاء شود و با نیمه دیگرت که مالامال از درد و رنج است به زندگی ادامه بده.آن تکه که با شنیدن یک موسیقی دوران نکبت بار،یا از ترس شدید به لرزه می افتد و یا باید بارها و بارها در تب شبانه از بستر با فریاد می جهد و می بایست اینقدر قوی شده باشی که در میان خواب های آشفته ات تشخیص دهی آن دوران گذشته است تا با فریادت خواب را از همسرت نگیری.باید اینقدر هوشیار و قوی شده باشی که بدانی اکنون یک مقطع بالاتر هستی و همه اینها یا گذشته و یا یک شوخی تلخ بوده است.
آه مهدی،شاید باور نکنم چه گذشته و گاه شک کنم آیا گذشته یا نه؟باید تمرین کنم تا اکنون هم شب امتحان دستم به سمت ایندرال و لیبریوم نرود.
چقدر زود به هم پناه آوردیم.به مامان(یایی)گفتم:این مهدی است آقا است و فقط سیگاری است و تو هم به مامان گفتی:این بهرام و از تمام مفاسد موجود،اعتیاد به سیگار را دارد.تا بتوانیم راحت و راحت این دوران پر از نکبت را تحمل نماییم.
مهدی،ما ابراهیم بودیم.به راستی چند بار از میان آتش رد شدیم؟آه ابراهیم چقدر تو را خوب می فهمم.تو به راستی همان هستی که کیرکگارد می گوید.همان که همیشه اسیر رنج است و آتش.چقدر اخلاقی زیستن دشوار است.
چقدر سکوت توأمان با اضطراب کافه ها را دوست داشتم.چقدر دوست داشتم که گاه پشت فرمان در اتوبان از خنده به بدبختیمان،مجبور بودی به کنار بزنی تا به خیک گنده یک خدا نشناس بخندیم.تا به چه اندازه شیپورچی مکانیسین،با آن چشمان از حدقه در آمده مضحک می نمود زمانی که به زیبا رویی نگاه روا می داشت. چقدر جذاب است دیدن دکتر داندانپزشک!!! در کوه آن هم با چه کسانی.
چقدر زجر آور بود آموختن نسبیت خاص،و چه دلنشین با تو نشستن و ژست درس خواندن در آوردن.چقدر برنامه ریزیهایت که هیچ وقت بدان عمل نمی کردی با شور بود...
نمی دانم.تمام این دوران از مقابل چشمانم عبور می کند اما نمی دانم از کجایش بگویم دوست دوران نکبت بارم.اگر بگویم تو تنها برگ برنده من بودی در این کثافت،چیزی بیهوده نگفته ام.گاه یک خواب و یک رویا و یا یک بحث و تجدید خاطره مرا در درون آن منجلاب پرتاب می کند و گاه برای بیرون آمدن از آن می بایست دوباره تمامی آن مراحل را طی نمایم.
چقدر نام "شریف"،آن روسپی خانه و آن فرومایگانی که قصد در انداختن طرحی نو را دارند برایم تهوع آور و پوچ است.چقدر متأسفم که جوانی و اشتیاق زندگی را در آن روسپی خانه گم کردم.به راستی امروز ارزش آن چیزی که گم کردم و ندارم درک می کنم.
خدایا مرا به چه قیمتی پخته کردی؟
مهدی جقدر دردناک بزرگ شدیم.زمان زایش گریه کردیم اما اینجا چنان مبهوت بودیم که حتی امان گریه نداشتیم.
آری جناب دکتر،لیس بزن.بی شرفی و پستی را لیس بزن،که اگر یک فیزیکدان نامی نشدی یک پست فطرت حقیقی و یک پفیوز به تمام معنا باشی.لیس بزن تا عقده ارجاعات کم مقالات کمترت بر طرف شود.لیس بزن تا علم به ارگاسم رسد و تو سیراب شوی.لیس بزنید آقایان"قطب"،بگذارید سرمایی که ناشی از رخوت فکری تان است برطرف شود و منجمد نشوید.بگذارید باز هم بتوانید قدم در قطب که یک اتاق ۴*۴ است بگذارید.قطب شما دریوزگان هم به اندازه توان فکری تان است.آرزوهاتان هم به اندازه فکرتان است.بدانید دنیا برای بعضی انسان ها با یک شاخه گل هم زیبا می شود.
(برای برخی اساتید دانشکده فیزیک دانشگاه شریف)
