تبليغاتX
ابدیّت - چرا باید به زن احترام گذاشت؟

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

زمانی بسیار بچه بودم.از همان نوع تیپ آدم هایی بودم  که اکنون از آنان به شدت دوری می کنم.از آن تیپ هایی که هر حرفی را به فرض آنکه از جانب یک فرد موجهی که در یک زمینه صاحب نظر و شهرتی بوه است می شنوند،می بایست به جبر و مستحضر به جهل کامل قبول کنند.شوربختانه زمانی،من هم مانند هر بدبختی که برای آنکه بتواند جلب نظر دیگران را بکند سری در کتاب فرو  می کند و برای اثبات وجود خود شروع به ردیف کردن حرف ها و مزخرفاتی بی سر و ته می کند،این چنین کردم.راستش اکنون که سالیان سال از آن روزها گذشته و روزگار هر بازی که می خواست بر سر من آورد وقتی عمیق و صادقانه فکر می کنم فقط ریشه پاره ای افکار آن زمان را در عدم اعتماد به نفس،جهل مطلق و بی تجربگی می دیدم.

شاید متاسفانه پس از آنکه به فلسفه روی می آوری و پس از مرور تجربه گرایان و عقلگرایان و پس از عبور از کانت و نهایتا ایده آلیسم آلمانی،مجبور هستی در این تایم-لاین زمانی به منتقدین ایده آلیسم روی آوری،و آنجاست که نام های شوپنهاور و نیچه خود نمایی می کند.من در عمیق ترین لایه های وجودم برای نظریه رجعت ابدی نیچه بسیار احترام قائلم.و اگر بخواهم دین خود را به شوپنهاور بیان کنم،در کلام نمی گنجد.راستش درک تلقی ویتگنشتاین را نسبت به منشا جهان وهمچنین تلقی او از داوری در مقابل ابدیت را مرهون شوپنهاور هستم.اما خوب شوپنهاور و نیچه،که هر دو به دلیل شرایط زندگی قربانی مسائلی بودند،که در نگرش آنان نسبت به زن تاثیر گذارد.شاید هر شاگرد تازه کار و ابلهی سعی می نماید ادای استاد خود را در آورد،و البته از این ابلهان کم هم نیستند،من هم از این گونه  افراد بودم.گاه حرف هایی می زدم،هم به قصد جلب توجه و هم به قصد تخلیه عقده ها.

اکنون که به شدت جذب مفهوم نژادپرستی و مصادیق آن شده ام،نیک در یافتم در جوانی من هم نژادپرست بودم.عقاید من در ارتباط با زن از مصادیق نژادپرستی بود . شاید اگر فردی آن حرف ها را می شنید به آسانی می توانست بر علیه من اقامه دعوی نماید،و اگر هم می کرد از نظر من حق بود.

راستش را بخواهید من به دلیل خامی،شاید بتوان نام چشم و گوش بسته بودن را بر آن نهاد،همواره در روابط عاطفی و تعهداتی که بین زوجین وجود دارد یک قربانی بودم.زمان ها از آن روزها گذشته است.اکنون با توجه به سابقه تئوریک خود و با رجوع به عقده ها دو تصمیم در پیش پا دارم.یا می بایست واقع-بین باشم و یا می بایست دست به انتقام بگشایم؟

اما چرا باید انتقام بگیرم؟و از چه کسی انتقام بگیرم؟می بایست مصداق همان ضرب المثل معروف باشم که انسان گرگ انسان است؟تصور می کنم اگر در عمیق ترین لایه های وجودی خود و به دوری از کینه ها فکر کنیم،قبل ار دیدن سکس(نقش بیولوژیک)و جندر(نقش اجتماعی جنسیت)،یک انسان را می بینیم.اما من نمی توانم به روی یک انسان دست بلند کنم.چرا باید با تازیانه سراغ یک انسان دیگر روم؟آیا انسانی که تازیانه در دست دارد،همان ابر انسانی است که می بایست اول پس گریبان خود را بگیرد؟آیا به فرض آنکه زنان زیاد حرف می زنند و شاید نیمی از آن غیبت باشد و غیره،می بایست همانند شوپنهاور به سمت فک آن زن تیر اندازی نمایم؟تصور من از انسان موجودی بیچاره و نادان است سوار بر یک کشتی ترک خوره در وسط یک دریای طوفانی.راستش را بخواهید فکر کردن نسبت به سرنوشت جهان آنگونه که نظریه ریسمان آن را پیش بینی می کند،به شدت انسان را به ترس و وحشت می اندازد.آری،به قول پاسکال سکوت ما بین کیهان،ما را به شدت به ترس می اندازد و شاید یگانه راه مواجه با این ترس همان "نگریسته شدن از منظر ابدیت به اعمال باشد".می بایست ابدیت رگه هایی از ترس و بیچارگی را در وجودمان حس نماید و طبیعت از سر گناهانمان بگذرد.

مطالعه در خواص ریاضی کیهان،دید مرا به شدت در مورد منشا جهان تغییر داده است،و به همان میزان مرا نسبت به مسأله داوری نگران تر کرده است،نمی دانم .دیگر نمی توانم تصور کنم جایی را دارم که حتی در آن می توانم  در ارتباط با مسائل فکر کنم و خود را نسبت به ابدیت ایزوله نمایم.گاه فکر می کنم کلیه افکار ما در این سکوت کیهانی به شدت طنین ایجاد می نماید و همان میزان که هارمونی این سمفونی ابدی را مختل می نماییم،بیشتر و بیشتر خود را در مقابل ابدیت قرار می دهیم.

اکنون زمانی که در مورد انسان،با نوع تفکرش،مذهبش،نژادش و جنسیتش فکر می نمایم حس می کنم اگر ثانیه به این موجود بدبخت و سرگردان ظنین و بدگمان باشم،سکوت ابدیت با موجودات وحشتناکش انتظار مرا می کشد.

این مهم نیست به عنوان یک فیزیکدان نظری متعلق به کیهانشناسان تورمی باشی و یا متعلق به آن دسته که نوسان ریسمان های کیهانی را می بینی،مهم آن است که این سمفونی حتی یک نوت موسیقی ندارد،یک پارتیتور سکوت است،و نظرها و حماقت های انسان ها به شدت در آن می پیچد.و در آنی نظم این سکوت کیهانی را مختل می سازدو گویی در محضر ابدیت از تو صدایی نا موزون در می رود.

تنها یک چیز در این کیهان به انسان تاب زیستن را می آموزد،اگر انسان ثانیه ای از بالا به این کیهان از منظر تخیل نگاه نماید،که آن پذیرفتن سرنوشت مشترک و تاریکی مطلق است،که ریاضی-فیزیکدان ها به آن سینگولاریتی(تکینگی)می گویند.مجبور خواهیم بود برای تحمل یکدیگر بپذیریم که ما مشتی ابله،بدبخت و بیچاره و سوار بر یک کشتی پوسیده هستیم که در میان یک دریای طوفانی و تاریک که هر آن بیم آن می رود کشتی ما نابود شود.شاید تنها عاملی که که باعث می شود این کشتی مسیر نا معلوم خود را با سلامت طی نماید و لحظه ای اضطراب مسافران فروکش نماید،داوری های اخلاقی و بازگشت به خطوط قرمز باشد.انسان سالهاست که این سکوت و توازن را بر هم زده است و می بایست همانگونه که برای گرم شدن جو کره زمین(که در کیهان حتی یک نقطه نیست)فکر می کند و به دنبال پاک ساختن محیط از آلاینده هاست،تدبیری هم برای پاک ساختن اخلاقی و فکری جامعه بشری خود که به شدت این سکوت را مختل نموده است،بنماید.

و زن،مانند مرد،کوچک ترین و بی اهمیت ترین شیء درین کیهان است.بچه که بودم روزی به این گفته پیبلز،کیهان شناس پرینستونی،برخورد کردم:ما آشغال های ته سطل زباله هستیم،اما امروز با توجه به دوری فکری از آن پوچگرایی فلسفی که همواره از آن نفرت داشتم،این گفته پیبلز را دال بر پوچگرایی فلسفی نمی دانم و یا حدس نمی زنم احتمالا روزی که این حرف را زده احتمالا با یک دانشجوی سمج سرشاخ شده باشد.او از مواجه خود با ابدیت چنین چیزی را استنباط کرده بوده.

حال اگر در این جهان زن بدبخت،ضعیفه و بی ارزش باشد،مرد هم شامل همین صفات است.پس شاید بهتر باشد هر کدام موجودیت دیگری را با تمامی ویژگی های مثبت و منفی طبیعی به رسمیت بشناسد.و در تدبیری برای گذر از این علامت سوال بزرگ،یعنی جهان باشد.

شاید طبیعت فکری من چنین اقتضاء نماید در تنهایی باشم و دیگر میل و یا گرایشی برای بودن با زن که،حتی انسان هم نداشته باشم.اما احساس بر من این را هویدا می سازد که می بایست احترام گذاشت و کرامت او را به رسمیت شناخت.همانند کرامت تمام موجودات زنده.

در دنیای امروز هنوز هیچ کس علت خودکشی نهنگ ها را نمی داندوفقط زمانی که نهنگی خود را به ساحل می رساند و به گل می نشیند مردم در ساحل دست به دست می دهند تا تا او را دوباره به دریا بازگردانند و اگر هم قربانی شود ساعت ها گریه می کنند.راستش دیدن صحنه خودکشی نهنگ ها به شدت تاثر آور است.نهنگ در زمان مردن گریه می کند.و با چشمی پر از اشک از این جهان می رود.انسان ها هم همراه او گریه می کنند.این بدان معنی است انسان برای هر موجودی که زنده است و نفس می کشد،حتی برای گیاهان،ارزش و احترام قائل است.

اگر انسان هستیم بیاییم نقص خود را به عنوان یک مرد،که همانا نیاز افسارگسیخته جنسی است،بپذیریم و در نگاه به یک زن این میل را داور ارزش گذاری قرار ندهیم.و مانند یک انسان با شرف و سنگین زندگی کنیم. 

همواره از این دوگروه مردان نفرت داشتم

۱-مردانی که به قول مش قاسم در دایی جان ناپلئون،وردست های ناموسشان(بیضه های مبارکـ)اندازه مغزشان است.

۲-مردانی که مغزشان اندازه ور دست های ناموسشان(بیضه های مبارک)بوده است.

***تذکر:این نوشته در جهت تصدیق هیچ گروهی و در تقبیه هیچ گروهی نوشته نشده.نوشته ای است صرفا عاطفی و شخصی.استفاده از این نوشته در هر جایی به منظور تصدیق و یا تقبیه دیگران مجاز نیست.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:59  توسط ابدیّت  |