در این دیالوگ صحبت بین یک دختر و پسر است و یکی در میان تا پایان متن صحبت می کنند:
"...
-*پسر:خیلی دوست داشتم شما را ببینم
-دختر:منم خیلی تغریف شما را شندیم از ...
*-راستی من هنر می خونم،اما علایق خیلی زیادی دارم.مثلا به فیلم علاقه دارم،ادبیات،موسیقی،گاهی هم فلسفه،یعنی می تونم بگم یک جفتکی هم به پست مدرنیسم می زنم...
-خیلی جالبه،منم از این چیزا خیلی خوشم میاد،شما شعر هم دوست دارید؟
*-خیلی،البته مدتهاست که شعر می نویسم برای دل خودم.
-برام خیلی جالبه،ما خیلی شبیه به هم فکر می کنیم.میشه برام از شعرهاتون بخونید
*-آه ای زن،بدن عریانت مرا به کویی می برد؛خرابم می سازد.زمانی که بکارتت را با ناله فریاد میزنی؛
آه من چه سرگشته ام زمانی که از قله پستانهایت بالا می روم و زمانی که در دره ات جا خوش می کنم
ـوای چقدر زیبا بود شعرتون
*-راستش من در حال عصیان هستم و فقط در این قالب می توانم فرهیختگی که تاب تحملش رو ندارم رو فریاد زنم.
ـخیلی فوق العاده هستی.
*-تو به سینما علاقه داری؟
-بله؛راستش من عاشق سینما هستم.من سینمای مخاطب خاص دوست دارم.فرض کن فیلم هایی مثل آمریکن پای،خیلی من رو تحت تأثیر قرار می ده.
*-فوق العاده است.منم عاشق مخاطب خاصم.عاشق قاتلین بالفطره هستم،دورز،وای آنتونیونی،خیلی فرم اروتیک در فیلم هاش خوب رعایت شده.فیلم اروسش زیباست،آنتونیونی بدن زن رو خوب فریاد می زنه.و البته تینتو براس هم شاهکاره و همچنین فیلم کالیگولاش و همینطور سالو پازولینی،البته من فیلم باز درجه یک نیستم.فقط ۲۰۰۰ تا دی.وی.دی دارم
ـراستش من نمی شناسم،اما از کنار خیابون سعی می کنم تهیه کنم.می شه اسم فیلماش رو به من هم بگید؟
*-من دوست دارم چیزهایی رو ببینم که بقیه نمی بینند.در مورد موسیقی هم اینجوریه،فرض کن پینک فلوید،آزی اوزبورن،متالیکا،آناتما،دوم متال،البته از فرهاد و سیاوش قمیشی هم خوشم میاد.مودم که بده زیاد گوش می دم.
-وای شما چه آدم خاصی هستید.
*-آدم زمانی خاص هست که از تمام قید و بندها و حصار ها رها باشه،سعی کن تجربش کنی،باید آزاد باشی،فروید می گه اگه آزاد نباشی،عقده ادیپ تو رو از پا در می یاره،من از وقتی از همه چیز عبور کردم زندگی رو کشف کردم.این بزرگترین شانس یک مرده.البته باید همه اینجوری باشند.سعی کن روشنفکر باشی.
-خیلی قشنگ حرف می زنی.
-*برنامت چیه برای امروز؟
-من یواش یواش باید برم
*-من پدر و مادرم سفر هستند.دوست داری بیای اتاقم رو ببینی؟
-وای،آره،خیلی دوست دارم.
*-پس خیلی خوبه،بیا بریم منزلمون
-منزلتون؟
*مگه نمی خواستی اتاقم رو ببینی؟
-آره،اما متوجه منظورتون نمی شم؟
*-من قصد بدی ندارم،فقط دوست دارم اتاقم رو بهت نشون بدم.خواهش می کنم.من خیلی احتیاج دارم اتاقم رو به کسی نشون بدم.می تونم چند تا دی.وی.دی هم بهت بدم.البته من آدم راحتی هستم اهل تعارف نیستم.اما دوست دارم حتما بیای.
-راستش من باید فکر کنم
*-یواش یواش دارم عصبانی می شم.یعنی به من اطمینان نداری،این همه راجه به علایقم صحبت کردم تا بدونی من با بقیه فرق دارم.از سن تو این کارها بعیده،مگه اصلا چه کاره هستی؟
-باشه،فقط به این خاطر که تویی،تو خیلی با بقیه فرق داری،آدم با سوادی هستی...."
برای مجسمه ساز هنرمند و پزشک قلابی؛ع.د(مردی که خوب مجسمه می ساخت اما...)همراه با هجو
مردی که زیاد می دانست،اما در همین چارچوبه جهان سومی خود را مسخره کرده بود
مردی که هنوز کالیکاتورهایی را که از من کشیده بود با دقت حفظ می کنم
مردی که معتقد بود برای آنکه تصویر من فکاهی شود باید بالا تنه در قالب رسمی و تشریفاتی باشد و پائین تنه در هیأت شلوار پیژامه ای که پاچه هایش در جوراب ها جمع شده اند.
دردناک است