تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

هر چه به سی سالگی نزدیک تر می شوم،بیشتر به خود می نگرم.قصد دارم بدانم در این سه دهه،چه آموخته ام و چه چیزهای بکری بدست آورده ام.

امروز به این یقین رسیدم من نه آدم ها را درست می شناسم و نه معیار ها و میزان های درستی برای شناخت انسان ها و ارزش گذاری آنها دارم.شاید مهمترین رفتاری که باعث می شد افراد را از یگدیگر تمییز دهم،حرف های شیک و اخلاقگرایانه آنان بود،افرادی که از وضع موجود می نالند،توگویی اگر می نالند لابد می دانند چه چیز بد است و قطعا آنان دیگر مبادرت به آن بدی ها نمی کنند.اما افسوس این ها همه حرف است،انسان ها تنها از چیزهایی می نالند که در شرایط موجود خود اقدام به آن اعمال می کنند.

با فردی نزدیک بودم،یک چند سالی از اوضاع غیر اخلاقی اینجا،اینکه افراد برای هم پشت پا می گیرند،اینکه افراد با هم جوانمردانه رقابت نمی کنند و هاکذا می نالید.اما امروز که پایش به یک جای دیگر باز شده،حتی کسر شان خود می داند به اتاق مجاور خود برود و به فیزیکدانی که آنجاست بگوید:

"ما یک دوستی داریم،خوره است.پولش را هم خودش می دهد،با من هم رقابتی ندارد،اصلا رشته ما جدا است،قول هم می دهد توی کار من فضولی نکند.اصلا اهل فضولی هم نیست.فقط بدبختی اش این است که در گوشه ای از دنیا است که دستش از همه جا کوتاه است،اما اگر یک بار شما او را ببینید،شاید نظرتان تغییر کند...."

با خودم فکر می کنم،چه حرف ها.طرف از اخلاق می گفت،خوب بگوید به من چه.نصف افرادی که من دیده ام که گنده ترینشون بهمن رجبی بود صبح تا شب از اخلاقیات می گفتند،آخرش چه شد.مجبور شدی دمت را بگذاری روی کولت و بزنی به چاک.اهل نماز و روزه بود،چه حرف ها.کجای دین آمده واجب است به اتاق پهلویی خودت بری و حتی برای این شده که در اجاره منزل مسکونی،مخارجت به ۲ تقسیم شود،به فیزیکدانی که در اتاق پهلویی نشسته بگویی:

"رفیق بدبخت من حاضر است روزی ۱۶ ساعت در دانشگاه باشد،از صبح تا زمانی که کرکره ها را بالا می کشید.حاضر است روزی ۱۶ ساعت مشغول درس و مشق باشد برای شما،پولی هم نمی خواهد.فقط مایل است برای شما کار کند.بدبختی رفیق من این است که این شانس را ندارد از نزدیک و به صورت حضوری فرصت داشته باشد خودش را معرفی کند...."

با نا امیدی کامل که در اثر بیش از ۱۰۰ بار چک کردن میل-باکسم در روز ایجاد شده است پشت یاهو می نشینم.طرف چراغش روشن است،چراغ من خاموش است.با خود کلنجار می روم.پیغام می زنم.

بهرام:فلانی تو اتاقش است؟

-:آره،از صبح تا شب است

ب:گفتی اتاقش پهلوی اتاق  استاد توست؟

-:آره،خوب چکار کردی برای پدیرش؟باید قدر فرصت ها را شناخت

ب:من یک میل زده ام به طرف.خیلی دلم می خواد بتونم با اون کار کنم.

-:اون رو ول کن،قدر فرصت ها را بشناس.یه نامه بزن به روسیه.

ب:هوای روسیه به من نمی سازد.هوا منهای ۴۰ درجه می شه.قیمت مسکن و غذا از فنلاند گرانتر است.اگر تنها به آنجا روم ممکن است ناراحتی روحی من دوباره تشدید شود.همین الان منهای ۵ است.

-:اه،قدر فرصت ها را بدون دیگه

ب:ببین این استاد فکر می کنی هر روز میلش را چک می کنه؟

-:روسیه بهترین جاهاست.نذار از دست بره

ب:دلم می خواهد بگویم آیا وحشتی داری با من در یک دانشکده باشی،آنهم در شرایطی که هم گرایش نیستیم و من علی الاصول رقیب تو نیستم.آیا با این مشکلی داری که فقط به طرف بگی اگر می شود میلش را زودتر چک کند؟یادت است چه حرف هایی در مورد من،کلاس من و میزان علاقه من و اینکه چقدر خوب است با هم یکجا باشیم می زدی؟

اما پشیمان می شوم.تربیت من در حدی نیست که با این تیپ افراد همزبان شوم.از لیست افرادی که در یاهو من هستند،اسمش را خط می زنم.دلیل این کارهایش را می فهمم.شرایط من از او بهتر هست.اگر پای من به آنجا باز شود،دردسر ایجاد می شود.آرزو می کنم دیگر شرایطی ایجاد نشود که مجبور به دیدنش شوم.دوست ندارم فکر کند به او حسودی می کنم.راستش من به گنده تر از اون هم هیچ وقت حسادت نکردم.فقط همیشه از این نارحت می شدم که چرا هیچ چیز جای خودش نیست.

با نا امیدی کامل دوباره نامه خودم را به فیزیکدان مورد نظر ارسال می کنم.اصلا نمی دانم توی اون دانشکده چه خبره؟چرا این پسره اینجوری می کنه؟

یک تصمیم با خود می گیرم.پیش استادی که قرار است برایش توصیه نامه احتمالی بنویسد می روم.کلی ازش تعریف می کنم و خواهش می کنم اگر گذرش دز سفر مجددش به ایران به او افتاد برایش یک توصیه نامه خوب بنویسد.مشخصات همسرش را هم می دهم،می گویم او هم احتمالا  به توصیه نامه نیاز دارد.لطفا یک چیز خوب برایش بنویس.

از اتاق دکتر س،بیرون می آیم.خیالم راحت است.من در رقابت با دیگران تابع اصول اخلاقی خودم هستم.گدا صفت و بد بخت نیستم.در تمام مسیر به خود انواع فحش های ناموسی را می دهم تا دیگر فریب حرف های هیچ بنی بشری را نخورم.اصلا تا جایی که ممکن است کمتر با افرادی که زیاد حرف می زنند معاشرت کنم.

از امروز رشته اتصال من با افرادی که در این سرزمین زندگی می کنند این است که همه به یک زبان صحبت می کنم.ای کاش این رشته هم زودتر گسسته شود.

دنیای دردناکی شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:54  توسط ابدیّت  | 

چندی است بیشتر مایل هستم به جای اینکه پای حرف دیگران بنشینم که عقیده آنها در باب فلان مسأله چیست و یا چگونه فکر می کنند،آرمان و رویای آنها چیست و هاکذا،سی.وی (شرح کرده ها و اعمال)آنها را ببینم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:4  توسط ابدیّت  | 

چند روز است ذهنم به سمتی شناختی از خود جلب شده است.دومین چیزی که در ۳۰ سالگی بیش از پیش مرا تحت تأثیر قرار می دهد،نیاز به داشتن داشته هایی است که بیرون از تو باشند و به آن داشته ها وابسته باشی و علاقه داشته باشی.به بیان دیگر آن داشته ها در تو ایجاد انگیزه کنند.

سالها پیش فکر می کردم،تمام نیاز من نیاز به داشته هایی کاملا درونی است،اینکه تماما درگیر چیزهایی باشی که خود خلقشان کرده ای،و فقط خود آنها را می بینی.چیزهایی شبیه به گونه ای مجسمه های فکری.در درونت.

اما امروزه حس می کنم،بیش از پیش نیاز به چیزهایی بیرونی دارم،چیزهایی که از بیرون مرا به زندگی کردن امیدوار سازند و بتوانم زندگی را بین نوسانی از درون و بیرون خودم،با دقت تنظیم کنم.

چندی است احساس می کنم،چقدر به عروسک نیاز دارم.به محبت و عاطفه،به خنده و گاه به اینکه حس کنم،می توانم از دنیای وحشتناکی که گاه از اینکه به دست خودم ساخته ام،مدتی رها شوم.

دنیای جدیت ها،خشکی ها،خشونت ها،هر چیز سر جای خود بودن ها،دنیای کتاب و بزرگان و غول های نامدار تاریخ اندیشه،دنیای هنرمندان تنها،دنیای انسان های با شرفی که همه ستاره اقبال و عمرشان یا توسط دیگران خاموش می شود و یا به مرض دق مبتلا می شوند،...

دوست دارم بتوانم گاه از این دنیا خارج شوم و گاه در بیرون از خودم سیر کنم.دنیایی ساده،بدون فکر و گاه طنز و شوخی.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:21  توسط ابدیّت  | 

اولین چیزی که در حوالی سن ۳۰ سالگی مرا به شدت به خود معطوف کرده،پرهیز از بحث است.خواه این بحث در فضایی که ریشه های مشترک وجود دارد شکل گیرد،خواه این بحث چیزی نزدیک به حالت جدل داشته باشد.آن چیز که مرا به شدت درگیر می کند میزان خستگی شدیدی است که پس از یک صحبت و بحث برایم باقی می ماند.

۲۰ ساله که بودم دوست داشتم در حین قدم زدن حتما با یک نفر،صحبت و  بحث کنم،آن هم زمانی بود که اطلاعات محدودی در زمینه موضوع مورد بحث داشتم،اما امروزه دقیقا بر عکس شده است.

چند دوستی دارم که تقریبا عقاید مشترکی داریم.چندی پیش پس از چند ساعت مطالعه بدون وقفه،تصمیم گرفتم در مورد برداشتم از نظریه ریسمان و عقیده ای که درباره آن دارم با یک دوست که معمولا سر این تیپ بحث ها به اختلاف نمی رسیم و نهایتا با تأیید به انتهای بحث می رسیم یک گپ مختصری داشته باشم.نکته ای که مرا به شدت شیفته خود کرده و سر ذوق آورده بود تأثیر وجود ابعاد بالاتر فشرده و کوچک،در تصحیحات انرژی مربوط به ابعاد قابل درک بود.سر صحبت را با دوست نزدیکم باز کردم،اما بعد از گذشت ۱۰ دقیقه احساس کردم به شدت خسته هستم،آشفته و افسره شده ام و اگر ادامه دهم به احتمال قریب به یقین دیگر نمی توانم سر کتاب بنشینم.با حالت پریشانی از او جدا شدم و  سراغ کارم رفتم.

نظیر این اتفاق سر بحث هایی مانند پوزیتیویسم منطقی،معنای جهان هولوگرافیک،مبانی فلسفی مکانیک کوانتوم،ایده هایی از آفرینش جهان،داستان ملی شدن صنعت نفت،دلایل ابتذال فیلم "سنتوری"،بحث در مورد محسن نامجو،جایگاه و شیوه تفکر در مورد رابطه با جنس مخالف و میزان اهمیت آن با دوستانم(چه از میان بانوان و چه آقایان)برایم رخ داده بود.

نیازی که امروزه مرا به شدت به خود مشغول کرده است،نیاز به معاشرت غیر کلامی با دیگران است.به عبارت دیگر دوست دارم ساعت ها با فردی قدم بزنم،اما در حین قدم زدن مطلقا صحبتی نکنم.

تنها زمانی می توان با یک انسان راحت بود،که در کالبد یک تجربه مشترک با او باشی،در این صورت می توانی از شر ارتباطات دست و پا گیر کلامی راحت شوی.زیرا دیگر مقوله بحث و آشنایی نیست،مقوله تجدید خاطرات است.

دوستی چندی پیش سر تنهایی مرا می پرسید.امروز می دانم دلیلش عدم وجود افرادی است که در بدنه یک تجربه مشترک با من باشند.نهایتا ریشه تمام گفتمان ها،حتی در مورد شیوه به دست گرفتن قاشق و چنگال،گویی یک جنگ طلبی علمی است که یا باید ببری و یا ببازی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:35  توسط ابدیّت  |