سالها پیش فکر می کردم،تمام نیاز من نیاز به داشته هایی کاملا درونی است،اینکه تماما درگیر چیزهایی باشی که خود خلقشان کرده ای،و فقط خود آنها را می بینی.چیزهایی شبیه به گونه ای مجسمه های فکری.در درونت.
اما امروزه حس می کنم،بیش از پیش نیاز به چیزهایی بیرونی دارم،چیزهایی که از بیرون مرا به زندگی کردن امیدوار سازند و بتوانم زندگی را بین نوسانی از درون و بیرون خودم،با دقت تنظیم کنم.
چندی است احساس می کنم،چقدر به عروسک نیاز دارم.به محبت و عاطفه،به خنده و گاه به اینکه حس کنم،می توانم از دنیای وحشتناکی که گاه از اینکه به دست خودم ساخته ام،مدتی رها شوم.
دنیای جدیت ها،خشکی ها،خشونت ها،هر چیز سر جای خود بودن ها،دنیای کتاب و بزرگان و غول های نامدار تاریخ اندیشه،دنیای هنرمندان تنها،دنیای انسان های با شرفی که همه ستاره اقبال و عمرشان یا توسط دیگران خاموش می شود و یا به مرض دق مبتلا می شوند،...
دوست دارم بتوانم گاه از این دنیا خارج شوم و گاه در بیرون از خودم سیر کنم.دنیایی ساده،بدون فکر و گاه طنز و شوخی.
۲۰ ساله که بودم دوست داشتم در حین قدم زدن حتما با یک نفر،صحبت و بحث کنم،آن هم زمانی بود که اطلاعات محدودی در زمینه موضوع مورد بحث داشتم،اما امروزه دقیقا بر عکس شده است.
چند دوستی دارم که تقریبا عقاید مشترکی داریم.چندی پیش پس از چند ساعت مطالعه بدون وقفه،تصمیم گرفتم در مورد برداشتم از نظریه ریسمان و عقیده ای که درباره آن دارم با یک دوست که معمولا سر این تیپ بحث ها به اختلاف نمی رسیم و نهایتا با تأیید به انتهای بحث می رسیم یک گپ مختصری داشته باشم.نکته ای که مرا به شدت شیفته خود کرده و سر ذوق آورده بود تأثیر وجود ابعاد بالاتر فشرده و کوچک،در تصحیحات انرژی مربوط به ابعاد قابل درک بود.سر صحبت را با دوست نزدیکم باز کردم،اما بعد از گذشت ۱۰ دقیقه احساس کردم به شدت خسته هستم،آشفته و افسره شده ام و اگر ادامه دهم به احتمال قریب به یقین دیگر نمی توانم سر کتاب بنشینم.با حالت پریشانی از او جدا شدم و سراغ کارم رفتم.
نظیر این اتفاق سر بحث هایی مانند پوزیتیویسم منطقی،معنای جهان هولوگرافیک،مبانی فلسفی مکانیک کوانتوم،ایده هایی از آفرینش جهان،داستان ملی شدن صنعت نفت،دلایل ابتذال فیلم "سنتوری"،بحث در مورد محسن نامجو،جایگاه و شیوه تفکر در مورد رابطه با جنس مخالف و میزان اهمیت آن با دوستانم(چه از میان بانوان و چه آقایان)برایم رخ داده بود.
نیازی که امروزه مرا به شدت به خود مشغول کرده است،نیاز به معاشرت غیر کلامی با دیگران است.به عبارت دیگر دوست دارم ساعت ها با فردی قدم بزنم،اما در حین قدم زدن مطلقا صحبتی نکنم.
تنها زمانی می توان با یک انسان راحت بود،که در کالبد یک تجربه مشترک با او باشی،در این صورت می توانی از شر ارتباطات دست و پا گیر کلامی راحت شوی.زیرا دیگر مقوله بحث و آشنایی نیست،مقوله تجدید خاطرات است.
دوستی چندی پیش سر تنهایی مرا می پرسید.امروز می دانم دلیلش عدم وجود افرادی است که در بدنه یک تجربه مشترک با من باشند.نهایتا ریشه تمام گفتمان ها،حتی در مورد شیوه به دست گرفتن قاشق و چنگال،گویی یک جنگ طلبی علمی است که یا باید ببری و یا ببازی.
