X
تبلیغات
ابدیت - تفکرات فلسفی و هنری

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

انتشار یک انتقاد (درد _ دل بهمن رجبی)

بنده به دلیل اعتقادی که به آ.ز.ا.د.ی ب.ی.ا.ن دارم انتقاد یکی از برجستگان را در باب خودم در این وبلاگ منتشر می کنم. به دلیل اینکه دست ایشان از اینترنت کوتاه است و سن و سالی بالای ۷۵ سال دارند سعی می کنم در لجن مال شدن خودم توسط ایشان به ایشان کمک کنم. در باب این مطلب توضیحی نمی دهم. جز اشاره به لینک هایی که پاک نشده اند.

انتقاد بهمن رجبی از بهرام شاکرین فردی فرومایه و بدور از شرف و یک آلت دست و فردی که ۴ صفحه از کتاب ایشان را بیشتر نزده است.

لینک هایی در تعریف از ایشان (در باب این مطالب اشاره می کنم که دیگر بدین نوشته ها اعتقاد ندارم اماآنها را از این وبلاگ پاک نکردم. فرد باید بداند زمانی تند رفته و احساسی و بر پایه شناخت اشتباه عمل کرده است، هر چند هنوز به پدیده ای مانند هنر متعهد اعتقاد دارم و افرادی از دست عارف قزوینی، قمرالملوک وزیری و کلنل علینقی وزیری را از برجستگان موسیقی این سرزمین و از نمونه های برجسته اخلاق و تعهد در هنر می دانم. در غرب هم از نظر من فردی مانند کستا-گاوراس یکی از غول های تعهد اجتماعی است) (به ترتیب زمانی از ۳ به ۱ بخوانید)

1

2

3

مطالب من در نقد اخلاقیات ایشان نه در باب صلاحیت های هنری ایشان (به ترتیب زمانی از ۴ به ۱ بخوانید)

1

2

3

4

آقای رجبی خداحافظ برای همیشه. دیدار به قیامت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 2:29  توسط ابدیّت  | 

نهضت ترویج اخلاق در آیینه سینمای وسترن

سینمای وسترن علی رغم فرم نیمه کلیشه ای خود،حاوی پیغامی عمیق است.این پیام همان جهانشمولی اخلاق می باشد.در عرف معمولا اخلاق و اخلاقی عمل کردن پدیده ای است که انتظار آن از خواص می رود.اما عوام می بایست در چارچوبه باید ها و نبایدهای طبقه خود حرکت کنند.فردی که متعلق به طبقه ای فقیر است و بدور از فرهنگ و اصالت ها معرفی می شود،لازم نیست صرفا اخلاقی حرکت کند،میتواند هنجارهای جامعه را در چشم به هم زدنی تخریب کند،و در پایان به عنوان یک قربانی اجتماعی تلقی شود.هیات منصفه با یک قیاس به نفس،فرض کنند هر فردی با آن سطح تربیت و آن بیشینه ای که حاوی عمیق ترین عقده ها می باشد،همان می کرد که اتفاق افتاده است.گویی اخلاق در بطن خود حاوی خصلتی بورژوایی است.

لذا بگوییم این تقصیر همان سیستم نا کارآمد سرمایه داری است که فرد بذهکار بدین گونه پرورش یافته است.از نظر نویسنده این سطور این تلقی غیر جهانشمول و صرفا موضعی از اخلاق بسیار خطرناک می باشد.

سینمای وسترن(در مقابل ژانر سیاه سینمای فرانسه)بهترین مثال نقض برای بحث فوق است.نگاهی به کلاسیک های سیمای وسترن(حتی وسترن های اسپاگتی)به خوبی صدق این مدعّی را نشان می دهد.به جامعه آماری زیر که هر کدام از شاهکار های وسترن می باشند نگاه کنید:

-آخرین قطار گان هیل

-جدال در او.ک کورال

-ریو براو

-ریو لوبو

-ریو گرانده

-مردی که ریبرتی والانس را کشت

-هفت دلاور

-کت بالو

-دلیجان

-جویندگان

-این گروه خشن

-سه پدر خوانده

-خوب،بد،زشت

-برای یک مشت دلار

-به خاطر چند دلار بیشتر

-نام من هیج کس است

-چوپان

-ورا کروز

-مرد قانون

-تیرانداز

-آخرین هفت تیر کش چپ دست

-...

در این جامعه آماری تلقی از انسان یک تلقی صرفا ایده آلیستی نیست،موجودی که فقط در کامل ترین و آرمانی ترین تعریف خود،می تواند نقشی موثر در بهبود شرائط ایفا کند.دیگران در بازی بهتر بودن و تلاش برای ساختن جامعه محلی از اعراب ندارند،زیرا یا به دور  از همان اصالتهای کلیشه ای هستند و یا گذشته آنان مانند زنجیری به گردن آنان است و یا همانند یک داغ بر پیشانی آنهاست.اما شاید بهتر آن باشد که به جای تقسیم بندی انسان ها به شهروندان درجه یک و دو،از انسان ها بخواهیم آنگونه که هستند باشند و آنگونه که خود می توانند خوبی را درک کنند و بر اساس درک خود اقدام کنند.گاه باید بپذیریم انسان موجودی است که جامع تمامی تناقضات است.اما این موجود گاه تا به حد جنون متناقض می تواند خود خالق زیبایی اخلاقی باشد.سینمای وسترن خود نمودی تمام از این مقوله می باشد.شخصیت هایی کاملا عامی و به دور از هر گونه فرهیختگی،گاه دنیایی از معرفت و زیبایی های انسانی هستند.آنها نیز تنها هستند.اما به نظر می رسد این تنهایی درعمیق ترین لایه های خود،اشتراکی تام با تنهایی های انسانی دارد.از این رو فکر می کنم تلقی اسطوره ای از انسان گاه به غایت خطرناک است و خود می تواند عامل ترویج پوچی باشد.یک پوچی عمیق که می تواند تمامی مرزهای بی اخلاقی را در نوردد و کیان بشریّت را در آستانه نابودی کامل قرار دهد.و تصور می کنم در عالم ادبیات بزرگانی مانند داستایوسکی،تولستوی و دیکنز به همین قربانی ها فرصت بهتر شدن را می دهند.آنان جهنمی به غایت تأثیر گذار در همین دنیا آماده می کنند و به پالایش انسان می پردازند و به انسان این امکان را می دهند که با خود و با گذشته خود رقابت کند.

اخلاق از نظر حقیر در زمره زیبایی است،خلق یک زیبایی جهانشمول اخلاقی نیازی به طی هیچ دوره هنری ندارد،گاه با بی سوادی کامل و بی تکلفی از آن بیشتر،آوانگارد ترین هنرمند اخلاقی بود.

و حس می کنم پذیرفتن انسان آنگونه که هست بسیار با ارزش تر از تعریف انسان به موجودی که باید باشد،می باشد.و البته این همان معجزه هنر می باشد که یک رسانه را برای بیان این اندیشه می سازد.در این رسانه،از آنجایی که هیچ کس سود و زیان واقعی نمی بیند،همگان در عین بی طرفی کامل و به دور از قضاوت ها،می تواننددر یک حس مشترک انسانی،انسان را تصور کنند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 13:39  توسط ابدیّت  | 

سولاریس

1:

برتون[خطاب به کریس]:...ببخشید،امّا من به هر قیمتی طرفدار پروپا قرص دانش بشری نیستم،دانش تنها زمانی می تواند واقعی باشد که اخلاقی باشد.

2:

کریس:..وقتی که خوابم نه بیمی دارم،نه امیدی،نه زحمتی،نه موهبتی،از برکت کسی که خواب را اختراع کرد...خواب سنگین تنها یک اشکال دارد،خیلی شبیه مرگ است.

3:

اسناد[خطاب به کریس]:...چیزی که انسان نیاز دارد انسان است.

4:

کریس:...انسان را طبیعت بدان دلیل به وجود آورده که بتواند آن را بشناسد.

5:

سارتوریوس[خطاب به کریس]:...انسان،در حرکت بی پایان به سوی حقیقت،محکوم به اکتساب دانش است.

6:

کریس[خطاب به اسنات]:..آن چیست که ما به خاطرش عذاب می کشیم؟

اسنات:حس شگفتی نسبت به طبیعت را از دست داده ایم،این حس برای قدما دست یافتنی تر بود،آنها هیچ وقت نمی پرسیدند چرا؟به چه دلیل؟

7:

کریس:پرسیدن یعنی داشتن اشتیاق به دانستن،ما برای حفظ واقعیّت ساده انسانی نیاز به رازها داریم.رازهای خوشبختی،مرگ،عشق

آندره ای تارکوفسکی در سولاریس

باز اظهار نظری پخته و واقعگرایانه،بدور از تعصّب.به راستی چند نفر از منظری زیبایی شناسانه به دنیا نگاه می کنند؟و چند نفر زیر ساختها را می بینند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 21:46  توسط ابدیّت  | 

ایثار

1:

-الکساندر خطاب به پسر:چیزی بنام مرگ وجود ندارد.تنها ترس از مرگ وجود دارد.ترسی بسیار نفرت انگیز که خیلی وقتها آدم ها را وادار می کند به کارهایی دست بزنند که نباید...فکر کن اگر ما دیگر از مرگ نترسیم،یا به عبارت دقیق تر،از هراس از مرگ نترسیم،همه چیز چگونه تغییر می کند.هر چند نویسنده ها و فلاسفه معتقد هستند که این ترس لازم است،درست مثل یک وسیله تدافعی،چیزی شبیه درد که ما را از خطر آگاه می کند....امّا نه بچّه ها و نه بیماران روانی هیچ یک از مرگ نمی ترسند....

2:

الکساندر خطاب به پسر:مردم بدوی خیلی از ما روحانی ترند.ما در چشم به هم زدنی هر دستاورد علمی را به گمراهی می کشیم.از همان هنگام که آسایش مورد توجّه قرار گرفت یک بار نابغه ای گفت که گناه،هر آن چیزی است که ضروری نیست.ما اینک به گونه ای نا موزونی هولناک رسیده ایم.میان پیشرفت مادّی و معنوی ما جدایی افتاده است.فرهنگ ما-یا بهتر بگویم تمدّن ما-یک سره اشتباه است.به شدّت زمین خورده.

3:

الکساندر کتاب نقّاشی را ورق می زند:چه اشرافبت غریبی،چه معنویّتی،چه شعوری،و همراه با آن چه سادگی کودکانه ای!عمق و سادگی کنار هم.باور کردنی نیست.به نیایش ماند....همه اینها امروزه گم شده...ما استعداد نیایش کردن را از دست داده ایم.

4:

الکساندر:...فلسفه خواندم،تاریخ ادیان،زیبایی شناسی،امّا پس از همه اینها تازه فهمیدم که خود را ته چاه انداختم...در واقع خود خواسته و با رضایت.

5:

اتو[نامه رسان]:هرگز حقیقتی وجود ندارد.همه مساله این است که ما تا چه میزان توانایی درک اطرافمان را داریم!...وگرنه،هر چه نگاه کنیم هیچ نمی بینیم،هیچ!مثل سوسکی که گرد یک بشقاب می چرخد و تصوّر می کند که مصمّم به جلو میرود.

از فیلم ایثار اثر آندره ای تار کوفسکی

آیا زیبایی این تحیّر را با عمق وجود درک می کنی؟و آیا بدنت به لرزه نمی افتد؟و آیا در درون رنگ ابدیّت را حس نمی کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 15:41  توسط ابدیّت  | 

استاکر

باشد که هر رویا به حقیقت بپیوندد

باشد که مردمان باور بیاورند

و باشد شهوات خویش را تمّسخر کنند

زیرا آنچه شهوت اش می نامند،در حقیقت

توان نهفته در جانشان نیست

که تنها سایشی است میان جان و جهان بیرون.

امّا فراتر از هر چیز،باشد که بر خود باور بیاورند

و بی دفاع باشند هم چون کودکان

چرا که لطف زیاد است و قدرت بی بها.

هنگامی که آدمی زاده می شود،لطیف است و سازگار

و هنگامی که میمرد،محکم و سفت.

هنگامی که درخت می روید،لطیف است و سازگار

امّا هنگامی که خشک و سخت شد،میمیرد.

سختی و قدرت یاران مرگ اند

و نرمی و لطافت تجسّم زندگی،

که آنچه سخت شد،پیروز نخواهد بود.

     از آندره ای تارکوفسکی(در فیلم استاکر در حین خروج از منطقه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 0:26  توسط ابدیّت  | 

آیا ابراهیم افسانه است؟

یک افسانه دینامیک نیست،مانند یک عکس(از نوع غیر هنری)زمان را می کشد.امّا اگر یک واقعیّت که در قالب یک داستان بیان شود،در سیر تکامل خود دینامیک است.لذا پختگی هنری آن با تمام وجود دریافته می شود.

من ابراهیم را افسانه نمی دانم.زیرا در سیر تکاملی خود اینگونه رشد کرد:در جوانی به معاد شک کرد و در پختگی به توحید(ابدّیت).او ابتدا سیر تکامل را طی کرد،سپس داستان شد،امّا افسانه نشد.

کاش اندوه و رنج جانکاهِ من را در این نوشته رویت کنی.

تقدیم به کیرکگارد،که بیماری او و من نوعی مرگ تدریجی است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:50  توسط ابدیّت  | 

زندگی یا یک پدیدار هنری؟

چیزی که سینما پارادیزو را ازنظرمحتوی از یک فیلم تجاری مستثنی میکند،از نظر صاحب این قلم سیر شکست عاطفی توتو است.به راستی اگر او پیروز میشد،آیا این فیلم همان کشش و جاذبه را داشت؟و اینجا موضوع جدیدی آغاز می گردد و آن عبارت است از این چند پرسش:

آیا اگر پاره ای از مصايب نبود،زندگی به عنوان یک پدیدار هنری قابل مطالعه بود؟آیا هیچ عنصر ارزنده ای در زندگی وجود می داشت؟و آیا زندگی ارزش ثبت و نگریستن از منظر ابدی را داشت؟آیا زندگی هر فرد و خاطراتش تبدیل به یک فیلم درجه دوّم نمی شد؟و در نهایت آیا این مصايب این فرصت را برای هر کدام از ما فراهم نمی آورد که بازیگر نقش اوّل یک فیلم هنری-فلسفی باشیم؟و در عین حال بازیگر نقش دوّم،سوّم،...سیاهی لشکر در فیلم دیگران باشیم؟

به بهانه فیلم سینما پارادیزو،اثر تورناتوره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 18:30  توسط ابدیّت  | 

رساله ای در باب ابدیّت

اوّلین نشانه نا امیدی(ناامیدی ناشی از تمایل به خود یا ناامیدی ناشی از عدم تمایل به خود)تعصّبِ صرف روی مفهوم خداست.خواه این تعصّب در معنای سلبی خدا باشد خواه در مفهوم ایجابیِِِِ آن باشد.هنگامی که عین الیقین در یک شرایط غیر زبانی و صرفاً با تکیّه بر شرایط الهام و روشن بینی،خود-زنده شود،هرگز به یک تعصّب کور تبدیل نخواهد شد.تعصّبی که در نازلترین حالت روانشناختی خود ریسمانی پوسیده بر پلّه ای صرفاً شیطانی است که نا امید را از غرق شدن نجات میدهد.این بار ابدیّت در یک بازی عجیب دست شیطان را برای نجات فرد عاصی و نا امید نازل می کند.خداوند هرگز در یک شرایط غیر زیبایی شناختی و منطقی و با وام گرفتن نوعی اخلاق افیونی(اخلاق بدون پشتوانه زیبایی شناختی)متجّلی نمی شود.خداوند همواره در یک فرآیند پارادوکسیکال،جدل بین شک و ایمان،در یک بارقه الهام خود را هویدا می کند.هر گونه سلب و ایجاب در مفهوم ذهنی خداوند امکان جدل دیالکتیکی بین شک و ایمان را سلب میکند و همواره امکان حضور بارقه ای از ابدیّت را به نیم تقلیل می دهد.

سلب،ابدیّت را به شک تقلیل می دهد.امّا ایجابِ منطقی و همه گیر،هرگزنخواهد توانست ابدیّت را به ایمان فزونی دهد.هرگونه تعصّب مبتنی بر ایجاب صرفاً به نوعی ابدیّت شکننده منجر خواهد شد،که با شکِ یک نفر در ایجابِ مورد اجماع در هم خواهد شکست.شکستی که خداوند را از ابدیّت به زمین خواهد کشاند،و سقوطی که هرگز این خداوندِ فرضی نخواهد توانست موجودیّت گذشته خویش را باز یابد.

ابراهیم اگر حتّی یک افسانه باشد،در مقابلش تعظیم می کنم.(به عنوان تنها افسانه قابل احترام آسمانی)

خلاصه شده از متن اصلی،

۱۳۸۴/۹/۴

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:20  توسط ابدیّت  | 

رنج چیست؟

پیوسته از رنج می شنویم و رنج را نقطه آغاز می دانند.امّا جایگاه دوگانه رنج در کجاست؟آیا آنقدر میبایست رنج برد تا از بار عاطفی آن کاسته شود؟یا رنج فقط یک ضربه اوّلیه است؟آیا رنج فقط مقّدمه ای برای عصیان علیه وضعیّت فعلی است؟آیا رنج به ما می آموزد که می بایست تلقّی نوینی از زندگی داشته باشیم؟و آیا می بایست بجوییم و کشف کنیم که تعریف واقعی زندگی چیست؟

مایل نیستم رنج را به سان آن پدیدار هنری فرض کنم که فقط نخستین مواجه با آن تحسین برانگیز است و تکرّر مواجه با آن از بار عاطفی وزیبایی شناختی آن می کاهد.برای من رنج و درک عمیق آن، پلّه حرکت با سمت ابدیّت است.رنج آغازگر حرکت به سمت درون است.مایلم فرض کنم که رنج یک تکانه اوّلیه به انسان می دهد تا بتواند در یک راستای مستقیم به حرکت به سمت ابدیّت بپردازد.رنج یک ضربه است،نه یک نیروی ثابت یا متغیّر که پیوسته بر جسم اثر کند.زیرا اگر اینگونه باشد این رنج حتّی در ابدیّت وجود خواهد داشت.امّا دلیل عمده اینکه مدّت رنج در افراد متفاوت است از اینجا نشأت می گیرد که مقدار لازم آن برای شروع حرکت ابدی در افراد مختلف، متفاوت است.

(رساله ای در باب ابدیّت،بخش ۴)

۱۳۸۴/۹/۱۴

به بهانه صحبت با سرکار خانم آ.ز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 2:31  توسط ابدیّت  | 

ابدیّت(خود روانکاوی)

ابدیّت،آینه ایست که این امکان را فراهم می آورد که سیمای خود را در آن ببینی.امّا چرا می ترسی؟آیا چهره ات تا بدین اندازه هولناک است؟و آیا تنهایی تا بدین اندازه دهشتناک است و تاب نیاوردنی؟دردا که زمانی که برای نخستین بار چهره ات را دیدی دیگر گریزگاهی نداری.تو آیینه بودنش را با عمق وجود درک کرده ای،تو نخستین رازش را فهمیده ای،و خود را آنگونه که هستی ادراک کرده ای،ذهنت توان فراموشی حقیقت را ندارد و وجدانت توان شکستن آیینه را.ابله نباش،تعظیم نکن.او شایسته تعظیم نیست.حسود است امّا این حسادت از خودخواهی نیست،واجب الالوجود است،با حماقت خردش نکن،آگونه که هست بپذیرش.و آنگونه که باید دست به تعلیق اخلاق بزن.تا دردِ ابدیّت تو را به سلک خویش درآورد.

سکوت.......سکوت........

برای سورن کیرکگارد

۱۳۸۴/۱۲/۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:3  توسط ابدیّت  | 

ایثار

وقتی به یک چینی گوش میدهیم،تمایل داریم حرف زدن او را غرغره کردنی ناواضح بنامیم.کسی که چینی بلد است در حرف ردن او،زبان را باز خواهد شناخت.این سان است که اغلب نمی توانیم انسان بودن را در یک انسان بازشناسیم.

فرهنگ و ارزش/ل.ویتگنشتاین ص 15

انسانی،کودکی را با ترک و خیانت پدر گذرانده است.شاید هر روزدر سوکوتِ وحشتناکِ خانه پدر را نفرین می کرده و از درون فریاد می کشیده که هرگز با پسرش چنین رفتاری نخواهد کرد.امّا زمان ورق را بازگردانیده است.شاید این بختک همان رجعت ابدی نیچه ای باشد و شاید تلاش برای یافتن زندگی ابدی باشد.امّا هرگز نمی توانیم با اتّکا بر زیبایی شناسی و اخلاق این انسان را درک کنیم.حتّی خود او نیز از هر کمکی به ما عاجز است.و این اوج تنهایی انسان است.رویارویی با ابدیّت اینگونه است،زیرا از قالب شخص در مقابل مطلق،به مطلق در برابر مطلق مبدّل می شود.

آیا ابراهیم نیز اینگونه نبود؟

تقدیم به آندره ی تارکوفسکی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 23:15  توسط ابدیّت  | 

آندره ی تارکوفسکی

آیا تلاش انسان برای رویارویی با ابدیّت درآن سکوت های طولانی و نسبتاً خشن سینمای تارکوفسکی مشهود نیست؟و آیا تارکوفسکی در خلال این سکوت،امکان جستجوی حقیقت را برای مخاطب فراهم نمی کند؟و آیا این خود اوج نازمانمندی در اثر نیست؟

(با تشکّر از سپهر فاطمی)

۱۳۸۴/۱۱/۳۰ 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:8  توسط ابدیّت  | 

تعریف زیبایی شناختی امر خوب

اگر به یک عمل پسندیده به ماننده یک پدیدار هنری نگاه کنیم،زیبایی شناسی همانا تنها عاملی است که امکان برقراری ارتباط بین یک اثر و مؤلّف را امکانپذیر می سازد.اماّ هنگامی که زایش اثر صورت میگیرد و پایان می پذیرد،مؤلّف از اثر جدا می شود و اثر به ابدیّت سپرده میشود.اگر یک اثر ابدی باشد،دینامیک خواهد بودو گذر زمان باعث زایش اثر در خود میشود و حتّی روایت مؤلّف از اثر،خود دچار یک زایش عمیق تر میشود.امر خوب،پدیداری است که ابدیّت به سرعت به جذب آن میکوشد و مؤلّف در فرآیند دیامیک آن پیوسته از جنبه ای عمیقتر بدان نگاه می کند.این مفهوم دینامیکِ اثر پیوسته سبب ارتعاش مؤلّف می شود و مقدّمه ای می شود برای خلق اثری با پیشزمینه فکری دینامیکی-زیبایی شناختی اثر قبلی.یک امر خوب هنگامی زیباست که نه تنها در مفهوم خود دینامیک باشد،بلکه در تحوّل پیوسته ای از جنس خود،سیرتکاملی داشته باشد.

۱۳۸۴/۹/۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:0  توسط ابدیّت  | 

رمز تنهایی

هنگامی که به فردی گفته میشود از فلان موضوع سر در نمی آوری(مرا درک نمی کنی) بدین معنا نیست که عقل او از فهم من قاصر است و از براهین و صغری و کبری سر در نمی آورد،بلکه بدین معناست در کالبد یک تجربه مشابه با من نیست،به عبارت دیگر نمی تواند با کشف و شهود مرا درک کند.

۱۳۸۴/۹/۲۲

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 13:28  توسط ابدیّت  | 

پرسش

اگر در اثر هنری کوچکترین قطعیّتی موجود باشد،در این صورت با یک فاکت یا گزاره طرف خواهیم بود.

حال پرسش اساسی این است که به چه دلیل بیان حقیقت در هنر در قالبی بدور از قطعیّت و به صورت ابهام آمیز صورت می گیرد؟

آیا صرفاً با انگیزه خلقت و درد جاودانگی مواجه هستیم؟یا ناتوانی زبانی؟ اگر با ناتوانی زبانی در بیان احساس مواجه هستیم،پس چرا روی فلسفه هنر و زیبایی شناسی حساب می کنیم؟

تفکر به نازمانمندی گاهی اوقات عمیقاً مرا  مضطرب میکند.اماّ پاسخ در همینجاست.اماّ چرا اضطراب؟

آیا با ابدیّت رودرو میشویم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:30  توسط ابدیّت  | 

موسیقی یا تائو؟

او[والتر بنیامین] باور داشت که در موسیقی معنا هرگز به دست نمی اید و دریافت فقط نتیجه حس و شهود است.معنا در هر قطعه موسیقی مدام به تاخیر می افتد،هرگز ساخته نمیشود،ولی تصوّری از ان به کل ساختار موسیقایی جان می بخشد و در حکم علّت وجودی ان می شود.

خاطرات ظلمت/بابک احمدی ص 15

ایا گفته فوق بدین معنا نیست که در موسیقی هیچ چیز نیست و بدین دلیل همه چیز است؟و ایا این همان حرف لائوتسو در تائو نیست؟

۱۳۸۴/۱۱/۲۴

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:46  توسط ابدیّت  | 

فردیّت

نشان دادن راه به فردی نزدیکبین دشوار است.چرا که نمیتوان به او گفت:"به ان برج کلیسا در ده مایلی نگاه کن و همان جهت را بگیر و برو."

1929.ل.ویتگنشتاین.فرهنگ و ارزش.ص15

از نزدیک نگاه کردن به اشیا و رویداد ها و سعی در تفسیر انها اساس فردیت را تشکیل میدهد.تفسیر رویدادها زمانی اثری هنری و غیر زمانمد است که از منظر ابدیّت صورت گیرد.جوهره هنر نا زمانمندی و غیر فردی بودن است.در غیر این صورت با هنر سر و کار نداریم بلکه با یک فاکت یا یک گزاره مواجه هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 9:0  توسط ابدیّت  | 

مکانیسم دفع بیمعنایی در زبان

بین بدن انسان و زبان شباهت عجیبی وجود دارد.هر دو طی یک مکانیسم عجیب به مداوای بیماری میپردازند.شاید عدّه کمی بتوانند شاهد این امر را در دو پرسش زیر پیدا کنند.

۱-ایا میتوان کاری کرد که دو خط موازی یکدیگر را قطع کنند؟

۲-ایا شیشه در تاریکی شفاف است؟

۱۳۸۴/۱۱/۱۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 22:22  توسط ابدیّت  | 

موسیقی

موسیقی به دیده برخی،هنری بدوی میاید،به خاطر طنین ها و ضرباهنگ های معدودش.لیکن تنها سطح ان است که ساده است.حال انکه کالبدی که تعبیر این درونمایه ی اشکار را ممکن میسازد،واجد پیچیدگی بی پایانی است،کالبدی که در صور بیرونی دیگر هنرها به ما القا میشود و موسیقی ان را به سکوت برگزار میکند.

1931،ل.ویتگنشتاین.فرهنگ و ارزش.

.....خصلت اعجاب برانگیز موسیقی در انتقال چیزی است که ظاهراً قابل بیان نیست.اگر یک قطعه کامل و پخته را بشنویم و لذت ببریم و درک کنیم،هرگز نخواهیم توانست جمله ای مناسب بر زبان جاری کنیم.این دقیقاً همان اعجاز موسیقی است.

1384/10/10

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 16:33  توسط ابدیّت  | 

سرخوردگی از زبان

لغاتی که در زبان روزمره به کار میروند،فقط درفرم بیانی یکسان از جانب افراد مورد استفاده قرار میگیرند.امّا درجه معنایی متفاوتی دارند.تنها اشتراک بین افراد یکسان به کار بردن لغات در فرم یک جمله است.امّا درک معنا میسّر نیست،زیرا لغات دارای درجه معنایی متفاوت هستند.درک معنای حقیقی از طریق فرایند کشف و شهود صورت میگیرد.لذا تنها افرادی قادر به درک معنای سخن یکدیگر هستند که در کالبد یک تجربه مشترک قرار داشته باشند.

تقدیم به ل.ویتگنشتاین

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:16  توسط ابدیّت  |