سینمای وسترن علی رغم فرم نیمه کلیشه ای خود،حاوی پیغامی عمیق است.این پیام همان جهانشمولی اخلاق می باشد.در عرف معمولا اخلاق و اخلاقی عمل کردن پدیده ای است که انتظار آن از خواص می رود.اما عوام می بایست در چارچوبه باید ها و نبایدهای طبقه خود حرکت کنند.فردی که متعلق به طبقه ای فقیر است و بدور از فرهنگ و اصالت ها معرفی می شود،لازم نیست صرفا اخلاقی حرکت کند،میتواند هنجارهای جامعه را در چشم به هم زدنی تخریب کند،و در پایان به عنوان یک قربانی اجتماعی تلقی شود.هیات منصفه با یک قیاس به نفس،فرض کنند هر فردی با آن سطح تربیت و آن بیشینه ای که حاوی عمیق ترین عقده ها می باشد،همان می کرد که اتفاق افتاده است.گویی اخلاق در بطن خود حاوی خصلتی بورژوایی است.
لذا بگوییم این تقصیر همان سیستم نا کارآمد سرمایه داری است که فرد بذهکار بدین گونه پرورش یافته است.از نظر نویسنده این سطور این تلقی غیر جهانشمول و صرفا موضعی از اخلاق بسیار خطرناک می باشد.
سینمای وسترن(در مقابل ژانر سیاه سینمای فرانسه)بهترین مثال نقض برای بحث فوق است.نگاهی به کلاسیک های سیمای وسترن(حتی وسترن های اسپاگتی)به خوبی صدق این مدعّی را نشان می دهد.به جامعه آماری زیر که هر کدام از شاهکار های وسترن می باشند نگاه کنید:
-آخرین قطار گان هیل
-جدال در او.ک کورال
-ریو براو
-ریو لوبو
-ریو گرانده
-مردی که ریبرتی والانس را کشت
-هفت دلاور
-کت بالو
-دلیجان
-جویندگان
-این گروه خشن
-سه پدر خوانده
-خوب،بد،زشت
-برای یک مشت دلار
-به خاطر چند دلار بیشتر
-نام من هیج کس است
-چوپان
-ورا کروز
-مرد قانون
-تیرانداز
-آخرین هفت تیر کش چپ دست
-...
در این جامعه آماری تلقی از انسان یک تلقی صرفا ایده آلیستی نیست،موجودی که فقط در کامل ترین و آرمانی ترین تعریف خود،می تواند نقشی موثر در بهبود شرائط ایفا کند.دیگران در بازی بهتر بودن و تلاش برای ساختن جامعه محلی از اعراب ندارند،زیرا یا به دور از همان اصالتهای کلیشه ای هستند و یا گذشته آنان مانند زنجیری به گردن آنان است و یا همانند یک داغ بر پیشانی آنهاست.اما شاید بهتر آن باشد که به جای تقسیم بندی انسان ها به شهروندان درجه یک و دو،از انسان ها بخواهیم آنگونه که هستند باشند و آنگونه که خود می توانند خوبی را درک کنند و بر اساس درک خود اقدام کنند.گاه باید بپذیریم انسان موجودی است که جامع تمامی تناقضات است.اما این موجود گاه تا به حد جنون متناقض می تواند خود خالق زیبایی اخلاقی باشد.سینمای وسترن خود نمودی تمام از این مقوله می باشد.شخصیت هایی کاملا عامی و به دور از هر گونه فرهیختگی،گاه دنیایی از معرفت و زیبایی های انسانی هستند.آنها نیز تنها هستند.اما به نظر می رسد این تنهایی درعمیق ترین لایه های خود،اشتراکی تام با تنهایی های انسانی دارد.از این رو فکر می کنم تلقی اسطوره ای از انسان گاه به غایت خطرناک است و خود می تواند عامل ترویج پوچی باشد.یک پوچی عمیق که می تواند تمامی مرزهای بی اخلاقی را در نوردد و کیان بشریّت را در آستانه نابودی کامل قرار دهد.و تصور می کنم در عالم ادبیات بزرگانی مانند داستایوسکی،تولستوی و دیکنز به همین قربانی ها فرصت بهتر شدن را می دهند.آنان جهنمی به غایت تأثیر گذار در همین دنیا آماده می کنند و به پالایش انسان می پردازند و به انسان این امکان را می دهند که با خود و با گذشته خود رقابت کند.
اخلاق از نظر حقیر در زمره زیبایی است،خلق یک زیبایی جهانشمول اخلاقی نیازی به طی هیچ دوره هنری ندارد،گاه با بی سوادی کامل و بی تکلفی از آن بیشتر،آوانگارد ترین هنرمند اخلاقی بود.
و حس می کنم پذیرفتن انسان آنگونه که هست بسیار با ارزش تر از تعریف انسان به موجودی که باید باشد،می باشد.و البته این همان معجزه هنر می باشد که یک رسانه را برای بیان این اندیشه می سازد.در این رسانه،از آنجایی که هیچ کس سود و زیان واقعی نمی بیند،همگان در عین بی طرفی کامل و به دور از قضاوت ها،می تواننددر یک حس مشترک انسانی،انسان را تصور کنند.
