تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

فرامرز پایور

چون که گل رفت و گلستان درگذشت                          نشنوی زین پس ز بلبل سرگذشت

پایور رفت. خبر کوتاه و تکان دهنده بود. پایور به قدری بزرگ بود که حقیر در حدی نیستم که در باب ابشان مطلب بنویسم. ایکاش در هر کوی و برزن پارچه ای سفید نصب شود و آثار ایشان روایت شود. ایکاش وجدان هنری جامعه چنان تکان خورد که بداند مردی رفت که روزگاری زمان لازم است تا در سایه ابتذال های موجود، دوباره اگر شانس داشته باشیم پایور دیگری بروید.

پایور دیگری بروید که آنقدر بزرگ باشد تا هیچ نقطه منفی و مسأله در ذوق زنی در مخاطب ایجاد نکند. خاطر نویسنده این سطور حتی شاهد یک نقطه منفی و تاریک در کارنامه ایشان نیست. نه حرفی نه حدیثی و نه گلایه ای. هنرمندی بی حاشیه، جدی و پویا.

یک نوشته:

این نوشته را قبلا درباره استاد پایور نوشته بودم( چرا من آقای پایور را بیشتر از آقای لطفی دوست دارم؟)

یک وبلاگ پر محتوی در باب مرحوم پایور:

این وبلاگ منبع جالبی از آثار و زندگی مرحوم پایور است

چند نمونه:

تکنوازی چهارگاه

چهارمضراب سه گاه (جشن هنر شیراز)

سنتور نوا و چندکلمه از زبان پایور

تمرین دشتی اثر صبا با اجرای پایور، رحمت الله بدیعی و حسین تهرانی

چهارمضراب شور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:6  توسط ابدیّت  | 

اخیرا در نوشته ای (ظاهرا اصل نوشته از سایت سیاه مشق حذف شد. تا ساعت ۲۳:۳۰ پنجشنبه این نوشته موجود بود، اصل مطلب فرقی نمی کند. چون آن ادعا مطرح شد، پاسخی هم داده شد. صرف حذف آن مطلب باعث حذف پاسخ نمی شود)صحبتی از این حقیر شد. به هیچ وجه قصد پاسخ به این نوشته را ندارم. شاید چون فضای یک بحث معمولی و در قالب ادب معمول که شایسته هر بحثی است را ندارد. اینجانب خوشبختانه و یا بدبختانه به این اعتقاد هستم که برای بحث باید در چهره طرف مقابل نگاه کرد و در صورتی که حداقلی از شرایط محقق نبود از اساس ساکت ماند. حتی اگر پاسخی موجود باشد. تنها به آن بخش از حرف های ایشان پاسخ می دهم که نیش و یا سفارشی بوده از جانب دیگران. تا یکبار به دیگران گفته شود جواب های، هوی است.

همین قدر اکتفا می کنم که در مقایسه بین دو سبک، بالاخره زمان و شیوع آن سبک گواهی می دهد که چه درست بوده و چه درست نبوده. البته این تکاپویی که برای به زیر سوال بردن این کتاب شروع شده در جای خود جالب است. معمول این بود یک بار در باب کتابی مطلب نوشته می شد و کلا اصل جریان فراموش می شود. اما ظاهرا اوضاع در باب این کتاب و نوازنده اش متفاوت است. گویا هرچه کتاب "پیزوری تر" باشد، تلاش برای به اصطلاح نقد آن نیز بیشتر می شود. الان که فکر می کنم در باب نقد هایی که درباره کلیه کتب خوانده ام تردید می کنم. زیرا تا به جایی که به یاد دارم در باب آن ها هم خوانده بودم که یا دزدی هستند، یا رسم الخط آنها با سلیقه آقا فرق دارد و یا نویسنده آنها دیگر از جمع نزدیکان آن آقا نیست. دلیل آنکه هم از جمع نزدیکان آن آقا دیگر نیست آن است:

"طرف خیلی پر رو شده بود. می خواست با من دونوازی بنوازد. من هم جوابش کردم..."

"... آقا بهرام طرف ول کرد رفت سراغ اسماعیلی..."

جالب هم آن است که آخر تمام جاده ها به اسماعیلی می رسد. شما چه "دانشجو" باشید، چه "کاسب"، چه "گوینده رادیو"، چه "گرافیست" و چه "راننده تاکسی"و چه "ویکتوریا"، آخرش ول می کند آقا رو و می رود پیش اسماعیلی.

آقای برجیان عناوینی که گفته شد رو به آقا یادآوری کنید. بلکه برایشان خاطره ای باشد از شاهکار های انسانی مکتب.!!!

 نویسنده اظهار لطف کرده اند و مودبانه گفته اند:

"...اظهار نظر جنابعالی در باب نقد اینجانب فاقد ارزش است چراکه بنا بر نوشته های خودتان و گفته های دیگران یک آشنایی سطحی با تنبک دارید .( نه نوازنده ی حداقل متوسط و نه مدرس و نه یک ریتم شناس قوی و الی آخر ....هستید)..."

البته اینجانب بر پایه همین درک ضعیف از تنبک و ریتم فکر کردم معلم شما از همه هم سن و سال های خود بهتر می نوازد. ممنون که یاد آوری کردید که درک من از تنبک و ریتم اشتباه است و در نتیجه احساس اینجانب نسبت به معلم شما و توانایی های او هم بر همین اساس سست و غیر علمی است. اگر این گفته شما صادقانه استُ پس چرا زمانی که از آقا تعریف می کردم یاد آوری نکردید این حرف ها بی ارزش و غیر قابل اعتماد است چون من از ریتم و تنبک هیچ نمی دانم؟ آیا تعریف کردن از افراد نیاز به سواد و صلاحیت ندارد اما انتقاد از آنها نیاز به علم کامل دارد؟ اینجاست که عدم صداقت شما با کینه آقا ترکیب می شود و ما حصل آن مقاله های شماست. که حتی یک دوست بسیار صمیمی شما و آقا برایم تشریح کرد مطلب قبلی شما در اثر چه مقدار اصرار آقا نوشته شد. دوست شما از این اصطلاح استفاده کرد که شما "جوگیر" شدید. دوستی که روزهای جمعه که هر ۴-۵ هفته یکبار تشریف می آوردید گاهی او هم بود و در آشپزخانه خیابان انقلاب گپ می زدید. اما نمی دانستید گاهی از سر خیرخواهی درد و دلهایی هم  با اینجانب می کند. حتی می دانم زمانی که در  آبادی شما، آقا دست یک نفر دیگر را گرفت و دونوازی کرد چقدر ناراحت شدید. ما حصل آن هم آن شاهکار و آبروریزی بود که حتی سایت سیاه مشق هم به آن اشاره کرد.

البته بگذریم که معلم شما درباره تنبک نواختن شما، آقای خراشادی چه ها می گفت. همیشه می گفت دو نوازی های آینده من نه بر پایه صلاحیت، بل بر پایه ادای دین به دیگرانی همانند شما ( آقای برجیان) ست که به گردن این مکتب حق دارند. بگذریم که ایشان قبل از آن بارها می گفت:

"یداللهی چیز دیگری است. دو خط نوشت رفتیم استودیو من که هیچ، جدم هم نمی توانست بنوازد"

"آقا بهرام فکر نکنید اگر روزی قرار بر رقابت بین سبک ها باشد من دستم کوتاه است. یداللهی رو می فرستم تا دیگران حساب کار دستشان آید"

یا زمانی که نیاز داشت می گفت:

"...کتاب یداللهی فاتحه کتاب پروفسور و نابغه را خواهد خواند..."

بگذریم. که اگر قرار باشد حرف های بعضی از آقایان و ادعاهای گزافه شان روی کاغذ آورده شود، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. اگر هم رذایل اخلاقی همین آقایان روی کاغذ آورده شود آن هم مثنوی هفتاد من کاغذ است.

 

اما در بین فرمایشات حضرت عالی قسمت "گفته های دیگران" برایم بسیار جذاب بود. یکی از همین دیگران همیشه از اینجانب کمال استدعا را داشت که درباره همین تنبک مطلب بنویسم و به اصطلاح با قلمی آتشین بر همگان بتازم. جالب است که حالا شاگرد این آقای دیگران می گوید نباید بنویسی. حال سوال اینجاست که چرا معلم آقا می گفت بنویس و خود آقا می گوید ننویس.

معلم آقا به زور می گفت در باب فردی بنویس.

"... آقا بهرام من که از اینترنت سر در نمی یارم. وظیفه شماست که بنویسید و دیگران را درباره تنبک توجیه کنید. شما باید در باب پروفسور و نابغه بنویسید. شما ها باید مدافعان این مکتب باشید..."

بعد هم طرف هر روز وقت و نا وقت تلفن می کرد که:

"..آقا بهرام چه کردی با جواب فلان کس"

و تا به جواب مطابق میلش نمی رسید، ول کن نبود. باز هم اینقدر خوشحالم که برای فرار از این سفارش ها، هر بار به جای خرد کردن فرد دیگری، در حوزه اعتقاداتم نوشتم و انتقاد هایی کردم که امروز هم بدان ها باور دارم. جالب هم این است در وبلاگ همین جناب، بیشترین تعداد مقالاتی که یک نفر در باب او و نفکراتش نوشته به قلم اینجانب نوشته شده است.

ای کاش همین معلم اینقدر درستکار بود که به این آقا می گفت طرف اگر نوازنده حرفه ای نیست، که از روز اول هم قرار نبود باشد، حد اقل یک بار دوره را تا اول دو نوازی ها زده، اگر هم رفتارهای زشت بعضی ها نبود شاید دو نوازی هم زده می شود. در ثانی طرف اینقدر پرت نبوده که  از راه نرسیده حرفی بزند. طرف از ۷ سالگی ساز ملودیک زده (سنتور) و حد اقل ۱۵ سال نزد بهترین ها شاگردی کرده. یکی از همین بهترین ها هم یار غار آقا در جشن هنر بوده که تا جایی که اعصاب و تحملش اجازه داده آقا را تحمل کرده است. بعد هم جانش  را برداشته و فرار کرده است. حد اقل به نویسنده این نامه تذکر می داد که اگر قصد داری بتازی، آنگونه نتاز که بر یک فرد عامی می تازند. حداقل فرض کن طرف پنج خط حامل را دیگر می شناسد. اگر قبل از آن تمام کتاب های ریتم شناسی را تورق نکرده است، آنهم نه از باب تنبک، بلکه از برای ایده های جدید در باب ساختار چهارمضراب در ساز سنتور.!!!  اگر طرف سالهای زیبای عمر خود و بچگی خود را به جای آنکه در دبستان و راهنمایی به منزل باز می گردد صرف بازی و تفریح کند، یک لنگه پا کیف و کتاب هنرستان موسیقی را دست گرفته و تا غروب در کلاس های دوره شبانه هنرستان شرکت کند. حد اقل طرف هم درکی از موسیقی و تنبک دارد. چون اگر نداشت این تناقض بود که جناب معلم از شما بخواهد صبح تا شب در دفاع از نوازندگی او، بر دیگران بتازید. 

من اگر جای آن جناب بودم، حد اقل برای شما آنقدر احترام قائل می شدم تا بگویم بدانید دقیقا با که طرف هستید و حد اقل جوری بنویسید تا آبروی خودتان و معلمتان زایل نشود.

اما ای کاش همین دیگران بویی از انسانیت و شرافت برده بودند تا به شما بگویند اینجانب برایشان چه کردم. ۸ سال بدون هیچ چشمداشتی وقتم، حوصله ام و در یک کلام محبتم را به صورت صرف در اختیارش گذاردم. کارهای منزلش را انجام دادم، خرید کردم، ظرف شستم، بیمار داری کردم، جارو کشیدم و هر آنچه که هر پسری روزی در قبال پدر و مادر پیرش می کند در حق او کردم. پدرم چندین بار وقتش را در اختیار او قرار داد. امورات پزشکیش را انجام داد. دارو و درمانش را نظارت کرد. به منزل ما آمد. در روزهایی که وضع مناسب فکری نداشتیم و درگیر مشکلات زیادی بودیم. اما خم به ابروی مردی نیاوردیم که صبح زنگ می زد و می گفت من نهار می آیم منزلتان. باید فرصت می کردیم و پذیرایی می کردیم. چند بار سفر که می رفت، زندگی ام را تعطیل کردم و بارها را تا دم پله اتوبوس حمل کردم. چند هزار سی. دی آماده کردم و از هزینه شخصی خودم در اختیارش قرار دادم. هنوز هم آرشیو تمام آثارش به خط من است. ... شد، تحملش کردم. ناسزا گفت باز هم تحملش کردم. اما زمانی که دروغ گفت دیگر کاسه صبرم لبریز شد. از همان راهی که آمدم بازگشتم.

 

اگر شرافت و وجدان داشت، قبل از نوشتن چندین نامه و نوازش شما، به شما یاد آوری می کرد که بدانید با که طرف هستید. آقای برجیان معلم شما نقص های بزرگی دارد. یکی از بدترین نقص های او آن است که دروغ می گوید. ناسپاس است. قدر محبت را نمی شناسد و دیگران را بر خلاف ادعایش، برده و مطیع می خواهد. این رمز تنهایی معلم شماست. این رمز رفتن "اژدری ها" ست. اوایل از خودم می پرسیدم که چرا فردی مثل اژدری که زمانی خانه اش را در اختیار معلمتان گذاشته بود، ناگهان رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. چرا "براره" رفت. چرا "پدرام" رفت. رمز تمام این پرسش ها در مرام زیر بازارچه ای معلم شماست که با مرام روشنفکری از جنس فرانسویش مخلوط شده و ملغمه ای ساخته که حتی خود او نیز یارای تحملش را ندارد.

فردی است که چاقو در جیب دارد، در ذهن خود قیصری است که از سارتر و بکت می گوید. اما هنوز در طبقه خود و مناسباتش غوطه ور است. از خود بیگانه ای است که نه در زیر بازارچه جای دارد، و نه در کافه های مرفهین بالای شهر.

این نکته رمز سکوت پایور و مشکاتیان و علیزاده  بود. این دلیلی بود که هیچ گاه معلم شما را جدی نگرفتند. حتی یک بار پاسخ او را ندادند. با سکوتشان او را در یک دایره بسته ای انداختند که پیوسته به دور خود بگردد و عمر و زندگی اش را باطل کند. او را در زمان غوطه ور کردند. در همان سال های ۴۰ و ۵۰ که در اوج نو آوری قرار داشت مدفون شد. اینگونه به پایان رسید. چون فرمودید دیگران نقد شما را تایید کرده اند و با شما هم عقیده بوده اند، پس نقد شما درست است. من هم می گویم دیگرانی نیز  با معلم شما مانند یک صدای زائد برخورد کردند. حتی یکبار پاسخ هیچ یک از ادعاهای او را، خواه درست و خواه نادرست، ندادند. او و حرف هایش برایشان بی ارزش بود. آنقدر بی ارزش که حتی زحمت پاسخ به حرف هایش را هم به خود ندادند.

اما معلم شما یاد نگرفت که زندگی چیست. نیاز به یک دشمن بیرونی داشت و دارد. همیشه فکر می کند در تمام جلسات موسیقیدان های بلند مرتبه این سرزمین بر علیه او توطئه می شود. تو گویی یکی اوست و ما بقی دیگران. تمام وقت دیگران صرف آن می شود که جلوی نبوغ و پیشرفت او گرفته شود. افرادی که از دست او و رفتارهایش خسته می شوند و فرار می کنند، فریب خوردگانی هستند که به قول شما در دیگران ذوب شده اند.

شما که فرمودید اینجانب به تصدیق حرف های خودم و دیگران، نوازنده و مدرس و هیچ چیزی نیستم، چگونه ادعا می کنید در یداللهی ذوب شده ام؟ اصولا فردی که نه سواد موسیقی دارد و نه قصد دارد در آینده داشته باشد، چه انگیزه ای از نوشتن در باب دیگران دارد؟ چه سودی می برم که در اثر این قبیل اظهار نظر ها دیگرانی مانند شما، هر از چند گاهی به سفارش آقا دست به قلم شوید و در باب مسائلی که ارتباط مستقیم هم به شما ندارد اظهار نظر کنید. به خصوص که شما یکبار زحمت نقد کتاب را کشیده بودید و به سبک کارهای گذشته می بایست کتاب دیگری را نقد می کردید. اما ظاهرا این کتاب پیزوری بد جور مایه عذاب شما و آقا شده است.

این هم یک دروغ دیگر از "مارشال مت مورگان" خیالی ماست. در خیال خود به جنگ یک شهر و مردمان به ظاهز پلیدش می رود. اما ذره ای به خود نگاه نمی کند تا در یابد که خود او نیز مانند مردمان آن شهر شده است. دروغ می گوید. در داوری هایش، احساسات و کینه هایش را دخیل می دارد. با آبرو و شرافت دیگران بازی می کند و  در یک کلام خود آیینه تمام نمایی از آنچه است که سالهاست سعی می کند آن را نقد آتشین کند.

آری، معلم شما سمبل و نمونه آنچیزی است که سالها نفی کرده. اجازه بدهید وارد مصداق ها نشوم. درست نیست انسان اسرار منزل دیگری را که می داند، برای اثبات حرفش بر علیه او بکار بندد.

یک بار هم برای همیشه می گویم. من با پای خودم وارد منزل ایشان شدم و با پای خودم و انتخاب خودم هم از آن منزل نفرت انگیز و پر از کینه خارج شدم. این شانس بزرگی است که انسان خودش با پای خودش از یک مرام و عقیده ای که داشته بازگردد و این توان را داشته باشد که اعتراف کند اشتباه کرده.

این جانب در یک چیز آرزو دارم که ذوب شوم. آن هم پرهیز از دروغ و بازی با آبرو و شرافت دیگران است. ای کاش اینجانب و همه ما به جای دیگران ناقص، در ارزش های انسانی ذوب شویم.

شاید بد نباشد به خاطر معلمتان بیاورم که زمانی که صحبت شکایت حقوقی پیش آمد، چندین مرتبه روز جمعه آخر شهریور پارسال تماس گرفت و التماس کرد که این مسئله ختم شود. اما چندین مرتبه زنگ زد و اعصاب همه را خرد کرد. تا سرانجام به او گفتم روزهای جمعه همه جا تعطیل است و امکان شکایت حقوقی نیست.

دلم به حال معلمتان می سوزد. دوستانش روز به روز درونگراتر می شوند و تلاش بیشتری می کنند تا او را تحمل کنند. مردی که رمز تنهایی اش خودش بود. یک "همشهری کین" دیگر. "روزباد" او تنبک بود. اما آن را هم از دست داد. با موضوع عشقش کاسبکارانه برخورد کرد. هیچ گاه پولی به دست نیاورد. برای همین تاسف بر انگیز است. او هم آلوده شد. دیگران به پول خود را فروختند. اما او خود را نابود کرد.

یک بار برای همیشه سربسته حرف هایم را زدم. بار دیگر توصیه می کنم دست از این موضوعات بردارید. زیرا بر خلاف میلم مجبور می شوم از مکنوناتی پرده بردارم که به نفع معلم شما نیست.

یک توصیه به حقیر کردید، من هم یک توصیه به شما می کنم قبل از آنکه تاریخ مصرفتان به پایان رسد و دوستان تازه ار راه رسیده، جایتان را بگیرند، خودتان با پای خودتان سراغ زندگی تان بروید و سعی کنید دنیا را در قالب سهم خودتان از زندگی کشف کنید. کینه و نفرت شتری است که در این مکتب سر تا پا انسانیت، روزی در درب منزل همه می خوابد. پس همانگونه که با پای خوتان آمدید، با پای خودتان هم بروید. اینگونه کمتر اعصابتان آسیب می بیند و کمتر از شکسته شدن باورهاتان آسیب می بینید.

بگذارید به این جمع بندی برسیم. معلم شما کتابی دارد. شاگرد او هم یک کتاب پیزوری نوشته است. دیگر یک کتاب پیزوری که ارزش این همه حرص خوردن ندارد. شما و معلمتان ببخشید. اشتباه کرده کتاب نوشته. باید زندگی خوش را تعطیل می کرد و فحش و بد و بیراه می داد. باید داد و بیداد می کرد. ببخشید. اشتباه شده حالا هم این نوشته را پرینت کنید و بدید دست معلمتان تا اعصابش بیشتر خرد شود. به خیال خودتان خواستید یک خود شیرینی کرده باشید برای یک دونوازی، بیشتر آبروی معلمتان رفت. لطفا این قضیه را اینقدر هم نزنید. هر کدام به زندگی و دغدغه های غیر مشترکمان بپردازیم

بهرام شاکرین

 

پی نوشت: لحن نامه تند است، چون نامردمی زیاد است. نامه بعدی در اثر اصرار دوستان آقا، آخرین نامه خطاب به آقا با ذکر جزئیات خواهد بود. رونوشت آن برای تمام سایت های موسیقی فرستاده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:47  توسط ابدیّت  | 

در روزنامه همشهری آنلاین، در باب کتاب فربد یداللهی به قلم آقای "محمد کردی" مطلبی نوشته شده بود که بیشتر از آنکه بتوان بدان نقدی سازنده یا غیر سازنده، صادقانه و غیرصادقانه گفت، باید گفت نقدی تأسف برانگیز بود. تأسف برانگیز از این بابت که ظاهرا عرصه نقد به چنان جایگاه نازلی رسیده است که به جای پرداختن به محتوی یک کتاب، تنها عکس روی جلد کتاب و مقدمه کتاب به چالش کشیده می شود. هر چند نویسنده این متن می داند که دلیل نگارش آن نقد چه بوده، اما بد نیست چند قسمت آن که جالب تر است بررسی شود.

این نوشته سر آن ندارد، به جای جای آن نقد پاسخ گوید (اینترنت از برای کارهای واجب است)، زیرا در این صورت باید ما به ازای هر جمله آن متن، که گوینده آن اصرار دارد در آن از روانشناسی ژورنالیستی تا اصل انواع داروین کمک گیرد، باید چند جمله نوشته شود. برای این منظور با عرض تأسف، قسمت هایی که طنز عریان دارند را برای پاسخ گویی انتخاب کرده ام. اینجانب بر خلاف نویسنده آن متن قصد ندارم از فروید و یونگ و گشتالت و فرانکل و آلتوسر و افسانه خلقت ملغمه ای بسازم تا پس از مقداری اظهار فضل، تفکرات خود را به مخاطب دیکته کنم. بل فقط به چند قسمت آن اشاره می کنم. تو گویی یک اشاره کافی است

۱- نویسنده در نقد این کتاب، که هر کس می داند محتوی کتاب حرف اول را می زند، نقد را از طرح روی جلد کتاب آغاز کرده است و  اینکه گرافیک و شیوه آن باعث جلب مخاطب نمی شود. چه بهتر دوست عزیز، این کتاب با آن گرافیک ضعیف روی جلد، ۲۰۰۰ نسخه فروش کرده و به چاپ دوم رسیده. محض اطلاع عرض کنم جلد دوم آن به نام لنگار، در نمایشگاه کتاب که برای اولین بار ارائه شده است، گرافیکی بهتر و قوی تر دارد.

۲- نویسنده اعتراض کرده که چرا در مقدمه این کتاب از آقای حلمی، تشکر شده است حال آنکه تخصص ایشان پوست و چوب است و این در حالی است که در این کتاب اصلا جایی صحبت از پوست و چوب نشده است. دوست عزیز، در تمام دنیا وقتی کتابی نوشته می شود از تمام افرادی که به نحوی تأثیر مادی و یا معنوی داشته اند تشکر می شود. اینکه چرا از چه کسی تشکر شده است و یا تشکر نشده است، مقوله ای است در چارچوبه حقوق مادی و معنوی افراد. آیا این ارتباطی به محتوی کتاب دارد؟ در ثانی جناب حلمی علاوه بر تشویق های معنوی، در به چاپ رسیدن این اثر به مولف راهنمایی هایی کرده اند.  برای یک جوان، که در باندی هم عضویت ندارد، چاپ یک اثر کاری است دشوار. به قولی افرادی که پارتی ندارند، اگر از همین حمایت های ساده هم بی بهره باشند که سنگ روی سنگ بند نمی شود. از طرفی دیگر، مگر آقای رجبی، که نت نویسی کتاب هایشان را آقایان روشن روان و اسماعیل تهرانی کرده بودند، امروز اسم این دو نفر در کتابشان موجود است؟ آیا اختلاف عقیده باید باعث شود انسان حقوق معنوی افراد را نادیده بگیرد؟ محض اطلاع شما عرض کنم که در نسخه زیراکسی، اسم این دو نفر موجود بود اما در چاپ این اسم ها حذف شده است. شما که اینقدر دقت می کنید، چرا در این باب نمی نویسید؟ آیا درست است در نقد یک کتاب سراغ مقدمه رویم؟ ایرادهای بنی اسرائیلی بگیریم؟

اگر هم منظورتان این است که شیوه تنبک نوازی یداللهی آنقدر واضح و به قولی دارای جلوه و تکنیکی است که با تکنیک آقای حلمی قابل قیاس نیست، خوب چرا به صورت سفارشی مقاله می نویسید؟ تا مجبور شوید به جای محتوی، مقدمه و عکس روی جلد یک کتاب را نقد کنید؟

۳- نوشته بودید چرا در شروع میزان ها از علامت دو خط استفاده شده است. دوست عزیز به تکست بوک اشتایرر رجوع کنید. برای سازهای کوبه ای (پرکاشن) رسم است در همه جای دنیا از دو خط به جای کلید استفاده کنند [که در سازهای کوبه ای کلید جایگاهی ندارد]. از طرفی نرم افزار سیبلیوس هم این علامت را به صورت خودکار، زمانی که روی یک خظ حامل می نویسید اضافه می کند. زیرا از ملزومات کار است. نرم افزار اینگونه تنظیم شده است. لطفا به کمپانی تولید نرم افزار شکایت کنید.

۴- در باب آن خطوط حذف شده و یا اضافه شده به دستخط آقای بهمن رجبی نوشته بودید. یک بار خدمتتان عرض کنم اصل آن خطوط در انتشارات موجود است. زمانی که آقای رجبی فهمیدند دست به دامن یکی از دوستان مشترک شدند بنام ع.گ. که نکند یداللهی از من شکایت کند. از آنجایی که ایشان هیچ گاه مسئولیت اعمال خود را قبول نمی کند، با کلی وساطت باعث شدم قائله ختم شود. اما نمی فهمم چرا ایشان دیگران را به جلو می اندازند؟ پیشنهاد من این است که آقای رجبی به خاطر آن چند خط، از فربد یداللهی شکایت کنند. تا در دادگاه همه چیز مشخص شود.

یاد آوری می کنم که در چاپ جدید و همچنین کتاب "لنگار" تمامی اسم ها و نوشته های آقای رجبی حذف شده اند. فربد یداللهی تا جایی که من می دانم از ایجاد بحث در یک دادگاه هنری استقبال می کند. محض اطلاع جناب عالی عرض می کنم که انتشاراتی ها خیلی بیشتر از شخص شما روی این موضوعات حساس هستند. آنقدر زرنگ و گوش به زنگ هستند تا در بین دعوی بین دو نفر آبروی خود را نبازند. اصل دستخط بهمن رجبی موجود است. اگر مایلید ارسال شود برایتان. دوستتان آقای یاراحمدی، اگر قبول زحمت کنند برایتان ارسال می کنیم.

"آقای رجبی که حاضر نشدند دست خط های خود را مشاهده کنند. با التماس برایشان فرستادیم. تابع شرایط روحی و عاطفی خاص."

از روی تجربه شخصی هم خدمتتان عرض می کنم در این وسط ساده دلانه طرف فردی را نگیرید که خود مسئولیت اعمالش را نمی پذیرد.

۵- فرمودید ریز هفدهم وجود دارد؟ والا من هم نفهمیدم.  بهتر است از آقای رجبی بپرسید که خود نوشته وجود دارد و خود گفته وجود ندارد. وجود ریز هفدهم تابع شرایط روحی و روانی خاصی است که در آن قرار داریم. بسته به بعضی مسائل عاطفی گاهی وجود دارد و گاهی ندارد. اقای رجبی پای تلفن به من گفت وجود دارد، فرداش به دوستان گفت اصلا به من تلفن نکرده و وجود ندارد. شاید هم اسمش را گذاشتیم درشت اول.

۶- در مورد گذر زمان و اینکه زمان خیلی چیزها را ثابت خواهد کرد نوشته بودید. بله استثنائا درست نوشته بودید. زمان ثابت خواهد کرد. در حقیقت معدود درست متن شما بود این نوشته.

۷- اما در مورد مسائل تخصصی تر چیزی نمی نویسم. زیرا هم من و هم شما بهتر می دانیم دلیل طرح این مسائل چه بوده است. گفته می شود ۶ ماه برای نوشته شدن این نقد منصفانه وقت گذاشته بودید، اگر بعد از ۶ ماه فقط توانستید عکس روی جلد و مقدمه کتب را نقد کنید، بهتر است چند سال بعد در مورد محتوی کتاب مطلب بنویسید. بلکه آن زمان، زمان خیلی چیزها را ثابت کرده باشد. شاید هم شرایط روحی و عاطفی زمان باعث شده باشد، بعضی ها قبول کنند بالاخره آن مقدمه را نوشته اند یا نه؟

۸- چنان که گفتید این کتاب بر اساس توهمات فربد یداللهی نوشته شده است، چه خوب. حد اقل از روی توهم نوشته شده است. دیگران نمی توانند تهمت دزدی و سرقت هنری بر آن وارد کنند. یک توهمی بوده ناشی از "عقده ادیپ" و یا قاطی شدن "آنیما و آنیموس" فربد یداللی. پس عملا سرقتی در کار نبوده است. امیداورم متوجه منظورم شده باشید.!!!(چون آقای رجبی عادت دارند همه را به سرقت آثارشان متهم می کنند، در مورد یداللهی کار به این سادگی ها نیست، چون خودشان در این سرقت نقش داشتند و به قولی در سرقت منزلشان به دزد کمک کرده اند و سر اسباب ها را گرفته اند، تازه روی کتاب سرقتی مقدمه هم نوشته اند، داستان خر برفت و خر برفت مولانا)

۹- یداللهی که فقط می خندد. حوصله جواب و بحث روی این چیزها را ندارد. ظاهرا به شدت درگیر کتاب سوم خود است. گاهی هم می گوید راهم درست بوده است. می گوید:

"... وقتی آقای رجبی و اسماعیلی که هر دو معلم من بوده اند، بنده و کارهایم را تکذیب کرده اند، فلان تنبک نواز شیرازی هم که از فرم های بنده سالهاست استفاده می کند پیام داده در فستیوال تنبک که قرار بود در اردیبهشت برقرار شود، اگر یداللهی شرکت کند من شرکت نمی کنم و هاکذا... این نشان می دهد این توهمات بنده کار خودش را کرده است". ایشان فقط از یک باب نگران است و آن هم این است که شما با دیدن کتاب لنگار و مطالعه مقدمه و عکس روی جلد آن ایشان را با ژول ورن و یا آرتور سی. کلارک اشتباه گیرید.

 

۱۰-یداالهی که از روانشانسی و جانور شناسی مکتب تکامل و جهش ژن هیچ نمی داند، ادبیات فارسی هم که نخوانده، پس اگر خواندن مقدمه کتاب او و عکس روی جلدش، اینقدر برای شما جذاب بوده که در همشهری آنلاین ، دستخط های او را و نه نتهای تنبک او، را که اینقدر ضعیف است!!! نقد کردید، به قولی بابا ایولا داره. 

۱۱- افسوس به آنهمه اعتماد به بهمن رجبی و آنهمه زمان های بی سرانجام. افسوس

نتیجه گیری مهم:

بر طبق نوشته شما اگر عکس روی جلد و مقدمه کتاب یداللی را پاره کنیم ما بقی جاهایی را هم که نوشته به خط فارسی وجود دارد نیز لاک گرفته شود، یک تماس هم با کمپانی تولید نرم افزار سیبلیوس بگیریم که آن علامت های عجیب را اول خطوط نگذارد، ظاهرا کتاب یداللی دیگر نقصی ندارد. پیشاپیش از اینکه بدون چشمداشت از ایشان حمایت می کنید، آنهم در سایت همشهری آنلاین از شما و آقای رجبی ممنون هستیم. خدا به سر شاهد باشد که هیچ جای دنیا درباره عکس روی جلد و مقدمه یک کتاب غیر نقاشی و یا معماری، نقد نمی نویسند.!!!

دردناک است

ارادتمند

بهرام شاکرین

 

توجه: در باب آن ۹ خط در مقدمه کتاب لطفا به این نوشته ها رجوع کنید

در همین ارتباط بخوانید

 نامه ای به بهمن رجبی

پاسخ بهمن رجبی به مطلب مطرح شده

 

کاش انرژی خود را صرف پاسخ به این نوشته می کردید

http://homayounshajarian.blogfa.com/post-192.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:26  توسط ابدیّت  | 

جناب آقای سعید حنایی-کاشانی:

 

نظر به اینکه در آخرین نوشته شما ، نامی از اینجانب در ارتباط با نوشته کامران وفا، محمود حسابی برده شده است لازم می دانم به نکات زیر اشاره کنم، نه از برای توضیح خدمت جنابعالی که از اهل فن هستید، بل برای مخاطبان وبلاگ شما.

 

۱- نمی خواهم برای توضیح و توجیه عملکرد علمی ایشان، به نظریه های پوپر، لاکاتوش، کوهن و فیرابند در باب تحقیقات علمی و متودولوژی آنها  پناه ببرم. بلکه می خواهم آن را که در عمل در علم اتفاق می افتد را بیان کنم. اگر به لیست برندگان جوایز نوبل فیزیک نظری [که شاید معروفترینشان برای عوام واینبرگ، گرالد توفت، عبدالسلام، بور و آینشتاین باشند]  و یا حتی به نام تئوری پردازان بزرگ علمی در فیزیک نظری که شاید "ادوارد ویتن" یکی از برجستگانشان باشد، نظری کنیم در می یابیم یک فرضیه زمانی به یک دستاورد علمی تبدیل می شود که فرآیندهای زیر را بپیماید

الف) بیان فرضیه که می تواند در یک مجله چاپ شود.

ب) مورد ارجاع واقع شدن که ممکن است دیر یا زود انجام شود از همان سال تا ۳۰ سال بعد هم در تاریخ اتفاق افتاده است.

ج) از جانب خواص مورد استفاده قرار گیرد تا به نوعی پارادایم شود.

د) این نظریه وارد کلاسیک های علمی که ساده ترینشان کتب درسی و تکست بوک ها هستند شود.

 

در مورد مرحوم دکتر حسابی آنچه که به چشم می آید چیزی حدود ۱۰ مقاله است. من قبل از نوشتن متن خود در باره ایشان و کامران وفا از این ۱۰ مقاله ۴ تا را دنیال کردم. معروفترین ها که در مجله فیزیکال ریویو، ارگان فیزیک انجمن فیزیک آمریکا، نوشته شده اند در کل بهترینشان چیزی در حدود ۵ یا ۸ ارجاع دارد.(دو مقاله از دکتر حسابی، به تعداد ارجاعات دقت کنید)

حال باید پرسید در قرن بیستم که هر تئوری و یا پارادایم زمان، در نظری ترین و مجردترین حالت، حداقل ۵۰۰ ارجاع دارد. چگونه می شود یک تئوری پرداز برجسته مقاله هایش فاقد ارجاع باشند، و از قضا این نوشته ها به عنوان یک تئوری که دنیا را تکان داده اند در نظر گرفته شود؟ این را هم گفته باشم ارجاعات تا به ۷۰۰۰ هم می رسد.

 

۲) در مورد اینکه به کرات گفته می شود ایشان شاگرد آینشتاین هستند و حتی این اشتیاق به اندازه ای است که عکس "کورت گودل" با آینشتاین به عنوان عکس ایشان جا زده می شود، باید گفت موسسه تحقیقات عالی پرینستون یک دانشگاه به معنای کلاسیک نیست. تحصیلات در آنجا به معنای ترم و پای تابلو رفتن و مدرک گرفتن نیست. هر فرد استاد یک یا چند دستیار دارد و با آنها مقاله می نویسد. در آن سال ها آینشتاین چند دستیار معروف داشت:

"پروفسور بارگمان"، "پروفسور برگمن"، "پروفسور لئوپولد اینفلد"،"پروفسور ناتان روزن"،"پروفسور بوریس پودولسکی"در پاره ای از موارد هم "پروفسور دیوید بوهم" و "پروفسور آبراهام پایس" . با تمام این افراد آینشتاین مقاله و یا کتاب و بحث های طولانی ثبت شده دارد. مقاله مشترک ایشان با آینشتاین کجاست؟

انجام یک سمینار در یک موسسه تحقیقاتی، با شاگردی و تحصیل در آنجا از اساس متفاوت است.

 

۳) نوشته حقیر در باب استاد وفا و مرحوم حسابی در این دو هفته به شدت بازتاب پیدا کرد. هنگامی که به نظرات در سایت های مختلف رجوع کردم دریافتم مردم ایران ایشان را بیشتر یک دانشمند و نابغه علمی می دانند نه یک زیر-بنا ساز علمی. به بیان دیگر مردم به شدت این امر که ایشان یک نابغه اول در فیزیک بودند را پذیرفته اند. در حالی که به نظر من اگر باید ارزشی برای ایشان قائل شد همانا نقش ایشان در ساخت مراکز و ارگان های علمی است. اگر ایشان به این عنوان شناخته شوند مادامی که دانشگاه تهران، هواشناسی و چندین نهاد دیگر بر پاست، هرگز نمی توان ایشان را نادیده گرفت.

 

۴)  توصیه می کنم اگر فرصت داشتید به اسناد محاکمه مرحوم دکتر محمد مصدق در دادگاه نظامی و یا شرح دفاعیات وکیل ایشان مرحوم سرهنگ جلیل بزرگمهر، رجوع کنید. مطالب جالب و تکان دهنده ای آنجا می یابید. همیشه مرحوم حسابی و مرحوم حسین مکی من را یاد یکدیگر می انداختند. شاید چون هر دو کراوات داشتند!!!

 

۵) نوشته اینجانب در مورد استاد وفا، هرگز مقایسه بین دو فرد که در دو رشته متفاوت تحصیل کرده اند نبود. بالکه بیان این پرسش بود اگر نیاز به قهرمان داریم، چرا از افرادی اسم نمی آوریم که عالم و آدم آنها را قهرمان می دانند؟ چرا دوست داریم قهرمان سازی کاذب کنیم؟ من یقین دارم اگر دکتر حسابی زنده بود، مقابل این دادار دودور ها به شدت واکنش نشان می داد. حتی تخطئه می کرد. هر چند که من هم معتقد هستم "بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند".

 

۶) اینجانب معتقد هستم شرط اولیه پیشرفت علمی، ایجاد اخلاقیات علمی است. مطالبی که در مورد مرحوم حسابی گفته می شود، صرف نظر از اینکه نوعی توهین غیر ظریف به شعور مخاطب است، به شدت با معیارها و مترهای علمی فاصله دارد. نوعی تقلب علمی محسوب می شود. اینجانب اعتقاد دارم اگر هدف از این گونه بحث ها، ترغیب دانش آموزان و دانشجویان به علم و دانش است، ما یک دو جین آدم معروف و انصافا صاحب سبک داریم.

نیما ارکانی حامد، کامران وفا، لطفی زاده، مسعود چایچیان، مهران کاردر، رضا جوان، حسین نصر ... همه افرادی هستند که اسم آنها به نوعی در جهان و شاخه علمی شان دارای بار و وزن است. نمی دانم چرا نباید برای ترقیب دانش آموزان دبیرستانی، عکس و یک بیوگرافی مختصر از استاد وفا پشت کتب فیزیک دبیرستان چاپ شود؟

 

۷) در پایان اقرار می کنم، اگر نوشته من فقط برای یک نفر مفید بوده، او را به فکر وادار کرده باشد، خود تحقیق کرده باشد و دریافته باشد حقیقت چیست، اینجانب به هدف خود از طرح چنین مطلب پر جنجال و اعصاب خرد کنی، رسیده ام.

گویند در شهری عارفی بود کاملا معمول. نه از روی آب می توانست عبور کند و نه پرواز کند. روزی عده ای شاگردان قدیمی، جلوی مردی را گرفتند و گفتند استاد ما پرواز می کند، طی طریق می کند و ...

مرد حیرت زده نزد استاد رفت که : ای شیخ شاگردانت چنین می گویند. و هاکذا

استاد گفت: ای مرد، شما جدی نگیرید

مرد نزد شاگردان بازگشت و گفت استادتان چنین می گوید که : من اینکاره نیم.

شاگردان بانگ بر آوردند: استاد شکر خورده، استاد به گور پدر خود خندیده است

 

با تقدیم احترام

 

روشت: آقای سعید حنایی کاشانی، مدرس فلسفه دانشگاه شهید بهشتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط ابدیّت  | 

هر از چند گاهی جامعه ایران تمام تضادها،مشکلات و ناهماهنگی های خود را همانند یک تفاله بیرون می ریزد.محسن نامجو،یکی از این تفاله هاست.

محسن نامجو تلفیقی از بلاهت و وقاحت است.تلفیقی است از بیسوادی به همراه جاه طلبی،خود شیفتگی و دنیا نادیدگی.

محسن نامجو قهرمان جامعه است که در آن آس و پاس ها،ک...خل ها،بی هدف ها،سرگردان ها و پرروها همیشه جلوه هستند.محسن نامجو،افطاری روزه سکوت بزرگان است.بیچاره افرادی که در سطل های زباله به دنبال قهرمان می گردند.

او باب دیلن،افرادی است که بر قهرمان بوکسور میانه وزن خود(روبین کارتر) تازیانه می زنند.

 او چه حافظ قرآن باشد و یا همانند کت ستیونس(یوسف اسلام) دچار تحول روحی شود و در سر پیری معرکه گیری کند،چه منکر وجود جهان و کرات سماوی شود،چه خدواند را با نام کوچک صدا کند،یا با لحنی که لات و لوت ها در کافه ها دوستان خود را خطاب قرار می دهند خداوند و کائنات را خطاب قرار دهد...از برای من یک تفاله است.

اگر سالها و سال ها کار کند شاید بتواند جان لنون،میک جگر،مارک نافلر،جیم موریسون،آزی آزبورن،جان فوگرتی،آلوین لی،باب دیلن یا یکی دیگر از همین اراذل و اوباش باشد.اما باز از برای من او محسن نامجو،همانی است که گفتم.

اوضاع فریدون جیرانی هم بدین منوال است.آقای صالح علا در دو قدم مانده به صبح هم اینگونه است.

دردناک است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:46  توسط ابدیّت  | 

چندی است به مقولاتی همانند هویت،اصالت و پرستیژ فکر می کنم. از نظر من این سه کلمه در یک نقطه با هم تلاقی می کنند و آن داشتن اصولی ثابت، از روی فکر انتخاب شده و غیر قابل تغییر است. انسان در فرآیند زندگی خود تغییر می کند،این نه تنها امری نکو است، بل انسان هر چه بزرگتر باشد بیشتر و بیشتر تغییر می کند و به قولی هر روز حرفی  تازه برای گفتن دارد، هر روز از او ایده ای و اندیشه ای تازه تراوش می کند. باید گفت تاریخ هر صنعتی بر دوش آنانی قرار می گیرد که تغییر می کنند.

اما بد نیست یک بار از خود بپرسیم آیا همه چیز انسان باید تغییر کند؟ آیا درست نیست نقاطی نیز در انسان لا یتغیر باقی بمانند؟ به بیان دیگر آیا همانگونه که گل رز قائم به بوی خود است و گل یاس نیز از این قائده خارج نیست، آیا نباید فاکتوری باقی بماند که اگر فردی را برای سالیان متوالی از نزدیک نمی بینیم، بعد از چندین سال دوری او را می بینیم، با جرأت و جسارت بتوانیم بگوییم این همان فرد است؟ او هویت همان چند سالی را دارد که با او بوده ایم و اکنون نیز که آمده است، حرف هایی جدید دارد، اما کلیت این روایت ها به دور یک نقطه ثابت گرد آمده است، همان که هویت، اصالت و پرستیژ او را تشکیل می داده اند؟

بگذارید از یک مثال زنده، آقای پایور که خداوند او را به سلامت بازگرداند، آغاز کنم. آقای پایور دارای چهار شخصیت متفاوت است. شخصیتی به عنوان نوازنده سنتور، شخصیتی به عنوان آهنگساز، شخصیتی به عنوان مرور گر گذشته و نهایتا شخصیتی خصوصی. در باب نوازندگی سنتور به شهادت آثارشان و نوشته هایشان می توان گفت در تایم-لاین نوازندگی سنتور از آنجا شروع کرده اند که مرحوم حبیب  سماعی ختم کرده بود، از آنجایی که مرحوم صبا شخصیتی مستقل در سنتور نوازی نداشتند( آنگونه که در سه تار و یا ویولون داشتند) لذا نمی توان به آسانی حکم کرد که آقای پایور تحت تأثیر سنتور نوازی آقای صبا بوده باشد، اگر هم بوده باشند باز در اصل بحث تفاوتی حاصل نمی شود. آقای پایور سنتور نوازی را ادامه داد تا به یک امضا رسید به نام فرامرز پایور، شما هر کدام از آثار آقای پایور را از زمان گلها تا آخرین آثار قبل از بیماری ایشان را که در قالب سنتور نوازی ارائه شده باشد مقایسه کنید، از نوع نوازندگی و جمله پردازی ها  به آنجا می رسید که یا می گوید پایور است یا می گویید طرف در شیوه آقای پایور ساز می زند. حال ممکن است نوازنده فردی صاحب ذوق مانند آقای رضا شفیعیان باشد که بعد از مدتها در ادامه این تایم لاین قرار می گیرد و برای خود صاحب یک امضا می شود و یا فردی مانند آقای سعید ثابت باشد که به جرأت می توان گفت نوع ساز ایشان تا حد زیادی تداعی کننده سنین اوج آقای پایور است. به بیان دیگر آقای پایور یک مدرسه( سکول) در شیوه سنتور نوازی پدید آورد ( کاری که حبیب سماعی نتوانست انجام دهد، مرحوم ناظمی سازنده سنتور شد، مرجوم عبدالرسولی، قباد ظفر  و هوشنگ ارجمند هیچ کدام در نواختن سنتور نه دارای مهر و امضا شدند و نه توانستند  شاگردی باقی بگذاردند، مرحوم دکتر نورعلی خان برومند هم بیشتر یک دائره المعارف زنده بودند تا یک نوازنده چیره دست که البته با توجه به مشکل نابینایی ایشان کاملا قابل درک است )

در بخش دوم آقای پایور یک آهنگساز است و به معنای امروزین یک کامپوزر، تمام آثار گروهی آقای پایور باز دارای یک امضا است. ساخته های ایشان چه در روی کاغذ، که اینقدر برای مخاطب ارزش قائل بودند که این آثار را جمع آوری کنند و در اختیار علاقه مندان قرار دهند، دارای امضای فرامرز پایور است و چه در بعد اجرا. بهترین نمونه برای این امر رجوع به چهار مضراب ها، پیش در آمدها و رنگ هایی است که در خلال برنامه های گل ها و چه در اجراهای دیگر ایشان در داخل و خارج وجود دارند. ایشان چه در بعد نوشتن این قطعات و چه در بعد  رنگ آمیزی گروهی سلایق خاص خود را داشتند. این سلایق دارای مهر و امضای پایور است. کافی است برای نونه به شیوه رنگ آمیزی ایشان و نوع استفاده ایشان از سازهای آرمانی موسیقی ایران در تمام آثارشان رجوع کنید.

در بخش سوم که نگاه به گذشته است، به نوعی بازسازی آثار گذشته را می بینیم باز با امضای فرامرز پایور. گویی ایشان نه خلاقیت خود را قربانی گذشته کرده اند و نه گذشته را قربانی خلاقیت خود کرده اند.گذشته موسیقی ایران، با امضای فرامرز پایور گره می خورد و حاصل آن می شود باز سازی آثار درویش خان، عارف قزوینی، کلنل وزیری، رکن الدین مختاری (که آقای پایور شرح نخستین دیدارشان را با رکن الدین مختاری در مصاحبه ایشان با مجله آدینه در سال ۷۰ داده شده است )، شیدا، دوامی،...به بیان دیگر گذشته موسیقی ایران از زیر دست آقای پایور عبور می کند و حاصل آن آثاری است که نه همان اجراهای قدیم است و نه چیزی جدید است. اینگونه است که به طریقی که نام کنسرتو ویولون بتهوون، باخ و چایکوفسکی  با "دیوید اویستراخ"، به عنوان یک کلاسیک، چیزی که دارای می نیمم و اصالت عمیق است، گره می خورد، نام درویش خان، عارف و ... با نام پایور به عنوان یک کلاسیک گره می خورد.

این ها را گفتم تا بگویم نگاه پایور به گذشته، نه دست و پاگیر بود و نه خلاقیتش، گذشته خراب کن. همانگونه که به عقیده آقای پایور دید مرحوم وزیری که امروزه نا سزا گفتن به او خیلی مد شده است، اینگونه نبود. (لطفا به عقاید آقای پایور در باب اصالت در موسیقی ایران در مصاحبه ایشان با مجله آدینه رجوع کنید)

اما مهمترین و قابل احترام ترین و شاید تنها بخش یکنواخت آقای پایور شخصیت خصوصی ایشان است. این بخش در دو قسمت قابل مطالعه است. یکی شیوه و  منش ایشان به عنوان یک هنرمند، که کاملا یک خط راست است (لا یتغیر ). سلوک ایشان، نوع لباس پوشیدن ایشان، شیوه ساکن و بدون حرکت نشستن ایشان پشت ساز، خارج نکردن موسیقی از فرم شنوایی و تبدیل کردن آن به یک بزم حماسی و یا رقص عارفانه! (فرم بصری به گونه ای که دیگر چشم جای گوش را بگیرد ) که تنها در معابد اهل راز دیده می شود، و در یک کلام در این بعد آقای پایور هرگز به شعور بیننده و یا شنونده توهین نمی کردند. به جرأت می توان گفت در شیوه نوازندگی ایشان (از لحاظ بصری )، روش کنسرت دادن ایشان و  میزان حاشیه سازی ها (که در برنامه هست اما ساز نمی زند، فقط رهبری می کند، فقط جواب آواز می دهد اما ساز نمی زند، چهارمضراب را بقیه می زنند و ....) در طی یک عمر فعالین هنری ایشان تغییری داده نشد. می توان گفت این یکی از اصول ثابت و لا یتغیر حضور ایشان در عرصه هنر بوده است. در طی نزدیک به ۵۰ سال کنسرت ها و اجراهای عمومی آقای پایور گذشته از موسیقی که اجرا می شده، کاملا یکنواخت و از نظر من سنگین و در سطح بالا بوده است.

اما در بعد دیگر می رسیم به بحث عقاید شخصی. آقای پایور این عقیده را شاید نداشته باشند که موسیقی را باید برد بین مردم، فرض کنید باید برای توده های نواخت و یا رفت در مثلا یک دخمه و برای شادی فرض کنید ایتام نواخت، زیرا شاید موسیقی خوب و مناسب  برای خیلی ها لزوما موسیقی اصیل ایران نباشد. شاید لازم باشد بعضی ها موسیقی هایی شاد تر و غیر جدی تر گوش دهند، می توان گفت آقای پایور تا به امروز چنین عقیده بیان نشده ای داشته اند، در شیوه عمل ایشان می بینیم برای طبقه هایی اجرای عمومی داشته اند که از نظر اجتماعی و میزان تحصیلات جزو طبقه متوسط جامعه بوده اند، نمی خواهم بگویم این خوب است و یا بد و قضات کنم، می خواهم بگویم حرف و عمل آقای پایور متناقض نبوده است و با عواطف و احساسات مخاطب هم بازی نکرده است.

"منظورم احترامی است که ایشان برای شعور مخاطب قائل اند. ایشان نه یک بار ادعای توده، طبقه زحمتکش و خلق را کردند و نه پس از سالها چرخش ۱۸۰ درجه ای کردند و گفتند بلیط کنسرت قیمتش مهم نیست چقدر باشد، چون مردم  زیاد به شمال سفر می کنند و این نشان از آن است که  وضع خوبی دارند ( مصاحبه ۲ قسمتی ایشان با رزونامه شرق ). ایشان نه اهل سرود و آواز رزمی بودند و نه پس از سالها به زدن ردیف به شیوه آقا حسینقلی با لباس های آنچنانی روی زمین روی آوردند.

آقای پایور در طی ۵۰ سال فعالیت هنری خود،نه درباره ساز زدن دیگران نظر دادند، نه تخطئه کردند، نه مبارزه طلبی کردند (آنهم زمانی که عده زیادی در حال رنج کشیدن بودند و فرض کنید شما نیستید و بسیاری مشکلات دست و پا گیر ندارید و بعد یکباره نازل می شوید و ادعا می کنید همه سازی را که تازه ساز اول شما نیست اشتباه می زنند، به این صورت که شما حرف هایی بزنید و بعد هم بگویید دیگران را در حدی نمی دانید که بخواهید جواب آنها را بدهید )، نه شعار دادند و نه شاگردان را وادار به کارهایی کردند که ذلت است و دور از شأن انسان است. ایشان هیچ گاه جذب ظواهر نشدند، نه لباس عجیب پوشیدند و نه برای آنکه ثابت کنند خاکی هستند روی زمین نشستند، در سیر هنری پایور گذشته موسیقی ایران را به آینده آن پیوند زد و این امر از آنانی ساخته است که یک بار به یک درک درست از موسیقی ایران و نیاز آینده آن می رسند،...."

همه می دانند اگر بخواهیم مقایسه ساده ای انجام دهیم، پر واضح است که بین سنتور نواختن مرحوم رضا ورزنده و سنتور نواختن پایور، از زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد. رضا ورزنده جز شور و حالی که در نوازندگی داشت، نه استاندارد و قابل پیگیری ساز می زد، نه دارای آثاری جدی است و نه حتی فرد دیگری پیدا شد که دقیقا مانند او ساز زند، زیرا شیوه سنتور نوازی او کاملا فردی، شخصی و غیر علمی بود، اما آیا یک بار آقای پایور در مورد شیوه مضراب گیری (چوب انار به دست گرفتن ورزنده) نظر دادند (هر چند که مقایسه پایور با ورزنده شاید محلی از اعراب داشته باشد، اما ایا نسبت بین آقای لطفی و آقای علیزاده به همان میزان است؟؟ اگر بنا باشد میزان تاثیر گذاری پایور در آن ۴ سطح با ورزنده مقایسه شود،پر واضح است که جایگاه پایور کجاست و جایگاه ورزنده کجا. آن چه مهم است این است که فرد برای دیگران احترام قائل باشد، بداند نه او و نه هیچ کس حتی در رتبه مرحوم علینقی وزیری و یا مرحوم صبا نجات دهنده موسیقی ایران نیستند، انسانها کار می کنند و این کارها و عملکردشان باعث قضاوت آیندگان می شود. شعار گرایی، تو گویی یکی من هستم و یکی گروه بی سواد، از مرحله پرت و ابن سبیل در هنر، از نظر من مصداق بارز توهین به شعور مخاطب است. تو گویی می بایست همواره در آسمان سیر کرد و از بالا ساده ترین مقولات را با بخشنامه درست کرد. کافی است از آنور ناگهان نازل شوی و بگویی برای نجات هنری آمده ای که رو به قبله دراز کشیده است و تو گویی یک دو جین آدم که همه در حد و اندازه یکدیگر هستند، همکلاس و همکار سابق بوده اند به ناگه به بیراهه رفته اند و حال می بایست مرحوم بورمند دیگری نزول کند تا همه امورات را رتق و فتق کند. همه این ها باعث می شود من نا امید باشم از تلاشی که شروع شده است.

بهتر است زیاد کش ندهم بحث را زیرا مایل نیستم وارد حریم خصوصی دیگران شوم.

در یک کلام پایور به این دلیل برای من قابل احترام است که هرگز به شعور آن دسته از افراد که مخاطبش بودند و هستند توهین نکرد. پایور آنی بود که بود.در قالب چهارم شخصیتی که داشت هیچ گاه تغییر نکرد و من اسم این سکون و عدم تغییر آقای پایور را شخصیت، هویت، اصالت و پرستیژ هنری می گذارم. همین خصوصیات است که باعث می شود آقای پایور در مورد دیگران با دقت و احتیاط صحبت نماید. زمانی که گوینده مجله آدینه ازو می خواهد درباره "نینوا" نظر دهد با احتیاط و احترام کامل نظر می دهد. زمانی که در مورد مسأله نیاز به صحبت است، صحبت می نماید. و مهم تر از همه هنگامی که بحث را آغاز می کند اجازه می دهد دیگران هم نظر دهند، زیرا از نظر من در مواردی جز موسیقی که بحثی تخصصی است دیگران حق نظر دادن و پرسش دارند، زمانی که فردی ۴۰ هزار تومان بلیط کنسزتی را تهیه کرد و یا وقت صرف کرد نوشته و مصاحبه ای از شما را خواند، حق دارد در مورد شیوه فکری و عملی شما نظر دهد. رعایت کردن این ظرایف باعث بزرگی انسان هاست. افسوس که گفتمان جامعه در تمامی عرصه ها در حال تغییر است، حتی در اصولی ترین و همهترین چاچوب هایی اخلاقی

پی نوشت:

***در همین رابطه:

http://bahramshakerin.blogfa.com/post-92.aspx

http://www.bahramshakerin.blogfa.com/post-91.aspx

(تدکر:هرگونه استفاده بدون اجازه نویسنده،جایز نیست)

بهرام شاکرین

رونوشت:

سایت سل

وبلاگ سیاه مشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط ابدیّت  | 

هرگاه فیلمی ساخته شود مانند فیلم ۳۰۰،هرگاه نام خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کند،هرگاه ادعای کشورهای عربی در ارتباط با جزایر ایرانی سه گانه تشدید شود و هرگاه... سیل تلاش برای جمع کردن امضا فزونی می گیرد.گویی همه به رگ غیرتشان بر می خورد.بدون تعارف باید بگویم به رگ غیرت همه بر می خورد.حتی آنانی که آشغال و زباله خود را بدون کوچکترین دغدغه و شرمساری در خیابان،کوه و جنگل می اندازند و یا آنانی که به آسانی برای تفریح و تمرین نشانه گیری،لامپ های تیرهای چراغ برق را با تیر کمان نشانه می گیرند ناگهان ایرانی می شوند.آنانی که در آنور دنیا از سادگی و اخلاق خوب فروشنده مغازه ها سوء استفاده می کنند و لباسی را به بهانه آنکه باید بیشتر در موردش فکر کنند به صورت بیعانه از مغازه دار تحویل می گیرند و پس از استفاده از آن یکبار در یک مهمانی،در حالی که از شمایل لباس پیداست مورد استفاده قرار گرفته است،به مغازه دار پس می دهند و به آسانی و به دروغ می گویند "بیشتر که در مورد لباس فکر کردم،دیدم به سلیقه ام نمی خورد"،حال آنکه در یک مهمانی شب از آن لباس استفاده کرده است.آنانی که بدون اطلاع از اینکه فلان موال فرودگاه سکه ای است،با استفاده از نیمه باز بودن درب وارد می شوند و وقتی در مستراح گیر می افتند و وقتی شهره خاص و عام می شوند و گندش در می آید که ایرانی هستند،آنانی که با مدرک جعلی و دست ساز تقاضای تحصیل در یک دانشگاه اروپایی را می کنند و زمانی که معلوم می شود که مدارک آنان جعلی است و کار را برای دیگرانی که از ایران مایل به شرکت در آن دانشگاه هستند،دشوار می سازند و آنانی که ... همه زیر این بیانیه را امضا می کنند.

آنانی که از صبح تا شب کاری جز دروغ گفتن به همزبانان خود،پشت پا زدن به دیگران برای پیشرفت،بازی با آبروی دیگر همزبانان خود،تهمت زدن،فضولی کردن،غیبت کردن،و... کاری دیگر ندارند آنان هم زیر این بیانیه را امضا می کنند.

خلاصه همه آنانی که زندگی روزمره شان فقط در دودوزه بازی و غرق ساختن دیگر همزبانان و هموطنان می گذرد(چه در داخل و چه در خارج) همه و همه سر به زنگها ایرانی اصیل و دو آتشه می شوند،حال آنکه ثانیه ای فکر کردن در مورد اینکه فلان بابا ممکن است در فلان و یا بهمان کشور خارجی زندگی کند و ممکن است مدتی نماینده نام ایرانی باشد مو را بر تن هر آدم نجیب و اصیلی راست می گرداند،او متن بیانیه را می نویسد و از دیگرانی که ممکن است بهتر و یا بدتر از او باشند می خواهد زیر متن آن بیانیه را امضا کند.

زمانی که هر کدام از این حضرات را به کناری می کشی،که داداش گندش رو در آوردی،یا داری می خوری یا داری پس می دی و یا داری مزخرف می گی و یا در مکان های عمومی از خود صدای نابهنجار خارج می کنی و یا در کوجه بن بست فلان پایتخت اروپایی قضای حاجت می کنی و یا صبح ها کله سحر صورتت را در بیده می شوری،طرف زبان به سخن می گشاید؛از کورش می گوید،از اینکه به ایران حمله شده است،تمام کتابخانه ها در آتش سوخته است،از اینکه فلان فرش موجود در فلان قصر چهار قاچ شده است،شکوه می کند.طرف می گوید که ایرانی ها اولین کسی بودند که منشور جهانی حقوق بشر را منتشر کردند،حال آنکه همین بابا به خودم می گفت:"از وقتی زنم رو میزنم،مثل سگ از من می ترسد"...

هر وقت با چنین بیانیه هایی مواجه می شوم و تب و تاب ملت رو برای امضاء کردن می بینم بیشتر و بیشتر از خودم می پرسم که ظاهر امر این را می رساند که مردم معنای وطن را می فهمند،اما وطن مانند خانه خالی است،خانه که بدون مبل و صندلی و یخچال و ... که خانه نیست،وطن هم بدون هموطن،به اندازه دانه ارزنی هم نمی ارزد،در تمام داستانهای عجیب و غریب و افسانه هایی که ما از این تمدن جند هزار ساله یاد می کنیم،از انسانهایی نام می بریم،یعنی به عبارت دیگر نمی گوییم ما البرز را داشتیم،هزاران سال است که ما البرز را داشتیم،بلکه دوست داریم خودمان را به چند آدم کله گنده و صاحب نام،منگنه کنیم،حال پرسشی که مرا با دیدن این تب و تاب امضاء جمع کردن به خود مشغول می دارد این است که:هموطن کجاست؟معنای هموطن چیست؟

آیا آنانی که در طی روز باره و بارها مورد آزار و اذیت قرار می دهیم،آنانی که بارها مورد جوک و تمسخر ما قرار می گیرند،آنانی که با افتخار در موردشان می گوییم "انسان یا باید خر خوبی باشد و یا خر سوار خوبی"،آنانی که با انواع خط کشی ها مشمول نام های اقلیت قرار می گیرند،آنانی که حقشان را می دزدیم،در موردشان بد حرف می زنینم،... هموطن نیستند؟

از نظر من تکلیف خلیج فارس از قدیم مشخص بوده،کافی است فیلم "دکتر سترنجلاو" اثر کوبریک را نگاه کنید تا ببینید اسم درست این آب بین المللی چه بوده؟(مشت نمونه خروار)،اما ای کاش یک بار افراد یک پتیشن تهیه می کردند و در آن شرف،اخلاق،انسانیت،مدارا،ادب اجتماعی،... را  مورد امضا قرار می دادند.

پ.ن:بارها از خودم می پرسم در این سرزمین چند هزار ساله،که افراد در حین دعوا و عصبانیت از فحش ناموسی خواهر و مادر شروع می کنند،اگر مانند بعضی کشورها آزادی حمل اسلحه وجود داشت چه می شد؟

پ.ن:بد نیست نگاهی هم به نوشته ما قبل این نوشته بکنید تا ببینید نظر دیگران که با ما بودند در مورد ما چیست؟(نظر دزد(انگلستان) در مورد صاحب خانه چیست؟ای کاش نظر این دزد را در مورد خودمان با نظر همین دزد در مورد مردم هندوستان مقایسه می کردیم).زیرا دزدان حرفه ای،مدتها حال و احوالات صاحب خانه را زیر نظر می گیرند،از این رو اگرچه دزد هستند اما نظر آنها قابل استناد است.

تا با این بینش نرسیم که ما(تمام افرادی که شناسنامه ایرانی دارند)مشتی بدبخت هستیم که در یک کشتی ترک خورده در وسط بحری طوفانی،در سرنوشت به یکدیگر گره خورده ایم خلیج فارس،همان خلیج عربی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:51  توسط ابدیّت  | 

زمانی که شرح محاکمه رابرت اپنهایمر،را در دادگاه فدرال ایالت متحده در زمان سناتور مک کارتی می خواندم یک نکته جالب نظرم را به خود مشغول کرد که تقریبا پس از ۱۰ سال معنای آن را درک کردم.موضوع در ارتباط با شهادت یک فیزیکدان متخصص رادار بود که در شرح شهادت خود،در زیر سوگند،بدترین تهمت ها را نثار اپنهایمر کرد.زمانی که برای دفاع نوبت به اپنهایمر رسید،او گفت که حرفی برای گفتن ندارد و وکیلش را نیز از پاسخ دادن به اتهامات منع کرد.چون می دانستم سالها بعد اپنهایمر از تمام آن اتهامات برکنار شد و حتی در زمان جانسون،ازو اعاده حیثیت به عمل آمد،همیشه از خود می پرسیدم که دلیل سکوت اپنهایمر در مقابل اتهامات آن مهندس نیروی هوایی چه بود؟

امروز پس از ۱۰ سال دلیل آن سکوت را با تمام وجود درک می کنم.

گاه انسان در شرایطی با انسانهایی به تمام معنا احمق و بعضا خود شیفته طرف است.افرادی که به طور قطع می توان گفت که هر آنچه می بایست بدانند و یا احتمالا فرصت آموختن آن امورات برایشان فراهم بوده است را یا نیاموخته اند و یا فرصت آموختن آن امورات را از دست داده اند و در نهایت ورودی ذهن آنها بسته شده است و توان روبرو شدن با هر چیز جدیدی را از دست داده اند،لذا هر گونه تلاش برای فهماندن یک امر به آنها و یا حتی تلاش برای اینکه به آنها نشان دهی در گفتارشان تضاد منطقی وجود دارد،لزوما و از روی جبر تاریخی،محکوم به شکست است.لذا بهترین شیوه برای برخورد با این افراد آن است که سکوت را به صورتشان پرت کنی،و با خونسردی به آنها یاد آوری کنی که شأن و جایگاهشان چیست.

در این سن و سال تازه فهمیدم تا به چه اندازه بحث با مردمانی که در کالبد یک تجربه مشترک فکری با من نیستند،عبث،بیهوده و خسته کننده است.پس از چنین بحث هایی دچار کرختی و چیزی شبیه به نا امیدی شدید میشوی.آن چیز که بدیهی است آن است که به هیچ وجه نمی توانی طرز فکر و فضای فکری یک فرد را تغییر دهی.پس بهتر است پس از رد و بدل شدن چند جمله،و دیدن طرز واکنش طرف مقابل که همه اینها کمتر از ۵ دقیقه به طول می انجامد،به سرعت رابطه را به صورت کاملا یک جانبه قطع کنی.

زیرا هر چه زمان بیشتری از رابطه با این افراد بگذرد،معاشرت با آنها کسالت بار تر،عذاب آورتر و در یک کلام دهشتناک تر می شود.چیزی که از همه بدتر است آن است که این افراد معمولا حافظه ضعیفی دارند و گفتار و کردار و نوشتار آنها به زودی از یادشان می رود.در حالی که گفتار و نوشتار و کردار تو را هموراه در حافظه دارند.

یاد صحنه محاکمه دکتر مصدق در دادگاه نظامی افتادم که سرتیپ آزموده(جوانکی ۴۰ ساله) به مصدق (به پیر مردنی ۷۵ ساله)گفت:

-زیاد روضه می خوانید

دکتر مصدق گفت:

-ما در دیوان لاهه و شورای امنیت هم زیاد از این روضه ها خواندیم

و سپس سرش را روی میز گذاشت و تا پایان دادگاه خوابید.

هیچ چیز دردناک تر از معاشرت با این افراد نیست.متاسفانه هر چه بیشتر به اطراف نگاه می کنی بیشتر و بیشتر از این آدم ها در بین مردم می بینی.

دردناک است

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:57  توسط ابدیّت  | 

تنهایی بر ۲ نوع است.تنهایی هایی که از جنس جمعیت است و تنهایی هایی که از جنس جمعیت نیست.

زمانی که تنهایی ابدی در انسان کمرنگ تر می شود،تنهایی از جنس جمعیت در انسان ریشه می گیرد و هر زمان که تنهایی از جنس ابدی در انسان ریشه دار تر می شود،تنهایی از جنس جمعیت در انسان فرو کش می کند.

انسان محکوم به تنهایی است.آنقدر تنهایی می کشد تا ترس از مرگ در او گم شود.

 

عجب نوروز غمگینی بود امسال،امیدم به بهار را از دست داده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:38  توسط ابدیّت  | 

چقدر،درک همزمان عقلی و احساسی دنیا و ساده ترین رویدادهایش دردناک است

باز هم یک خاطره که برای سوزاندن به تاریخ سپرده شد.

برای ب.ج

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 4:51  توسط ابدیّت  | 

در این سرزمین،مردم معمولا در باب مسائلی غر می زنند و شکوه می کنند که خود مصداق بارز و کلاسیک آن موضوعات هستند.

همه از بی نظمی،بی برنامگی،عدم بردباری،خود مرکز بینی،ظلم،بی عدالتی و نابرابری،بی انصافی،عدم وجود صداقت،نبودن ادب اجتماعی،سرد بودن روابط انسانی،عدم وجود انسانیت،دروغ،تملق ،مداحی،... دادشان به آسمان رفته و قصد فرار از این سرزمین را  دارند.اما شاید اصلا متوجه این موضوع ساده نیستند که "کل در بعضی سیستم ها قابل تقلیل به جزء است".

گویی بهای "آئینه" در این سرزمین بسیار بالا رفته است و انسان ها کمتر این فرصت را می یابند که به خود نگاه کنند.

اخیرا چند فرد را دیدم که به شدت پیگیر رفتن و به قول خودشان رهایی از این "خراب شده" هستند،هنگامی که متوجه این تب و تاب می شوم و در می یابم رفتن برای آنها چیزی ورای،درس و مشق و یا کار است(زیرا با اندک نگاهی آشکار است که وضعیت درس و مشق و نوانایی علمی و آگاهی آنان چنگی به دل نمی زند.نه قدرت تولید دارند و نه ادعای آن و نه می توانند چیزی تولید کنند،جز همان چند کتاب و جزوه درسی زبان فارسی دانشگاهی تا کنون چیزی نخوانده اند یعنی اصلا حوصله این کارها را هم ندارند و جالب اینجاست که هر چه بیشتر از مرحله پرت هستند بیشتر احساس تباه شدگی در این مملکت را دارند،توگویی فقط شادروانان سعیدی سیرجانی و امیر حسین آریانپور و غلامحسین صدیقی خر بودند و ماندند.)از آنها علت را جویا می شوم.لب به شکوه می گشایند و براهین و صغری و کبری....شگفتا که هر چه بیشتر می شناسمشان بیشتر در می یابم که خود مشمول و مصداق بارز،ادله ای هستند که برای فرار از این "خراب شده" ذکر می کنند.

فکر می کنم انسان تا زمانی که خطوط قرمز اخلاقی(پرستیژ) نداشته باشد و به تبع آن "نه گفتن" را نیاموزد،چه در این "خراب شده" باشد و چه در هر "جهنم دره دیگری" همین است که هست.

گاهی تا به این مرز وسوسه می شوم که بگویم،نروید،اینجا برای شما بهترین نقطه دنیاست.در هیچ کجای دنیا اینگونه آدمها نمی توانند اینقدر راحت و بی دغدغه زندگی کنند.البته دغدغه که همیشه هست،جفت کردن رنگ شلوار با کفش،رنگ کت با رنگ ماشین،قد دختر با پسر،مدل عینک...

انسان برای خود می تواند نسخه بپیچد،نسخه ای که فراخور حالم باشد این است که تا زمانی که آدم نشوم و از چهره ام موج نزند،از اینجا نخواهم رفت.روزی از اینجا خواهم رفت که دچار بیماری دق شوم و عذاب وجدان زندگی کردن در این جامعه رو به انحطاط مرا از پای در آورد،فکر می کنم آن روزی است که بهترین زمان برای رفتن است،یا از ایران برای مداوا،یا از این جهان برای استراحت

هندوها نسخه خاصی از تناسخ را در اصول موضوعه خود دارند،آنها معتقدند هر چه بیشتر در این دنیا عذاب بکشی،زودتر چرخه کارمیک تو متوقف می شود و زودتر می توانی به نیروانا برسی.

فکر می کنم بهترین نقطه گیتی برای این منظور ایران است.در ایران همه و همه به آسانی آزارت می دهند.اصولا همه کارها،رفتارها،نظرها و حرف های دیگران آزار است.تا زمانی که انسان نکشد و نداند و نتواند از این زنجیره باطل خود را خلاص کند،رفتن و نرفتن برایش بی معنا است.

چیزی که همواره مرا مسحور و شیفته می کند اعتماد به نفس و عزت نفس فیزیکدانان شوروی و فیزیکدانان ژاپنی بعد از انفجار اتمی است.توموناگا و لاندائو نمونه بارز صدها انسانی هستند که رنج کشیدند اما خود باقی ماندند.آنها نشان دادند همواره راهی وجود دارد که در مقابل وسوسه پول انسان بر خود فائق آید و آن همانا لذت از زیبایی علم است.بودن در متن علم و حل شدن در آن.علم یک میراث جهانی و به قول آینشتاین یزرگترین پیک نیکی است که می توان همواره در آن در آرامش زیست.اگر این گفته در زندگی شخصی ام در عمل پیاده شود،و وارد جهان غیر شخضی شوم،آن روزی است که می توانم ادعا کنم یک دانشمند هستم.

 در عین اینکه خیلی از افراد درخشان و متوسط به بالا باید بروند،باید بیاموزند و باید بهترین باشند تا روزی که "ملت" در ذهن تک تک ایرانیان معنای واقعی پیدا کرد،آنان بازوهای فرهنگی برای اتصال باشند.آنچه که در این نوشته آمد نظرم در باب افراد متوسط و متوسط به پائین بود که روز به روز متأسفانه تعدادشان در حال افزایش است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط ابدیّت  | 

اخیرا وقتی به گفتار،کردار و نوشتار دست اندرکاران سینما در این سرزمین نگاه می کنم،سراسر احساس پوچی،سطحی نگری،بی مایگی مرا در خود می گیرد.احساسی که با پر مدعا بودن،خود شیفتگی و ادعا به  همه فن حریف بودن این طبقه مرا به مرز اشمئزاز می رساند.

(در ایران تمام دست اندرکاران سینما،عکس می گیرند،شعر می گویند،دیوان شعر تصحیح می کنند،ترجمه می کنند،در مورد جهان های موازی و یونگ می نویسند،فلسفه می خوانند،نقاشی می کشند،و...)

مردمانی که از یک سو مدعی شناخت کامل جهان اندیشه ها هستند،از سوی دیگر مدعی عبور از مرزهای کلاسیک هستند.اما هنگامی که به کارهای آنان نگاه می کنی،فکر می کنی هنوز هم فضا همان فضای "فیلم فارسی"است که به دلیل وجود نوعی خود سانسوری از القای آن فضا نیز ناتوان هستند.هر چند که اگر این خود سانسوری نبود،بعید می دانم باز هم اتفاق خاصی روی می داد.(فیلم اخیر مخملباف)

سینمای ایران هنوز اندر خم عشق،ازدواج،دعوای کلاسیک زن ها و شوهر ها،... است.هنوز سینماگران به دنبال گیشه هستند و برای این منظور به هر خفتی تن می دهند.استفاده از ستاره های کم مایه،شادی های زودگذر،چند صحنه رقص و آواز،نگاه سطحی به غرب و یک کپی برداری ناقص از غرب و مناسبات آن،موسیقی های مردم پسند و ... هنوز تنها شگرد تکراری و قدیمی آنان برای جلب مخاطبان است.

در واقع پارادوکسی که سینمای ایران را در بر گرفته این امر است که سینما گران دوست دارند ادعا کنند برای مخاطب خاص فیلم می سازند،در حالی که برای جلب نظر این مخاطب(جدا از محتوای سطحی و بی اندیشگی آثارشان)،مایل به استفاده از کلیشه هایی هستند که دیگر برای عوام هم دلچسب نیست.گویی فکر می کنند با استفاده از چند چهره زیبا توأمان با آرایش های آنچنانی،چند فحش و یا تکه نثار شرایط موجود کردن و یا غر زدن از وضع موجود،همگان در مقابل آنها تسلیم می شوند.این در حالی است که در غرب برای فردی که ادعا می کند مخاطب خاص دارد،گاه عدم توجه به آثارشان یکی از بزرگترین دستاوردهای هنری محسوب می شود.یک کارگردان واقعی حاضر است ورشکتست شود،اما تن به هر خفتی ندهد.اما اینجا هدف یک دست اندرکار سینما این است که یک فیلم مورد توجه همگان قرار گیرد.

از نظر من سینمای ایران یک توهین واضح و بی پرده به شعور مخاطب خاص که هیچ،حتی مخاطب عام است.پس از فیلم "سنتوری"،که ایراد های محتوایی بسیاری به آن وارد است،دیگر با خود عهد کردم هیچ فیلم جدی،از یک کارگردان مطرح،با ادعای مخاطب خاص بودن،نبینم.

متاسفانه هنر در ایران دچار فقدانی عظیم،به نام پرستیژ است.

خیلی دوست دارم یک بار از سازنده فیلم سنتوری پرسیده شود،دلیل اعتیاد جیم موریسون،جان لنون،چیمی هندریکس،جورج هریسون،اریک کلپتون،آلوین لی،سید برت،... و خلاصه همان هایی که عکسشان به دیوار منزل "سنتوری" آویزان شده بود چه بوده؟آیا دلیل آنها هم عدم داشتن مجوز،عدم برقراری کنسرت،عدم در آمد کافی،عدم استقبال از مسئولین اداره ارشاد ایالت متحده و انگلستان بوده است؟و آیا تا کنون موجودی با شمایل "سنتوری" در صحنه موسیقی ایران بوده است؟مسأله اعتیاد یک یار غار و رفیق گرمابه و گلستان در موسیقی ایران بوده است،شاهد مثال مرده هم مرحوم حبیب سماعی است،اما این موجود با "علی سنتوری" از زمین تا آسمان فرق دارد.دلایل اعتیاد و شرایط موجود در موسیقی ایران مسأله ای جدا گانه است،که خارج از این بحث است،زیرا مایل نیستم در اثر بحث ابرویی ار فردی برده شود.

این عدم شخصیت پردازی در این فیلم(به غیر از شاخصه هایی دیگری که در بالا به آن اشاره شد) جاکی از آن است که سازنده این فیلم نه موسیقی و فضای آن در ایران را می شناسد و نه موسیقی و قضای حاکم بر آن را در غرب می شناسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط ابدیّت  | 

آلن کن،از نظر من نمونه یک دانشمند مدرن تمام عیار است.فارغ از اثری که از خود به جای گذاشته که ابعاد آن احتمالا برای سالها فیزیک نظری قرن ۲۱ و شاید ۲۲ را در بر خواهد گرفت،عزت نفس و آزاد اندیشی آکادمیک او بسیار قابل تقدیر خواهد بود.او تمام کتاب ها و نوشته های علمی خود را به صورت رایگان بر روی اینترنت قرار داده است.شاید این چنین عزت نفسی از یک دانشمند قرن بیستمی،منحصر به فرد باشد.فردی که در حد مادی از یک زندگی متوسط به بالا برخوردار است،بی هیچ چشمداشتی حاصل یک عمر کار بسیار سطح بالای خود،شامل دو کتاب و چندین صد مقاله و سخنرانی را بر روی این شبکه قرار داده است.

او در جایی متذکر شده که دموکراسی علمی و آزاد اندیشی دلیل این عمل او بوده است.او که برنده جایزه فیلدز در ریاضیات محض است(که ارزش آن معادل جایزه نوبل در علوم است)،در موسسه ای مشغول بکار است که احتمالا می بایست در آمدی در حد قابل توجه داشته باشد و این فراغ خاطر از زندگی مادی او را بر این داشته است که در عرضه علم و دستاوردهای علمی،نیاز به هر گونه چشمداشت مادی را به کنار نهد و حاصل ۳۰ سال زندگی علمی خود را به دیگران عرضه کند.

این در حالی است که اندک زمانی است که اندیشه های ریاضی او در حال تبدیل شدن به یک گفتمان ثابت و پیچیده در فیزیک نظری قرن بیستم است.

ایده هندسه های جابجایی ناپذیر،به طرز شگفت انگیزی در حال فتح تمامی متون فیزیک نظری این قرن هستند.شاید نام آلن کن در قرن پیش رو،در آینده ای نزدیک چیزی بیشتر از نام یک ریاضی دان محض جلوه گر شود.

این مقدار عزت نفس و آزاد اندیشی تقریبا بی بدیل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط ابدیّت  | 

از نظر آوایی کلمه ای زیباست.نوعی پرستیژ کلامی.
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط ابدیّت  | 

هیچ زمان،خطرناک تر از زمانی نیست که یک انسان کاملا حقیر و کوچک،دچار پارانویا شود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:2  توسط ابدیّت  | 

برای فردی که قدم در امور بیکرانی همانند علم و یا هنر می گذارد،شاید دو امر مهم وجود داشته باشد.این امور به صورت آشکار در متن علم و یا هنر وجود ندارند اما رد پای آنان در سطر سطر علم و یا هنر به چشم می آید.صداقت و دارای فکر باز بودن.

یک دانشمند و یک هنرمند راستین می بایست همیشه آماده تجربه کردن چیزهایی باشد که هرگز و هرگز جایی در دکترین فکری او نداشته اند.چنین فردی می بایست همیشه آماده باشد که کلیت فکری او همانند سقف یک منزل در حال تخریب بر سرش خراب شوند.باید بیاموزد بارها و بارها از صفر شروع کند و می بایست بداند مادامی که ایده ها همانند یک فرا-زبان از بیرون حیطه فکری اش به او دیکته می شوند،در مقابل احمقانه ترین و دون مایه ترین ایده ها،نباید هرگز و هرگز یک واکنش منفعلانه و یا قهرآمیز از خود بروز دهد.

چیزی که همواره مرا نگران و بیمناک می سازد دور شدنم از میزان صداقت راستینی است که اگر نگویم تنها ابزار علم،بلکه یکی از مهمترین ابزارهای علم است.متن علم بر پایه اکتساب است و اینگونه فکر می کنم که نبوغ هیچ جایگاهی در طی کردن مرحله کلاسیک علم(یعنی مرور اندیشه های رایج و تسلط در به کارگیری آنها)ندارد،بل فقط سرعت و شتاب  طی کردن کلاسیک ها را تعیین می کند.اما صداقت حتی برای دنبال کردن بخش اکتسابی علم،بسیار مهم است.یک فرد باید هموراه بداند چرا می آموزد؟چه هدفی را دنبال می کند؟و نهایتا مایل به پرداختچه میزان بها است؟ 

اما آن چیز که نگرانی مرا دو چندان می کند،افزایش علاقه و کاهش میزان صداقت در شخص خودم می باشد.شاید گاه که ماشین محاسبه ای به دست می گیرم و سعی می نمایم میزان به دست آورده ها و از دست داده ها را جمع جبری کنم،امروز حاصل این محاسبه مقداری منفی است.زمانی این مقدار فقط با یک علامت مثبت تعیین می شد.کافی بود در فصل پائیز در میان برگهایی روی زمین پیاده راه روم در حالی که می دانم ۷۲ مدل گره کراوات وجود دارد،در حالی که یک چتر در دست و بارانی بلند به تن دارم،به این فکر کنم که فردا می بایست گره کراواتم را به کدام مدل دیگر انتخاب کنم و چندمین جفت کفش مدل انگلیسی مردانه(کفش مورد علاقه ام)را خریداری کنم و می بایست فردا در کدام تاپ-تن سخنرانی کنم.تصور من از فیزیک نظری زمانی که سال ها پیش تصمیم گرفتم وارد علم شوم،این بود.اما زمانی که امروز با همین تیپ و شمایل در خیابان ولی عصر قدم می زنم،در حالی که مسأله وحدت نیروها،و این که چرا نیرویی پنجم و یا ششمی در کار نیست،اینکه آیا ذره هیگر اگر آشکار سازی نشود چه بلایی بر سر نظریه میدان های کوانتومی می آید،و اینکه چرا امروز در برکلی کالیفرنیا نیستم؟اینکه آیا هزینه ای که پرداختم،اقامت در دارالمجانین و آن اتفاقات جنگل لویزان،مرا از برکلی بدانجا بازگردانید و یا نه،وهزاران مسأله و عقده دیگر،مرا بدانجا می رساند که علاقه در من از پشتکار پیشی گرفته است.در واقع می توانم فرض کنم که یا خسته هستم و یا مقدار عظیمی صداقت در من گم شده است.از یک سو مطالعه کلاسیک ها دیگر در من ایجاد نشاط کودکی را نمی کند و از سوی دیگر از اینکه هیچ ایده و یا مسأله لاینحلی برایم وجود ندارد که مرا چنان سر ذوق آورد که بتوانم در اموراتم غرق شوم،رنج می برم.هر روز ماشین حساب را در دستم می گیرم و این ارقام را جمع جبری می کنم تا ببینم که اگر یک منحنی روزانه،هفتگی و ماهانه رسم کنم،آیا شیب منحنی در حال افزایش است یا نه؟بله.متأسفانه این شیب در حال افزایش است و تصور می کنم اکنون زمانی است که بیشترین مقدار بی صداقتی در من موج می زند.

کودک که بودم،آشنایی من باز می گشت به کتاب های عامه فهمی که می خواندم و از حفظ و بدون دانستن واقعیت قضایا، می دانستم که بزرگترین اشتباه آینشتاین استاتیک گرفتن جهان است،می دانستم که نمودارهای فاینمن اساس فیزیک عالم را رقم می زند،می دانستم که جهان را می توان با ۶۱ ذره دوباره ساخت.می دانستم که ریسمان ها راه بر برای نظریات ابر-وحدت بخش آماده می سازد.و هکذا.

اما امروز زمانی که دگر این مسائل را میتوانم مرور کنم افسوس می خورم که چرا زمانی در کودکی دیدم نسبت به فیزیک نظری،آنقدر اسطوره ای بوده است.سال ها پیش گاه فکر کردن در مورد مسائل فلسفی فیزیک به شدت آزارم می داد.جهش هایزنبرگ از یک سری مسائل فنومنولوژیک به یک سری مسائل آنتولوژیک،دیوانه ام می ساخت.بعد از مدتی به این امور عادت کردم.به قول فاینمن:آشغال ها بریز زیر قالی.

اما امروز به شدت می ترسم.آینده برایم بی معنا تر و پوچ تر شده است.هم رویا هایم در آنی در جلوی چشمم نقش بر زمین شده است و نه آن مقدار صداقت دیگر در من موج می زند.از طرف دیگر روز به روز ارقامی که ماشین حسابم به من نشان می دهند منفی تر است.از فقدان موضوعی که دوست داشته باشم با اشتیاق در موردش فکر کنم،رنج می برم و از فقدان آدمهایی تراز اول که بتوانم با آنها صحبت کنم.در عین اینکه فقدان امنیت اجتماعی به شدت آزارم می دهد.

می دانم که سال دیگر در این سرزمین نخواهم بود،می دانم که با نفرت از این سرزمین خواهم رفت و هیچگاه دیگر بدین جا،حتی برای دیدار دوستان باز نخواهم گشت.گاه حس می کنم نفرت،این تیغ دو لبه در من به شدت قوت گرفته است و از آنجایی که اینگونه تربیت نشده ام که بتوانم این نفرت را سر دیگران خالی کنم به جان خود افتاده ام.زندگی در این سرزمین برایم پوچ،بی معنا و از لحاظ اخلاقی دردناک است.زیستن در تباهی و انحطاط انسانی به شدت دردناک است،اما من قدرت تغییر ندارم،زیرا اگر داشتم کمترین کاری که می توانستم انجام دهم،اصلاح خودم بود.من تا به امروز هرگز کرامت هیچ انسانی را خدشه دار نکرده ام.کاری که جامعه روز به روز با من انجام می دهد.

از ین بابت است که فکر می کنم که یا صداقتم را به شدت از دست داده ام و یا به شدت دچار خدشه شده است.گاه ورق زدن کتاب و یا دنبال کردن ریاضیات آن،برایم از مرگ سخت تر است و اینجاست که گاه با نگرانی از خود می پرسم چه بر سرم آمده است؟چرا دیگر آن اشتیاق در تو موج نمی زند؟

انسان کوه نیاز است.زمانی که این نیاز ها سرکوب شوند،فکر می کنم در انسان ها صفات نکویی که دارند شروع به آسیب دیدن می کند.انسان همرنگ جامعه نمی شود،اما از درون فرو می ریزد و تمام محسنات را از دست می دهد.به راستی این ریشه از هم پاشیدن جوامع منحط از تمام نیکی هاست.اینگونه است که جوامع خطوط قرمز اخلاقی خود را از دست می دهد.زیرا افراد جامعه تک تک از درون سقوط می کنند.

"انسان به دنبال فساد نمی رود،بلکه انسان دکترین های خود را از دست می دهد و به گونه ای می توان فرض کرد فساد به سوی انسان دست دراز می کند،گویی ما از جبر تاریخ رنج نمی بریم،از جبر فسادی که به دنبالمان می دود دچار پوچی و از خود بیگانگی شده ایم"

دردناک است 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:36  توسط ابدیّت  | 

چندی است که نسبت به این عقیده پذیرفته شده دوران کودکی دچار تردید شده ام که آیا جهان خلق شده است؟آنچه امروز در روند صادقانه نگرشم نسبت به جهان مرا بیشتر و بیشتر به خود جلب می کند این مهم است که جهان محصول ریاضیات است.ساختار جهان بیشتر از آنکه از نظر عاطفی نیاز به یک آفریدگار داشته باشد،نیاز به هندسه و توپولوژی دارد.جهان عینیت چند قضیه اصلی در هندسه دیفرانسیل و توپولوژی است.

آنچه مرا نسبت به باورهای کودکی ام راسخ می دارد بحث داوری است.جهان ممکن است خلق نشده باشد،اما به جهان نگریسته می شود.نا خود آگاه مدتی است که با ویتگنشتاین همدل شده ام:که صحبت ار خالق بی معنا است،اما می باید همواره از داوری های اخلاقی توسط یک حقیقت برتر صحبت کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:51  توسط ابدیّت  | 

روند تجربه نشان داده است که اصرار در صداقت با دیگران،همواره باعث ایجاد عدم صداقت در رابطه انسان با خود می شود.پافشاری در صداقت با دیگران تقریبا به انکار و حذف تمام نیاز های انسان منجر می شود و در پی این مهم،انسان در یک لحظه بلا واسطه خود را موجودی تنها می یابد که در ارتباط با خود به شدت سرخورده و در منتها الیه عدم صداقت قرار دارد.تنها راه فرار از این معضل،آپتیمایز کردن صداقت بین خود و دیگران است.صداقت می بایست به نحوی تقسیم شود که شخص بتواند سهم نیازهایش را دریافت بدارد و قسمتی از آن باید به دیگران رسد که شامل رعایت حقوق آنهاست.

فردی که همواره نقش قربانی را بازی نماید،آن هم در جوامعی که انسانها به شدت بسته هستند،هرگز و هرگز با خود صادق نخواهد بود.صداقت پلی است که میبایست عمود بر دو سمت رودخانه باشد،نه موازی با دو ساحل رودخانه.

فردی که قربانی صداقت خود است،آبریزگاهی در پیرامون خود طراحی می نماید که تا مادامی که بدین منش ادامه می دهد،می بایست از کلیه صفات یک آبریزگاه عمومی بهره مند شود.!

دردناک است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:31  توسط ابدیّت  | 

آمریکا،تنها نقطه ای در گیتی است که چپ ها در آن آزادانه می توانند فریاد "مرگ بر امپریالیسم" سر دهند.این در حالی است که مارکس پیش بینی کرده بود کمونیسم،از فراز سوسیالیسم طلوع می کند.پس چرا هیچ کس نمی پرسد امروزه چگونه لیبرالیسم دایه مارکسیسم شده است؟آیا این پیش بینی اشتباه،در کنار چند پیش بینی اشتباه دیگر مانند طلوع انقلاب در آلمان،و پس از آن ۲۷ پرسش پوپر،کافی نیست تا چپ های ایدئولوگ،از شعار دادن و کشیدن عکس مار بر دیوار پرهیز کنند؟

جالب آن است که همین آقایان چپ،کارگرهای جوامع باز و سندیکاهای آنان را،خرده سرمایه دارانی می پندارند که در بهره کشی از دیگر مردمان دست به دست امپریالیست ها داده اند.حال آنکه در جوامع به اصطلاح سوسیالیستی،همین کارگران اگر نخواهند به قول لنین "زنجیر ها را از پا باز کنند"،سازشکار و بورژوا و خائن تلقی می شوند.

برای آقایان چپ،کارگرها،همان نردبان ویتگنشتاین هستند.می بایست از آن[ها] بالا رفت و سپس با پا آن[ها] را به کناری انداخت.مادامی که کارگر می خندد،شوق دارد و به آینده امیدوار است،فردی سازشکار،خیانتکار به آرمان های رفیع حزب! تلقی می شود.اما برای بزرگان حزب،خوردن بهترین ها،پوشیدن زیباترین ها و خرج بیشترین ها،کمک در جهت تسهیل رفاه کارگران است.

بدترین آفت فکری،که خود باعث نابودی جوامع است،مد شدن حرف ها و ژستهایی است که هم از جهت تاریخی و هم از جهت علمی،دوران خود را سپری کرده اند.(هر چند به شهادت تاریخ هیچ گاه دوران درخشانی نداشته اند)

از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی،احتضار کوبا،دو شقه شدن آلبانی و فلاکت مردم آن که تا به امروز ادامه دارد،فجایع چچن تا میرسیم به چین امروز که تازه در اوج اقتدار اقتصادی،توگویی از یک بیماری مزمن در عذاب است،همه گواهی بر این مدعی می دهند.

آنچه امروزه بقای ملت ها را رقم می زند،عاقل بودن و با اعتماد به نفس وارد شدن در حیطه جهان است.حیطه ای که مبتنی بر حفظ منافع ملی توامان با استادی در شطرنج سیاسی است.

افسوس که هنوز صدای زمینه چپ،آن هم از زبان کودکان ۱۸-۲۴ ساله طنین انداز است.تو گویی حرف جرج برنارد شاو یک آیه آسمانی است"اگر در جوانی چپ نباشی قلب نداری و اگر در زمان میان سالی به بعد پیرو سرمایه داری نباشی عقل نداری"

گویی همه انسان ها می بایست چرخ را از نو ابداع کنند.تنها کافی است که یک نگاه به وبلاگ ها و وبسایتهای اینترنتی بیاندازی.هنوز دوستان،یکدیگر را رفیق صدا می کنند.برای آنکه نشان دهند واقعا چگونه فکر می کنند،هزاران تفسیر و توجیه می آورند.و همه مدعی آن هستند که دارای یک سیستم جدید اقتصادی هستند.و زمانی که از آنها می پرسی یک کشور و تنها یک کشور را نشان بده که ایده های شما آن را آباد کرده باشد و در دنیای امروز سری در میان سرها داشته باشد،پس از کمی فکر به شجاعت اعلام می کند که او برنامه ای دارد که دنیا را تکان می دهد.وقتی می پرسی چند سال داری،با تواضع خاصی پاسخ می دهد:۲۰ سال.

بسیار دردناک است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:47  توسط ابدیّت  | 

مهم نیست انسان در یک تصور درونی خود را از خیلی جهات از دیگران و یا کل گیتی بالاتر بداند،مهم این نکته است که هیچ گاه انسان مجاز نیست به واسطه این بالاتر بودن به شخصیت انسانی توهین نماید یا تحقیر انسانی دیگر را مجاز بدارد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 2:11  توسط ابدیّت  | 

اندک زمانی است که به این نتیجه رسیدم که در این سرزمین به راستی جوانی بیش از حد با تناقض گره خورده است.جوانان در این سرزمین پیامبران فکری عجیبی پیدا کرده اند.یک جوان از یک سو اگر از اهالی به اصلاح روشنفکری و برچسب های پر طمطراق باشد شاید اگر به سینما علاقه داشته باشد در یک گفتار جوگیرانه،خود را عاشق سینه چاک تارکوفسکی و یا سرگئی پاراجانف بداند و اگر از اهالی رفیق و رفیق بازی باشد،همان پیامبرانی که جهان را پر از کینه و نفرت ساختند،عاشق سینه چاک رفیق فیدل و رفیق استالین است.

پیامبران این جوان دقیقا از نوعی هستند که بعید می دانم نه تنها در یک اقلیم،بل در دو اقلیم مجاور توانایی سکونت داشته باشند.راستش یکی از نفرت انگیز ترین و نا پخته ترین تفکرات در ایران تفکرات چپ بوده است،چپ رادیکال و به شدت ایدئولوژیک.تکرار کلیشه های از مد افتاده.کلیشه هایی که در زمانی که تازه ستاره بختشان هنوز به مدد سرقت کلاس فوچس،فیزیکدان برجسته لوس آلاموس از گاوصندوق این مرکز در سال ۱۹۴۴،یک سال قبل از ساخته شدن بمب اتم،این فرزند نا مشروع،توانست برای این افراد زمینه سوار شدن بر یک قوم را فراهم کند،بارها و بارها توسط پوپر از نظر فکری به چالش کشیده شد. "افلاطون و مارکس،پدران معنوی هیتلر هستند"

هر گاه من نام رفیق فیدل،رفیق چه،رفیق استالین،رفیق خروشچوف،رفیق لنین،... را می شنوم چند صحنه در جلوی چشمم متصور می شود.

۱-صحنه ای از فیلم یک دادگاه شتسشوی مغزی در مسکو،که فردی از پایه گذاران انقلاب اکتبر،به گناهان خود اعتراف می کرد و در هنگام اعترافات شلوارش از پای افتاد و زمانی که مشغول بالا کشیدن شلوارش در دادگاه بود خود را خراب کرد.(فرض کنید بوخارین)

۲-مقاله جنجالی خلعتنیکف-لیفشیتز در مورد کیهانشناسی.آن هم درست زمانی که هاوکینگ و پنروز متذکر پاره ای اشتباهات آن مقاله شدند،این دو فیزیکدان برجسته به جرم "کوتاهی در مقابل علم غربی"به زندان افتادند.هاوکینگ در خاطراتش می نویسد که این مقاله مشترک با پنروز چنان احساس عذاب وجدانی را بر او مستولی کرد که در نامه ای آکادمی به علوم مسکو مجبور شد یاد آوری کند که راه خلعتنیکف-لیفشتیز درست بوده،و راه حل هاوکینگ-پنروز درست تر! بوده است بلکه همکاران از زندان آزاد شوند.

۳-غول فیزیک شوروی، لف داویدوویچ لاندائو،که حتی اکنون پس از سالها هر فیزکدان نظری مجموعه ۱۰ جلدی او را در آرشیو خود دارد،به دلیل نگارش نامه ای به استالین به اعدام محکوم شد.و تنها با وساطت آندره ای ساخاروف(رابرت اپنهایمر روسها)به بهانه اینکه او می تواند مشکلات طرح بمب هیدروژنی را برطرف سازد،تحت الحفظ،از زندان آزاد شد.و شاید جالب باشد لاندائو توانست مشکلات یکی از مدل های ساختن بمب ئیدروژنی را برطرف سازد،که از نظر ادوراد تلر در سال ۱۹۴۲ غیر ممکن بود.و به این ترتیب بمب هیدروژنی روس ها واقعا در این ور دیوار آهنین ایجاد شد.

۴-زندانی شدن آندره ای ساخاروف پس از تست بمب ئیدروژنی،این فرزند نامشروع تر.اعتصاب غذا،خوردن گچ دیوار.درست زمانی که دار و دسته رفقا به دنبال خلیج خوک ها به کمک رفیق فیدل بودند.

۵-فرار تارکوفسکی از شوروی و ساخت نوستالژیا و اجرای اپرای بوریس گودونف.پاراچانف کارگردان در زندان رفقا مجسمه می سازد.

۶-صحنه فرو ریختن دیوار برلین و آن نفرتی که در چشم همگان موج می زد.

آری،چون همواره سطل زباله قسمت ماست،زنده باد رفیق و رفیق بازی و تمام رفقا.وقتی یک بچه ۲۱ ساله زیر عکس "رفیق چه" مدیتیشن می کند،حتما باید بگوید برنامه اقتصادی دارد که دنیا را تکان می دهد.آن هم علم افتصادی که به خاطر آن جایزه نوبل تعیین کرده اند.

آری دوستان درد یکی و دو تا نیست.هیچ گاه نتوانستم نفرتی را که از کشیدن عکس مار داشتم تعدیل کنم.و راستش دیدن افراد چپ ایدئولژیک،مرا بیشتر و بیشتر متنفر می سازد.چه ایرادی دارد بگذار زندگی همان ها که نردبان شما هستند به نکبت و فلاکت کشیده شود.فاحشه خانه های مرام مشترکی...

آیا دنیا اینقدر خالی شده است؟آیا هیج عکس دیگری وجود ندارد؟

قهرمانان دوره مبارزه با تبعیض نژادی آفریقا؟نلسون ماندلا؟والسلاو هاول؟ماهاتما گاندی؟مصدق؟فاطمی؟

واقعا متاسفم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:1  توسط ابدیّت  | 

زمانی بسیار بچه بودم.از همان نوع تیپ آدم هایی بودم  که اکنون از آنان به شدت دوری می کنم.از آن تیپ هایی که هر حرفی را به فرض آنکه از جانب یک فرد موجهی که در یک زمینه صاحب نظر و شهرتی بوه است می شنوند،می بایست به جبر و مستحضر به جهل کامل قبول کنند.شوربختانه زمانی،من هم مانند هر بدبختی که برای آنکه بتواند جلب نظر دیگران را بکند سری در کتاب فرو  می کند و برای اثبات وجود خود شروع به ردیف کردن حرف ها و مزخرفاتی بی سر و ته می کند،این چنین کردم.راستش اکنون که سالیان سال از آن روزها گذشته و روزگار هر بازی که می خواست بر سر من آورد وقتی عمیق و صادقانه فکر می کنم فقط ریشه پاره ای افکار آن زمان را در عدم اعتماد به نفس،جهل مطلق و بی تجربگی می دیدم.

شاید متاسفانه پس از آنکه به فلسفه روی می آوری و پس از مرور تجربه گرایان و عقلگرایان و پس از عبور از کانت و نهایتا ایده آلیسم آلمانی،مجبور هستی در این تایم-لاین زمانی به منتقدین ایده آلیسم روی آوری،و آنجاست که نام های شوپنهاور و نیچه خود نمایی می کند.من در عمیق ترین لایه های وجودم برای نظریه رجعت ابدی نیچه بسیار احترام قائلم.و اگر بخواهم دین خود را به شوپنهاور بیان کنم،در کلام نمی گنجد.راستش درک تلقی ویتگنشتاین را نسبت به منشا جهان وهمچنین تلقی او از داوری در مقابل ابدیت را مرهون شوپنهاور هستم.اما خوب شوپنهاور و نیچه،که هر دو به دلیل شرایط زندگی قربانی مسائلی بودند،که در نگرش آنان نسبت به زن تاثیر گذارد.شاید هر شاگرد تازه کار و ابلهی سعی می نماید ادای استاد خود را در آورد،و البته از این ابلهان کم هم نیستند،من هم از این گونه  افراد بودم.گاه حرف هایی می زدم،هم به قصد جلب توجه و هم به قصد تخلیه عقده ها.

اکنون که به شدت جذب مفهوم نژادپرستی و مصادیق آن شده ام،نیک در یافتم در جوانی من هم نژادپرست بودم.عقاید من در ارتباط با زن از مصادیق نژادپرستی بود . شاید اگر فردی آن حرف ها را می شنید به آسانی می توانست بر علیه من اقامه دعوی نماید،و اگر هم می کرد از نظر من حق بود.

راستش را بخواهید من به دلیل خامی،شاید بتوان نام چشم و گوش بسته بودن را بر آن نهاد،همواره در روابط عاطفی و تعهداتی که بین زوجین وجود دارد یک قربانی بودم.زمان ها از آن روزها گذشته است.اکنون با توجه به سابقه تئوریک خود و با رجوع به عقده ها دو تصمیم در پیش پا دارم.یا می بایست واقع-بین باشم و یا می بایست دست به انتقام بگشایم؟

اما چرا باید انتقام بگیرم؟و از چه کسی انتقام بگیرم؟می بایست مصداق همان ضرب المثل معروف باشم که انسان گرگ انسان است؟تصور می کنم اگر در عمیق ترین لایه های وجودی خود و به دوری از کینه ها فکر کنیم،قبل ار دیدن سکس(نقش بیولوژیک)و جندر(نقش اجتماعی جنسیت)،یک انسان را می بینیم.اما من نمی توانم به روی یک انسان دست بلند کنم.چرا باید با تازیانه سراغ یک انسان دیگر روم؟آیا انسانی که تازیانه در دست دارد،همان ابر انسانی است که می بایست اول پس گریبان خود را بگیرد؟آیا به فرض آنکه زنان زیاد حرف می زنند و شاید نیمی از آن غیبت باشد و غیره،می بایست همانند شوپنهاور به سمت فک آن زن تیر اندازی نمایم؟تصور من از انسان موجودی بیچاره و نادان است سوار بر یک کشتی ترک خوره در وسط یک دریای طوفانی.راستش را بخواهید فکر کردن نسبت به سرنوشت جهان آنگونه که نظریه ریسمان آن را پیش بینی می کند،به شدت انسان را به ترس و وحشت می اندازد.آری،به قول پاسکال سکوت ما بین کیهان،ما را به شدت به ترس می اندازد و شاید یگانه راه مواجه با این ترس همان "نگریسته شدن از منظر ابدیت به اعمال باشد".می بایست ابدیت رگه هایی از ترس و بیچارگی را در وجودمان حس نماید و طبیعت از سر گناهانمان بگذرد.

مطالعه در خواص ریاضی کیهان،دید مرا به شدت در مورد منشا جهان تغییر داده است،و به همان میزان مرا نسبت به مسأله داوری نگران تر کرده است،نمی دانم .دیگر نمی توانم تصور کنم جایی را دارم که حتی در آن می توانم  در ارتباط با مسائل فکر کنم و خود را نسبت به ابدیت ایزوله نمایم.گاه فکر می کنم کلیه افکار ما در این سکوت کیهانی به شدت طنین ایجاد می نماید و همان میزان که هارمونی این سمفونی ابدی را مختل می نماییم،بیشتر و بیشتر خود را در مقابل ابدیت قرار می دهیم.

اکنون زمانی که در مورد انسان،با نوع تفکرش،مذهبش،نژادش و جنسیتش فکر می نمایم حس می کنم اگر ثانیه به این موجود بدبخت و سرگردان ظنین و بدگمان باشم،سکوت ابدیت با موجودات وحشتناکش انتظار مرا می کشد.

این مهم نیست به عنوان یک فیزیکدان نظری متعلق به کیهانشناسان تورمی باشی و یا متعلق به آن دسته که نوسان ریسمان های کیهانی را می بینی،مهم آن است که این سمفونی حتی یک نوت موسیقی ندارد،یک پارتیتور سکوت است،و نظرها و حماقت های انسان ها به شدت در آن می پیچد.و در آنی نظم این سکوت کیهانی را مختل می سازدو گویی در محضر ابدیت از تو صدایی نا موزون در می رود.

تنها یک چیز در این کیهان به انسان تاب زیستن را می آموزد،اگر انسان ثانیه ای از بالا به این کیهان از منظر تخیل نگاه نماید،که آن پذیرفتن سرنوشت مشترک و تاریکی مطلق است،که ریاضی-فیزیکدان ها به آن سینگولاریتی(تکینگی)می گویند.مجبور خواهیم بود برای تحمل یکدیگر بپذیریم که ما مشتی ابله،بدبخت و بیچاره و سوار بر یک کشتی پوسیده هستیم که در میان یک دریای طوفانی و تاریک که هر آن بیم آن می رود کشتی ما نابود شود.شاید تنها عاملی که که باعث می شود این کشتی مسیر نا معلوم خود را با سلامت طی نماید و لحظه ای اضطراب مسافران فروکش نماید،داوری های اخلاقی و بازگشت به خطوط قرمز باشد.انسان سالهاست که این سکوت و توازن را بر هم زده است و می بایست همانگونه که برای گرم شدن جو کره زمین(که در کیهان حتی یک نقطه نیست)فکر می کند و به دنبال پاک ساختن محیط از آلاینده هاست،تدبیری هم برای پاک ساختن اخلاقی و فکری جامعه بشری خود که به شدت این سکوت را مختل نموده است،بنماید.

و زن،مانند مرد،کوچک ترین و بی اهمیت ترین شیء درین کیهان است.بچه که بودم روزی به این گفته پیبلز،کیهان شناس پرینستونی،برخورد کردم:ما آشغال های ته سطل زباله هستیم،اما امروز با توجه به دوری فکری از آن پوچگرایی فلسفی که همواره از آن نفرت داشتم،این گفته پیبلز را دال بر پوچگرایی فلسفی نمی دانم و یا حدس نمی زنم احتمالا روزی که این حرف را زده احتمالا با یک دانشجوی سمج سرشاخ شده باشد.او از مواجه خود با ابدیت چنین چیزی را استنباط کرده بوده.

حال اگر در این جهان زن بدبخت،ضعیفه و بی ارزش باشد،مرد هم شامل همین صفات است.پس شاید بهتر باشد هر کدام موجودیت دیگری را با تمامی ویژگی های مثبت و منفی طبیعی به رسمیت بشناسد.و در تدبیری برای گذر از این علامت سوال بزرگ،یعنی جهان باشد.

شاید طبیعت فکری من چنین اقتضاء نماید در تنهایی باشم و دیگر میل و یا گرایشی برای بودن با زن که،حتی انسان هم نداشته باشم.اما احساس بر من این را هویدا می سازد که می بایست احترام گذاشت و کرامت او را به رسمیت شناخت.همانند کرامت تمام موجودات زنده.

در دنیای امروز هنوز هیچ کس علت خودکشی نهنگ ها را نمی داندوفقط زمانی که نهنگی خود را به ساحل می رساند و به گل می نشیند مردم در ساحل دست به دست می دهند تا تا او را دوباره به دریا بازگردانند و اگر هم قربانی شود ساعت ها گریه می کنند.راستش دیدن صحنه خودکشی نهنگ ها به شدت تاثر آور است.نهنگ در زمان مردن گریه می کند.و با چشمی پر از اشک از این جهان می رود.انسان ها هم همراه او گریه می کنند.این بدان معنی است انسان برای هر موجودی که زنده است و نفس می کشد،حتی برای گیاهان،ارزش و احترام قائل است.

اگر انسان هستیم بیاییم نقص خود را به عنوان یک مرد،که همانا نیاز افسارگسیخته جنسی است،بپذیریم و در نگاه به یک زن این میل را داور ارزش گذاری قرار ندهیم.و مانند یک انسان با شرف و سنگین زندگی کنیم. 

همواره از این دوگروه مردان نفرت داشتم

۱-مردانی که به قول مش قاسم در دایی جان ناپلئون،وردست های ناموسشان(بیضه های مبارکـ)اندازه مغزشان است.

۲-مردانی که مغزشان اندازه ور دست های ناموسشان(بیضه های مبارک)بوده است.

***تذکر:این نوشته در جهت تصدیق هیچ گروهی و در تقبیه هیچ گروهی نوشته نشده.نوشته ای است صرفا عاطفی و شخصی.استفاده از این نوشته در هر جایی به منظور تصدیق و یا تقبیه دیگران مجاز نیست.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:59  توسط ابدیّت  | 

قبل از آنکه به نوشتن این بخش بپردازم،ذکر چند نکته الزامیست:

۱-هرگاه قصد داری جدای از جنبه های کاری یک موسیقی دان و به طور کلی هنرمند،به جنبه های اجتماعی زندگی او درین سرزمین بپردازی،فی الفور صدای عده ای بر می آید که چرا در مورد او صحبت می کنید؟به جای آن از قطعات او پخش کنید.حال ما از حرف،صحبت و حدیث نیک به تنگ آمده است.

قصد آن ندارم بگویم این گروه اشتباه می کنند،بل فقط می خواهم برای این گونه افراد این نکته را یادآوری کنم که تصوری که آنان ازین موسیقی دان دارند،موجوداتی فاقد فکر و اندیشه است،موجودی که شأن او در این گونه جهان بینی ها نهایتا در حد نوازندگان دوره گرد(که احترام آنان نیز واجب است)تنزل می یابد و یا همان مطرب رو حوضی های عهد قاجار،همان ها که به محفلی دعوت می شدند،ابتدا تا حدی که کوک شوند از منابع متنابهی از اشربه و افیون برخوردار می شدند،سپس روی حوض منزل که قبلا با تخته هایی پوشیده شده بود،قرار می گرفتند و پس از آن که چشمانشان بسته می شد،موسیقی و بزم آغاز می گشت.توگویی تفاوتی میان این هنرمند با یک میمون دست آموز وجود نداشت.یعنی در اینگونه منازل دائمان هنرمندانی از این دست رفت و آمد می کردند،اما هیچ گاه صدایی از آنان بلند نمی شد.انگار آن منزل سیرکی بود و آنان،حیواناتی دست آموز و شرطی شده بودند که می بایست مطابق میل افراد منزل رفتار کنند و دقیقا همانگاه که از عهده خوش-رقصی بر می آمدند دستمزدی به اضافه خرج افیون و اشربه دریافت می کردند.

نگارنده این سطور معتقد است این نگاه به هنرمند،نگاهی توهین آمیز و جهان سومی است.می بایست از هنرمندان خود بخواهیم که دارای عقایدی باشند،درباره آن عقاید صحبت کنند و حتی بنویسند.اگر چنین باشد هم فضای سالمی برای نقد ایجاد می شود و هم احیانا پاره ای از عقاید خطرناک و تخدیری مطرح می شوند،که زمینه را برای منتقدین حرفه ای فراهم می کند و  منتقدان به آسانی می توانند روی علل و ریشه های درجازدگی هنر و هنرمندان مطالعه کنند.یعنی اگر هنرمندی فاقد اندیشه و قدرت بیان و حرف زدن باشد،نهایتا به یک دستگاه گرامافون کوکی تبدیل می شود که هرگاه که نیاز باشد شروع به گردیدن می کند و هرگاه که نباشد،می بایست خفه شود.در این هنگام چون افکاری هم ازین هنرمندان بیان نمی شود،منتقدین هم فاقد ماده ای اولیه هستند که بتوانند با شکل دادن به آن،طرحی نو پدید آورند.

اگر به موسیقی مغرب زمین و ریشه های تحول آن نظری بیفکنیم،به آسانی بر ما این حقیقت آشکار می شود که هنرمندان پای ثابت بحث،نوشتن و محافل روشنفکری بودند.عقایدی داشتند،روی آن عقاید و اصول استوار بودند،درباره آن عقاید قلم فرسایی می کردند و اصولا هنرمندان بخشی از پویایی فکری جامعه بودند.اما ما در جامعه به موسیقی دان خود چه کردیم؟

همیشه بر او اختگی فکری را تحمیل کردیم.از او خواستیم که حرف نزند،ساز بنوازد و او را در حد یک گرامافون تقلیل دادیم.ما دوست داشتیم موسیقی دان ما،همان مطرب رو حوضی عهد قاجار باشد.

بر پایه چیزهایی که بیان شد این تلقی از هنرمند برایم،فهم ناپذیر و در مواردی مشمئز کننده است.

۲-اگر بپذیریم که هنرمند،هم انسان است و نقاط ضعف و قدرتی دارد پس چه بهتر که برای او این فرصت را مهیا کنیم تا چهره خود را،عقاید خود را بر ما آشکار کند تا بتوانیم مانند یک آینه به او نقاط ضعف و قوتش را یاد آوری کنیم.زیرا همگان می دانیم نمره دیکته نانوشته،نمره کامل است.اما اگر انسانی مایل به آموختن باشد،می بایست در معرض امتحان نیز قرار گیرد.

۳-گاه مناسب است به محصولات فرهنگی که یک هنرمند از آنها بهره می برد رجوع کنیم و سیمای هنرمند را در آینه چیزهایی که بدان ها علاقه دارد ببینیم.رشته ای در علم وهنر است،به بنام روانشناسی علم و روانشناسی هنر.این رشته سعی می کند که برای شناخت اثر هنری و یا علمی و دامنه آن،به شخصیت سازنده آن رجوع کند و بر این پایه،تلقی او را از جهان دریابد.هر چند این رشته ها در سنت علم و هنر این سرزمین بیگانه است،اما این رشته حد اقل در صد ساله اخیر،خود یکی از مهمترین بخشهای علم و هنر بوده اند.

یک مثال ساده وجود دارد.بوریس کوزنتسف،کتابی دارد بنام آلبرت آینشتاین.او در چیزی حدود صد صفحه از این کتاب سعی دارد،خالق نسبیت را در پرتو علایقش یعنی باخ،موتسارت،داستایفسکی و اسپینوزا از نو بشناسد و سعی کند تصور او از جهان را در پرتو،علایقش از نو بازسازی کند و سپس سعی کند درک کند پاره ای از واکنش های او را به پاره ای تئوری های فیزیک نظری آن زمان(مکانیک کوانتومی).کاری که رومن رولان در ارتباط با بتهون کرد.

هرچند می دانم این سنت های جامعه مدرن،برای سالها نه جایی در این سرزمین خواهد داشت و نه مردمانی وجود خواهند داشت که متوجه اهمیت این مطالب شوند.اما باید گفت.

بیایید برای مثال همین کار را در ارتباط به بهمن رجبی انجام دهیم.در بخش دوم این نوشته عنوان کردم که قصد دارم در آیینه سینما به شخصیت رجبی بپردازم.بیایید یک مطالعه ساده انجام دهیم.اگر این مواد اولیه را از من به عنوان یک شاهد بپذیرید.

رجبی از عهد جوانی علایقی شدید به سینما داشته و اصولا هر فیلمی که در زمانی اکران می شده را در حد توان دنبال می کرده.اکنون در این سن و سال به جمع آوری آرشیوی از پاره ای فیلم های زمان جوانی خود پرداخته است و پیوسته بدان ها رجوع می کند.مروری بر این آرشیو نکته قابل تاملی را برای انسان تداعی می کند.اگر به لیست این فیلم ها رجوع کنیم و آن را از نظر محتوی مورد مطالعه قرار دهیم بر ما عیان می گردد که رجبی چگونه ساختار فکری دارد و چگونه فکر می کند.بگذارید به پاره ای از این فیلم ها اشاره کنم(این گروه خشن،از اینجا تا ابدیت،برای چند دلار بیشتر،مرد قانون،هفت دلاور،دلیجان،مردی که لیبرتی والانس را کشت،آخرین قطار گان-هیل،جدال در او-کی-کورال...داش آکل،سوته دلان،...برای جلوگیری از اتلاف وقت از نوشتن ما بقی خوداری می کنم،برای افرادی که اهل سینما و تحلیل فیلم هستند محتوی این فیلم ها در همگرایی ادامه این نوشته کفایت می کند)***

اصولا اگر فرض کنیم زمانی که انسانی به یک پدیده هنری دلبسته است و بارها و بارها بدان رجوع می کند،می توان فرض کرد مولفه هایی از آن اثر هنری در شخصیت آن فرد موجود است.وجه مشترک تمام آثاری که رجبی آنها را بارها و بارها مرور کرده است چند امر ساده است.

۱-اخلاق

۲-قهرمانانی تنها،که راهی یک طرفه و غیر قابل بازگشت را انتخاب کرده اند و نمی توانند به پشت سر خود نگاه کنند.

۳-قهرمانانی که آنگونه که هستند زیبایی خلق می کنند،نه آنگونه که یک قهرمان کامل و اسطوره ای زیبایی خلق می کند.یک شخص مثبت در ژانر وسترن،هیچ گاه یک انسان آرمانی نیست،یک انسان از هر نظر فرهیخته نیست(کما آنکه هیچ کس در زندگی کامل و اسطوره ای و از هر نظر فرهیخته نیست).اما موجودی است که در لحظه ای از فیلم حقیقت را در قالب شخصیتی که دارد،دریافته است و از آنجا که راه را کاملا آگاهانه انتخاب کرده است و از تمامی شرایط آگاه است کوتاه نمی آید.

تصور می کنم برای شناخت رجبی،کافی است به شخصیت مارشال مت مورگان در فیلم آخرین قطار به مقصد گان-هیل اثر جان استرجس رجوع کنیم.مردی تنها،مورد نفرت تمامی اهالی شهری که به آنجا وارد شده،مردی که قصد اجرای قانون در شهری را دارد،که فردی ثروتمند تمامی اهالی آن شهر را خریده.و دراماتیک ترین بخش این فیلم همان است که این فرد ثروتمند نزدیک ترین دوست زمان جوانی مارشال است.و اینک روزگار این دو فرد را به نفع اجرای قانون و حقیقت در مقابل هم قرار داده است.

مارشال مورگان مردی کامل نیست،ممکن است عاشق شود،یا توهین و فحشی را بر زبان جاری سازد،اما در یک چیز نمی توان تردید داشت او برای اجرای قانون به گان-هیل رفته است.یا باید زنده خارج شود به همراه ۳ نفر و یا باید بمیرد.

از نظر من رجبی چنین نقشی را در موسیقی ایران دارد.من نمی دانم دقیقا چه زمان،دریافته چیزی در این موسیقی بیمار و نادرست است.اما می دانم زمانی که این نکته را دریافته(به واسطه رجوع به دفتر یادداشتش و جلد دوم کتاب تنبک و نگرشی به ریتم،که از نظر من منیفست فکری اوست و او را از یک هنرمند صرف و نوازنده تنبک خارج می دارد و در جایگاه یک جامعه شناس هنر می نشاند،افسوس که این کتاب در دست همگان نیست)دیگر در جایگاهی قرار گرفته که امکان بازگشت نداشته و ندارد.از نظر من با توجه به موقعیت اجتماعی و فرهنگی ایران،رجبی بازنده این بازی است،اما آنچه که نقش و نام او را پر رنگ می سازد تلاش او برای پیمودن این راه به تنهایی است.

راهی که در طی سالها،جز بدبختی و سرزنش دوست و دشمن برای او هیچ نداشته،اما در طی این راه که تنها موتور محرکه آن صداقت و راستی بوده است،همان بوده که از اول بوده.هیچ تغییری نداشته است.تمام زندگی و منش او روی میز باز،و در دست همگان بوده است.تمام آنچه که می دانسته و درست می پنداشته بر زبان رانده،و در هر زمان بر سر عقیده،شرافت و حقانیت حرفش با احدی معامله نکرده است.روزی رجبی از این دایره مینا حذف می شود اما پس از آن همین نقش های عریان اخلاقی در فیلم های اخلاق گرایانه و تلاش قهرمان های تنها و شکست خورده این فیلم ها نام او را برایمان تداعی می کند.اما تنها یک چیز باقی می ماند و آن این است

آیا می توان به گذشته بازگشت و نتیجه سالها کوتاهی در قبال اخلاق،تعهد و بعضا شرافت را یک شبه جبران کرد؟و آیا می توان دوباره آبرویی برای هنر و هنرمند خرید و دوباره می توان منتظر ظهور عارف قزوینی،کلنل وزیری و ... بود؟و یا این ها که هیچ

آیا می توان روزی را دید که هنرمند ها کمتر دروغ بگویند و به شعور مخطبانشان به آسانی توهین نکنند؟

 

***رجوع شود به نوشته نهضت ترویج اخلاق در آیینه سینمای وستن

مطالب پیشین

۱-بهمن رجبی آنگونه که هست،نه آنگونه که می بایست باشد

۲-بهمن رجبی آنگونه که هست،نه آنگونه که می بایست باشد

 

 

بهرام شاکرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:3  توسط ابدیّت  | 

آنجلوپولس،یکی از دردناک ترین تجربه های من از رویارویی با هنر بود.هیچ گاه حال و روزی را که پس از دیدن نخستین بار دشت گریان داشتم را فراموش نمی کنم.به جرأت می توانم اعتراف کنم یک هفته زندگی من به تعطیلی مطلق گذشت.زمانی در زندگی فرا می رسد که دیدن تصویر درد و رنج،حتی اگر این درد و رنج مصنوعی بوده باشد و زاییده نوعی هنر استعاری و صوری،تاب و تحمل انسان را فلج می کند.اگر از توانایی بصری و و زیبایی شناسانه آثارش که خود به تنهایی انسان را به سجده وادار می کند بگذریم،بار محتوایی آن نیز انسان را در برزخی اسیر می کند که یک سر آن ندامت و احساس گناه است و سر دیگر آن مشاهده انسانهایی است که در زیر بار ایدئولوژی ها بارها و بارها خرد می شوند.انسان خسته از برزخی که به دست هم نوعانش خلق شده،بارها و بارها مثله می گردد و بارها و بارها خرد می شود.گاه آنجلوپولس این انسان ها را در نابودی و رنج کامل به تصویر می کشد(دشت گریان)،گاه برای این انسانها برزخی دیگر را ایجاد می کند و دست و پا زدن او را برای رهایی از شرایطش به تصویر می کشد(گام معلق لک لم ها).و گاه او انسانش را در غبار تردید و و یأس و خستگی به سوی آینده ای نا معلوم راهنما می شود(منظره ای در مه و غبار).

آنجلو پولس مرا به صحنه ای از هنر کشاند که همواره از رویارویی با آن هراس بسیار داشتم.او به من آموخت که می توان از هنر به عنوان یک تیغ جراحی استفاده کرد و پاره از امور به ظاهر جزئی را چنان های-لایت کرد که مو بر بدن راست گردد.صحنه ای که در یک طرف تو هستی و در طرف دیگر روایتی که وجودت را با قدرت تمام تسخیر می کند و تو را از یک بیننده صرف خارج می سازد و بر آن می دارد که در رنج کاراکتری که می بینی شریک باشی و زمانی که تو را به جای اولت باز می گرداند،یقین داشته باش تو همان فرد اول نیستی.این از نظر من حد اعلای هنر و نهایت هنر است.در هنر سطور و قوانینی وجود دارد که با تأسف کامل باید گفت این قوانین در عمق و لایه های هنر مستتر است.این قوانین از فراسوی فرم و محتوی عبور می کند و در عمق هنر جای می گیرد و از هنر به عنوان یک رسانه استفاده می کند.این رسانه نهایت تلاش را با بازی با فرم و محتوی می کند که به تو این مهم را القا کند که انسان ها در سرنوشت نا معلوم خود با دیگران شریک هستند،حتی با آنانی که هرگز ندیده و نخواهند دید.انسان ها حتی با سمبل ها و کاراکترهای مجازی به شدت گره می خورند و از میان این کارکترهای خیالی مجبور می شوند دنیای واقعی را نظاره گر باشند.او انسان را از فرع به اصل می کشاند و از سطح به عمق.برای آنجلوپولس این مهم نیست در این سفر،چند همسفر تاب این سفر را می آورند،بل برای او تنها این مهم است که زمانی که به پشت سر نگاه می کند،حد اقل یک همسفر آگاه داشته باشد.

او با بکار گیری تمامی شگردهای هنری و خلق تصاویری بدیع و قابل تامل در فرم و محتوی ابتدا تو را به سجده در می آورد،سپس تو را وادار می کند درین مکاشفه با او همراهی کنی.

شاید در بین کارگردانانی که به مرور کارهایشان پرداختم،آنجلوپولس،تارکوفسکی و البته تا حدودی پاراجانوف توانستند مرا اینچنین به بازی بگیرند.تصور می کنم فرم صوری آثارشان و البته به زبان تخصصی تر،نازمانمندی که در آثارشان وجود دارد این توانایی را در انسان ایجاد می کند به فرم روایی که معمولا استعاری و شعر گونه است بارها و بارها رجوع کند و هر مرتبه در قالبی جدید به اثر رجوع کند.اینجاست که یک اتفاق شگفت انگیز روی می دهد،همانا تصویر و روایت به شعر نزدیک می شود.اینجاست که سینما در یک پدیده شگفت انگیز،که البته از هر کاری ساخته نیست،در باطن خود به استعاره،ایهام و قدرتی دینامیک در خود بازسازی و خود ویرانگری تبدیل می گردد.و این مهم تنها از انسان هایی بر می آید که علاوه بر اطلاعات تخصصی خاص(که من از آن بیگانه ام)به دریافتی فنومنولوژیکی نایل آیند و بتوانند یک پدیده را بارها و باها با زاویه دیدی خاص نگاه کنند.

اما چیزی دیگر در این بین پس از آنکه افکار و اندیشه های این افراد را مرور کردم،مرا بسیار به خود مشغول ساخت.این افراد در جوامعی خشن،بسته،غیر انسانی،و فروریخته از نظر اخلاقی و بیمار به دلیل نوعی بیتفاوتی به دلیل آنچه که بر انسان می رود،به دنیا آمده اند و رشد پیدا کرده اند.از یک سو بین ایدئولوژی های بیمار و افسار گسیخته کمونیستی که بویی نیز از فاشیسم برده اند زیسته اند و از سوی دیگر به دهان کجی سرمایه داری که روز به روز با سرعت به خط پایان زندگی مادی نزدیک می شود،نیم نگاهی داشته اند.شاید دقیقا بدین دلیل است که آنجلوپولس چنین جوامعی را به تصویر می کشد.جوامعی که انسان پشتش بارها و بارها به زمین ساییده است و در عین اینکه بارها و بارها شاهد شکست مادی خود بوده است،بارها و بارها شاهد شکست اخلاقی خود نیز بوده است.

تصور می کنم این جوامع یا از انسان ها گرگ های انسان می سازد،یا انسان هایی به تمام معنا عمیق و فرهیخته و در یک کلام جامع احساسات انسانی نهان می سازد.فانکشن این جوامع دو ارزشی است.یا انسان هایی بسیار مثبت می آفریند و یا انسان هایی به تمام معنا منفی.تصور می کنم تنها از دیالکتیک بین این انسان ها،اخلاق و ارزش های عمیق انسانی ساخته می شوند.

ای کاش برای همگان بدیهی می بود که:ما موجوداتی مفلوک هستیم که سوار بر یک کشتی فرسوده در یک دریای طوفانی،به سوی مقصدی نا معلوم در حرکتیم،و این در حالی است که هر لحظه بیم آن میرود کشتی از میانه به دو پاره تقسیم شود...افسوس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:11  توسط ابدیّت  | 

۱-دوسال دیگر موسیقی ایران دگرگون می شود

۲-دوسال دیگر موسیقی ایران دگرگون می شود

پس از خواندن این دو متن،آقای لطفی برای من به انتهایی بسیار زودرس رسید.فقط آرزو می کردم که ای کاش نورعلی برومند و یا مرحوم سعید هرمزی در قید حیات بودند.

و فقط می توانم جمله ای را از کارل پوپر فیسوف برجسته علم نقل کنم

کارل پوپر:در جایی که فلسفه وجود نداشته باشد،هنر خواهد مرد.

و بسیار برای باورهای سنین کودکی در کلاس های شبانه هنرستان موسیقی و تمام ساعاتی که به موسیقی گذشت،متاسفم.چه ایرادی دارد،هر چیزی روزی به انتها می رسد.تو ساده بودی آقا پسر.

این است رنج واقعی زیستن در جهان سوّم....

و یقین دارم نظام موسیقی ایران،با این اوضاع و منوالی که دارد،جز درجا زدن و از دست دادن عزت و آبروی گذشته(تا سال ۵۹)،به هیچ چیز نخواهد رسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:19  توسط ابدیّت  | 

چیزی که عیان و مرسوم است،آن است که می بایست حتماً به رجبی توهین کرد،می بایست حتماً او را فردی دانست که نه استعداد نواختن دارد تا به جایی که این شایستگی را نداشته که با هیچ یک از بزرگان بنوازد(حال آنکه دست بر قضا نواخته است،اتفاقاً زمانی هم نواخته که در اینکه فحش می دهد و بر هیچ صراطی پای بند نیست هیچ شکی نبوده است)و نه آنکه برای تنبک و تنبک نوازان  ارزش و احترامی باقی گذاشته است.این مهم نیست که تا به امروز اصلا نواختن او را ندیده ام و اصلا نمی دانم گذشته او چیست و در پر از کشکمکش این زندگی حادثه وار،چه بر سرش آمده است،مهم آن است که می بایست حتماً بر او بتازم.چرا باید بر او بتازم؟زیرا همگان بر او می تازند،پس چون همگان بر او می تازند،او فردی است که هیچ ارزش و اعتباری ندارد.

در این نوشتار نمی خواهم از دیگران تقاضا کنم که بر رجبی نتازند،فقط می خواهم به آنانی که بی رحمانه بر او می تازند،نشان دهم زمانی که رجبی را مورد بدترین توهین ها قرار می دهند به چه چیز توهین می کنند.به بیان دیگر قصد دارم مانیفست فکری او را بیان کنم و این امکان را برای آنانی که قصد توهین دارند ایجاد کنم که دقیقاً بدانند چرا باید بر رجبی تاخت و دقیقاً رجبی چه می گوید؟زیرا چند سالی است که به انتقادات و توهین های دیگران که توجه می کنم،دریافتم که عمده افرادی که او را مورد تند ترین انقادها قرار می دهند،خود نمی دانند چرا و برای چه بر او می تازند.و فقط بر پیکره اخلاق و تعهد سنگ می زنند،زیرا اخلاق دچار زنای با محارم شده است و جرم او سنگسار است.در ضمن می گویم تمام افرادی که مو به مو آثار او را دنبال کرده اند،تمام نوشته ها و گفتار او را مو به مو مطالعه کرده اند مورد احترام هستند و هیچ ایرادی بر طرز تفکر آنان نیست.آنان حد اقل می دانند به چه و به که توهین می کنند.پس اگر قصد سنگسار کسی را داریم؛بهتر است در اول صف بایستیم و دانسته فردی را به قتل برسانیم!!!نه به سان آنانی که از پشت سنگ می زنند و نمی دانند به که و به چه سنگ پرت می کنند.

برای این منظور ابتدا مانیفست فکری رجبی را بیان می کنم،سپس در آینه سینما(که یکی از سرگرمی های رایج رجبی از جوانی بوده،و با توجه به اصرار او در جمع آوری مجموعه ای ار فیلم ها که بارها و بارها آنها را دیده سعی می کنم چهره رجبی را بازسازی نمایم).سپس قسمت هایی از رفتار های پشت پرده رجبی را با عده ای از افرادی که تند و تیز ترین انتقادها به را به آنان می کند  بازگو می کنم.

اصولا در علم برای پذیرفتن و یا سر باز زدن از یک چیز(گزاره،اکسیوم و یا تعریف)می بایست معنای آن را دانست و سپس نقد کرد.گاه در شناخت معنای یک چیز مشکلات اساسی بر ما آشکار می شود.یکی از معروف ترین این مشکلات برهان آنسلم  است که از جمله استدلال های آنتولوژیک در وجود خداوند می باشد،هر چند در منطق مدرن این برهان محل مشکل است و یک مسأله تقریبا باز است،اما رهیافت آغازین آن جالب است که از فردی که به خداوند اعتقاد ندارد خواسته می شود بگوید به چه چیز اعتقاد ندارد،به بیان دیگر خداوندی که نیست،چیست؟و زمانی که فرد آغاز می کند به تعریف چیزی که به آن اعتقاد ندارد،ناچار به جایی می رسد که مجبور می گردد آن چیز(یعنی خداوند)را بپذیرد.!!!

حال من نیز از چیزی شبیه به این رهیافت استفاده می کنم،البته با بیان این نکته که رجبی نه خداوندگار است،نه می تواند باشد،نه تنبک را تمام کرده،نه به انتها رسانده،نه فراسوی مکان و زمان است،و نه بی همتاست،از آن جهت که یک نوازنده می تواند بی همتا باشد،زیرا از نظر من هیچ کس بی همتا نیست.اگر خواهان ذاتی پویا برای هنر هستیم،می بایست از اسطوره سازی دوری نماییم.هر چند در جهات دیگری پس از عارف قزوینی و کلنل علینقی خان وزیری،بی همتا است.یعنی تا به امروز نظیر او دیده نشده و خود به این معنا نیست که در آینده نیز اوضاع به همین منوال خواهد بود.شاید افراد دیگری طمع کنند که زندگی خود را در مقابل دیگران به آتش کشند.آنگونه که آندره ای تارکوفسکی  در جایی نوشته:"...خداوند را  شکر می کنم به خاطر وجود افرادی که در مقابل دیدگان افراد بی تفاوت و به دوری از دغدغه ها،اینچنین فجیع خود را به آتش می کشند" 

برای شروع از دفترچه خصوصی خاطرات رجبی استفاده می کنم.دو جمله ای را که متمایز کرده،در واقع امر دو نقل قول است.او این دو جمله را کاملا های-لایت کرده است:

۱-"عذر نان،دلیل بر فاحشگی هنر نیست" از لوئیس بونوئل،کارگردان سورئالیست سینما

۲-"متفکری که نو آوری می نماید،می بایست مقام شهادت را نیز پذیرا باشد" از نیما یوشیج

اگر بخواهیم رجبی را بشناسیم و بدانیم چه می گوید می بایست به آثار او مراجعه نماییم.برای نوشته شدن این نوشتار تمام سخنرانی های عمومی رجبی مشتمل بر ۴۰ سخنرانی،نامه های سرگشاده و غیر سرگشاده،چند فیلم خصوصی از او،دو جلد کتاب تنبک و نگرشی به ریتم(که جلد دوم آن منتشر نشده و در دسترس همگان نیست و در حقیقت منیفست فکری رجبی است)مورد بررسی قرار گرفته است.اصولا تفکر رجبی در ۶ کلمه قابل بیان است.رجبی معتقد است هر هنرمندی در رهیافت تکامل خود می بایست از ۳ مرحله به ترتیب،عبور نماید.

۱-تکنیک زمان

۲-نوآوری

۳-اندیشه

رجبی در این تقسیم بندی معتقد است که هنر مند زمانی،به فردی قابل اطلاق است که از این ۳ مرحله به ترتیب عبور کرده باشد.به عنوان مثال اگر فردی از تمام این مراحل عبور نکرده باشد و یا درگیر یکی از آنها باشد،در این صورت هنرمند نیست،بلکه "دست اندر کار" هنر است.البته این تفکر و تقسیم بندی مخلوق ذهن رجبی نیست.این تقسیم بندی در جامعه شناسی هنر امروز،حد اقل در فرانسه حدود ۷۰ سال قدمت دارد.جنبش دادا،زمانی که ارائه شد  به سرعت شکست خورد،پس از آن سورئالیسم متولد شد که همان بونوئل به آن مکتب تعلق دارد،این اندیشه ها متولد شد و در سال های حکومت ژنرال دوگول و جنبش ۱۹۶۸ دانشجویی به اوج خود رسید.در آن زمان روشنفکران روز آن زمان که نه در بست در اختیار اندیشه های چپ بودند و نه در بست در اختیار سرمایه داری بودند اینگونه فکر می کردند.پس تا اینجای قضیه،رجبی در تعریفی که ار هنرمند ارائه می دهد وابسته به این طرز تفکر است.

یعنی این طرز تفکر،نیاز روز اروپای جنگ زده و از نظر اخلاقی از هم پاشیده بود.اروپایی که از یک طرف  اینبار آماده پذیرش دیکتاتوری های استالینیستی-فاشیستی بود،و از طرفی درگیر سرمایه داری وابسته بود،برای هنرمندان و روشنفکران خود چنین الگویی ترسیم کرده بود.الگویی که جامعه را در مورد دو حرکت رادیکال کمونیستی کور و سرمایه داری وابسته،بیمه می کرد.در همین زمان در ایران،این ملغمه جایگاهی نداشت.یعنی عمده(نه همه) افراد در محافل فرهنگی یا تماما چپ رادیکال بودند و یا سرمایه داری وابسته را در ذهن داشتند.از این حرف ها که بگذریم،رجبی نقطه حرکت را اینگونه آغاز کرد و توانست در عین آموختن تنبک و بعضا نو آوری هایی که به تفصیل دیگران در مورد آن نظر داده اند(رجوع کنید به سخنرانی آقای روشن روان در روز خداحافظی رجبی،در کانون موسیقی رودکی)،همزمان به مطالعه پرداخت و ما حصل آن دوکتاب جامعه شناسانه در مورد تنبک و اصولا موسیقی است و سعی نمود برای راهی که در پیش گرفته مبنایی تئوریک را نیز عرضه نماید.جلد اول این کتاب به بیان مشکلات جامعه شناختی موسیقی می پردازد،همان آفت هایی که باعث در جا زدن موسیقی می گردند.در جلد دوم کتاب،مبنایی را برای پرهیز از این آفت ها پیشنهاد می دهد.

رجبی برای هنرمند،یعنی فردی که از آن سه مرحله عبور کرده است،سه الگو ارائه و پیشنهاد می دهد.

۱-رسالت

۲-تعهد

۳-شرافت

یعنی هنرمند موجودی است که از یک طرف دارای تعهد و رسالتی است هم در بعد هنری،که نوع آوری ارضاء کننده آن است،و هم تعهد و رسالتی در حیطه مسائل اجتماعی.یعنی هنرمند نمی تواند نسبت به جامعه و مشکلات و مسائل آن بی طرف باشد و خود را تافته ای جدا بافته بداند.

رجبی بارها در دفترچه یادداشتش از خود پرسیده"چرا یک رفتگر می بایست غم نان داشته باشد،اما یک هنرمند لزوما اینگونه نیست؟چرا همیشه هنرمندان برجسته معرفی می شوند و از آنها تقدیر می شود،ولی هیچ گاه نامی از یک رفتگر نمونه و یک فاحشه(به عنوان یک قربانی اجتماعی)نیست؟مگر نه آن است که در آناتومی جامعه،اگر هنرمندان،قلب جامعه باشند و رفتگرها و فواحش روده بزرگ آن،این دو عضو به یک میزان برای انسان(جامعه) اهمیت دارند."

این جمله ندای فکری اساسی رجبی در تمامی زندگی بوده،تضادی بوده که در تمام عمر او را آزار می داده و بر پایه همین تضاد تندترین انتقاد ها را به جامعه هنری وارد کرده است.

و در نهایت رجبی معتقد است شرافت یگانه راه زیستن در این بحر مواج است،اگر به سلاح شرافت مجهز باشی همه چیز داری.همان شرافت باعث می شود در گرفتن هزینه تدریس از شاگرد،به وضع مالی او دقت کند.در زمان کنسرت با نسل جوان،هزینه حاصله را به نسبت مساوی تقسیم نماید و از استثمار و بهره کشی از جوانی که هنوز اسم و رسمی ندارد،پرهیز نماید.و...

در جایی به طنز در دفترچه خود نوشته"پول،شرافت نیست که بتوان به آسانی از آن گذشت"

آن چیز که بیان شد،مختصری بود از رجبی.فردی که پس از عارف قزوینی و وزیری رسما خود را درگیر حاشیه های اجتماعی هنر نیز نمود و سعی نمود وجدان بیدار و زنده جامعه باشد.

در جایی نوشته:"..من روده بزرگ نظام هنری هستم،من مرحله نهایی هضم هنر را انجام می دهم.اگر آنچه که توسط من نقاشی می شود کثیف و مشمئز کننده است،سیمای حقیقتی نا بجا و غیر هارمونیک است".سیمایی که پشت پرده آن بر پایه پول،روابط،دروغ و مدح و ستایش های ساختگی است. 

حال کافی است از خود پرسش نماییم آیا حرف رجبی درست است یا نه؟ممکن است من نیز این سیستم جامعه شناختی هنر و این تعاریف را از هنرمند دوست نداشته باشم،اما آیا لحظه ای نبوده که دوست داشته باشم همگان از نظر شأن یکسان،برابر و یک اندازه عزیز باشیم؟آیا هیچ گاه دوست نداشتم هنری پویا و انسان ساز را بیاموزم؟هنری که از هر گونه آلودگی و تبعیض و دروغ و آلودگی فکری و مادی  ... دیگر به دور است؟

ادامه دارد

بهرام شاکرین

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 20:57  توسط ابدیّت  | 

زمانی که انسان نتواند دوستانی بیابد که سرشار از شایستگی و فرهیختگی و انسانیت و اخلاق باشند،چقدر خوشبخت است اگر دشمنانی داشته باشد که سرشار از فرهیختگی و منشاء اثر باشند و در یک کلام سرشان برازنده تنشان باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:8  توسط ابدیّت  | 

آقای عزیز:

مدتّی است شایع شده که آرامگاه ابدی شما در اثر احداث یک سد،قرار است در آستانه نابودی قرار گیرد.از آنجایی که نویسنده این سطور به دلیل عدم تخصّص،از صحت و سقم این خبر اطلاعی ندارد.اما اگر قرار باشد صدق این مدعی را بر خود فرض گیرد و فارغ از دیدگاه های ملی گرایانه،اقتصاد گرایانه و تاریخ گرایانه و خیلی دیدگاه های دیگر که حتما درست هستند،احساس عاطفی و جامعه شناسانه خود را بیان کند،شاید بیانگر نظری بر خلاف جریان روزگار باشد.

پدر بزرگوار،می خواهم از شما دردمندانه بخواهم از این پس تنها در قلب من حضور داشته باشید.می خواهم در سکوت و در خلوت خود و در یک دوری وسیع از جامعه بشری به شما فکر کنم.دوست دارم آیندگان از شما کمتر بدانند.قصد ندارم از خدمات و ابداعات شما سخنی به زبان بیاورم.زیرا هر کس،آن هم زمانی که در دنیای مادی نیست بهتر و روشنتر از همگان می داند در زمان حیات در کجای خلقت و جهان ایستاده بود.مرگ زندگی ابدی است.یک زندگی توأمان با روشنبینی و تواضع و آگاهانه و به دور از غرور ها و غرایض کثیف انسانی.

پدر بزرگوارم دوست دارم از این پس شما هم بخشی از تاریخ باشید که ما به ازای بیرونی ندارید.آرامگاه شما،خدمات شما و در کل نام شما،امروزه بیش از آنچه که مفید باشد،به نابودی فکری و اخلاقی این سرزمین منجر گشته است.این نابودی ابعادی کور دارد که در ذیل به پاره ای از آنها اشاره می کنم.

۱-بروز نوعی ناسیونالیسم کور و افیونی که انگیزه تلاش و کوشش برای پیشرفت این سرزمین را از بین برده است.بدین ترتیب که به هیچ وجهی افراد مایل نیستند واقع بین باشند و در مناسبات امروزین روزگار نقش و جایگاه واقعی خود را درک کنند.هستند افرادی که از این سرزمین هیچ نمی دانند،از تاریخ آن نمی دانند،نسبت به فرهنگ و هنر واقعی و تاریخی آن کاملا بیگانه هستند و چه بسا هر چیزی دون مایه را اصیل و نفیس تلقی می کنند.

همین افراد هنگامی که در اوج رخوت فکری و اوج گندیدگی اخلاقی در یک برزخ مقایسه تمدن و فرهنگ قرار می گیرند،با خرج آسان نام شما و خدمات شما بی هیچ دلیل و میزان شایستگی،خود را شریک نسل شما و از معماران تمدن این سرزمین می دانند.این افراد تلاش نمی کنند و در کل به صورتی غریزی از طیف مشروع و نا مشروع زندگی می کنند و تنها به دنبال یک آویز قوی هستند تا بدان تمسک جویند و کوتاهی تاریخی،انسانی و اخلاقی خود را پنهان کنند.این افراد با درود و بدرود گفتن خود را تافته ای جدا بافته می دانند که در عین غوطه خوردن در انواع ناپاکی ها و به دور ریختن گفتار و پندار و کردار نیک،عروسک هایی هستند که از راه تکان خوردن در مقابل تماشاگرانی با سلایق مختلف به زندگی حقیر خود ادامه می دهند.زمانی که بدانان می گویی چرا تا بدین بدین حد پوچ و بی معنا زندگی می کنید؟چرا این قدر در مقابل زندگی و سرنوشت بی مسئولیت هستید؟چرا مانند خزندگان در هم می لولید؟چرا اینگونه به صورت های یکدیگر سیلی می زنید؟در یک کلام چرا فاقد هویت و تمدن و اصول شهروندی هستید،در پاسخ می گویند ما چندین هزار سال تاریخ داریم.ما کوروش عزیز را داریم.

همین افراد زمانی که از این بلاد متبرک،خارج می شوند به دون مایه ترین شیوه ها زندگی می کنند و هر بار که با همین رفتار بدور از ادب خود بلوایی در آن بلاد به راه می اندازند،در حالی که به محکمه آن سرزمین فرا خوانده شده اند،نام مبارک شما را به زبان می آورند.

در یک کلام نام شما دستاویزی است در دست همگان،یک امضا تاریخی تاریخ گذشته.یک سکه ای است که رنگ تاریخ بر آن نشسته است.بهای آن به قدری زیاد است که خرج کردن آن در زمانهای آینده فقط یک دیوانگی است.شاید بدان ماند که امروز برای انجام یک محاوره تلفنی ساده از سکه دریک یا زریک استفاده کنیم.بگذارید نام شما را یک بار همیشه در آرامگاه ابدیتان در قلب هایمان پنهان کنیم و اعتماد داشته باشیم رنگ چهره شما در مصدق ها و فاطمی ها دوباره هویدا می گردد.

۲-پدر بزرگوار زمانی پس از شما،این سرزمین توسط مردمانی فتح شد،که اگر چه سابقه ای همانند ما نداشتند،اما انسانهایی موحد و پارسا بودند و به دنبال معبود خود،ا... پاک و منزه بودند.پیامبر متبرک و بی ریایشان،دینی متبرک و آسمانی را برایشان آورده بود.اما چندی پس از درگذشت این رسول منزه که درود و پاکی سزاوار اوست.گروهی از موحدین درست یا به غلط بدین سرزمین حمله کردند.بلاد ما نیز بلادی آلوده شده بود.به درست و یا به غلط توسط این تازه موحدین تسلیم شد.دین پارسای ما به دینی دیگر که آن هم پاک و منزه بود و شایسته بندگی تغییر کرد.اما این نکته همواره مساله ای شد و مورد تمسک آن عده قرار گرفت که اگر به گفتار و کردار و پندارشان نیک بنگری،حتی پس از گذشت این زمان طولانی پر از ایراد است.جان کلام باید بگویم از پس از آن زمان نوعی نژاد پرستی کور در این سرزمین به راه افتاد.نژاد پرستی که آن قوم تازه موحد شده را بارها و بارها تحقیر کرد و می کند و حتی گاه از بعضی افراد تندرو نژاد پرست می شنویم که "اعراب باید از دم تیغ بگذرند".

پدر عزیز اگر اعراب گناهی داشته باشند،که از نظر من به دلایلی ندارند،باید بخشید اما فراموش نکرد.اعراب انسان هستند.با همان نیازها و امید ها و آرزوهای ما.مردمانی شایسته آینده و آزادی و دوستی و محبت به سان تمامی مردمان روزگار.

به درست و یا به غلط،نام شما برای عده ای این کینه ها را باز زنده می کند.کینه هایی گندیده و غیر شایسته در روزگار تمدن انسانی و دوران گسترش علم و فرهنگ.باز می گویم اعراب انسان هستند و شایسته ارج و احترام هستند.درود بر تمامی نژادها و ادیان اطهر زمینی و آسمانی.

۳-پدر عزیزم،نام شما تنها پیوند دهنده ما به حافظه تاریخی فرامش شده ماست.ما می بایست یک بار برای همیشه در یک اجماع گروهی و با تمامی علایق و سلایق چهره و جایگاه خود را بازیابیم.پدرم،ما در این روزگار هیچ هستیم.نه صاحب فرهنگ هستیم و نه علم و نه شأن یک انسان در این دوره و زمان.باید تلاش علمی و فرهنگی عمیقی انجام دهیم.باید هویتی جدید و بر پایه ایده آل ها و سلایق تمامی اقوام و تفکرات رایج در جامعه خود پیدا کنیم که همانا فصل مشترک آن ها پیشرفت فرهنگی و علمی است.اما وجود شما و عظمت شما نوعی آینه و آیه دق است برای ما.شما با بالاترین احترامها،ما را بیشتر و بیشتر به پوچی در خورمان،پیوندمان می دهید.به فرزندانتان اعتماد کنید و بگذارید راه رفتن و روی پای خود ایستادن را باز فرا گیرند.

پدرم بر روح بزرگتان،بر روح زرتشت بزرگ و بر روح متبرک رسول خاتم عمیق ترین دورد ها را نثار می کنم.شما و زرتشت و تعالیم آسمانی  رسول خاتم،هر کدام برهه ای از این سرزمین بودید.دورود بر تمامی شما باد.

پدرم من آرزو می کنم به جای مزار ساده شما،مشتی سنگ که یاد آور کینه ها و زخم های گذشته است.روزی کشوری متمدن و با فرهنگ را شاهد باشیم،که همگان با کنجکاوی نام کوروش را ار ما می پرسند،نه مانند امروز که ما به زور نام شما را به خورد دیگران می دهیم.اگر سنگی برای من مقدّس باشد،همانا آن سنگ باز مانده ساختمانی ویرانه در هیروشیمای سوخته است.آن سنگ منیفست ملتی است که از هیچ و یک ویرانه،به ملتی مبدّل شدند که در مناسبات امروز جهانی جایگاهی اساسی دارند.نمی دارم چرا یک سنگ در یک مملکت سوگندنامه پیشرفت است و همان سنگ در مملکتی دیگر یک تابویی است که آن ملّت را اسیر غرورهای کاذب می گرداند؟تابویی که روز به روز این ملت را عقب مانده و اسیر می گرداند.

روزی که گفتار و کردار و پندار نیک و نام رسول خاتم با افتخار شهره آفاق باشد و روزی که ما مانند همیشه مبدا اخلاقیات و تقوی باشیم.

درود بر شما،بر زرتشت و بر رسول خاتم و تمامی ارزهایش.

 

 امضا:یک بهرام گور

 

***تذکر:هر گونه استفاده سیاسی از نامه،هر گونه ارجاع توسط افراد با گرایش های سیاسی از چپ تا راست و آپوزیشن با شکایت رسمی نویسنده توامان خواهد بود.این نامه برای بهره برداری سیاسی نوشته نشده.یک نامه عاطفی و جامعه شناسانه است.نویسنده از سیاست و سیاست ورزی به شدت بیزار است.به تنها چیزی که فکر می کند اعتلای علمی و فرهنگی این سرزمین است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 3:26  توسط ابدیّت  | 

قبل از هر چیز باید بگویم از نظر اینجانب حسین علیزاده در سالهای ۵۴ تا ۶۰ پیام آور نوعی ابداع در موسیقی ایران بود.حسین علیزاده می توانست همان نقشی را در موسیقی ایران زمین داشته باشد که نیما و پس از آن مرحوم شاملو در شعر ایران داشتند.علیزاده اشباع شدگی موسیقی ایران را بیش از هر کسی دریافت و مشکلات جامعه شناختی موسیقی ایران را به خوبی درک کرد.او به خواننده سالاری و تبعات منفی آن به خوبی اشراف داشت و تزی را عنوان می کرد که دقیقا در موسیقی کلاسیک مغرب زمین در اواخر قرن ۱۴ عنوان می شد.فاصله موسیقی آوازی از موسیقی سازی و ایجاد بستری مناسب برای رشد و شکوفایی هر دو.یادگار این این تفکر خلق آثاری جاودان در موسیقی ایران زمین بود.

سواران دشت امید در ماهور،حصار در چهارگاه،نوروز ها در مایه بیات ترک،قطعه جاودان نینوا در دستگاه نوا هم از یادگاران جاودان این دوره از موسیقی ایران زمین است و هم بیش از همه پیام آور نظری این تز علیزاده در عمل بود.تا بدین جای قضیه شخصیت علیزاده به عنوان یک نو آور انقلابی قابل دفاع می باشد.علیزاده از معدود هنرمندانی بود که رو به ساختار تعهد در هنر آورد و برای هنر ساختاری معتهد و اجتماعی قائل شد.شاید این مهم از منظر تفکرات سیاسی علیزاده نیز قابل بررسی باشد که بحث پیرامون آن به عنوان پاره ای دلایل خارج از موضوع این بحث می باشد.

اما علیزاده مانند هر انسانی تغییر کرد.تغییر فی نفسه امری بد نیست.اما گاه می توان پرسید تغییر در کدامین جهت؟قبل از هر چیز می خواهم چهار سوال مهم مطرح کنم.

۱-در کاست نینوا،در مورد نوازنده تنبک قطعات سواران دشت امید و حصار نامی در میان نیست وفقط نوشته شده گروه های شیدا و عارف.در قطعه حصار تنبک زورخانه را آقای ارژنگ کامکار نواخته است.حال می خواهم پرسش کنم نوازنده تنبک این دو قطعه آیا همان نوازنده ای نیست که ...؟آیا همان نوازنده ای نیست که آقای علیزاده او را نزدیک ترین فرد به خود می دانست؟آیا همان فردی نیست که همه چیز زندگی خود را فدای هنر و راهش کرد؟و همگان خوب می دانند این نوازنده نه عضو گروه شیدا بود نه گروه عارف.پس چرا اسم او نیست؟آیا این قصور قابل اغماض است؟

۲-آقای علیزاده در سال ۵۸ در زیر زمین موسسه آفات و کشاورزی با این تنبک نواز گفتگویی مفصل داشتند.(نوار آن در نزد نویسنده موجود است).گویا اصل قضیه مربوط بود به همین قصور در سال ۵۸ در طی مصاحبه ای که با روزنامه آیندگان داشتند.در آن گفتگو آقای عیلزاده این کوتاهی را منوط به کم حافظگی دانستند.حال می خواهم بپرسم چرا این قصور در سالهای بعد تکرار شد؟آن هم زمانی که این تنبک نواز در حال گذراندن آن ۶ سال جهنمی بود؟در آن هتل معروف؟

۳- در همین نوار کاست آقای علیزاده عنوان می کنند که در شبی در منزل آقای ابتهاج با شجریان صحبت کردند(اواخر سال ۵۷) و آنجا چهره واقعی این فرد را شناختند(از منظر جامعه شناختی)و قسم خوردند تا پایان عمر با این فرد کار نکنند،و به جای او از یک خواننده درجه ۳ استفاده کنند.زیرا آقای علیزاده شجریان را از مصادیق سنت نا میمون خواننده سالاری و ... می دانستند،حال می خواهم بپرسم چرا آقای علیزاه از سال ۵۸ به این میزان تغییر کرده اند؟

۴-چگونه ممکن است یکی از اولین و بزرگترین مخالفان خواننده سالاری در کنار یکی از مهم ترین مدعیان خواننده سالاری قرار می گیرد؟تا سر انجام آن شود که در پارسال شد؟

سوالاتی بود که میل داشتم بپرسم آما فرصت مهیا نشد.

در جای جای نوشتن این متن قطعات سواران دشت امید و حصار همراهی می کرد.

(اصل نوار کاست موجود است.گفتگوی حسین علیزاده با بهمن رجبی در سال ۱۳۵۸ اردیبهشت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:57  توسط ابدیّت  | 

مولانا داستانی تمثیلی و بسیار آموزنده دارد.او درین داستان کناسی را به تصویر می کشد که از بازار عطر فروشان عبور می کند،استنشاق بوی عطر او را بیمار می کند و نقش بر زمین می شود.هر یک از افراد برای بهبود او نسخه ای می پیچد که ناموفق از کار در می آید،تا سرانجام فردی پیشنهاد می کند برای بهبود حال او مقداری فضولات بر بینی او گرفته شود تا دوباره سر حال آید.

مولانا با بیان این داستان،به عنوان فردی که در دوره ای زندگی می کرده که مناسبات امروزین را نداشته است،به راستی از دردی عمیق نام می برد،به راستی این داستان وصف الحال امروز جامعه به اصطلاح علمی ماست.هر گاه از پرستیژ و پرنسیپ نام می بری،عده ای می گویند این کلمه اشرافی است.حال آنکه این افراد نه از جامعه اشرافی نمی دانند(که البته مورد انتقاد من نیز مناسبات این جامعه است) و نه از سرشت علم چیزی می دانند.این داستان مولانا وصف الحال این افراد می نماید.

علم در سرشت خود از چارچوبه ای خاص پیروی می کند.در روند علم،اصولا یک علم آموز مدتی زیاد باید صرف کند تا به مرحله اظهار نظر و احیانا تولید رسد.قبل از این مرحله علم آموز می تواند آزادنه پرسش کند و یا آموخته های خود را با رعایت قوانینی نقل به موضوع کند.اما همین نقل به مضمون کردن نیز دارای آدابی خاص است.اما فرض کنیم علم آموز از این مرحله عبور کند،در این مرحله او به تولید می پردازد.شیوه معمول آن است که او مورد بحث خود را در یک محیط علمی یا یک مجله تخصصی بیان کند و سپس خود را در معرض سخت ترین انتقاد ها قرار می دهد.بدین ترتیب یک جریان شکل می گیرد.درین جریان علم به صورتی کاملا محتاطانه و به دور از هر گونه جهت گیری رشد می کند.بدین ترتیب یک نوع نظام علمی شکل می گیرد که دارای پرنسیپ و پرستیژ است.

پرنسیپ لغتی است با معنای خاص.یعنی در یک نظام هر چیز درست سر جای خود باشد،هر عضو آن نظام دقیقا با توجه به کارایی خاص انتخاب شود،با توسل به اصولی حرکت کند و با توجه به رده و کارایی خود در جای درست خود قرار گیرد.با مرتبه ای که دارد و لزوما شایسته آن است،نوعی همگونی داشته باشد.

چند مثال از متن علم ارائه می کنم

۱-در اواخر۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰،بحثی بنام همجوشی سرد،توسط دوشیمی-فیزیکدان بنام های فلیشمن و پونز ارائه شد.قبل از پایان مراحل علمی،این دو مصاحبه ای با مطبوعات کردند و خلاصه این شایعه مطرح شد که می توان در لوله آزمایش یک خورشید تولید کرد،هر چند امروزه این بحث مورد مطالعه است و یکی از قسمت های رایج و سری شیمی هسته ای است،اما به هر حال پس از شکست آزمایشها در اوایل دهه ۹۰،رسوایی عظیمی برای این دو فیزیکدان به عمل آورد.زیرا بحث صرفا علمی را یک بحث به دور از محیط دانشگاه و مطبوعاتی کردند.(بی.بی.سی در برنامه افق برنامه ای تخصصی از این مهم تهیه دید،اصل آن موجود می باشد)

۲-اگر به لیست جوایز نوبل فیزیک به عنوان مثال جایزه نوبل فیزیک سال 2004 نگاه کنیم،به سادگی آشکار می شود که بین انجام آن کشف(آن هم عمدتا در بخش نظری و اثبات تجربی آن)و اعطای جایزه نوبل حد اقل ۱۰ سال فاصله است.که حاکی از یک روند در گزینش نظریه هاست.(هرچند در این سال پس از ۲۰ سال جایزه ارائه شد)

۳-در نوشته شدن مقدمه بر کتب جدید و توصیه آن به دیگران،که توسط محققان تازه کار نوشته شده اند،معمولا مقدمه توسط بزرگان و خواص نوشته می شود.

۴-در سال ۱۹۶۵ بالنتاین،فیزکدان معروف که اخیرا ویرایش جدید کتاب کوانتوم مکانیک پیشرفته او،انتشار یافته،مقاله ای برای مجله ریویوو آو مدرن فیزیک نوشت.مطلب حساس بود و چاپ آن نیاز به تامل بسیار داشت،لذا انجمن داوری از چاپ آن سرباز زدند.و نهایتا زمانی که این مقاله چاپ شد در ابتدای آن نوشته شده بود با استفاده از امتیاز ویژه سردبیر چاپ می شود.زیرا مدیر یک مجله مسئولیت دارد در مورد مطالب علمی مجله.(اصل آن موجود است نزد نویسنده این سطور).

پس از مثال هایی که اگر بخواهیم ردیف کنیم تعداد آنها به هزاران می رسد،به سراغ جامعه خود می رویم.

در جامعه ما علم به شدت مقوله ای بازاری،خیابانی و سطحی است.معمولا جای اعلام خبر ها و بحث های علمی روزنامه ها یا اختصاصا کافه هاست،نه دانشگاه ها و محافل عملی یا مجلات تخصصی.افرادی به عنوان مترجم مطرح هستند(فارغ از کیفیت ترجمه)عده زیادی از آنها  بر نوشته خود مقدمه می نویسند،که شاید اگر می خواستند بر زبان اصلی آن کتاب مقدمه بنویسند،چنان انتقاداتی بر آنها می رفت که...و از همه بدتر آن است که این مقدمه های بالای ۱۰ صفحه ای که می نویسند پر از تناقض با نوشته های کتاب و هدف نویسنده کتاب است.(به مقدمه هزاران کتاب فلسفه،یا کتاب تاریخچه زمان هاوکینگ،یا اسرار جهان کوانتومی یوجین اسکوایرز رجوع کنید.)

کافی است نگاه کنید چه کسانی بر این افراد مقدمه نوشته اند:آدورنو،بنیامین،فوکو،آینشتاین،هاوکینگ،دریدا،رورتی،نیچه،فروید،یونگ،...

شاید بدتر از همه آن باشد که طبق یک روش زشت،مترجمان سعی می کنند به تمامی مطالب مخاطبان خود، به جای نویسنده آن کتاب پاسخ دهند.

آنچه بیان شد پاره ای از معایب بیشمار جامعه علمی ایران است.حال زمانی که مستند انتقاد می کنی از افراد و عملکرد ها،عده زیادی از مخاطبان این افراد،کناس وار به شکایت می آیند.

اما از آنجا که روح علم اختصاص به این افراد ندارد،باید نوشت و حقایق و پرستیژ ها و پرنسیپ ها را یاد آور شد.زیرا تا این عوامل به روح علم بازنگردد،تا زمانی که علم به جای خواص،در دست عده ای کلاش و سودجو باشد،علم دارای اعتبار و ارزش نخواهد بود.

در عین آنکه نام بردن از کناس تمثیل بود،نه تحقیر .بسیاری از کناسان در حرفه خود اخلاقی تر هستند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 22:57  توسط ابدیّت  | 

نامه یک دوست:
 
گاهي اوقت احساس ميكنم نبايد به وبلاگتان سر بزنم يا برخي پست ها را بخوانم . من زماني خودم را براي درگيري هاي ذهني اينچنيني (در بسياري موارد و با تنوعي بيشتر) بيمار ميدانستم . براحتي مسائل مشابه اجتماعي يا محيطي باعث مشغول شدن ذهنم ميشد و ميشود . حال نميدانم بايد شما را هم مثل خود بيمار بدانم يا در نظرم راجع به خود تجديد نظر كنم ؟ من با هزار و يك حيله و فريب ، برخي از احساسات و افكار را در درونم – هر چند ناپخته و سطحي باشند -  ، در بستر فراموشي يا انكار ميخوابانم . برخي اوقات دروغ و فريب ، سلاحي مقدس است براي تسكين و منگي . اما مواجه شدن با حقايق (مثالا اظهار نظر شما در اين پست ) تمام آن افكار و برداشت ها را به تحرك وا ميدارد .
 
يك انتقاد شخصي بر نوشته هاتان . نوشته هاي شما مملو از انتقاد است . شما ميناليد اما راه حلي ارائه نميدهيد . نميدانم ، شايد مقصودي واضح ، و طرح و نماي عمارتي مشخص را در ذهن داريد . و من نشاني از بيان آن – به سبب ديد سطحي ام - نديده ام .
 اين سوال را من بارها از خودم هم پرسيده ام . اينكه واقعا چه ميخواهم ؟ حالا از شما هم ميپرسم . آيا طرحي مشخص در ذهن داريد ؟ و براي مسائلي كه مطرح ميكنيد راه حل قابل اعتنايي هم داريد ؟ البته اين سوال را براي محاكمه شما نميپرسم ، بيشتر براي خودم و اطلاع از نظريات شما ميپرسم . مطمئنا اگر بناي پاسخ داشته باشيد پاسخي مبسوط و گسترده نياز است كه من هم انتظار چنان پاسخي ندارم . اما اگر بتوانيد به نحوي درخور پاسخ بدهيد يا راهنمايي كنيد ممنون ميشوم .
------------------------------------------------------------------------------------
پاسخ:
نامه شما را چند مرتبه با دقت خواندم.دوست عزیز نمی دانم چرا این روحیه در ما وجود دارد که می بایست حتما تمامی راه حلها توسط عاملی بیرونی فرستاده شود.شاید یک دلیل آن همان پرسش های کتاب علوم تجربی ابتدایی باشد.زیرا به محض آنکه پرسشی مطرح می شد،بی درنگ سراغ جملات کتاب می رفتیم با این امید که بتوانیم حد اقل در مدت نیم ساعت تمامی تکالیف خود را انجام دهیم.
در ارتباط با مطلبت چند نکته به ذهنم می رسد:
۱-گاهی اوقات به اصطلاح بیان پرسش ها و بزرگ کردن پرسش ها و انتقادات سبب ایجاد یک نوع حساسیت می شود.شاید باعث شود دیگران به آن موضوع دقت کنند یا ممکن است باعث شود آن موضوع از زاویه ای دیگر نگریسته شود.
۲-در مورد اینکه نمی دانید چه می خواهید،من کاملا احساس شما را درک می کنم.این پرسشی است که همواره برای انسان مطرح می شود.گاه باید پاسخی یافت و بعد از آن حرکت کرد،گاه نیز لازم است انسان حرکت کند و با این امید که در میانه را پاسخ را دریافت کند.
یک بار در دفترچه یادداشتم نوشتم:تعویق سفر برای یافتن همسفر،صرف نظر از بعد احساسی،از بعد منطقی کاملا اشتباه است.
و اما اینکه من چه می خواهم.خواست من در نوشته هایم کاملا آشکار است.اخلاقی و انسانی زیستن.آگاه بودن به این نکته که هر کدام در کدام نقطه جهان ایستاده ایم،چه وظیفه ای به عهده داریم،چه مقدار بها حاضریم برای پیمودن مسیرمان بپردازیم،نقاطی که راه را بر ما تنگ می کنند کدام ها هستند،تحت چه مقدار فشار از راه دست می کشیم و در مقابل خود واقعی خویش قد علم می کنیم؟...
دوست عزیزم من خواهان بازگشت پرنسیپ ها و پرستیژها به زندگی هستم.دوست ندارم در جامعه ای زندگی کنم که تعریف ها مشخص نیست،خطوط قرمز نه باری دارند،نه کسی حاضر است در مقابل آنها مقداری سرعت را کم کند.
شبه انسانی که ادعای روشنفکری داشت،معتاد بود و از تمام مطالعات خود تجاوز پنهانی به عنف و بازی با کلمات را آموخته بود یک بار در انتقاد به من،در مقابل نگرشی سنتی که فکر می کرد،دارم گفت:
"..کل زندگی عبور کردن از خطوط قرمز است."
اینجاست که می گویم زندگی بی کلاس و بدون پرنسیپ شده.هر بچه ای به حکم تأیید چند نفر از خود بدتر،به وسط میدان وارد می شود.افکار بیمارش را که اگر در یک جامعه متمدن بیان کند از آن جامعه طرد خواهد شد،بیان می کند و دیری نمی گذرد این افکار بیمار و متناقض پاردایم زمان می شوند.
مشکل من همان فیل شناسی در شب مولانا است.همان توأم شدن بلاهت و وقاحت است.
۳-مشکل اساسی چند نکته است.تلقی های سطحی و متناقض از علم و هنر،بازاری شدن علم و هنر،کوچه و خیابانی شدن علم و هنر،از بین رفتن نزاکت های علمی،درهم رفتن جایگاه ها و جسارت افراد در گم کردن جایگاه ها.
 
اما راه حل نهایی از نظر من اخلاقی زیستن،هدفدار زیستن و با پرنسیپ زیستن است.
اگر مطالعه نوشته های حقیر سبب ایجاد ناراحتی در شما می شود،توصیه می کنم بدان نپردازید.
اما این دلیل قانع کننده برای من نیست که ننویسم.دوست عزیزم چه قابل قبول باشد و چه نباشد،من احساس عذاب وجدان دارم،به گونه ای که نمی توانم حتی ثانیه ای آرامش داشته باشم.من خود را شریک جرمی بزرگ می دانم.پس اجازه دهید من به گناهانم اعتراف کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:12  توسط ابدیّت  | 

در سالهای اخیر،روزی یا ماهی نیست که با این صحنه آشنا مواجه نشده باشیم.یک هنرمند(که البته من هم ترجیح می دهم مانند بهمن رجبی،به جای کلمه هنرمند،از کلمه دست اندر کار هنر نام ببرم) به دیار باقی شتافته است و چند روز بعد دوستدارن،شاگردان و محرمان خلوت استاد لب به شکوه گشوده اند که چرا استادشان تا بدین اندازه تنهاست،چرا از او نامی برده نمی شود،چرا مردم به هنر اصیل توجهی ندارند؟چرا اگر فلان هنرپیشه معروف که عکس او پیوسته بر روی مجلات زرد خودنمایی می کند،در تلقی عوام مهمتر و با ارزش تر از استاد تازه از دست رفته است؟استادی که زندگی خود را وقف هنر و کارش کرده است؟اما اگر فلان هنرپیشه زن،زیر پیراهن خود را عوض کند،روز بعد در هر کوی و برزنی رنگ زیر پیراهن جدید او،نقل هر مجلسی خواهد بود!؟

همگان می دانیم در سالهای آینده خیلی ها از بین ما خواهند رفت.پرویز مشکاتیان،فرامرز پایور،جلیل شهناز،آیدین آغداشلو،عزت الله انتظامی،مشایخی،رشیدی،دولت آبادی ،سپانلو،بهرام بیضایی،تناولی و خیلی های دیگر که یا سن بالایی دارند یا  دوران جوانی ناسالمی را طی کرده اند.به احتمال قریب به یقین دوباره در هر روز تشییع جنازه همین زمزمه ها بر سر زبان ها خواهد افتاد و باز مردم مورد سرزنش قرار می گیرند.

به راستی یک بار می بایست بی رو در بایستی به این پرسش پاسخ دهیم.برای این منظور می بایست یک بار از دید مردم به هنرمند مورد نظرمان نگاه کنیم و یک بار از دید هنرمند به مردم نگاه کنیم و دقت کنیم که هر یک از دیگری چه خواهد دید،چه انتظاری خواهد داشت؟واحیانا کدام طرف در انجام رسالت و وظیفه خود کوتاهی کرده است؟

قبل از اینکه به تفصیل نظر خودم را بنویسم،به صورت خلاصه می گویم که من مردم را مقصر نمی دانم،حتی در یک زمینه و نکته.مردم آنی هستند که هستند و آن می کنند که باید.

در این بین این هنرمندان هستند که درگیر چند تناقض منطقی در تفکر خود و اطرافیانشان هستند.هنگامی که کارزار آشفته است،از آنها انتظار برخی واکنش ها می رود،آنها به سراغ تفکر هنر برای هنر می روند(من قصد قضاوت کردن ندارم،نمی خواهم بگویم هنر برای هنر خوب است یا بد،بحث پیرامون آن در هر کتاب مقدماتی جامعه شناسی هنر بیان شده،به خصوص اگر این کتاب نوشته یک فرانسوی متعصب با شد،رنگ و بویی تند تر دارد.).هنگامی که هنرمند برای تحقیق و تفحص در ذات بی انتهای هنر،خود را به کناره می کشد،از نظر من بی درنگ شخصیت و رسالت اجتماعی خود را تا اندازه زیادی کم رنگ می کند،هنرمند درین صورت یک محقق صرف است.تجربه های نو و تازه هنری خلق می کند،روی تکنیک و محتوی هنر خود کار می کند و در یک کلام بیش از حدی که بتوان تصور کرد خود است.دقیقا شخصیت اصیل و مستقل خود را داراست.هنر مند دیگر مطابق عرف و انتظار دیگران رفتار نمی کند،آنگونه که هست رفتار می کند.اما یک سوال مهم بی درنگ مطرح می شود.

آیا فقط هنرمند اجازه دارد آنگونه که هست باشد؟آیا مردم هم می توانند آنگونه باشند که هستند؟آیا مردم هم اجازه دارند تا به جای حضور اجباری در تالار کنسرت و یا فلان نمایشگاه نقاشی و یا فلان جلسه هنری برای قدر دانی از هنرمند زحمت کش جامعه،به تماشای برنامه فلان خواننده جلف بروند؟یا یک فیلم اروتیک سطحی نگاه کنند؟

 ما را به هم نزدیک می کند،همان سطور نا نوشته علم و هنر،یعنی دوستی و محبت و در یک کلام درک احساس مشترک سرگردانی است.حال که در یک بیابان وسیع تصمیم می گیریم توشه راه را میان خود تقسیم کنیم و هر یک به تنهایی و فارغ از اوضاع و احوال دیگران انتهای این بیابان بی انتها را جستجو کنیم،دیگر گریزی از جدایی نیست. وانگهی هنر مند باید به یک نکته توجه داشته باشد،یک بار فردی را می بینیم مانند ونگوگ یا چایکافسکی،که به دلیل نوع و ماهیت تفکر به کناره می روند،حتی به ندرت دوست و شاگردی دارند،کار می کنند؛رنج می کشند،و به ندرت خم به ابرو می آورند،اما در پاره ای از موارد افراد هنرمند خواهان یک بازی و دوستی یک طرفه هستند.

اگر هر کدام به کار خود بپردازیم،هر کدام از ما یک صاحب کار و صاحب صنعت است.نوع کارها با هم فرق می کند.اما اگر دقت کنیم در آناتومی اجتماع تمامی عضو ها لازم هستند.درست است که قلب عنصر عشق در تلقی غالب مردم است،اما روده بزرگ هم نقشی بزرگ بازی می کند.

اتفاقا مرحوم امیر حسین آریان پور(جامعه شناس هنر که اتفا قا زیاد از این حرف های تعهد میزد)در اثر فقدان روده بزرگ از میان ما رفت.همان گونه که مرحوم صنعتی را تقص قلبی از ما گرفت.

بیایید بک صحنه را بازسازی کنیم:

-یک هنرمند پیشرو و صاحب سبک امروز،دیروز شاگردی موفق بوده که کار و آموزشش را با موفقیت تمام انجام داده،تکنیکش را به منتهی درجه نسبی رسانده و احتمالا برای رسیدن به عناصر محتوایی در کارش مدتی نیز روی اندیشه خود کار کرده است.نخستین بار قصد دارد خود را در معرض نقد و قضاوت قرار دهد،بدیهی است که شاید اولین کسانی را که به دیدار آثارش می طلبد،همان دوستان و خانواده اش هستند.و شاید در اولین تجربه اگر شانس داشته باشد چند چهره برجسته به سراغ کارهایش می آیند.اما همان دوستان و خانواده که به احتمال قریب به یقین حد اقل بیش از 80 درصد از هنر چیزی نمی دانند و تنها برای دلگرمی به دیدار آثار او آمده اند،بهترین پشتگرمی برای آغاز کار او هستند.اما گویا این هنرمند پیش رو امروز حافظه تاریخی ضعیفی دارد.

در تمام این نوشتار هدفم این نیست به زور این بار را بر دوش هنرمند و روشنفکر بگذارم که حتما می بایست روولوسیونر باشد یا یک اسطوره باشد.اما باید بگویم نکته مهمی وجود دارد و آن این ایست ممکن است مردم از هنری پیشرو و عمیق سر در نیاورند،اما از رفتار و عملکرد اجتماعی یک هنرمند به خوبی آگاه هستند.

نمونه بارز این ادعا انجمن اخوت می باشد که در حدود یکصد و پنجاه سال پیش به دور درویش صفاعلی ظهیر الدوله گرد آمدند و با جرأت می توان ادعا کرد برخی از مردمی ترین هنرمندان عمیق و اصیل جامعه امروز ایران بودند.به عنوان نمونه می توان به عارف قزوینی اشاره کرد.تا زمانی که در گراند هتل طهران بود،خیلی نفوذ داشت.بعضی می گویند بعد از یک کنسرت خیریه عارف این امکان می رفت که شهردار طهران مجبور به استعفا شود.عارف تنها از میان ما رفت،اما در زمانی که با مردم بود واقعا مردمی بود.در مورد قمر الملوک وزیری نیز این مدعی صادق است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:19  توسط ابدیّت  | 

روبر برسون،در خاطرات کشیش دهکده به تصویر زندگی یک کشیش می پردازد.کشیشی جوان که هر لحظه انتظار آن میرود در جریان زندگی دچار یأس شود و ایمان خود را از دست دهد.در کل جریانات فیلم این جدال بین شک و ایمان به سادگی خود را نشان می دهد.اما کشیش بزرگ،با اندرزهای خود،که گاه تجربیّات شخصی او هستند و البته گاه پوچ و بیش از اندازه بچه گانه هستند،کشیش را به ادامه راه امیدوار می کند.

پرسش و یا شاید گفت آرزویی در ذهنم شکل می گیرد.شاید در بسیاری از اوقات شبانه روز به همه چیز شک می کنم.هیچ چیز بدیهی نیست .پیوسته از خود می پرسم چرا باید روی تقدس علم و هنر اینچنان پافشاری کرد.گاه خستگی و دل آزردگی به سراغت می آید.در این تصویر شکننده،مانند تصویر صورتت در آب یک برکه که سنگی در آن افتاده،گاه سادگی و وضوح از بین می رود.نمی دانی چرا بهترین ساعات زندگیت رو تلف می کنی،چرا وقتی میراث عظیم علم و هنر حتی قادر نیستند برای یک بار به پرسش هایت پاسخ دهند،باز دوست داری اینچنین پای فشاری کنی؟

عدالت در ذهنت افیونی بیش نمی نماید،وارستگی مصداق بیرونی ندارد.فضیلت رنگی ندارد.انسان های اطرافت رنج می کشند.عده ای از آب گل آلود ماهی می گیرند.و....

آرزو می کردم یک بار فردی مانند بتهون یا آینشتاین را از نزدیک میدیدم.ای کاش می فهمیدم چرا با یک پارتیتور و یک دفترچه یادداشت در بالین خود به استقبال مرگ رفتند.کاش ایمان آنها را می توانستم از نزدیک لمس کنم.در نوشته هایشان می توانم پاسخی برای پرسش هایم بیابم.اما ای کاش می توانستم از نزدیک مرگ یک انسان وارسته و فرهیخته را ببینم.انسانی که تسلیم نشده.نیک می دانم در کسب فضیلت فقط می باید پر حوصله بود و جدّی،امّا تا به کجا؟

چگونه می توان در مسیر حرکت،در حال حرکت،رفع خستگی کرد؟

بسیاری از مصداق های زندگی روز مره گاه در ذهنم بیش از اندازه پوچ و ساده به نظر می رسند.عشق،تفریح،سفر،دوستی(که گاه به شدت مرا مشمئز می کند،قدر شناسی از نظرم نابود شده و اقتصاد زیر بنای اغلب دوستی هاست.اما من از اقتصاد هیچ نمی دانم)،...برایم بیش از اندازه بی ارزش هستند.انسان ها را دوست دارم،به دوستان خیانت نمی کنم،...نمی دانم چرا؟شاید چون اینگونه تربیت شده ام.فقط همین.بدون اعتقاد به درستی آنها.به ندرت پاسخ تلفن را می دهم.در عین اینکه به هیچ وجه افسرده نیستم.

احساس می کنم در زندگی به شدت فقدان یک شخصیت قوی و عمیق آزارم می دهد.دوست دارم به منزل چنین فردی میهمان شوم و ای کاش یکبار حضوری را در زندگی خود تجربه می کردم،که شاید برای خیلی ها که خود بهتر می دانند،داشتم.اطرافیانم بیش از اندازه گیج و خسته هستند.هر کدام گاه حرکت جدیدی می کنند و تصور می کنند قادر به حل تمام مسائل و مناسبات شده اند و گاه دست از پا دراز تر باز می گردند.

دیرز یک خوره و فروشنده با فرهنگ فیلم،در نخستین برخورد به من گفت تارکوفسکی مرده.سینمای او فاقد ارزش است و فقط از طریق همزاد پنداری می توان او را دوست داشت.به شدّت ترسیدم.در تمام مسیر به حرفش فکر کردم و در یافتم حق با اوست.شاید ارتفاع دیوار هایم بیش از حدّی است که تا به امروز فکر می کردم.

باز فکرم به سمت پسرک میرود.دوست دارم بدانم او چگونه توانست این تناقضات را رفع کند.آیا ساختن یک سیستم فکری بسته امکان پذیر است؟آیا قضیه گودل همواره مانند یک بختک قصد نابودی ما را دارد؟و آیا به راستی تا بدین حد تقاضای داشتن یک معلّم صاحب فضیلت سنگین است؟ای کاش .... باز دستم را می گرفت.و ای کاش....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 23:2  توسط ابدیّت  | 

یکی از اساسی ترین مولفه های فلسفه های آلمانی-فرانسه زبان،کارا بودن آنها در نقد ادبی-هنری است.دوستی می گفت این فلسفه ها قرائت خاص خود را در ایران دارند.حال سوال اساسی صاحب این قلم از جامعه روشن فکری ایران بسیار ساده است.چرا از قابلیّت های این نظریاّت در نقد هنر ایران استفاده نمی شود؟

اخیرا در موسیقی ایران جوی خاص،که نام آن را می توانم نوعی سنّت گرایی بیمار گونه بگذارم،حاکم گشته است.در این میان می توان از افرادی نظیر محمّد رضا لطفی*(در طی یک چرخش ۱۸۰ درجه ای از کمونیسم حزب توده ای به اسلام و از نو آوری های انقلابی خود به سنت)،مجید کیانی،داریوش صفوت،... نام برد.در همین میان شاهد تخطئه چهره هایی پر کار و تأثیر گذار،همانند مرحوم علینقی وزیری،مرحوم خالقی،اردوان کامکار(در ضمن اختلاف عقیده زیاد با تفکر شخصی ایشان در عین احترام به نبوغ هنری ایشان)،... هستیم.حال حقیر به عنوان یک مخاطب منتقد به فضای فلسفی ایران،بارها از خود می پرسم چرا در این هفتاد سال اخیر حتّی یک بار توسط جامعه پیرو سنت فلسفی انتقادی غرب،جواب دندان شکنی به دوستان سنت گرای بیمار گونه داده نشده؟

همچنین می توان از بحران فعلی سینمای ایران نام برد.که جشنواره کن امسال یکی از نمودهای بارز آن بود.شاید به جرأت بتوان گفت سینمای ایران به سمت یک بی هویتی و سطحی شدن و کپی برداری سخیف از سینمای غرب ، به خصوص جریان نئو رئالیسم سینمای ایتالیا در حال حرکت است.(هر چند که چیزی تازه نیست،رجوع کنید به نظر ژان لوک گدار و مصاحبه او با یکی از نشریات سینمایی و انتقاد او(نخستین حامی سینمای اخیر ایران) از چند چهره شاخص سینمایی ایران).

حال از خود می پرسم اگر فرض کنیم این نظریات در ایران به خوبی در بعد تئوریک بیان میشوند[که نمی شوند]،جایگاه کاربردی آنها در رفع بحران هنر ایران چیست؟چرا جامعه روشنفکری ایران تا به این حد با هنر اصیل ایران بیگانه است؟و نهایتا رسالت این فلسفه ها در ایران چیست؟زیرا غربی ها نیاز به نظر تفسیر ما از فرهنگ خود ندارند،اما ما نیاز به این تفسیر فرهنگ خود را داریم.

تنها کسی که به بیان این فاجعه پرداخت مرحوم شاملو بود،که معتقد بود موسیقی ایران به یک نیما نیاز دارد.اما توسط همین آقای لطفی نا سنجیده و در غالب یک عمل احساسی مورد حمله قرار گرفت.اما هیچ گاه زمینه این گفتمان در هنر ایران فراهم نشد.

چرا؟

*موسس گروه چاوش،سازنده شاهکارهای داروک،به یاد عارف،ناز لیلی و اولین خالق سرود های انقلابی اصیل،سازنده تصانیف به یاد ماندنی بسیار.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:43  توسط ابدیّت  | 

بدون شرح !
محمد رضا لطفي در آخرين  ( ششمين و هفتمين ) شماره کتاب سال شيدا ( صفحه 183 ) :
... محمد قوي حلم اگر چه در پاره اي از موارد نسبت به نوازنده گان بسيار توا نمند مانند :
       حسين تهراني ، افتتاح ، اسماعيلي ، رجبي و فرهنگفر که از تکنيک فردي بالا تري
بر خوردارند پايين  تر است اما در رابطه با دانش ريتم و فرهنگ هنري و بينش و موسيقايي
ارزنده تر است .
 
 
 
پاسخ طنز آميز ( از زبان تنبک نواز و جامعه شناس هنر ؛ بهمن رجبي ) :
اگر چه پرواز پشه نسبت به پرندگان بسيار بلند پر واز ! مانند : مگس ،خرمگس ، کلاغ ،
کبوتر ، قوش ، شاهين و بالاخره عقاب  ارتفاع کمتري بر خوردار است ولي در رابطه با پرواز و فرهنگ پرواز و بينش پروار ارزنده تر است
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 14:36  توسط ابدیّت  | 

طرفداران این دو مکتب فکری ارزشمند غرب در ایران،همواره از جهانی شدن صحبت می کنند امّا فراموش می کنند که می بایست در مقیاس جهانی صحبت و فکر کرد.نه در حد نازل ژورنالیستی داخلی.من نام این گروه و طرفدارانش را "فیل شناسان در تاریکی" می گذارم.

بهترین پاسخ برای این گروه فیلم Dreamers اثر برناردو برتولوچی است.این فیلم از مسخ شدن انسان ها در اندیشه های محض و سطحی شدن،حکایت می کند.

هنگامی که به مطالعه گاهشمار زندگی میشل فوکو در کتاب نیچه،مارکس و فروید(انتشارات هرمس)می پردازم،بیشتر پی می برم که به اصطلاح روشنفکران ما تا به چه اندازه از مرحله پرت هستند.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 16:18  توسط ابدیّت  | 

یکی از مهمترین ویژگی های قرن بیستم این نکته است که افراد معمولا بدون دقّت صحبت می کنند و فراموش می کنند به عواقب سخنان خود بیندیشند.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:40  توسط ابدیّت  | 

۱-در زندگی به صورت عملی به آگاهی های خویش پای بند بودن

۲-صادق بودن با خود در زندگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 3:23  توسط ابدیّت  | 

ساعتها فکر می کنی و سر انجام در یک فرآیند اقناعی بدین نتیجه می رسی که هیچ یک از مناسبات فعلی زندگی برایت قابل پذیرش نیستند.شاید دوست داری در یک نوشته یا در یک فکر پنهانی خیلی چیزها را نفی کنی.امّا دوست نداری دیگران بدانند چه چیزهایی را نفی می کنی و به دفاع از چه چیزهایی می پردازی.چه چیزهایی را فضیلت میدانی و از پذیرش چه چیزهایی شانه خالی می کنی.بهتر آنست بگویی دوست داری در جهان بیرون ناظر باشی و راجع به خیلی چیزها قضاوت نکنی.و پیوسته در جهانی درونی زندگی کنی.جهانی که طراّح و خالق آن خود هستی.شاید بتوانی به سادگی این جهان درونی و مناسبات حاکم بر آن را در یک دید زیبایی شناسانه توصیف کنی.دوست نداری تصوّر کنی این جهان درون از لحاظ منطقی مشمول قضیّه گودل است.شاید اصولاً این جهان ساختاری ریاضی-منطقی صرف نداشته باشد.امّا این جهان چگونه است؟

ساختن یک کلّ بسته و سازگار دشوار است و به زودی درگیر پارادوکس های معروف هوش مصنوعی می شوی.آه باز هم فلسفه.نمی خواستی بحث به فلسفه ختم شود....امّا چه حاصل،این جهان باید نقد شود.آیا باید نقد شود؟مگر شخصی نیست؟امّا باید شخص تو نقدش کنی؟چرا؟اگر بتوانم لذّت بخش بیابمش،باز هم نیاز به نقد دارم؟تو با عقل خود قانع شدی به جهان دیگری نیاز داری،نه؟شاید.

پس عدم حضور عقل منتفی است.سخنانت آزارم میدهد.امّا من خود تو هستم.آیا از خود تا بدین حدّ فرار می کنی؟قصد داری توانایی های مرا نفی کنی؟می توانم به موسیقی یا هنر پناه ببرم و مانع سخن گفتنت شوم.باز هم فرار می کنی؟باز هم قصد فرار داری؟...و این بحث ساعتها ادامه دارد....

به خود بازمی گردی.نگاهت خیره شده.خشن شدی.همه فرار می کنند.و تنها هستی.انسان تنهاست.امّا چند نفر میدانند؟

باز موسیقی،هنر،علم جسارتت را تحریک می کنند که برای یک عمر خودت باشی.خود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 1:43  توسط ابدیّت  | 

هرگاه در ارتباط با موضوع انسانی امّا به غایت جانکاه حفظ و حراست از هنر،"تنها و خسته جان"،"فرهاد وار"،سنگ از دل سخت کوه کندی،کاری کرده ای و الاّ در دنیای "امن و امان فاحشگی هنر"،"هر ننه قمر بی سر و پایی" می تواند با خیال راحت،ریگ از ساحل سلامت بردارد.

بهمن رجبی.تنبک نواز مؤلّف و جامعه شناس هنر.

به عقیده عده زیادی از نویسندگان فعلی هنر،زیبایی شناسی یگانه عاملی است که پل ارتباطی ما بین "هنر-هنرمند[مؤلّف]"و"هنر-مخاطب"است.اماّ در این میان عاملی که پل ارتباطی میان"مخاطب-هنرمند[مؤلّف]"از نظر عده زیادی از جامعه شناسان هنر،جامعه شناسی هنر است.هدف از نگارش این متن بحث تخصّصی جامعه شناسی هنر نیست.زیرا از حوصله بحث خارج است.هدف سیری مجمل در موسیقی ایران و آفتهای آن است.

اصولاً به شهادت تاریخ موسیقی ایران،این موسیقی هیچ گاه مردمی نبوده و همیشه جنبه اشرافی داشته.مروری به تاریخ صد سال اخیر موسیقی ایران مبیّن آن است که به جز چهره هایی معدود مانند عارف قزوینی،علینقی وزیری،بهمن رجبی،حسین علیزاده و گروه چاوش[فقط در سالهای 57-62]دیگران خیلی در بند تفکّر اجتماعی و جایگاه هنر به عنوان یک رسانه نبودند.اصولا در ایران عدهّ کمی (شاملو،نیما،امیر حسین آریان پور،گلسرخی،...)اعتقاد داشتند هنرمند می بایست آینه تمام نمای زمان باشد.یعنی می بایست آثار،افکار و زندگی عملی یک هنرمند به نوعی تقویم زنده روزگار خود باشد.

البته از نظر حقیر در مسائل فوق اجباری وجود نخواهد داشت.اگر هنرمند در مناسبات هنری خود مقیّد به اصول جامعه نباشد،باز هم کار و اندیشه هنری او قابل احترام خواهد بود.اماّ غیر از این شاید برای هنرمند حقّی باقی نماند.

در این خصوص بهمن رجبی به عنوان یک متفکّر در مسائل هنر به طرح یک پرسش جالب می پردازد.

چرا برای یک فاحشه،رفتگر،... مراسم گرامی داشت برگزار نمی شود؟چرا یک بقاّل و غم نان او نباید جدّی تلقّی شود؟و چرا مرگ هزاران شخصیّت و نقش اجتماعی خیلی مهم نیست؟امّا مرگ یک هنرمند جدّی تر و در حّد یک فاجعه تلّقی می شود؟

و بهمن رجبی ادامه می دهد در آناتومی اجتماع هر نقشی لازم و ضروری است.همانگونه که در آناتومی بدن وجود دو عضو قلب و روده بزرگ به یک میزان اهمیّت دارند.و سر انجام رجبی به واپسین نظر خود میرسد که هنر(و اصولا تمام مظاهر تفکّر بشری)در سیر تکامل خود از سه مرحله عبور می کنند.

1-تکنیک

2-اندیشه

3-بینش:که در نهایت اگر متفکری در غایی ترین مرحله حرکت به بینش مناسب رسد به رسالت،تعهّد و شرافت میرسد.

در پایان جمله ای از لوییس بونوئل نقل می کنیم

عذر نان دلیل بر فاحشگی هنر نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 16:51  توسط ابدیّت  | 

شاید انگیزه نگارش این متن بیان یک پرسش با صدای بلند باشد.نویسنده این سطور به عنوان فردی که سالها با نوعی پوچی زندگی کرده و به تبع آن تجارب دردناکی داشته اکنون سعی می کند به ریشه یابی جامعه شناختی آن بپردازد و در درون خود گذشته خویش را مرور کند.

به عنوان مقدّمه باید اذعان کرد در جامعه امروز ما دو افیون تخدیری افراطی شکست خورده است.دین و معنویّت.افراد هم سن و سال حقیر از این دو ناحیه بیشترین و بدترین دروغها را شنیده اند.به یک بیان می توان گفت شاید نسل سالهای اواخر چهل و پنجاه با یک زندگی تباه شده روبرو هستند.زندگی پر از دروغ و دو رویی را تجربه کرده اند.به گونه ای که اعتماد خود را به همه چیز از دست داده اند.نیامده هایی که به همه ما نوید داده شده اند از ناحیه مبّلغان خود به لجن کشیده شده اند.نسل بعدی اگرچه در تجربه این مسائل به این شدّت و حدّت سرخورده نشدند،امّا در زندگی خود باز درگیر همان پوچی شدند.

دین و به اصطلاح عرفان و طریقت دیگر قدرت اعجاز آمیز خود را از دست داده اند.امّا اگر اینها نباشند به ناگزیر بایست چیزی دیگر باشد.

می خواهم به بیان یک سری جایگزین مرسوم بپردازم.به این اسامی دقّت کنید(در ضمن احترام کامل به نقش آنها در غرب وشرق و تأثیر آنها،و با توهین کامل به کپی ناقص و خام و بازاری آنها در این سرزمین)

چگوارا،کاسترو،نیچه،شوپنهاور،کامو،سارتر،سیمون دو بوآر،ویرجینیا ولف،فروید،ساد،مارکس،هسه،بودا،تائو،اکنکار،یوگا،مدیتیشن،موج نوی سینمای فرانسه،جنبش نئو رئالیسم در سینمای ایتالیا،پازولینی،دیوید لینچ،جیم موریسون،باب دیلن،جون بائز،نسل بیت(آلن گینزبرگ،کرواک،بوکوفسکی...)،پینک فلوید،وود ستاک،جنبش 1968،ویتنام،مکتب فرانکفورت،پست مدرنیسم،ساختار گرایی،پسا ساختار گرایی،شالوده شکنی،دریدا،روان پریشی،پارا نویا،نقاشی های درهم،متالیکا،دوم متال،آزی اوزبورن،مرلین منسون،رامشتاین،....و هزاران اسم دیگر.

این نسل به این اسامی پناه برده(در فرم نا آگاهانه،خام و بازاری).شاید به دلایل زیر:

1-پنهان کردن فقر فرهنگی عمیق خود(نسل خود و ملّت خود)

2-یک نشانه تمییز و ژست توخالی روشنفکری

3-عدم تلاش و عدم توانایی لازم در ساختن یک بنای فرهنگی بومی

4-یک ماده مخدّر برای تشدید پوچی خود

بررسی:

چند نفر از افرادی که از این نامها به کراّت استفاده می کنند،عمیقا از شرایط جامعه شناختی دوران آنها و مناسبات حاکم اطلّاع دارند؟چند نفر به سیر تاریخ آشنا هستند؟و این رویدادها و منا سبات را در قرائت صحیح خود باز می شناسند؟و به چالشهای هر کدام از این جنبش ها آشنایی دارند؟و آیا این جسارت را دارند در یک فضای سالم فرهنگی با یک غربی یا شرقی عمیقا وارد مناظره شوند؟

جای تاسف دارد که حتی خیل عظیمی از روشنفکران و مترجمان این اندیشه ها و نامها از این مهم عاجزند.

این بدان ماند که تصوّر یک غیر ایرانی از رابطه شمس و مولانا یک همجس بازی صرف باشد.و این دقیقا همان کاری است که ما با فرهنگ غرب کرده ایم.آن را در حد یک بربریّت تنزل داده ایم.از آن یک قرائت بازاری و سطحی و خیابانی ساخته ایم.

و بدا به حال نسلی که در پوچ بودن نیز پوچ است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:15  توسط ابدیّت  | 

اگر بشر در زندگی و کلیّه مناسبات مربوط اخلاقی بود،زندگی در ظاهر یک ایده آل تکراری بود.و یگانه عاملی که این زندگی اخلاقی را از تکرار خارج می کرد معنویّت بود.در زمانی که اخلاق وجود ندارد،ترویج معنویّت همان ترویج داروهای روان گردان است.عده ای ثروتمند می شوند و عده ای تباه.

معنویّت فقط در کنار اخلاق و توأم با آن نجات بخش است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:50  توسط ابدیّت  | 

آنچه که معمولاً از آن به پوچی یاد می شود،کندتر بودن رشد اخلاق نسبت به علم است.متاسفانه روشنفکران از احساسات مردم سؤاستفاده کرده اند،همانگونه که مدام از یک دختر بچه ده ساله بپرسیم:آیا فکر می کنی پدر تو را بیشتر دوست دارد یا اتومبیلش را؟

نقل به مضمون از کارل پوپر،در کتاب می دانم که هیچ نمی دانم.(متاسفانه به دلیل سفراصل کتاب در دسترس نیست)

شاید پوچی مسأله ای باشد که سایه آن همانند یک بختک بر زندگی خیلی ها افتاده باشد.معمولاً تلقّی اکثر مردم از پوچی فقدان هدف در ذات حیات است.نوعی عدم هدفمندی،عدالت،تنها بودن و به تنهایی رها شدن.نویسنده این سطور به عنوان فردی که زمانی ازاین نوع پوچی دفاع می کرد امروز به نوعی سکوت در این زمینه رسیده است.او معتقد است انسان در جایگاهی نیست که بتواند در مورد هستی و هدفمندی آن اظهار نظر کند،چه از منظر سلبی و چه از منظر ایجابی.اگر چه که یک عنصر زیبایی شناسانه در وجدانش همواره به دفاع از فلسفه حیات می پردازد.

بهتر است ساده تر و به دور از تکلّف بنویسم.هنگامی که به گذشته نگاه می کنم،تقریباً همه چیز بر خلاف میلم بوده است.شاید در حین نگارش این سطور نیز در رنج بوده باشم،امّا هنگامی که به ریشه این عدم رضایت عمیق نگاه می کنم،ریشه هایی مشترک را می بینم.شکست عاطفی و شغلی و تحصیلی،فقدان عدالت درکلیّه مناسبات مرتبط با خودم،اخلاقی نبودن مردم،....امّا هنگامی که سعی می کنم عمیق باشم و به دور از احساست قضاوت کنم،در کوتاه زمانی در می یابم من به وفور سرشار از عقده ها هستم و در جایگاه یک اظهار نظر اخلاقی نیستم.به راستی چند نفر از افرادی که در ارتباط با پوچی اظهار نظر کرده اند،به دور از هر گونه پیش فرضی نظر داده اند؟

شاید گاهی بهتر باشد انسان کمتر درگیر فردیّت قوام یافته خود باشد و منصفتر باشد.اگر زندگی در روح خود مانند یک بازی فرض شود(از یک بازی فکری عمیق گرفته تا قمار)،کدام یک از بازی های ما هدف دارند؟آیا غیر از این است که خود سعی در هدفمندی آنها داریم؟(قرار دادن پول،انتخاب برنده،...)پس چرا ما که دم از هدفمندی می زنیم،بازی کردن را رها نمی کنیم؟پس چرا به زندگی همانند این بازی نگاه نمی کنیم؟

به عقیده حقیر اگر همه به بازی ترویج اخلاق بپردازیم در کوتاه زمانی گفتن و نوشتن راجع به پوچی تبدیل به یک کلیشه خواهد شد.در جهانی که انسان نباشد پوچی معنا ندارد،پس شاید این پوچی معلول مناسبات انسانی است.و شاید معلول انتظارات بی جا و غیر منطقی انسان.

در نهایت هر آنچه گفته شد یک تفکر با صدای بلند بود نه اظهار نظر.زیرا همانگونه که گفته شد می بایست در مواردی که نه از قوانین بازی اطّلاع داریم و نه داده های تجربی کافی داریم،سکوت اختیار کنیم.

با احترام به تحیّر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:33  توسط ابدیّت  | 

زندگی تلخ است:

پرویز مشکاتیان:...[شاعر تمبک]هنگام ضبط قطعه پیروزی دهان ما رو گا یید از بس خراب کرد.(به نقل از علیرضا جواهری)

حسین علیزاده:چون قطعه سواران دشت امید ،نو است فقط کسی که نوآوری کرده باید در آن تمبک بنوازد.[و شاعر تمبک ننواخت](نوار آن موجود است)

 

زندگی شیرین می شود:

پرویز مشکاتیان:...اگر چه من سالها با مطلق گرایی جنگیده ام،امّا باید بگویم [شاعر تمبک]از بهترین ها بود.(سی دی شاعر تمبک)

حسین علیزاده:[شاعر تمبک]از روزی که آمد همه چیز حال و هوای دیگری پیدا کرد.(سی دی شاعر تمبک)

سکوت .........................

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 20:17  توسط ابدیّت  |