تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

چندی است به مقولاتی همانند هویت،اصالت و پرستیژ فکر می کنم.از نظر من این سه کلمه در یک نقطه با هم تلاقی می کنند و آن داشتن اصولی ثابت،از روی فکر انتخاب شده و غیر قابل تغییر است.انسان در فرآیند زندگی خود تغییر می کند،این نه تنها امری نکو است،بل انسان هر چه بزرگتر باشد بیشتر و بیشتر تغییر می کند و به قولی هر روز حرفی  تازه برای گفتن دارد،هر روز از او ایده ای و اندیشه ای تازه تراوش می کند.باید گفت تاریخ هر صنعتی بر دوش آنانی قرار می گیرد که تغییر می کنند.

اما بد نیست یک بار از خود بپرسیم آیا همه چیز انسان باید تغییر کند؟آیا درست نیست نقاطی نیز در انسان لا یتغیر باقی بمانند؟به بیان دیگر آیا همانگونه که گل رز قائم به بوی خود است و گل یاس نیز از این قائده خارج نیست،آیا نباید فاکتوری باقی بماند که اگر فردی را برای سالیان متوالی از نزدیک نمی بینیم،بعد از چندین سال دوری او را می بینیم،با جرأت و جسارت بتوانیم بگوییم این همان فرد است؟او هویت همان چند سالی را دارد که با او بوده ایم و اکنون نیز که آمده است،حرف هایی جدید دارد،اما کلیت این روایت ها به دور یک نقطه ثابت گرد آمده است،همان که هویت،اصالت و پرستیژ او را تشکیل می داده اند؟

بگذارید از یک مثال زنده،آقای پایور که خداوند او را به سلامت بازگرداند،آغاز کنم.آقای پایور دارای چهار شخصیت متفاوت است.شخصیتی به عنوان نوازنده سنتور،شخصیتی به عنوان آهنگساز،شخصیتی به عنوان مرور گر گذشته و نهایتا شخصیتی خصوصی.در باب نوازندگی سنتور به شهادت آثارشان و نوشته هایشان می توان گفت در تایم-لاین نوازندگی سنتور از آنجا شروع کرده اند که مرحوم حبیب  سماعی ختم کرده بود،از آنجایی که مرحوم صبا شخصیتی مستقل در سنتور نوازی نداشتند(آنگونه که در سه تار و یا ویولون داشتند)لذا نمی توان به آسانی حکم کرد که آقای پایور تحت تأثیر سنتور نوازی آقای صبا بوده باشد،اگر هم بوده باشند باز در اصل بحث تفاوتی حاصل نمی شود.آقای پایور سنتور نوازی را ادامه داد تا به یک امضا رسید به نام فرامرز پایور،شما هر کدام از آثار آقای پایور را از زمان گلها تا آخرین آثار قبل از بیماری ایشان را که در قالب سنتور نوازی ارائه شده باشد مقایسه کنید،از نوع نوازندگی و جمله پردازی ها  به آنجا می رسید که یا می گوید پایور است یا می گویید طرف در شیوه آقای پایور ساز می زند.حال ممکن است نوازنده فردی صاحب ذوق مانند آقای رضا شفیعیان باشد که بعد از مدتها در ادامه این تایم لاین قرار می گیرد و برای خود صاحب یک امضا می شود و یا فردی مانند آقای سعید ثابت باشد که به جرأت می توان گفت نوع ساز ایشان تا حد زیادی تداعی کننده سنین اوج آقای پایور است.به بیان دیگر آقای پایور یک مدرسه(سکول)در شیوه سنتور نوازی پدید آورد(کاری که حبیب سماعی نتوانست انجام دهد،مرحوم ناظمی سازنده سنتور شد،مرجوم عبدالرسولی،قباد ظفر  و هوشنگ ارجمند هیچ کدام در نواختن سنتور نه دارای مهر و امضا شدند و نه توانستند  شاگردی باقی بگذاردند،مرحوم دکتر نورعلی خان برومند هم بیشتر یک دائره المعارف زنده بودند تا یک نوازنده چیره دست که البته با توجه به مشکل نابینایی ایشان کاملا قابل درک است )

در بخش دوم آقای پایور یک آهنگساز است و به معنای امروزین یک کامپوزر،تمام آثار گروهی آقای پایور باز دارای یک امضا است.ساخته های ایشان چه در روی کاغذ،که اینقدر برای مخاطب ارزش قائل بودند که این آثار را جمع آوری کنند و در اختیار علاقه مندان قرار دهند،دارای امضای فرامرز پایور است و چه در بعد اجرا.بهترین نمونه برای این امر رجوع به چهار مضراب ها،پیش در آمدها و رنگ هایی است که در خلال برنامه های گل ها و چه در اجراهای دیگر ایشان در داخل و خارج وجود دارند.ایشان چه در بعد نوشتن این قطعات و چه در بعد  رنگ آمیزی گروهی سلایق خاص خود را داشتند.این سلایق دارای مهر و امضای پایور است.کافی است برای نونه به شیوه رنگ آمیزی ایشان و نوع استفاده ایشان از سازهای آرمانی موسیقی ایران در تمام آثارشان رجوع کنید.

در بخش سوم که نگاه به گذشته است،به نوعی بازسازی آثار گذشته را می بینیم باز با امضای فرامرز پایور.گویی ایشان نه خلاقیت خود را قربانی گذشته کرده اند و نه گذشته را قربانی خلاقیت خود کرده اند.گذشته موسیقی ایران،با امضای فرامرز پایور گره می خورد و حاصل آن می شود باز سازی آثار درویش خان،عارف قزوینی،کلنل وزیری،رکن الدین مختاری(که آقای پایور شرح نخستین دیدارشان را با رکن الدین مختاری در مصاحبه ایشان با مجله آدینه در سال ۷۰ داده شده است)،شیدا،دوامی،...به بیان دیگر گذشته موسیقی ایران از زیر دست آقای پایور عبور می کند و حاصل آن آثاری است که نه همان اجراهای قدیم است و نه چیزی جدید است.اینگونه است که به طریقی که نام کنسرتو ویولون بتهوون،باخ و چایکوفسکی  با "دیوید اویستراخ"،به عنوان یک کلاسیک،چیزی که دارای می نیمم و اصالت عمیق است،گره می خورد،نام درویش خان،عارف و ... با نام پایور به عنوان یک کلاسیک گره می خورد.

این ها را گفتم تا بگویم نگاه پایور به گذشته،نه دست و پاگیر بود و نه خلاقیتش،گذشته خراب کن.همانگونه که به عقیده آقای پایور دید مرحوم وزیری که امروزه نا سزا گفتن به او خیلی مد شده است،اینگونه نبود.(لطفا به عقاید آقای پایور در باب اصالت در موسیقی ایران در مصاحبه ایشان با مجله آدینه رجوع کنید)

اما مهمترین و قابل احترام ترین و شاید تنها بخش یکنواخت آقای پایور شخصیت خصوصی ایشان است.این بخش در دو قسمت قابل مطالعه است.یکی شیوه و  منش ایشان به عنوان یک هنرمند،که کاملا یک خط راست است(لا یتغیر).سلوک ایشان،نوع لباس پوشیدن ایشان،شیوه ساکن و بدون حرکت نشستن ایشان پشت ساز،خارج نکردن موسیقی از فرم شنوایی و تبدیل کردن آن به یک بزم حماسی و یا رقص عارفانه!(فرم بصری به گونه ای که دیگر چشم جای گوش را بگیرد) که تنها در معابد اهل راز دیده می شود،و در یک کلام در این بعد آقای پایور هرگز به شعور بیننده و یا شنونده توهین نمی کردند.به جرأت می توان گفت در شیوه نوازندگی ایشان(از لحاظ بصری)،روش کنسرت دادن ایشان و  میزان حاشیه سازی ها(که در برنامه هست اما ساز نمی زند،فقط رهبری می کند،فقط جواب آواز می دهد اما ساز نمی زند،چهارمضراب را بقیه می زندد و ....)در طی یک عمر فعالین هنری ایشان تغییری داده نشد.می توان گفت این یکی از اصول ثابت و لا یتغیر حضور ایشان در عرصه هنر بوده است.در طی نزدیک به ۵۰ سال کنسرت ها و اجراهای عمومی آقای پایور گذشته از موسیقی که اجرا می شده،کاملا یکنواخت و از نظر من سنگین و در سطح بالا بوده است.

اما در بعد دیگر می رسیم به بحث عقاید شخصی.آقای پایور این عقیده را شاید نداشته باشند که موسیقی را باید برد بین مردم،فرض کنید باید برای توده های نواخت و یا رفت در مثلا یک دخمه و برای شادی فرض کنید ایتام نواخت،زیرا شاید موسیقی خوب و مناسب  برای خیلی ها لزوما موسیقی اصیل ایران نباشد.شاید لازم باشد بعضی ها موسیقی هایی شاد تر و غیر جدی تر گوش دهند،می توان گفت آقای پایور تا به امروز چنین عقیده بیان نشده ای داشته اند،در شیوه عمل ایشان می بینیم برای طبقه هایی اجرای عمومی داشته اند که از نظر اجتماعی و میزان تحصیلات جزو طبقه متوسط جامعه بوده اند،نمی خواهم بگویم این خوب است و یا بد و قضات کنم،می خواهم بگویم حرف و عمل آقای پایور متناقض نبوده است و با عواطف و احساسات مخاطب هم بازی نکرده است.

"منظورم احترامی است که ایشان برای شعور مخاطب قائل اند.ایشان نه یک بار ادعای توه،طبقه زحمتکش و خلق را کردند و نه پس از سالها چرخش ۱۸۰ درجه ای کردند و گفتند بلیط کنسرت قیمتش مهم نیست چقدر باشد،چون مردم  زیاد به شمال سفر می کنند و این نشان از آن است که  وضع خوبی دارند(مصاحبه ۲ قسمتی ایشان با رزونامه شرق).ایشان نه اهل سرود و آواز رزمی بودند و نه پس از سالها به زدن ردیف به شیوه آقا حسینقلی با لباس های آنچنانی روی زمین روی آوردند.

آقای پایور در طی ۵۰ سال فعالیت هنری خود،نه درباره ساز زدن دیگران نظر دادند،نه تخطئه کردند،نه مبارزه طلبی کردند(آنهم زمانی که عده زیادی در حال رنج کشیدن بودند و فرض کنید شما نیستید و بسیاری مشکلات دست و پا گیر ندارید و بعد یکباره نازل می شوید و ادعا می کنید همه سازی را که تازه ساز اول شما نیست اشتباه می زنند،به این صورت که شما حرف هایی بزنید و بعد هم بگویید دیگران را در حدی نمی دانید که بخواهید جواب آنها را بدهید)،نه شعار دادند و نه شاگردان را وادار به کارهایی کردند که ذلت است و دور از شأن انسان است.ایشان هیچ گاه جذب ظواهر نشدند،نه لباس عجیب پوشیدند و نه برای آنکه ثابت کنند خاکی هستند روی زمین نشستند،در سیر هنری پایور گذشته موسیقی ایران را به آینده آن پیوند زد و این امر از آنانی ساخته است که یک بار به یک درک درست از موسیقی ایران و نیاز آینده آن می رسند،...."

همه می دانند اگر بخواهیم مقایسه ساده ای انجام دهیم،پر واضح است که بین سنتور نواختن مرحوم رضا ورزنده و سنتور نواختن پایور،از زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد.رضا ورزنده جز شور و حالی که در نوازندگی داشت،نه استاندارد و قابل پیگیری ساز می زد،نه دارای آثاری جدی است و نه حتی فرد دیگری پیدا شد که دقیقا مانند او ساز زند،زیرا شیوه سنتور نوازی او کاملا فردی،شخصی و غیر علمی بود،اما آیا یک بار آقای پایور در مورد شیوه مضراب گیری(چوب انار به دست گرفتن ورزنده)نظر دادند(هر چند که مقایسه پایور با ورزنده شاید محلی از اعراب داشته باشد،اما ایا نسبت بین آقای لطفی و آقای علیزاده به همان میزان است؟)؟اگر بنا باشد میزان تاثیر گذاری پایور در آن ۴ سطح با ورزنده مقایسه شود،پر واضح است که جایگاه پایور کجاست و جایگاه ورزنده کجا.آن چه مهم است این است که فرد برای دیگران احترام قائل باشد، بداند نه او و نه هیچ کس حتی در رتبه مرحوم علینقی وزیری و یا مرحوم صبا نجات دهنده موسیقی ایران نیستند،انسانها کار می کنند و این کارها و عملکردشان باعث قضاوت آیندگان می شود.شعار گرایی،تو گویی یکی من هستم و یکی گروه بی سواد،از مرحله پرت و ابن سبیل در هنر،از نظر من مصداق بارز توهین به شعور مخاطب است.تو گویی می بایست همواره در آسمان سیر کرد و از بالا ساده ترین مقولات را با بخشنامه درست کرد.کافی است از آنور ناگهان نازل شوی و بگویی برای نجات هنری آمده ای که رو به قبله دراز کشیده است و تو گویی یک دو جین آدم که همه در حد و اندازه یکدیگر هستند،همکلاس و همکار سابق بوده اند به ناگه به بیراهه رفته اند و حال می بایست مرحوم بورمند دیگری نزول کند تا همه امورات را رتق و فتق کند.همه این ها باعث می شود من نا امید باشم از تلاشی که شروع شده است.

بهتر است زیاد کش ندهم بحث را زیرا مایل نیستم وارد حریم خصوصی دیگران شوم.

در یک کلام پایور به این دلیل برای من قابل احترام است که هرگز به شعور آن دسته از افراد که مخاطبش بودند و هستند توهین نکرد.پایور آنی بود که بود.در قالب چهارم شخصیتی که داشت هیچ گاه تغییر نکرد و من اسم این سکون و عدم تغییر آقای پایور را شخصیت،هویت،اصالت و پرستیژ هنری می گذارم. همین خصوصیات است که باعث می شود آقای پایور در مورد دیگران با دقت و احتیاط صحبت نماید،زمانی که گوینده مجله آدینه ازو می خواهد درباره "نینوا" نظر دهد با احتیاط و احترام کامل نظر می دهد،زمانی که در مورد مسأله نیاز به صحبت است،صحبت می نماید،و مهم تر از همه هنگامی که بحث را آغاز می کند اجازه می دهد دیگران هم نظر دهند،زیرا از نظر من در مواردی جز موسیقی که بحثی تخصصی است دیگران حق نظر دادن و پرسش دارند، زمانی که فردی ۴۰ هزار تومان بلیط کنسزتی را تهیه کرد و یا وقت صرف کرد نوشته و مصاحبه ای از شما را خواند،حق دارد در مورد شیوه فکری و عملی شما نظر دهد،رعایت کردن این ظرایف باعث بزرگی انسان هاست.افسوس که گفتمان جامعه در تمامی عرصه ها در حال تغییر است،حتی در اصولی ترین و همهترین چاچوب هایی اخلاقی

پی نوشت:

***در همین رابطه:

http://bahramshakerin.blogfa.com/post-92.aspx

http://www.bahramshakerin.blogfa.com/post-91.aspx

(تدکر:هرگونه استفاده بدون اجازه نویسنده،جایز نیست)

بهرام شاکرین

رونوشت:

سایت سل

وبلاگ سیاه مشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط ابدیّت  | 

هرگاه فیلمی ساخته شود مانند فیلم ۳۰۰،هرگاه نام خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کند،هرگاه ادعای کشورهای عربی در ارتباط با جزایر ایرانی سه گانه تشدید شود و هرگاه... سیل تلاش برای جمع کردن امضا فزونی می گیرد.گویی همه به رگ غیرتشان بر می خورد.بدون تعارف باید بگویم به رگ غیرت همه بر می خورد.حتی آنانی که آشغال و زباله خود را بدون کوچکترین دغدغه و شرمساری در خیابان،کوه و جنگل می اندازند و یا آنانی که به آسانی برای تفریح و تمرین نشانه گیری،لامپ های تیرهای چراغ برق را با تیر کمان نشانه می گیرند ناگهان ایرانی می شوند.آنانی که در آنور دنیا از سادگی و اخلاق خوب فروشنده مغازه ها سوء استفاده می کنند و لباسی را به بهانه آنکه باید بیشتر در موردش فکر کنند به صورت بیعانه از مغازه دار تحویل می گیرند و پس از استفاده از آن یکبار در یک مهمانی،در حالی که از شمایل لباس پیداست مورد استفاده قرار گرفته است،به مغازه دار پس می دهند و به آسانی و به دروغ می گویند "بیشتر که در مورد لباس فکر کردم،دیدم به سلیقه ام نمی خورد"،حال آنکه در یک مهمانی شب از آن لباس استفاده کرده است.آنانی که بدون اطلاع از اینکه فلان موال فرودگاه سکه ای است،با استفاده از نیمه باز بودن درب وارد می شوند و وقتی در مستراح گیر می افتند و وقتی شهره خاص و عام می شوند و گندش در می آید که ایرانی هستند،آنانی که با مدرک جعلی و دست ساز تقاضای تحصیل در یک دانشگاه اروپایی را می کنند و زمانی که معلوم می شود که مدارک آنان جعلی است و کار را برای دیگرانی که از ایران مایل به شرکت در آن دانشگاه هستند،دشوار می سازند و آنانی که ... همه زیر این بیانیه را امضا می کنند.

آنانی که از صبح تا شب کاری جز دروغ گفتن به همزبانان خود،پشت پا زدن به دیگران برای پیشرفت،بازی با آبروی دیگر همزبانان خود،تهمت زدن،فضولی کردن،غیبت کردن،و... کاری دیگر ندارند آنان هم زیر این بیانیه را امضا می کنند.

خلاصه همه آنانی که زندگی روزمره شان فقط در دودوزه بازی و غرق ساختن دیگر همزبانان و هموطنان می گذرد(چه در داخل و چه در خارج) همه و همه سر به زنگها ایرانی اصیل و دو آتشه می شوند،حال آنکه ثانیه ای فکر کردن در مورد اینکه فلان بابا ممکن است در فلان و یا بهمان کشور خارجی زندگی کند و ممکن است مدتی نماینده نام ایرانی باشد مو را بر تن هر آدم نجیب و اصیلی راست می گرداند،او متن بیانیه را می نویسد و از دیگرانی که ممکن است بهتر و یا بدتر از او باشند می خواهد زیر متن آن بیانیه را امضا کند.

زمانی که هر کدام از این حضرات را به کناری می کشی،که داداش گندش رو در آوردی،یا داری می خوری یا داری پس می دی و یا داری مزخرف می گی و یا در مکان های عمومی از خود صدای نابهنجار خارج می کنی و یا در کوجه بن بست فلان پایتخت اروپایی قضای حاجت می کنی و یا صبح ها کله سحر صورتت را در بیده می شوری،طرف زبان به سخن می گشاید؛از کورش می گوید،از اینکه به ایران حمله شده است،تمام کتابخانه ها در آتش سوخته است،از اینکه فلان فرش موجود در فلان قصر چهار قاچ شده است،شکوه می کند.طرف می گوید که ایرانی ها اولین کسی بودند که منشور جهانی حقوق بشر را منتشر کردند،حال آنکه همین بابا به خودم می گفت:"از وقتی زنم رو میزنم،مثل سگ از من می ترسد"...

هر وقت با چنین بیانیه هایی مواجه می شوم و تب و تاب ملت رو برای امضاء کردن می بینم بیشتر و بیشتر از خودم می پرسم که ظاهر امر این را می رساند که مردم معنای وطن را می فهمند،اما وطن مانند خانه خالی است،خانه که بدون مبل و صندلی و یخچال و ... که خانه نیست،وطن هم بدون هموطن،به اندازه دانه ارزنی هم نمی ارزد،در تمام داستانهای عجیب و غریب و افسانه هایی که ما از این تمدن جند هزار ساله یاد می کنیم،از انسانهایی نام می بریم،یعنی به عبارت دیگر نمی گوییم ما البرز را داشتیم،هزاران سال است که ما البرز را داشتیم،بلکه دوست داریم خودمان را به چند آدم کله گنده و صاحب نام،منگنه کنیم،حال پرسشی که مرا با دیدن این تب و تاب امضاء جمع کردن به خود مشغول می دارد این است که:هموطن کجاست؟معنای هموطن چیست؟

آیا آنانی که در طی روز باره و بارها مورد آزار و اذیت قرار می دهیم،آنانی که بارها مورد جوک و تمسخر ما قرار می گیرند،آنانی که با افتخار در موردشان می گوییم "انسان یا باید خر خوبی باشد و یا خر سوار خوبی"،آنانی که با انواع خط کشی ها مشمول نام های اقلیت قرار می گیرند،آنانی که حقشان را می دزدیم،در موردشان بد حرف می زنینم،... هموطن نیستند؟

از نظر من تکلیف خلیج فارس از قدیم مشخص بوده،کافی است فیلم "دکتر سترنجلاو" اثر کوبریک را نگاه کنید تا ببینید اسم درست این آب بین المللی چه بوده؟(مشت نمونه خروار)،اما ای کاش یک بار افراد یک پتیشن تهیه می کردند و در آن شرف،اخلاق،انسانیت،مدارا،ادب اجتماعی،... را  مورد امضا قرار می دادند.

پ.ن:بارها از خودم می پرسم در این سرزمین چند هزار ساله،که افراد در حین دعوا و عصبانیت از فحش ناموسی خواهر و مادر شروع می کنند،اگر مانند بعضی کشورها آزادی حمل اسلحه وجود داشت چه می شد؟

پ.ن:بد نیست نگاهی هم به نوشته ما قبل این نوشته بکنید تا ببینید نظر دیگران که با ما بودند در مورد ما چیست؟(نظر دزد(انگلستان) در مورد صاحب خانه چیست؟ای کاش نظر این دزد را در مورد خودمان با نظر همین دزد در مورد مردم هندوستان مقایسه می کردیم).زیرا دزدان حرفه ای،مدتها حال و احوالات صاحب خانه را زیر نظر می گیرند،از این رو اگرچه دزد هستند اما نظر آنها قابل استناد است.

تا با این بینش نرسیم که ما(تمام افرادی که شناسنامه ایرانی دارند)مشتی بدبخت هستیم که در یک کشتی ترک خورده در وسط بحری طوفانی،در سرنوشت به یکدیگر گره خورده ایم خلیج فارس،همان خلیج عربی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:51  توسط ابدیّت  | 

زمانی که شرح محاکمه رابرت اپنهایمر،را در دادگاه فدرال ایالت متحده در زمان سناتور مک کارتی می خواندم یک نکته جالب نظرم را به خود مشغول کرد که تقریبا پس از ۱۰ سال معنای آن را درک کردم.موضوع در ارتباط با شهادت یک فیزیکدان متخصص رادار بود که در شرح شهادت خود،در زیر سوگند،بدترین تهمت ها را نثار اپنهایمر کرد.زمانی که برای دفاع نوبت به اپنهایمر رسید،او گفت که حرفی برای گفتن ندارد و وکیلش را نیز از پاسخ دادن به اتهامات منع کرد.چون می دانستم سالها بعد اپنهایمر از تمام آن اتهامات برکنار شد و حتی در زمان جانسون،ازو اعاده حیثیت به عمل آمد،همیشه از خود می پرسیدم که دلیل سکوت اپنهایمر در مقابل اتهامات آن مهندس نیروی هوایی چه بود؟

امروز پس از ۱۰ سال دلیل آن سکوت را با تمام وجود درک می کنم.

گاه انسان در شرایطی با انسانهایی به تمام معنا احمق و بعضا خود شیفته طرف است.افرادی که به طور قطع می توان گفت که هر آنچه می بایست بدانند و یا احتمالا فرصت آموختن آن امورات برایشان فراهم بوده است را یا نیاموخته اند و یا فرصت آموختن آن امورات را از دست داده اند و در نهایت ورودی ذهن آنها بسته شده است و توان روبرو شدن با هر چیز جدیدی را از دست داده اند،لذا هر گونه تلاش برای فهماندن یک امر به آنها و یا حتی تلاش برای اینکه به آنها نشان دهی در گفتارشان تضاد منطقی وجود دارد،لزوما و از روی جبر تاریخی،محکوم به شکست است.لذا بهترین شیوه برای برخورد با این افراد آن است که سکوت را به صورتشان پرت کنی،و با خونسردی به آنها یاد آوری کنی که شأن و جایگاهشان چیست.

در این سن و سال تازه فهمیدم تا به چه اندازه بحث با مردمانی که در کالبد یک تجربه مشترک فکری با من نیستند،عبث،بیهوده و خسته کننده است.پس از چنین بحث هایی دچار کرختی و چیزی شبیه به نا امیدی شدید میشوی.آن چیز که بدیهی است آن است که به هیچ وجه نمی توانی طرز فکر و فضای فکری یک فرد را تغییر دهی.پس بهتر است پس از رد و بدل شدن چند جمله،و دیدن طرز واکنش طرف مقابل که همه اینها کمتر از ۵ دقیقه به طول می انجامد،به سرعت رابطه را به صورت کاملا یک جانبه قطع کنی.

زیرا هر چه زمان بیشتری از رابطه با این افراد بگذرد،معاشرت با آنها کسالت بار تر،عذاب آورتر و در یک کلام دهشتناک تر می شود.چیزی که از همه بدتر است آن است که این افراد معمولا حافظه ضعیفی دارند و گفتار و کردار و نوشتار آنها به زودی از یادشان می رود.در حالی که گفتار و نوشتار و کردار تو را هموراه در حافظه دارند.

یاد صحنه محاکمه دکتر مصدق در دادگاه نظامی افتادم که سرتیپ آزموده(جوانکی ۴۰ ساله) به مصدق (به پیر مردنی ۷۵ ساله)گفت:

-زیاد روضه می خوانید

دکتر مصدق گفت:

-ما در دیوان لاهه و شورای امنیت هم زیاد از این روضه ها خواندیم

و سپس سرش را روی میز گذاشت و تا پایان دادگاه خوابید.

هیچ چیز دردناک تر از معاشرت با این افراد نیست.متاسفانه هر چه بیشتر به اطراف نگاه می کنی بیشتر و بیشتر از این آدم ها در بین مردم می بینی.

دردناک است

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:57  توسط ابدیّت  | 

تنهایی بر ۲ نوع است.تنهایی هایی که از جنس جمعیت است و تنهایی هایی که از جنس جمعیت نیست.

زمانی که تنهایی ابدی در انسان کمرنگ تر می شود،تنهایی از جنس جمعیت در انسان ریشه می گیرد و هر زمان که تنهایی از جنس ابدی در انسان ریشه دار تر می شود،تنهایی از جنس جمعیت در انسان فرو کش می کند.

انسان محکوم به تنهایی است.آنقدر تنهایی می کشد تا ترس از مرگ در او گم شود.

 

عجب نوروز غمگینی بود امسال،امیدم به بهار را از دست داده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:38  توسط ابدیّت  | 

چقدر،درک همزمان عقلی و احساسی دنیا و ساده ترین رویدادهایش دردناک است

باز هم یک خاطره که برای سوزاندن به تاریخ سپرده شد.

برای ب.ج

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 4:51  توسط ابدیّت  | 

در این سرزمین،مردم معمولا در باب مسائلی غر می زنند و شکوه می کنند که خود مصداق بارز و کلاسیک آن موضوعات هستند.

همه از بی نظمی،بی برنامگی،عدم بردباری،خود مرکز بینی،ظلم،بی عدالتی و نابرابری،بی انصافی،عدم وجود صداقت،نبودن ادب اجتماعی،سرد بودن روابط انسانی،عدم وجود انسانیت،دروغ،تملق ،مداحی،... دادشان به آسمان رفته و قصد فرار از این سرزمین را  دارند.اما شاید اصلا متوجه این موضوع ساده نیستند که "کل در بعضی سیستم ها قابل تقلیل به جزء است".

گویی بهای "آئینه" در این سرزمین بسیار بالا رفته است و انسان ها کمتر این فرصت را می یابند که به خود نگاه کنند.

اخیرا چند فرد را دیدم که به شدت پیگیر رفتن و به قول خودشان رهایی از این "خراب شده" هستند،هنگامی که متوجه این تب و تاب می شوم و در می یابم رفتن برای آنها چیزی ورای،درس و مشق و یا کار است(زیرا با اندک نگاهی آشکار است که وضعیت درس و مشق و نوانایی علمی و آگاهی آنان چنگی به دل نمی زند.نه قدرت تولید دارند و نه ادعای آن و نه می توانند چیزی تولید کنند،جز همان چند کتاب و جزوه درسی زبان فارسی دانشگاهی تا کنون چیزی نخوانده اند یعنی اصلا حوصله این کارها را هم ندارند و جالب اینجاست که هر چه بیشتر از مرحله پرت هستند بیشتر احساس تباه شدگی در این مملکت را دارند،توگویی فقط شادروانان سعیدی سیرجانی و امیر حسین آریانپور و غلامحسین صدیقی خر بودند و ماندند.)از آنها علت را جویا می شوم.لب به شکوه می گشایند و براهین و صغری و کبری....شگفتا که هر چه بیشتر می شناسمشان بیشتر در می یابم که خود مشمول و مصداق بارز،ادله ای هستند که برای فرار از این "خراب شده" ذکر می کنند.

فکر می کنم انسان تا زمانی که خطوط قرمز اخلاقی(پرستیژ) نداشته باشد و به تبع آن "نه گفتن" را نیاموزد،چه در این "خراب شده" باشد و چه در هر "جهنم دره دیگری" همین است که هست.

گاهی تا به این مرز وسوسه می شوم که بگویم،نروید،اینجا برای شما بهترین نقطه دنیاست.در هیچ کجای دنیا اینگونه آدمها نمی توانند اینقدر راحت و بی دغدغه زندگی کنند.البته دغدغه که همیشه هست،جفت کردن رنگ شلوار با کفش،رنگ کت با رنگ ماشین،قد دختر با پسر،مدل عینک...

انسان برای خود می تواند نسخه بپیچد،نسخه ای که فراخور حالم باشد این است که تا زمانی که آدم نشوم و از چهره ام موج نزند،از اینجا نخواهم رفت.روزی از اینجا خواهم رفت که دچار بیماری دق شوم و عذاب وجدان زندگی کردن در این جامعه رو به انحطاط مرا از پای در آورد،فکر می کنم آن روزی است که بهترین زمان برای رفتن است،یا از ایران برای مداوا،یا از این جهان برای استراحت

هندوها نسخه خاصی از تناسخ را در اصول موضوعه خود دارند،آنها معتقدند هر چه بیشتر در این دنیا عذاب بکشی،زودتر چرخه کارمیک تو متوقف می شود و زودتر می توانی به نیروانا برسی.

فکر می کنم بهترین نقطه گیتی برای این منظور ایران است.در ایران همه و همه به آسانی آزارت می دهند.اصولا همه کارها،رفتارها،نظرها و حرف های دیگران آزار است.تا زمانی که انسان نکشد و نداند و نتواند از این زنجیره باطل خود را خلاص کند،رفتن و نرفتن برایش بی معنا است.

چیزی که همواره مرا مسحور و شیفته می کند اعتماد به نفس و عزت نفس فیزیکدانان شوروی و فیزیکدانان ژاپنی بعد از انفجار اتمی است.توموناگا و لاندائو نمونه بارز صدها انسانی هستند که رنج کشیدند اما خود باقی ماندند.آنها نشان دادند همواره راهی وجود دارد که در مقابل وسوسه پول انسان بر خود فائق آید و آن همانا لذت از زیبایی علم است.بودن در متن علم و حل شدن در آن.علم یک میراث جهانی و به قول آینشتاین یزرگترین پیک نیکی است که می توان همواره در آن در آرامش زیست.اگر این گفته در زندگی شخصی ام در عمل پیاده شود،و وارد جهان غیر شخضی شوم،آن روزی است که می توانم ادعا کنم یک دانشمند هستم.

 در عین اینکه خیلی از افراد درخشان و متوسط به بالا باید بروند،باید بیاموزند و باید بهترین باشند تا روزی که "ملت" در ذهن تک تک ایرانیان معنای واقعی پیدا کرد،آنان بازوهای فرهنگی برای اتصال باشند.آنچه که در این نوشته آمد نظرم در باب افراد متوسط و متوسط به پائین بود که روز به روز متأسفانه تعدادشان در حال افزایش است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط ابدیّت  | 

اخیرا وقتی به گفتار،کردار و نوشتار دست اندرکاران سینما در این سرزمین نگاه می کنم،سراسر احساس پوچی،سطحی نگری،بی مایگی مرا در خود می گیرد.احساسی که با پر مدعا بودن،خود شیفتگی و ادعا به  همه فن حریف بودن این طبقه مرا به مرز اشمئزاز می رساند.

(در ایران تمام دست اندرکاران سینما،عکس می گیرند،شعر می گویند،دیوان شعر تصحیح می کنند،ترجمه می کنند،در مورد جهان های موازی و یونگ می نویسند،فلسفه می خوانند،نقاشی می کشند،و...)

مردمانی که از یک سو مدعی شناخت کامل جهان اندیشه ها هستند،از سوی دیگر مدعی عبور از مرزهای کلاسیک هستند.اما هنگامی که به کارهای آنان نگاه می کنی،فکر می کنی هنوز هم فضا همان فضای "فیلم فارسی"است که به دلیل وجود نوعی خود سانسوری از القای آن فضا نیز ناتوان هستند.هر چند که اگر این خود سانسوری نبود،بعید می دانم باز هم اتفاق خاصی روی می داد.(فیلم اخیر مخملباف)

سینمای ایران هنوز اندر خم عشق،ازدواج،دعوای کلاسیک زن ها و شوهر ها،... است.هنوز سینماگران به دنبال گیشه هستند و برای این منظور به هر خفتی تن می دهند.استفاده از ستاره های کم مایه،شادی های زودگذر،چند صحنه رقص و آواز،نگاه سطحی به غرب و یک کپی برداری ناقص از غرب و مناسبات آن،موسیقی های مردم پسند و ... هنوز تنها شگرد تکراری و قدیمی آنان برای جلب مخاطبان است.

در واقع پارادوکسی که سینمای ایران را در بر گرفته این امر است که سینما گران دوست دارند ادعا کنند برای مخاطب خاص فیلم می سازند،در حالی که برای جلب نظر این مخاطب(جدا از محتوای سطحی و بی اندیشگی آثارشان)،مایل به استفاده از کلیشه هایی هستند که دیگر برای عوام هم دلچسب نیست.گویی فکر می کنند با استفاده از چند چهره زیبا توأمان با آرایش های آنچنانی،چند فحش و یا تکه نثار شرایط موجود کردن و یا غر زدن از وضع موجود،همگان در مقابل آنها تسلیم می شوند.این در حالی است که در غرب برای فردی که ادعا می کند مخاطب خاص دارد،گاه عدم توجه به آثارشان یکی از بزرگترین دستاوردهای هنری محسوب می شود.یک کارگردان واقعی حاضر است ورشکتست شود،اما تن به هر خفتی ندهد.اما اینجا هدف یک دست اندرکار سینما این است که یک فیلم مورد توجه همگان قرار گیرد.

از نظر من سینمای ایران یک توهین واضح و بی پرده به شعور مخاطب خاص که هیچ،حتی مخاطب عام است.پس از فیلم "سنتوری"،که ایراد های محتوایی بسیاری به آن وارد است،دیگر با خود عهد کردم هیچ فیلم جدی،از یک کارگردان مطرح،با ادعای مخاطب خاص بودن،نبینم.

متاسفانه هنر در ایران دچار فقدانی عظیم،به نام پرستیژ است.

خیلی دوست دارم یک بار از سازنده فیلم سنتوری پرسیده شود،دلیل اعتیاد جیم موریسون،جان لنون،چیمی هندریکس،جورج هریسون،اریک کلپتون،آلوین لی،سید برت،... و خلاصه همان هایی که عکسشان به دیوار منزل "سنتوری" آویزان شده بود چه بوده؟آیا دلیل آنها هم عدم داشتن مجوز،عدم برقراری کنسرت،عدم در آمد کافی،عدم استقبال از مسئولین اداره ارشاد ایالت متحده و انگلستان بوده است؟و آیا تا کنون موجودی با شمایل "سنتوری" در صحنه موسیقی ایران بوده است؟مسأله اعتیاد یک یار غار و رفیق گرمابه و گلستان در موسیقی ایران بوده است،شاهد مثال مرده هم مرحوم حبیب سماعی است،اما این موجود با "علی سنتوری" از زمین تا آسمان فرق دارد.دلایل اعتیاد و شرایط موجود در موسیقی ایران مسأله ای جدا گانه است،که خارج از این بحث است،زیرا مایل نیستم در اثر بحث ابرویی ار فردی برده شود.

این عدم شخصیت پردازی در این فیلم(به غیر از شاخصه هایی دیگری که در بالا به آن اشاره شد) جاکی از آن است که سازنده این فیلم نه موسیقی و فضای آن در ایران را می شناسد و نه موسیقی و قضای حاکم بر آن را در غرب می شناسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط ابدیّت  | 

آلن کن،از نظر من نمونه یک دانشمند مدرن تمام عیار است.فارغ از اثری که از خود به جای گذاشته که ابعاد آن احتمالا برای سالها فیزیک نظری قرن ۲۱ و شاید ۲۲ را در بر خواهد گرفت،عزت نفس و آزاد اندیشی آکادمیک او بسیار قابل تقدیر خواهد بود.او تمام کتاب ها و نوشته های علمی خود را به صورت رایگان بر روی اینترنت قرار داده است.شاید این چنین عزت نفسی از یک دانشمند قرن بیستمی،منحصر به فرد باشد.فردی که در حد مادی از یک زندگی متوسط به بالا برخوردار است،بی هیچ چشمداشتی حاصل یک عمر کار بسیار سطح بالای خود،شامل دو کتاب و چندین صد مقاله و سخنرانی را بر روی این شبکه قرار داده است.

او در جایی متذکر شده که دموکراسی علمی و آزاد اندیشی دلیل این عمل او بوده است.او که برنده جایزه فیلدز در ریاضیات محض است(که ارزش آن معادل جایزه نوبل در علوم است)،در موسسه ای مشغول بکار است که احتمالا می بایست در آمدی در حد قابل توجه داشته باشد و این فراغ خاطر از زندگی مادی او را بر این داشته است که در عرضه علم و دستاوردهای علمی،نیاز به هر گونه چشمداشت مادی را به کنار نهد و حاصل ۳۰ سال زندگی علمی خود را به دیگران عرضه کند.

این در حالی است که اندک زمانی است که اندیشه های ریاضی او در حال تبدیل شدن به یک گفتمان ثابت و پیچیده در فیزیک نظری قرن بیستم است.

ایده هندسه های جابجایی ناپذیر،به طرز شگفت انگیزی در حال فتح تمامی متون فیزیک نظری این قرن هستند.شاید نام آلن کن در قرن پیش رو،در آینده ای نزدیک چیزی بیشتر از نام یک ریاضی دان محض جلوه گر شود.

این مقدار عزت نفس و آزاد اندیشی تقریبا بی بدیل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط ابدیّت  | 

از نظر آوایی کلمه ای زیباست.نوعی پرستیژ کلامی.
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط ابدیّت  | 

هیچ زمان،خطرناک تر از زمانی نیست که یک انسان کاملا حقیر و کوچک،دچار پارانویا شود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:2  توسط ابدیّت  | 

برای فردی که قدم در امور بیکرانی همانند علم و یا هنر می گذارد،شاید دو امر مهم وجود داشته باشد.این امور به صورت آشکار در متن علم و یا هنر وجود ندارند اما رد پای آنان در سطر سطر علم و یا هنر به چشم می آید.صداقت و دارای فکر باز بودن.

یک دانشمند و یک هنرمند راستین می بایست همیشه آماده تجربه کردن چیزهایی باشد که هرگز و هرگز جایی در دکترین فکری او نداشته اند.چنین فردی می بایست همیشه آماده باشد که کلیت فکری او همانند سقف یک منزل در حال تخریب بر سرش خراب شوند.باید بیاموزد بارها و بارها از صفر شروع کند و می بایست بداند مادامی که ایده ها همانند یک فرا-زبان از بیرون حیطه فکری اش به او دیکته می شوند،در مقابل احمقانه ترین و دون مایه ترین ایده ها،نباید هرگز و هرگز یک واکنش منفعلانه و یا قهرآمیز از خود بروز دهد.

چیزی که همواره مرا نگران و بیمناک می سازد دور شدنم از میزان صداقت راستینی است که اگر نگویم تنها ابزار علم،بلکه یکی از مهمترین ابزارهای علم است.متن علم بر پایه اکتساب است و اینگونه فکر می کنم که نبوغ هیچ جایگاهی در طی کردن مرحله کلاسیک علم(یعنی مرور اندیشه های رایج و تسلط در به کارگیری آنها)ندارد،بل فقط سرعت و شتاب  طی کردن کلاسیک ها را تعیین می کند.اما صداقت حتی برای دنبال کردن بخش اکتسابی علم،بسیار مهم است.یک فرد باید هموراه بداند چرا می آموزد؟چه هدفی را دنبال می کند؟و نهایتا مایل به پرداختچه میزان بها است؟ 

اما آن چیز که نگرانی مرا دو چندان می کند،افزایش علاقه و کاهش میزان صداقت در شخص خودم می باشد.شاید گاه که ماشین محاسبه ای به دست می گیرم و سعی می نمایم میزان به دست آورده ها و از دست داده ها را جمع جبری کنم،امروز حاصل این محاسبه مقداری منفی است.زمانی این مقدار فقط با یک علامت مثبت تعیین می شد.کافی بود در فصل پائیز در میان برگهایی روی زمین پیاده راه روم در حالی که می دانم ۷۲ مدل گره کراوات وجود دارد،در حالی که یک چتر در دست و بارانی بلند به تن دارم،به این فکر کنم که فردا می بایست گره کراواتم را به کدام مدل دیگر انتخاب کنم و چندمین جفت کفش مدل انگلیسی مردانه(کفش مورد علاقه ام)را خریداری کنم و می بایست فردا در کدام تاپ-تن سخنرانی کنم.تصور من از فیزیک نظری زمانی که سال ها پیش تصمیم گرفتم وارد علم شوم،این بود.اما زمانی که امروز با همین تیپ و شمایل در خیابان ولی عصر قدم می زنم،در حالی که مسأله وحدت نیروها،و این که چرا نیرویی پنجم و یا ششمی در کار نیست،اینکه آیا ذره هیگر اگر آشکار سازی نشود چه بلایی بر سر نظریه میدان های کوانتومی می آید،و اینکه چرا امروز در برکلی کالیفرنیا نیستم؟اینکه آیا هزینه ای که پرداختم،اقامت در دارالمجانین و آن اتفاقات جنگل لویزان،مرا از برکلی بدانجا بازگردانید و یا نه،وهزاران مسأله و عقده دیگر،مرا بدانجا می رساند که علاقه در من از پشتکار پیشی گرفته است.در واقع می توانم فرض کنم که یا خسته هستم و یا مقدار عظیمی صداقت در من گم شده است.از یک سو مطالعه کلاسیک ها دیگر در من ایجاد نشاط کودکی را نمی کند و از سوی دیگر از اینکه هیچ ایده و یا مسأله لاینحلی برایم وجود ندارد که مرا چنان سر ذوق آورد که بتوانم در اموراتم غرق شوم،رنج می برم.هر روز ماشین حساب را در دستم می گیرم و این ارقام را جمع جبری می کنم تا ببینم که اگر یک منحنی روزانه،هفتگی و ماهانه رسم کنم،آیا شیب منحنی در حال افزایش است یا نه؟بله.متأسفانه این شیب در حال افزایش است و تصور می کنم اکنون زمانی است که بیشترین مقدار بی صداقتی در من موج می زند.

کودک که بودم،آشنایی من باز می گشت به کتاب های عامه فهمی که می خواندم و از حفظ و بدون دانستن واقعیت قضایا، می دانستم که بزرگترین اشتباه آینشتاین استاتیک گرفتن جهان است،می دانستم که نمودارهای فاینمن اساس فیزیک عالم را رقم می زند،می دانستم که جهان را می توان با ۶۱ ذره دوباره ساخت.می دانستم که ریسمان ها راه بر برای نظریات ابر-وحدت بخش آماده می سازد.و هکذا.

اما امروز زمانی که دگر این مسائل را میتوانم مرور کنم افسوس می خورم که چرا زمانی در کودکی دیدم نسبت به فیزیک نظری،آنقدر اسطوره ای بوده است.سال ها پیش گاه فکر کردن در مورد مسائل فلسفی فیزیک به شدت آزارم می داد.جهش هایزنبرگ از یک سری مسائل فنومنولوژیک به یک سری مسائل آنتولوژیک،دیوانه ام می ساخت.بعد از مدتی به این امور عادت کردم.به قول فاینمن:آشغال ها بریز زیر قالی.

اما امروز به شدت می ترسم.آینده برایم بی معنا تر و پوچ تر شده است.هم رویا هایم در آنی در جلوی چشمم نقش بر زمین شده است و نه آن مقدار صداقت دیگر در من موج می زند.از طرف دیگر روز به روز ارقامی که ماشین حسابم به من نشان می دهند منفی تر است.از فقدان موضوعی که دوست داشته باشم با اشتیاق در موردش فکر کنم،رنج می برم و از فقدان آدمهایی تراز اول که بتوانم با آنها صحبت کنم.در عین اینکه فقدان امنیت اجتماعی به شدت آزارم می دهد.

می دانم که سال دیگر در این سرزمین نخواهم بود،می دانم که با نفرت از این سرزمین خواهم رفت و هیچگاه دیگر بدین جا،حتی برای دیدار دوستان باز نخواهم گشت.گاه حس می کنم نفرت،این تیغ دو لبه در من به شدت قوت گرفته است و از آنجایی که اینگونه تربیت نشده ام که بتوانم این نفرت را سر دیگران خالی کنم به جان خود افتاده ام.زندگی در این سرزمین برایم پوچ،بی معنا و از لحاظ اخلاقی دردناک است.زیستن در تباهی و انحطاط انسانی به شدت دردناک است،اما من قدرت تغییر ندارم،زیرا اگر داشتم کمترین کاری که می توانستم انجام دهم،اصلاح خودم بود.من تا به امروز هرگز کرامت هیچ انسانی را خدشه دار نکرده ام.کاری که جامعه روز به روز با من انجام می دهد.

از ین بابت است که فکر می کنم که یا صداقتم را به شدت از دست داده ام و یا به شدت دچار خدشه شده است.گاه ورق زدن کتاب و یا دنبال کردن ریاضیات آن،برایم از مرگ سخت تر است و اینجاست که گاه با نگرانی از خود می پرسم چه بر سرم آمده است؟چرا دیگر آن اشتیاق در تو موج نمی زند؟

انسان کوه نیاز است.زمانی که این نیاز ها سرکوب شوند،فکر می کنم در انسان ها صفات نکویی که دارند شروع به آسیب دیدن می کند.انسان همرنگ جامعه نمی شود،اما از درون فرو می ریزد و تمام محسنات را از دست می دهد.به راستی این ریشه از هم پاشیدن جوامع منحط از تمام نیکی هاست.اینگونه است که جوامع خطوط قرمز اخلاقی خود را از دست می دهد.زیرا افراد جامعه تک تک از درون سقوط می کنند.

"انسان به دنبال فساد نمی رود،بلکه انسان دکترین های خود را از دست می دهد و به گونه ای می توان فرض کرد فساد به سوی انسان دست دراز می کند،گویی ما از جبر تاریخ رنج نمی بریم،از جبر فسادی که به دنبالمان می دود دچار پوچی و از خود بیگانگی شده ایم"

دردناک است 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:36  توسط ابدیّت  | 

چندی است که نسبت به این عقیده پذیرفته شده دوران کودکی دچار تردید شده ام که آیا جهان خلق شده است؟آنچه امروز در روند صادقانه نگرشم نسبت به جهان مرا بیشتر و بیشتر به خود جلب می کند این مهم است که جهان محصول ریاضیات است.ساختار جهان بیشتر از آنکه از نظر عاطفی نیاز به یک آفریدگار داشته باشد،نیاز به هندسه و توپولوژی دارد.جهان عینیت چند قضیه اصلی در هندسه دیفرانسیل و توپولوژی است.

آنچه مرا نسبت به باورهای کودکی ام راسخ می دارد بحث داوری است.جهان ممکن است خلق نشده باشد،اما به جهان نگریسته می شود.نا خود آگاه مدتی است که با ویتگنشتاین همدل شده ام:که صحبت ار خالق بی معنا است،اما می باید همواره از داوری های اخلاقی توسط یک حقیقت برتر صحبت کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:51  توسط ابدیّت  | 

روند تجربه نشان داده است که اصرار در صداقت با دیگران،همواره باعث ایجاد عدم صداقت در رابطه انسان با خود می شود.پافشاری در صداقت با دیگران تقریبا به انکار و حذف تمام نیاز های انسان منجر می شود و در پی این مهم،انسان در یک لحظه بلا واسطه خود را موجودی تنها می یابد که در ارتباط با خود به شدت سرخورده و در منتها الیه عدم صداقت قرار دارد.تنها راه فرار از این معضل،آپتیمایز کردن صداقت بین خود و دیگران است.صداقت می بایست به نحوی تقسیم شود که شخص بتواند سهم نیازهایش را دریافت بدارد و قسمتی از آن باید به دیگران رسد که شامل رعایت حقوق آنهاست.

فردی که همواره نقش قربانی را بازی نماید،آن هم در جوامعی که انسانها به شدت بسته هستند،هرگز و هرگز با خود صادق نخواهد بود.صداقت پلی است که میبایست عمود بر دو سمت رودخانه باشد،نه موازی با دو ساحل رودخانه.

فردی که قربانی صداقت خود است،آبریزگاهی در پیرامون خود طراحی می نماید که تا مادامی که بدین منش ادامه می دهد،می بایست از کلیه صفات یک آبریزگاه عمومی بهره مند شود.!

دردناک است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:31  توسط ابدیّت  | 

آمریکا،تنها نقطه ای در گیتی است که چپ ها در آن آزادانه می توانند فریاد "مرگ بر امپریالیسم" سر دهند.این در حالی است که مارکس پیش بینی کرده بود کمونیسم،از فراز سوسیالیسم طلوع می کند.پس چرا هیچ کس نمی پرسد امروزه چگونه لیبرالیسم دایه مارکسیسم شده است؟آیا این پیش بینی اشتباه،در کنار چند پیش بینی اشتباه دیگر مانند طلوع انقلاب در آلمان،و پس از آن ۲۷ پرسش پوپر،کافی نیست تا چپ های ایدئولوگ،از شعار دادن و کشیدن عکس مار بر دیوار پرهیز کنند؟

جالب آن است که همین آقایان چپ،کارگرهای جوامع باز و سندیکاهای آنان را،خرده سرمایه دارانی می پندارند که در بهره کشی از دیگر مردمان دست به دست امپریالیست ها داده اند.حال آنکه در جوامع به اصطلاح سوسیالیستی،همین کارگران اگر نخواهند به قول لنین "زنجیر ها را از پا باز کنند"،سازشکار و بورژوا و خائن تلقی می شوند.

برای آقایان چپ،کارگرها،همان نردبان ویتگنشتاین هستند.می بایست از آن[ها] بالا رفت و سپس با پا آن[ها] را به کناری انداخت.مادامی که کارگر می خندد،شوق دارد و به آینده امیدوار است،فردی سازشکار،خیانتکار به آرمان های رفیع حزب! تلقی می شود.اما برای بزرگان حزب،خوردن بهترین ها،پوشیدن زیباترین ها و خرج بیشترین ها،کمک در جهت تسهیل رفاه کارگران است.

بدترین آفت فکری،که خود باعث نابودی جوامع است،مد شدن حرف ها و ژستهایی است که هم از جهت تاریخی و هم از جهت علمی،دوران خود را سپری کرده اند.(هر چند به شهادت تاریخ هیچ گاه دوران درخشانی نداشته اند)

از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی،احتضار کوبا،دو شقه شدن آلبانی و فلاکت مردم آن که تا به امروز ادامه دارد،فجایع چچن تا میرسیم به چین امروز که تازه در اوج اقتدار اقتصادی،توگویی از یک بیماری مزمن در عذاب است،همه گواهی بر این مدعی می دهند.

آنچه امروزه بقای ملت ها را رقم می زند،عاقل بودن و با اعتماد به نفس وارد شدن در حیطه جهان است.حیطه ای که مبتنی بر حفظ منافع ملی توامان با استادی در شطرنج سیاسی است.

افسوس که هنوز صدای زمینه چپ،آن هم از زبان کودکان ۱۸-۲۴ ساله طنین انداز است.تو گویی حرف جرج برنارد شاو یک آیه آسمانی است"اگر در جوانی چپ نباشی قلب نداری و اگر در زمان میان سالی به بعد پیرو سرمایه داری نباشی عقل نداری"

گویی همه انسان ها می بایست چرخ را از نو ابداع کنند.تنها کافی است که یک نگاه به وبلاگ ها و وبسایتهای اینترنتی بیاندازی.هنوز دوستان،یکدیگر را رفیق صدا می کنند.برای آنکه نشان دهند واقعا چگونه فکر می کنند،هزاران تفسیر و توجیه می آورند.و همه مدعی آن هستند که دارای یک سیستم جدید اقتصادی هستند.و زمانی که از آنها می پرسی یک کشور و تنها یک کشور را نشان بده که ایده های شما آن را آباد کرده باشد و در دنیای امروز سری در میان سرها داشته باشد،پس از کمی فکر به شجاعت اعلام می کند که او برنامه ای دارد که دنیا را تکان می دهد.وقتی می پرسی چند سال داری،با تواضع خاصی پاسخ می دهد:۲۰ سال.

بسیار دردناک است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:47  توسط ابدیّت  | 

مهم نیست انسان در یک تصور درونی خود را از خیلی جهات از دیگران و یا کل گیتی بالاتر بداند،مهم این نکته است که هیچ گاه انسان مجاز نیست به واسطه این بالاتر بودن به شخصیت انسانی توهین نماید یا تحقیر انسانی دیگر را مجاز بدارد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 2:11  توسط ابدیّت  | 

اندک زمانی است که به این نتیجه رسیدم که در این سرزمین به راستی جوانی بیش از حد با تناقض گره خورده است.جوانان در این سرزمین پیامبران فکری عجیبی پیدا کرده اند.یک جوان از یک سو اگر از اهالی به اصلاح روشنفکری و برچسب های پر طمطراق باشد شاید اگر به سینما علاقه داشته باشد در یک گفتار جوگیرانه،خود را عاشق سینه چاک تارکوفسکی و یا سرگئی پاراجانف بداند و اگر از اهالی رفیق و رفیق بازی باشد،همان پیامبرانی که جهان را پر از کینه و نفرت ساختند،عاشق سینه چاک رفیق فیدل و رفیق استالین است.

پیامبران این جوان دقیقا از نوعی هستند که بعید می دانم نه تنها در یک اقلیم،بل در دو اقلیم مجاور توانایی سکونت داشته باشند.راستش یکی از نفرت انگیز ترین و نا پخته ترین تفکرات در ایران تفکرات چپ بوده است،چپ رادیکال و به شدت ایدئولوژیک.تکرار کلیشه های از مد افتاده.کلیشه هایی که در زمانی که تازه ستاره بختشان هنوز به مدد سرقت کلاس فوچس،فیزیکدان برجسته لوس آلاموس از گاوصندوق این مرکز در سال ۱۹۴۴،یک سال قبل از ساخته شدن بمب اتم،این فرزند نا مشروع،توانست برای این افراد زمینه سوار شدن بر یک قوم را فراهم کند،بارها و بارها توسط پوپر از نظر فکری به چالش کشیده شد. "افلاطون و مارکس،پدران معنوی هیتلر هستند"

هر گاه من نام رفیق فیدل،رفیق چه،رفیق استالین،رفیق خروشچوف،رفیق لنین،... را می شنوم چند صحنه در جلوی چشمم متصور می شود.

۱-صحنه ای از فیلم یک دادگاه شتسشوی مغزی در مسکو،که فردی از پایه گذاران انقلاب اکتبر،به گناهان خود اعتراف می کرد و در هنگام اعترافات شلوارش از پای افتاد و زمانی که مشغول بالا کشیدن شلوارش در دادگاه بود خود را خراب کرد.(فرض کنید بوخارین)

۲-مقاله جنجالی خلعتنیکف-لیفشیتز در مورد کیهانشناسی.آن هم درست زمانی که هاوکینگ و پنروز متذکر پاره ای اشتباهات آن مقاله شدند،این دو فیزیکدان برجسته به جرم "کوتاهی در مقابل علم غربی"به زندان افتادند.هاوکینگ در خاطراتش می نویسد که این مقاله مشترک با پنروز چنان احساس عذاب وجدانی را بر او مستولی کرد که در نامه ای آکادمی به علوم مسکو مجبور شد یاد آوری کند که راه خلعتنیکف-لیفشتیز درست بوده،و راه حل هاوکینگ-پنروز درست تر! بوده است بلکه همکاران از زندان آزاد شوند.

۳-غول فیزیک شوروی، لف داویدوویچ لاندائو،که حتی اکنون پس از سالها هر فیزکدان نظری مجموعه ۱۰ جلدی او را در آرشیو خود دارد،به دلیل نگارش نامه ای به استالین به اعدام محکوم شد.و تنها با وساطت آندره ای ساخاروف(رابرت اپنهایمر روسها)به بهانه اینکه او می تواند مشکلات طرح بمب هیدروژنی را برطرف سازد،تحت الحفظ،از زندان آزاد شد.و شاید جالب باشد لاندائو توانست مشکلات یکی از مدل های ساختن بمب ئیدروژنی را برطرف سازد،که از نظر ادوراد تلر در سال ۱۹۴۲ غیر ممکن بود.و به این ترتیب بمب هیدروژنی روس ها واقعا در این ور دیوار آهنین ایجاد شد.

۴-زندانی شدن آندره ای ساخاروف پس از تست بمب ئیدروژنی،این فرزند نامشروع تر.اعتصاب غذا،خوردن گچ دیوار.درست زمانی که دار و دسته رفقا به دنبال خلیج خوک ها به کمک رفیق فیدل بودند.

۵-فرار تارکوفسکی از شوروی و ساخت نوستالژیا و اجرای اپرای بوریس گودونف.پاراچانف کارگردان در زندان رفقا مجسمه می سازد.

۶-صحنه فرو ریختن دیوار برلین و آن نفرتی که در چشم همگان موج می زد.

آری،چون همواره سطل زباله قسمت ماست،زنده باد رفیق و رفیق بازی و تمام رفقا.وقتی یک بچه ۲۱ ساله زیر عکس "رفیق چه" مدیتیشن می کند،حتما باید بگوید برنامه اقتصادی دارد که دنیا را تکان می دهد.آن هم علم افتصادی که به خاطر آن جایزه نوبل تعیین کرده اند.

آری دوستان درد یکی و دو تا نیست.هیچ گاه نتوانستم نفرتی را که از کشیدن عکس مار داشتم تعدیل کنم.و راستش دیدن افراد چپ ایدئولژیک،مرا بیشتر و بیشتر متنفر می سازد.چه ایرادی دارد بگذار زندگی همان ها که نردبان شما هستند به نکبت و فلاکت کشیده شود.فاحشه خانه های مرام مشترکی...

آیا دنیا اینقدر خالی شده است؟آیا هیج عکس دیگری وجود ندارد؟

قهرمانان دوره مبارزه با تبعیض نژادی آفریقا؟نلسون ماندلا؟والسلاو هاول؟ماهاتما گاندی؟مصدق؟فاطمی؟

واقعا متاسفم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:1  توسط ابدیّت  | 

زمانی بسیار بچه بودم.از همان نوع تیپ آدم هایی بودم  که اکنون از آنان به شدت دوری می کنم.از آن تیپ هایی که هر حرفی را به فرض آنکه از جانب یک فرد موجهی که در یک زمینه صاحب نظر و شهرتی بوه است می شنوند،می بایست به جبر و مستحضر به جهل کامل قبول کنند.شوربختانه زمانی،من هم مانند هر بدبختی که برای آنکه بتواند جلب نظر دیگران را بکند سری در کتاب فرو  می کند و برای اثبات وجود خود شروع به ردیف کردن حرف ها و مزخرفاتی بی سر و ته می کند،این چنین کردم.راستش اکنون که سالیان سال از آن روزها گذشته و روزگار هر بازی که می خواست بر سر من آورد وقتی عمیق و صادقانه فکر می کنم فقط ریشه پاره ای افکار آن زمان را در عدم اعتماد به نفس،جهل مطلق و بی تجربگی می دیدم.

شاید متاسفانه پس از آنکه به فلسفه روی می آوری و پس از مرور تجربه گرایان و عقلگرایان و پس از عبور از کانت و نهایتا ایده آلیسم آلمانی،مجبور هستی در این تایم-لاین زمانی به منتقدین ایده آلیسم روی آوری،و آنجاست که نام های شوپنهاور و نیچه خود نمایی می کند.من در عمیق ترین لایه های وجودم برای نظریه رجعت ابدی نیچه بسیار احترام قائلم.و اگر بخواهم دین خود را به شوپنهاور بیان کنم،در کلام نمی گنجد.راستش درک تلقی ویتگنشتاین را نسبت به منشا جهان وهمچنین تلقی او از داوری در مقابل ابدیت را مرهون شوپنهاور هستم.اما خوب شوپنهاور و نیچه،که هر دو به دلیل شرایط زندگی قربانی مسائلی بودند،که در نگرش آنان نسبت به زن تاثیر گذارد.شاید هر شاگرد تازه کار و ابلهی سعی می نماید ادای استاد خود را در آورد،و البته از این ابلهان کم هم نیستند،من هم از این گونه  افراد بودم.گاه حرف هایی می زدم،هم به قصد جلب توجه و هم به قصد تخلیه عقده ها.

اکنون که به شدت جذب مفهوم نژادپرستی و مصادیق آن شده ام،نیک در یافتم در جوانی من هم نژادپرست بودم.عقاید من در ارتباط با زن از مصادیق نژادپرستی بود . شاید اگر فردی آن حرف ها را می شنید به آسانی می توانست بر علیه من اقامه دعوی نماید،و اگر هم می کرد از نظر من حق بود.

راستش را بخواهید من به دلیل خامی،شاید بتوان نام چشم و گوش بسته بودن را بر آن نهاد،همواره در روابط عاطفی و تعهداتی که بین زوجین وجود دارد یک قربانی بودم.زمان ها از آن روزها گذشته است.اکنون با توجه به سابقه تئوریک خود و با رجوع به عقده ها دو تصمیم در پیش پا دارم.یا می بایست واقع-بین باشم و یا می بایست دست به انتقام بگشایم؟

اما چرا باید انتقام بگیرم؟و از چه کسی انتقام بگیرم؟می بایست مصداق همان ضرب المثل معروف باشم که انسان گرگ انسان است؟تصور می کنم اگر در عمیق ترین لایه های وجودی خود و به دوری از کینه ها فکر کنیم،قبل ار دیدن سکس(نقش بیولوژیک)و جندر(نقش اجتماعی جنسیت)،یک انسان را می بینیم.اما من نمی توانم به روی یک انسان دست بلند کنم.چرا باید با تازیانه سراغ یک انسان دیگر روم؟آیا انسانی که تازیانه در دست دارد،همان ابر انسانی است که می بایست اول پس گریبان خود را بگیرد؟آیا به فرض آنکه زنان زیاد حرف می زنند و شاید نیمی از آن غیبت باشد و غیره،می بایست همانند شوپنهاور به سمت فک آن زن تیر اندازی نمایم؟تصور من از انسان موجودی بیچاره و نادان است سوار بر یک کشتی ترک خوره در وسط یک دریای طوفانی.راستش را بخواهید فکر کردن نسبت به سرنوشت جهان آنگونه که نظریه ریسمان آن را پیش بینی می کند،به شدت انسان را به ترس و وحشت می اندازد.آری،به قول پاسکال سکوت ما بین کیهان،ما را به شدت به ترس می اندازد و شاید یگانه راه مواجه با این ترس همان "نگریسته شدن از منظر ابدیت به اعمال باشد".می بایست ابدیت رگه هایی از ترس و بیچارگی را در وجودمان حس نماید و طبیعت از سر گناهانمان بگذرد.

مطالعه در خواص ریاضی کیهان،دید مرا به شدت در مورد منشا جهان تغییر داده است،و به همان میزان مرا نسبت به مسأله داوری نگران تر کرده است،نمی دانم .دیگر نمی توانم تصور کنم جایی را دارم که حتی در آن می توانم  در ارتباط با مسائل فکر کنم و خود را نسبت به ابدیت ایزوله نمایم.گاه فکر می کنم کلیه افکار ما در این سکوت کیهانی به شدت طنین ایجاد می نماید و همان میزان که هارمونی این سمفونی ابدی را مختل می نماییم،بیشتر و بیشتر خود را در مقابل ابدیت قرار می دهیم.

اکنون زمانی که در مورد انسان،با نوع تفکرش،مذهبش،نژادش و جنسیتش فکر می نمایم حس می کنم اگر ثانیه به این موجود بدبخت و سرگردان ظنین و بدگمان باشم،سکوت ابدیت با موجودات وحشتناکش انتظار مرا می کشد.

این مهم نیست به عنوان یک فیزیکدان نظری متعلق به کیهانشناسان تورمی باشی و یا متعلق به آن دسته که نوسان ریسمان های کیهانی را می بینی،مهم آن است که این سمفونی حتی یک نوت موسیقی ندارد،یک پارتیتور سکوت است،و نظرها و حماقت های انسان ها به شدت در آن می پیچد.و در آنی نظم این سکوت کیهانی را مختل می سازدو گویی در محضر ابدیت از تو صدایی نا موزون در می رود.

تنها یک چیز در این کیهان به انسان تاب زیستن را می آموزد،اگر انسان ثانیه ای از بالا به این کیهان از منظر تخیل نگاه نماید،که آن پذیرفتن سرنوشت مشترک و تاریکی مطلق است،که ریاضی-فیزیکدان ها به آن سینگولاریتی(تکینگی)می گویند.مجبور خواهیم بود برای تحمل یکدیگر بپذیریم که ما مشتی ابله،بدبخت و بیچاره و سوار بر یک کشتی پوسیده هستیم که در میان یک دریای طوفانی و تاریک که هر آن بیم آن می رود کشتی ما نابود شود.شاید تنها عاملی که که باعث می شود این کشتی مسیر نا معلوم خود را با سلامت طی نماید و لحظه ای اضطراب مسافران فروکش نماید،داوری های اخلاقی و بازگشت به خطوط قرمز باشد.انسان سالهاست که این سکوت و توازن را بر هم زده است و می بایست همانگونه که برای گرم شدن جو کره زمین(که در کیهان حتی یک نقطه نیست)فکر می کند و به دنبال پاک ساختن محیط از آلاینده هاست،تدبیری هم برای پاک ساختن اخلاقی و فکری جامعه بشری خود که به شدت این سکوت را مختل نموده است،بنماید.

و زن،مانند مرد،کوچک ترین و بی اهمیت ترین شیء درین کیهان است.بچه که بودم روزی به این گفته پیبلز،کیهان شناس پرینستونی،برخورد کردم:ما آشغال های ته سطل زباله هستیم،اما امروز با توجه به دوری فکری از آن پوچگرایی فلسفی که همواره از آن نفرت داشتم،این گفته پیبلز را دال بر پوچگرایی فلسفی نمی دانم و یا حدس نمی زنم احتمالا روزی که این حرف را زده احتمالا با یک دانشجوی سمج سرشاخ شده باشد.او از مواجه خود با ابدیت چنین چیزی را استنباط کرده بوده.

حال اگر در این جهان زن بدبخت،ضعیفه و بی ارزش باشد،مرد هم شامل همین صفات است.پس شاید بهتر باشد هر کدام موجودیت دیگری را با تمامی ویژگی های مثبت و منفی طبیعی به رسمیت بشناسد.و در تدبیری برای گذر از این علامت سوال بزرگ،یعنی جهان باشد.

شاید طبیعت فکری من چنین اقتضاء نماید در تنهایی باشم و دیگر میل و یا گرایشی برای بودن با زن که،حتی انسان هم نداشته باشم.اما احساس بر من این را هویدا می سازد که می بایست احترام گذاشت و کرامت او را به رسمیت شناخت.همانند کرامت تمام موجودات زنده.

در دنیای امروز هنوز هیچ کس علت خودکشی نهنگ ها را نمی داندوفقط زمانی که نهنگی خود را به ساحل می رساند و به گل می نشیند مردم در ساحل دست به دست می دهند تا تا او را دوباره به دریا بازگردانند و اگر هم قربانی شود ساعت ها گریه می کنند.راستش دیدن صحنه خودکشی نهنگ ها به شدت تاثر آور است.نهنگ در زمان مردن گریه می کند.و با چشمی پر از اشک از این جهان می رود.انسان ها هم همراه او گریه می کنند.این بدان معنی است انسان برای هر موجودی که زنده است و نفس می کشد،حتی برای گیاهان،ارزش و احترام قائل است.

اگر انسان هستیم بیاییم نقص خود را به عنوان یک مرد،که همانا نیاز افسارگسیخته جنسی است،بپذیریم و در نگاه به یک زن این میل را داور ارزش گذاری قرار ندهیم.و مانند یک انسان با شرف و سنگین زندگی کنیم. 

همواره از این دوگروه مردان نفرت داشتم

۱-مردانی که به قول مش قاسم در دایی جان ناپلئون،وردست های ناموسشان(بیضه های مبارکـ)اندازه مغزشان است.

۲-مردانی که مغزشان اندازه ور دست های ناموسشان(بیضه های مبارک)بوده است.

***تذکر:این نوشته در جهت تصدیق هیچ گروهی و در تقبیه هیچ گروهی نوشته نشده.نوشته ای است صرفا عاطفی و شخصی.استفاده از این نوشته در هر جایی به منظور تصدیق و یا تقبیه دیگران مجاز نیست.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:59  توسط ابدیّت  | 

قبل از آنکه به نوشتن این بخش بپردازم،ذکر چند نکته الزامیست:

۱-هرگاه قصد داری جدای از جنبه های کاری یک موسیقی دان و به طور کلی هنرمند،به جنبه های اجتماعی زندگی او درین سرزمین بپردازی،فی الفور صدای عده ای بر می آید که چرا در مورد او صحبت می کنید؟به جای آن از قطعات او پخش کنید.حال ما از حرف،صحبت و حدیث نیک به تنگ آمده است.

قصد آن ندارم بگویم این گروه اشتباه می کنند،بل فقط می خواهم برای این گونه افراد این نکته را یادآوری کنم که تصوری که آنان ازین موسیقی دان دارند،موجوداتی فاقد فکر و اندیشه است،موجودی که شأن او در این گونه جهان بینی ها نهایتا در حد نوازندگان دوره گرد(که احترام آنان نیز واجب است)تنزل می یابد و یا همان مطرب رو حوضی های عهد قاجار،همان ها که به محفلی دعوت می شدند،ابتدا تا حدی که کوک شوند از منابع متنابهی از اشربه و افیون برخوردار می شدند،سپس روی حوض منزل که قبلا با تخته هایی پوشیده شده بود،قرار می گرفتند و پس از آن که چشمانشان بسته می شد،موسیقی و بزم آغاز می گشت.توگویی تفاوتی میان این هنرمند با یک میمون دست آموز وجود نداشت.یعنی در اینگونه منازل دائمان هنرمندانی از این دست رفت و آمد می کردند،اما هیچ گاه صدایی از آنان بلند نمی شد.انگار آن منزل سیرکی بود و آنان،حیواناتی دست آموز و شرطی شده بودند که می بایست مطابق میل افراد منزل رفتار کنند و دقیقا همانگاه که از عهده خوش-رقصی بر می آمدند دستمزدی به اضافه خرج افیون و اشربه دریافت می کردند.

نگارنده این سطور معتقد است این نگاه به هنرمند،نگاهی توهین آمیز و جهان سومی است.می بایست از هنرمندان خود بخواهیم که دارای عقایدی باشند،درباره آن عقاید صحبت کنند و حتی بنویسند.اگر چنین باشد هم فضای سالمی برای نقد ایجاد می شود و هم احیانا پاره ای از عقاید خطرناک و تخدیری مطرح می شوند،که زمینه را برای منتقدین حرفه ای فراهم می کند و  منتقدان به آسانی می توانند روی علل و ریشه های درجازدگی هنر و هنرمندان مطالعه کنند.یعنی اگر هنرمندی فاقد اندیشه و قدرت بیان و حرف زدن باشد،نهایتا به یک دستگاه گرامافون کوکی تبدیل می شود که هرگاه که نیاز باشد شروع به گردیدن می کند و هرگاه که نباشد،می بایست خفه شود.در این هنگام چون افکاری هم ازین هنرمندان بیان نمی شود،منتقدین هم فاقد ماده ای اولیه هستند که بتوانند با شکل دادن به آن،طرحی نو پدید آورند.

اگر به موسیقی مغرب زمین و ریشه های تحول آن نظری بیفکنیم،به آسانی بر ما این حقیقت آشکار می شود که هنرمندان پای ثابت بحث،نوشتن و محافل روشنفکری بودند.عقایدی داشتند،روی آن عقاید و اصول استوار بودند،درباره آن عقاید قلم فرسایی می کردند و اصولا هنرمندان بخشی از پویایی فکری جامعه بودند.اما ما در جامعه به موسیقی دان خود چه کردیم؟

همیشه بر او اختگی فکری را تحمیل کردیم.از او خواستیم که حرف نزند،ساز بنوازد و او را در حد یک گرامافون تقلیل دادیم.ما دوست داشتیم موسیقی دان ما،همان مطرب رو حوضی عهد قاجار باشد.

بر پایه چیزهایی که بیان شد این تلقی از هنرمند برایم،فهم ناپذیر و در مواردی مشمئز کننده است.

۲-اگر بپذیریم که هنرمند،هم انسان است و نقاط ضعف و قدرتی دارد پس چه بهتر که برای او این فرصت را مهیا کنیم تا چهره خود را،عقاید خود را بر ما آشکار کند تا بتوانیم مانند یک آینه به او نقاط ضعف و قوتش را یاد آوری کنیم.زیرا همگان می دانیم نمره دیکته نانوشته،نمره کامل است.اما اگر انسانی مایل به آموختن باشد،می بایست در معرض امتحان نیز قرار گیرد.

۳-گاه مناسب است به محصولات فرهنگی که یک هنرمند از آنها بهره می برد رجوع کنیم و سیمای هنرمند را در آینه چیزهایی که بدان ها علاقه دارد ببینیم.رشته ای در علم وهنر است،به بنام روانشناسی علم و روانشناسی هنر.این رشته سعی می کند که برای شناخت اثر هنری و یا علمی و دامنه آن،به شخصیت سازنده آن رجوع کند و بر این پایه،تلقی او را از جهان دریابد.هر چند این رشته ها در سنت علم و هنر این سرزمین بیگانه است،اما این رشته حد اقل در صد ساله اخیر،خود یکی از مهمترین بخشهای علم و هنر بوده اند.

یک مثال ساده وجود دارد.بوریس کوزنتسف،کتابی دارد بنام آلبرت آینشتاین.او در چیزی حدود صد صفحه از این کتاب سعی دارد،خالق نسبیت را در پرتو علایقش یعنی باخ،موتسارت،داستایفسکی و اسپینوزا از نو بشناسد و سعی کند تصور او از جهان را در پرتو،علایقش از نو بازسازی کند و سپس سعی کند درک کند پاره ای از واکنش های او را به پاره ای تئوری های فیزیک نظری آن زمان(مکانیک کوانتومی).کاری که رومن رولان در ارتباط با بتهون کرد.

هرچند می دانم این سنت های جامعه مدرن،برای سالها نه جایی در این سرزمین خواهد داشت و نه مردمانی وجود خواهند داشت که متوجه اهمیت این مطالب شوند.اما باید گفت.

بیایید برای مثال همین کار را در ارتباط به بهمن رجبی انجام دهیم.در بخش دوم این نوشته عنوان کردم که قصد دارم در آیینه سینما به شخصیت رجبی بپردازم.بیایید یک مطالعه ساده انجام دهیم.اگر این مواد اولیه را از من به عنوان یک شاهد بپذیرید.

رجبی از عهد جوانی علایقی شدید به سینما داشته و اصولا هر فیلمی که در زمانی اکران می شده را در حد توان دنبال می کرده.اکنون در این سن و سال به جمع آوری آرشیوی از پاره ای فیلم های زمان جوانی خود پرداخته است و پیوسته بدان ها رجوع می کند.مروری بر این آرشیو نکته قابل تاملی را برای انسان تداعی می کند.اگر به لیست این فیلم ها رجوع کنیم و آن را از نظر محتوی مورد مطالعه قرار دهیم بر ما عیان می گردد که رجبی چگونه ساختار فکری دارد و چگونه فکر می کند.بگذارید به پاره ای از این فیلم ها اشاره کنم(این گروه خشن،از اینجا تا ابدیت،برای چند دلار بیشتر،مرد قانون،هفت دلاور،دلیجان،مردی که لیبرتی والانس را کشت،آخرین قطار گان-هیل،جدال در او-کی-کورال...داش آکل،سوته دلان،...برای جلوگیری از اتلاف وقت از نوشتن ما بقی خوداری می کنم،برای افرادی که اهل سینما و تحلیل فیلم هستند محتوی این فیلم ها در همگرایی ادامه این نوشته کفایت می کند)***

اصولا اگر فرض کنیم زمانی که انسانی به یک پدیده هنری دلبسته است و بارها و بارها بدان رجوع می کند،می توان فرض کرد مولفه هایی از آن اثر هنری در شخصیت آن فرد موجود است.وجه مشترک تمام آثاری که رجبی آنها را بارها و بارها مرور کرده است چند امر ساده است.

۱-اخلاق

۲-قهرمانانی تنها،که راهی یک طرفه و غیر قابل بازگشت را انتخاب کرده اند و نمی توانند به پشت سر خود نگاه کنند.

۳-قهرمانانی که آنگونه که هستند زیبایی خلق می کنند،نه آنگونه که یک قهرمان کامل و اسطوره ای زیبایی خلق می کند.یک شخص مثبت در ژانر وسترن،هیچ گاه یک انسان آرمانی نیست،یک انسان از هر نظر فرهیخته نیست(کما آنکه هیچ کس در زندگی کامل و اسطوره ای و از هر نظر فرهیخته نیست).اما موجودی است که در لحظه ای از فیلم حقیقت را در قالب شخصیتی که دارد،دریافته است و از آنجا که راه را کاملا آگاهانه انتخاب کرده است و از تمامی شرایط آگاه است کوتاه نمی آید.

تصور می کنم برای شناخت رجبی،کافی است به شخصیت مارشال مت مورگان در فیلم آخرین قطار به مقصد گان-هیل اثر جان استرجس رجوع کنیم.مردی تنها،مورد نفرت تمامی اهالی شهری که به آنجا وارد شده،مردی که قصد اجرای قانون در شهری را دارد،که فردی ثروتمند تمامی اهالی آن شهر را خریده.و دراماتیک ترین بخش این فیلم همان است که این فرد ثروتمند نزدیک ترین دوست زمان جوانی مارشال است.و اینک روزگار این دو فرد را به نفع اجرای قانون و حقیقت در مقابل هم قرار داده است.

مارشال مورگان مردی کامل نیست،ممکن است عاشق شود،یا توهین و فحشی را بر زبان جاری سازد،اما در یک چیز نمی توان تردید داشت او برای اجرای قانون به گان-هیل رفته است.یا باید زنده خارج شود به همراه ۳ نفر و یا باید بمیرد.

از نظر من رجبی چنین نقشی را در موسیقی ایران دارد.من نمی دانم دقیقا چه زمان،دریافته چیزی در این موسیقی بیمار و نادرست است.اما می دانم زمانی که این نکته را دریافته(به واسطه رجوع به دفتر یادداشتش و جلد دوم کتاب تنبک و نگرشی به ریتم،که از نظر من منیفست فکری اوست و او را از یک هنرمند صرف و نوازنده تنبک خارج می دارد و در جایگاه یک جامعه شناس هنر می نشاند،افسوس که این کتاب در دست همگان نیست)دیگر در جایگاهی قرار گرفته که امکان بازگشت نداشته و ندارد.از نظر من با توجه به موقعیت اجتماعی و فرهنگی ایران،رجبی بازنده این بازی است،اما آنچه که نقش و نام او را پر رنگ می سازد تلاش او برای پیمودن این راه به تنهایی است.

راهی که در طی سالها،جز بدبختی و سرزنش دوست و دشمن برای او هیچ نداشته،اما در طی این راه که تنها موتور محرکه آن صداقت و راستی بوده است،همان بوده که از اول بوده.هیچ تغییری نداشته است.تمام زندگی و منش او روی میز باز،و در دست همگان بوده است.تمام آنچه که می دانسته و درست می پنداشته بر زبان رانده،و در هر زمان بر سر عقیده،شرافت و حقانیت حرفش با احدی معامله نکرده است.روزی رجبی از این دایره مینا حذف می شود اما پس از آن همین نقش های عریان اخلاقی در فیلم های اخلاق گرایانه و تلاش قهرمان های تنها و شکست خورده این فیلم ها نام او را برایمان تداعی می کند.اما تنها یک چیز باقی می ماند و آن این است

آیا می توان به گذشته بازگشت و نتیجه سالها کوتاهی در قبال اخلاق،تعهد و بعضا شرافت را یک شبه جبران کرد؟و آیا می توان دوباره آبرویی برای هنر و هنرمند خرید و دوباره می توان منتظر ظهور عارف قزوینی،کلنل وزیری و ... بود؟و یا این ها که هیچ

آیا می توان روزی را دید که هنرمند ها کمتر دروغ بگویند و به شعور مخطبانشان به آسانی توهین نکنند؟

 

***رجوع شود به نوشته نهضت ترویج اخلاق در آیینه سینمای وستن

مطالب پیشین

۱-بهمن رجبی آنگونه که هست،نه آنگونه که می بایست باشد

۲-بهمن رجبی آنگونه که هست،نه آنگونه که می بایست باشد

 

 

بهرام شاکرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:3  توسط ابدیّت  | 

آنجلوپولس،یکی از دردناک ترین تجربه های من از رویارویی با هنر بود.هیچ گاه حال و روزی را که پس از دیدن نخستین بار دشت گریان داشتم را فراموش نمی کنم.به جرأت می توانم اعتراف کنم یک هفته زندگی من به تعطیلی مطلق گذشت.زمانی در زندگی فرا می رسد که دیدن تصویر درد و رنج،حتی اگر این درد و رنج مصنوعی بوده باشد و زاییده نوعی هنر استعاری و صوری،تاب و تحمل انسان را فلج می کند.اگر از توانایی بصری و و زیبایی شناسانه آثارش که خود به تنهایی انسان را به سجده وادار می کند بگذریم،بار محتوایی آن نیز انسان را در برزخی اسیر می کند که یک سر آن ندامت و احساس گناه است و سر دیگر آن مشاهده انسانهایی است که در زیر بار ایدئولوژی ها بارها و بارها خرد می شوند.انسان خسته از برزخی که به دست هم نوعانش خلق شده،بارها و بارها مثله می گردد و بارها و بارها خرد می شود.گاه آنجلوپولس این انسان ها را در نابودی و رنج کامل به تصویر می کشد(دشت گریان)،گاه برای این انسانها برزخی دیگر را ایجاد می کند و دست و پا زدن او را برای رهایی از شرایطش به تصویر می کشد(گام معلق لک لم ها).و گاه او انسانش را در غبار تردید و و یأس و خستگی به سوی آینده ای نا معلوم راهنما می شود(منظره ای در مه و غبار).

آنجلو پولس مرا به صحنه ای از هنر کشاند که همواره از رویارویی با آن هراس بسیار داشتم.او به من آموخت که می توان از هنر به عنوان یک تیغ جراحی استفاده کرد و پاره از امور به ظاهر جزئی را چنان های-لایت کرد که مو بر بدن راست گردد.صحنه ای که در یک طرف تو هستی و در طرف دیگر روایتی که وجودت را با قدرت تمام تسخیر می کند و تو را از یک بیننده صرف خارج می سازد و بر آن می دارد که در رنج کاراکتری که می بینی شریک باشی و زمانی که تو را به جای اولت باز می گرداند،یقین داشته باش تو همان فرد اول نیستی.این از نظر من حد اعلای هنر و نهایت هنر است.در هنر سطور و قوانینی وجود دارد که با تأسف کامل باید گفت این قوانین در عمق و لایه های هنر مستتر است.این قوانین از فراسوی فرم و محتوی عبور می کند و در عمق هنر جای می گیرد و از هنر به عنوان یک رسانه استفاده می کند.این رسانه نهایت تلاش را با بازی با فرم و محتوی می کند که به تو این مهم را القا کند که انسان ها در سرنوشت نا معلوم خود با دیگران شریک هستند،حتی با آنانی که هرگز ندیده و نخواهند دید.انسان ها حتی با سمبل ها و کاراکترهای مجازی به شدت گره می خورند و از میان این کارکترهای خیالی مجبور می شوند دنیای واقعی را نظاره گر باشند.او انسان را از فرع به اصل می کشاند و از سطح به عمق.برای آنجلوپولس این مهم نیست در این سفر،چند همسفر تاب این سفر را می آورند،بل برای او تنها این مهم است که زمانی که به پشت سر نگاه می کند،حد اقل یک همسفر آگاه داشته باشد.

او با بکار گیری تمامی شگردهای هنری و خلق تصاویری بدیع و قابل تامل در فرم و محتوی ابتدا تو را به سجده در می آورد،سپس تو را وادار می کند درین مکاشفه با او همراهی کنی.

شاید در بین کارگردانانی که به مرور کارهایشان پرداختم،آنجلوپولس،تارکوفسکی و البته تا حدودی پاراجانوف توانستند مرا اینچنین به بازی بگیرند.تصور می کنم فرم صوری آثارشان و البته به زبان تخصصی تر،نازمانمندی که در آثارشان وجود دارد این توانایی را در انسان ایجاد می کند به فرم روایی که معمولا استعاری و شعر گونه است بارها و بارها رجوع کند و هر مرتبه در قالبی جدید به اثر رجوع کند.اینجاست که یک اتفاق شگفت انگیز روی می دهد،همانا تصویر و روایت به شعر نزدیک می شود.اینجاست که سینما در یک پدیده شگفت انگیز،که البته از هر کاری ساخته نیست،در باطن خود به استعاره،ایهام و قدرتی دینامیک در خود بازسازی و خود ویرانگری تبدیل می گردد.و این مهم تنها از انسان هایی بر می آید که علاوه بر اطلاعات تخصصی خاص(که من از آن بیگانه ام)به دریافتی فنومنولوژیکی نایل آیند و بتوانند یک پدیده را بارها و باها با زاویه دیدی خاص نگاه کنند.

اما چیزی دیگر در این بین پس از آنکه افکار و اندیشه های این افراد را مرور کردم،مرا بسیار به خود مشغول ساخت.این افراد در جوامعی خشن،بسته،غیر انسانی،و فروریخته از نظر اخلاقی و بیمار به دلیل نوعی بیتفاوتی به دلیل آنچه که بر انسان می رود،به دنیا آمده اند و رشد پیدا کرده اند.از یک سو بین ایدئولوژی های بیمار و افسار گسیخته کمونیستی که بویی نیز از فاشیسم برده اند زیسته اند و از سوی دیگر به دهان کجی سرمایه داری که روز به روز با سرعت به خط پایان زندگی مادی نزدیک می شود،نیم نگاهی داشته اند.شاید دقیقا بدین دلیل است که آنجلوپولس چنین جوامعی را به تصویر می کشد.جوامعی که انسان پشتش بارها و بارها به زمین ساییده است و در عین اینکه بارها و بارها شاهد شکست مادی خود بوده است،بارها و بارها شاهد شکست اخلاقی خود نیز بوده است.

تصور می کنم این جوامع یا از انسان ها گرگ های انسان می سازد،یا انسان هایی به تمام معنا عمیق و فرهیخته و در یک کلام جامع احساسات انسانی نهان می سازد.فانکشن این جوامع دو ارزشی است.یا انسان هایی بسیار مثبت می آفریند و یا انسان هایی به تمام معنا منفی.تصور می کنم تنها از دیالکتیک بین این انسان ها،اخلاق و ارزش های عمیق انسانی ساخته می شوند.

ای کاش برای همگان بدیهی می بود که:ما موجوداتی مفلوک هستیم که سوار بر یک کشتی فرسوده در یک دریای طوفانی،به سوی مقصدی نا معلوم در حرکتیم،و این در حالی است که هر لحظه بیم آن میرود کشتی از میانه به دو پاره تقسیم شود...افسوس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:11  توسط ابدیّت  | 

۱-دوسال دیگر موسیقی ایران دگرگون می شود

۲-دوسال دیگر موسیقی ایران دگرگون می شود

پس از خواندن این دو متن،آقای لطفی برای من به انتهایی بسیار زودرس رسید.فقط آرزو می کردم که ای کاش نورعلی برومند و یا مرحوم سعید هرمزی در قید حیات بودند.

و فقط می توانم جمله ای را از کارل پوپر فیسوف برجسته علم نقل کنم

کارل پوپر:در جایی که فلسفه وجود نداشته باشد،هنر خواهد مرد.

و بسیار برای باورهای سنین کودکی در کلاس های شبانه هنرستان موسیقی و تمام ساعاتی که به موسیقی گذشت،متاسفم.چه ایرادی دارد،هر چیزی روزی به انتها می رسد.تو ساده بودی آقا پسر.

این است رنج واقعی زیستن در جهان سوّم....

و یقین دارم نظام موسیقی ایران،با این اوضاع و منوالی که دارد،جز درجا زدن و از دست دادن عزت و آبروی گذشته(تا سال ۵۹)،به هیچ چیز نخواهد رسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:19  توسط ابدیّت  | 

چیزی که عیان و مرسوم است،آن است که می بایست حتماً به رجبی توهین کرد،می بایست حتماً او را فردی دانست که نه استعداد نواختن دارد تا به جایی که این شایستگی را نداشته که با هیچ یک از بزرگان بنوازد(حال آنکه دست بر قضا نواخته است،اتفاقاً زمانی هم نواخته که در اینکه فحش می دهد و بر هیچ صراطی پای بند نیست هیچ شکی نبوده است)و نه آنکه برای تنبک و تنبک نوازان  ارزش و احترامی باقی گذاشته است.این مهم نیست که تا به امروز اصلا نواختن او را ندیده ام و اصلا نمی دانم گذشته او چیست و در پر از کشکمکش این زندگی حادثه وار،چه بر سرش آمده است،مهم آن است که می بایست حتماً بر او بتازم.چرا باید بر او بتازم؟زیرا همگان بر او می تازند،پس چون همگان بر او می تازند،او فردی است که هیچ ارزش و اعتباری ندارد.

در این نوشتار نمی خواهم از دیگران تقاضا کنم که بر رجبی نتازند،فقط می خواهم به آنانی که بی رحمانه بر او می تازند،نشان دهم زمانی که رجبی را مورد بدترین توهین ها قرار می دهند به چه چیز توهین می کنند.به بیان دیگر قصد دارم مانیفست فکری او را بیان کنم و این امکان را برای آنانی که قصد توهین دارند ایجاد کنم که دقیقاً بدانند چرا باید بر رجبی تاخت و دقیقاً رجبی چه می گوید؟زیرا چند سالی است که به انتقادات و توهین های دیگران که توجه می کنم،دریافتم که عمده افرادی که او را مورد تند ترین انقادها قرار می دهند،خود نمی دانند چرا و برای چه بر او می تازند.و فقط بر پیکره اخلاق و تعهد سنگ می زنند،زیرا اخلاق دچار زنای با محارم شده است و جرم او سنگسار است.در ضمن می گویم تمام افرادی که مو به مو آثار او را دنبال کرده اند،تمام نوشته ها و گفتار او را مو به مو مطالعه کرده اند مورد احترام هستند و هیچ ایرادی بر طرز تفکر آنان نیست.آنان حد اقل می دانند به چه و به که توهین می کنند.پس اگر قصد سنگسار کسی را داریم؛بهتر است در اول صف بایستیم و دانسته فردی را به قتل برسانیم!!!نه به سان آنانی که از پشت سنگ می زنند و نمی دانند به که و به چه سنگ پرت می کنند.

برای این منظور ابتدا مانیفست فکری رجبی را بیان می کنم،سپس در آینه سینما(که یکی از سرگرمی های رایج رجبی از جوانی بوده،و با توجه به اصرار او در جمع آوری مجموعه ای ار فیلم ها که بارها و بارها آنها را دیده سعی می کنم چهره رجبی را بازسازی نمایم).سپس قسمت هایی از رفتار های پشت پرده رجبی را با عده ای از افرادی که تند و تیز ترین انتقادها به را به آنان می کند  بازگو می کنم.

اصولا در علم برای پذیرفتن و یا سر باز زدن از یک چیز(گزاره،اکسیوم و یا تعریف)می بایست معنای آن را دانست و سپس نقد کرد.گاه در شناخت معنای یک چیز مشکلات اساسی بر ما آشکار می شود.یکی از معروف ترین این مشکلات برهان آنسلم  است که از جمله استدلال های آنتولوژیک در وجود خداوند می باشد،هر چند در منطق مدرن این برهان محل مشکل است و یک مسأله تقریبا باز است،اما رهیافت آغازین آن جالب است که از فردی که به خداوند اعتقاد ندارد خواسته می شود بگوید به چه چیز اعتقاد ندارد،به بیان دیگر خداوندی که نیست،چیست؟و زمانی که فرد آغاز می کند به تعریف چیزی که به آ