تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

اخیرا در یک فایل سخنرانی که در سایت یوتیوب به دستم رسید،سخنران به وضوح گفته بود:"افرادی که در مجلات آی.اس.آی مقالات علمی خود را چاپ می کنند به نوعی حمال انگلیسی زبان ها هستند"

صرف نظر از توهینی که در این گفته وجود دارد،که می توان به حساب عدم آگاهی گوینده گذارد،اما می توان به یک مقایسه در قالب جند نکته دست زد.

۱-مجلات آی.اس.آی،مجلاتی عام و همگانی هستند.پس از چاپ مقالات،مورد استفاده و دسترسی همگان قرار می گیرند.به بیان دیگر اینگونه نیست که زمانی که مقالات یک شماره از مجلات به حد نصاب رسید،این مجلات تحت بایگانی و طبقه بندی اطلاعاتی قرار گیرند و یک نسحه از آنها به سازمان سیا و یا ام.آی.سیکس منتقل شود و در آرشیو های آنها نگهداری تحت طبقه بندی اطلاعاتی شود.

در ثانی اگر بر فرض ما مجله ای به زبان فارسی داشته باشیم،در آن مقاله بنویسیم در نهایت از جنبه تبلیغی هم که شده می بایست آن را در دست دیگران قرار دهیم،پس اصولا دیگران از دستاوردهای ما استفاده می کنند،آیا ما حمال دیگران هستیم؟همچنین در هر مقاله نام نویسنده و نام مرکزی که او در آن مرکز تحقیق می کند نوشته و ثبت می شود،در این صورت چه فرقی است بین آنکه ما یک مجله به نام خود داشته باشیم و در مقیاس جهانی چاپ کنیم و اینکه در مجلات دیگران با نام و هویت خود مقاله بنویسیم؟

۲-اگر فرض کنیم که در قرون اوج شکوفایی علم و تمدن اسلامی بودیم،آیا چاپ مقالات غربی ها در مجلات دنیای اسلام،به نوعی حمالی مسلمین و اسلام بود؟

۳-اگر به مشخصات افرادی که در این مجلات در فیزیک نظری مقاله نوشته اند،به عنوان مثال رجوع کنیم،و میزان ارجاعات و تأثیر گذاری مقالاتی را که از ایران در طی صد سال اخیر نوشته شده اند با همین فاکتورها در مورد افرادی که از انگلستان و یا آمریکا و حتی اروپا مقاله نوشته اند مقایسه کنیم به شگفتی در می یابیم که اگر فقط فاکتور میزان ارجاعات،عاملی که در ایران به غلط بسیار مهم است و توی سر هر دانشجویی زده می شود،را در نظر بگیریم،ایران در تولید علم در مناسبات جهانی جایی ندارد.

کافی است به یکی از سایت هایی که میزان ارجاعات و یا تعداد مقالات را نشان می دهند رجوع کنیم و نام یکی از این افراد را تایپ کنیم:

"استفان هاوکینگ،پرسکیل،گروچ،ایزرائیل،روولی،اشتکر،واینبرگ،ویتن،وقا،ساسکیند،مایکل گرین،شوارتز،ارکانی حامد،سیبرگ،کاندلاس،جوئل شرک،کرمر،نوو،تاونسند،نیوون هیوزن،توفت،آمبیورن،واندورن،برو،...."که هزاران اسم می توان به این لیست افزود و کافی است میزان ارجاعات و تعداد مقالات را به کشور ایران مقایسه کرد و دید ایا این ایرانی ها هستند که باغ علم را شخم می زنند و یا خود انگلیسی زبان ها هستند؟

(اگر به فاکتر ارجاع(به غلط و اشتباه رایجی که در ایران هست) رجوع شود در ایران فقط دو نفر هستند که بیشترین تعداد ارجاعات را داشته اند که باز قابل قیاس با آن طرف دنیا نیست.

این در حالی است که اکثر مجلات تراز اول و دارای اعتبار بالا به صورت مستقیم از افراد درخواست می کنند که در آن مقاله بنویسند(مانند فیزیکس ریپورت و یا نیچر)تا به امروز از چند فرد مقیم در ایران چنین چیزی خواسته شده است؟پس این نشان می دهد اینگونه نیست که ما در جهان اول باشیم و همه منتظر باشند ببینند ما چه می کنیم و از نتیجه تحقیقات شایان توجه ما سوء استفاده کنند.

اگر به صورت خوشبینانه به علم در ایران نگاه کنیم و فرض کنیم هر کشوری ۲۰ دانشگاه مطرح داشته باشد،با نظر به اینکه اولین دانشگاه ایران دارای رتبه ۱۶۰۰ است،پس جایگاه ایران در جهان ۸۰ می باشد.و یا کافی است به تعداد مقالات سالانه ایران در تمام رشته ها دقت کنیم که در خوشبینانه ترین حالات چیزی بین ۵ تا ۷ هزار است،که رقمی بسیار دون و پائین است.(البته از سرانه تحقیق و روحیه مصرف گرایی ما چیزی بیشتر نمی توان انتظار داشت)

۴-عده زیادی از فیزیکدانان مقالات خود را به صورت رایگان در این سایت(از پس از ۱۹۹۴)،قرار می دهند تا حتی پیش از چاپ رسمی آن دیگران بتوانند استفاده کنند،حتی افرادی که دسترسی به امکانات مالی ندارند.آیا این امر بهره گیری از دیگران و استعمار است؟

۵-این که به کرات گفته می شود ایران در فلان زمینه موفقیت به دست آورد(از درست و یا غلط آن بگذریم که گاه مانند جریان مدال های آینشتاین آش خیلی شور می شود)نتیجه چاپ همین مقالات در این مجلات است.

۶-این ایده که مطرح می شود خودمان مجله چاپ کنیم از نظر من جز بدبختی و آفت برای ما چیزی ندارد.زیرا در این صورت تمام افرادی که کار اجرایی می کنند برای بالا بردن رتبه علمی خود(که آن هم این روزها ارزشی ندارد)شاگردان را مجبور خواهند کرد که مقاله از جاههای مختلف بردارند،ترجمه کنند و به نام فرد مورد نظر در فلان مجله فارسی زبان چاپ کنند.

یاد صحبتی می افتم که با دکتر گلشنی داشتم در مورد فقط تقلباتی که در خود مجله های آی.اس.آی از اساتید ایرانی صورت می گیرد،که یا یک مقاله را چند بار فقط با تعویض اسم چاپ می کنند و یا عدد سازی کردن و کپی برداری های عیر مجاز،که اگر در آن ور دنیا بود دودمان آن فرد به باد می رفت.

لذا اگر مجلات زبان فارسی با روحیاتی که ما داریم چاپ شود،علم نابود می شود.اگر روزی شنیدید یک استاد ماهی ۱۰۰ مقاله می نویسد تعجب نکنید.

۷-و اما طرجی که سی.آی.ای برای ما و سایر کشورهای جهان سوم دارد:

بر پایه گفته های خود مسئولین آمریکایی،بارها اشاره کرده اند قصد دارند تمام نخبگان و حتی افراد متوسط به بالای کشورهای این ور دنیا را برای خود بردارند.

کافی است به لیست همین برندگان المپیاد های علمی،که هر سال کلی بلوای تبلیغاتی سر آنها به راه می اندازیم،مراجعه کنیم و ببینیم اکنون کجا هستند؟اکنون "مریم میرزاخانی"،که از سانحه سقوط اتوبوس دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۷۶ به دره،جان سالم به در برده بود کجاست،چه می کند؟ همین دیروز بود که گفته شده بود یکی از ۱۰ ریاضیدان برتر آمریکا در رشته خود است.نیایش افشردی کجاست؟و....بگذارید بگویم در پرینستون استاد دانشگاه است و قصد بازگشت ندارد،دومی در دانشگاه پریمیتر کانادا است و قصد بازگشت ندارد....

از نظر من این خوابی است که کشورهای آن ور دنیا برای ما دیده اند.این آن بهره کشی است که بهترین های این سرزمین را برای خود بردارند،این خسرانی است که چاپ مقالات دست چندم در مجلات آنور دنیا در مقابلش هیچ است.

راستی سالی چند نفر از ایران برای تحصیل می روند؟چند نفر در آزمون چی.آر.ای شرکت می کنند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:1  توسط ابدیّت  | 

در ایرانیها عادت عجیبی وجود دارد.آنها فقط می توانند در قالب نفی یک امر،برای خود اموراتی متصور و قائل شوند.

هنگامی که از فردی می پرسی در مورد مسأله ای چگونه فکر می کند،بی درنگ چنین جملاتی را می شنوی:"ببین من از اونایی نیستم که...،من اینگونه نیستم که...،من مثل بقیه نیستم که ...".این در حالی است که معمولا اگر از فرد آنور دنیا بپرسی در مورد یک مسأله چگونه فکر می کند به ساده ترین زبان نظر خود را می گوید،و سعی نمی کند با جدا کردن خود از دیگران و به کار بردن کلمات و قید های کلیه،خود را از دیگران بری کند و برای خود شأن و جایگاهیی دست و پا کند.

حتی اندیشمندان و اهل قلم از این عادت به دور نیستند.کتاب های این ور دنیا پر است از عباراتی مانند:"غرب،بازگشت به ارزش ها،از خود بیگانگی،بی هویتی،خودکفایی،تکیه بر خود،الگوی برتر،مهندسی فرهنگی،مقابله با ضد ارزش ها،غرب زدگی،تجدد خواهی،متجدد،فرنگ رفته ها،..."

به نظر من این کلمات بیشتر از آنکه مبین ارزش و یا اندیشه ای باشند،حاکی از عدم اعتماد به نفس شدید،آسیب پذیری و عدم داشتن حرف و اندیشه در مقابل دیگران است.تو گویی حتی این فرهنگ پادتنی را ندارد که بتواند در مقابل ساده ترین بیماری ها،تاب و دوام آورد.تو گویی سیستم دفاعی فرهنگی این سرزمین،از بین رفته است.به هیچ وجه یک ایرانی نمی تواند حرفی برای گفتن داشته باشد،لذا فقط با ایزوله و مبرا کردن خود می تواند برای خود ارزشی دست و پا کند.

هنگامی که از یک اهل قلم بپرسی نظر شما در مورد فلان مسأله چیست؟بی درنگ می گوید غربی ها چنین فکر می کنند،در غرب چنین است،این مشکل در غرب وجود دارد،... و نهایتا هم نمی توان فهمید که نظر آن فرد چیست.

از نظر من جامعه ای که گفتار و نحوه تفکر غالب در آن در بین تمامی طبقات این چنین،نفی کننده و فرا فکننده باشد،جامعه ای است که دچار "ایدز فرهنگی" است،به بیان دیگر این جامعه اصلا سیستم دفاعی فرهنگی ندارد،فقط می تواند از قرار گرفتن از معرض بیماری ها و افرادی که حتی مضنون به بیماری هستند دوری کند.

من فکر می کنم تفکرات چپ و رواج آن بین اهل قلم در چیزی نزدیک به ۶۰ سال باعث رخداد چنین بیماری تقریبا لا علاجی شده است که حتی قصاب سر کوچه شما برای بقای خود ناچار است به بقال کوچه پشتی،فحش و نا سزا دهد.

به بیان ساده تر و خوشبینانه تر،ایرانی ها فقط می دانند چه نیستند اما هرگز نمی دانند چه هستند،چه می دانند و به چه فکر می کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط ابدیّت  | 

امروز فیلم "فتنه" را دیدم و به شدت متأثر شدم.راستش هر چقدر خواستم از توجیهات کلاسیک که توهین به باورها و اندیشه های انسانها،توهین به آنچه گفته می شود مقدس است،و دهها دلیل دیگر چشم پوشی کنم و ریشه اصلی این غم و اندوه را در یابم،بیشتر و بیشتر اندوهگین شدم و شاید تا مدتها اندوهگین تر شوم.

می دانم در ۱۱ سپتامبر افراد بیگناه بسیاری کشته شدند،می دانم خانواده های غیر مسلمان زیادی در سراسر دنیا اندوهگین از دست دادن بسیاری از عزیزان خود هستند و عمیقا از درد و رنج آنها،به عنوان یک مسلمان،خجل و اندوهگین هستم،و می دانم این فیلم به احتمال زیاد حوادث شوم و دردناک بسیار دیگری را رقم خواهد زد که همین امر میزان درد و افسوس مرا دو چندان خواهد ساخت.و می دانم با درد و افسوس بسیار عاملان این فجایع،افرادی منسوب به اسلام هستند.می دانم مردمان دنیا از دیدن خشونت عریان خسته هستند،از دیدن خون و جنازه و بدن های تکه تکه شده خسته شده اند،میدانم مردمان دنیایی که در کمتر از ۵۰ سال،دو جنگ ویرانگر را تجربه کرده اند،مردمانی که وجدان آنها از داخاو و آوشوئیتس خسته است و دیگر دیدن صحنه جسد های آویزان بر چوبه دار آنان را به مرض جنون می رساند،می دانم دیدن بدنهای تا نیمه در زمین دفن شده که مغز آنان متلاشی شده است،انسانها را به حدی از عذاب وجدان و نا امیدی می رساند که حتی بی رگ ترین و خونسرد ترین انسانها را از درون ویران می سازد،میدانم که سر های خونین قمه زده شده،چیزی جز درد و اشمئزاز را در دیگران بیدار نمی کند و خیلی چیزها می دانم که بیانشان مو را بر تنم راست می سازد...

درد می کشم و این جملات را با رنج بسیار می نویسم،دیدن صحنه،نعوذ بالله،پاره کردن قرآن مرا به شدت بیمار ساخته است.نه از آن بابت که یک مسلمان دو آتشه هستم،که هیچ گاه بر منی که در اصول اساسی توحید و معاد بارها و بارها فکر کرده ام و پس از هر مرتبه فکر بیشتر گیج و علیل شده ام،و احساس می کنم تا قبل از مرگ و "روشنی" هیچ انسانی جز،رسول اکرم به معراج رفته،مسلمان دو آتشه که هیچ،مسلمان نیست،باز هم از دیدن این صحنه ناراحت می شود.صحنه ای که اگر بر تورات و انجیل هم می رفت،باز هم دردناک و رنج آور بود. 

زمانی یکی از بزرگان تشیع،حضرت صادق(ع) پیشگویی شومی کرده بود مبنی بر آنکه تا زمان ظهور خضرتش،چیزی از اسلام باقی نخواهد ماند،و در جایی صادق(ع) گفته بود دانشمند نماها کمر مرا شکستند،این امر بیشتر و بیشتر مرا درونگرا و اندوهگین می سازد.

به راستی ما چه تنها شده ایم،رسولی نداریم و دانشمندی هم به روایت صادقش،نداریم که دل ما را شاد سازد،به راستی چقدر آرزوی بوی رسول،و نوری از محضر ابدیت مرا درونگراتر و نا امید تر می سازد.

بار الاها!

تو به نیکی می دانی محمد کیست.می دانی اسلام چیست.محمد همان انسانی است در آن غار در مکاشفه کامل که به ادراک حضرتت رسید،محمد همان است که وجدان و عذاب وجدان را به ما آموزاند.محمد همان است که زیبا است و آرامش بخش،محمد آن است که بر بستر بیماری فردی می رود که،نعوذ بالله،بر او زباله می ریخت،محمد آن است که بوی تواضع و گریه می دهد،نه بوی خشونت و کشور گشایی.

تو به نیکی می دانی که علی کیست،علی آن است که با "خطبه همام" به ما اثبات کرد موجودی به اسم مسلمان وجود خارجی ندارد،هیچ احدی حق ندارد ادعای تقوی و معصومیت کند،علی در این خطبه بر ما هویدا ساخت رنج دوری از اسلام انسان را از درون می خورد و بر ما آشکار ساخت چقدر اگر حقیقت را بدانیم پوچ،احمق و بدبخت و زیانکار شده ایم.

علی! بر ما چه آمده؟،خطبه ات را خواندیم اما واکنش ما واکنش همام نبود،ما با گستاخی کامل،خود را حق،خدا و عین اسلام پنداشتیم.به راستی چرا اینقدر خطبه ات نا امید کننده است؟چرا ما را اینگونه از خود نا امید ساختی؟چرا به ما نشان دادی که مسلمان نیستیم؟

بار الاها!

می دانی علی کیست.علی رنج عذاب وجدان را بر ما آموزاند.به ما یاد آوری کرد به دور از شرافت هستیم اگر به زنی یهودی ظلم شود و ما خونسرد باشیم.علی به ما آموزاند باید بسوزیم و نابود شویم،اگر حق الناس را نابود سازیم،علی به ما گفت اگر به مردمی ضرر زدیم،هیچ گاه و هیچ گاه در امنیت و آسایش نیستیم.گفت از توبه بگذریم اگر رنجی بر مردم روا ساختیم.

محمد فرستاده شده!علی!

می دانی بزرگترین افتخارم این است که از شما بزرگواران شنیدم "قناعت،بزرگترین ثروت است"،افتخاری که بر خود می بالم زمانی که به این جمله سراسر حکیمانه تان فکر می کنم.

علی!

دنیا را چه شده است؟اینان کیستند؟چرا به ما گوشزد نکردی جقدر در بین "مسلمانان"،تنها هستیم.چرا چاهی نیست تا سرمان را در آن کنیم و از عذاب وجدان فریاد زنیم؟آب شویم و دق کنیم.

بار الاها!محمد! به حق رسول بودنت و بر حسب شفاعتت

مرا از این دنیا ببر،دنیایی که نه تحمل دیدن مسلمانان را دارم و نه تحمل دیدن توهین به ارزش ها را،مرا از این رنج زیستن در این دو بد خلاص کن.دو بدی که اسلام را نشانه گرفته اند.مرا به جهانی ببر که سراسر فکر است و اندیشه،مرا بدانجا ببر که یک لحظه فکر،۷۰ سال عبادت است.

دردناک است.وای بر ما،با اسلام چه کردیم. 

پ.ن:این یک نوشته عاطفی است،نه یک نوشته سیاسی.این نوشته به بهانه فیلم "فتنه"،فیلمی اهانت آمیز که گویای چیزهایی دردناک است نوشته شده است

چقدر افسوس می خورم وقتی یاد این جمله فیزیکدان استیون واینبرگ در مصاحبه با جاناتان میلر می افتم که می گفت:"زمانی اهالی مسیحیت علم و دانش و بردباری و تساهل و تسامح را از مسلمانان می آموختند،اما اکنون چه؟"

یا زمانی که فیزیکدان ورنر هایزنبرگ در جایی در باب معماری اسلامی می گوید:"...ساختار زیبایی  شناختی مسجد،اینکه تمامی نقاط گنبد در یک نقطه به هم می رسند،نشانی از یک تفکر عمیق فکری است..."

آیا مسلمانان،همه چیز را نابود نساختند،یک دنیا زیبایی و تفکر (اسلام)را نابود نساختند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط ابدیّت  | 

دکتر مصدق:

۱-« اگر ملی شدن صنعت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده است باید از آن کسی که در اول این پیشنهاد را نمود سپاسگزاری گردد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است كه روزی در خانه جناب آقای نریمان پیشنهاد خود را داد و عمده نمایندگان جبهه ملی حاضر در جلسه آن را به اتفاق آرا تصویب نمودند. »

 
۲-«...در تمام مدت همکاري با اين جانب حتي يک ترک اولي هم از آن بزرگوار ديده نشد ...»

 

 مکتوبه های دکتر فاطمی در زندان به حضرت آیت الله سید رضا زنجانی(بر روی کاغذ سیگار):

مکتوب ۲:"...روحیه بنده به فضل الهی محكم وقوی است زیرا حق با ما است و هر كه حق با او است خدا با اوست"

مکتوب۴:"..." این نكته را بنده با كمال صداقت و آرزوی خلوص عرض می كنم كه به هیچ وجه در تعیین این خط مشی منافع شخصی ما را در نظر نگیرید كه بنده مریضم، چاقو خورده ام، زن و بچه وخواهر و برادرم چه می گویند بلكه آن چیزی را در نظر بگیرید كه ما به خاطر حفظ و حمایت آن جهاد كرده و به این روز افتاده ایم...آرزو دارم كه نفسهای آخر زند گیم نیز در راه نهضت و سعادت هم وطنانم صرف شود...و در مورد شیوه دفاع می گوید:به هرحال در دادگاه ما می توانیم بسیاری حقایق را فاش كرده و داغ باطله بر كنسرسیوم و حامیان او بزنیم...بر فرض كه هیچ كس هم نفهمد و صدای ما را خفه كنند در تاریخ و در پرونده باقی خواهد ماند.و فردای روشن ممكن است مورد استفاده نسلهای آینده و همچنین نسل معاصر قرار بگیرد.. و یا راه دیگر آن است كه معتدل و ملایم حرف بزنیم و طلب عفو وبخشش كنیم و چند سال زندان برای ما حسب الامرتعیین كنند كه زیر بارشق آخری بنده هرگز نخواهم رفت حتی اگرآنچه دلشان بخواهد دادگاه رای دهد."

مکتوب۹:"به هر حال وضعیت با هرجان كندنی هست(البته از نظر مزاج)می گذ رانم ولی به جد بزرگوارمان قسم كه اگر خیال كنید به قدرسر سوزن این لوطی بازی ها در اراده و روحیه مخلصتان تاثیر داشته باشداگر حمل بر خود ستایی نباشد عرض می كنم(شیر را هر چند در زنجیر نگه دارند ممكن نیست گربه شود)از این حیث خیالتان راحت باشد... به خواهرم بفرمائید كه ابدا" متاثر و ناراحت نباشد بلكه بر عكس افتخار كند كه برادرش دلال و واسطه فروش وطن نشدوبه احساسات و عقاید جامعه سر تعظیم فرود آورد ."

مکتوب ۱۱ بعد از دریافت حکم اعدام به حضرت آیت الله زنجانی:"دراین موقعی كه یك ساعت از صدور رای دستوری می گذرد یك ذره ناراحت نیستم زیرا اگر آن افتخار را پیدا كنم كه در راه وطنم این نیمه جان را بگذارم درست در راه حقیقی خودش صرف شده است ."

"...شهید دكتر فاطمی با خون خود مشروعیت را از حكومت كودتا گرفت..."

پس از یادی از دکتر فاطمی، 

ملی شدن نفت برای ایرانیان،یک تیغ دو لبه بود.تیغی که در یک سوی آن غروری بود از اینکه می توانند بر منافع ملی خود،خود نظارت داشته باشند و از آن بهره مند شوند.از طرفی سوی دیگر آن پیام رخوت،سستی،مصرف گرایی،قناعت،عقب ماندگی،توسعه نیافتگی،دوری از مفهومی مانند ارزش افزوده،.. بود.پس از وقایع ۲۸ مرداد،غرور و شادی اینکه ایرانی می تواند در مقابل استعمار قد علم کند در آنی در مقابل چشمانش رنگ باخت.اما به همان میزان مفهوم دوم قوی تر و پر نقش تر شد.

کافی است یک بار که در یکی از فروشگاهای بزرگ زنجیره ای که به سبک فروشگاه های بزرگ و بعضا چند ملیتی دنیا،که در تقریبا تمامی نقاط مرفه بزرگ بالای شهر تهران و دیگر شهرهای بزرگ موجود هستند،در حال قدم زدن هستیم چشمان خود را بسته و تصور کنیم دیگر از این سرزمین نفتی استخراج نمی شود.آیا باز هم می توانیم دنیا را به همین رنگ ببینیم؟آیا دیگر بالا و پائینی برای یک شهر متصور است؟آیا دیگر ماشین و منزل آخرین مدل معنایی خواهد داشت؟

 اگر چنین اتفاقی افتد،که حتما خواهد افتاد،چگونه می توانیم ساده ترین و پیش پا افتاده ترین ملزومات زندگی و ساده ترین فر آورده های تکنولوژیک را تأمین کنیم؟از نظر من چنین اتفاقی جتما رخ خواهد داد و آن روزی است که به ناگه نقشه سیاسی ایران از کره زمین حذف خواهد شد،کشوری باقی می ماند که مانند اغلب کشورهای افریقایی(فاقد الماس و طلا) به صورت بالقوه و بالفعل  از طریق تولید مواد مخدر،فحشا،صادرات زنان و دختران،صادرات کارگران یدی(برای مشاغل خطرناک و  پر ریسک) در قحطی مطلق،چنگ داخلی،بیماری ایدز و همراه با نیم نگاهی عاجزانه به سازمان ملل متحد به حیات خود ادامه خواهد داد.

شاید اگر آن روز یک شهروند این سرزمین قدرت خرید یک تقویم را داشته باشد به روز ۲۹ اسفند با یک نوستالژی خاصی نگاه کند.

از این روست که گاهی نفت را بزرگترین نفرین الهی می دانند.هدیه ای که جز دردسر چیزی نداشته است.زنجیری که پای نسل ها را گرفته است و درندگان شرق و غرب عالم را متوجه این نقطه از عالم ساخته است.

پی نوشت:

در زمان نگارش این مطلب صدای ترقه و بوی دود و آتش تمام فضا را پر کرده است.گویا ایرانی ها علاقه خاصی دارند همه چیز را نابود ساخته،دود کرده و راهی هوا کنند.نمی دانم،شاید هم این تنها روشی است که می توانند با پناه بردن به آن ابراز هویت کنند.هویتی که یک طرف آن به نفت،یعنی زیر زمینی ترین محصول معدنی گره خورده است.محصولی که از بقایای دایناسورها و جانداران اعماق تاریخ بر جای مانده.و سمت دیگر آن به  یأس ها،ترس ها،نادانی ها،شکست ها و سنت های تاریخیشان گره خورده است،که دیگر معنایی در آن جستجو نمی کنند،بلکه بیشتر مترصد آن هستند تا خودی نشان دهند و دمی به گونه ای دیگر زندگی کنند.

ای کاش می دانستند هر کدام این صداهای نا بهنجار که بالا می رود و این بوی دودی که فضا را پر کرده و تنفس را برای ریه های آسمی دشوار می سازد،سندی است بر محکومیت تاریخی آنان

دردناک است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط ابدیّت  | 

کلینت ایستوود(بلاندی-خوب)،الای والاچ(توکو-بد) و لی ون کلیفت(زشت) هر سه لمپن هستند.اما هر کدام در کار خود پایبند به اصولی هستند.بلاندی از آن تیپ افرادی است که به روی افراد بدون سلاح و یا از پشت،اسلحه نمی کشد.اگر در مسیر راه زنی با سینه های بزرگ را ببیند،هرگز بدون اینکه دستهای خود را بشوید و یا صورت خود را اصلاح کند و حمام رفته باشد،به آن زن دست نمی زند و یا نوک سینه های سفت-شده آن زن را با دستان کثیف خود نمی گیرد.اگر هم مجال این کارها نباشد،فقط با نوک اسلحه خود سینه های آن زن را فشار مختصری می دهد.توکو در ۱۴ ایالت مجرمی تبهکار است.۱۰ جرم دارد و محکوم به اعدام است و دقیقا همان کارهایی را انجام می دهد،که خارج از اصول کاری بلاندی است.توکو یک طعمه است برای جایزه بگیر ها.

"زمانی که زندگی ارزش خود را از دست دهد،مرگ بهای آن را می پردازد.اینگونه است که جایزه بگیرها به وجود آمدند"

اما در این میان زشت،سرگذشت عجیبی دارد.او می تواند در چارچوب بلاندی زندگی کند و در عین حال هم می تواند در چارچوبه فکری توکو،زندگی کند.او همیشه از دور نظاره گر است.باید در هر فرصتی واکنشی نشان دهد که بهترین واکنش است.به بیان دیگر چارچوبه فکری و رفتاری او کاملا باز است و می تواند در هر قالبی شکل گیرد.کار زشتی همواره آن است،که در دیالکتیک ما بین خوب و بد،سر به زنگها سر رسد و ما حصل این جدل را بی هیچ زحمتی و حتی قانون شکنی از آن خود دارد.زشت یک فرصت طلب است.اینگونه افراد همیشه در بیرون دایره قضاوت ها قرار دارند،فقط احساس عدم زیبایی شناختی در انسان ایجاد می کنند،که نام آن همان زشتی است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تاد جکسون،عضو سوار نظام سوم،تمام طلاهای ارتش،به ارزش ۲۰۰ هزار دلار، را دزدیده و در قبرستان "ساوت هیل"در یک قبر به نام "گمنام"پنهان کرده است و منتطر فرصتی است تا آب ها از آسیاب افتد و  طلاها را تماما از آن خود دارد. نام خود را تغییر داده است به بیل کارسون.از این جاست که "زشت"کنجکاو می شود و مترصد فرصتی است تا فقط بفهمد چرا،جکسون نام خود را تغییر داده است و مدتی است دیگر با معشوقه خود نیست.

در این کشاکش،دیالکتیک ما بین "خوب و بد"،بی خبر از هر کجا در حال انجام است.بد،یک فراری تحت تعقیب است و خوب،یک جایزه بگیر است.

خوب،بد را تحویل قانون می دهد.درست در زمان اجرای فرمان قانون،طناب دار را با اسلحه پاره می کند و با این کار باعث می شود ارزش بد،هر دفعه چندصد دلار بالاتر رود.

"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من و ۵ تا ۱۰۰ دلاری مال تو"

بد:"ببین ریفیق،تو دنیا دو جور آدم هست،آدمایی که طناب دور گردنشون هست و آدمایی که طناب را با اسلحه نشانه می گیرند.چون طناب دور گردن من است،سهم من باید از نصف بیشتر باشه"

خوب:"درسته که طناب دور گردن تو است،این تو هستی که ریسک می کنی،اما اونی که طناب رو می زنه منم.میدونی اگه یه ذره دیرتر شلیک کنم چی می شه؟"

بد:"بله،اون وقت ما از دیدن قیافه شما محروم می مونیم.اما یادت باشه اگر طناب دیرتر ژاره بشه تا پایان عمر باید در حال فرار باشی."

بدین ترتیب بدون خبر از زشت،این دیالکتیک(شرکت سهامی)ادامه دارد.تا آنکه دیگر ارزش بد،بالاتر نمی رود و زمان آن است که دیالکتیک ما بین خوب و بد،به یک گسست رسد.

خوب:"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو.می دونی من فکر نمی کنم دیگر ارزش تو از ۳۰۰۰ تا بالاتر بره.واسه همین بهتره برم سراغ یک آدم بدتر"

بد:"هی بلاندی،تو نمی تونی این کار رو با من بکنی"

خوب،بد را از اسب در وسط بیابان به پایین می اندازد و  رها می کند و به سمت شرکت دیگری حرکت می کند.اما بد همواره به سراغ خوب است....

...بد،از پنجره وارد می شود و از پشت اسلحه می کشد.

"تو دنیا ۲ جور حشره داریم.اونایی که از در می یاند تو و اونایی که از پنجره تو می یاند"

...اینبار بد خوب را در یک بیابان رها می سازد،اما نمی رود،بلکه دوست دارد نابود شدن خوب را از نزدیک ببیند.و این جایی است که بحث امروز من آغاز می شود.

در این آشفته بازار،ناگهان بد با جنازه نیمه جان بیل کارسون مواجه می شود.

ب.ک:"آب،اگه می خوای پولدار شی،آب.اسم من بیل کاکا...است.۲۰۰ هزار دلار طلا رو در قبرستان ساوت هیل تو یک قبر پنهان کردم"

بد:"اسم اون قبر چیه؟زر بزن مرتیکه الاغ-احمق؟طلا،شیرفهم شد.تو یه قبر.اونم شیر فهم شد.اما اسم قبر چیه؟اونچا هزار تا قبر هست.الاغ احمق"

ب.ک:"آ.آ.آن ناو...آب"

بد به دنبال آب می رود.در این زمان بلاندی سراغ کارسون می رود با پیکری نیمه جان،مانند او و کارلسون قبل از مردن نام قبر "آن ناون"را به او میگوید.

حال به این دو دیالوگ دقت کنید.دیالوگ ما بین خوب-بد در قبل از ایجاد رشته مشترک و بعد از ایجاد رشته مشترک که همانا نام قبری است که طلاها،آنجاست،قبری به نام "آن ناون":

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قبل از اینکه بلاندی اسم قبر را بداند:

بد:"هی بلاندی.می خوام ازت خداحافظی کنم.می خوام مثل یک سگ بمیری"

بعد از از اینکه بلاندی اسم قبر را دانست:

بد:"هی بلاندی.من دوست تو ام.کوچیکتم بلاندی.هی هی .مثل یک خوک نمیری بلاندی.من دوست دارم بلاندی....الان واست آب می یارم.نمیر تا برگردم بلاندی،مثل یک خوک کثیف نمیری"

....  و داستان ادامه دارد تا قبرستان

اما این چرا این همه آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به آن دیالوگ رسم؟جامعه ای که اساس گفتمان در آن،در یک بازه زمانی مانند دیالوگ فوق است،در اوج انحطاط اخلاقی قرار دارد.جامعه ای است بی هویت،با افرادی مشمئز کننده،افرادی که فقط نیازهایشان به طور عریان آنها را به هم پیوند می دهد.جامعه ای که افراد حتی از روی سیاست هم که شده،حاضر نیستند ظاهر روابط را نگه دارند.جامعه ای که عناصر تشکیل دهنده آن،همانند انگل ها در هم می لولند و هر کس فقط مایل است تا دیرتر غرق شود و حاضر است بدان بهانه از هر خط و چارچوبی عدول کند.درست در این جامعه که دیالکتیک ما بین خوب و بد در قالب فوق،در حال جریان است،زشت هم از دور نظر کننده اوضاع و احوال است،همانند کرکس هایی که همواره بر فراز بیابان ها در حال پرواز هستند.

به راستی روزی چند بار این جملات را از انسان هایی که به تو نیاز دارند می شنوی؟

"دوستت دارم،مخلصم،چاکرم،دلمون تنگ شده،کم پیدایی،من تو رو به خاطر خودت می خوام،تو بی نظیری،مثل تو دیگه دوستی ندارم،آقا ببینیمت...."

راستش دیگر این دیالوگ ها برایم شده مانند دیالوگ بیابان ما بین خوب و بد.گاهی دوست دارم آدم ها بدون تشریفات خودشان به سراغ اصل مطلب روند و کمتر مداحی کنند و حاشیه روند.

به راستی جامعه ای  که کنش های آن بر پایه چاپلوسی،مداحی و ثنا،دروغ و تنها نیازهای مقطعی زودگذر تعریف شده باشد،جامعه ای از نظر اخلاقی سقوط کرده و ویران است.زشتی،سرنوشت محتوم این جامعه است.

دردناک است.

*عبارت های ما بین "..."،همه از دیالوگ های فیلم خوب،بد و زشت،اثر سرجیو لیونه،برداشت شده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:11  توسط ابدیّت  | 

ولفگانگ پاولی در نامه ای خطاب به فیرتس:

"از نسل ما در تاریخ به عنوان نسلی یاد می شود که مسائل عمیق را دیدند،ولی نتوانستند آنها را حل کنند،ولی نسل بعدی حتی آن مسائل را ندیدند"

مدتی است که ذهنم به شدت درگیر جهت گیری آینده ام در فیزیک نظری شده است.تا سال قبل تلقی من از فیزیک نظری،دوری به شدت زیاد از متون ریاضی محض بود.تصور می کردم که اگر یک نظریه ساختار فیزیکی ساده و قابل فهمی داشته باشد،لزومی ندارد به صورت زیاد درگیر ملاحظات ریاضیات محض شویم.زمانی که به متن نظریه نسبیت عام با زبانی که آینشتاین آن را به کار گرفت نگاه می کنم،مقاله معروف او که برای نخستین بار فرمالیسم نظریه نسبیت عام را مطرح کرد،بی درنگ درمی یابم که گاه شهود فیزیکی بسیاری از ملاحظات صرفا محض ریاضی را در بر می گیرد.در واقع مقاله آینشتاین زدودن ضرورت های ریاضی،و به جای آن نشاندن شهود فیزیکی بود.

آینشتاین:قوانین طبیعت مادامی که قابل فهم هستند از دقت ریاضی فاصله می گیرند و مادامی که از نظر ریاضی دقیق هستند،قابل فهم نیستند.

اما هنگامی که به همین نسبیت عام در قالب زبان امروزین فیزیک نظری نگاه می کنم،بی درنگ در می یابم همین حرف ها به زبانی با دقت بالای ریاضی بیان شده اند به گونه ای که گاه استخراج نتایج فیزیکی از آن دشوار می نماید.دیگر نظریه نسبیت عام شاید در متن یک تکست قرن ۲۱،چیزی ورای فرم کلی ناوردای قوانین فیزیکی در طبیعت باشد.در غالب تکست های فیزیک جدید،بدون هیچ توضیحی،ریمانی بودن فضا به عنوان یک اصل پذیرفته می شود و از همین طریق و با دقت بالای ریاضی بی درنگ نشان داده می شود که کیهانشناسی مربوط به عالم ریمانی چیست.در حالی که آینشتاین تلویحا نشان داد و به گونه ای اقناعی بیان کرد که چرا باید فضا ریمانی باشد.شاید یکی از تنها کتبی که در دهه ۷۰ تکست اصلی بود،گرانش و کیهانشناسی ستیون واینبرگ،با دقت نشان داده که فضا باید ریمانی باشد.به جز این کتاب هیچ کتاب دیگری وارد مقولات فیزیکی نمی شود.

در فرم امروزی و به قول یکی از دوستان به زبان ریاضیات نیمه دوم قرن بیستم،چه از فرم اسپینوری پنروز شروع کنیم و چه از فرمالیسم اشتاکر و چه از زبان به شدت توپولوژیک و هندسی هاوکینگ،جزئیات فیزیکی دورتر و دورتر می شوند.البته نباید کتمان کرد این ابزارهای جدید قدرت ریاضی بالایی دارند و بعضی از نتایج کاربرد نسبیت عام در گرانش کوانتومی و کیهانشناسی کوانتومی فقط به این زبان ممکن است،اما چیزی که این وسط قربانی می شود شهود فیزیکی و درک فیزیکی طبیعت است.

در مورد نظریه میدان های کوانتومی نیز بحث بدین منوال است.

تا مدتها پیش،درگیری اصلی فکری من همان بخش نخست حرف پاولی بود.یعنی مشکلات فلسفی فیزیک نظری،اما امروزه گاه بین این دو مقوله به شدت تردید می کنم که بیشتر در فیزیک نظری می بایست فلسفی باشم و یا ریاضیاتی؟

شاید انتقال علاقه من از مبانی فیزیک نظری(که همواره لاینحل می نمایند)،به سمت نظریه ریسمان ها دلیل عمده این چرخش باشد.یعنی در واقع وسوسه شدن بدین امر که در ریاضیات محض غرق شوی،و جذب مدل هایی از طبیعت شوی که معیار گزینش آنها دیگر مطابقت با طبیعت نیست،بلکه معیار های گزینش بیشتر از مقوله زیبایی شناختی ریاضی و انسجام ریاضی است و البته حاصلخیزی این نظریه ها.

اما این روش نگرش همواره توامان با نگرانی هایی است.یکی از آنها پیشگویی زیرکانه پاولی است و دیگری خطری است که باعث می شود مرز بین ریاضیات و فیزیک چنان مخدوش شود که دیگر نتوان درک کرد طبیعت چیست.چون از نظر عقلا،فیزیک انتخاب بین یکی از جزئیات یک قضیه کلی ریاضی است.در واقع فیزیک یکی از بی نهایت حالت ممکن ریاضی است.

برای همین فکر می کنم دیر و یا زود می بایست عده ای وجدان های آگاه به گذشته ۳۰ سال فیزیک نگاه کنند تا در یابند که در این ۳۰ سال اخیر،فیزیکدان ها دقیقا چه کرده اند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:8  توسط ابدیّت  | 

اخیرا آقای کریم طاهری در دفاع از آقای رجبی مطالبی را عنوان کرده اند،اگر چه من با ایشان آشنایی ندارم و اصولا از طرز فکر ایشان آگاهی ندارم اما نوشته ایشان را بسیار منطقی و به دور از احساسات می بینم.پاره ای از این احساسات که دوستان در دفاع از رجبی پیشه می کنند از نظر من بسیار سطحی و زودگذر هستند،معمولا نویسنده نامه های افراطی در دفاع از بهمن رجبی به زودی دچار همان کلیشه همیشگی می شوند و اگر دل پیرمرد را نشکنند و یا اگر در همین هتل رفتن و کوه نوردی ایشان و یا اینکه ایشان سالها از جان و دل برای این ساز زحمت کشیده تشکیک نکنند،روزی در را باز می کنند و در پی کار خود می روند.البته من به این طیف هم حق می دهم.راستش اوضاع و احوال روزگار همه ما را خسته کرده،همه ما بیش از حد تصور درونگرا و بی تاب شده ایم.معمولا این توانایی را نداریم تا انسان ها را آنگونه که هستند بپذیریم،گاه انسانی را ما ورای حد تصور خود بالا می بریم و گاه او را با سر به زمین می زنیم.نمی خواهم حتی در مورد دلیل این مطلب بنویسم.راستش من هم بسیار خسته هستم.خسته از خیلی چیزها.از موسیقی،از حواشی آن،از تکراری شدن آن،از بسته بودن اکثریت افرادی که به گونه ای با موسیقی سر و کار دارند و حتی دیگر حوصله ندارم چشم انتظار نیمای موسیقی ایران باشم.یعنی شاید دستم هم به ندرت به ضبط صوت می رود.شاید ایرادی نداشته باشد.از نظرم گاهی این جسارت را انسان باید در قبال خود داشته باشد که بتواند اعتراف نماید حاصل ۱۵ سال پرداختن به یک چیز،برای شخص او بسیار پوچ و بیهوده بوده است.نمی خواهم بگویم همه باید لزوما اینگونه باشند و یا می بایست از رویاها و آمال خود ببرند.

نمی دانم مرا چرا اینگونه می شود،حس می کنم حتی نوشتنم در این متن مانند اعترافات شخص اول داستان سقوط آلبر کامو شده است.بگذریم...

تصور می کنم صادق بودن و داشتن شرافت،یکی از عظیم ترین پشتوانه های اخلاق است.اکنون که بدون تعصب در مورد رجبی فکر میکنم،میبینم هیچ لزومی ندارد همه آدم ها سعی کنند او را تمام و کمال بپذیرند و حتی لزوم ندارد پاره ای از گفتار و نوشتار او برایشان قابل هضم و حتی خوشایند باشد.اما همین شرافت و صداقت اقتضاء می کند اگر پذیرش رجبی برایمان آنگونه که هست ممکن نیست،حد اقل بگوییم در مورد او هیچ نظری نداریم.

نمی خواهم از همان حرف های کلیشه ای خودم بزنم و بگویم بعد از هم پاشیدن انجمن اخوت و مرگ عارف قزوینی و مرحوم وزیری،در موسیقی ایران تعهد اجتماعی عمیق و طولانی وجود نداشته،چه ایراد دارد این روزها دیگر هیچ کس متعهد نیست.به هیچ چیز.کمتر انسان ها به ارزش های آسمانی و زمینی فکر می کنند.توگویی شرایط برای اهل تعهد و اخلاق شده به مصداق داستان آهو در طویله خران مولانا...(و اگر باعث خوشحالی دوستان است فرض کنیم رجبی آهو نیست،چه ایرادی دارد حتی اخلاق هم در این جامعه مرده است)

نمی خواهم بگویم آقایان علیزاده،مشکاتیان و خیلی های دیگر در باب رجبی چه گفته اند،باز هم به من چه.این آقایان خیلی حرف ها زده اند.مگر همه حرف هایشان درست است که اصلا بخواهیم به آنها استناد کنیم.اصلا شاید حرف هایشان در مورد رجبی اشتباه بوده باشد.

خلاصه هیج چیزی که بتوانم در موردش با حرارت صحبت کنم وجود ندارد.من رجبی را آنگونه که بود شناختم و هرگز در شناختم افت و خیز و خدشه ای وارد نمی شود.

اما فقط یک چیز دل مرا به شدت می سوزاند و آن این پرسش است که:"اصلا رجبی در موسیقی چه کرده است؟"

حتی حوصله پاسخ به این پرسش را هم ندارم.شاید پاسخ به این پرسش را فرد صادق و دانایی مانند سعید هدهدی به نکویی انجام دهد که این روزها به تازگی به عرصه وبلاگ نویسی روی آورده است.

این سوال برایم از این بابت باعث یأس می شود که فردی سوال نماید ویوالدی بهتر است یا سیبلیوس؟سیبلیوس چه کرده؟آیا ویوالدی چیزی برای ارائه داشته است؟کارهای ویوالدی که ساده هستند....

راستش تک تک جملات این پاراگراف فوق ناشی از کم اطلاعی می باشد.حتی یک پرسش درست در بالا مطرح نشده است.تو گویی وقتی دوستانی در مورد رجبی و کارهایش نظر می دهند تک تک جملات فوق مانند پتکی بر سرم فرود می آید.

باز هم هیچ ایرادی ندارد.اخلاق ظاهرا در این جامعه که پای بند به هیچ خط قرمزی نیست مرده است.فقط مانده چه کسی این جرأت را داشته باشد که رسماً آگهی ترحیم را فریاد زند.و آنگاه بر ماست در انتظار عذاب باشیم.شاید هم نباشیم.نمی دانم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:13  توسط ابدیّت  | 

نژادپرستی بدون تردید یکی از متعفن ترین صفات است که در  صحن گیتی تنها به نوع بشر تعلق دارد.این نکبت و فلاکت بشری که بیش از پیش چهره ضعیف و لرزان بشر از پس آن هویدا می گردد از نظر صاحب این قلم از یک سو ریشه در روان های بیمار دارد و از طرف دیگر ریشه در نوعی عدم اعتماد به نفس.حذف دیگری در جهت اثبات خویشتن.

تاریخ بارها و بارها این نکبت و آفت بشری را تجربه کرده است.اگر انسان میمون نبوده باشد،که حتی نسل میمون ها هرگز نسبت به نسل شامپانزه ها و اورانگوتان ها به جد چنین احساسی نداشته است،برادر کشی زاییده این شاهکار خلقت است.

این شاهکار خلقت گاه کوکلوس کلان بوده،گاه نازی و گاه استالینیست.گاه سیاه ها دون ترین بوده اند،گاه یهودیان و گاه افرادی که به حزب شایسته جناب استالین!! تعلق نداشته اند.اما آنچه بیش از پیش مرا به شدت متأثر و شرمنده می سازد وجود این آفت و بلا در میان ایرانیان بوده است.

زمانی زرتشتیان اینگونه بودند،بعد زمانی که مسلمان شدیم نسبت به دیگران چنین شدیم.از قدیم،حد اقل ۱۰۰ سال پیش همه به خانه شلوغ و در هم بر هم می گفتند خانه جهودی.حتی شاعران ما از این معضل بشری گاه خیلی دور نبوده اند و بعضی در لابلای افکارشان گریزی به اقوام می زدند و در قالب طنز نیشی به آنان می زدند.

این صفت که از نظر من یک صفت ملی است و عمری شاید به عمر تاریخ ایران زمین داشته است بسیار مایه ننگ و شرمساری است.یک انسان قبل از آنکه به دین،نژاد،زبان و جغرافیایی تعلق داشته باشد،حیوانی متفکر است که به قول منطقیون،انسان است.

و از همه شرمگینانه تر،در کنار این معضلات که به عمر ایران زمین بوده،نژاد پرستی در قالب عرب ستیزی است.که حتی از شنیدن کلمات و عباراتی که نثار اعراب می شود،هر روز در هر کوی و برزنی،و حتی توسط ایرانیان به اصطلاح مسلمان شرم و خجالت را بیش از پیش بر من چیره می دارد.

گویی تا فحشی نثار اعراب نکنیم،مایی که از فرق سر تا نوک پا آلوده به گناه هستیم،نمی توانیم مدرکی برای اثبات خویشتن داشته باشیم.اسباب شرمساری است.

تازگیها حتی شنیدن عبارت "اقلیت مذهبی"مرا به شدت افسرده و بیمار می سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:7  توسط ابدیّت  | 

أرسله الله إلى قوم ثمود - قبيلة من القبائل العربية البائدة، المتفرعة من أولاد سام بن نوح عليه السلام، وهي قبيلة ثمود، وسميت بذلك نسبة إلى أحد أجدادها، وهو: ثمود بن عامر بن إرم بن سام بن نوح -عليه السلام-، وقيل: ثمود بن عاد بن عوص بن إرم بن سام بن نوح (عليه السلام). وسيدنا صالح عليه السلام من هذه القبيلة، ويتصل نسبه بثمود - وكانوا قوما جاحدين آتاهم الله رزقا كثيرا ولكنهم عصوا ربهم وعبدوا الأصنام وتفاخروا بينهم بقوتهم فبعث الله إليهم صالحا مبشرا ومنذرا ولكنهم كذبوه وعصوه وطالبوه بأن يأتي بآية ليصدقوه فأتاهم بالناقة وأمرهم أن لا يؤذوها ولكنهم أصروا على كبرهم فعقروا الناقة وعاقبهم الله بالصاعقة فصعقوا جزاء لفعلتهم ونجى الله صالحا والمؤمنين.

بارها و بارها در زندگی به سرنوشت قوم عاد و ثمود اندیشه کرده ام.از نظر من شیوه نگریستن به داستان عاد و ثمود مهم نیست.اگر داستان عاد و ثمود یک اسطوره هم باشد،از نظر من یک اسطوره دینامیک است.آنچه عاد و ثمود را مستوجب عذاب گردانید عبور از خط کشی های قرمز بود.شاید داستان ایمان هم آنگونه که کیرکگارد به تصویر می کشد گاه رد شدن از خطوط قرمز باشد و تجربه دردآور عذاب وجدان و گاه احساس ندامت برای یک عمر.این گونه است که از یک خشت و یا یک قطعه چوب یک مجسمه ساخته می شود.اما در تاریخ جز از برای ایمان،که همانا ایمان برادر بزرگتر شک و تردید است،عبور از خطوط قرمز معنایی نداشته.حال سرنوشت قومی که زمین زیستن را آنسوی خطوط قرمز انتخاب کرده اند چگونه خواهد بود؟قوم عاد و ثمود این سوی خط قرمز ساکن بودند و قدم در آنسوی دیگر نهادند.اما قومی که در آنسوی خطوط قرمز زندگی می کند می بایست بر چه سرنوشتی گرفتار آید؟

زمانی که دزدی به اجبار زمانه مجبور به دزدی می گشت،پس از آنکه نیازش مرتفع می گشت،تمام آنچه را که از مال دزدی بر تنش روییده بود را زایل می ساخت و راه امامزاده ای را در پیش می گرفت و یک کاسب شریف باز می گشت.اما زمانی که دزدی فضیلت باشد چه؟

زمانی که معلم کلاس را زود تعطیل نماید(البته اگر اصلا در کلاس حاضر شود)،زمانی که راننده تاکسی ۱۰۰ متر جلوتر مسافر را پیاده نماید،کارخانه شیر مصرف آب را بیشتر نماید.

زمانی که دروغ یگانه عامل نجات انسان باشد و انسانها به دروغ هایی که می گویند به حکم شیرین کاری نگاه کنند و شور کنند و بخندند...و لعن خدا و رسول را به هیچ حساب نمایند...

زمانی که غرور،تحقیر ضعفا،از پشت خنجر زدن،کم فروشی،تهمت،بدگمانی،دروغ و هر آنچه که مخالف فضیلت شمرده می شود یک پارادایم رایج باشد و جامعه اندک اندک فاقد هر خط کشی اخلاقی شود  آن زمانی است که همه چیز نابود می شود و حتی نامی از آن باقی نمی ماند.می ترسم.از آینده،نه از آن بابت که هیچ گاه امیدی به آینده نداشتم بل از آن بابت که ما بد شده ایم.خیلی بد.

اخلاق برای ما فاقد هر گونه پشتوانه خواه متافیزیکی و خواه زیبایی شناسانه شده است.گویی بچه ها همه دست به یکی کرده اند تا به بدن پدر بزرگ پیر خود که در بستر مرگ خوابیده است سنگ زنند.ای کاش حد اقل به لعن رسول ایمان و اعتقادی داشتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:18  توسط ابدیّت  | 

چندی پیش یک یک نامه سمبولیک به کوروش هخامنشی نوشتم و در آن به سه آفت جامعه شناختی از عادات زشت و کریه ایرانیان اشاره کردم.در طی روز بارها و بارها جملاتی را می شنوم با این مضمون:

زمانی که عرب ها سوسمار می خوردند ما ...،عرب سوسمار خور،عرب ها کثافت هستند....بیش از این این جملات احمقانه،به دور از تدبیر و نزاکت را تکرار نمی کنم.فقط باید بگویم افرادی که از این جملات می گویند را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم.

باید بگویم به ندرت در آنان نشانه ای از فرهیختگی و یا اصالت و پرستیژ دیدم،آنچه که من دیدم افرادی بی هویت،بدون سرسوزنی شناخت از تاریخ و فرهنگی بود که این همه از آن دم می زنند.بارها در یک مجلس زمانی که به اعمال و رفتارشان نگاه کردم دیدم بعد از آنکه برای درمان نداشتن هویت خود،فحش و تهمت را نسبت به تمام اقوام و نژادها و عقاید جاری ساختند،بعد از جای گرفتن یک کاست در ضبط صوت،بعد از آنکه توانستند در قالب یک سخنرانی پوچ و عوام فریبانه برای خود هویتی دست و پا کنند،به شلنک تخته انداختن به شیوه اقوام بر بر،پرداختند.

هیچ گاه در این سینه چاکان تمدن ایران،این توانایی را ندیدم که ۱۵ دقیقه به موسیقی اصیل ایران گوش دهند،در آنان ندیدم که در ماه به صورت ثابت،در مدتی که بنا بر دلایلی از مجامعت محروم هستند،مقداری تاریخ و یا ادبیات مطالعه کنند.اما ندیده و نشنیده،همه مرید مولانا و فردوسی و حافظ هستند.همه خود را در افتخارات کوروش،سهیم می دارند.

به آسانی به ادیان،افکار و تلقی های متفاوت انسان ها توهین می کنند و برده سرزمین های ندیده هستند.بیش از آن اعصابم این اجازه را نمی دهد که به این مقوله فکر کنم.

اما می گویم:تا زمانی که افرادی نژاد پرست،متعصب و کور و بی سواد هستند،خود را ایرانی می دانند و خواهان بازگشت به ایران باستان(به صورت متعصبانه و کورکورانه)هستند،مادامی که به اعراب و اسلام توهین می کنند،مادامی که نفی دیگران را سند اثبات خود می دانند،من خود را یک ایرانی و مومن و معتقد به تمدن این سرزمین نمی دانم.تا این افراد هستند و مادامی که این عقاید نژاد پرستانه موجود است من یک ایرانی نیستم و نام کوروش را نخواهم برد.

ای لعنت به جامعه ای که در آن هیچ خط قرمزی موجود نباشد...

پی نوشت:اعراب موجوداتی دارای فرهنگ،قابل احترام و غیر قابل نکوهش هستند.روزگاری ایران از هم پاشید،آن هم محصول گسترش فساد و از بین رفتن خطوط قرمز اخلاقی بود.اگر بلایی بر ما نازل شد مقصر ما بودیم.مغول ها هم حمله کردند و دلیل آن کشته شدن سفرایی مغول توسط ایرانیان بود

آینه چو نقش تو بنمود راست    خود شکن،آینه شکستن خطاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط ابدیّت  | 

جهان سوم یک جامعه ای است صرفا مصرفی،جامعه ای است که افراد آن توان افزودن به ارزش هیچ کالایی را ندارند.خواه آن کالا حقیقی باشد و مشمول قانون عرضه و تقاضا و خواه یک پدیده ای فرهنگی و یا مجازی.جهان سوم جامعه ای است که افراد در آن قدرتی عجیب  و چسبندگی فراوانی برای گرفتن اطلاعات دارند و این در حالی است که توان و علاقه ای برای آنالیز آن اطلاعات ندارند.جهان سوم جامعه ای است که عقبه اقتصادی آن نفت است و عقبه فرهنگی آن نام کوروش کبیر.آینده افراد از نظر اقتصادی و فرهنگی دقیقا به چیزی گره خورده است که هیچ توانی برای گزینش و یا دفع آن ندارند.فقط در جهان سوم شریعتی و فردید و عبدالکریم سروش و ... می توانند به عنوان یک روشنفکر و نابغه معرفی شوند و به آسانی می توانند با الفاظ به گونه ای بازی کنند که هر تنابنده جهان سومی مدهوش شود.تنها در جهان سوم است که افراد هیچ مسئولیتی ندارند و همانند بازنشسته ها زندگی می کنند.این افراد حتی میل و گرایشی به حفظ ارزش ها و خطوط قرمز خود ندارند.زیرا همانگونه که گفته شد زیر بنای آمال این افراد نفت و کوروش کبیر است.و معیار افراد در گزینش و یا رد هر چیز فقط دهن کجی به اطرافیانی است که از آنها خاطره ای خوش ندارند و بعضا کینه ای نسبت به آنان در دل دارند.فرد اگر از پدر خود خاطره ای بد در دل داشته باشد خانه خود را به آتش می کشد.

زمانی که دنیا به سوی جهانی شدن می رود،کشور ها مرزهای سیاسی خود را از روی نقشه حذف می کنند و برای رقابت و بدست آوردن بازار تلاش می کنند،این دقیقا در همین جهان سوم است که ناسیونالسیم  کور و افیونی نقل هر کوی و برزنی می شود.همان ناسیونالیسمی که به اعراب توهین می کند و گره تمام بدبختی ها را از افرادی می داند که هرگز و هرگز هیچ نقشی در پسرفت فرهنگی و علمی و اخلاقی ما نداشته اند.راستی،فراموش کردم بگویم در جهان سوم برای هر فاجعه ای نوعی تفسیر و توجیه وجود دارد.در صورتی که  اعراب ذره ای  نقش در این بازگشت فرهنگی و اخلاقی ما نداشته اند.من تصور می کنم زمانی که عناصر وقاحت و بلاهت با هم گره بخورند چنین تفاسیری صادر می شود.از نظر من نه حمله اعراب می توانست فرهنگ باستان را نابود سازد و نه دلار های آمریکایی می توانست دولت مصدق را سرنگون کند،اگر قائم به این مهم هستیم که این دول ملی بودند.هیچ دولت ملی را نمی توان سرنگون کرد،مگر آنکه یا در اصل ملی نباشد و یا مردم دچار فقر فرهنگی باشند.و تاکید می کنم منظورم از مردم کل جامعه آماری است،ملغمه ای از خواص و عوام.روشنفکران و توده ها.

این در جهان سوم است که افراد قدرت تحمل ندارند و با آسانی به ادیان و عقاید یکدیگر توهین می کنند.و این در حالی است که هیچ فردی اجازه ندارد به دین،عقیده و نژاد دیگری توهین کند.راه نجات توهین به ادیان آسمانی و غیر آسمانی نیست.دین از نظر نویسنده این سطور نه می تواند عامل پیشرفت باشد و نه عامل پسرفت.مگر جز آن است که تولستوی و فیودور داستایوسکی و کیرکگارد و اسپینوزا دیندار بودند؟و مگر نه آن است که خیلی دیگر بزرگان دیندار نبودند؟دین یک ماده خام اولیه و یک تغذیه رایگان است.لزوما فردی که یک تغذیه رایگان دارد نه بهترین می شود و نه بدترین.

مشکل فقر فرهنگی و سطحی نگری است.مشکل این است که  تک تک افراد مایل نیستند به گونه ای دیگر دنیا را نگاه کنند.این مهم نیست که پس از این دیدن مایل باشند به گونه ای انسانی و اخلاقی زندگی کنند،مهم آن است که یک فرد این توان را داشته باشد همواره به تمام پدیده ها از دید دیگری نگاه کند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:13  توسط ابدیّت  | 

هر چه بیشتر می گذرد بیشتر و بیشتر مجاب می شوم که زندگی در شهر و روابط و مناسبات متعاقب آن مرا بیشتر از خودم و از انسانهای اطرافم دور می سازد.چند روز بود به شمال خیلی فکر می کردم.به جاده نیمه بکر و پر از زباله عباس آباد.در منزلی مسکونی در آن نزدیکی،درختانی هست،که زمانی که صبح زود در آن قدم می زنم،به یاد جملات زیبای ایثار تارکوفسکی میافتم.زمانی که الکساندر و پسر کوچک درختی را می کارند و الکساندر در حال تعریف آن داستان افسانه ای ژاپنی است.آن هنگام که در جنگل قدم می زنند.

سنم که از این ها کمتر بود،رسیدن بهار همیشه مرا تکان می داد.حس می کردم روزهای آخر سال زود می گذرند.هیاهویی را می دیدم.چندین سال بعد فقط می دانستم کل لذت در بازه زمانی یک ربع مانده به سال تحویل و یک ربع بعد از آن است.و درین سالها حتی کمتر به نوروز فکر می کنم.حس می کنم نوعی خستگی و سرخوردگی شدید بر طرز فکرم حاکم شده است.

فقط می دانم امسال تغییر زیادی خواهم کرد.عذاب وجدان زیادی دارم.به کناری می روم و بیمار می شوم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:20  توسط ابدیّت  | 

بهمن رجبی خسته است.نمی دانم آیا خسته تر از همیشه است یا فقط خسته است؟اما باید اینقدر خسته باشد که با حال و روزی که دارد تصمیم بگیرد وسط هفته به کوه بزند.آنهم ایستگاه پنجم.بحث با او فایده ای ندارد.فقط می توان نگران بود.شاید بهتر است بگویم بعد از معجزه ای که حاج آقا،و به قول خود بهمن رجبی دکتر ابن سینایی،کرد او توانست این امید را بدست آورد که دیرتر به قول خودش علیل شود.رجبی تنها دوست قدیمی خود،کوهستان،را دوباره یافت.شاید کوهستان از معدود دوستان او باشند که هرگز از او به عنوان نردبان استفاده نکردند.کوه با او رفتاری رجبی پسند داشته.کوه نیز مانند او  سهل و ممتنع است.کوه نیز مانند او همان هست که هست.سربالایی کوه تند است،گاه صاف می شود و گاه سرپایین.کوه کوچکترین کرنشی در مقابل کوهنورد از خود نشان نمی دهد واین کوهنورد است که باید تشخیص دهد توان بالارفتن از کدام کوه را دارد.

کوه تنهاست و رجبی هم تنها.همیشه افرادی هستند که از روی تفریح و کنجکاوی به کاری می پردازند.این افراد در محیط سبز کوهستان زباله می ریزند و در محضر رجبی درفشانی می کنند.به هر حال قصد تعریف و تمجید از رجبی را ندارم.زیرا زندگی ۶۷ ساله اش آینه ای تمام نماست.اما فقط می دانم اگر انسان نیاز به سلامت جسم داشته باشد می تواند هفته ای یک بار به کوه بزند و اگر نیاز به سلامت وجدان داشته باشد رجبی می تواند مفید باشد.

به هر حال آخرین دیدار سال با او انجام شد.مانند همیشه ما حصل آن نگرانی و اندوه شدید بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:23  توسط ابدیّت  | 

چند هفته پیش در روز ولنتاین زنی در مقابل محل کار مردی که به او علاقه مند بود،بعد از آنکه یک لیتر بنزین بر روی خود ریخته بود،خودرا به آتش کشید و در اثر سوختگی 95%فردای آن روز درگذشت.دلیل اصلی جدایی از این قرار بود که این زن مطلقه از ازدواج تحمیلی قبلی خود یک کودک 2 ساله داشت و موضوع را از این جوان مدتی پنهان نگه داشته بود.زمانی که جوان این موضوع را فهمید رابطه خود را با این زن پایان داد.زن مدت ها از خود کشی صحبت می کرد[به نقل از دوستش] و نهایتا در روز مقرر در حالی که در آتش می سوخت و نام مرد را صدا می کرد،به بیمارستان منتقل شد و فردای آن روز در گذشت.

                                                                نقل به مضمون از جراید

شنیدن این خبر چند روز فشار شدیدی بر من وارد کرد.نمی دانم در روز چند نمونه از این موارد روی می دهد.اما آن چیز که مرا به فکر فرو برد را نقل می کنم.بعد از آنکه تاثیر عاطفی این قضیه اندکی فروکش کرد،سعی کردم موضوع را از دید هر کدام از طرفین نگاه کنم.

نجوای درونی زن:

سهم من از زندگی چیست؟سر انجام فرزندم چه خواهد شد؟آیا روزی می بایست آلوده شوم؟در آینده به فرزندم بگویم پدرش که بوده؟تمام دختر های هم سن و سال من یا عاشق هستند یا فردی هست که حد اقل در ظاهر هست،حد اقل شانه ای فرضی خواهند داشت که بتوانند سرشان را بر آن گذارند و اندکی خود را سبک کنند.چرا ساختار اجتماعی-خانوادگی من به گونه ای بوده که می بایست با فردی ازدواج کنم که شناختی از او نداشتم؟چرا تنها معیار آینده یک ازدواج همان جذابیت های ظاهری نگاه اول است؟آیا بهتر نیست با فردی آشنا شوم و به تدریج به آن فرد حقایق را بگویم؟شاید هم بهتر باشد اول او را وابسته کنم،و سپس او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم؟می توانم بدنم را به عنوان وجه المصالحه در اختیارش بگذارم. ...

نجوای درونی مرد:

به هیچ زنی نمی توان اعتماد کرد.از خیلی زنها دروغ شنیده ام،بهتر است در زندگی فقط تابع تعهداتی باشم که به آسانی می توان از زیر آنها شانه خالی کرد.چند روز افسردگی بهتر از زندان و طرف شدن با دادگاه است.شاید بهتر باشد این عقیده ام را به زن بگویم،اما نه ممکن است فکر کند هدفی نا معقول از این رابطه دارم.اما خوب نهایتا ممکن است کار به همان جا بکشد.پس آیا بهتر نیست از همان اول مطلب را رک و صریح به او بگویم؟تمام دوستانم اینگونه هستند،پس چرا من اینگونه نباشم؟نهایتا روزی از هم خسته می شویم و به زودی همه چیز تمام می شود؟آیا یک زن مطلقه بهترین شانس برای یک آشنایی نیست؟....

زمانی که به این نجواها فکر کردم،بدون هیچ تردیدی هر دو را مقصر دانستم و هر دو را بی تقصیر.این دو آدم دو قربانی هستند.قربانی شکسته شدن حرمت ها و خطوط قرمز،قربانی بی اعتمادی،قربانی یک جامعه در حال گذر.جامعه ای که کثافت های کل دنیا را از زباله دانی آنها جمع کرده و آنها را به عنوان اوج بلوغ فکری تلقی می کند.در این جامعه شاید زیر 5% تا کنون در یک جامعه پیشرفته زندگی و تحصیل کرده باشند.شاید کمتر از آنها بالای 10 سال یک جامعه مدرن و آزاد را تجربه کرده باشند.شاید تنها تجربه آنها از یک جامعه باز و آزاد همان مغازه هایی است که لباس هایی از مد افتاده را از آنها می خرند.یک سال پس انداز می کنند و با انواع و اقسام بد بختی ها به یک سفر می روند و تنها چیزی که آنها را مفتون می کند،نه زیر ساختهای جامعه بلکه روابط آزاد است.آنهم روابطی که تمام جامعه شناسان و نخبگان فکری آن سوی دنیا در حال جمع و جور کردنش هستند.زیرا می خواهند بهتر و طولانی تر زندگی کنند.در محیط های عمومی سیگار نمی کشند،اما ما تازه دوست داریم در سالهای 1920 زندگی کنیم.آنها در حال درمان معضلات و تباعات زندگی آزاد خود[که تازه آن هم توامان با اخلاقی خاص است]می باشند و ما تازه دوست داریم به خواهر و مادر خود نیز پیش نهاد های نا مربوط دهیم.ما ماهواره می بینیم،اما نه برنامه جالب دکتر فیل رو که از نظرم یک کلاس درس است.این برنامه هدفی دارد.می خواهد در بین ما یک ارتباط انسانی ایجاد کند،به ما می آموزد خود را آنگونه که هستیم نشان دهیم،مشکلاتمان را آنگونه که هست بگوییم.حتی اگر به قول آقایان به همان برنامه جهودی هارد-تاک نگاه کنیم در آن دنیایی مطالب نهان است.اما ما فقط به چه نگاه می کنیم؟...

این نوع تفکر بربر گونه،که در هیچ جای دنیا و در هیچ زمانی وجود نداشته،فقط و فقط در این سرزمین و شاید قبایل آفریقایی بدوی موجود باشد.

غرورهای زیبای انسانی:

یک انسان زمانی که به آن وضع فجیع به زندگی خود خاتمه می دهد،از نظر من صادق ترین انسانهاست.ما مغرور هستیم.اگر بیمار نباشیم غروری زیبا داریم،اگر به فرض حتی جورابی پاره به پا داشته باشیم،دوست نداریم کسی آن را ببیند....اما زمانی که یک انسان آنگونه خویش را به آتش می کشد بیش از اندازه خودش است.او دردها و نواقص و اشتباهاتش را با صدای بلند به فریاد می کشد و با صدای بلند یاد آوری می کند که توان زیستن در جهان را ندارد.شاید به ما یاد آور می شود که رسم مهمان داری این نیست.او این جسارت را داشت که غرورش را زیر پا بگذارد و در مقابل فردی که حس می کرد دوستش دارد،اینگونه ندای درماندگی سر دهد.و آن مرد یا این جسارت را داشت یا مجبور خواهد شد که این جسارت را داشته باشد و او را بشناسد و به همگان بگوید گره آشنایی بین آن دو چه بوده.و شاید این جسارت را داشته باشد تا پایان عمر،حتی در زیبا ترین لحظات زندگی،به یاد فقر و درماندگی این زن بی پناه باشد.به احتمال قریب به یقین کارش را از دست خواهد داد و احتمالا تا مدتهای زیاد نمی تواند خیلی جاها آفتابی شود.نمی دانم آیا وجدانش این توانایی را دارد که این مساله را فراموش کند.

 

تا بدین جا از این دو گفتم.از انسان بودن آن دو،آنگونه که هستند نه آنگونه که باید باشند؟اما چگونه می توان از تقصیر همه ما صحبت نکرد.در تمامی مصائب همه ما شریک هستیم.این گره های نا مرعی همه ما را چنین به هم پیوند زده است که گاه تا هفت پشت به هم وصل هستیم.من یا مانند این مرد هستم یا مانند آن زن.یا شاید این موهبت را داشته باشم که مستقیما با هیچ اتفاقی این چنین پیوندی نداشته باشم[که اتفاقا متاسفانه داشتم].اما آیا می توانم دست در جیب کنم و به آسانی قدم بزنم؟من به شخصه خود را شریک جرم هم آن زن و هم آن مرد می دانم.در این میان مقصر من هستم. زیرا آب از سرم گذشته،ژست عاطفی بودن می گیرم،یک فیلم به آسانی اشکم را به راه می اندازد.اما گاه در خیابان بی تفاوت از همه چیز می گذرم.من شب آسان می خوابم اما در حقیقت من گناهکارم.

این بدبختی من بود که این زن را تا قبل آن واقعی نمی شناختم، و این نهایت بی چارگی من است که آن مرد دوست من نبود.زیرا نتوانستم با قلم مو و رنگ یک تابلو،پدید آورم.قلم مو را در رنگ زدم و روی دیوار نوشتم وجدان فردی ام آسوده است؟!در این میان زیبا رویی از من پرسید:آیا وجدان جمعی ات نیز آنگونه است؟و در نهایت آن زیبا روی گفت:در جامعه ای که اخلاق مرده باشد،همه هم بی تقصیرند و هم گناهکار.داوری بیرونی امکان پذیر نیست.درین جامعه وجدان جمعی و فردی افراد،اگر وجود داشته باشد می فهمد.داغی بر خود می زند و اگر توانمند باشد،میداند از که چه چیزی را از دست داده.کرامت انسان یک بازی نیست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:4  توسط ابدیّت  | 

"..اثر هنری چیزی است که از منظر ابدیّت دیده می شود،و زندگی خوب جهانی است که از منظر ابدیّت دیده شود.این همان رابطه بین اخلاق و هنر است."(۱)

"...هر ارزشی باید باید بیرون از جهان قرار داشته و کارکردی از اراده باشد"(۲)

"...رویکرد به جهان،از منظر ابدیّت،همانا دیدن آن به عنوان یک کل است،یعنی یک کل محدود."(۳)

"... هنرمند اشیاء مورد تأمّلش را از جریان جهان بر می چیند،و آن را در مقابل جهان و جدای از آن قرار می دهد.این شیء بخصوص،که در جریان جهان ناچیز بوده،برای هنر نماینده ای از کل خواهد بود..."(۴)

 

عباراتی که در بالا بیان شدند،همگی جملاتی از ویتگنشتاین و شوپنهاور(که احتمالا در کنار تولستوی،کیرکگارد،داستایوسکی و سنت آگوستین بسیار بر ویتگنشتاین اثر گذاردند) بودند.نکته ای که در این میان مطرح می شود بسیار جالب و مهم است.ویتگنشتاین و شوپنهاور موضعی توأمان با سکوت در مورد شیوه آفرینش جهان داشتند،اما زمانی که صحبت از داوری از ارزش ها به میان می آید،هر دو بر این عقیده هستند که می باید ارزش ها را از دورتر و از موضعی بسیار دور از انسان دید و مورد داوری قرار داد.

بسیار جالب توجه می نماید که در دایره قضاوت ها،ارزش ها و کردار از منظری متفاوت و در سطحی دیگر نگریسته شوند.سطحی که اخلاقیات در آن سطح از مقوله هنری هستند و قضاوت در مورد اخلاق،قضاوتی زیبایی شناسانه خواهد بود.به بیان دیگر تقلیل اخلاق به زیبایی شناسی و نظر به اخلاق از منظر ابدیّت.

شاید مهمترین و جالب توجه ترین نکته در این میان آن است که بر خلاف تصور عده ای کثیر،متافیزیک اخلاق بسته به وجود مفهوم خداوند نیست،بلکه می توان در یک فرایند خلاق ذهنی خدایی را که متجلی تمامی زیبایی هاست متصور شد،و زیبایی های اعمال را با آن زیبایی قیاس کرد.نکته هایز اهمیت در این میان آن است که اینگونه تفکر،نیازمند به مفهومی است عظیم که کمتر شانه ای تحمل بار سنگین آن را دارد و آن مفهوم صداقت است.صداقت در نگریستن به ابدیّت.

(۱)یاداشتها ص۸۳،ویتگنشتاین

(۲)همان منبع ص۷۳

(۳)رساله فلسفی-منطقی ۶.۴۵،ویتگنشتاین

(۴)جهان به مثابه اراده و تصوّر،جلد دوّم،بخش ۳۶.آرتور شوپنهاور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:9  توسط ابدیّت  | 

چقدر تصور این صحنه وحشتناک است که راننده ای که در پشت یک چهار راه ایستاده و چراغ سبز مسیر حرکت را به او یادآوری می کند،لحظه ای این فکر به ذهنش خطور کند که آیا راننده ای که چراغ قرمز را در مقابل خود در سمت دیگر چهارراه می بیند معنای آن را می داند؟و آیا به آن معنا پایبند است؟

                                                                                                               ۲۲آذر ۱۳۸۴

چندی پیش مجموعه ای با ارزش از کل نوشته های لودویگ ویتگنشتاین(مشتمل بر ۱۴۰۰ صفحه)به دستم رسید.این مجموعه از اولین دفترچه یادداشت او در جنگ جهانی اول آغاز می گشت که گیزیده ای از آن همان کتاب رساله فلسفی-منطقی او شد و بعد نهایتا به رساله در باب یقین ختم می گشت(که در بستر مرگ نوشته شده بود).شاید این مجموعه شامل ۱۴ کتاب و رساله از این فیلسوف اتریشی بود.تصمیم گرفتم گزاره هایی را که رنگ و بویی مذهبی داشتند را جدا کنم و روی آنها مطالعه کنم.در آینده در مورد آن گزاره ها با ذکر منبع و شماره صفحه اقدام می کنم.اما چیزی در این بین نظرم را به شدت جلب کرد.

ویتگنشتاین دیدگاه اخلاقی خاصی داشت(که نورمن مالکولم در آخرین رساله عمرش نیز بدان اشاره کرده است).اوبه  خداوند به دیده آفریدگار جهان نمی نگرد،دیدگاه او به وجود خدا دیدگاهی اخلاقی-داور مابانه است.ویتگنشتاین عمیقا به داوری،نگریسته شدن به اعمال از منظری ابدی و اصالتی وجدانی اعتقاد دارد.البته شاید مطالعه آثار تولستوی،سورن کیرکگارد و داستایفسکی در این اعتقاد بی اثر نبوده باشد.به هر حال آنچه مسلم است در خط به خط آثار او،به خصوص در  دو مجلد درسگفتارهای در باب روانشناسی،درسگفتارهایی در باب زیبایی شناسی و همچنین در بعضی قسمت های کتاب های آبی-قهوه ای این مهم به شدت خودنمایی می کند.

این دیدگاه به شدت عمیق است.گاهی در خلوت خود به خیلی چیزها فکر می کنم.سعی می کنم خود را آسیب شناسی کنم و دریابم چه چیز بیش از سایر چیزها آزارم میدهد.راستش زمانی که به کلمه اخلاق می رسم،بدنم به شدت به لرزه می افتد.صحبت از چیزی می شود که در جامعه امروزین ما بی ارزش ترین چیزها شده.جوانها برای آنکه خود را متفاوت نشان دهند و بعضا پیش رو، در اثر شور جوانی و افتادن در جریانهای احساسی زندگی،که خود مستلزم تلقی خام و بدور از مطالعه آنارشیستی است،به شدت اخلاق را نفی می کنند.حتی سعی می کنند بدان دهن کجی نمایند.شاید این مهم چندین دلیل داشته باشد.یکی از مهمترین دلایل آن مطالعات سطحی،تلقی ساده انگارانه و بربرگونه از تمدن اصیل و قابل احتران غرب،بیماری و پرداختن به پاره ای از مظاهر فرهنگی است که حتی خود کشورهای پیش رفته از آن احساس شرم می کنند.هیچگاه فراموش نمی کنم سالی که یکی از این گروهای به اصطلاح امروزی و ایرانی پسند آمریکایی(که حتی خود مردم آمریکا کودکانشان را از پرداختن بدان منع می کنند)برنده جایزه گرمی شده بود.خبرنگار سی.ان.ان خطاب به یکی از داوران این جایزه گفت:آیا فکر نمی کنید که مردم دنیا در مورد ما از این پس چگونه فکر خواهند کرد؟آیا ما را مردمی بدتر از قبایل بدوی نخواهند دانست؟و هر دو احساس شرم و تاسف کردند و پاره ای از تبعیض ها را ریشه بروز همچون فجایعی دانستند.

جای تاسف دارد که این اندیشه(نفی اخلاق گرایی،قانون گرایی)،که در دنیای امروز به کل مطرود است،تازه در این سرزمین شدت گرفته است.

از سوی دیگر دیدگاهی کاملا معامله گرایانه در مورد اخلاق وجود دارد.که رعایت حداقلی از اخلاقیات را که اصولا وظیفه ای انسانی است،منوط به معامله با پرودگار می داند،و خود بدیهی است که که این اعتقاد بسیار خطرناک است.

می خواهم بگویم اخلاق یکی از برترین دستاوردهایی است که بشر در طی ده میلیون سال بدان رسیده است،اخلاق یکی از زیباترین و لطیف ترین خصایص روح ماست.هشداری که امروزه خیلی ها می دهند،شاید حتی از میزان آلودگی هوا جدی تر باشد.سقوط ما با این طرز رفتار،با این تهی شدن از اخلاقیات و ارزش ها حتمی است.و این سقوطی است که هرگز نمی توانیم از آن عبور کنیم.چندین سال زمان لازم است تا دروغ گویی را بتوانیم فراموش کنیم؟تهمت زدن را؟دزدی کردن را؟له کردن یکدیگر را؟حقوق یکدیگر را پایمال کردن؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 3:9  توسط ابدیّت  | 

در 10 سال اخیر در ایران شاهد به راه افتادن موجی بودیم که من نام آن را پوپولیسم علمی می گذارم.روزی نیست که در مجلات و روزنامه هایی که عموما دارای رهیافتی کاملا سیاسی(دوم خردادی و بعضی مجلات مد روشنفکری) هستند شاهد حضور صفحه ای تحت عنوان اندیشه نباشیم.درین صفحات،نویسنده سعی بر آن دارد تا به یک مسئله که محتوی فلسفی یا علمی محض دارد،در حد یک یا چند ستون بپردازد.به کرات شاهد اسامی بزرگان هستیم.ویتگنشتاین،فیرآبند،آلن سوکال،آلن بادیو،کوهن،گودل،آینشتاین،...یا اسامی شاخه های علمی یا نحله های فکری از قبیل:ابر ریسمان،مکانیک کوانتومی،مکتب فرانکفورت،پست مدرنسم،ساختار شکنی،چپ رادیکال،فرویدیسم،...

نویسندگان این مقالات عموما از۳  طیف هستند.یک طیف آنانی هستند که دارای تحصیلات عالی در زمینه مطلب مورد نظر هستند.یعنی می توان پذیرفت حد اقلی از اطلاعات را در مورد مطلبی که می نویسند دارا هستند.میتوان فرض کرد چند کتاب تکست به زبان اصلی را در مورد مطلبی که می نویسند،مطالعه کرده اند.این گونه نوشتار از نظر من در شأن علم نیست.برای ادعای خود چند مثال تاریخی ذکر می کنم.

1-آلبرت آینشتاین بعد از حمله جانانه ای که در سال 1935 (در فزیکال ریویو)به همراه بوریس پودولسکی و ناتان روزن به مکانیک کوانتومی داشت،پودولسکی را به دلیل یک مصاحبه سطح پایین با روزنامه نیویورک تایمز(که منجر به چاپ این تیتر شد:آینستاین ثابت کرد مکانیک کوانتومی اشتباه است)از همکاری با خود کنار گذاشت.

2-کیپ اس تورن،فیزیکدان و کیهانشناس مشهور، بعد از چاپ مقاله معروف خود در فیزیکال ریویو به نام ماشین زمان،تا به امروز در این زمینه مصاحبه نکرده.هزاران مقاله تخصصی در مورد ماشین زمان و امکان ساخت آن با استفاده از متریک آینشاین-روزن(کرم چاله ها)در بین صفحات یک خازن نوشته شده،اما هنوز حتی یک اظهار نظر از مبدع این نظر؛تورن،در هیچ مجله و یا روزنامه ای دیده نشده.

3-فیزیکدانان[و اصولا اهالی علم]در آثارشان که معمولا اگر رتبه علمی بالایی داشته باشند،پس از مرگشان در چند مجلد چاپ می شود،دارای مقدار زیادی مقالات چاپ نشده هستند،یا حتی مقالاتی که با اختلاف تا 10 سال پس از نگارش،چاپ شده اند.این مهم بیانگر وسواس شدید اهل علم و دوری از هیاهو سالاری است.زیرا دلبستگی شدید آنان علم است،نه افکار عمومی.

4-رسمی زیبا وجود دارد که یک دانشمند در میانه[یا انتهای دوره علمی خود]یک یا چند کتاب عامه فهم به رشته تحریر در آورد،که در بردارنده یک نوع بیان ساده و بدور از مسائل حرفه ای رشته خود است.در فیزیک تعداد این کتاب های بزرگان بسیار زیاد است.اما عموما این کتاب ها نیز توسط اهل فن خوانده می شود،اگر هم عوام بدان بپردازند،فقط یک تفریح ساده یا کنجکاوی است.

مثال هایی از این دست در علم زیاد است،اما حقیر به دلیل رعایت ادب علمی و اینکه رشته تخصصی فیزیک نظری را می گذراند به بیان مثال هایی از متن فیزیک نظری،که حد اقل 20 مورد در زمان نگارش این نوشتار در ذهنم موجود است،می پردازد.

توصیه صاحب این قلم به نویسندگان این مقالات، که عموما به دلیل رکود اقتصادی نتوانسته اند در حرفه خود جذب شوند، و نوشتن در روزنامه ها[دوم خردادی] را پیشه کرده اند،ضمن احترام،آن است که بین شان  علم و امرار معاش یک امر را انتخاب کنند،و رسما بدان اشاره داشته باشند.جای علم و بحث مجله های تخصصی است و یا صحن محیط های آکادمیک.نه اینکه برای قومی که در یک زمینه اطلاعاتی ندارند یک مشت بحث های تخصصی را زور چپان کنیم،حال میزان درستی برداشت خودمان بماند.

دسته دوم که مقاله می نویسند،افرادی بی سواد و دارای ذهنی آشفته هستند.این افراد معمولا در علوم انسانی،که به اعتقاد حقیر از اهمیت و دشواری زیادی برخوردارند،قلم فرسایی می کنند.هنر این افراد انتقال ذهنیت بیمار و فهم سطحی خود از مطالب برای افرادی ساده و صادق است که تشنه دانستن هستند.باید گفت وجود این افراد بسیار خطرناک و مضر است.در یک کلام عامل ایجاد پوپولیسم علمی است،که حقیر نام فیل شناسی در شب را بدان می دهم.و به دلیل پاره ای از اعتقادات بیشتر از آن گروه در آینده خواهم نوشت.

دسته سوم افرادی هستند که باید بنویسند در هر کجا و تحت هر عنوانی.زیرا وجدان آگاه و بیدار چامعه هستند.زیرا تریبونی برای بیان پاره ای از نکات ظریف ندارند،و بلکه بیان نکاتی از آنها باعث نجات این جامعه در حال سقوط شود.دکتر ناصر فکوهی،دکتر محمد صنعتی،دکتر مهدی گلشنی،دکتر موسی غنی نژاد،... از نمونه های بارز این جنبش هستند.

امیدورام روزی فرا رسد که نه مدال های آینشتاین کشف شوند،نه زلزله قابل پیش بینی باشد،نه پوپر پوزیتیویست باشد،نه چپی ها خواهان آتش زدن مغازه ها باشند.نه فیرآبند خواهان بسته شدن درب دانشگاه ها باشد.نه مارکوزه خواهان حمله نظامی به آمریکا باشد.نه فروید سکس با خواهر را روا بدارد.و نه سارتر یا فوکو در حد یک بچه مفعول پایین آورده شوند!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط ابدیّت  | 

سپهر جان نمی دانم در مورد چیزی که می خواهم بنویسم آیا با من موافق هستی یا نه.مدتی است که فکر می کنم هر انسانی دارای آستانه تحملی است.اگر می خواهی یک انسان را نابود کنی باید به دو چیز آگاه باشی.1-نوع فشاری که او را زمین گیر سازد.2-میزان فشاری که برای این منظور لازم است.من تصور می کنم هر انسانی برای آنکه آستانه تحملش در آستانه آشفتگی قرار گیرد و در یک لحظه به ناگاه همه چیز را از دست بدهد بی نهایت مستعد است.نکته مهم فقط همان دو بود که گفتم.گاه که فرصتی بدست می آید و در کنار جریان روزمره زندگی،مقداری به پاره ای چیزها فکر می کنم.می خواهم در کل بدانم بعد از یک دوره آوارگی،آستانه تحملم تا به چه حد است و در چه مواردی قادر به انجام یک مدیریت بحران کارامد هستم.البته منظورم از آن نوع است که به دریوزگی و درد و دل ختم نشود و بتوانی بار خود را به تنهایی به دوش بگیری.صلیب خود را پیدا کنی.از آن بالا روی و در مقابل دیگران خود را یک مصلوب جدید سازی.هر وقت بدین فکرها مشغول هستم بی درنگ به جواب دو نکته ای که در بالا بهش اشاره کردم می رسم.

در اجتماع دو عامل جهانسوز که هر کدام به تنهایی تمدنی را نابود می سازد،بی نهایت آسیب پذیر هستم و اصولا حتی نمی توانم روی کلمه مدیریت بحران ثانیه ای تأمل کنم.

آن دو عامل عبارتند از بلاهت توأمان با وقاحت.بارها سعی کردم از جایی شروع کنم.اما هر بار عقب تر از آنجا که بودم بازگشتم.همیشه فکر می کردم،ما همه انسان هستیم و در عین قابلیت های جالبی که به صورت بالقوه داریم،نقایص بالفعلی هم داریم.داشتن این نقایص درست است که مایه تأسف است،اما مایه شرمساری نیست.چند نمونه ساده را عنوان می کنم.

1-من نمی توانم در همه امور و زمینه ها صاحب نظر باشم و انتظار داشته باشم دیگران به محض اظهار اطلاع یا اظهار نظرم،اقناع شوند.یا حتی علاقه داشته باشند به حرف هایم

گوش دهند.البته خیلی زیبا و جالب توجه بود که من نوعی همه چیز را می دانستم و در هر زمینه ای که نظر می دادم،نظرم حجت و فصل الخطاب همه صحبت ها می بود،اما اینگونه نیست.

2-من به احتمال قریب به یقین سرشار از عقده هایی هستم.آیا دارای این حق طبیعی هستم که عقده هایم را که به منزله چک هایی بی محل و فاقد اعتبار هستم،از دیگرانی که این عقده ها از دسته چک آنها کنده نشده وصول کنم؟

3-من دارای غرایزی هستم.شهوت،خشم،طمع،وابستگی و خود پرستی.آیا می توانم دنیا را ملک پدری ام تصور کنم و هر چه می خواهم انجام دهم؟

4-من در ظرف مکان و زمان زندگی می کنم.آیا دارای این اختیار هستم که مکان یا زمان انسان دیگری را غصب کنم؟

نمونه هایی که گفتم در ارتباط با اطرافم به کرات به یاد آورده ام.و تا حد توان سعی می کنم با اعمالم نقض غرض نکنم.اما وقتی به رابطه ها عمیق می شوم،حس می کنم همان گونه که در عالم جدل و منطق هیچ چیز بدیهی نیست،این نکات ظریف نه تنها بدیهی نیستند،بلکه اصولا به آسانی نفی می شوند.آنجاست که شمارش معکوس برای از هم پاشیدنم آغاز می گردد.و بی تعارف باید  بگویم هیچ زمان در زندگی آنگونه که امروز حساس هستم،اینگونه حساس و آسیب پذیر نبودم.

بگذار از زندگی شخصی خودم شروع کنم.وقتی به دانشگاه فکر می کنم،گاه حس می کنم اگر یک جوان سالها در سر چهار راهی،علافی کند سالم تر و پاکیزه تر خواهد ماند.صبح به دانشگاه وارد می شوم.صدایی نا مأنوس به گوش می رسد.قصد دارم وارد کلاسی شوم که مدرس آن کلاس حتی خطی به علم اضافه نکرده،اما ظواهر اینگونه نشان می دهد که خود هم خبر ندارد.او می بایست انتقام پاره ای از نا کامی های خود را که،انصافا خود هم در مورد پاره ای از آنها بی تقصیر است،از زیر دستان بگیرد.به همشاگردی ها نگاه می کنم.پسرها به شدت در خودشان هستند.عده ای از من  سن و سال بیشتری دارند و عده ای فرزند دارند،فشار زندگی را در چهره هاشان به آسانی می بینم.دلم می خواهد بتوانم به سهم خود کمکی کنم،اگر امکان داشته باشد تقلبی سر امتحان رد می کنم و در  نوشتن تمرین ها به آنها کمک می کنم.عده ای از من بسیار کوچکتر هستند.به احتمال زیاد آب هوای آباد دانشگاه آزارشان می دهد،در عین نگرانی از آینده مبهم خود،دستی بر آتش عشق های ناکام که جز اتلاف وقت چیزی ندارد،خواهند کشید.

به دختران نگاه می کنم.معلوم است ساعتها جلوی آینه بوده اند(یعنی از 6 صبح)،بعضا ممکن است از زیبایی خدادادی بهره مند باشند،اما پوچی در عده زیادی از آنان موج می زند.زیاد می خندند،اما می دانم این همان تصویر هیستریک غم و ترس از آینده غریزی است.بگذریم.بعد از تحمل 7 ساعته محیط،قصد دارم به منزل بازگردم.از درب دانشگاه بیرون می روم.فریادی مرا به خود می آورد.مهندس:"شیشه،عرق،ورق،گوشت".احساس شرمندگی می کنم که حتی در این دوره زمانه کار چاق کنها جنس را تشخیص نمی دهند.درسته قیافه ند