تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

       سفر کامران وفا به ایران، علاوه بر فرصت های علمی، می تواند دربر دارنده فرصت های اخلاقی باشد. در این نوشته سعی می کنم از او، این انسان فرهیخته، به عنوان یک آینه استفاده کنم. آینه ای که برایمان زمینه ساز فرصت ها و داوری هایی اخلاقی است. این نوشته قصد تخریب و تمجید از هیچ فردی را ندارد. از برای همین از نام بردن از افراد، چه در تأیید و چه در تکذیب، معذور هستم. آنچه هدف نگارش این متن است نشان دادن تزلزل علمی-اخلاقی در جامعه ماست. از نظر صاحب این قلم، پیشرفت علمی و اخلاقی، به سان دو بال یک پرنده هستند. تا زمانی که پیشرفت اخلاقی در جامعه ما محقق نشود، خبری از پیشرفت علمی نخواهد بود.

پرسش ۱: (انحطاط اخلاقی یا پشت کوهی بودن)

در ایران فیزیکدانی هست که اگر بخواهیم ارزش و اعتبار او را بر اساس تمامی فاکتور ها [چه آنهایی که درست و قابل اعتماد هستند و چه آنهایی که سطحی و جهان سومی هستند] بسنجیم، از دیگران یک سر و گردن بالاتر است. نمی خواهم بگویم کدام فاکتور درست است و کدام فاکتور از اساس اشتباه. اما این فیزیکدان مورد بحث از نظر تعداد مقالات، تعداد ارجاعات، نوشتن مقالات در مجلاتی با ضریب تأثیر بالا، فاکتور اچ، دید پروسه ای داشتن نسبت به تحقیق علمی نه یک دید پروژه ای و ... از ما بقی یک و سر و گردن بالاتر است. چندین ماه پیش این فیزیکدان در مورد موضوعی صحبت می کرد. در جلسه تعدادی افراد حاضز بودند. از قضا در خوشبینانه ترین حالت از بین تمامی افرادی که در آن جمع حاضر بودند شاید حتی ۲ نفر، در ارتباط با موضوعی که او صحبت می کرد صاجب نظر که هیچ، حتی دارای مطالعه نبودند. به محض آنکه فرد مورد بحث بسم الله گفت و بحث خود را شروع کرد، دیگران بدون توجه به حرمت جلسه، وقت و اینکه فرض کنید فرد یک برنامه ریزی برای سخنرانی خود دارد، شروع به اظهار نظر، شوخی و تک مضراب پراکنی کردند. اتفاقی که افتاد این بود، بحثی که این فیزیکدان آماده کرده بود، نیمه کاره و به صورت به اصطلاح بخیه کاری و رفو شده ارائه شد. وقت هم اجازه نداد او نیمه ای از بحثی را که آماده کرده بود را ارائه کند. در چهره او کاملا استیصال و نگرانی از اینکه نتوانسته بحث خود را به پیش برد و حتی نیمی از آن را بیان کند آشکار است، اما دیگران متوجه نیستند. تمامی افرادی هم که در آن جلسه بودند، نمی گویم عاشق و کشته مرده او بودند، اما دشمن خونی او هم نبودند.

بیایید روی یک فرد خاص متمرکز شویم،آقای ایکس. جناب ایکس از افرادی است که خارجه درس خوانده است و وقتی یک مقاله متوسط به پائین، همانند مقاله های اکثر ما، می نویسد، اصرار دارد روی آن اسم هم اینور را بنویسد و هم اسم آنور را. این آقای ایکس در روز سخنرانی فیزیکدان مورد نظر ما، بیشترین اظهار نظر ها را کرد. در صندلی به شیوه ای زننده لم می دهد، دستانش را در پشت سرش گرفته است و مدام نظر می دهد و بحث می کند.

حالا بیایید وارد جلسه کامران وفا شویم. آقای ایکس به دلیل عدم وجود جای خالی درست در جلوی صندلی دیگران، نزدیک به ۲ ساعت سر پا ایستاد. در بین سخنان کامران وفا، حتی یک سوال، شوخی و اظهار نظر نکرد. حتی زمانی که زمان پرسش و پاسخ بود چند بار با عدم اعتماد به نفس زیاد دستش را برای پرسش بلند کرد، نهایتا هم منصرف شد. یکی از شاگردان امروزین وفا، با آقای ایکس اولین مقاله خود را نوشته است. اما ظاهرا حتی این امر باعث نشده است، کامران وفا اقای ایکس را بشناسد.

 

ریشه این دو اختلاف چیست؟ چرا جلسه فیزیکدان مورد بحث ما به گونه ای است که می توان جلسه را به هم زد، سوال بی مورد پرسید و اساسا بحث را به بیراهه و انحراف کشید؟ اما در جلسه کامران وفا، که یک دو جین حرف های عجیب و غریب زد، نکاتی را بیان کرد به شدت تازه بودند برای خیلی از ماها، ولو به صورتی کاملا عامیانه، این آقای ایکس حتی جرأت پرسش کردن نداشت؟

این پرسش می تواند چند پاسخ متفاوت داشته باشد.

الف)  فیزیکدان مورد بحث ما، هر چقدر هم از همه ما بهتر باشد، به هر حال در رتبه کامران وفا نیست. پس ما می توانیم خودمان را [با زور هم که شده] هم سطح و همتراز با او جای بزنیم. این کار را انجام می دهیم تا کمتر احساس کمبود شخصیت داشته باشیم. تا اینکه فقط مقابل کامران وفا، آنهم به جبر زمانه احساس کمبود کنیم. این هم زیاد مهم نیست. برای چند سالی یکبار، این احساس حقارت زیاد آزار دهنده نیست. ما که حوصله درس و کتاب نداریم. بالاخره یک حقوقی می گیریم، جلوی در و همسایه هم که همه ما را نابغه می دانند. پس اگر بتوانیم یک جوری شر این فیزیکدان جوان خودی را کم کنیم، با امثال وفا مشکلی نداریم. چون زیاد در دسترس نیستند.

ب) هر مغازه ای نیاز به یک ویترین دارد. بالاخره در هر سخنرانی چهار تا آدم با سواد و باکلاس هستند. آنها دو تا سوال درست و حسابی می کنند. بعد می توان فرض کرد ما بقی همه از کوچه و خیابان سرشان را پائین انداخته و وارد کارزار شده اند، آنها همه نخاله هستند. پس بدین صورت می توان فرض کرد آن چهار آدم حسابی شاگردان ما هستند، پس ویترین بهترین آرایش ممکن را دارد. ما هم یک گوشه می ایستیم، تو گویی ما متوضعانه کار را با اعتماد به نسل جوان واگذار کرده ایم، و خود از دور نظاره گر اوضاع هستیم.

 

اگر هر یک از دو نکته بالا جواب این پرسش باشد که:

 چرا نمی توان سخنرانی کامران وفا را قطع کرد و یا جهت گیری آن را عوض نمود، اما می توان در بین صحبت فیزیکدان جوان هر کاری کرد، باید گفت که ارزش ها و داوری های اخلاقی به شدت در معرض آسیب قرار می گیرد. آنچه در تعریف اخلاق عملی، نه اخلاقی که در کتاب های فلسفه مورد بحث قرار می گیرد، می آید این نکته است که اخلاق ملکه ای است فارغ از چارچوبه مکانی و زمانی. به بیان دیگر یک فعل خاص، همانند تعدی به حقوق دیگران، همواره مکروه است. این فعل تابعی از قدرت و یا نفوذ فرد مبتلا به نیست. اگر قائل به این مهم نباشیم به کلیشه های تکراری سینما می رسیم. زمانی که در ژانر وسترن، میزان رعایت قانون و اصولا اخلاقیات تابعی مستقیم از قدرت و سرعت هفت تیر کشی فردی است که مقابل او قرار داریم. با جسارت می توان گفت این جامعه از نظر رعایت اخلاقیات و داوری های اخلاقی به شدت بیمار و آسیب دیده است. این چنین جامعه ای با زیبایی و میل و گرایش به حقیقت، که مهمترین معیار علم است، به شدت بیگانه است.

شاید جامعه ای که بتوان در آن، هم سخنرانی فیزیکدان جوان را قطع کرد و هم سخنرانی کامران وفا را، یک جامعه ایده آل و آرمانی نباشد که نیست، اما یک جامعه منحط اخلاقی هم نیست. در حقیقت جامعه ای است که حد اقل در آن، اخلاقیات با رابطه قدرت یک پیوستگی ذاتی ندارند. به بیان دیگر در این جامعه بی اخلاقی به صورتی عادلانه اجرا می شود. خواه کامران وفا باشد و خواه فیزیکدان جوان مااین جامعه تنها یک جامعه پشت کوهی و آموزش ندیده و بدوی است، یک جامعه منحط نیست. در این جامعه می توان تک تک افراد را صدا کرد و به آنها آموزش هایی را داد و از آنها خواست این آموزش ها را در عمل پیاده نمایند. افراد این جامعه قصد بدی از اعمال خود ندارند، فقط جاهل هستند. اما آیا جامعه ای که اخلاقیات و رعایت اصول اخلاقی رابطه تنگاتنگی با رابطه قدرت دارند هم اینگونه است؟ جامعه ای که فیزیک پیشگان آن به شدت از کامران وفا حساب می برند، اما حتی حاضر نیستند در بین خود ثانبه ای مدرن و متمدن رفتار کنند هم جامعه ای ساده دل و پشت کوهی هستند؟ یا جامعه ای به شدت اخلاق ستیز و نا بهنجار هستند؟ 

 

پرسش ۲: (مسئولیت پذیری اخلاقی)

اینبار فیزیکدان جوان ما و کامران وفا در یک صحنه مقابل ما هستند. فیزیکدان جوان، از کامران وفا می خواهد که شبه ویدئو-کنفرانسی را برگزار کند. او هم می پذیرد. یکی یکی مردم جلوی دوربین اینترنتی می روند تا از وفا سوال پرسند. فردی سوالی می پرسد. وفا در برابر پرسشی قرار می گیرد تا نظر شخصی خود را بگوید. شاید لزوما نظر شخصی وفا منطبق بر پارادایم زمان نباشد، مانند جلساتی حزبی که وقتی از یکی از اعضای حزب پرسشی می شود، از قول منبع آگاه پاسخ می گویند. این پاسخ هم لزوما منطبق بر دیدگاه حزب نیست. وفا می خواهد بداند که آیا این گفتگو ضبط می شود یا نه؟ زمانی که پاسخ می شنود خیر. با دقت نظر خود را بیان می کند. این امر ناشی از مسئولیت پذیری اخلاقی است.

اما آنسو تر در چند سال گذشته فردی ادعا می کند اینجانب مبدع هندسه های نا-جابجایی هستم. در صورتی که آلن کن این کار را انجام داده است. شاید جالب ترین امر برای این فرد، عدم پایبندی به مسئولیت پذیری علمی باشد. شوربختانه بعضی افراد حتی حاضرند آبروی خود را هم بر این بی مسئولیتی علمی قمار کنند.

امروز روز سخنرانی کامران وفا است. این فرد خود را می رساند. با وفا دست می دهد و می گوید که بیرون از اتاق منتظر ایستاده است تا سخنرانی تمام شود. می رود. از چهره وفا می توان فهمید با اضطراب و نوعی خستگی و شاید هم اجبار و استیصال پاسخ می دهد: می بینمتان.

سخنرانی تمام می شود. زمان پرسش و پاسخ می رسد. با سرعت از جلسه خارج می شوم. وقت پذیرائی است. باید زودتر فرار کرد. در گذر از مقابل در یک لحظه این فکر از سرم عبور می کند که:

ای کاش وسط سخنرانی وفا می دویدم و سوال می کردم : آیا درست است آقای ... مبدع هندسه های نا-جابجایی هستند؟

این فکر از سرم عبور می کند . ناگهان چهره وفا را می بینم. شاید چهره ام .... لبخندی می زند. سری تکان می دهم و به سرعت سالن را ترک می کنم.

 

پی نوشت:  گاهی شاید بهتر باشد داوری ها و ارزش های اخلاقی خود را نیز روز آمد کنیم. می توان در رفتار ها و کنش ها و واکنش های دیگران عمیق شد و خیلی چیزهایی آموخت که دیگر در سایت آرکایو نمی توان به صورت رایگان یافت. یک بار علی رهبری در جایی گفته بود دو چیز قابل آموختن نیست. احساس و شخصیت. به بیان دیگر یا با شخصیت هستی و یا بی شخصیت و راهی هم برای اصلاح نیست.

  از اینکه این دو مطلب آخر شاید تکراری باشند باید عذرخواهی کنم. گاهی حضور افراد بزرگ این بهانه را فراهم می سازد تا بعضی درد ها در قالب کنایه و استعاره بیان شوند. گاهی می توان زیر سایه بعضی درخت ها استراحت کرد، تجدید قوا کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:34  توسط ابدیّت  | 

دیروز کامران وفا، در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات سخنرانی داشت. از بحث در مورد کامران وفا و جایگاه رفیع او بگذریم. اما تنها چیزی که می توانم بگویم این است که کامران وفا مسلط ترین فردی است که تا به امروز دیده ام. دیدار دیروز جدای از انگیزه و جذابیتی که داشت، یک نکته تفکر برانگیزی داشت.

سالهاست تلاش می شود از مرحوم دکتر محمود حسابی، یک غول علمی ساخته شود. من نمی گویم ایشان زحمت نکشیده اند. چرا زحمت کشیده اند، اما ایشان یک فیزیکدان سطح بالا که هیچ، حتی یک فیزیکدان معمول در سطح فیزیکدانان امروز ایران هم نبودند. ایشان بیشتر تلاش در ساخت زیربنای علمی کشور، مانند ایجاد نهاد ها و ارگان های علمی، داشتند. اما یه یقین فردی که در علم فیزیک صاحب جایگاه باشند، نبودند.

شاهد مثال هم،فقدان مقالات علمی از جانب ایشان است. به زحمت می توان مقاله یا نامی از ایشان و یا نقشی از ایشان در فیزیک دید. همگان می دانند که امکان ندارد فردی که تولیدی در علم ندارد، یک مهره تأثیرگذار در متن علم باشد. تنها چیزی که موجود است، چند خاطره اغراق آمیز است از یک سخنرانی در موسسه عالی پرینستون. اینکه آیا چنین جلسه ای اتفاق افتاده است یا نه، به قولی تنها در محدوده دانش خداوند امکان جستجو دارد. اما چند سوال ذهن مرا به شدت به خود مشغول کرده است.

۱- اگر فرض کنیم چنان جلسه ای وجود داشته باشد، آلبرت آینشتاین واقعا فریفته ایشان شده باشد و تئوری خیالی، ذره گسترده که اصلا نمی دانیم  چیست، چنانکه به کرات گفته شده است در تمام دانشگاهای امروز دنیا در حال تدریس بوده باشد. سوال این است که یک فرد که یک شبه تئوری پرداز نمی شود. ۱۰۰ تا مقاله می نویسد. ۱۰ تای آنها معروف می شود. بعد که فرد معروف شد در مراکز و مکانهای علمی یک سری سخنرانی های عامه فهم تا تخصصی ارائه می دهد. از کارها و تحقیقات گذشته و حال خود می گوید. چطور است که از "نظریه ذره گسترده"  هیچ نام و اثری نیست و ایشان یک شبه می شود بزرگترین دانشمند تمامی اعصار ایران؟

کامران وفا فرض کنید تا به امروز 228 نوشته و مقاله علمی دارد. بعد صاحب نظریه ای می شود به نام  اف-تئوری(مشت نمونه خروار). ساده ترین امر این است که فرد هر کجا می رود در مورد نقشی که داشته است سخنرانی ایراد کند. سخنرانی دیروز وفا هم دقیقا همین بود. فرض کنید نقشی که نظریه اف در نظریه ذرات بنیادی می تواند ایفاء کند. اینکه چطور می توان این اثر را در عمل مشاهد کرد. اینکه این نظریه چگونه می تواند بعضی از نقائص مدل استاندارد ذرات بنیادی را مرتفع سازد(تقریبا ده مقاله آخر وفا به این امر اختصاص داشته است). بنابر این زمانی که می گوییم کامران وفا یک فیزیکدان و نظریه پرداز بزرگ است، دقیقا می دانیم از چه سخن می گوییم و دلیل ادعایمان چیست. اما در مورد محمود حسابی هم وضع بدین گونه است؟

 

۲- اگر ما [به درست و یا به غلط] نیاز به قهرمان داریم، چرا کامران وفا قهرمان ما نباشد؟ چرا نیاز به قهرمانان کاذب داریم؟ کامران وفا شاگرد ادوارد ویتن بوده است. ادوارد ویتن هم که از نظر عوام و حتی خواص، آلبرت آینشتاین امروز جهان فیزیک است. پس ما یک فیزیکدان برجسته داریم که شاگرد یک ابر-فیزیکدان است. واقعا هم به قولی در رشته خود جزو ۱۰ مغز برتر است. همین پارسال هم جایزه دیراک را به همراه "جوزف پولچینسکی" و "مالداسنا" برده است. اینجا ما حقیقتا با یک ابر-مرد علمی روبرو هستیم. اما چرا نامی از او نیست؟ چرا برای افرادی که نیاز به قهرمانان ایرانی دارند، کامران وفا، یک ابر قهرمان نیست؟ چرا به جای حرف های کلیشه ای در مورد دکتر حسابی، در مورد کامران وفا، ستاره هاروارد، پشت کتاب های درسی مطلب نمی نویسند؟ حسابی می تواند با شرط و شروطی سمبلی از مدیریت علمی، که تازه آنهم با بحث و نظر اهل فن میسر می شود، باشد. اما آنچه به یقین می توان گفت آن است که ایشان یک نظریه پرداز و آدمی که حرفی جدید برای گفتن داشته است، نبوده.

 

۳- اگر دکتر حسابی قهرمان علمی! زمان خود بوده باشد، سالهایی بین ۱۹۲۶ تا ۱۹۵۰ ، پس می بایست حتما در مورد مکانیک کوانتومی و نظریه میدان های کوانتومی تا اوایل نظریه باز بهنجارپذیری، حتما یک مقاله سطح بالا در فیزیکال ریویو [و یا مجله های از آن دست] داشته باشد. این مقاله کجاست؟

اما یافتن چنین مقاله ای در مورد کامران وفا زیاد مشکل نمی نماید. کافی است به لیست مقالات ۱۹۹۴ به بعد او نگاه کنیم. پر از ایده های درخشان است. به این لینک دقت کنید.

این مقاله درخشان جایزه دیراک را کسب کرد

این مقاله هم اسم کامران وفا را تا زمانی که نظریه ریسمان وجود دارد جاودانه خواهد کرد

خلاصه باید بگویم، افسوس بسیاری می خورم از اینکه چنین فردی در سکوت کامل می آید و می رود. هیچ کس از عوام، مردم و حتی جوجه دانشجویان، شوربختانه کامران وفا را نمی شناسند. حتی در سایت ها هم خبری از حضور ایشان نبود. اما هر روز شاهد یک خاطره تازه از نبوغ علمی دکتر حسابی هستیم.

به راستی دردناک است. حضور کامران وفا در ایران، و سخنرانی جالب و تسلط بی بدیل ایشان بر فیزیک نظری در این آغاز سال نو ،شاید برای خیلی از ما ها یک موهبت بزرگ بوده باشد. برای ماهایی که کمتر در زندگی خود فرصت دیدن یک انسان حقیقتا بزرگ را داریم.

سخنرانی کامران وفا در ۸ فروردین ۱۳۸۸ را از اینجا گوش کنید.

پی نوشت: نمی نویسم دکتر کامران وفا، پروفسور کامران وفا. این عناوین در ایران همه دستمالی شده و کلیشه ای هستند. در این سرزمین نه دکتر تقدس دارد و نه پروفسور. دکتر که به قولی توی سر، سگ هم بزنی دکتری دارد. پروفسور هم که از نظر عوام همان دکتری است که در دوره پروفسورا ثبت نام کرده است و بعد از چند سال پروفسور می شود. کامران وفا، شاید سر راست ترین و بهترین کلمه برای خطاب قرار دادن ایشان باشد.به نظر من تنها بزرگان هستند که نیاز به عناوین ندارند. اسم آنها گویا است.

ما نه استاد بتهون داریم. نه دکتر آینشتاین، نه پروفسور ویتگنشتاین. اینها اسم هایی هستند که به مراتب بیشتر از عنوان ها، گویای موصوف خود هستند   

زمانی که یک مجسمه به صورت کاذب بالا رفت، هر گونه واقع بینی درباره این مجسمه برابر می شود با نفی گذشته، له کردن پیشینیان. دکتر حسابی اگر به عنوان یک فرد مطرح می شد که دانشگاه تهران را ساخته، هیچگاه نمی شد این مجسمه را پائین کشید. اما زمانی که به عنوان قهرمان علمی مطرح شود، هر اظهار نظر همراه با مدرک نفی گذشته است.

 دردناک است

 

در همین باب بخوانید

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:25  توسط ابدیّت  | 

هیچ چیز دردناکتر از رنج تحمل فرودستان نیست. فرودستان نه طبقه متوسط جامعه هستند و نه طبقه زحمتکش جامعه. فرودست بدون زحمت جهش می کند. بدون ذره ای تلاش از پائین به بالا می رسد. اما از بالا هیچ نمی داند. از ده به شهر می آید. در بالای شهر خانه می خرد، اما در باغچه منزلش قضای حاجت می کند.

یک فرودست، هرگز باور نمی کند که تغییر کرده است. زندگی اش ملغمه ای از پیشرفت های تصاعدی و حقارت های تصاعدی است. فرودست همواره یک درد دارد. نگاه تحقیر آمیز دیگران. حتی زمانی که خود در آینه نظاره گر خویشتن است، در خود با تحقیر نگاه می کند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط ابدیّت  | 

I was born in a cross-fire hurricane
And I howled at my ma in the driving rain
But its all right now, in fact, its a gas
But its all right. Im jumpin jack flash
Its a gas! gas! gas

I was raised by a toothless, bearded hag
I was schooled with a strap right across my back
But its all right now, in fact, its a gas
But its all right, Im jumpin jack flash
Its a gas! gas! gas!

I was drowned, I was washed up and left for dead
I fell down to my feet and I saw they bled
I frowned at the crumbs of a crust of bread
Yeah, yeah, yeah
I was crowned with a spike right thru my head
But its all right now, in fact, its a gas
But its all right, Im jumpin jack flash
Its a gas! gas! gas

Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash

‌By:The Rolling Stones

روزگار به سختی می گذرد.حس بیگانگی،گوشه گیری،ابهام آینده و نیاز به دوری از اطرافیان که گاها با احساس نفرت آمیخته می شود.انتخاب ها را مرور می کردم.اما هر چه بیشتر سبک و سنگین می کنم بیشتر گیج می شوم.شاید بهتر باشد یک سال استراحت کنم.چندی است فکر می کنم الگویی جدید از روش کار به فکرم رسیده است.آنچیز بیش از هر چیز آزارم می دهد ترس از این نکته است که احساس کنم روزی رسیده است که وقتی به گذشته نگاه می کنم،حس می کنم همه اش پوچ بوده است.تمام زندگی از اساس اشتباه بوده است.

چندی در کارهایی که اغلب دانشجویان علوم می کردند تردید داشتم،وقتی به فردی که به نسبت بقیه بهتر است صحبت کردم،فهمیدم تا به امروز به پوچی و اشتباه گذشته است.یک هفته نشستم و نوشته های آدم های معروف را مرور کردم،تازه حس می کنم که خوب بودن تا به چه اندازه مشکل است.خیلی ها از ایران می روند و در فیزیک مقاله می نویسند،اما نوشته های خیلی از آنها حتی یک مشتری ثابت ندارند.

"شاهین" می گفت باید فرهنگ تحقیق را آموخت.باید ایده پردازی و پروراندن ایده را آموخت.راست می گفت.واقعا تعداد افرادی که در فیزیک انرژی های بالا تحصیل می کنند و کارهای آنها به علم می افزاید شاید از تعداد انگشتان دست فرا تر نباشد.

ما ایرانی ها دوخصلت بد داریم.بی نهایت تنبل هستیم و بیشتر از آن متقلب هستیم.مقاله نوشتن ما هم مانند فیلم ساختن ما در جشنواره های جهانی است.می رویم روشی را یاد می گیریم تا فقط بتوانیم سر و ته چیزی را به هم بچسبانیم و یک جوری داور را فریب دهیم.

اما جای خوشبختی است که دنیا هم حساب و کتابی دارد و هنوز می توان خوب را از بد تمییز داد.رتبه مجلات و میزان ارجاعات شاید اگر بهترین روش نباشد،یکی از درجات آزادی هایی است که هنوز می تواند خوب و بد را جدا کند.

شاهین راست می گفت.باید ریاضی خوند.باید کارها را برای مدتی تعطیل کرد.باید فقط خواند و از هیچی نشدن نترسید.باید وسوسه چیز نوشتن را تعطیل کرد و چیز درست و حسابی نوشت.خیلی وسوسه شده ام یک سال همه چیز را تعطیل کنم و بشینم درست و حسابی خودم را تربیت کنم.فکر می کنم حتی اگر به قیمت نابودی کامل باشد،بهترین روش است که برای یک بار ببینم من چیزی هستم و یا چیزی خواهم شد یا نه.وگرنه بهترین کار نوشتن مقالات عامه فهم در روزنامه های دوم خردادی است.مگر خیلی ها نمی نوشتند.حتی می توان ادیتور های مجلات متوسط به بالای آمریکایی  را خر کرد و ۳۰ مقاله هم به زور نوشت.اما آخرش چه؟اگر خودت به خودت ارحاع ندی،هیچ کس کارت را نمی خونه.

یک جور برخورد صادقانه با خود است.بهتر از سمبل کردن و قاطی کردن همه چیز است.حس می کنم باید تصمیمم را روی کاغذی بنویسم و در پاکت سر بسته ای بگذارم و یک بار صادقانه با خودم برخورد کنم.

من هم از اینجا می روم.مثل بیشمار بعضا نخاله ای که از اینجا رفتند.اما چه قدر خوب است آدم خودش خودش رو بسازه.همیشه می توان کون دنیا را پاره کرد،آنچنان که ایرانیها استادش هستند.اما این سالها چند تا کامران وفا،نیما ارکانی درست شدند؟

دیدن شاهین اثر زیادی روم گذاشت.فکر می کنم می بایست این برخورد زودتر انجام می شد.

لینک دانلود

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:6  توسط ابدیّت  | 

هر چه به سی سالگی نزدیک تر می شوم،بیشتر به خود می نگرم.قصد دارم بدانم در این سه دهه،چه آموخته ام و چه چیزهای بکری بدست آورده ام.

امروز به این یقین رسیدم من نه آدم ها را درست می شناسم و نه معیار ها و میزان های درستی برای شناخت انسان ها و ارزش گذاری آنها دارم.شاید مهمترین رفتاری که باعث می شد افراد را از یگدیگر تمییز دهم،حرف های شیک و اخلاقگرایانه آنان بود،افرادی که از وضع موجود می نالند،توگویی اگر می نالند لابد می دانند چه چیز بد است و قطعا آنان دیگر مبادرت به آن بدی ها نمی کنند.اما افسوس این ها همه حرف است،انسان ها تنها از چیزهایی می نالند که در شرایط موجود خود اقدام به آن اعمال می کنند.

با فردی نزدیک بودم،یک چند سالی از اوضاع غیر اخلاقی اینجا،اینکه افراد برای هم پشت پا می گیرند،اینکه افراد با هم جوانمردانه رقابت نمی کنند و هاکذا می نالید.اما امروز که پایش به یک جای دیگر باز شده،حتی کسر شان خود می داند به اتاق مجاور خود برود و به فیزیکدانی که آنجاست بگوید:

"ما یک دوستی داریم،خوره است.پولش را هم خودش می دهد،با من هم رقابتی ندارد،اصلا رشته ما جدا است،قول هم می دهد توی کار من فضولی نکند.اصلا اهل فضولی هم نیست.فقط بدبختی اش این است که در گوشه ای از دنیا است که دستش از همه جا کوتاه است،اما اگر یک بار شما او را ببینید،شاید نظرتان تغییر کند...."

با خودم فکر می کنم،چه حرف ها.طرف از اخلاق می گفت،خوب بگوید به من چه.نصف افرادی که من دیده ام که گنده ترینشون بهمن رجبی بود صبح تا شب از اخلاقیات می گفتند،آخرش چه شد.مجبور شدی دمت را بگذاری روی کولت و بزنی به چاک.اهل نماز و روزه بود،چه حرف ها.کجای دین آمده واجب است به اتاق پهلویی خودت بری و حتی برای این شده که در اجاره منزل مسکونی،مخارجت به ۲ تقسیم شود،به فیزیکدانی که در اتاق پهلویی نشسته بگویی:

"رفیق بدبخت من حاضر است روزی ۱۶ ساعت در دانشگاه باشد،از صبح تا زمانی که کرکره ها را بالا می کشید.حاضر است روزی ۱۶ ساعت مشغول درس و مشق باشد برای شما،پولی هم نمی خواهد.فقط مایل است برای شما کار کند.بدبختی رفیق من این است که این شانس را ندارد از نزدیک و به صورت حضوری فرصت داشته باشد خودش را معرفی کند...."

با نا امیدی کامل که در اثر بیش از ۱۰۰ بار چک کردن میل-باکسم در روز ایجاد شده است پشت یاهو می نشینم.طرف چراغش روشن است،چراغ من خاموش است.با خود کلنجار می روم.پیغام می زنم.

بهرام:فلانی تو اتاقش است؟

-:آره،از صبح تا شب است

ب:گفتی اتاقش پهلوی اتاق  استاد توست؟

-:آره،خوب چکار کردی برای پدیرش؟باید قدر فرصت ها را شناخت

ب:من یک میل زده ام به طرف.خیلی دلم می خواد بتونم با اون کار کنم.

-:اون رو ول کن،قدر فرصت ها را بشناس.یه نامه بزن به روسیه.

ب:هوای روسیه به من نمی سازد.هوا منهای ۴۰ درجه می شه.قیمت مسکن و غذا از فنلاند گرانتر است.اگر تنها به آنجا روم ممکن است ناراحتی روحی من دوباره تشدید شود.همین الان منهای ۵ است.

-:اه،قدر فرصت ها را بدون دیگه

ب:ببین این استاد فکر می کنی هر روز میلش را چک می کنه؟

-:روسیه بهترین جاهاست.نذار از دست بره

ب:دلم می خواهد بگویم آیا وحشتی داری با من در یک دانشکده باشی،آنهم در شرایطی که هم گرایش نیستیم و من علی الاصول رقیب تو نیستم.آیا با این مشکلی داری که فقط به طرف بگی اگر می شود میلش را زودتر چک کند؟یادت است چه حرف هایی در مورد من،کلاس من و میزان علاقه من و اینکه چقدر خوب است با هم یکجا باشیم می زدی؟

اما پشیمان می شوم.تربیت من در حدی نیست که با این تیپ افراد همزبان شوم.از لیست افرادی که در یاهو من هستند،اسمش را خط می زنم.دلیل این کارهایش را می فهمم.شرایط من از او بهتر هست.اگر پای من به آنجا باز شود،دردسر ایجاد می شود.آرزو می کنم دیگر شرایطی ایجاد نشود که مجبور به دیدنش شوم.دوست ندارم فکر کند به او حسودی می کنم.راستش من به گنده تر از اون هم هیچ وقت حسادت نکردم.فقط همیشه از این نارحت می شدم که چرا هیچ چیز جای خودش نیست.

با نا امیدی کامل دوباره نامه خودم را به فیزیکدان مورد نظر ارسال می کنم.اصلا نمی دانم توی اون دانشکده چه خبره؟چرا این پسره اینجوری می کنه؟

یک تصمیم با خود می گیرم.پیش استادی که قرار است برایش توصیه نامه احتمالی بنویسد می روم.کلی ازش تعریف می کنم و خواهش می کنم اگر گذرش دز سفر مجددش به ایران به او افتاد برایش یک توصیه نامه خوب بنویسد.مشخصات همسرش را هم می دهم،می گویم او هم احتمالا  به توصیه نامه نیاز دارد.لطفا یک چیز خوب برایش بنویس.

از اتاق دکتر س،بیرون می آیم.خیالم راحت است.من در رقابت با دیگران تابع اصول اخلاقی خودم هستم.گدا صفت و بد بخت نیستم.در تمام مسیر به خود انواع فحش های ناموسی را می دهم تا دیگر فریب حرف های هیچ بنی بشری را نخورم.اصلا تا جایی که ممکن است کمتر با افرادی که زیاد حرف می زنند معاشرت کنم.

از امروز رشته اتصال من با افرادی که در این سرزمین زندگی می کنند این است که همه به یک زبان صحبت می کنم.ای کاش این رشته هم زودتر گسسته شود.

دنیای دردناکی شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:54  توسط ابدیّت  | 

تازگی به شدت فکرم مشغول آینده و تصمیمات جدی زندگی است،آنجا که می بایست پی در پی به وجدانت رجوع کنی،آنجا که می بایست پی در پی به خاطرات و عواطفت رجوع کنی.آنجا که می بایست وجودت سراسر آکنده  از نفرت  نسبت به سرزمینت شود و آنجا که می بایست از این نفرت به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده کنی.گویی می بایست نفرتت مانند یک فنر جمع شده عمل کند،هرچند بیشتر درگیر این نفرت و تناقضات ناشی از دروغ هایی که به بلندای سنت شنیده ای باشی،گویی توان و پتانسیل این فنر بیشتر است.این فنر مانند بازی "پین-بال" تو را در میدانی پرتاب می کند که پر از مانع های مختلف است.میدانی که رفتاری کاملا "شبه گونه"  دارد.

در خیابان قدم می زنم.می توانم حس کنم قیمت نفت بالا رفته است.کمتر روزی است که به خیابان روم و بی.ام.و و یا لکسوس نبینم.مردمانی پشت این ماشین ها نشسته اند که از نوع لباس پوشیدن و حتی رانندگی آنها پیداست که حاصل ضرب میزان شعورشان در قیمت ماشینشان مقداری ثابت است.آنها هم به همان سادگی که یک راننده تاکسی ممکن است آشغال های خود را از پنجره به بیرون پرتاب کند،به بیرون پرتاب می کنند.

قیمت نفت بالا رفته است.خانه هایی می توان پیدا کرد که قیمت آنها با ساختمان های مدل اسپانیایی محله "بورلی-هیلز" برابری می کند.درب یکی از همان خانه ها باز می شود،خانمی بیرون می آید.خلخالی به پا دارد.انگشتان پاهایش که مبتلا به بیماری "هالوکس والگوس"هستند لاک زده شده اند و نمی دانم روی آنها نقش هایی کشیده شده است.در مقابل بینی اش چیزی شبیه به منجوق وصل شده است و هکذا.نمی دانم حتما در منزل ماهواره دارند.از مدل منزل پیداست که می بایست ماهواره داشته باشند.نمی دانم آیا از مدل لباسش را از شبکه های مستهجن انتخاب می کند؟،که در بلاد خارجه هم،به جز زنانی که در کنار لامپ های فلورسنت "شافت آوسبری" و یا "تلگراف ستریت" سانفرنسیسکو می ایستند،دیگران اینگونه خودنمایی نمی کنند.سر انگشتی وقتی قیمت منزل و ماشین را جمع می کنم حدس می زنم باید چیزی حدود ۱۰ میلیارد تومان باشد.راستش برای من این قیمت خیلی بالاست.شاید بتوان گفت در محدوده ارقام مادی زندگی من این ارقام از آن رقم هایی است که از فرط بزرگی باید به صورت توانی نوشته شود.

زیاد جوش نمی زنم.او هم یک قربانی احمق است.فردی که بدون مطالعه لباس بر تن می کند و بدون مقایسه وضعیت چنان تفاوت و تضاد اقتصادی موجود در جامعه،سوار بر چنان ماشینی می شود،آن هم در جامعه ای که  مردم با میخ روی ماشین مزدا خط می کشند(ماشینی با بهای یک دهم ماشین او)،این کار او بدان ماند که بخواهد در یک منطقه گاوچرانی،گوسفند و یا غاز پرورش دهد و یا سیگار برگش را در چای گنده لات محله خاموش کند.(فیلم چوپان)

تازگی حس می کنم صدای صحبت مردم به شدت آزارم می دهد.این امر زمانی بیشتر آزارم می دهد که  دارند عقایدشان را به زبان می آورند،همه در چنین مواردی روشنفکر ترین آدم ها،مهربان ترین پدرها،ورزیده ترین مدیرها و مهربان ترین مهربانان و کاتولیک تر از پاپ هستند.

کمتر پیش می آید که یک فعل اخلاقی ببینم و زیبایی اش مرا تحت تأثیر خود قرار دهد.از دیدن زیبایی آن تحت تأثیر قرار بگیرم.حس می کنم در جامعه ای زندگی می کنم که چهارراهها،فاقد چراغ راهنما هستند.جامعه ای که رانندگان در آن چراغ قرمز را از چراغ سبز تمییز نمی دهند.

قدم می زنم و سعی می کنم با خودم خلوت کنم.یک گوشی در روی گوشهایم است.گاه "Joan Baez" از فقر  زمستان ۱۹۶۴ می گوید،از مردی می گوید که پدر فرزند اوست و چون با جنگ مخالف است در زندان است،گاه "Bob Dylan" از "روبین کارتر"(بوکسور سیاه پوست میانه وزن) می گوید و افرادی که او را محاکمه می کنند در حالی که معنای عدالت را نمی دانند،از کوبیدن بر درب بهشت می گوید،گاه گروه "Creednece Clear Water Revival" از جنگ ویتنام می گوید،از فشار برای جمع کردن مالیات ها برای جنگ،از اینکه افرادی که به پرچم آبی و سفید و قرمز سلام نمی دهند و لوله های توپ به سمت آنان گرفته می شود،از مردمی که بچه سناتور نیستند و با قاشق های نقره ای غذا نمی خورند.گاه  گروه "Ten Years After" از مردی می گوید که قصد دارد جهان را تغییر دهد(I'd love to change the world)،از وودستاک ۶۹ می گوید و بوی گاز اشک آور."Yard Birds" از قلبی پر درد(Heart full of soul) می گویند  ."بیتلز ها" از دخترها می گویند و از رقص و آواز،از صلح و دوستی .گروه "Rolling Stones" از اتو زدن می گوید،از راک،از شلوغی های پاریس،از تبعید شدن از میدان اصلی شهر "Pink Floyd" می گوید بدرخش ای جواهر دیوانه من...،"Paul Simon" از باغ وحش و صداقت حیواناتش می گوید،از "میس رابینسون" می گوید،"Chuk Berry" و "Little Richard" از شوق کودکی می گویند که از پدرش پول تو جیبی هفتگی اش را می خواهد...همه اینها مرا به فکر می برد.

مردم را نمی بینم و حس نمی کنم.حتی صدای هیاهوی شهر را.در خودم هستم.با این فکر که دیگر مایل نیستم در ایران باشم.دیگر مایل نیستم رویاهایم،برای انسان بودن،اخلاقی بودن،جوانمرد بودن ،روز به روز در مقابل چشمانم نقش بر زمین شوم.دیگر مایل نیستم در محیطی به اسم دانشگاه باشم که دانشجویانش جز وقت کشی و جوانی کردن،زدن حرف های پائین تینه و رکیک و تقلب در سر امتحان کار دیگری نمی کنند.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به من،به جسم من و به شعور من توهین می شود.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به قول "کامو" در رمان طاعون:

"جامعه ای که به دلیل فزونی افراد نیازمند به ترحم در آن،دیگر ترحم معنای خود را از دست داده است"

قصد دارم بر عذاب وجدان خود فائق آیم.عذاب وجدانی به بلندای مشروطیت،ملی شدن نفت،مصدق،فاطمی،به بلندای انقلاب،به بلندای نام شهدای راه آزادی،شهدای جنگ ایران و عراق که تنها هستی خود را صادقانه از دست دادند.عذاب وجدان دارم در مقابل افرادی که عذاب می کشند،افسردگی روحی دارند،افرادی که هر روز در خیابان دستشان را مقابل من دراز می کنند و طلب پول می کنند.عذاب وجدان دارم در مقابل مادر و پدری که تا به این سن سربارشان هستم و به مدت یک هفته شکنجه کامل کردمشان.عذاب وجدان دارم در مقابل همه کسانی که بدون هیچ چشمداشت به من محبت کردند،مهر ورزیدند و در مقابل همه آن کسانی که نیم نگاه امیدوارانه آنها مقابل من است.

جلوی نابود شدن چند انسان را گرفتم،مانع از فروپاشی چند خانواده شدم،اما هرچه که نگاه می کنم این داستان ادامه دارد.در این سرزمین نمی توان یک "لوک خوش شانس" بود،مشکل یک ده را حذف کرد و شاهد شادی آنان بود و زمانی که دیدی تمام مشکلات مرتفع شده است بری سراغ ده بعدی.اینجا مشکلات همیشه پا برجا هستند و انسان ها روز به روز بیمار تر و بیشتر نیازمند ترحم می شوند.به اطرافم نگاه می کنم،کمتر کسی را سراغ دارم که مشکلی نداشته باشد،کمتر کسی را می بینم که حوصله داشته باشد با لذت روح و طیب خاطر به انسان،انسانیت،هستی و پیچیدگی های آن و ... فکر کند.انسان ها حتی علایق خود را بازپس می زنند.حتی به خود و عقاید خود خیانت می کنند.من دیگر نمی کشم.بار خودم با آن اندازه سنگین شده است که باعث شود من هم یکی از همان انسان های نیازمند ترحم و سربار جامعه باشم.کسی به من احترام نمی گذارد.در دانشگاه گاه استاد ها با حالت تحقیر می پرسند،اتاقت کجاست؟چقدر در ماه دانشگاه به تو پول می دهد؟چرا همش در خودت هستی چه مشکلی داری؟گویی من خر هستم و می خواهند با لحن تحقیر آمیز مرا متوجه نداشته هایم کنند.

راستش دیگر حوصله نگاه پرسشگر را ندارم.دیگر حوصله دست نیازمند را ندارم.

عذاب وجدان دارم و عذر خواهی می کنم.اما من مرد این میدان نیستم.زندگی خود را تماما باخته ام و دوست دارم در خودم،در یک جای دیگر،در یک اتاق ساکت در یک دانشگاه ساده و بی سر و صدا گم شوم.و از عذاب وجدان خودم که مانند یک آدم حقیر که قدرت اصلاح حتی اطرافیان خود را ندارد،دق کنم.

 

 پی نوشت:

چند وقتی است با نوام چامسکی،مقالات و نامه ها و سخنرای هاش زندگی می کنم.بودن افرادی از این دست برای زندگی بسیار امیدوار کننده است.برای من نوام چامسکی از بزرگترین هاست.از آن دسته روشنفکرهایی که مرگشان،مرگ جهان است.چقدر جامعه ما از خلاء افرادی از آن دست در رنج است.شاید از معدود روشنفکرهایی است که عمیقا درکش می کنم.یک برج عاج نشین یاوه گوی بیسواد مافنگی سرشار از عقده های جنسی،که حرف های گنده بزند،نیست.

در جنگ ویتنام،او فردی جوان با ایده های جدید و شهرت جهانگیر است.غرور حقیقی و جوانی و انرژی را می توان در صدایش دید.اما صدای امروز او،صدایی خسته است.خستگی که شاید ناشی از ۴۰ سال در خلاف جهت آب شنا کردن باشد.

وقتی دقت کردم دیدم در ام.پی.۳ پلیر من،بعد از سخنرانی های چامسکی،ترک (Fortunate son) اثر گروه(Creedence clear water revival) قرار گرفته است.موسیقی که در سال های ۱۹۶۹،برکلی،سانفرانسییکو،هاروارد و نصف بیشتر آمریکا را تحت تاثیر خود قرار داده بود.روزی که پلیس در People's Parkدست به اسلحه برد و یک جوان دانشجو به قتل رسید.

موسیقی در سال های ۱۹۶۰-۷۰ رسالت و جذبه ای عجیب داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط ابدیّت  | 

هر انسانی در قبال خود اعمال و جرائمی مرتکب شده است(حق النفس) که تنها زمانی می تواند به حیات و هستی خویش ادامه دهد که آن اعمال و نتایج و عواقب آنها را در درون خود دفن کند و از روبرو شدن با آن اعمال و خودی که آن اعمال از او سر زده است،فرار کند.اما اگر هیچ گاه به آن ها رجوع نکند همواره این خطر را در بالای سر خود دارد که در آن اعمال و تکرار آن اعمال غرق شود.زمانی که به خود آید ببیند در زیر چنان بار سنگینی دفن شده است که دیگر توان و امکان رها شدن ندارد.

هر وقت با خود خلوت می کنم و در مقابل سه گناه حق النفس،حق الناس و حق الله در پیشگاه دادگاه وجدان و بدون حضور وکیل مدافع(که حضور او تداعی کننده نوعی فرار از خود و بهانه آوردن است) با خود مواجه می شوم  و سعی می کنم پرونده اعمالم را مرور کنم،به جز چند فقره دزدی ناخواسته آن هم در دوران کودکی و بازیگوشی های کودکانه،در قبال مردم و افراد کاری بد تا به امروز مرتکب نشده ام.سعی کردم محبت کنم،آنجایی که خطر مفسده ای از جانب آنان در قبال خود بوده،بعضا در زندگی خصوصی آنان کنکاش کرده ام و سعی کرده ام بدون چشمداشت به دیگران کمک کنم.تنها چیزی که شاید به عنوان چشمداشت می خواستم انسانیت و مردمداری بود که بعضا آن را هم طلب نکردم(یعنی اصلا نخواستم طلب کنم).هیچ چیز زیبا تر از این نیست که مانع مرگ یک انسان باشی،ابروی یک فرد را به او بازگردانی و یا اسرار دیگران را نزد خود محفوظ بداری،آن هم زمانی که می توانی بر علیه آنان استفاده کنی،اما نکنی.این کارها و نظایر آن در مفهوم زیبایی شناسانه خود صورت گرفته است،نه مفهومی پاداش طلبانه..قدرت زمانی ارزش دارد که قابل کنترل باشد.قدرت افسار گسیخته،هرج و مرج و آنارشی است.پشت سر افراد همان را گفته ام که در رویشان هم گفته ام.افرادی بودند که هم در رویشان بدشان را گفته ام و هم در پشت سرشان گفته ام و از دیگران خواستم این حرف ها جلوی روی آن فرد نیز از قول من بگویند.در کمتر از حدودی دروغ گفته ام که جامعه بر من تحمیل می کرد...هاکذا 

در باب حق الله،انچه که رخ داده بین من و او محفوظ است و در صلاحیت هیچ انسانی حتی خود من نیست که بخواهم  حکم و فتوایی صادر کنم.آنگونه که عرفا می گویند خداوند در کشمکش قدرت،بخشش را ضمیمه می کند تا قدرت خود را با گذشت از حق خود،یاد آوری کند.حق هر کس به او مربوط است و گذشت از آن حق،جز افزایش مقام و مرتبه آن فرد نیست.قدرت زمانی ارزش دارد که بر بیچارگان و افراد حقیر سخت گرفته نشود.بخشش یاد آوری حقارت دیگران است به آنها....

اما زمانی که به حق النفس رجوع می کنم بر خود میلرزم که من چه ها که نکردم.من تمامی آنچه را که با دیگران نکردم،با خودم کردم.با خودم صداقت نداشتم.به خود دروغ گفتم.چند بار سعی در نابودی جسمی و روحی خودم گرفتم.یک بار به گونه ای برنامه ریزی کردم که قتل نفس انجام دهم،کاری که اگر با هر تنابنده دیگری انجام داده بودم امروز یا از زمره اراذل و اوباش بودم و یا یک حکم حبس ابد داشتم.با تمارض به قتل نفس به یک آسایشگاه رفتم و تا واقعیت انسان را دو هفته در آنجا ببینم.این بار به روحم خنجر زدم.همواره کاری کردم که دیگران ارزش هایم را درک نکنند.در دوره ای با گونه ای عناد همواره سعی کردم جوری وانمود کنم که هیچ نیستم.به گونه ای که مورد تحقیر قرار گیرم.سعی کردم موقعیت ها را تباه کنم.به دیگران همواره اطلاعات درست و دست اول می دادم که باید چه کنند،چه بخوانند و دقیقا بر عکس همین اطلاعات را به خودم می دادم.سعی می کردم حتما در روز امتحان خواب بمانم،فراموش کنم در چه روزهایی امتحان دارم  و...

ویتگنشتاین می گوید"هموراه انسان باید اعتراف کند و بدترین و تاریک ترین گوشه های شخصیت خود را برای دیگران عنوان کند"

روزهایی که می خواهم با خودم خلوت کنم به پیاده روی های طولانی و تنها می روم.در مسیر هایی قدم می زنم که از انها خاطره هایی داشتم.مسیر هایی که زمانی که سنم کمتر بود از انها عبور می کردم،سعی می کنم دوباره از آن مسیر ها عبور کنم و خاطرات آن روزگاران خودم را با عقاید این روزگار مقایسه کنم.

در من تصور های گناه آلود همراه قوی بود.دوست داشتم همواره احساس گناه داشته باشم.آنگونه که "راسکولنیکف" در "جنایت و مکافات" داشت یا آنگونه که "مکویچ" در "آرزوهای بزرگ" داشت و یا شاید هم تصوری که "ژان والژان" در "بینوایان" داشت.از کودکی حس می کردم داشتن احساس گناه نا بخشودنی،آنگونه که اگر عنوان شود انسان مجازات می شود و فرصت اصلاح خویش را از دست می دهد،یک حسن است و باعث پیشرفت و اصلاح انسان می گردد.احساس گناه انسان را تطهیر می کند و باعث می شود آنی شود که "مکویچ" و یا "والژان" شدند.لذا چون تربیت و محیطی که در آن بزرگ شده بودم این امکان روحی را به من نمی داد که یک خطاکار اجتماعی باشم،تصمیم گرفتم در قبال خود مرتکب خطا شوم،با این امید که می توان از بار این خطا و یا گناه رست و پیشرفت کرد.

اما یک چیز را از کودکی نمی دانستم و آن این بود که این احساس گناه،همواره با یک عامل دیگر که همان احساس پشیمانی و حسرت است توأمان می گردد و راه را برای پیشرفت انسان می بندد.انگار احساس حسرت،اینکه می بینی در جلوی چشمانت انسان هایی که برای اعمال خود هیچ فلسفه خاصی را دنبال نمی کنند روز به روز بالاتر می روند.

من یک انسانم و غرایزی دارم،من هم دوست دارم ارامش داشته باشم،پیشرفت کنم و زمانی که به گذشته خود نگاه می کنم،رنگی از اشتباهات بچه گانه و حسرت بر آن نباشد اما هست.میزان گناه در من به حدی رسیده است که دیگر این امکان باقی نمانده است که احساس گناهی بیشتر را بر خود هموار کنم.

امروزه در این سرزمین یک پارادایم غیر رسمی بین تمام افرادی که کار علمی می کنند و استعداد زیادی دارند  باب شده است و آن این است که باید از این سرزمین فرار کرد،باید زد به چاک،باید رفت به جایی که قدرمان را می دانند.از طرفی هستند افرادی که به من لطف می کنند،از اطلاعات من و شاید اگر حمل بر خود ستایی نباشد از معلومات من می گویند.دیروز دوستی به من می گفت :"اگر من رئیس یک دانشگاه تراز اول بودم،اگر حوصله مطالعه کردن را از دست می دادی تو را می کردم مسئول کتابخانه آن دانشگاه که فقط پیشنهاد دهی کدام کتاب برای مطالعه بهتر است،رسم الخط آن زیباتر است و مسائل ریاضیات را به زبان ساده تر و قابل درک تر حل کرده است و..."

به فکر فرو رفتم یاد صحبت های بهروز وحیدی آذر(رهبر ارکستر زهی جوانان)افتادم که سالها پیش می گفت:"سالهای ۱۳۵۰ فردی مسئول کتابخانه هنرستان موسیقی بود که اگر نمی دانستی اسم یک قطعه چیست،و با سوت می زدی،بی درنگ پارتیتور آن قطعه را از چایگاه برایت می آورد"

راستش حتی اگر روزی مغزم به کل تعطیل باشد،برایم جالب است در یکی از تاپ-تن های امریکا چنین مسئول کتاب خانه ای باشم و یا حتی کتاب های تاریخی تحولات علمی را،آنگونه امروز این نوع وقایع نگاری علمی باب شده،بنویسم.اما باز احساس گناه آزارم می دهد.

راستش برای من دل کندن از اینجا سخت است.یک جور احساس عدم شرافت می کنم.یک جور احساس یی حیایی.حس می کنم عذاب وجدانی شدید می گیرم وقتی از آن ور بفهمم مردم بی برق هستند،گرانی و ...هزار چیز هست.همان حسی را دارم که زمان خوردن ساندویچ در یک مغازه است آن هم زمانی که فقرا پشت شیشه آن صف کشیده اند و نظاره گر خوردن تو هستند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:21  توسط ابدیّت  | 

اخیرا در یک فایل سخنرانی که در سایت یوتیوب به دستم رسید،سخنران به وضوح گفته بود:"افرادی که در مجلات آی.اس.آی مقالات علمی خود را چاپ می کنند به نوعی حمال انگلیسی زبان ها هستند"

صرف نظر از توهینی که در این گفته وجود دارد،که می توان به حساب عدم آگاهی گوینده گذارد،اما می توان به یک مقایسه در قالب جند نکته دست زد.

۱-مجلات آی.اس.آی،مجلاتی عام و همگانی هستند.پس از چاپ مقالات،مورد استفاده و دسترسی همگان قرار می گیرند.به بیان دیگر اینگونه نیست که زمانی که مقالات یک شماره از مجلات به حد نصاب رسید،این مجلات تحت بایگانی و طبقه بندی اطلاعاتی قرار گیرند و یک نسحه از آنها به سازمان سیا و یا ام.آی.سیکس منتقل شود و در آرشیو های آنها نگهداری تحت طبقه بندی اطلاعاتی شود.

در ثانی اگر بر فرض ما مجله ای به زبان فارسی داشته باشیم،در آن مقاله بنویسیم در نهایت از جنبه تبلیغی هم که شده می بایست آن را در دست دیگران قرار دهیم،پس اصولا دیگران از دستاوردهای ما استفاده می کنند،آیا ما حمال دیگران هستیم؟همچنین در هر مقاله نام نویسنده و نام مرکزی که او در آن مرکز تحقیق می کند نوشته و ثبت می شود،در این صورت چه فرقی است بین آنکه ما یک مجله به نام خود داشته باشیم و در مقیاس جهانی چاپ کنیم و اینکه در مجلات دیگران با نام و هویت خود مقاله بنویسیم؟

۲-اگر فرض کنیم که در قرون اوج شکوفایی علم و تمدن اسلامی بودیم،آیا چاپ مقالات غربی ها در مجلات دنیای اسلام،به نوعی حمالی مسلمین و اسلام بود؟

۳-اگر به مشخصات افرادی که در این مجلات در فیزیک نظری مقاله نوشته اند،به عنوان مثال رجوع کنیم،و میزان ارجاعات و تأثیر گذاری مقالاتی را که از ایران در طی صد سال اخیر نوشته شده اند با همین فاکتورها در مورد افرادی که از انگلستان و یا آمریکا و حتی اروپا مقاله نوشته اند مقایسه کنیم به شگفتی در می یابیم که اگر فقط فاکتور میزان ارجاعات،عاملی که در ایران به غلط بسیار مهم است و توی سر هر دانشجویی زده می شود،را در نظر بگیریم،ایران در تولید علم در مناسبات جهانی جایی ندارد.

کافی است به یکی از سایت هایی که میزان ارجاعات و یا تعداد مقالات را نشان می دهند رجوع کنیم و نام یکی از این افراد را تایپ کنیم:

"استفان هاوکینگ،پرسکیل،گروچ،ایزرائیل،روولی،اشتکر،واینبرگ،ویتن،وقا،ساسکیند،مایکل گرین،شوارتز،ارکانی حامد،سیبرگ،کاندلاس،جوئل شرک،کرمر،نوو،تاونسند،نیوون هیوزن،توفت،آمبیورن،واندورن،برو،...."که هزاران اسم می توان به این لیست افزود و کافی است میزان ارجاعات و تعداد مقالات را به کشور ایران مقایسه کرد و دید ایا این ایرانی ها هستند که باغ علم را شخم می زنند و یا خود انگلیسی زبان ها هستند؟

(اگر به فاکتر ارجاع(به غلط و اشتباه رایجی که در ایران هست) رجوع شود در ایران فقط دو نفر هستند که بیشترین تعداد ارجاعات را داشته اند که باز قابل قیاس با آن طرف دنیا نیست.

این در حالی است که اکثر مجلات تراز اول و دارای اعتبار بالا به صورت مستقیم از افراد درخواست می کنند که در آن مقاله بنویسند(مانند فیزیکس ریپورت و یا نیچر)تا به امروز از چند فرد مقیم در ایران چنین چیزی خواسته شده است؟پس این نشان می دهد اینگونه نیست که ما در جهان اول باشیم و همه منتظر باشند ببینند ما چه می کنیم و از نتیجه تحقیقات شایان توجه ما سوء استفاده کنند.

اگر به صورت خوشبینانه به علم در ایران نگاه کنیم و فرض کنیم هر کشوری ۲۰ دانشگاه مطرح داشته باشد،با نظر به اینکه اولین دانشگاه ایران دارای رتبه ۱۶۰۰ است،پس جایگاه ایران در جهان ۸۰ می باشد.و یا کافی است به تعداد مقالات سالانه ایران در تمام رشته ها دقت کنیم که در خوشبینانه ترین حالات چیزی بین ۵ تا ۷ هزار است،که رقمی بسیار دون و پائین است.(البته از سرانه تحقیق و روحیه مصرف گرایی ما چیزی بیشتر نمی توان انتظار داشت)

۴-عده زیادی از فیزیکدانان مقالات خود را به صورت رایگان در این سایت(از پس از ۱۹۹۴)،قرار می دهند تا حتی پیش از چاپ رسمی آن دیگران بتوانند استفاده کنند،حتی افرادی که دسترسی به امکانات مالی ندارند.آیا این امر بهره گیری از دیگران و استعمار است؟

۵-این که به کرات گفته می شود ایران در فلان زمینه موفقیت به دست آورد(از درست و یا غلط آن بگذریم که گاه مانند جریان مدال های آینشتاین آش خیلی شور می شود)نتیجه چاپ همین مقالات در این مجلات است.

۶-این ایده که مطرح می شود خودمان مجله چاپ کنیم از نظر من جز بدبختی و آفت برای ما چیزی ندارد.زیرا در این صورت تمام افرادی که کار اجرایی می کنند برای بالا بردن رتبه علمی خود(که آن هم این روزها ارزشی ندارد)شاگردان را مجبور خواهند کرد که مقاله از جاههای مختلف بردارند،ترجمه کنند و به نام فرد مورد نظر در فلان مجله فارسی زبان چاپ کنند.

یاد صحبتی می افتم که با دکتر گلشنی داشتم در مورد فقط تقلباتی که در خود مجله های آی.اس.آی از اساتید ایرانی صورت می گیرد،که یا یک مقاله را چند بار فقط با تعویض اسم چاپ می کنند و یا عدد سازی کردن و کپی برداری های عیر مجاز،که اگر در آن ور دنیا بود دودمان آن فرد به باد می رفت.

لذا اگر مجلات زبان فارسی با روحیاتی که ما داریم چاپ شود،علم نابود می شود.اگر روزی شنیدید یک استاد ماهی ۱۰۰ مقاله می نویسد تعجب نکنید.

۷-و اما طرجی که سی.آی.ای برای ما و سایر کشورهای جهان سوم دارد:

بر پایه گفته های خود مسئولین آمریکایی،بارها اشاره کرده اند قصد دارند تمام نخبگان و حتی افراد متوسط به بالای کشورهای این ور دنیا را برای خود بردارند.

کافی است به لیست همین برندگان المپیاد های علمی،که هر سال کلی بلوای تبلیغاتی سر آنها به راه می اندازیم،مراجعه کنیم و ببینیم اکنون کجا هستند؟اکنون "مریم میرزاخانی"،که از سانحه سقوط اتوبوس دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۷۶ به دره،جان سالم به در برده بود کجاست،چه می کند؟ همین دیروز بود که گفته شده بود یکی از ۱۰ ریاضیدان برتر آمریکا در رشته خود است.نیایش افشردی کجاست؟و....بگذارید بگویم در پرینستون استاد دانشگاه است و قصد بازگشت ندارد،دومی در دانشگاه پریمیتر کانادا است و قصد بازگشت ندارد....

از نظر من این خوابی است که کشورهای آن ور دنیا برای ما دیده اند.این آن بهره کشی است که بهترین های این سرزمین را برای خود بردارند،این خسرانی است که چاپ مقالات دست چندم در مجلات آنور دنیا در مقابلش هیچ است.

راستی سالی چند نفر از ایران برای تحصیل می روند؟چند نفر در آزمون چی.آر.ای شرکت می کنند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:1  توسط ابدیّت  | 

در ایرانیها عادت عجیبی وجود دارد.آنها فقط می توانند در قالب نفی یک امر،برای خود اموراتی متصور و قائل شوند.

هنگامی که از فردی می پرسی در مورد مسأله ای چگونه فکر می کند،بی درنگ چنین جملاتی را می شنوی:"ببین من از اونایی نیستم که...،من اینگونه نیستم که...،من مثل بقیه نیستم که ...".این در حالی است که معمولا اگر از فرد آنور دنیا بپرسی در مورد یک مسأله چگونه فکر می کند به ساده ترین زبان نظر خود را می گوید،و سعی نمی کند با جدا کردن خود از دیگران و به کار بردن کلمات و قید های کلیه،خود را از دیگران بری کند و برای خود شأن و جایگاهیی دست و پا کند.

حتی اندیشمندان و اهل قلم از این عادت به دور نیستند.کتاب های این ور دنیا پر است از عباراتی مانند:"غرب،بازگشت به ارزش ها،از خود بیگانگی،بی هویتی،خودکفایی،تکیه بر خود،الگوی برتر،مهندسی فرهنگی،مقابله با ضد ارزش ها،غرب زدگی،تجدد خواهی،متجدد،فرنگ رفته ها،..."

به نظر من این کلمات بیشتر از آنکه مبین ارزش و یا اندیشه ای باشند،حاکی از عدم اعتماد به نفس شدید،آسیب پذیری و عدم داشتن حرف و اندیشه در مقابل دیگران است.تو گویی حتی این فرهنگ پادتنی را ندارد که بتواند در مقابل ساده ترین بیماری ها،تاب و دوام آورد.تو گویی سیستم دفاعی فرهنگی این سرزمین،از بین رفته است.به هیچ وجه یک ایرانی نمی تواند حرفی برای گفتن داشته باشد،لذا فقط با ایزوله و مبرا کردن خود می تواند برای خود ارزشی دست و پا کند.

هنگامی که از یک اهل قلم بپرسی نظر شما در مورد فلان مسأله چیست؟بی درنگ می گوید غربی ها چنین فکر می کنند،در غرب چنین است،این مشکل در غرب وجود دارد،... و نهایتا هم نمی توان فهمید که نظر آن فرد چیست.

از نظر من جامعه ای که گفتار و نحوه تفکر غالب در آن در بین تمامی طبقات این چنین،نفی کننده و فرا فکننده باشد،جامعه ای است که دچار "ایدز فرهنگی" است،به بیان دیگر این جامعه اصلا سیستم دفاعی فرهنگی ندارد،فقط می تواند از قرار گرفتن از معرض بیماری ها و افرادی که حتی مضنون به بیماری هستند دوری کند.

من فکر می کنم تفکرات چپ و رواج آن بین اهل قلم در چیزی نزدیک به ۶۰ سال باعث رخداد چنین بیماری تقریبا لا علاجی شده است که حتی قصاب سر کوچه شما برای بقای خود ناچار است به بقال کوچه پشتی،فحش و نا سزا دهد.

به بیان ساده تر و خوشبینانه تر،ایرانی ها فقط می دانند چه نیستند اما هرگز نمی دانند چه هستند،چه می دانند و به چه فکر می کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط ابدیّت  | 

امروز فیلم "فتنه" را دیدم و به شدت متأثر شدم.راستش هر چقدر خواستم از توجیهات کلاسیک که توهین به باورها و اندیشه های انسانها،توهین به آنچه گفته می شود مقدس است،و دهها دلیل دیگر چشم پوشی کنم و ریشه اصلی این غم و اندوه را در یابم،بیشتر و بیشتر اندوهگین شدم و شاید تا مدتها اندوهگین تر شوم.

می دانم در ۱۱ سپتامبر افراد بیگناه بسیاری کشته شدند،می دانم خانواده های غیر مسلمان زیادی در سراسر دنیا اندوهگین از دست دادن بسیاری از عزیزان خود هستند و عمیقا از درد و رنج آنها،به عنوان یک مسلمان،خجل و اندوهگین هستم،و می دانم این فیلم به احتمال زیاد حوادث شوم و دردناک بسیار دیگری را رقم خواهد زد که همین امر میزان درد و افسوس مرا دو چندان خواهد ساخت.و می دانم با درد و افسوس بسیار عاملان این فجایع،افرادی منسوب به اسلام هستند.می دانم مردمان دنیا از دیدن خشونت عریان خسته هستند،از دیدن خون و جنازه و بدن های تکه تکه شده خسته شده اند،میدانم مردمان دنیایی که در کمتر از ۵۰ سال،دو جنگ ویرانگر را تجربه کرده اند،مردمانی که وجدان آنها از داخاو و آوشوئیتس خسته است و دیگر دیدن صحنه جسد های آویزان بر چوبه دار آنان را به مرض جنون می رساند،می دانم دیدن بدنهای تا نیمه در زمین دفن شده که مغز آنان متلاشی شده است،انسانها را به حدی از عذاب وجدان و نا امیدی می رساند که حتی بی رگ ترین و خونسرد ترین انسانها را از درون ویران می سازد،میدانم که سر های خونین قمه زده شده،چیزی جز درد و اشمئزاز را در دیگران بیدار نمی کند و خیلی چیزها می دانم که بیانشان مو را بر تنم راست می سازد...

درد می کشم و این جملات را با رنج بسیار می نویسم،دیدن صحنه،نعوذ بالله،پاره کردن قرآن مرا به شدت بیمار ساخته است.نه از آن بابت که یک مسلمان دو آتشه هستم،که هیچ گاه بر منی که در اصول اساسی توحید و معاد بارها و بارها فکر کرده ام و پس از هر مرتبه فکر بیشتر گیج و علیل شده ام،و احساس می کنم تا قبل از مرگ و "روشنی" هیچ انسانی جز،رسول اکرم به معراج رفته،مسلمان دو آتشه که هیچ،مسلمان نیست،باز هم از دیدن این صحنه ناراحت می شود.صحنه ای که اگر بر تورات و انجیل هم می رفت،باز هم دردناک و رنج آور بود. 

زمانی یکی از بزرگان تشیع،حضرت صادق(ع) پیشگویی شومی کرده بود مبنی بر آنکه تا زمان ظهور خضرتش،چیزی از اسلام باقی نخواهد ماند،و در جایی صادق(ع) گفته بود دانشمند نماها کمر مرا شکستند،این امر بیشتر و بیشتر مرا درونگرا و اندوهگین می سازد.

به راستی ما چه تنها شده ایم،رسولی نداریم و دانشمندی هم به روایت صادقش،نداریم که دل ما را شاد سازد،به راستی چقدر آرزوی بوی رسول،و نوری از محضر ابدیت مرا درونگراتر و نا امید تر می سازد.

بار الاها!

تو به نیکی می دانی محمد کیست.می دانی اسلام چیست.محمد همان انسانی است در آن غار در مکاشفه کامل که به ادراک حضرتت رسید،محمد همان است که وجدان و عذاب وجدان را به ما آموزاند.محمد همان است که زیبا است و آرامش بخش،محمد آن است که بر بستر بیماری فردی می رود که،نعوذ بالله،بر او زباله می ریخت،محمد آن است که بوی تواضع و گریه می دهد،نه بوی خشونت و کشور گشایی.

تو به نیکی می دانی که علی کیست،علی آن است که با "خطبه همام" به ما اثبات کرد موجودی به اسم مسلمان وجود خارجی ندارد،هیچ احدی حق ندارد ادعای تقوی و معصومیت کند،علی در این خطبه بر ما هویدا ساخت رنج دوری از اسلام انسان را از درون می خورد و بر ما آشکار ساخت چقدر اگر حقیقت را بدانیم پوچ،احمق و بدبخت و زیانکار شده ایم.

علی! بر ما چه آمده؟،خطبه ات را خواندیم اما واکنش ما واکنش همام نبود،ما با گستاخی کامل،خود را حق،خدا و عین اسلام پنداشتیم.به راستی چرا اینقدر خطبه ات نا امید کننده است؟چرا ما را اینگونه از خود نا امید ساختی؟چرا به ما نشان دادی که مسلمان نیستیم؟

بار الاها!

می دانی علی کیست.علی رنج عذاب وجدان را بر ما آموزاند.به ما یاد آوری کرد به دور از شرافت هستیم اگر به زنی یهودی ظلم شود و ما خونسرد باشیم.علی به ما آموزاند باید بسوزیم و نابود شویم،اگر حق الناس را نابود سازیم،علی به ما گفت اگر به مردمی ضرر زدیم،هیچ گاه و هیچ گاه در امنیت و آسایش نیستیم.گفت از توبه بگذریم اگر رنجی بر مردم روا ساختیم.

محمد فرستاده شده!علی!

می دانی بزرگترین افتخارم این است که از شما بزرگواران شنیدم "قناعت،بزرگترین ثروت است"،افتخاری که بر خود می بالم زمانی که به این جمله سراسر حکیمانه تان فکر می کنم.

علی!

دنیا را چه شده است؟اینان کیستند؟چرا به ما گوشزد نکردی جقدر در بین "مسلمانان"،تنها هستیم.چرا چاهی نیست تا سرمان را در آن کنیم و از عذاب وجدان فریاد زنیم؟آب شویم و دق کنیم.

بار الاها!محمد! به حق رسول بودنت و بر حسب شفاعتت

مرا از این دنیا ببر،دنیایی که نه تحمل دیدن مسلمانان را دارم و نه تحمل دیدن توهین به ارزش ها را،مرا از این رنج زیستن در این دو بد خلاص کن.دو بدی که اسلام را نشانه گرفته اند.مرا به جهانی ببر که سراسر فکر است و اندیشه،مرا بدانجا ببر که یک لحظه فکر،۷۰ سال عبادت است.

دردناک است.وای بر ما،با اسلام چه کردیم. 

پ.ن:این یک نوشته عاطفی است،نه یک نوشته سیاسی.این نوشته به بهانه فیلم "فتنه"،فیلمی اهانت آمیز که گویای چیزهایی دردناک است نوشته شده است

چقدر افسوس می خورم وقتی یاد این جمله فیزیکدان استیون واینبرگ در مصاحبه با جاناتان میلر می افتم که می گفت:"زمانی اهالی مسیحیت علم و دانش و بردباری و تساهل و تسامح را از مسلمانان می آموختند،اما اکنون چه؟"

یا زمانی که فیزیکدان ورنر هایزنبرگ در جایی در باب معماری اسلامی می گوید:"...ساختار زیبایی  شناختی مسجد،اینکه تمامی نقاط گنبد در یک نقطه به هم می رسند،نشانی از یک تفکر عمیق فکری است..."

آیا مسلمانان،همه چیز را نابود نساختند،یک دنیا زیبایی و تفکر (اسلام)را نابود نساختند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط ابدیّت  | 

دکتر مصدق:

۱-« اگر ملی شدن صنعت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده است باید از آن کسی که در اول این پیشنهاد را نمود سپاسگزاری گردد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است كه روزی در خانه جناب آقای نریمان پیشنهاد خود را داد و عمده نمایندگان جبهه ملی حاضر در جلسه آن را به اتفاق آرا تصویب نمودند. »

 
۲-«...در تمام مدت همکاري با اين جانب حتي يک ترک اولي هم از آن بزرگوار ديده نشد ...»

 

 مکتوبه های دکتر فاطمی در زندان به حضرت آیت الله سید رضا زنجانی(بر روی کاغذ سیگار):

مکتوب ۲:"...روحیه بنده به فضل الهی محكم وقوی است زیرا حق با ما است و هر كه حق با او است خدا با اوست"

مکتوب۴:"..." این نكته را بنده با كمال صداقت و آرزوی خلوص عرض می كنم كه به هیچ وجه در تعیین این خط مشی منافع شخصی ما را در نظر نگیرید كه بنده مریضم، چاقو خورده ام، زن و بچه وخواهر و برادرم چه می گویند بلكه آن چیزی را در نظر بگیرید كه ما به خاطر حفظ و حمایت آن جهاد كرده و به این روز افتاده ایم...آرزو دارم كه نفسهای آخر زند گیم نیز در راه نهضت و سعادت هم وطنانم صرف شود...و در مورد شیوه دفاع می گوید:به هرحال در دادگاه ما می توانیم بسیاری حقایق را فاش كرده و داغ باطله بر كنسرسیوم و حامیان او بزنیم...بر فرض كه هیچ كس هم نفهمد و صدای ما را خفه كنند در تاریخ و در پرونده باقی خواهد ماند.و فردای روشن ممكن است مورد استفاده نسلهای آینده و همچنین نسل معاصر قرار بگیرد.. و یا راه دیگر آن است كه معتدل و ملایم حرف بزنیم و طلب عفو وبخشش كنیم و چند سال زندان برای ما حسب الامرتعیین كنند كه زیر بارشق آخری بنده هرگز نخواهم رفت حتی اگرآنچه دلشان بخواهد دادگاه رای دهد."

مکتوب۹:"به هر حال وضعیت با هرجان كندنی هست(البته از نظر مزاج)می گذ رانم ولی به جد بزرگوارمان قسم كه اگر خیال كنید به قدرسر سوزن این لوطی بازی ها در اراده و روحیه مخلصتان تاثیر داشته باشداگر حمل بر خود ستایی نباشد عرض می كنم(شیر را هر چند در زنجیر نگه دارند ممكن نیست گربه شود)از این حیث خیالتان راحت باشد... به خواهرم بفرمائید كه ابدا" متاثر و ناراحت نباشد بلكه بر عكس افتخار كند كه برادرش دلال و واسطه فروش وطن نشدوبه احساسات و عقاید جامعه سر تعظیم فرود آورد ."

مکتوب ۱۱ بعد از دریافت حکم اعدام به حضرت آیت الله زنجانی:"دراین موقعی كه یك ساعت از صدور رای دستوری می گذرد یك ذره ناراحت نیستم زیرا اگر آن افتخار را پیدا كنم كه در راه وطنم این نیمه جان را بگذارم درست در راه حقیقی خودش صرف شده است ."

"...شهید دكتر فاطمی با خون خود مشروعیت را از حكومت كودتا گرفت..."

پس از یادی از دکتر فاطمی، 

ملی شدن نفت برای ایرانیان،یک تیغ دو لبه بود.تیغی که در یک سوی آن غروری بود از اینکه می توانند بر منافع ملی خود،خود نظارت داشته باشند و از آن بهره مند شوند.از طرفی سوی دیگر آن پیام رخوت،سستی،مصرف گرایی،قناعت،عقب ماندگی،توسعه نیافتگی،دوری از مفهومی مانند ارزش افزوده،.. بود.پس از وقایع ۲۸ مرداد،غرور و شادی اینکه ایرانی می تواند در مقابل استعمار قد علم کند در آنی در مقابل چشمانش رنگ باخت.اما به همان میزان مفهوم دوم قوی تر و پر نقش تر شد.

کافی است یک بار که در یکی از فروشگاهای بزرگ زنجیره ای که به سبک فروشگاه های بزرگ و بعضا چند ملیتی دنیا،که در تقریبا تمامی نقاط مرفه بزرگ بالای شهر تهران و دیگر شهرهای بزرگ موجود هستند،در حال قدم زدن هستیم چشمان خود را بسته و تصور کنیم دیگر از این سرزمین نفتی استخراج نمی شود.آیا باز هم می توانیم دنیا را به همین رنگ ببینیم؟آیا دیگر بالا و پائینی برای یک شهر متصور است؟آیا دیگر ماشین و منزل آخرین مدل معنایی خواهد داشت؟

 اگر چنین اتفاقی افتد،که حتما خواهد افتاد،چگونه می توانیم ساده ترین و پیش پا افتاده ترین ملزومات زندگی و ساده ترین فر آورده های تکنولوژیک را تأمین کنیم؟از نظر من چنین اتفاقی جتما رخ خواهد داد و آن روزی است که به ناگه نقشه سیاسی ایران از کره زمین حذف خواهد شد،کشوری باقی می ماند که مانند اغلب کشورهای افریقایی(فاقد الماس و طلا) به صورت بالقوه و بالفعل  از طریق تولید مواد مخدر،فحشا،صادرات زنان و دختران،صادرات کارگران یدی(برای مشاغل خطرناک و  پر ریسک) در قحطی مطلق،چنگ داخلی،بیماری ایدز و همراه با نیم نگاهی عاجزانه به سازمان ملل متحد به حیات خود ادامه خواهد داد.

شاید اگر آن روز یک شهروند این سرزمین قدرت خرید یک تقویم را داشته باشد به روز ۲۹ اسفند با یک نوستالژی خاصی نگاه کند.

از این روست که گاهی نفت را بزرگترین نفرین الهی می دانند.هدیه ای که جز دردسر چیزی نداشته است.زنجیری که پای نسل ها را گرفته است و درندگان شرق و غرب عالم را متوجه این نقطه از عالم ساخته است.

پی نوشت:

در زمان نگارش این مطلب صدای ترقه و بوی دود و آتش تمام فضا را پر کرده است.گویا ایرانی ها علاقه خاصی دارند همه چیز را نابود ساخته،دود کرده و راهی هوا کنند.نمی دانم،شاید هم این تنها روشی است که می توانند با پناه بردن به آن ابراز هویت کنند.هویتی که یک طرف آن به نفت،یعنی زیر زمینی ترین محصول معدنی گره خورده است.محصولی که از بقایای دایناسورها و جانداران اعماق تاریخ بر جای مانده.و سمت دیگر آن به  یأس ها،ترس ها،نادانی ها،شکست ها و سنت های تاریخیشان گره خورده است،که دیگر معنایی در آن جستجو نمی کنند،بلکه بیشتر مترصد آن هستند تا خودی نشان دهند و دمی به گونه ای دیگر زندگی کنند.

ای کاش می دانستند هر کدام این صداهای نا بهنجار که بالا می رود و این بوی دودی که فضا را پر کرده و تنفس را برای ریه های آسمی دشوار می سازد،سندی است بر محکومیت تاریخی آنان

دردناک است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط ابدیّت  | 

کلینت ایستوود(بلاندی-خوب)،الای والاچ(توکو-بد) و لی ون کلیفت(زشت) هر سه لمپن هستند.اما هر کدام در کار خود پایبند به اصولی هستند.بلاندی از آن تیپ افرادی است که به روی افراد بدون سلاح و یا از پشت،اسلحه نمی کشد.اگر در مسیر راه زنی با سینه های بزرگ را ببیند،هرگز بدون اینکه دستهای خود را بشوید و یا صورت خود را اصلاح کند و حمام رفته باشد،به آن زن دست نمی زند و یا نوک سینه های سفت-شده آن زن را با دستان کثیف خود نمی گیرد.اگر هم مجال این کارها نباشد،فقط با نوک اسلحه خود سینه های آن زن را فشار مختصری می دهد.توکو در ۱۴ ایالت مجرمی تبهکار است.۱۰ جرم دارد و محکوم به اعدام است و دقیقا همان کارهایی را انجام می دهد،که خارج از اصول کاری بلاندی است.توکو یک طعمه است برای جایزه بگیر ها.

"زمانی که زندگی ارزش خود را از دست دهد،مرگ بهای آن را می پردازد.اینگونه است که جایزه بگیرها به وجود آمدند"

اما در این میان زشت،سرگذشت عجیبی دارد.او می تواند در چارچوب بلاندی زندگی کند و در عین حال هم می تواند در چارچوبه فکری توکو،زندگی کند.او همیشه از دور نظاره گر است.باید در هر فرصتی واکنشی نشان دهد که بهترین واکنش است.به بیان دیگر چارچوبه فکری و رفتاری او کاملا باز است و می تواند در هر قالبی شکل گیرد.کار زشتی همواره آن است،که در دیالکتیک ما بین خوب و بد،سر به زنگها سر رسد و ما حصل این جدل را بی هیچ زحمتی و حتی قانون شکنی از آن خود دارد.زشت یک فرصت طلب است.اینگونه افراد همیشه در بیرون دایره قضاوت ها قرار دارند،فقط احساس عدم زیبایی شناختی در انسان ایجاد می کنند،که نام آن همان زشتی است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تاد جکسون،عضو سوار نظام سوم،تمام طلاهای ارتش،به ارزش ۲۰۰ هزار دلار، را دزدیده و در قبرستان "ساوت هیل"در یک قبر به نام "گمنام"پنهان کرده است و منتطر فرصتی است تا آب ها از آسیاب افتد و  طلاها را تماما از آن خود دارد. نام خود را تغییر داده است به بیل کارسون.از این جاست که "زشت"کنجکاو می شود و مترصد فرصتی است تا فقط بفهمد چرا،جکسون نام خود را تغییر داده است و مدتی است دیگر با معشوقه خود نیست.

در این کشاکش،دیالکتیک ما بین "خوب و بد"،بی خبر از هر کجا در حال انجام است.بد،یک فراری تحت تعقیب است و خوب،یک جایزه بگیر است.

خوب،بد را تحویل قانون می دهد.درست در زمان اجرای فرمان قانون،طناب دار را با اسلحه پاره می کند و با این کار باعث می شود ارزش بد،هر دفعه چندصد دلار بالاتر رود.

"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من و ۵ تا ۱۰۰ دلاری مال تو"

بد:"ببین ریفیق،تو دنیا دو جور آدم هست،آدمایی که طناب دور گردنشون هست و آدمایی که طناب را با اسلحه نشانه می گیرند.چون طناب دور گردن من است،سهم من باید از نصف بیشتر باشه"

خوب:"درسته که طناب دور گردن تو است،این تو هستی که ریسک می کنی،اما اونی که طناب رو می زنه منم.میدونی اگه یه ذره دیرتر شلیک کنم چی می شه؟"

بد:"بله،اون وقت ما از دیدن قیافه شما محروم می مونیم.اما یادت باشه اگر طناب دیرتر ژاره بشه تا پایان عمر باید در حال فرار باشی."

بدین ترتیب بدون خبر از زشت،این دیالکتیک(شرکت سهامی)ادامه دارد.تا آنکه دیگر ارزش بد،بالاتر نمی رود و زمان آن است که دیالکتیک ما بین خوب و بد،به یک گسست رسد.

خوب:"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو.می دونی من فکر نمی کنم دیگر ارزش تو از ۳۰۰۰ تا بالاتر بره.واسه همین بهتره برم سراغ یک آدم بدتر"

بد:"هی بلاندی،تو نمی تونی این کار رو با من بکنی"

خوب،بد را از اسب در وسط بیابان به پایین می اندازد و  رها می کند و به سمت شرکت دیگری حرکت می کند.اما بد همواره به سراغ خوب است....

...بد،از پنجره وارد می شود و از پشت اسلحه می کشد.

"تو دنیا ۲ جور حشره داریم.اونایی که از در می یاند تو و اونایی که از پنجره تو می یاند"

...اینبار بد خوب را در یک بیابان رها می سازد،اما نمی رود،بلکه دوست دارد نابود شدن خوب را از نزدیک ببیند.و این جایی است که بحث امروز من آغاز می شود.

در این آشفته بازار،ناگهان بد با جنازه نیمه جان بیل کارسون مواجه می شود.

ب.ک:"آب،اگه می خوای پولدار شی،آب.اسم من بیل کاکا...است.۲۰۰ هزار دلار طلا رو در قبرستان ساوت هیل تو یک قبر پنهان کردم"

بد:"اسم اون قبر چیه؟زر بزن مرتیکه الاغ-احمق؟طلا،شیرفهم شد.تو یه قبر.اونم شیر فهم شد.اما اسم قبر چیه؟اونچا هزار تا قبر هست.الاغ احمق"

ب.ک:"آ.آ.آن ناو...آب"

بد به دنبال آب می رود.در این زمان بلاندی سراغ کارسون می رود با پیکری نیمه جان،مانند او و کارلسون قبل از مردن نام قبر "آن ناون"را به او میگوید.

حال به این دو دیالوگ دقت کنید.دیالوگ ما بین خوب-بد در قبل از ایجاد رشته مشترک و بعد از ایجاد رشته مشترک که همانا نام قبری است که طلاها،آنجاست،قبری به نام "آن ناون":

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قبل از اینکه بلاندی اسم قبر را بداند:

بد:"هی بلاندی.می خوام ازت خداحافظی کنم.می خوام مثل یک سگ بمیری"

بعد از از اینکه بلاندی اسم قبر را دانست:

بد:"هی بلاندی.من دوست تو ام.کوچیکتم بلاندی.هی هی .مثل یک خوک نمیری بلاندی.من دوست دارم بلاندی....الان واست آب می یارم.نمیر تا برگردم بلاندی،مثل یک خوک کثیف نمیری"

....  و داستان ادامه دارد تا قبرستان

اما این چرا این همه آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به آن دیالوگ رسم؟جامعه ای که اساس گفتمان در آن،در یک بازه زمانی مانند دیالوگ فوق است،در اوج انحطاط اخلاقی قرار دارد.جامعه ای است بی هویت،با افرادی مشمئز کننده،افرادی که فقط نیازهایشان به طور عریان آنها را به هم پیوند می دهد.جامعه ای که افراد حتی از روی سیاست هم که شده،حاضر نیستند ظاهر روابط را نگه دارند.جامعه ای که عناصر تشکیل دهنده آن،همانند انگل ها در هم می لولند و هر کس فقط مایل است تا دیرتر غرق شود و حاضر است بدان بهانه از هر خط و چارچوبی عدول کند.درست در این جامعه که دیالکتیک ما بین خوب و بد در قالب فوق،در حال جریان است،زشت هم از دور نظر کننده اوضاع و احوال است،همانند کرکس هایی که همواره بر فراز بیابان ها در حال پرواز هستند.

به راستی روزی چند بار این جملات را از انسان هایی که به تو نیاز دارند می شنوی؟

"دوستت دارم،مخلصم،چاکرم،دلمون تنگ شده،کم پیدایی،من تو رو به خاطر خودت می خوام،تو بی نظیری،مثل تو دیگه دوستی ندارم،آقا ببینیمت...."

راستش دیگر این دیالوگ ها برایم شده مانند دیالوگ بیابان ما بین خوب و بد.گاهی دوست دارم آدم ها بدون تشریفات خودشان به سراغ اصل مطلب روند و کمتر مداحی کنند و حاشیه روند.

به راستی جامعه ای  که کنش های آن بر پایه چاپلوسی،مداحی و ثنا،دروغ و تنها نیازهای مقطعی زودگذر تعریف شده باشد،جامعه ای از نظر اخلاقی سقوط کرده و ویران است.زشتی،سرنوشت محتوم این جامعه است.

دردناک است.

*عبارت های ما بین "..."،همه از دیالوگ های فیلم خوب،بد و زشت،اثر سرجیو لیونه،برداشت شده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:11  توسط ابدیّت  | 

ولفگانگ پاولی در نامه ای خطاب به فیرتس:

"از نسل ما در تاریخ به عنوان نسلی یاد می شود که مسائل عمیق را دیدند،ولی نتوانستند آنها را حل کنند،ولی نسل بعدی حتی آن مسائل را ندیدند"

مدتی است که ذهنم به شدت درگیر جهت گیری آینده ام در فیزیک نظری شده است.تا سال قبل تلقی من از فیزیک نظری،دوری به شدت زیاد از متون ریاضی محض بود.تصور می کردم که اگر یک نظریه ساختار فیزیکی ساده و قابل فهمی داشته باشد،لزومی ندارد به صورت زیاد درگیر ملاحظات ریاضیات محض شویم.زمانی که به متن نظریه نسبیت عام با زبانی که آینشتاین آن را به کار گرفت نگاه می کنم،مقاله معروف او که برای نخستین بار فرمالیسم نظریه نسبیت عام را مطرح کرد،بی درنگ درمی یابم که گاه شهود فیزیکی بسیاری از ملاحظات صرفا محض ریاضی را در بر می گیرد.در واقع مقاله آینشتاین زدودن ضرورت های ریاضی،و به جای آن نشاندن شهود فیزیکی بود.

آینشتاین:قوانین طبیعت مادامی که قابل فهم هستند از دقت ریاضی فاصله می گیرند و مادامی که از نظر ریاضی دقیق هستند،قابل فهم نیستند.

اما هنگامی که به همین نسبیت عام در قالب زبان امروزین فیزیک نظری نگاه می کنم،بی درنگ در می یابم همین حرف ها به زبانی با دقت بالای ریاضی بیان شده اند به گونه ای که گاه استخراج نتایج فیزیکی از آن دشوار می نماید.دیگر نظریه نسبیت عام شاید در متن یک تکست قرن ۲۱،چیزی ورای فرم کلی ناوردای قوانین فیزیکی در طبیعت باشد.در غالب تکست های فیزیک جدید،بدون هیچ توضیحی،ریمانی بودن فضا به عنوان یک اصل پذیرفته می شود و از همین طریق و با دقت بالای ریاضی بی درنگ نشان داده می شود که کیهانشناسی مربوط به عالم ریمانی چیست.در حالی که آینشتاین تلویحا نشان داد و به گونه ای اقناعی بیان کرد که چرا باید فضا ریمانی باشد.شاید یکی از تنها کتبی که در دهه ۷۰ تکست اصلی بود،گرانش و کیهانشناسی ستیون واینبرگ،با دقت نشان داده که فضا باید ریمانی باشد.به جز این کتاب هیچ کتاب دیگری وارد مقولات فیزیکی نمی شود.

در فرم امروزی و به قول یکی از دوستان به زبان ریاضیات نیمه دوم قرن بیستم،چه از فرم اسپینوری پنروز شروع کنیم و چه از فرمالیسم اشتاکر و چه از زبان به شدت توپولوژیک و هندسی هاوکینگ،جزئیات فیزیکی دورتر و دورتر می شوند.البته نباید کتمان کرد این ابزارهای جدید قدرت ریاضی بالایی دارند و بعضی از نتایج کاربرد نسبیت عام در گرانش کوانتومی و کیهانشناسی کوانتومی فقط به این زبان ممکن است،اما چیزی که این وسط قربانی می شود شهود فیزیکی و درک فیزیکی طبیعت است.

در مورد نظریه میدان های کوانتومی نیز بحث بدین منوال است.

تا مدتها پیش،درگیری اصلی فکری من همان بخش نخست حرف پاولی بود.یعنی مشکلات فلسفی فیزیک نظری،اما امروزه گاه بین این دو مقوله به شدت تردید می کنم که بیشتر در فیزیک نظری می بایست فلسفی باشم و یا ریاضیاتی؟

شاید انتقال علاقه من از مبانی فیزیک نظری(که همواره لاینحل می نمایند)،به سمت نظریه ریسمان ها دلیل عمده این چرخش باشد.یعنی در واقع وسوسه شدن بدین امر که در ریاضیات محض غرق شوی،و جذب مدل هایی از طبیعت شوی که معیار گزینش آنها دیگر مطابقت با طبیعت نیست،بلکه معیار های گزینش بیشتر از مقوله زیبایی شناختی ریاضی و انسجام ریاضی است و البته حاصلخیزی این نظریه ها.

اما این روش نگرش همواره توامان با نگرانی هایی است.یکی از آنها پیشگویی زیرکانه پاولی است و دیگری خطری است که باعث می شود مرز بین ریاضیات و فیزیک چنان مخدوش شود که دیگر نتوان درک کرد طبیعت چیست.چون از نظر عقلا،فیزیک انتخاب بین یکی از جزئیات یک قضیه کلی ریاضی است.در واقع فیزیک یکی از بی نهایت حالت ممکن ریاضی است.

برای همین فکر می کنم دیر و یا زود می بایست عده ای وجدان های آگاه به گذشته ۳۰ سال فیزیک نگاه کنند تا در یابند که در این ۳۰ سال اخیر،فیزیکدان ها دقیقا چه کرده اند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:8  توسط ابدیّت  | 

اخیرا آقای کریم طاهری در دفاع از آقای رجبی مطالبی را عنوان کرده اند،اگر چه من با ایشان آشنایی ندارم و اصولا از طرز فکر ایشان آگاهی ندارم اما نوشته ایشان را بسیار منطقی و به دور از احساسات می بینم.پاره ای از این احساسات که دوستان در دفاع از رجبی پیشه می کنند از نظر من بسیار سطحی و زودگذر هستند،معمولا نویسنده نامه های افراطی در دفاع از بهمن رجبی به زودی دچار همان کلیشه همیشگی می شوند و اگر دل پیرمرد را نشکنند و یا اگر در همین هتل رفتن و کوه نوردی ایشان و یا اینکه ایشان سالها از جان و دل برای این ساز زحمت کشیده تشکیک نکنند،روزی در را باز می کنند و در پی کار خود می روند.البته من به این طیف هم حق می دهم.راستش اوضاع و احوال روزگار همه ما را خسته کرده،همه ما بیش از حد تصور درونگرا و بی تاب شده ایم.معمولا این توانایی را نداریم تا انسان ها را آنگونه که هستند بپذیریم،گاه انسانی را ما ورای حد تصور خود بالا می بریم و گاه او را با سر به زمین می زنیم.نمی خواهم حتی در مورد دلیل این مطلب بنویسم.راستش من هم بسیار خسته هستم.خسته از خیلی چیزها.از موسیقی،از حواشی آن،از تکراری شدن آن،از بسته بودن اکثریت افرادی که به گونه ای با موسیقی سر و کار دارند و حتی دیگر حوصله ندارم چشم انتظار نیمای موسیقی ایران باشم.یعنی شاید دستم هم به ندرت به ضبط صوت می رود.شاید ایرادی نداشته باشد.از نظرم گاهی این جسارت را انسان باید در قبال خود داشته باشد که بتواند اعتراف نماید حاصل ۱۵ سال پرداختن به یک چیز،برای شخص او بسیار پوچ و بیهوده بوده است.نمی خواهم بگویم همه باید لزوما اینگونه باشند و یا می بایست از رویاها و آمال خود ببرند.

نمی دانم مرا چرا اینگونه می شود،حس می کنم حتی نوشتنم در این متن مانند اعترافات شخص اول داستان سقوط آلبر کامو شده است.بگذریم...

تصور می کنم صادق بودن و داشتن شرافت،یکی از عظیم ترین پشتوانه های اخلاق است.اکنون که بدون تعصب در مورد رجبی فکر میکنم،میبینم هیچ لزومی ندارد همه آدم ها سعی کنند او را تمام و کمال بپذیرند و حتی لزوم ندارد پاره ای از گفتار و نوشتار او برایشان قابل هضم و حتی خوشایند باشد.اما همین شرافت و صداقت اقتضاء می کند اگر پذیرش رجبی برایمان آنگونه که هست ممکن نیست،حد اقل بگوییم در مورد او هیچ نظری نداریم.

نمی خواهم از همان حرف های کلیشه ای خودم بزنم و بگویم بعد از هم پاشیدن انجمن اخوت و مرگ عارف قزوینی و مرحوم وزیری،در موسیقی ایران تعهد اجتماعی عمیق و طولانی وجود نداشته،چه ایراد دارد این روزها دیگر هیچ کس متعهد نیست.به هیچ چیز.کمتر انسان ها به ارزش های آسمانی و زمینی فکر می کنند.توگویی شرایط برای اهل تعهد و اخلاق شده به مصداق داستان آهو در طویله خران مولانا...(و اگر باعث خوشحالی دوستان است فرض کنیم رجبی آهو نیست،چه ایرادی دارد حتی اخلاق هم در این جامعه مرده است)

نمی خواهم بگویم آقایان علیزاده،مشکاتیان و خیلی های دیگر در باب رجبی چه گفته اند،باز هم به من چه.این آقایان خیلی حرف ها زده اند.مگر همه حرف هایشان درست است که اصلا بخواهیم به آنها استناد کنیم.اصلا شاید حرف هایشان در مورد رجبی اشتباه بوده باشد.

خلاصه هیج چیزی که بتوانم در موردش با حرارت صحبت کنم وجود ندارد.من رجبی را آنگونه که بود شناختم و هرگز در شناختم افت و خیز و خدشه ای وارد نمی شود.

اما فقط یک چیز دل مرا به شدت می سوزاند و آن این پرسش است که:"اصلا رجبی در موسیقی چه کرده است؟"

حتی حوصله پاسخ به این پرسش را هم ندارم.شاید پاسخ به این پرسش را فرد صادق و دانایی مانند سعید هدهدی به نکویی انجام دهد که این روزها به تازگی به عرصه وبلاگ نویسی روی آورده است.

این سوال برایم از این بابت باعث یأس می شود که فردی سوال نماید ویوالدی بهتر است یا سیبلیوس؟سیبلیوس چه کرده؟آیا ویوالدی چیزی برای ارائه داشته است؟کارهای ویوالدی که ساده هستند....

راستش تک تک جملات این پاراگراف فوق ناشی از کم اطلاعی می باشد.حتی یک پرسش درست در بالا مطرح نشده است.تو گویی وقتی دوستانی در مورد رجبی و کارهایش نظر می دهند تک تک جملات فوق مانند پتکی بر سرم فرود می آید.

باز هم هیچ ایرادی ندارد.اخلاق ظاهرا در این جامعه که پای بند به هیچ خط قرمزی نیست مرده است.فقط مانده چه کسی این جرأت را داشته باشد که رسماً آگهی ترحیم را فریاد زند.و آنگاه بر ماست در انتظار عذاب باشیم.شاید هم نباشیم.نمی دانم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:13  توسط ابدیّت  | 

نژادپرستی بدون تردید یکی از متعفن ترین صفات است که در  صحن گیتی تنها به نوع بشر تعلق دارد.این نکبت و فلاکت بشری که بیش از پیش چهره ضعیف و لرزان بشر از پس آن هویدا می گردد از نظر صاحب این قلم از یک سو ریشه در روان های بیمار دارد و از طرف دیگر ریشه در نوعی عدم اعتماد به نفس.حذف دیگری در جهت اثبات خویشتن.

تاریخ بارها و بارها این نکبت و آفت بشری را تجربه کرده است.اگر انسان میمون نبوده باشد،که حتی نسل میمون ها هرگز نسبت به نسل شامپانزه ها و اورانگوتان ها به جد چنین احساسی نداشته است،برادر کشی زاییده این شاهکار خلقت است.

این شاهکار خلقت گاه کوکلوس کلان بوده،گاه نازی و گاه استالینیست.گاه سیاه ها دون ترین بوده اند،گاه یهودیان و گاه افرادی که به حزب شایسته جناب استالین!! تعلق نداشته اند.اما آنچه بیش از پیش مرا به شدت متأثر و شرمنده می سازد وجود این آفت و بلا در میان ایرانیان بوده است.

زمانی زرتشتیان اینگونه بودند،بعد زمانی که مسلمان شدیم نسبت به دیگران چنین شدیم.از قدیم،حد اقل ۱۰۰ سال پیش همه به خانه شلوغ و در هم بر هم می گفتند خانه جهودی.حتی شاعران ما از این معضل بشری گاه خیلی دور نبوده اند و بعضی در لابلای افکارشان گریزی به اقوام می زدند و در قالب طنز نیشی به آنان می زدند.

این صفت که از نظر من یک صفت ملی است و عمری شاید به عمر تاریخ ایران زمین داشته است بسیار مایه ننگ و شرمساری است.یک انسان قبل از آنکه به دین،نژاد،زبان و جغرافیایی تعلق داشته باشد،حیوانی متفکر است که به قول منطقیون،انسان است.

و از همه شرمگینانه تر،در کنار این معضلات که به عمر ایران زمین بوده،نژاد پرستی در قالب عرب ستیزی است.که حتی از شنیدن کلمات و عباراتی که نثار اعراب می شود،هر روز در هر کوی و برزنی،و حتی توسط ایرانیان به اصطلاح مسلمان شرم و خجالت را بیش از پیش بر من چیره می دارد.

گویی تا فحشی نثار اعراب نکنیم،مایی که از فرق سر تا نوک پا آلوده به گناه هستیم،نمی توانیم مدرکی برای اثبات خویشتن داشته باشیم.اسباب شرمساری است.

تازگیها حتی شنیدن عبارت "اقلیت مذهبی"مرا به شدت افسرده و بیمار می سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:7  توسط ابدیّت  | 

أرسله الله إلى قوم ثمود - قبيلة من القبائل العربية البائدة، المتفرعة من أولاد سام بن نوح عليه السلام، وهي قبيلة ثمود، وسميت بذلك نسبة إلى أحد أجدادها، وهو: ثمود بن عامر بن إرم بن سام بن نوح -عليه السلام-، وقيل: ثمود بن عاد بن عوص بن إرم بن سام بن نوح (عليه السلام). وسيدنا صالح عليه السلام من هذه القبيلة، ويتصل نسبه بثمود - وكانوا قوما جاحدين آتاهم الله رزقا كثيرا ولكنهم عصوا ربهم وعبدوا الأصنام وتفاخروا بينهم بقوتهم فبعث الله إليهم صالحا مبشرا ومنذرا ولكنهم كذبوه وعصوه وطالبوه بأن يأتي بآية ليصدقوه فأتاهم بالناقة وأمرهم أن لا يؤذوها ولكنهم أصروا على كبرهم فعقروا الناقة وعاقبهم الله بالصاعقة فصعقوا جزاء لفعلتهم ونجى الله صالحا والمؤمنين.

بارها و بارها در زندگی به سرنوشت قوم عاد و ثمود اندیشه کرده ام.از نظر من شیوه نگریستن به داستان عاد و ثمود مهم نیست.اگر داستان عاد و ثمود یک اسطوره هم باشد،از نظر من یک اسطوره دینامیک است.آنچه عاد و ثمود را مستوجب عذاب گردانید عبور از خط کشی های قرمز بود.شاید داستان ایمان هم آنگونه که کیرکگارد به تصویر می کشد گاه رد شدن از خطوط قرمز باشد و تجربه دردآور عذاب وجدان و گاه احساس ندامت برای یک عمر.این گونه است که از یک خشت و یا یک قطعه چوب یک مجسمه ساخته می شود.اما در تاریخ جز از برای ایمان،که همانا ایمان برادر بزرگتر شک و تردید است،عبور از خطوط قرمز معنایی نداشته.حال سرنوشت قومی که زمین زیستن را آنسوی خطوط قرمز انتخاب کرده اند چگونه خواهد بود؟قوم عاد و ثمود این سوی خط قرمز ساکن بودند و قدم در آنسوی دیگر نهادند.اما قومی که در آنسوی خطوط قرمز زندگی می کند می بایست بر چه سرنوشتی گرفتار آید؟

زمانی که دزدی به اجبار زمانه مجبور به دزدی می گشت،پس از آنکه نیازش مرتفع می گشت،تمام آنچه را که از مال دزدی بر تنش روییده بود را زایل می ساخت و راه امامزاده ای را در پیش می گرفت و یک کاسب شریف باز می گشت.اما زمانی که دزدی فضیلت باشد چه؟

زمانی که معلم کلاس را زود تعطیل نماید(البته اگر اصلا در کلاس حاضر شود)،زمانی که راننده تاکسی ۱۰۰ متر جلوتر مسافر را پیاده نماید،کارخانه شیر مصرف آب را بیشتر نماید.

زمانی که دروغ یگانه عامل نجات انسان باشد و انسانها به دروغ هایی که می گویند به حکم شیرین کاری نگاه کنند و شور کنند و بخندند...و لعن خدا و رسول را به هیچ حساب نمایند...

زمانی که غرور،تحقیر ضعفا،از پشت خنجر زدن،کم فروشی،تهمت،بدگمانی،دروغ و هر آنچه که مخالف فضیلت شمرده می شود یک پارادایم رایج باشد و جامعه اندک اندک فاقد هر خط کشی اخلاقی شود  آن زمانی است که همه چیز نابود می شود و حتی نامی از آن باقی نمی ماند.می ترسم.از آینده،نه از آن بابت که هیچ گاه امیدی به آینده نداشتم بل از آن بابت که ما بد شده ایم.خیلی بد.

اخلاق برای ما فاقد هر گونه پشتوانه خواه متافیزیکی و خواه زیبایی شناسانه شده است.گویی بچه ها همه دست به یکی کرده اند تا به بدن پدر بزرگ پیر خود که در بستر مرگ خوابیده است سنگ زنند.ای کاش حد اقل به لعن رسول ایمان و اعتقادی داشتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:18  توسط ابدیّت  | 

چندی پیش یک یک نامه سمبولیک به کوروش هخامنشی نوشتم و در آن به سه آفت جامعه شناختی از عادات زشت و کریه ایرانیان اشاره کردم.در طی روز بارها و بارها جملاتی را می شنوم با این مضمون:

زمانی که عرب ها سوسمار می خوردند ما ...،عرب سوسمار خور،عرب ها کثافت هستند....بیش از این این جملات احمقانه،به دور از تدبیر و نزاکت را تکرار نمی کنم.فقط باید بگویم افرادی که از این جملات می گویند را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم.

باید بگویم به ندرت در آنان نشانه ای از فرهیختگی و یا اصالت و پرستیژ دیدم،آنچه که من دیدم افرادی بی هویت،بدون سرسوزنی شناخت از تاریخ و فرهنگی بود که این همه از آن دم می زنند.بارها در یک مجلس زمانی که به اعمال و رفتارشان نگاه کردم دیدم بعد از آنکه برای درمان نداشتن هویت خود،فحش و تهمت را نسبت به تمام اقوام و نژادها و عقاید جاری ساختند،بعد از جای گرفتن یک کاست در ضبط صوت،بعد از آنکه توانستند در قالب یک سخنرانی پوچ و عوام فریبانه برای خود هویتی دست و پا کنند،به شلنک تخته انداختن به شیوه اقوام بر بر،پرداختند.

هیچ گاه در این سینه چاکان تمدن ایران،این توانایی را ندیدم که ۱۵ دقیقه به موسیقی اصیل ایران گوش دهند،در آنان ندیدم که در ماه به صورت ثابت،در مدتی که بنا بر دلایلی از مجامعت محروم هستند،مقداری تاریخ و یا ادبیات مطالعه کنند.اما ندیده و نشنیده،همه مرید مولانا و فردوسی و حافظ هستند.همه خود را در افتخارات کوروش،سهیم می دارند.

به آسانی به ادیان،افکار و تلقی های متفاوت انسان ها توهین می کنند و برده سرزمین های ندیده هستند.بیش از آن اعصابم این اجازه را نمی دهد که به این مقوله فکر کنم.

اما می گویم:تا زمانی که افرادی نژاد پرست،متعصب و کور و بی سواد هستند،خود را ایرانی می دانند و خواهان بازگشت به ایران باستان(به صورت متعصبانه و کورکورانه)هستند،مادامی که به اعراب و اسلام توهین می کنند،مادامی که نفی دیگران را سند اثبات خود می دانند،من خود را یک ایرانی و مومن و معتقد به تمدن این سرزمین نمی دانم.تا این افراد هستند و مادامی که این عقاید نژاد پرستانه موجود است من یک ایرانی نیستم و نام کوروش را نخواهم برد.

ای لعنت به جامعه ای که در آن هیچ خط قرمزی موجود نباشد...

پی نوشت:اعراب موجوداتی دارای فرهنگ،قابل احترام و غیر قابل نکوهش هستند.روزگاری ایران از هم پاشید،آن هم محصول گسترش فساد و از بین رفتن خطوط قرمز اخلاقی بود.اگر بلایی بر ما نازل شد مقصر ما بودیم.مغول ها هم حمله کردند و دلیل آن کشته شدن سفرایی مغول توسط ایرانیان بود

آینه چو نقش تو بنمود راست    خود شکن،آینه شکستن خطاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط ابدیّت  | 

جهان سوم یک جامعه ای است صرفا مصرفی،جامعه ای است که افراد آن توان افزودن به ارزش هیچ کالایی را ندارند.خواه آن کالا حقیقی باشد و مشمول قانون عرضه و تقاضا و خواه یک پدیده ای فرهنگی و یا مجازی.جهان سوم جامعه ای است که افراد در آن قدرتی عجیب  و چسبندگی فراوانی برای گرفتن اطلاعات دارند و این در حالی است که توان و علاقه ای برای آنالیز آن اطلاعات ندارند.جهان سوم جامعه ای است که عقبه اقتصادی آن نفت است و عقبه فرهنگی آن نام کوروش کبیر.آینده افراد از نظر اقتصادی و فرهنگی دقیقا به چیزی گره خورده است که هیچ توانی برای گزینش و یا دفع آن ندارند.فقط در جهان سوم شریعتی و فردید و عبدالکریم سروش و ... می توانند به عنوان یک روشنفکر و نابغه معرفی شوند و به آسانی می توانند با الفاظ به گونه ای بازی کنند که هر تنابنده جهان سومی مدهوش شود.تنها در جهان سوم است که افراد هیچ مسئولیتی ندارند و همانند بازنشسته ها زندگی می کنند.این افراد حتی میل و گرایشی به حفظ ارزش ها و خطوط قرمز خود ندارند.زیرا همانگونه که گفته شد زیر بنای آمال این افراد نفت و کوروش کبیر است.و معیار افراد در گزینش و یا رد هر چیز فقط دهن کجی به اطرافیانی است که از آنها خاطره ای خوش ندارند و بعضا کینه ای نسبت به آنان در دل دارند.فرد اگر از پدر خود خاطره ای بد در دل داشته باشد خانه خود را به آتش می کشد.

زمانی که دنیا به سوی جهانی شدن می رود،کشور ها مرزهای سیاسی خود را از روی نقشه حذف می کنند و برای رقابت و بدست آوردن بازار تلاش می کنند،این دقیقا در همین جهان سوم است که ناسیونالسیم  کور و افیونی نقل هر کوی و برزنی می شود.همان ناسیونالیسمی که به اعراب توهین می کند و گره تمام بدبختی ها را از افرادی می داند که هرگز و هرگز هیچ نقشی در پسرفت فرهنگی و علمی و اخلاقی ما نداشته اند.راستی،فراموش کردم بگویم در جهان سوم برای هر فاجعه ای نوعی تفسیر و توجیه وجود دارد.در صورتی که  اعراب ذره ای  نقش در این بازگشت فرهنگی و اخلاقی ما نداشته اند.من تصور می کنم زمانی که عناصر وقاحت و بلاهت با هم گره بخورند چنین تفاسیری صادر می شود.از نظر من نه حمله اعراب می توانست فرهنگ باستان را نابود سازد و نه دلار های آمریکایی می توانست دولت مصدق را سرنگون کند،اگر قائم به این مهم هستیم که این دول ملی بودند.هیچ دولت ملی را نمی توان سرنگون کرد،مگر آنکه یا در اصل ملی نباشد و یا مردم دچار فقر فرهنگی باشند.و تاکید می کنم منظورم از مردم کل جامعه آماری است،ملغمه ای از خواص و عوام.روشنفکران و توده ها.

این در جهان سوم است که افراد قدرت تحمل ندارند و با آسانی به ادیان و عقاید یکدیگر توهین می کنند.و این در حالی است که هیچ فردی اجازه ندارد به دین،عقیده و نژاد دیگری توهین کند.راه نجات توهین به ادیان آسمانی و غیر آسمانی نیست.دین از نظر نویسنده این سطور نه می تواند عامل پیشرفت باشد و نه عامل پسرفت.مگر جز آن است که تولستوی و فیودور داستایوسکی و کیرکگارد و اسپینوزا دیندار بودند؟و مگر نه آن است که خیلی دیگر بزرگان دیندار نبودند؟دین یک ماده خام اولیه و یک تغذیه رایگان است.لزوما فردی که یک تغذیه رایگان دارد نه بهترین می شود و نه بدترین.

مشکل فقر فرهنگی و سطحی نگری است.مشکل این است که  تک تک افراد مایل نیستند به گونه ای دیگر دنیا را نگاه کنند.این مهم نیست که پس از این دیدن مایل باشند به گونه ای انسانی و اخلاقی زندگی کنند،مهم آن است که یک فرد این توان را داشته باشد همواره به تمام پدیده ها از دید دیگری نگاه کند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:13  توسط ابدیّت  | 

هر چه بیشتر می گذرد بیشتر و بیشتر مجاب می شوم که زندگی در شهر و روابط و مناسبات متعاقب آن مرا بیشتر از خودم و از انسانهای اطرافم دور می سازد.چند روز بود به شمال خیلی فکر می کردم.به جاده نیمه بکر و پر از زباله عباس آباد.در منزلی مسکونی در آن نزدیکی،درختانی هست،که زمانی که صبح زود در آن قدم می زنم،به یاد جملات زیبای ایثار تارکوفسکی میافتم.زمانی که الکساندر و پسر کوچک درختی را می کارند و الکساندر در حال تعریف آن داستان افسانه ای ژاپنی است.آن هنگام که در جنگل قدم می زنند.

سنم که از این ها کمتر بود،رسیدن بهار همیشه مرا تکان می داد.حس می کردم روزهای آخر سال زود می گذرند.هیاهویی را می دیدم.چندین سال بعد فقط می دانستم کل لذت در بازه زمانی یک ربع مانده به سال تحویل و یک ربع بعد از آن است.و درین سالها حتی کمتر به نوروز فکر می کنم.حس می کنم نوعی خستگی و سرخوردگی شدید بر طرز فکرم حاکم شده است.

فقط می دانم امسال تغییر زیادی خواهم کرد.عذاب وجدان زیادی دارم.به کناری می روم و بیمار می شوم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:20  توسط ابدیّت  | 

بهمن رجبی خسته است.نمی دانم آیا خسته تر از همیشه است یا فقط خسته است؟اما باید اینقدر خسته باشد که با حال و روزی که دارد تصمیم بگیرد وسط هفته به کوه بزند.آنهم ایستگاه پنجم.بحث با او فایده ای ندارد.فقط می توان نگران بود.شاید بهتر است بگویم بعد از معجزه ای که حاج آقا،و به قول خود بهمن رجبی دکتر ابن سینایی،کرد او توانست این امید را بدست آورد که دیرتر به قول خودش علیل شود.رجبی تنها دوست قدیمی خود،کوهستان،را دوباره یافت.شاید کوهستان از معدود دوستان او باشند که هرگز از او به عنوان نردبان استفاده نکردند.کوه با او رفتاری رجبی پسند داشته.کوه نیز مانند او  سهل و ممتنع است.کوه نیز مانند او همان هست که هست.سربالایی کوه تند است،گاه صاف می شود و گاه سرپایین.کوه کوچکترین کرنشی در مقابل کوهنورد از خود نشان نمی دهد واین کوهنورد است که باید تشخیص دهد توان بالارفتن از کدام کوه را دارد.

کوه تنهاست و رجبی هم تنها.همیشه افرادی هستند که از روی تفریح و کنجکاوی به کاری می پردازند.این افراد در محیط سبز کوهستان زباله می ریزند و در محضر رجبی درفشانی می کنند.به هر حال قصد تعریف و تمجید از رجبی را ندارم.زیرا زندگی ۶۷ ساله اش آینه ای تمام نماست.اما فقط می دانم اگر انسان نیاز به سلامت جسم داشته باشد می تواند هفته ای یک بار به کوه بزند و اگر نیاز به سلامت وجدان داشته باشد رجبی می تواند مفید باشد.

به هر حال آخرین دیدار سال با او انجام شد.مانند همیشه ما حصل آن نگرانی و اندوه شدید بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:23  توسط ابدیّت  | 

چند هفته پیش در روز ولنتاین زنی در مقابل محل کار مردی که به او علاقه مند بود،بعد از آنکه یک لیتر بنزین بر روی خود ریخته بود،خودرا به آتش کشید و در اثر سوختگی 95%فردای آن روز درگذشت.دلیل اصلی جدایی از این قرار بود که این زن مطلقه از ازدواج تحمیلی قبلی خود یک کودک 2 ساله داشت و موضوع را از این جوان مدتی پنهان نگه داشته بود.زمانی که جوان این موضوع را فهمید رابطه خود را با این زن پایان داد.زن مدت ها از خود کشی صحبت می کرد[به نقل از دوستش] و نهایتا در روز مقرر در حالی که در آتش می سوخت و نام مرد را صدا می کرد،به بیمارستان منتقل شد و فردای آن روز در گذشت.

                                                                نقل به مضمون از جراید

شنیدن این خبر چند روز فشار شدیدی بر من وارد کرد.نمی دانم در روز چند نمونه از این موارد روی می دهد.اما آن چیز که مرا به فکر فرو برد را نقل می کنم.بعد از آنکه تاثیر عاطفی این قضیه اندکی فروکش کرد،سعی کردم موضوع را از دید هر کدام از طرفین نگاه کنم.

نجوای درونی زن:

سهم من از زندگی چیست؟سر انجام فرزندم چه خواهد شد؟آیا روزی می بایست آلوده شوم؟در آینده به فرزندم بگویم پدرش که بوده؟تمام دختر های هم سن و سال من یا عاشق هستند یا فردی هست که حد اقل در ظاهر هست،حد اقل شانه ای فرضی خواهند داشت که بتوانند سرشان را بر آن گذارند و اندکی خود را سبک کنند.چرا ساختار اجتماعی-خانوادگی من به گونه ای بوده که می بایست با فردی ازدواج کنم که شناختی از او نداشتم؟چرا تنها معیار آینده یک ازدواج همان جذابیت های ظاهری نگاه اول است؟آیا بهتر نیست با فردی آشنا شوم و به تدریج به آن فرد حقایق را بگویم؟شاید هم بهتر باشد اول او را وابسته کنم،و سپس او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم؟می توانم بدنم را به عنوان وجه المصالحه در اختیارش بگذارم. ...

نجوای درونی مرد:

به هیچ زنی نمی توان اعتماد کرد.از خیلی زنها دروغ شنیده ام،بهتر است در زندگی فقط تابع تعهداتی باشم که به آسانی می توان از زیر آنها شانه خالی کرد.چند روز افسردگی بهتر از زندان و طرف شدن با دادگاه است.شاید بهتر باشد این عقیده ام را به زن بگویم،اما نه ممکن است فکر کند هدفی نا معقول از این رابطه دارم.اما خوب نهایتا ممکن است کار به همان جا بکشد.پس آیا بهتر نیست از همان اول مطلب را رک و صریح به او بگویم؟تمام دوستانم اینگونه هستند،پس چرا من اینگونه نباشم؟نهایتا روزی از هم خسته می شویم و به زودی همه چیز تمام می شود؟آیا یک زن مطلقه بهترین شانس برای یک آشنایی نیست؟....

زمانی که به این نجواها فکر کردم،بدون هیچ تردیدی هر دو را مقصر دانستم و هر دو را بی تقصیر.این دو آدم دو قربانی هستند.قربانی شکسته شدن حرمت ها و خطوط قرمز،قربانی بی اعتمادی،قربانی یک جامعه در حال گذر.جامعه ای که کثافت های کل دنیا را از زباله دانی آنها جمع کرده و آنها را به عنوان اوج بلوغ فکری تلقی می کند.در این جامعه شاید زیر 5% تا کنون در یک جامعه پیشرفته زندگی و تحصیل کرده باشند.شاید کمتر از آنها بالای 10 سال یک جامعه مدرن و آزاد را تجربه کرده باشند.شاید تنها تجربه آنها از یک جامعه باز و آزاد همان مغازه هایی است که لباس هایی از مد افتاده را از آنها می خرند.یک سال پس انداز می کنند و با انواع و اقسام بد بختی ها به یک سفر می روند و تنها چیزی که آنها را مفتون می کند،نه زیر ساختهای جامعه بلکه روابط آزاد است.آنهم روابطی که تمام جامعه شناسان و نخبگان فکری آن سوی دنیا در حال جمع و جور کردنش هستند.زیرا می خواهند بهتر و طولانی تر زندگی کنند.در محیط های عمومی سیگار نمی کشند،اما ما تازه دوست داریم در سالهای 1920 زندگی کنیم.آنها در حال درمان معضلات و تباعات زندگی آزاد خود[که تازه آن هم توامان با اخلاقی خاص است]می باشند و ما تازه دوست داریم به خواهر و مادر خود نیز پیش نهاد های نا مربوط دهیم.ما ماهواره می بینیم،اما نه برنامه جالب دکتر فیل رو که از نظرم یک کلاس درس است.این برنامه هدفی دارد.می خواهد در بین ما یک ارتباط انسانی ایجاد کند،به ما می آموزد خود را آنگونه که هستیم نشان دهیم،مشکلاتمان را آنگونه که هست بگوییم.حتی اگر به قول آقایان به همان برنامه جهودی هارد-تاک نگاه کنیم در آن دنیایی مطالب نهان است.اما ما فقط به چه نگاه می کنیم؟...

این نوع تفکر بربر گونه،که در هیچ جای دنیا و در هیچ زمانی وجود نداشته،فقط و فقط در این سرزمین و شاید قبایل آفریقایی بدوی موجود باشد.

غرورهای زیبای انسانی:

یک انسان زمانی که به آن وضع فجیع به زندگی خود خاتمه می دهد،از نظر من صادق ترین انسانهاست.ما مغرور هستیم.اگر بیمار نباشیم غروری زیبا داریم،اگر به فرض حتی جورابی پاره به پا داشته باشیم،دوست نداریم کسی آن را ببیند....اما زمانی که یک انسان آنگونه خویش را به آتش می کشد بیش از اندازه خودش است.او دردها و نواقص و اشتباهاتش را با صدای بلند به فریاد می کشد و با صدای بلند یاد آوری می کند که توان زیستن در جهان را ندارد.شاید به ما یاد آور می شود که رسم مهمان داری این نیست.او این جسارت را داشت که غرورش را زیر پا بگذارد و در مقابل فردی که حس می کرد دوستش دارد،اینگونه ندای درماندگی سر دهد.و آن مرد یا این جسارت را داشت یا مجبور خواهد شد که این جسارت را داشته باشد و او را بشناسد و به همگان بگوید گره آشنایی بین آن دو چه بوده.و شاید این جسارت را داشته باشد تا پایان عمر،حتی در زیبا ترین لحظات زندگی،به یاد فقر و درماندگی این زن بی پناه باشد.به احتمال قریب به یقین کارش را از دست خواهد داد و احتمالا تا مدتهای زیاد نمی تواند خیلی جاها آفتابی شود.نمی دانم آیا وجدانش این توانایی را دارد که این مساله را فراموش کند.

 

تا بدین جا از این دو گفتم.از انسان بودن آن دو،آنگونه که هستند نه آنگونه که باید باشند؟اما چگونه می توان از تقصیر همه ما صحبت نکرد.در تمامی مصائب همه ما شریک هستیم.این گره های نا مرعی همه ما را چنین به هم پیوند زده است که گاه تا هفت پشت به هم وصل هستیم.من یا مانند این مرد هستم یا مانند آن زن.یا شاید این موهبت را داشته باشم که مستقیما با هیچ اتفاقی این چنین پیوندی نداشته باشم[که اتفاقا متاسفانه داشتم].اما آیا می توانم دست در جیب کنم و به آسانی قدم بزنم؟من به شخصه خود را شریک جرم هم آن زن و هم آن مرد می دانم.در این میان مقصر من هستم. زیرا آب از سرم گذشته،ژست عاطفی بودن می گیرم،یک فیلم به آسانی اشکم را به راه می اندازد.اما گاه در خیابان بی تفاوت از همه چیز می گذرم.من شب آسان می خوابم اما در حقیقت من گناهکارم.

این بدبختی من بود که این زن را تا قبل آن واقعی نمی شناختم، و این نهایت بی چارگی من است که آن مرد دوست من نبود.زیرا نتوانستم با قلم مو و رنگ یک تابلو،پدید آورم.قلم مو را در رنگ زدم و روی دیوار نوشتم وجدان فردی ام آسوده است؟!در این میان زیبا رویی از من پرسید:آیا وجدان جمعی ات نیز آنگونه است؟و در نهایت آن زیبا روی گفت:در جامعه ای که اخلاق مرده باشد،همه هم بی تقصیرند و هم گناهکار.داوری بیرونی امکان پذیر نیست.درین جامعه وجدان جمعی و فردی افراد،اگر وجود داشته باشد می فهمد.داغی بر خود می زند و اگر توانمند باشد،میداند از که چه چیزی را از دست داده.کرامت انسان یک بازی نیست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:4  توسط ابدیّت  | 

"..اثر هنری چیزی است که از منظر ابدیّت دیده می شود،و زندگی خوب جهانی است که از منظر ابدیّت دیده شود.این همان رابطه بین اخلاق و هنر است."(۱)

"...هر ارزشی باید باید بیرون از جهان قرار داشته و کارکردی از اراده باشد"(۲)

"...رویکرد به جهان،از منظر ابدیّت،همانا دیدن آن به عنوان یک کل است،یعنی یک کل محدود."(۳)

"... هنرمند اشیاء مورد تأمّلش را از جریان جهان بر می چیند،و آن را در مقابل جهان و جدای از آن قرار می دهد.این شیء بخصوص،که در جریان جهان ناچیز بوده،برای هنر نماینده ای از کل خواهد بود..."(۴)

 

عباراتی که در بالا بیان شدند،همگی جملاتی از ویتگنشتاین و شوپنهاور(که احتمالا در کنار تولستوی،کیرکگارد،داستایوسکی و سنت آگوستین بسیار بر ویتگنشتاین اثر گذاردند) بودند.نکته ای که در این میان مطرح می شود بسیار جالب و مهم است.ویتگنشتاین و شوپنهاور موضعی توأمان با سکوت در مورد شیوه آفرینش جهان داشتند،اما زمانی که صحبت از داوری از ارزش ها به میان می آید،هر دو بر این عقیده هستند که می باید ارزش ها را از دورتر و از موضعی بسیار دور از انسان دید و مورد داوری قرار داد.

بسیار جالب توجه می نماید که در دایره قضاوت ها،ارزش ها و کردار از منظری متفاوت و در سطحی دیگر نگریسته شوند.سطحی که اخلاقیات در آن سطح از مقوله هنری هستند و قضاوت در مورد اخلاق،قضاوتی زیبایی شناسانه خواهد بود.به بیان دیگر تقلیل اخلاق به زیبایی شناسی و نظر به اخلاق از منظر ابدیّت.

شاید مهمترین و جالب توجه ترین نکته در این میان آن است که بر خلاف تصور عده ای کثیر،متافیزیک اخلاق بسته به وجود مفهوم خداوند نیست،بلکه می توان در یک فرایند خلاق ذهنی خدایی را که متجلی تمامی زیبایی هاست متصور شد،و زیبایی های اعمال را با آن زیبایی قیاس کرد.نکته هایز اهمیت در این میان آن است که اینگونه تفکر،نیازمند به مفهومی است عظیم که کمتر شانه ای تحمل بار سنگین آن را دارد و آن مفهوم صداقت است.صداقت در نگریستن به ابدیّت.

(۱)یاداشتها ص۸۳،ویتگنشتاین

(۲)همان منبع ص۷۳

(۳)رساله فلسفی-منطقی ۶.۴۵،ویتگنشتاین

(۴)جهان به مثابه اراده و تصوّر،جلد دوّم،بخش ۳۶.آرتور شوپنهاور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:9  توسط ابدیّت  | 

چقدر تصور این صحنه وحشتناک است که راننده ای که در پشت یک چهار راه ایستاده و چراغ سبز مسیر حرکت را به او یادآوری می کند،لحظه ای این فکر به ذهنش خطور کند که آیا راننده ای که چراغ قرمز را در مقابل خود در سمت دیگر چهارراه می بیند معنای آن را می داند؟و آیا به آن معنا پایبند است؟

                                                                                                               ۲۲آذر ۱۳۸۴

چندی پیش مجموعه ای با ارزش از کل نوشته های لودویگ ویتگنشتاین(مشتمل بر ۱۴۰۰ صفحه)به دستم رسید.این مجموعه از اولین دفترچه یادداشت او در جنگ جهانی اول آغاز می گشت که گیزیده ای از آن همان کتاب رساله فلسفی-منطقی او شد و بعد نهایتا به رساله در باب یقین ختم می گشت(که در بستر مرگ نوشته شده بود).شاید این مجموعه شامل ۱۴ کتاب و رساله از این فیلسوف اتریشی بود.تصمیم گرفتم گزاره هایی را که رنگ و بویی مذهبی داشتند را جدا کنم و روی آنها مطالعه کنم.در آینده در مورد آن گزاره ها با ذکر منبع و شماره صفحه اقدام می کنم.اما چیزی در این بین نظرم را به شدت جلب کرد.

ویتگنشتاین دیدگاه اخلاقی خاصی داشت(که نورمن مالکولم در آخرین رساله عمرش نیز بدان اشاره کرده است).اوبه  خداوند به دیده آفریدگار جهان نمی نگرد،دیدگاه او به وجود خدا دیدگاهی اخلاقی-داور مابانه است.ویتگنشتاین عمیقا به داوری،نگریسته شدن به اعمال از منظری ابدی و اصالتی وجدانی اعتقاد دارد.البته شاید مطالعه آثار تولستوی،سورن کیرکگارد و داستایفسکی در این اعتقاد بی اثر نبوده باشد.به هر حال آنچه مسلم است در خط به خط آثار او،به خصوص در  دو مجلد درسگفتارهای در باب روانشناسی،درسگفتارهایی در باب زیبایی شناسی و همچنین در بعضی قسمت های کتاب های آبی-قهوه ای این مهم به شدت خودنمایی می کند.

این دیدگاه به شدت عمیق است.گاهی در خلوت خود به خیلی چیزها فکر می کنم.سعی می کنم خود را آسیب شناسی کنم و دریابم چه چیز بیش از سایر چیزها آزارم میدهد.راستش زمانی که به کلمه اخلاق می رسم،بدنم به شدت به لرزه می افتد.صحبت از چیزی می شود که در جامعه امروزین ما بی ارزش ترین چیزها شده.جوانها برای آنکه خود را متفاوت نشان دهند و بعضا پیش رو، در اثر شور جوانی و افتادن در جریانهای احساسی زندگی،که خود مستلزم تلقی خام و بدور از مطالعه آنارشیستی است،به شدت اخلاق را نفی می کنند.حتی سعی می کنند بدان دهن کجی نمایند.شاید این مهم چندین دلیل داشته باشد.یکی از مهمترین دلایل آن مطالعات سطحی،تلقی ساده انگارانه و بربرگونه از تمدن اصیل و قابل احتران غرب،بیماری و پرداختن به پاره ای از مظاهر فرهنگی است که حتی خود کشورهای پیش رفته از آن احساس شرم می کنند.هیچگاه فراموش نمی کنم سالی که یکی از این گروهای به اصطلاح امروزی و ایرانی پسند آمریکایی(که حتی خود مردم آمریکا کودکانشان را از پرداختن بدان منع می کنند)برنده جایزه گرمی شده بود.خبرنگار سی.ان.ان خطاب به یکی از داوران این جایزه گفت:آیا فکر نمی کنید که مردم دنیا در مورد ما از این پس چگونه فکر خواهند کرد؟آیا ما را مردمی بدتر از قبایل بدوی نخواهند دانست؟و هر دو احساس شرم و تاسف کردند و پاره ای از تبعیض ها را ریشه بروز همچون فجایعی دانستند.

جای تاسف دارد که این اندیشه(نفی اخلاق گرایی،قانون گرایی)،که در دنیای امروز به کل مطرود است،تازه در این سرزمین شدت گرفته است.

از سوی دیگر دیدگاهی کاملا معامله گرایانه در مورد اخلاق وجود دارد.که رعایت حداقلی از اخلاقیات را که اصولا وظیفه ای انسانی است،منوط به معامله با پرودگار می داند،و خود بدیهی است که که این اعتقاد بسیار خطرناک است.

می خواهم بگویم اخلاق یکی از برترین دستاوردهایی است که بشر در طی ده میلیون سال بدان رسیده است،اخلاق یکی از زیباترین و لطیف ترین خصایص روح ماست.هشداری که امروزه خیلی ها می دهند،شاید حتی از میزان آلودگی هوا جدی تر باشد.سقوط ما با این طرز رفتار،با این تهی شدن از اخلاقیات و ارزش ها حتمی است.و این سقوطی است که هرگز نمی توانیم از آن عبور کنیم.چندین سال زمان لازم است تا دروغ گویی را بتوانیم فراموش کنیم؟تهمت زدن را؟دزدی کردن را؟له کردن یکدیگر را؟حقوق یکدیگر را پایمال کردن؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 3:9  توسط ابدیّت  | 

در 10 سال اخیر در ایران شاهد به راه افتادن موجی بودیم که من نام آن را پوپولیسم علمی می گذارم.روزی نیست که در مجلات و روزنامه هایی که عموما دارای رهیافتی کاملا سیاسی(دوم خردادی و بعضی مجلات مد روشنفکری) هستند شاهد حضور صفحه ای تحت عنوان اندیشه نباشیم.درین صفحات،نویسنده سعی بر آن دارد تا به یک مسئله که محتوی فلسفی یا علمی محض دارد،در حد یک یا چند ستون بپردازد.به کرات شاهد اسامی بزرگان هستیم.ویتگنشتاین،فیرآبند،آلن سوکال،آلن بادیو،کوهن،گودل،آینشتاین،...یا اسامی شاخه های علمی یا نحله های فکری از قبیل:ابر ریسمان،مکانیک کوانتومی،مکتب فرانکفورت،پست مدرنسم،ساختار شکنی،چپ رادیکال،فرویدیسم،...

نویسندگان این مقالات عموما از۳  طیف هستند.یک طیف آنانی هستند که دارای تحصیلات عالی در زمینه مطلب مورد نظر هستند.یعنی می توان پذیرفت حد اقلی از اطلاعات را در مورد مطلبی که می نویسند دارا هستند.میتوان فرض کرد چند کتاب تکست به زبان اصلی را در مورد مطلبی که می نویسند،مطالعه کرده اند.این گونه نوشتار از نظر من در شأن علم نیست.برای ادعای خود چند مثال تاریخی ذکر می کنم.

1-آلبرت آینشتاین بعد از حمله جانانه ای که در سال 1935 (در فزیکال ریویو)به همراه بوریس پودولسکی و ناتان روزن به مکانیک کوانتومی داشت،پودولسکی را به دلیل یک مصاحبه سطح پایین با روزنامه نیویورک تایمز(که منجر به چاپ این تیتر شد:آینستاین ثابت کرد مکانیک کوانتومی اشتباه است)از همکاری با خود کنار گذاشت.

2-کیپ اس تورن،فیزیکدان و کیهانشناس مشهور، بعد از چاپ مقاله معروف خود در فیزیکال ریویو به نام ماشین زمان،تا به امروز در این زمینه مصاحبه نکرده.هزاران مقاله تخصصی در مورد ماشین زمان و امکان ساخت آن با استفاده از متریک آینشاین-روزن(کرم چاله ها)در بین صفحات یک خازن نوشته شده،اما هنوز حتی یک اظهار نظر از مبدع این نظر؛تورن،در هیچ مجله و یا روزنامه ای دیده نشده.

3-فیزیکدانان[و اصولا اهالی علم]در آثارشان که معمولا اگر رتبه علمی بالایی داشته باشند،پس از مرگشان در چند مجلد چاپ می شود،دارای مقدار زیادی مقالات چاپ نشده هستند،یا حتی مقالاتی که با اختلاف تا 10 سال پس از نگارش،چاپ شده اند.این مهم بیانگر وسواس شدید اهل علم و دوری از هیاهو سالاری است.زیرا دلبستگی شدید آنان علم است،نه افکار عمومی.

4-رسمی زیبا وجود دارد که یک دانشمند در میانه[یا انتهای دوره علمی خود]یک یا چند کتاب عامه فهم به رشته تحریر در آورد،که در بردارنده یک نوع بیان ساده و بدور از مسائل حرفه ای رشته خود است.در فیزیک تعداد این کتاب های بزرگان بسیار زیاد است.اما عموما این کتاب ها نیز توسط اهل فن خوانده می شود،اگر هم عوام بدان بپردازند،فقط یک تفریح ساده یا کنجکاوی است.

مثال هایی از این دست در علم زیاد است،اما حقیر به دلیل رعایت ادب علمی و اینکه رشته تخصصی فیزیک نظری را می گذراند به بیان مثال هایی از متن فیزیک نظری،که حد اقل 20 مورد در زمان نگارش این نوشتار در ذهنم موجود است،می پردازد.

توصیه صاحب این قلم به نویسندگان این مقالات، که عموما به دلیل رکود اقتصادی نتوانسته اند در حرفه خود جذب شوند، و نوشتن در روزنامه ها[دوم خردادی] را پیشه کرده اند،ضمن احترام،آن است که بین شان  علم و امرار معاش یک امر را انتخاب کنند،و رسما بدان اشاره داشته باشند.جای علم و بحث مجله های تخصصی است و یا صحن محیط های آکادمیک.نه اینکه برای قومی که در یک زمینه اطلاعاتی ندارند یک مشت بحث های تخصصی را زور چپان کنیم،حال میزان درستی برداشت خودمان بماند.

دسته دوم که مقاله می نویسند،افرادی بی سواد و دارای ذهنی آشفته هستند.این افراد معمولا در علوم انسانی،که به اعتقاد حقیر از اهمیت و دشواری زیادی برخوردارند،قلم فرسایی می کنند.هنر این افراد انتقال ذهنیت بیمار و فهم سطحی خود از مطالب برای افرادی ساده و صادق است که تشنه دانستن هستند.باید گفت وجود این افراد بسیار خطرناک و مضر است.در یک کلام عامل ایجاد پوپولیسم علمی است،که حقیر نام فیل شناسی در شب را بدان می دهم.و به دلیل پاره ای از اعتقادات بیشتر از آن گروه در آینده خواهم نوشت.

دسته سوم افرادی هستند که باید بنویسند در هر کجا و تحت هر عنوانی.زیرا وجدان آگاه و بیدار چامعه هستند.زیرا تریبونی برای بیان پاره ای از نکات ظریف ندارند،و بلکه بیان نکاتی از آنها باعث نجات این جامعه در حال سقوط شود.دکتر ناصر فکوهی،دکتر محمد صنعتی،دکتر مهدی گلشنی،دکتر موسی غنی نژاد،... از نمونه های بارز این جنبش هستند.

امیدورام روزی فرا رسد که نه مدال های آینشتاین کشف شوند،نه زلزله قابل پیش بینی باشد،نه پوپر پوزیتیویست باشد،نه چپی ها خواهان آتش زدن مغازه ها باشند.نه فیرآبند خواهان بسته شدن درب دانشگاه ها باشد.نه مارکوزه خواهان حمله نظامی به آمریکا باشد.نه فروید سکس با خواهر را روا بدارد.و نه سارتر یا فوکو در حد یک بچه مفعول پایین آورده شوند!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط ابدیّت  | 

سپهر جان نمی دانم در مورد چیزی که می خواهم بنویسم آیا با من موافق هستی یا نه.مدتی است که فکر می کنم هر انسانی دارای آستانه تحملی است.اگر می خواهی یک انسان را نابود کنی باید به دو چیز آگاه باشی.1-نوع فشاری که او را زمین گیر سازد.2-میزان فشاری که برای این منظور لازم است.من تصور می کنم هر انسانی برای آنکه آستانه تحملش در آستانه آشفتگی قرار گیرد و در یک لحظه به ناگاه همه چیز را از دست بدهد بی نهایت مستعد است.نکته مهم فقط همان دو بود که گفتم.گاه که فرصتی بدست می آید و در کنار جریان روزمره زندگی،مقداری به پاره ای چیزها فکر می کنم.می خواهم در کل بدانم بعد از یک دوره آوارگی،آستانه تحملم تا به چه حد است و در چه مواردی قادر به انجام یک مدیریت بحران کارامد هستم.البته منظورم از آن نوع است که به دریوزگی و درد و دل ختم نشود و بتوانی بار خود را به تنهایی به دوش بگیری.صلیب خود را پیدا کنی.از آن بالا روی و در مقابل دیگران خود را یک مصلوب جدید سازی.هر وقت بدین فکرها مشغول هستم بی درنگ به جواب دو نکته ای که در بالا بهش اشاره کردم می رسم.

در اجتماع دو عامل جهانسوز که هر کدام به تنهایی تمدنی را نابود می سازد،بی نهایت آسیب پذیر هستم و اصولا حتی نمی توانم روی کلمه مدیریت بحران ثانیه ای تأمل کنم.

آن دو عامل عبارتند از بلاهت توأمان با وقاحت.بارها سعی کردم از جایی شروع کنم.اما هر بار عقب تر از آنجا که بودم بازگشتم.همیشه فکر می کردم،ما همه انسان هستیم و در عین قابلیت های جالبی که به صورت بالقوه داریم،نقایص بالفعلی هم داریم.داشتن این نقایص درست است که مایه تأسف است،اما مایه شرمساری نیست.چند نمونه ساده را عنوان می کنم.

1-من نمی توانم در همه امور و زمینه ها صاحب نظر باشم و انتظار داشته باشم دیگران به محض اظهار اطلاع یا اظهار نظرم،اقناع شوند.یا حتی علاقه داشته باشند به حرف هایم

گوش دهند.البته خیلی زیبا و جالب توجه بود که من نوعی همه چیز را می دانستم و در هر زمینه ای که نظر می دادم،نظرم حجت و فصل الخطاب همه صحبت ها می بود،اما اینگونه نیست.

2-من به احتمال قریب به یقین سرشار از عقده هایی هستم.آیا دارای این حق طبیعی هستم که عقده هایم را که به منزله چک هایی بی محل و فاقد اعتبار هستم،از دیگرانی که این عقده ها از دسته چک آنها کنده نشده وصول کنم؟

3-من دارای غرایزی هستم.شهوت،خشم،طمع،وابستگی و خود پرستی.آیا می توانم دنیا را ملک پدری ام تصور کنم و هر چه می خواهم انجام دهم؟

4-من در ظرف مکان و زمان زندگی می کنم.آیا دارای این اختیار هستم که مکان یا زمان انسان دیگری را غصب کنم؟

نمونه هایی که گفتم در ارتباط با اطرافم به کرات به یاد آورده ام.و تا حد توان سعی می کنم با اعمالم نقض غرض نکنم.اما وقتی به رابطه ها عمیق می شوم،حس می کنم همان گونه که در عالم جدل و منطق هیچ چیز بدیهی نیست،این نکات ظریف نه تنها بدیهی نیستند،بلکه اصولا به آسانی نفی می شوند.آنجاست که شمارش معکوس برای از هم پاشیدنم آغاز می گردد.و بی تعارف باید  بگویم هیچ زمان در زندگی آنگونه که امروز حساس هستم،اینگونه حساس و آسیب پذیر نبودم.

بگذار از زندگی شخصی خودم شروع کنم.وقتی به دانشگاه فکر می کنم،گاه حس می کنم اگر یک جوان سالها در سر چهار راهی،علافی کند سالم تر و پاکیزه تر خواهد ماند.صبح به دانشگاه وارد می شوم.صدایی نا مأنوس به گوش می رسد.قصد دارم وارد کلاسی شوم که مدرس آن کلاس حتی خطی به علم اضافه نکرده،اما ظواهر اینگونه نشان می دهد که خود هم خبر ندارد.او می بایست انتقام پاره ای از نا کامی های خود را که،انصافا خود هم در مورد پاره ای از آنها بی تقصیر است،از زیر دستان بگیرد.به همشاگردی ها نگاه می کنم.پسرها به شدت در خودشان هستند.عده ای از من  سن و سال بیشتری دارند و عده ای فرزند دارند،فشار زندگی را در چهره هاشان به آسانی می بینم.دلم می خواهد بتوانم به سهم خود کمکی کنم،اگر امکان داشته باشد تقلبی سر امتحان رد می کنم و در  نوشتن تمرین ها به آنها کمک می کنم.عده ای از من بسیار کوچکتر هستند.به احتمال زیاد آب هوای آباد دانشگاه آزارشان می دهد،در عین نگرانی از آینده مبهم خود،دستی بر آتش عشق های ناکام که جز اتلاف وقت چیزی ندارد،خواهند کشید.

به دختران نگاه می کنم.معلوم است ساعتها جلوی آینه بوده اند(یعنی از 6 صبح)،بعضا ممکن است از زیبایی خدادادی بهره مند باشند،اما پوچی در عده زیادی از آنان موج می زند.زیاد می خندند،اما می دانم این همان تصویر هیستریک غم و ترس از آینده غریزی است.بگذریم.بعد از تحمل 7 ساعته محیط،قصد دارم به منزل بازگردم.از درب دانشگاه بیرون می روم.فریادی مرا به خود می آورد.مهندس:"شیشه،عرق،ورق،گوشت".احساس شرمندگی می کنم که حتی در این دوره زمانه کار چاق کنها جنس را تشخیص نمی دهند.درسته قیافه ندارم اما دیگر مانند سکه تقلبی که نیستم.در میان این فضای پوچ،به روشنفکرها می رسم،که عموما همه چپ هستند(نمی دانم این نکبت مارکسیسم و این بلای خانمانسوز که در اغلب تقاط ریشه کن شده،کی می خواهد دست از سر ما بردارد).یک دختر سانتی مانتال قصد دارد سوار ماشین شود،در این میان فردی به دوستش می گوید:"رفیق این ماشین مال او نیست،متعلق به حزب و مردم است".

به شدت جوش می آورم.نزدیک می شوم.طرف یک بچه 19 ساله است،به او می گویم:مارکس مرده.

می گوید:پوپر پوزیتیویست است.

می گویم:الگوی شما چیست؟شوروی از هم پاشیده یا آمریکای جنوبی در حال مرگ؟

می گوید:ما از تمامی اشتباهات درس گرفته ایم.الان از همه بهتریم.

می گویم:برنامه اقتصادی شما چیست؟

می گوید:در موقع لازم می گوییم.

به شدت از بوی گند مارکسیسم حالم به هم میخورد.اما حتی حوصله ندارم جواب فردی را بدهم که 1 ماه حمام نرفته.حوصله ندارم از کیشلوفسکی بگم،از تارکوفسکی یا حتی آنجلوپولوس.

راهم را می گیریم و باز مطابق معمول به خلوت همیشهگی ام باز می گردم.و از خود می پرسم تا کی آنقدر پررو هستم که باز از اخلاق بگویم،از محبت و تعهد انسانها به یکدیگر.

خلاصه طرحی که رسم کردم چیزی است که بعضا هفته ای چند روز می بینم.

به یاد تو و کاوه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:48  توسط ابدیّت  | 

امتحان از نظرم یکی از پست ترین و در عین حال ضعیف ترین ابزارها برای سنجش افراد،آن هم در جهان سوم که دارای معیوب ترین سیستم های آموزشی است می باشد.امتحان در این سیستم ها تنها وسیله قدرت نمایی دیوانه نماهایی به نام معلم است.هر چه مقطع تحصیلی بالاتر باشد این ابزار قدرت نمایی پست تر و مسخره تر می نماید.معلم دانشگاه در این سرزمین موجودی بیچاره می نماید که بعضا پایش به هیچ محفل علمی باز نشده،در فکر خود با این بحران مواجه است که در هیچ جای دنیا از سوی همکارانش شناخته شده نیست.اگر برای دانشجویی توصیه نامه ای بنویسد احتمالا نامش هیچ بار خاصی برای دانشجو ایجاد نخواهد کرد.لذا با این تفاسیر او نیاز دارد مانند هر انسانی تمامی عقده هایش را بر سر فردی خراب کند.چه مجالی بهتر از امتحان.احتمالا معلم مورد نظر در یک ترم توانسته با شیوه تدریس به دور از جذابیت و جزوه محورش تمامی علایق و انگیزه های شاگرد را سرکوب کند و اکنون می بایست با امتحان،که آخرین تیر ترکشش است ضربه نهایی را بر پیکر دانشجوی بیچاره وارد کند و احتمالا از نظر خود تمامی عقده هایش را یکجا مانند یک پتک سنگین بر سر دانشجو وارد ساخته است.

بعضا معلمانی هستند که دارای جذبه علمی هستند و دلیل حضور دانشجویان در سر کلاس های آنان صرفا حضور و غیاب رسمی یا غیر رسمی نیست.این قبیل افراد نیز امتحان را تنها تیر ترکش خود نمی دانند،بلکه از سلاح هایی انسانی استفاده می کنند.قدرت سخنوری،مواجه ساختن دانشجو با مسائل با شیوه ای خاص و بعضا آمیخته با تاریخ علم و باز اکتشاف مسائل و کلی نگری در حین آزمون.در کل سالهای تحصیل فقط یکبار چنین حضوری را تجربه کردم.به جرأت می توانم بگویم کلاسهای دکتر مهدی گلشنی مصداقی از بحث فوق است.او روی جمله خاصی همواره اصرار داشت و آن این بود که می بایست دانشجو فقط با مشکلات علم آشنا شود و سر خط را به او داد.اما در ما بقی کلاسها، قضیه مشمول همان ادعای اول بود.

تصور می کنم همراه با به شکوفه نشستن تیر چراغ برق های جاده ابرقو به یزد،تعداد چنین معلمانی نیز رو به افزایش خواهد گذاشت!!

به هر حال زندگی حقیر فقط مشمول این پارادوکس نیست.موسیقی همواره یکی از پارادوکس های لاینحل زندگی ام بوده است.نمی دانم مقدار احترامم برای موسیقی کلاسیک ایران چه مقدار است.همیشه دوست داشتم بدانم یک عامل در زندگی تا چه میزان برایم مهم است و تا چه حد حاضر هستم برای رسیدن با آن عامل و نگه داشتنش از خودگذشتگی کنم و قادر هستم چه میزان فشار را تحمل کنم.اگر در مورد یک مسأله نتوانم چنین بر آوردی کنم،همیشه در یک آشفتگی خاص بسر می برم.کودکی تباه شده ام با موسیقی گذشت و رفت و آمد های ناشی از آن همیشه توأمان با اضطراب بود.یک هفته از مردی که حد اقل 40 سال از تو بزرگتر است و احتمالا هم بی حوصله است درسی می گیری،بعد می بایست میزان فهم خود را از آن درس در هفته بعد نشان دهی.ممکن است پیر مرد در جلسه بعد سر حال باشد و ممکن هم هست که نباشد و این مهم نیز به اضطراب هایت اضافه می شود.

از یک سو فردای روزی که پیش معلمت بودی باید به مدرسه بروی.فضایی رو تجربه کنی که با فضای کلاس موسیقی فرسنگها فاصله دارد.از تفاوت بین دو محیط هم نمی توانی صحبت کنی.چون یا صحبت از این چیزها ممنوع است و ممکن است برایت در مدرسه سالهای 1368 درد سر ایجاد کند،یا مثلا در سال 1370 به بعد مردم از این چیزها سر در نمی آورند.یا ممکن است مسخره ات کنند که مثلا عنتری هستی یا ممکن است در یک بحث کلاسیک هنری ناگهان اسم افرادی به میان آید که اصلا نامشان یک ضد ارزش است.(به عنوان مثال بلاد لس-آنجلس).تا سال 76 فکر می کردم این مشکل فقط به دوره مدرسه ارتباط دارد،اما بعد حس کردم که در محیط دانشگاه نیز وضع به همین منوال است.یک فردی در آن زمان بود که خیلی خاص بود و درس موسیقی میداد،از اون دسته افراد در خانه باز بودند،بسیار غیر مادی بود،چند زبان می دانست و در فضای موسیقی ایران که معمولا بعضی مسائل وجود ندارد،سلایق ادبی و هنری اش بسیار جذبم می کرد.گاه به زبان فرانسه شعر می گفت،رمان های بکت همواره روی میز بود و پیوسته بحث از موسیقی به ادبیات غرب و تئاتر می رسید.شاید یکی از دلایلش این بود که سال ها در فرانسه زندگی کرده بود.البته مثلا خیلی های دیگر اینگونه بودند،اما کاملا تک بعدی و بسته بودند.باید بگویم آشنایی یکساله من با این مرد،از با ارزش ترین دوره های زندگی ام بود.با بقیه دوستان رقابت می کردیم که مثلا قبض آب و برق را پنهانی برداریم،خرید کنیم و از این چیزها.شاید جالب ترین بحث نحوه گویش استاد بود.که کاملا عامیانه بود.رفت و آمد های جالبی هم داشت.خود را شاگرد ساعدی می دانست.هر 2 یا 3 جلسه یک بار آموزش وزن خوانی داشتیم و استاد وسط زمین می نشست یک کلاه شاپو به سر می گذاشت و با عصا روی زمین می نشست و می بایست یکی در میان در یک دو ضربی ساده سکوت می دادیم.اگر اشتباه می کردیم به قول معروف فحش های زیر بازارچه ای را می کشید به جان ما و دیگران.خلاصه 4 ساعتی که تا شب آنجا بودم زیبا،جذاب و پر از چیزهای عجیب و غریب بود.یک بار استاد رو به من کرد و گفت بچه جان هفته دیگه زود بیا،یه چیزی باید خصوصی بگم.هفته بعد رفتم و ایشون سریع رفتند سر اصل مطلب:"...ببین آقا جان از روز اول کلاس که امدی متوجه شدم شما کس خول هستی.[در این میان تلفن زنگ می زند،و استاد تلفن را در داخل سطل زباله می اندازد].خلاصه آقا جان در آینده اتفاقاتی می افتد ولی شما سخت نگیر.اینجوریه.بعضی ها اینجوری هستند.در نهایتدرس من و شما همین بود که به شما دادم.اگر زرنگ باشی می فهمی...."

متأسفانه به دلیل اشتغال ایشان به نمایشنامه نویسی و کارهای دیگر کلاس ها تعطیل شد.همیشه از خود می پرسیدم احساسی را که من از این مرد می گیرم با چه زبانی و چگونه باید برای دیگران توصیف کنم.بعضی ها می گفتند دیوانه است و بعضی می گفتند علاف است.با هنری که دارد درس رایگان می دهد.بعد هم وسط کار می زند زیر همه چیز.اما نگرش من این است که این فرد چیزی می بیند.عمیق است.در یک کلام اینجایی نیست.

البته رفت و آمد با بهمن رجبی هم خود سرآغاز خیلی چیزها بود.که اگر بخواهم بنویسم از ساعاتی که با او بودم، مثنوی هفتاد من کاغذ است.

با نظر با چیزهایی که چند نمونش رو نقل کردم،احساس من به این موسیقی و آدم هایی که دیدم این بود که موسیقی دان های این سرزمین دو دسته هستند.عده ای فقط خوب می زنند،ولی زندگی شان باید پشت پرده بماند. اما بعضی زندگی شان یک اسطوره است.اصلا زندگی شان یک کلاس جداگانه است.صداقت و خود بودن در زندگی آنها موج می زند.

پیوسته از خودم می پرسم با این چیزهایی که دیدم چرا جایگاه این هنر تا بدین اندازه در ذهنم سست است.گاه آرزو می کنم ای کاش پایم به خیلی از آن جا ها باز نمی شد و خیلی از این چیزهای زیبا را تجربه نمی کردم.گاهی آرزو می کنم ای کاش من هم می توانستم به راحتی خیلی ها با یک موسیقی آشغال ارتباط برقرار کنم،برقصم،بلبل زبانی کنم.دیوانه جلب توجه زنها باشم و در نهایت همان کاری را انجام دهم که دیگران انجام می دهند.نه اینکه مانند دیوانگان تسلیم قضا و قدر باشم و معتاد به تنهایی و خلوت.

در این میان موسیقی کلاسیک غرب مرا از این دنیای وحشتناک،به دنیایی دیگر می برد که خود نیز اشتراکی با این دنیا دارد.باز تنهایی و عمیق دیدن خصیصه اش می باشد.اما موسیقی کلاسیک غرب باعث می شود قضا و قدری نباشم و زیاد به مرگ فکر نکنم و زیاد به دنبال اسرار مرگ در خواب نباشم.شبها ملودی ها را نشنوم و در خواب سعی بداهه نوازی نکنم.

بچه که بودم می گفتم وقتی که بزرگ شدم و یه روزی اگه 2 تا خارجی دیدم می کشمشون کنار و بهشون می گم والا آقا جان ما بدبخت و وحشی نیستیم،یه مقدار هنر هم داریم.ما نه بی فرهنگ هستیم نه از پشت کوه آمدیم.ما هم چس مثقال حرف برای گفتن داریم.اما گاه خودم هم تردید می کنم.دیگر شبها که می خوابم ردیف موسیقی در دستم نیست.یواش یواش دارم فراموشش می کنم.اما همین فراموشی نیز آزارم می دهد.

به کارای آقای پایور گوش می دهم.دنیایی اصالت و ارزش است.سراغ آقای مشکاتیان(ضمن اختلاف عقیده) که می رم،تک نوازی هایش دنیایی زیبایی است.اما سیمای خسته و فرسوده اش مو را بر بدنم راست می کند.اما این زیبایی ها فقط زمانی که احساس ندامت و تنهایی می کنم درونم را تسکین می دهند.یعنی من فقط به عنوان یک سوء استفاده گر دم غنیمت شمار به سراغ این هنر می روم،واین بزرگترین پارادوکس زندگی من است.امروز خسته بودم،داشتم شهرآشوب را گوش می دادم.فکر اینکه این موسیقی را پدران ما زمانی که تا بدین اندازه بی اخلاق و پوچ نبودیم،2000 سال گذشته گوش می دادند دیوانه ام می کند.یا تم حماسی و پهلوانانه چهارگاه....

این موسیقی دوست یک طرفه زمان بدبختی و ندامت من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:27  توسط ابدیّت  | 

چند هفته پیش راهی را به شیوه ای تقریبا خود خواسته انتخاب کردم.راهی که زمان و هرگونه تحرک و امید را از زندگی حذف می کند.زمان به صورتی کامل متوقف می شود و دیگر انتظار وقوع هر واقعه جذاب و قابل توجهی در زندگی از بین می رود.کودک تر که بودم رویای من در زندگی تنهایی مطلق بود.زمانی که بزرگتر شدم(به عنوان مثال 7 سال پیش)در این انتخاب مردد بودم که آیا می بایست تنها باشم یا نه؟و سعی کردم برای فرار از نتهایی،دیگر تنها نباشم.اما کار به جایی رسید که دیدم به جز تنهایی مطلق،گرینه ای غیر در پیش روی ندارم.پس تصمیم گرفتم این گونه باشم که هستم.گاه تنوعاتی در زندگی من رخ می دهد و باعث می شود که مثلا مقداری به من خوش بگذرد.هر از چند گاهی افرادی را می بینم که در دست یک گالن بنزین دارند و اصرار خاصی دارند خود را به آتش کشند. به این ترتیب مثلا تنوعی در زندگی ام ایجاد می شود.می بایست بنشینم و صحبت هایی تکراری را دوباره به زبان آورم.باید بالاجبار زمانی را تصور کنم که خود گالنی از بنزین در دست داشتم و به یاد نجوا های شکست خورده ام با خودم بیفتم.و بدین گونه یک تنوع در این زندگی برایم حاصل می شود.بعد فی الفور به یاد مسائل تعهد اخلاقی به اطرافیان می افتم و تازه به شدت آشفته و نگران فردی می شوم که قصد خود سوزی دارد.می بایست مانند زنانی که به قصد انجام مراسم ازدواج یکی از نزدیکان درجه سوم خود، چادرهایشان را به کمر گره می زنند و مانند بختک چنان در صحنه حاضر می شوند،وارد صحنه شوم.بعد هم مانند یک چوب دو سر طلا از صحنه خارج شوم.در نهایت می توانم به این امید باشم که فردی در آینده از روی بیکاری احوالم را بپرسد.بنابر این در حال حاضر زندگی بسیار جذابی دارم.فقط آرزو می کنم روزی فرا رسد که مسأله تعهد دیگر مانند یک بختک در زندگی من نباشد.زیرا این بختک را فقط خود می بینم،هر چقدر سعی می کنم به دیگران بگویم که چنین چیزی موجود است،دیگران نمی بینندش و گاه حتی به خود شک می کنم.

در این میان که اوضاع و احوال بر وفق مراد است،شبه آشنایی که پنج-شش سال پیش در عمل ثابت کرده بود که اهل هیچ عملی نیست نیز دست بر قضا یک به اصطلاح ضربه بر من بی من زد."...باید فاصله ها را رعایت کرد..."

عزیزم وقتی این حرف را زدی به یاد یک چیز افتادم.فرض کن مردی در یک اقلیم زندگی کند که چگالی زیبا رویان و طنازان و باریک ابروان در آن اقلیم زیاد باشد و این مرد به قولی از سبیل راست خارج نباشد و طبیعت او بلاگرد هیج ابرویی نشده باشد.ببین چقدر مسخره می نماید که کنیز آبله روی مطبخ شرم و حیا را در ارتباط با خودش به او گوشزد کند.ما که هفت سال در فاحشه خانه خیابان آزادی بودیم،به هیچ موجودی طمع نکردیم،حال آیا سزاوار است که....؟

عزیزم ما که ساعت شش صبح هر چند هفته در آن باغ فرمانیه با آن زیبا روی 5 سال خلوت کردیم(آن هم زمانی که هیچ کس نبود)تو گویی حتی یک آخ بلند شود،حال چطور می توانم با شما حتی تصور یک بوسه را داشته باشم؟عزیزم می دانی تمام این مشکلات مربوط به زمانی می باشد که افراد خود را نشناسند.

میرزا طبیب حضور ما هر آن کرد که می بایست می کرد،اما نگفت که :"...فاصله....".از قضا همسر طبیب حضور روزی از شمایان تقاضایی کرد،که با معرفی به شغل شریف لوله کشی به خواسته خود رسید.پس من اگر می خواستم آنگونه که هستم نباشم،باز هم راه به جایی نمی بردم.ولی آیا شما آنی بودی که بودی؟

تمامی مشکلات همان گونه که گفتم ازین جا حاصل می شود که ما درک درستی از خود و اطرافیانمان نداشته باشیم.اما به روی چشم من فاصله را رعایت می کنم.و حتی اگز لازم شد که نزدیک شوم(از جانب شما)نزدیک نمی شوم،حتی اگر قانون کاروانسرای فعلی مرا مختار می کرد که دور تر هم باشم،به اعتقاداتم قسم یاد می کنم که دور تر و دورتر هم می شدم.زیرا مرام من نه با چاپلوسی سازگار است نه با نزدیکی به افراد.یعنی سعی می کنم در فاصله ای از رتبه پارسک باشم.هر چند که همیشه مرام من بر این پایه بوده و امیدوارم خداوند من را بدین کامیابی نائل سازد که تا پایان عمرنیز بر این مصداق باشم.

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق        که بار محنت خود به که بار منت خلق

 

و در پایان از خیلی از انسان ها این پرسش را که تارکوفسکی مطرح می سازد می پرسم:من آنم که هستم،آیا تو آنی هستی که بودی و هستی؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 13:6  توسط ابدیّت  | 

هفته ای که گذشت،هفته ترس ها و رنج ها بود.از یک خاطره گذشت و با یک دلهره پایان پذیرفت.زمانی که کودک بودم،پدر بزرگی داشتم که علاقه ای دو طرفه و شدید در روابطمان حاکم بود.شاید اگر بگویم یکی از نزدیکترین دوستان زندگی ام بود،خیلی بی جا نبوده باشد.اکنون که طعم بسیاری از دوستی ها را چشیده ام،حدس می زنم دلیل علاقه زیاد به پدر بزرگم را می دانم.اصولا در سرزمین ما،دوستی تعریفی جدید و به اصطلاح پراگماتیستی پیدا کرده است.دلیل دوستی ما با هم می تواند چند چیز باشد.ممکن از درد ها و نیازهای مشترکی داشته باشیم،ممکن است در یک عشق شکست خورده باشیم،عقده های مشترک داشته باشیم،ممکن است در حال سقوط باشیم و برای تعویق مرگ لحظه ای خود،با نا امیدی کامل،دست به هر خار و خاشاکی دراز کنیم(که البته بیشتر از یک واکنش عقلانی،یک واکنش غریزی است).در کل دوستی های ما به توسط نیازهای مشترک شکل می گیرد و تاریخ آن با مرتفع شدن حداقل یکی از طرفین،اگر نگوییم پایان میپذیرد،به سردی می گراید.حال وقتی در چنین شرایطی به گذشته نگاه می کنی،گاه رد پایی از بعضی دوستی های ناب و خالص را می یابی.تصور این نکته که چگونه یک پیر مرد ۷۰ ساله می تواند از مصاحبت یک کودک لذّت برد،بسیار سخت و دست نیافتنی می نماید.به هر حال این رابطه برقرار بود.روزگار بدی هم بود.جنگ و دوری خانواده از هم و ....به هر حال با سعی پیر مرد روزگار می گذشت.حداقل خانواده اصرار اکید داشتند که ما بسیاری از امور را از نزدیک لمس نکنیم.تا پیر مرد در یک روز معمولی مانند تمام روزها رفت.اکنون که فکر می کنم واکنش من،اندکی خشک و قدری غریب بود.نه گریه کردم و نه زیاد در اظهار احساس دلتنگی کردم.حس می کنم غروری کودکانه باعث شد،نگذارم دیگران بفهمند من ناراحتم،هر چند که اکنون با آسانی گریه می کنم،اما در آن زمان اینگونه نبودم.

پیر مرد به موسیقی ایران علاقه ای خاص داشت.در منزل صدای موسیقی کلاسیک ایران همیشه به گوش می رسید.او اصرار خاصی داشت که ما نغمات و الحان این موسیقی را بشناسیم.من هم گاه سعی می کردم دلش را شاد کنم.اگر چه تصوری از سیستم دستگاهی موسیقی ایران نداشتم،اما چون می گفت این نوار در فلان دستگاه و فلان گوشه است،من هم فقط با تکیه بر این امور گاه چیزهایی می گفتم و او شاد می شد و فکر می کرد نوه ای با استعداد دارد.بعد از رفتن پدر بزرگ و به تبع آن مادر بزرگ آرشیو همان نوارها که پدر بزرگم دوستش می داشت،به من رسید(به عنوان ارثیه).و گاه آن خاطرات از مقابل چشمانم می گذرد.بعد از رفتن پدر بزرگم،می بایست نقش دیگری برای یک دوستی پیدا می شد.

مادر بزرگم،برادری داشت که به جز شغل اصلی خود،علاقه ای شدید به موسیقی این سرزمین داشت.سالها سابقه دوستی و شاگردی مرحوم حبیب را داشت.در میانه زندگی خود به دلیل علاقه وافر به ذوزنقه جادویی،به ساختن آن مبادرت ورزید و اصلاحاتی شایان توجه در نقص آن کرد.در زمان کودکی،ملاقات من با شخص ایشان همیشه در فضایی پر دلهره صورت می پذیرفت.ایشان اصرار خاصی داشتند که می بایست بچه ها انواع و اقسام فحش ها را بدانند.به محض اینکه مرا می دیدند،با علاقه خاصی از من می پرسیدند که چه فحش جدیدی در فاصله بین آخرین ملاقات به گنجینه خود افروده ام،سپس چند راهنمایی می فرمودند و از ما می خواستند این عبارات جدید را جلو پدر و مادرمان عنوان کنیم و پیوسته مرور کنیم و در مواقع لازم از جعبه ابزار خود استفاده کنیم.

بنا بر دلایلی که تماما غیر هنری بودند،خانواده مرا مجبور به آموزش موسیقی کردند.و این بار دایی مادر،با اشتیاق خاصی یک ذوزنقه به من و برادرم هدیه کردند.پس از این واقعه نوع رابطه ما از آن فضای دلهره آور،به صفا و صمیمیت تبدیل شد.ایشان پیوسته تشویق می کردند و پیوسته راهنمایی می کردند و باز بیش از حدی که لازم بود،یک مرد در آستانه ۷۰ سالگی به یک کودک ۱۰-۱۲ ساله توجه می کردند.دایی هوشنگ از اون آدمهایی بود که در اصطلاح قدیمی ها،در خانه باز،گفته می شدند.منزل ایشون همیشه پاتوق بود.و بیشترین افرادی که به منزل ایشون رفت و آمد می کردند،با ذوزنقه در ارتباط بودند.اگر چه این امر باعث شده بود خانواده ایشان همیشه در نوعی حالت انتقادی باشند،اما همیشه محافل هنری گرمی در منزل ایشون به پا بود.پیوسته از ما می خواستند به منزل ایشون برویم.همیشه ۵-۶ ذوزنقه در آنجا موجود بود،که بعضی از ابداعات ایشون بود و اندازه یک میز ۶ نفره بود و بعضی نیز از گرانبها ترین انواع آن در کل ایران بود.ایشون ساعتها گوش می کردند ساز ما را و گاهی ضبط می کردند.گاه تذکر می دادند و گاه عصبانی می شدند.گاه که مهمان مهمی داشتند از ما هم می خواستند که برویم و به لطف همین جلسات،حقیر با شفیعیان آشنا شدم.و ایشون از هر کمکی برای ایجاد پیوند بین ما استفاده کردند.هیچ وقت خاطره یک روز تلخ اواخر سال ۱۳۷۸ را فراموش نمی کنم که با حالتی آشفته به منزل ایشون رفتم و ایشون با خلق یک مرد جا افتاده از من پذیرایی کردند و خیلی از تجربه های خود را برایم نقل کردند.بعد از مرگ او بسیار متأسف شدم که نتوانستم نقشه یکی از آخرین ذوزنقه ها را که بهترین نوع خود بود،را نزد یک فرد خبره ببرم و به نام ایشان ثبت کنم.و متأسفانه در اثر کوتاهی های خانواده ایشان این ابداع که خیلی ها تأیید کرده بودندش از بین رفت.سال ۱۳۸۰ آخرین ملاقات من با ایشان بود.ایشان به عنوان هدیه یک نوار از یک شب خاطره انگیز سالهای ۱۳۵۰ را هدیه آوردند،و هنگام خداحافظی گفتند که این موسیقی که در ذهن شماست هدیه ابدی ایشان و یادگار ایشان برای من است.افسوس که دیر فهمیدم حرف ایشان چیست.زمانی می خواستم هر آنچه که می دانم،که باعث شده بود بهترین سالهای کودکی ام نابود شود،را به دور بریزم اما راستش آخرین جمله این مرد همیشه برایم نوعی معذوریّت اخلاقی ایجاد می کند.شب گذشته به سراغ آن نوار رفتم و به صحبت های ایشان گوش کردم و به قدری متأثر شدم که ۲ روز تمام بیمار شدم.ایشان هم دومین دوست واقعی بود که از دست دادم،اما یادار او همیشه در ذهن من است.یعنی او همیشه برای من زنده است.

                                                 

 تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند

ترس ها:

دو دوست خوبم هر دو در طی سال گذشته ازدواج کرده اند.همسر هر دو از معدود خانم هایی هستند که به شدت برایشان احترام قائل هستم،فهمیده و بسیار مهربان و با گذشت هستند(اگر دلایل خود را برای احترام به این دو خانم بگویم عده زیادی از خانم ها زیر سوال می روندبرای همین سکوت جایز است).وضعیّت اقتصادی هر دو دوست نزدیک به متوسط است.هفته گذشته که برای دیدار به مناسبت استقلال به منزل یکی از آنها رفته بودم به شدت از خودم ترسیدم.فکر زندگی مشترک مرا دیوانه می کند.چگونه می توانم با یک نفر بیش از ۳ ساعت باشم؟نمی دانم در طی این سالها چه بر سرم آمده است؟گاه حس می کنم بودن با خانم ها امنیتم را به خطر می اندازد.حس می کنم تمام اندیشه ها،آرزو هایم قربانی خواهند شد.شاید این گونه نباشد اما حتی حس نوعی معذوریّت اخلاقی کیرکگاردی گریبانم را پیوسته می گیرد.ترس از این که سرانجام کی می باید چهره واقعی خود را به دور از هر گونه ترسی عیان کنی؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی به کسی احتیاج نداری؟و چگونه می توانی رک بگویی که اگر طرف نباشد،زندگی ات از هم نخواهد پاشید؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی که به او فقط به عنوان یک گذر ساده نگاه می کنی(که اگر هم نباشد چیز مهمی را از دست نداده ای)نه به عنوان بزرگترین رویداد زندگی ات؟و رنج تو از زندگی بزرگترین پاداش زندگی ات است؟نه بدن او یا هر چیز دیگرش...

    من به راه خود باید بروم،کس نه تیمار مرا خواهد داشت.

در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار،(گرچه گویند نه)هر کس تنهاست.

آنکه می دارد تیمار مرا،کار من است.

من نمی خواهم درمانم اسیر

صبح وقتی که هوا روشن شد

هر کس خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا،که درین پهن ورآب

به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب.       "نیما،منظومه مانعلی"

 تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:51  توسط ابدیّت  | 

شاید به جرأت بتوان گفت به غیر از کتاب قانون هر سرزمین،که اجرای خط به خط آن فقط یک تلقی ماشینی و خشک از انسانیت را رقم می زند،اعتماد انسانی و عطوفت انسانی یگانه عاملی است که در کنار کتاب قانون،به برقراری آرامش و امنیت در جامعه انسانی کمک می کند.چقدر زیباست دریافت این نکته که تمام انسانها دریا نشینان بدبختی هستند که با یک کشتی پوسیده در یک طوفان شدید به سوی مقصدی نامعلوم در حرکت هستند و هر لحظه بیم آن می رود که کشتی از هم بپاشد،و به بیان دیگر چقدر زیباست رسیدن به این نکته که سرنوشت انسانها توسط ریسمانهایی نا مرئی،به هم گره خورده است.

دردا و دریغا که این نکته ایست که اگر کل جامعه در یک زمان و در یک نوع ادراک جمعی بدان نائل نیایند،زیبا ترین قانون نا نوشته ای خواهد بود که هرگز اجرا نخواهد شد،زیرا در این صورت بازار خر سواران سکه خواهد شد.و این خر سواران دم غنیمت شمار فرصت و رغبت محبت به دیگران را تباه می کنند.

نکته که در بالا بیان شد از نظر حقیر یکی از سطور وزین نا نوشته علم و هنر و در یک کلام شالوده انسانیت است.

چقدر دردناک است که محبت لا یزال و بدون چشمداشت،خریّت تلقی شود.

جرم این است....جرم این است....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:19  توسط ابدیّت  | 

تنها مدخل آشنایی من با اقبال لاهوری،همان شعری است که در سال اول دبیرستان دیدم.مضمون این شعر وصف عقب ماندگی کشورهای جهان سوم است.اقبال در آن شعر به توصیف واقعیّتی دردناک می پردازد.بر طبق نظر او،تصوّر ما از غرب همیشه امپراطوری عظیمی بوده است[که فرضی بی جا نیست]،اما از آن جایی که به اصطلاح حوصله و توان رشد واقعی را نداریم،فقط دل به یک سری ظواهر می بندیم.

چند روزی است که به شدّت قانع شده ام ما نیز مدرن هستیم!سعی می کنم پاره ای از دلایل را به صورت اجمال بیان کنم.

اصولاً مهم نیست که وجود من قادر به تولید حتّی یک سطر در مناسبات جهانی[چه علمی و چه فرهنگی] نیست.این مهم نیست که از نظر فرهنگی عنصری توخالی هستم و بود و نبودم به عنوان عنصر تولید[غیر مارکسیستی]محلی از اعراب ندارد،اما من هستم.

چرا هستم؟

1)زیرا می توانم در تابستان صندل به پا کنم و انگشتان پا هایم را فارغ از اینکه زیبا هستند یا نه[که زیبا نیستند زیرا در تمام عمر در منزل پا برهنه راه رفته ام]،یا به دقّت رنگ شده اند یا نه،به جهانیان نشان دهم و در زمستانها نیز چکمه خود را به عنوان سندی مطمئن ارائه می کنم.می توانم لباسهای تنگ به تن کنم،می توانم خط ریش باریک داشته باشم،شلوار آویزان به پا کنم،عینک آفتابی عجیب به چشم زنم،کقش نوک تیز به پا کنم،آرایش کنم به گونه که حتی مخاطبان شبکه سپایس پلاتینیوم،ایکس ایکس ال از فهم من عاجز باشند.می توانم دو سه کلمه خارجی حرف بزنم.خلاصه می توانم شخصیتی داشته باشم که قدر مطلق آن با مشابه خارجی برابر باشد.

در ضمن مهم نیست وسایلم را از کجا می خرم،خواه از لانون و ایو سن لوران پاریس،خواه از بازارچه سنتی ستارخان و خواه از کنار خیابان.

2)اگر یه ذره از دیگران خود را بالاتر بدانم،وارد رشته هنر می شوم.موهایم را بلند می کنم،سیگار و سیگاری می کشم،از بودا خوشم خواهد آمد.در عین حال ماتریالیست خواهم بود.حتما به یک کافه روزی یک بار می روم.فیلم زیاد می بینم.بدون نیل به هدفی خاص کتاب[های ترجمه شده] می خوانم.سعی می کنم در کافه اسم خاص ها را با صدای بلند بگویم.دائم سعی می کنم از موج نوی سینمای فرانسه بگویم یا جنبش نئو رئالیسم ایتالیا.سعی می کنم دائم بدانم چند تا فیلم دیده ام و چند تا کتاب دارم.نباید جلو دخترها کم آورد.

سعی می کنم به همه بگویم تمایلات هم جنس گرایانه دارم.از فیلم سالو اثر پازولینی،به شدت لذت برده ام و تنها فیلمی است که قبول دارم.و قید می کنم البته فیلم باز حرفه ای نیستم.در به در دنبال کتابهای ساد و مقالات فروید،خواهم بود.سعی می کنم همیشه تک مضراب در آستین زیاد داشته باشم.

چند تک مضراب مفید:

...جهنم همان دیگران است.از سارتر

...تخت خواب از نهاد های قدرت است.از فوکو

...فراروایتها از بین رفته است.از لیوتار

تنها باید ساختار ها را شکست.از دریدا

نقاشی های در هم میکشم.به سمت هوی متال میروم.دوست دارم با مادرم سکس داشته باشم.دوست دارم مدفوعم را یک بار تست کنم.و....

دو سال است که به شدّت روی این دو گروه مطالعه می کنم.و راستش اعصابم اجازه مطالعه بیشتر نمی دهد.لذا به صورت قاطع به این نتیجه رسیدم که ما نیز مدرن و با فرهنگ هستیم و به صورت مخفّف،هستیم.

 

*تمامی جملات را بارها شنیده ام،مخلوق ذهم خسته ام نیست،در این میان نسل سوم نقش پر رنگ تری بازی می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:27  توسط ابدیّت  | 

۱)جای بسی تأسّف است که درین سرزمین،مردم فلسفه نمی دانند،بلکه در خوشبینانه ترین حالت،تاریخ فلسفه می دانند.و از همه بدتر این نکته است که بدان واقف نیستند.

در بسیاری موارد تاریخی،یا هیچ نمی دانند یا باز در خوشبینانه ترین حالت سی سال از دنیا عقب هستند.

۲)آه فلسفه چه کالای نابی است برای اختلاط جنسی...

۳)بینش به اصطلاح فلسفی افراد، در بهترین حالت تابع انتخاب آنان نیست،بلکه تابع بازار محدود ترجمه های دست دوم است.به عبارت دیگر اگر بازار مملو از فلسفه های مارکسیستی باشد،من مارکسیست هستم و به همین طریق پست مدرن.

در ضمن نه حقوق مادی مؤلّف غربی به جا آورده میشود نه چه بسا در بیان مطالب حق معنوی او رعایت می شود.ضمن اینکه مؤلف ممکن است از ذکر نام خود در بین افراد قبیله ای بربر، به دلایلی خرسند یا ناخرسند باشد

۴)افراد حوصله و سواد خواندن کتب قطور و سرنوشت ساز فلسفه را ندارد.به عنوان مثال آنان راسل را با زناشویی و اخلاق می شناسند نه با پرینکیپیا ماتماتیکا و هایدگر را با آغاز کار هنری می شناسند نه با هستی و زمان.و در این میان اوضاع برای فلاسفه فرانسه زبان به مراتب بدتر است.

زیرا افرادی مانند کریپکی،استراوسون،دیویدسون،رایل،آوستین،کواین،ایزایا برلین،چرچلند،پاتنام،پنروز،...اصولا هنوز وارد ادبیات کافه ای ما نشده اند،لذا به گند کشیده نشده اند.اما متاسفانه چنان بلایی به سر فیلسوفان فرانسه زبان در این سالهای اخیر آورده شده،که گمان نمی کنم حتی خودشان فلسفه خودشان را بشناسند.

و این بدان ماند که الاغ را با زیر شکمش بشناسم نه با توانایی حمل بار او.

۵)در اغلب بحث ها تعداد نام هایی که برده می شود مهم است،نه شرح اندیشه ها و تبیین دقیق آنها.اصولا هیچ بحث عمیقی آغاز نمی شود زیرا فایده ای ندارد.و این بدان ماند یک مرد که فاقد آلت رجلیّت است میل بیشتری به تنوّع زنان داشته باشد.

۶)هر چه صحبت غریب تر و عجیب تر باشد درست تر است،زیرا نه گوینده و نه شنوده هیچ نمی فهمند و کار به بحث و جدل نمی انجامد.

۷)در نهایت فضا باید به گونه ای باشد که همه قانع و راضی باشند.و نظر همه،صرف نظر از میزان درهم بودن آن،درست تلقی شود.یا گفته شود آنگونه هم می توان فکر کرد.

۸)هر بحثی که عمیق باشد و تفکر بر سر آن مستلزم خروج از غلیان جنسی کافه باشد،با بی حوصلگی افراد مواجه می شود و فردی که آن بحث را آغاز کرده سمج و موزی تلقی می شود.

و باید بگویم در هیچ کجا فلسفه تا بدین حد بازاری و سطحی نیست.

لذا کتاب فروشی های میدان انقلاب نیز،بعد از اخبارو تلوزیون و رادیو،از لیست اصول موضوعه اینجانب خارج شد.(در عین احترام به داریوش آشوری،عزت الله فولادوند،نجف دریا بندری،احمد شاملو،... به عنوان مترجمان زبر دست)

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:36  توسط ابدیّت  | 

در این سرزمین هنگامی که به گذشته باز می گردی و در احوالات بزرگانی که پاک و هدفدار زیستند عمیق می شوی،به شدّت محزون می شوی.سرانجام تک تک ما خفتن در زیر خاک است.از هر منظری که به زندگی نگاه کنی،توّلد و مرگ عنصری اجتناب ناپذیر می نماید.لیک در این بازه زمانی همه یکسان زندگی نمی کنند.افرادی عصیان می کنند،افرادی در میانه حرکت می کنند و افرادی از جامعه بیمار و مناسبات بیمار گونه آن به سان یک برکه فیض می برند و اتفاقا به برکاتی نیز نایل می شوند.

درموسیقی این سرزمین در میان گذشتگان دو نام بیشتر خود نمایی می کند.عارف قزوینی وعلینقی وزیری.اینان عصیان کردند و از تمامی برکات یک انسان عاصی فیض بردند.انزوا،کنار گذاشته شدن و فراموشی.هنگامی که به تنهایی و رنج عارف نیک فکر می کنی،رنج بسیار می بری.جوانی رعنا و برازنده،در هیأت یک هنرمند دردآشنای زمان در این آسمان طلوع می کند.در اوان جوانی به عضویت انجمنی به نام اخوّت،گرد درویش صفا علی ظهیرالدوله،در می آید.به عنوان فردی که درد آشنای زمان است بر علیه طبقه خود عصیان می کند و گراند هتل تهران را محلی برای اعلام پیام هنر متعهّد خود قرار می دهد.پیوسته زبان براّی خود را وسیله ای برای انتقاد از شاه، دربار و طبقه به اصطلاح مرفّه قرار می دهد و در این میان هنر وی وسیله می شود برای اعلام پیام مشروطیّت.قبل از هر برنامه لب به سخن می گشاید و به همه تذکّر می دهد.از عشق هایش می گوید.عشقهایی که در راه هدفی که آگاهانه برگزیده بود،قربانی شدند.از مردم می گوید و سعی دارد هنرش،که هنری مردمی و در عین حال به معنای دقیق کلمه اصیل است،مرهمی باشد بر دردهای مردم.هنرش را به صاحبان قدرت ارزانی نمی دارد و هنر را یک رسانه قرار می دهد.رسانه ای که آینه تمام نمای روزگار است....و این چنین روزگار بر او می گذرد تا کنار گذارده می شود و در نهایت در انزوای کامل در همدان از روزگار محو می شود.

به راستی در ساز و کار این سرزمین،در تمامی حکومت ها و ادوار تاریخی،با هر سلایقی و اصول موضوعه فکری،سرانجام دنیایی ذوق و خلاقیّت گره خورده با عنصر تعهّد ،همین بود که نوشته شد.گاه که به تاریخ نگاه می کنم و حسابی سر دستی می کنم به نام های زیادی برخورد می کنم.و گاه می ترسم.و از خود می پرسم:ما سزاوار چه مقدار عذاب هستیم؟آیا بدن ما در مقابل عقوبت این همه ناسپاسی که در طی هزاران سال به جای آوردیم توان مقاومت خواهد داشت؟و آیا وجدانمان اگر روزگاری بیدار شود می تواند چهره واقعی مان را تاب آورد؟

 

جرم این است...جرم این است...

(شبها هنگامی که آشفته هستم به تصانیف عارف گوش می کنم و تا صبح در اتاق قدم می زنم،افسوس می خورم و از آینده به شدّت می ترسم)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:10  توسط ابدیّت  | 

در زندگی سه تن از بزرگترین روشنفکران ابن قرن،یعنی ژان پل سارتر-میشل فوکو-کارل ریموند پوپر،یک عنصر مشترک به چشم می خورد.هر سه در دوران جوانی عضو حزب کمونیسم بودند و در همان جوانی از حزب کنار کشیدند.این ترک حزب قطعا یاد آوری نکته ای نبود که یک بار جرج برنارد شاو در غالب طنز بیان کرد."در جوانی اگر مارکسیست نباشی قلب نداری و در کهنسالی اگر سرمایه دار نباشی عقل نداری".اگر به خاطرات یا بیوگرافی این سه تن مراجعه کنیم دلیل را در چیزی غیر از فرمایش برنارد شاو می یابیم.دلیل مشترک عاملی ساده است.هر سه در زمان جوانی در تظاهراتی شرکت می کنند،هنگامی که تظاهرات به خشونت می انجامد تنها کسانی که کشته می شوند همان ها هستند که چیزی ندارند جز زنجیری به پاهاشان.طبقه روشنفکر و مدافع حقوق طبقه کارگر اولین گروهی هستند که عقب می کشند و فرار می کنند.و بعد از کار زار هنگامی که به میان اجساد و مجروحان باز می گردی هیچ نشانی از طبقه روشنفکر و بر پا کننده تظاهرات نمی بینی.

این تجربه دردناک به شدّت بر این سه تن تأثیر گذارد و باعث گردید در جایی دگر به دنبال دغدغه های خود بپردازند.هر یک دست به ساخت یک جهان بینی زدند.پوپر در کتاب معروف جامعه باز و دشمنان آن،افلاطون و مارکس در ضمن احترام کامل عامل اسارت بشر معرفی می کند.و پدیده نازیسم و فاشیسم را ادامه راه افلاطون و مارکس می داند.سارتر و فوکو خود بلند گوها را به دست می گیرند و به مبارزه غیر حزبی با اسارت و بردگی می پردازند.درست زمانی که در 1968 مبارزات به اوج میرسد در فرانسه اینان با جسارت کامل وارد عرصه می شوند و به دفاعی منطقی و غیر حسی از آزادی می پردازند و کشور و جنبش را از خطر یک حکومت کمونیستی نجات می دهند.و سر انجام این مبارزات راه را در رسیدن به ایده آل دموکراسی هموار می کند.شارل دوگول که زمانی قهرمانی ملی بود،در زمان ویشی که روح و اراده فرانسویان به شدّت آسیب دیده بود او با رشادت به دفاع از کشور پرداخته بود،اکنون می بایست برای رسیدن به یک فرانسه آزاد کنار گذارده شود.و او کنار می رود اما کشور یک حکومت خطرناک کمونیستی را تجربه نمی کند.و این مهم ناشی از صداقت و بیداری وجدان روشنفکرهای جامعه است.

اگر در یک جامعه روشنفکرها دروغ گویند،بذر اعتماد از میان می رود و تر و خشک قربانی می شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:3  توسط ابدیّت  | 

رنج حاصل از فقدان ادب و اخلاق تاب نیاوردنی ترین رنجهاست و به هیچ عاملی تسکین نمی یابد.

۱۳۸۴/۹/۲۲

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:13  توسط ابدیّت  | 

چقدر تصوّر این صحنه وحشتناک است.راننده ای که در پشت چراغ یک چهارراه ایستاده و چراغ سبز مسیر حرکت را به اویاد آوری می کند،لحظه ای این فکر به ذهنش خطور کند که آیا راننده ای که چراغ قرمز را در مقابل دارد، معنای قرمز را می داند؟و آیا بدین معنا پایبند است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط ابدیّت  | 

حس می کنم مدّتهاست که زمان نوشتن فرا رسیده است،امّا اندکی امید در وجودم بود و مجابم می کرد هنوز هستند گوشهایی که می توان حرفها را به امید فهمیده شدن،با آنان در میان گذاشت.امّا بدون تعارف باید اعتراف کنم که شکست خورده ام،و از این پس قصد دارم حرفهایم را با رضا و رغبت تسلیم کاغذ کنم.بدون بحث و بدون بازگشت به گذشته و بدون گفتارهای آزار دهنده.

بدون حضور آدم های تو خالی که از انواع ژستهای تو خالی آکنده اند،بدون حضور آدمهایی که فقط به حکم اختلاف سن و میزان محبّتهایی که به من کرده اند،هرگز نمی توانم ترکشان کنم یا جواب دندان شکنی بدانها دهم.

از این رو حس می کنم مطابق رسم معمول بهترین دوستانم همان مردگانی هستند که سرگذشت زندگیشان را از بر هستم.همان کتابهایی که همیشه از ترس تنهایی و برای فرار از آن،بدانها پناه می بردم و نیز موسیقی همان شوق دهنده این کودک همیشه آشفته.

زمانی این خیال خام در من قوّت گرفته بود که می بایست ترک منزل درون کنم و سراغ انسانها بروم.دست دوستی و یاری به سویشان دراز کنم و از آنها درخواست کنم که مرا درک کنند،و به من که تشنه اندکی محبّت هستم،محبّت کنند.حرمت تنها یی و خلوت مرا حفظ کنند و پناهگاه تنهایی من،همان که از جنس جمعیّت است،باشند.امّا تو گویی فراموش کرده بودم که تمام تنهایی من از جنس جمعیّت نیست.گویا فراموش کرده بودم که بدین دنیا تعّلق ندارم و نیز فراموش کرده بودم که اگر از تنهایی فاصله بگیرم سخت تر از پیش خواهم توانست با آن انس بگیرم.

امّا تنهاییِ از دست رفته ام،اکنون فریاد می کشم که می خواهم به سویت بازگردم،زیرا از تو وفادارتر کمتر سراغ دارم.یکبار عهد شکستم و شکست خوردم.اکنون مصّر هستم که جبران مافات کنم،به تو کامل حق می دهم که در حقّ من خشک و خشن باشی و پذیرای من نباشی.امّا این طفل پیمان شکن،دنیای دیگری را تجربه کرده و از آن به شدّت سر خورده و خسته است.در هیاهوی روابط سرد و پوچ انسانی بیش از پیش از خود بیگانه گشته است.ای کاش آغوش گرمت مانند گذشته به رویم باز شود.دوباره در هنر و علم غرق شوم،و بتوانم انس و خلوت سابقم را با ابدیّت بهتر و با پختگی بیشتری داشته باشم.

من تو را از آن جهت دیوانه وار می جویم،چون تنها چیزی هستی که اصالت داری.تها چیزی هستی که تا لحظه مرگ با من هستی.و تنها کسی هستی که موجودیّت مرا آنگونه که هستم پذیرفته ای.هنوز آن رویای اتاق تاریک و میز چوبی قدیمی و روزنی کوچک بر دیوار در ذهنم هست.هنوز آن فرد خسته را که پشت انبوهی کتاب،تنها و خسته جان بر روی صندلی خود آرمیده است می بینم.

امّا دیگر سعی نمی کنم ادای او را در آورم،زیرا اکنون این طفل خسته جان،گذشته همان مرد است.

(در جای جای تایپ این نامه چایکوفسکی مرا همراهی می کرد)

۱۳۸۴/۵/۳۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 19:37  توسط ابدیّت  |