تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

هوا به شدت گرفته و غمگین است. برای نوشتن هر کدام از این سطور گاه چشمانم را می بندم و در خاطرات و گذشته ام غوطه ور می شوم. گرفتگی هوا، باد و بوران گاه بیش از پیش مرا به سمت نقاط آسیب پذیری و کوچکی ام سوق می دهد. سنم کمتر که بود و بچه تر که بودم این هوا برایم به منزله چاشنی غوطه ور شدن در خود بود. هیچ چیز در این زمان بهتر و بیشتر از پیاده روی نمی چسبید. اینکه با اقل وسائل ممکن خودت را به خیابان و پیچ و خمهایش بسپاری. تسلیم پیچ جاده و خیابان شوی به گونه ای که خیابان خود هدایتت کند. گاه بی مسیری و تحمل این حیرانی بزرگترین موهبت است برای کشتن زمانی که دیر می گذرد.

به هر دانشگاهی که می روم و در خلوت خود به جای در جایش که نظر می کنم، باری انبوه از سرخوردگی ها را می بینم. سرخوردگی که با احساسات کودکانه و شاید پاک و بی آلایش به شدت در هم آمیخته است. هر نقطه از دانشگاه و یا کلاس محل صحبت کودکی با کودکی دیگر بوده. در هر نقطه از این مکانها فردی با فرد دیگر هم صحبت شده است و پاسخ "نه" شنیده است. انسانی به انسان دیگر دل بسته  و سرخورده شده است. بعضی این جسارت را داشته اند که با دیگری صحبت کنند و اسرار از دل خود بازگویند، بعضی نیز این جسارت را نداشته اند و فقط در ذهن و درون خود سرخورده شده اند. جای در جای دانشگاه، حد اقل برای نسل من که بیش از اندازه درونگرا، کم زبان و تا حدی مأخوذ به حیا بود، پر است از صحنه بهانه های کودکانه برای هم صحبت شدن و فرار کردن از خود. شاید دانه دانه موزائیک های هر دانشگاه روزی بوده که انسانی بر آن ایستاده باشد و به هر دلیلی از فرد دیگری جزوه و یا کتابی گرفته باشد، نه از برای درس و مشق و امتحان، بلکه از برای بهانه ای ساده و دوستانه برای یک رابطه ساده انسانی. می دانم احتمالا نسل امروز اینگونه نیستند. سر و زبان دار تر از این حرف ها هستند. نسل اینترنت، فیسبوک و تلفن همراه شاید با این جملات بیگانه باشد، اما می دانم حتی این نسل هم این درد را کشیده اند. درد ورود  به دنیای انسانی دیگر و جلب توجه او. اینکه خودت را به صورتی یکباره برای دیگری تعریف کنی. ما همه شتاب زده هستیم. مثل درس شب امتحان خواندن. برای ما خیلی سخت است چندصد صفحه کتاب را در چند ماه بخوانیم، بل ساده تر آن است که همه را در یکروز بخوانیم. به همین میزان احتیاج داریم خودمان را به یکباره برای دیگری تعریف کنیم. اضطرب این امر شاید تنها با خروج از وطن برای نخستین بار قابل قیاس باشد. نخستین تجربه یک پرواز چند هزار کیلومتری تنها و ورود به جامعه ای تازه؛ با قوانین و هنجار های خودش. شاید زمانی که بایست به مسئول مربوطه گذرنامه ات را نشان دهی و از روزی که از منزلت خارج می شوی نگران عکس العمل مسئول گذرنامه فرودگاه مقصد باشی. آنجا هم باید در چند ثانیه هویتت را تعریف کنی. می گویند مأموران فرودگاه ها همه درس هایی در چهره شناسی خوانده اند. قادرند از روی چهره هر فرد تمام وجود او را رصد کنند. آیا او یک سارق حرفه ای هواپیما است؟ یا یک دانشجوی مستعد است که برای ادامه تحصیل قرار است در یکی از دانشگاه های بزرگ و معروف آن کشور ادامه تحصیل دهد. اما امان از روزگاری که این مأمور گذرنامه در دروس چهره شناسی خود، یک دانش آموز مردود بوده باشد. می تواند یک دانشمند اندکی غیر عادی را با یک بمب گذار حرفه ای اشتباه گیرد.

حکایت نخستین هم صحبت شدن های ما هم اینگونه است. معمولا به همان اندازه که فاعل رابطه بی تجربه است، مفعول رابطه هم چهره شناس خوبی نیست. کم پیش می آید که دو نفر همزمان به درک مشابهی از یکدیگر رسند. همیشه یکی آغازکننده است. یک آغاز کننده سال اولی، فردی است که به شدت دچار بیماری وسواس فکری، کمال گرایی و اضطراب است. بارها و بارها صحنه را در ذهن خود تجسم می کند و دیالوگ می سازد. در ذهن خود شرایط را به گونه ای که همه چیز تصادفی بنماید، ترتیب می دهد. با دوستانش که از خودش به مراتب بدتر و کم تجربه تر هستند، هم صحبت می شود و در اغلب اوقات هم شکست می خورد. اینجاست که نستالژی شروع می شود. اینجاست که گاه همین سنگ فرش ها و صندلی کلاس ها این درد و نستالژی را فریاد می کشند.

تصور می کنم نقطه ای در دانشگاه نیست که شاهدی بی جان، از جنس سنگ و گچ و تخته از این صحنه دردناک نداشته باشد. ناگهان در درون خود می شکنی و دوست داری گذر زمان را فراموش کنی. اینجاست که خیابان و گردش های بی هدف تو را بدین مقصود می رساند. نمی دانم چرا بعد از ۱۰ سال و به قولی گذشتن آب از سر، هنوز در خستگی ها و کلافگی ها این صحنه ها را تجسم می کنم. هر شهری نقاطی برای گم شدن در خود دارند. شاید در شهر تهران، خیابان انقلاب و چند کیلومتر اینور و آنورترش بهترین جاها برای این منظور هستند. شاید هم خیابان ولی عصر. سنگ فرش های این خیابان ها روایتگر خیلی چیزها هستند. بخشی از این امور، داستان نگاه های خیره افرادی است که ساعت ها به حیرت و گیجی بدان ها نگاه کرده اند و بر روی آنها گم شده اند. شاید برای این سفر بهتر باشد از سمت مخالف کتاب فروشی ها سفرت را آغاز کنی. در خود غرق شوی. هر چه به سمت دانشگاه هنر نزدیک تر می شوی، توگویی این سنگفرش ها دردناک تر می شوند. می دانم حال و هوای آن دانشگاه به گونه ای است که سنگ فرش های جلوی آن و حتی میز و صندلی های کافه گودو  ، روایتگر بهتر و خبره تری از این سرگذشت های تلخ هستند. وضعیت آن دانشگاه به گونه ای است که گاه نخستین شکست، بهترین دلیل از برای آن است که فردی به زندگی خود پایان دهد. همیشه فکر می کردم نستالژیک ترین بخش خیابان انقلاب فاصله واصل ما بین دانشکده هنر دانشگاه تهران تا دانشگاه هنر چهارراه ولیعصر است. بودن ۳ تا دانشکده هنر در فاصله ای کمتر از چند کیلومتر به شدت ترسناک و غمگین کننده است.

 هیچ گاه لذتی را که در پیاده روی از چهار راه ولیعصر تا میدان ولی عصر داشته ام را  فراموش نکرده ام. شاید ۲-۳ سالی باشد که از این تجربه محروم بوده ام، اما حتی زمانی که با معلم و یا استادی احمق و اعصاب خردکن و یا شرایطی نا مطلوب روبرو می شوم، در ذهن خود از میدان انقلاب تا میدان ولی عصر پیاده می روم.  سالهاست که شکست برایم تلخ نیست. به خصوص زمانی که شریک زندگی ات را پیدا می کنی، دیگر شکست معنایی ندارد. اما گاه دوست دارم تصویر همان کودک ساده و لجبازی را از خود داشته باشم که دنبال بهانه ای برای هم صحبت شدن با دیگری است و خیلی زود هم، شاید یک هفته بعد از آنکه با او صحبت می کند به شدت شکست می خورد. یا دوست دارم کودکی باشم که بعد از چند ماه و داشتن که یک رابطه پر اضطراب و جهنمی، آن رابطه را از دست می دهد. رابطه ای که نه ادامه آن امکان پذیر می نماید و نه انتهایش.

وای که تا به چه اندازه قدم زدن در خیابان هایی که وصفش را گفتم زیبا است. گاه به گذشته ام باز می گردم. چقدر آن دیوار های سرد و بی روح و قدیمی با درونت هماهنگ بود. گویی بی احساسی و عدم عاطفه زمانه را می شد در آن دیوارهای قدیمی دید. زمانی که هوا تاریک می شد، گاه چشم هایت را می بستی و فکر می کردی در خیابانهای کشوری اروپای شرقی در حال قدم زدن هستی. کافه قنادی فرانسه خیلی برایم تداعی کننده آن دست کافه هایی بود که در لهستان یا چک می توانستی ببینی. مردمی بی رمق و تا اندازه زیادی بی عاطفه و مغازه ای که نوشیدن یک قهوه در آن می توانست به شدت حالت را بدتر کند. یک قهوه فرانسه و یک شیرینی مختصر، وقفه ای بود که در راهت داشتی. دوباره سنگ فرش ها دفتر خاطراتت می شدند. راه می رفتی و به آنها زل می زدی.

وقتی از قدم زدن خسته می شدی، یواش یواش به زمین باز می گشتی و دوست داشتی هدیه ای برای خود بگیری تا به آن بهانه دوباره درس و مشق را شروع کنی. یک کتاب می گرفتم. هرقدر ذهنم خسته تر بود موضوع کتابی که می گرفتم پیچیده تر بود. هیچ گاه دلیل این موضوع را نفهمیدم. همیشه هرگاه جدی تر ناراحت و شکننده تر بودم سراغ کتاب های ریاضی محض می رفتم. کتاب هایی که حتی تا به امروز هم جسارت نکردم سراغشان روم. عموما وقتی به صورت گذرا ناراحت بودم سراغ فلسفه می رفتم. برایم خواندن فلسفه تمرکز خاصی نمی خواست. یک مشت جملات بود. به راحتی در ذهنت نقش می بست.

این خاطرات همانند آدامسی است که مزه خود را از دست داده، فقط آن را میجوی چون سطلی در راحت نیست تا آدامس را در آن اندازی. دوست داری چیزی در دهان داشته باشی تا دهانت بی هیچ دلیلی بجنبد.

شاید مسخره باشد، اما وقتی وبلاگ هایی را می بینم که مربوط به آدم هایی در آن سن و سال است و تجربه هایی از پیاده روی ها و خلوت خود در خیابان را نوشته اند، با ولع خاصی می خوانمشان. انگار خودم آن نوشته ها را نوشته ام.

مدت هاست دلم برای این پیاده روی ها تنگ شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:1  توسط ابدیّت  | 

اخیرا در بین دانشجویان خبری دال بر بازنشستگی دکتر مهدی گلشنی دهان به دهان می چرخد. جدای از صحت این خبر، که آرزو می کنم در حد همان شایعه باشد، به عنوان فردی که ایشان صادقانه زحمات زیادی برایم کشیده اند، بر خود وظیفه اخلاقی می دانم که درباره ایشان و تأثیری که در سرنوشت اینجانب داشتند مقداری بنویسم. هرچند که می دانم اگر تصمیمی گرفته شده باشد، این قبیل نوشته ها هیچ اثری در تصمیم مقتضی نخواهد داشت، اما انسانیت و شرافت مرا بر آن می دارد تا به سهم اندک خود پاره ای سجایا و کرامات ایشان را نقل کنم.

الف: خاطرات شخصی

سابقه آشنایی حقیر با ایشان به سال ۱۳۷۴ بازمی گردد. سالی که تصور می کنم ایشان یکی از جایزه های اقماری بنیاد تمپلتون  را از آن خویش ساختند(ایشان در حال حاضر از داوران این بنیاد هستند، نگاه به لیست داوران گویاست که چه تیپ افرادی این افتخار را دارند). در صدا و سیما مصاحبه های متفاوتی با ایشان تدارک دیده شد. گویا مصاحبه ای هم در منزل ایشان صورت گرفت. آنچه تلویزیون نشان می داد، مردی بود با لهجه شیرین اصفهانی، که در طی سخنانش نام بزرگان زیادی از فیزیک نظری و فلسفه را به زبان می آورد و در باب مسائل بنیادی و فلسفی فیزیک نظری نظراتی را با استناد به افراد بزرگ بیان می کرد. مصاحبه در اتاقی تدارک دیده شده بود که سرتاسر آن را کتاب خانه هایی بزرگ فرا گرفته بود. یک بار هم که برای تنفس بین برنامه، دوربین در طی منزل ایشان را دنبال می کرد، تا جایی که به خاطر دارم آشپزخانه ای را نشان می داد که در دورتادور ظرف شویی آنرا کتاب فرا گرفته بود. در انتهای برنامه ایشان جمله ای را از آلبرت آینشتاین نقل کرد بدین مضمون:

"اگر می خواهید فیزیکدانان نظری را بیشتر بشناسید، به حرف های آنان کاری نداشته باشید، اعمال آنان را ببینید"

با کنجکاوی بسیار  سر انجام توانستم کتاب تازه تجدید چاپ شده ایشان بنام تحلیلی از دیدگاه های فلسفی فیزیکدانان معاصر را تهیه کنم.بارها این کتاب را مطالعه کردم. ساختار کتاب به قدری جذاب است، که تا به امروز هر گاه در شب امتحان دچار اضطراب و یا فرسودگی می شوم، برای فراموش کردن اطراف و وقایع بی ارزش و بی هدف اطرافم بدان کتاب رجوع می کنم. این کتاب تا بدان اندازه برایم جذاب است که برایم قابل قیاس با کتاب جزء و کل اثر ورنر هایزنبرگ و یا کتاب هایی از این دست است. در واقع اینگونه می توانم بگویم این کتاب یکی از عواملی بود که باعث شد به سمت فیزیک نظری گرایش پیدا کنم و در تصمیم گیری نهایی ام نقشی اساسی داشت.

اوضاع بدین منوال بود تا سرانجام توانستم در مهرماه سال  ۷۶ برای نخستین بار در کلاس درس ایشان شرکت کنم. شاید دیگران به یاد داشته باشند که ایشان در  آن سال مبانی فلسفی مکانیک کوانتومی  را تدریس می کردند. به یاد دارم که بعد از اولین جلسه با ترس و شرمساری زیاد سراغ ایشان رفتم و شاهد بحث ایشان با دیگر شاگردان بودم. تا یک سال اوضاع بدین منوال بود. مطلقا صحبت نمی کردم. فقط ایستاده به صحبت های ایشان گوش می دادم. کلاس درس ایشان به گونه منحصر به فردی بود. سرشار بود از نام های بزرگان، نظریاتشان. دائما صحبت از سمینار هایی بود که در آن بسیاری از بزرگان شرکت داشتند. و هکذا.

از دیگر نقاط قوت ایشان حافظه منحصر به فرد ایشان بود. ایشان تنها استادی است که در طی این ده سال سابقه دنبال کردن فیزیک نظری توسط اینجانب، بدون استفاده از کتاب و یا جزوه سر کلاس حاضر می شدند. شاید در طی آن درس جزوه و یا کتاب مهم نبود. اما سالهای آتی که در سر کلاس های درس های متفاوت ایشان حاضر می شدم، باز اوضاع به همان منوال بود. ایشان در کل ۷ سالی که در دانشگاه صنعتی شریف محصل بودم، در مجموع درسهای مبانی فلسفی مکانیک کوانتومی، مکانیک کوانتومی، مکانیک کوانتومی پیشرفته، مکانیک کوانتومی-نسبیتی،مکانیک کوانتومی بوهمی، نظریه میدان های کوانتومی ۱و۲و۳، نظریه نسبیت عام را تدریس کردند. به جرأت می توانم بگویم تنها استادی بود که بدون کاغذ به پای تابلوی درسی می رفت و ۲ ساعت تمام بدون وقفه تدریس می کردند. خبرگان می دانند تدریس این دروس بدون کاغذ و به صورت فی-البداهه پای تابلو تا به چه اندازه دشوار می نماید. به خصوص در تدریس نظریه نسبیت عام و بازی کردن با معادلات تانسوری، چه میزان تسلط نیاز دارد تا بتوان بدون اتلاف وقت دانشجو، مطالب را شسته و رفته تدریس کرد. حال از کارشکنی های مرسوم توسط مخالفان و ... بگذریم. (یاد آوری می کنم این توانایی ایشان در اینگونه تدریس، نکته ای است که حتی خیلی از مخالفان و افرادی که کارشکنی هم می کنند بدان اقرار می کنند. باید گفت در کشور ایران این شیوه تدریس کاملا بی همتا است.)

در سال ۱۳۸۰ اینجانب یک انسان نا امید و فروریخته از نظر روحی بودم، که دلیل آن در حد و حوصله این بحث نیست، خسته و فروریخته دنبال فردی بودم که بتوانم چند کلمه صحبت و یا درد و دل کنم. بی تعارف بگویم همه دریغ کردند. هیچ کس، حتی معلم راهنمای اینجانب که از ذکر نامش معذورم، به اندزه ذره ارزنی انسانیت و محبت در حقم نکردند که هیچ، حتی کارشکنی می کردند. روزی با نا امیدی کامل به دفتر کار ایشان رفتم. باید اواسط تابستان سال ۱۳۸۰ بوده باشد. در اتاق ایشان را در ساعت ۷:۳۰ صبح روزی سرشار از غم و نا امیدی کوبیدم و به اتاق ایشان رفتم. ایشان چهره مرا می شناختند. بدون اینکه از اینجانب سوال کنند :

که هستم؟ چه مرام و عقیده ای دارم؟ چه معدلی دارم؟ چه دین و یا عقیده ای دارم؟ و ها کذا ... با صبر و صبوری حدود ۴ ساعت وقت با ارزششان را  در اختیارم قرار دادند. درخواست ملاقات های بیشتری را کردند. هر بار صبوری و انسانیت و هر آنچه نام آن را می توان شرافت و وجدان گذاشت را در حقم روا داشتند. تکرار آن خاطرات و آن روزهای سخت حتی امروز هم که ۷ سال از آن روزگاران گذشته است، برایم دشوار و طاقت فرساست. اما می خواهم بگویم روزگاری که هیچ کس نبود، مهدی گلشنی بود. صبور بود، وقت شناس و دارای وجدان. به تمام معنا در حق اینجانب معلمی و پدری کرد. ایشان با هزینه شخصی خودشان کتاب های متفاوتی را داوطلبانه تکثیر و در اختبار اینجانب می گذاشتند. بدون در نظر گرفتن زمان و مشغله ای که داشتند، خالصانه و داوطلبانه پیگیر اوضاع و احوال من چه آشکارا و چه در نهان بودند. در یک کلام در سایه محبت های ایشان آن دوران تاریک و پر از غم، که تو گویی از آسمان غم و اندوه می بارید، به انتها رسید. می دانید گاه چنان غم و نا امیدی بر زندگی انسان سایه خود را می فکند که تو گویی هیچ چیز یارای مقابله با آن را ندارد. زمانی که دچار بحران جوانی و تنهایی می شوی، حس می کنی کشتی ات در حال غرق شدن است. تو گویی کشتی که خود ساخته بودی و با هزار امید و آرزو در آب افکنده بودیش، در مقابل دیدگانت در حال فرو رفتن است. در دور دست می نشینی و شاهد نابود شدن آرزو ها و امید هایت هستی. کشتی شکستگان مردمی غریب هستند. آنها دوست ندارند کشتی جدیدی داشته باشند. بل، دوست دارند کشتی خود را دوباره به دست خود تعمیر کنند و دوباره از سر نو آن را در آب اندازند. گاه یک لبخند و یا یک اظهار دوستی به اندازه دنیایی برایت ارزش دارد. یک لبخند و یا یک کلام محبت آمیز، کمترین هدیه است که می تواند زندگی در حال نابود شدنت را از این رو به آن رو کند. اما افسوس که دیگران حاضر نیستند حتی کمترینی را هدیه ات کنند.

رأس ساعت ۶ صبح از منزل بیرون می رفتم. همیشه دوشنبه ها رأس ساعت ۶:۳۰ در دفترش است. پشت درب سالن می مانم. درب بسته است. دکتر درب را پشت سرش بسته است. به اتاقش زنگ می زنم. از یک طبقه پله با محبت خاصی پائین می آید و از پشت شیشه لبخند می زند. می گوید: امروز باعث شدید یک ورزشی هم بکنم. با همان لهجه شیرین خود با سبک خود محبت می کند. به اتاقش می روم. می نشیند و می پرسد از اوضاع و احوال. در کیف خود دست می کند. یک کتاب جدید برایم تکثیر کرده است. "این کتاب به دردتون می خوره گفتم براتون بیارمش". با اشتیاق شروع به بحث می کند. معمولا یکساعت در مورد فیزیک نظری با اشتیاق بحث می کند. نا خودآگاه بحث به هنر کشیده می شود. از اعتقادات فرد هویل به موسیقی می گوید....

اکنون چند ساعت گذشته است. با امید از دفترش خارج می شوم. تا میدان فرمانیه پیاده می روم. در پارکی می نشینم و به حرف هایش عمیق می شوم. به منزل بازمی گردم. خانواده می پرسند:دکتر چه گفت؟ وقتی لبخند را در چهره ام می بیینند با نگرانی می گویند: خدا امواتش را بیامرزد. ۲ هفته بود لبخند نزده بودی. با انرژی به سمت کتابی که امروز صبح هدیه داده بود می روم. دنبال یک سوال جدید می گردم تا به این بهانه هفته دیگر ۶ صبح از منزل دوباره خارج شوم. ۷ سال از آن دوران گذشته. اما هنوز آن خاطرات از مقابل دیدگانم عبور می کند. به راستی چند نفر با من اینگونه کردند؟ خیلی ها ادعایشان فلک را سقف شکسته بود، اما چه کردند؟

برایم تصویر کردن، احساسی که او به من می داد تقریبا غیر ممکن است. آرزو نمی کنم فردی در جایگاه آن زمان من قرار بگیرد تا بتواند این احساس را خود تصور کند. اما او در حق من پدری کرد. وجدانیات و اعتقاداتی را که داشت به تصویر کشید. از هر منظر و با هر هدفی با من اینگونه کرد، نمی توانم منکر شوم اگر او نبود، من هم نبودم.

مهدی گلشنی با جسارت و اعتقاد می گویم، تنها معلم حقیقی من در دوران زندگی ام بود. از عدیده    افرادی بود که پرستیژ استادی داشت. زمانی در باب رابرت اپنهایمر، شاگردانش می گفتند به قدری شخصیت نافذی داشت که شاگردان سعی می کردند گویش او را تقلید کنند. شاید باورش سخت باشد، اما کمتر روزی را به خاطر می آورم که در منزل تنها بوده باشم و برای احساس نزدیکی به ایشان سعی در تقلید ایشان نداشته باشم.

خلاصه بگویم اگر امروز منی که این متن را می نویسم وجود دارم، به خاطر محبت و انسانیت مهدی گلشنی است.

ب: توانایی ها و قابلیت ها:

۱- دکتر مهدی گلشنی معدود اساتید فیزیک نطری است که دارای شخصیت چند بعدی است (مالتی-دایمنشنال). از یک طرف به فیزیک و فلسفه عشق می ورزد و در حد کمال مسلط است. از طرف دیگر در ادبیات کلاسیک ایران به شدت مطالعه دارد. از طرف دیگر در هنر و طبع هنری به شدت خبره است. ایشان علاقه بسیار زیادی به موسیقی کلاسیک دارند. هیچ گاه خاطره بحث های زیبای صبح های زود دو شنبه رأس ساعت هفت صبح از ذهنم پاک نمی شود. بحث پیرامون کیفیت اجراهای قطعات موسیقی. زمانی که ایشان از باخ و یا موتسارت صحبت می کردند، گویی از مذهب صحبت می کنند. زمانی که از جفت شدگی احساسات مذهبی عمیقشان در پرتو موسیقی می گفتند. هیچ گاه خاطره بحث های شیرینی که کدام اجراهای سنفونی های بتهون و موتسارت و بروکنر، و یا کنسرتو ویلولین های معروف بهتر هستند، از ذهنم پاک نمی شود. اینکه هر کدام عقیده ای داشتیم و بر این عقیده پای فشاری می کردیم. شاید زیبا ترین توافق ما مربوط به اجرای تریپل کونسرتوی بتهون با اجرای مشترک اویستراخ، ریختر و روستروپویچ بود.(که البته ایشان این قطعه را زنده دیده بودند). ایشان نقل می کردند که در برکلی-کالیفرنیا مغازه صفحه فروشی وجود داشت که صاحب مغازه به ایشان گفته بود : شما مطلع ترین مشتری من هستید و با وسواس ترینشان. 

۲- دکتر مهدی گلشنی توانایی عجیبی در تدریس دارد. ایشان بر خلاف خیلی ها تکیه زیادی روی فیزیک دارند تا غوطه ور شدن در ریاضیات محض. شاید دیگرانی که با ایشان کار کرده اند با اینجانب متفق القول باشند که فیزیک درس هایی را که با ایشان گذرانده اند به خوبی فرا گرفته اند.

۳- وجدان کاری، وقت شناسی و شرافت استادی. ایشان انسانی است به شدت وقت شناس. دارای وجدان کاری و تعهد حرفه ای. به راستی چند استاد اینگونه هستند؟ رأس ساعت برای سالها سر کلاس حاضر باشند، که اگر روزی فقط ۵ دقیقه دیر شود همگان بدانند امروز کلاس تعطیل است. این تعطیلی ها همیشه از دوهفته قبل مشخص بود. آنهم فقط حداکثر یک جلسه در طی یک ترم.  ده سال رأس ساعت ۸ صبح یا ۶ عصر شنبه ها و یکشنبه ها، هفته ای دوبار شنیدم: "خوب، بسم الله الرحمن الرحیم" و درست بعد از دوساعت کاری و نفس گیر، "خداحافظ تا جلسه آینده".

چند استاد چنین وجدانی دارند؟

۴- نگاهی توأمان با عدالت و صداقت با دانشجویان، انضباط حرفه ای ایشان به گونه ای است که مسائل را کاملا از هم تفکیک می کنند. محال است انجام مسئولیت و تعهدشان را قربانی هیچ توصیه و یا رابطه ای کنند. عکس آن هم صادق است. ایشان در قضاوت علمی، آنجا که پای سرنوشت یک دانشجو به میان می آید، محال است کدورت ها و شیوه عقاید را حتی برای یک لحظه در نظر گیرند.

۵- "در اتاق باز" بودن. ایشان همواره خوش برخورد، صمیمی و صادق هستند. بر خلاف خیلی ها که هیچ کاری نمی کنند و هیچ گاه وقت ندارند، ایشان همیشه وقت دارند. همیشه می توان فرصتی برای بحث با ایشان را یافت.

۶- باز بودن. اصطلاحی که همواره خودشان درباب خیلی ها به کار می برند.

"پنروز باز است"  ، "مرحوم کوشینگ باز بود" ، " مرحوم عبدالسلام باز بود"

۷- اعتقادی قلبی و زیبایی شناسانه به مذهب. پرهیز از ریا.

با آنچیزی که از صفات ایشان بازگو کردم، این سوال به شدت ذهنم را مشغول کرده است.

انسانی که در سن ۷۰ سالگی هنوز واجد این صفات و خصایص است آیا حتما باید یازنشسته شود؟ افرادی که در سن ۴۰ سالگی خودشان را پاک رها ساخته اند، نه درس می خوانند، نه مقاله می نویسند، نه ادب و تربیت درستی دارند، و نه وجدان و اخلاق حرفه ای دارند باید سر کار باشند و جوان های مردم را که با هزاران امید و آرزو و خون دل خوردن خانواده ها راهی دانشگاه می شوند را سرخورده می کنند، فقط در این میان باید مهدی گلشنی بازنشسته شود؟

مهدی گلشنی که در این سن و سال نه دارای " کبر سن"  است باید بازنشسته شود، فردی که هنوز در رفت و آمد است. دنبال آموختن است. فردی که هنوز دیدن یک کتاب تازه برق را در چشمانش هویدا می کند باید بازنشسته شود، اما اقایانی که فقط لاف می زنند و سالهاست که به انتها رسیده اند باید همواره بمانند. به جوان ها توهین کنند و ته مانده انگیزه های آنان را نابود سازند. (چندی پیش چند هزار جلد کتاب برای دکتر بردم، چنان به هیجان آمد و چشمانش چنان برقی می زد، که من در چند جوان ۴۰ ساله ای که این کتاب ها را به آنها هم داده بودم چنین هیجانی ندیدم. فردایش یک نامه برایم فرستاد که با دقت کتاب ها را وارسی کردم و حتما شروع به تکثیر و مطالعه آنها می کنم. روزی را به خاطر ندارم که با ایشان صحبت کرده باشم و صحبت کتابی نشده باشد).

به راستی زیستن در جهان سوم تا به چه اندازه دردناک است. بیایید یک بار منطقی رفتار کنید. اگر قانون هم می گوید دکتر مهدی گلشنی باید بازنشسته شود، لطفا آقایان دکتر ... را هم بازنشسته کنید.

دکتر سید مهدی گلشنی چه بازنشسته شود و چه بازنشسته نشود، همواره در قلب و فکر من استاد تمام وقت من خواهد بود. زیرا او باعث شد که من امروز باشم. مهدی گلشنی نهایت احترام مرا بر انگیخت. به من آموخت استادی جامه ای است که  سزاوار هر پی. اچ. دی گرفته ای نیست. نهایت احترام و محبت من تقدیم به او

افسوس، تنها از جهان سوم ساخته است که عبدالسلام را رئیس تیم فوتبال دانشکده فیزیک کند. دردناک است

 

(لطفا به هر طریقی که صلاح می دانید، مانع از این تصمیم سرتا پا اشتباه شوید. )

لینک ها:

دکتر گلشنی در آی. پی. ام

پاره ای مقالات علمی

لیست داوران بنیاد تمپلتون

تقدیم به دکتر مهدی گلشنی، با عشق و احترام قلبی بسیار

 

رونوشت:

دکتر سعید سهراب پور، ریاست محترم دانشگاه شریف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:12  توسط ابدیّت  | 

فردا، همه چیز تمام می شود. یک مرحله دیگر تمام می شود و نا مبهم بودن مرحله بعد دوباره آغاز می گردد. باید دوباره به خودت نگاه کنی، به بختت و شانست و اینکه چه قرار است چه پیش آید.

راستش برای من رفتن از این جا، در این لحظه بار خاصی ندارد. حتی یک هدف و یا یک آرزو هم نیست. اگر بتوانم با شاهین کار کنم درست به همان اندازه خوشحال می شوم که شاید اگر در مک-گیل با آماندا پیت و یا در سانتا-باربارا با پولچینسکی کار می کردم، می شدم. البته اقرار می کنم در حال حاضر برای من اینجا ماندن، مقداری با خود خلوت کردن و با آرامش عاطفی و در کنار خانواده کار کردن، موهبتی است که اگر مجبور نباشم و  از کمترین حداقل ها محروم نباشم حاضر نیستم آن را قربانی هیچ بهایی کنم.

چندی است افق دیدم مقداری تغییر کرده است. حس می کنم زمانی می توانم از اینجا روم که دیگر هیچ چیز برای انجام دادن نباشد. دوست عزیزم شانت، مقداری طرز فکرم را تغییر داده است. شانت خصوصیتی دارد که ستودنی است. به هیچ وجه حرف نمی زند، شکوه نمی کند و با جدیتی خاص که امروزه برای افرادی که در ایران دارای آن هستند به راستی ستودنی است. شانت از این بابت احترام مرا بر می انگیزد که دارای منفی ترین خصوصیت ما ایرانی ها نیست. اهل غر زدن نیست. فردی زحمت کش است که با حداقل امکانات، با روحیه ای عجیب غرق کارهایش شده است.

راستش در این ده سال، آنقدر افراد عجیب و غریب دیده ام که حس می کنم چقدر نیاز دارم با افراد نرمال، با آرزوهای نرمال و رفتار خطی معاشرت کنم. دیگر زیاد افرادی که به هر دری می زنند تا خودی نشان دهند، افرادی که زبانباز و یا به قولی مجسمه هایی توخالی هستند، ولو اینکه دنیای استعداد هم باشند، چنگی به دلم نمی زنند. دیگر علاقه ای به اسم ها و یا لیبل های دهان پر کن ندارم. مطلقا دوست ندارم دیگران من را فردی روشنفکر و یا غیر سنتی بدانند.

این مدت زیاد افرادی را دیدم که صبح تا شب اینور و آنور کردند تا زودتر از اینجا خلاص شوند. دوستانی عزیز و فهمیده از اینجا رفتند، رئیس رفت. بهنام رفت. جلال که از معدود افرادی بود که از نزدیک شناختمش و هرچه از تربیت خانوادگی اش بگویم کم است، رفت. امیداورم حمید هم هر چه زودتر خلاص شود (برای چی؟!).گودز هم که گاها همانند گاودزدها است او هم آرزو می کنم زودتر کارهایش سامان گیرد و خلاص شود. اما کم هم ندیدم افرادی که سرشان به تنشان نمی ارزید و رفتند. بعضی هاشان از نظر شعور و ادب اجتماعی در نازل ترین درجات بودند، گاه آرزو می کنم برای آنکه آبروی ما ایرانیها حفظ شود، حد اقل افرادی با سواد از آب در آیند تا بیکلاسی شان با سوادشان جبران شود. بعضی ها ذره ای معرفت نداشتند، هر چه بیشتر از انسانیت و جوانمردی دم می زدند، خودشان بدترش را انجام می دادند. آنها هم رفتند. همه از هم جدا می شویم، تا سالها دیگر دوباره یکدیگر را ببینیم و در عمل دریابیم در زندگی کداممان بهترین بودیم و بهترین ها را انجام دادیم. هرچند که آرزو می کنم دیدارم با بعضی ها به قولی دیدار به قیامت باشد.

نمی توانم از اوج احترامی که برای فیزیکدانان ساکن شوروی قائل هستم نگویم. تلاش و همتشان ستودنی است. فیزیکدانان شوروی در تمام مدت جنگ سرد نشان دادند، علاقه تنها عامل پیشرفت است. هیچ عاملی نمی تواند اراده افراد با انگیزه را تحت الاشعاع قرار دهد،...

اما آنچه مرا به خود مشغول داشته و آرزو دارم بیشتر هم مشغول بدارد خود فیزیک نظری است. دوست دارم چندین سال تمام وقت و دلمشغولی من صرف آن شود که اکثر قسمت های فیزیک نظری را مرور کنم. و زیباترین و جذاب ترین امید من برای ادامه این راه پر پیچ و خم نظریه ریسمان است. مدتی است محو زیبایی ریاضی نظریه ریسمان شدم. فکر می کنم بهترین عامل رضایت در اینده ای نه چندان دور برایم همین ریسمان ها باشد. شاید هم از آخرین چیزهایی که تجربه اش می کنم تا به زندگی امیدوارم سازد. بزرگان ریسمان همیشه احترامم را به شدت جلب می کنند. زیرا بعضی هاشان تنها افرادی هستند که کل فیزیک نظری را می شناسند.

روزهای زیادی گذشت. پرسه زدنهای پوچ در دانشگاه، چایی خوردن ها، با بهنام از کلاس بیرون زدنها و بحث کردن ها، گیر دادنهایم به رئیس و حمید، تفریحات گروهی و ماشین جلال، و .... آنچه امروز به عنوان جمعبندی می توانم بگویم از بودن با این بچه ها واقعا لذت بردم، هرچند هر کدام یک گوشه دنیا هستند.

پی نوشت: امروز صبح صدای جلال را شنیدم. مانند همیشه قدر شناس و صادق. واقعا گاهی دلم خیلی تنگ روزگاران گذشته می شه. پارسال همچین روزهایی بود با جلال، رئیس، گودز و حمید(برای چی؟) رفته بودیم جمشیدیه. روزی فوق العاده. چقدر زود گذشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:50  توسط ابدیّت  | 

امروز ۲۸ مرداد است...

مصدق در اتاق خود نشسته است.صدای گلوله فضا را پر کرده است.مصدق گریه می کند.سراغ دکتر فاطمی را می گیرد.نگران است.دکتر فاطمی ملحق می شود به دیگران.

دکتر صدیقی،دکتر شایگان،مهندس حسیبی،مهندس معظمی،مهندس زیرک زاده،نریمان،ملکوتی و دکتر فاطمی در رأس ساعت ۳ در اتاق هستند.خانم دکتر فاطمی نگران است و می بایست به منزل بازگردد.در رأس ساعت ۳ خبر اشغال اداره بیستم و رادیو رسید و صدای سرلشگر زاهدی از آنجا به گوش رسید.کمی بعد سرتیپ ریاحی با تلفن به مصدق اطلاع داد که سرتیپ فولادوند در راه است که با مصدق وارد مذاکره شود.

"شرایط اقتضا می کند شما کنار روید وگرنه خونریزی می شود"

مصدق:"من نخست وزیر قانونی هستم و استعفا نخواهم داد ولی با کسی جنگ ندارم و دستور می دهم  پارچه سفیدی بر بالای بام به نشانه بلا دفاع بودن منزل نصب کنند"

گلوله باران منزل شروع شد.مصدق گریه می کند.دیگران سعی می کنند او را قانع کنند که از منزل خارج شود.به او می گویند فقط در صورت خروج او حاضر هستند از منزل خارج شوند.

مصدق گریه می کند."مش مهدی" مستخدم مخصوص هم پیش آقاست.مصدق فکر می کند.به خیلی چیزها.به ۶۰ سال خدمت و مقاومت،به نفت،به آنانی که آنی نبودند که می نمودند....

قصد دارد در آنجا مدفون شود.دیگران مشورت می کنند و او را مجاب می کنند که از آن منزل خارج شود.نردبان به دیوار تکیه داده می شود تا "نخست وزیر قانونی ملت ایران"،این فرزند شریف،این نمونه کامل شرافت و صداقت از آن بالا رود.آن هفت نفر نیز از نردبانی بالا می روند که آن سوی آن نردبان سقوط ملت ایران است.مصدق از نردبان بالا می رود تا ستاره بخت و اقبال مردم ایران غروب کندتا پای نفت دوباره به کنسرسیوم های مختلف باز شود.مصدق از آن نردبان پائین می آید تا گلی پژمرده شود.مصدق از آن نردبان پائین می رود تا دوباره سر و کله شرکت های نفتی چند ملیتی در این سرزمین باز شود.او از صحنه محو می شود تا "شوروی" و "آمریکا" به نبرد منحوس خود، در این سرزمین بپردازند.تا ایران هم مانند کره،ویتنام،افغانستان،فیلیپین،شیلی،هنگ کنگ؛یونان و ... صحنه بازی ها و رقابت های این دو شود.

شب هنگام است.دکتر فاطمی پنهان شده است.شهر سوت و کور است.مصدق آماده می شود تا به جرم خیانت خود را تسلیم کند.لبخند به آسانی از لبهایی می رود که هیچ گاه فکر نمی کردند در پی ۳ روز،همه چیز نابود شود.

منزل "کاخ" غارت شده.هیچ چیز باقی نمانده است.

امروز ۲۸ مرداد است.انگلستان در یکی از مواد قانونی خود نوشته است "ورود هر حیوانی به کاخ سلطنتی ممنوع است مگر بز گاندی".

در طاقچه مصدق در تبعید،در احمد آباد،یک عکس گاندی است.مصدق گاندی سرزمینی بود که به قول آن قاضی شرافتمند انگلیسی در هر کجای دیگر دنیا بود مجسمه ای از طلا ازو درست می کردند.اما مصدق رفت.

۲۸ مرداد یکی از ننگین ترین روزهای تاریخ ایران است. 

مصدق،مرد سال در مجله تایم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:11  توسط ابدیّت  | 

دکتر سهراب علوی نیا درگذشت.از نظر من مرحوم علوی نیا نمونه کامل شرافت و اخلاق بود،از باقی مانده به تمام معنا استادانی بود که می توان آنان را با کلاس و در خور و شایسته دانشگاه و نام مقدس دانشگاه-نامی که امروزه معنایی جز تقلب در سر جلسه امتحان،بی هدفی،وقت گذرانی و شب امتحان نمره ها را خریدن و محل رد و بدل شدن پیشنهادات جنسی...ندارد-دانست.

لباس پوشیدن دکتر علوی نیا،راه رفتن او،گفتار او به صورت کامل درخور و شایسته یک انسان بود که می توان به او نام "مقدس استاد"را داد.نخستین دیدار من با ایشان در درسی صورت گرفت به نام"افلاطون گرایی و غیر افلاطون گرایی در ریاضیات".ارائه این درس از سوی این بزرگمرد توأمان بود با دوره شدید افسردگی و نا امیدی این بنده خطاکار.با نا امیدی کامل در دانشکده فلسفه علم در حال قدم زدن بودم که ناگهان مردی را دیدم به شدت خوش پوش،با کت و شلواری شیک ،یک بارانی تمییز و کفشهایی که با دقت کامل واکس زده شده بود و یک چتر بلند،البته سبیل هایی که به شدت جلب توجه می کرد و به ایشان سیمائی مانند سیمای نیچه داده بود.

درس آغاز گشت،ایشان بعد از صرف یک فنجان چای در سر کلاس،بحث را از ویتگنشتاین شروع کرد و با دقت از روی یاداشتهایی می خواند که بعدا مقدمه ای شد برای کتابی به نام "معرفت شناسی ویتگنشتاین و کواین در ریاضیات".سکوت های ممتد ایشان توأمان با تمرکز،که گاهی که این سکوت به چیزی حدود ۵ دقیقه می رسید مرا بدان باور می رسانید که بر خلاف افرادی که طوطی وار از روی کتاب مطلبی را می نویسند و می خوانند،ایشان از نو در حال فکر کردن در اموراتی است که سعی در انتقال آنها را دارد.

در اینده دیدار هایی دست داد.معروف ترین این دیدار ها در نشر باغ،روزی که فروشنده آن مغازه با بی احترامی کامل با این مرد صحبت کرد و چون فهمید من شاگرد ایشان هستم و با ایشان سلام و علیکی کردم،سعی کرد این مرد نازنین را در جلوی من کوچک کند.و با وقاحت تمام گفت"انسانی که استاد فلسفه است،اگر درویش باشد یک احمق تمام عیار است"

در چشمان دکتر علوی نیا اشک حلقه زد و با ناراحتی کامل از مغازه خارج شد در حالی که حتی یک کلمه پاسخی به آن مرد وقیح نداد.

مدتها دیداری با ایشان نبود،تا ایشان از فرصت مطالعاتی خود از دانشگاه هاروارد بازگشتند،در اولین دیدار با من سلام گرمی کردند و گویی من را با فردی دیگر اشتباه گرفتند،با گرمی از خاطراتی مشترک از هاروارد تعریف می کردند،من هم هیچگاه در ذوق ایشان نزدم و هر بار دیگر که مرا می دیدند با گرمی سوآل می کردند "آیا دیگر به هاروارد نرفتید؟"

سهراب علوی نبا از نظر حقیر،فردی بود که حتی راه رفتنش با دیگران متفاوت بود،اگر یک روز ایشان در میدان تجریش می دیدید،به سرعت در می یافتید انسانی خاص و با فرهنگ در حال قدم زدن است،که حتی سلوک و شیوه راه رفتن ایشان،با عوام که هیچ حتی با خواص و همکارانش تومانی صد نار متفاوت است.

علوی نیا خاموش شد،اما وجود افرادی نادر از آن دست،مرا امیدوار می سازد که در این آشفته بازار علم و خرافات،در این دنیا که به قول مرحوم دکتر امیر حسین آریانپور دوره حکومت دلار است و دلال هایی که با پول های باد آورده زندگی می کنند،هنوز شرافت،صداقت،انسانیت و پرستیژ خیلی با ارزش تر و مقدس تر می تواند باشد.وجود افرادی از دست سهراب علوی نیا نشانه ای از امید در دل دانشجویانی زنده نگه می دارد که نمی توانند جامعه و مناسبات پوچ و بی ارزش آن را تحمل کنند،به آنان می آموزد که هستند افرادی که عشق یک ساعت مطالعه را با هیچ متاع دیگری عوض نمی کنند،به آن سرخوردگان بیچاره می آموزاند که استادی دانشگاه یک جایگاه رفیع انسانی است،چایگاهی که هر فردی به هزار دوز و کلک نمی تواند از نردبان آن بالا رود،بودن علوی نیاها نشانگر این گفته است که:

"شخصیت و کلاس را نمی توان آموخت.یا با شخصیت هستی و یا نیستی،زیاد تلاش نکن."،می توان به زور یک مدرک دکتری گرفت،اما نمی توان به زور احترام دیگران را خرید.می توان دیگران را مجبور کرد به زور احترام کنند،سلام کنند،اما نمی توان آنان را واداشت که از عمق وجود برای تو احترام قائل باشند.و علوی نیا با منش و روش خود شاید بعد از گذر ۱۰ سال در جایی به اسن دانشگاه سومین نفری است که در من احترام ناب ایجاد می کند.او بود که نبودنش مرا به گریه ای عمیق انداخت،هق هقی که باز دردها و رنجایم را بالا آورد،شوک نبودن او سهمگین است.از مجلس ختم تا منزل به شدت افسرده بودم و گاه اشکی جاری می شد.از خود می پرسیدم با این قحط الرجال به کجا می رویم؟

امروز چند تا دکتر صدیقی،دکتر علی اکبر سیاسی،دکتر اکبر،دکتر زرین کوب،دکتر آریانپور،دکتر متین دفتری،دکتر شایگان،دکتر قریب،دکتر معظمی،دکتر یوسف علی آبادی،... داریم؟

او برای من نمود این جمله است که "هر آشغال کله ای ،استاد نیست"

علوی نیا خاموش شد،اما او به من آموزاند که چگونه می توان در بین کالیکاتورهایی به نام استاد،با اعتماد کامل استاد بود.چگونه می توان خود بود و چگونه می توان به دیگران فرصت مقایسه داد.از این پس نمی توان مردی سر به زیر را دید که با کیف کهنه و قدیمی خود به ارامی از سر پائینی دانشگاه ارام و با نجابت خاص خودش راه می رود.دردناک است.

روحش شاد و چون می دان خوشخال می شود که با عبارت "فقیر" خطاب قرار گیرد این نوشته را تقدیم می کنم به

استاد "فقیر" دکتر سهراب علوی نیا[ی نعمت ا...هی گنابادی]

مراسم در گذشت اخوی مکرم ایمانی مرحوم دکتر علوی نیا در کرج

سعید حنایی کاشانی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:0  توسط ابدیّت  | 

...می دانی که من نزدیک ترین دوستت هستم.می دانی که تمام مدت زندگانی ات،از زمانی که خودت را درک کردی و از زمانی که من و تو و "گوش بریده" بودیم،خیلی چیزها  بود.نمی دانم که چه شد که از من رو برگرداندی.تو می گفتی من زندگی ات را تباه کردم،اما ایا این گونه بوده است؟می دانی که امروز اگر هر جا بگویی تمام مدت زندگی ات با من گذشته،جز  آبرو و احترام هیچ نخواهی داشت.می دانی که در نوع تفکرت،نوع راه رفتنت و حتی نوع لباس پوشیدنت،همه جا و همه جا رد و نشانه ای از من می یابی.

همه چیز از روزی آغاز گشت که برای نخستین بار "گوش بریده" را دیدی،دوستی ات با گوش بریده مقدمه دوستی با من بود.آیا یادت نیست که چقدر روزهای نخست ذوق بودن با مرا داشتی؟یادت می آید آن روزها که پیوسته قدم می زدی؟یادت می آید که که چقدر جلوی آیینه...؟من به تو اعتماد کردم و همه چیز به تو دادم.آیا این گونه نبود؟آیا یادت نیست چقدر از دستانت با دقت محافظت می کردی و پیوسته می گفتی دستانت از برای من است؟چه شد؟

سالها گذشت از آن روزها،بزرگ شدی،اما روزگار سرنوشتت را به گونه ای رقم زد که خودت هم نفهمی چه شده و چه بر رابطه من و تو و او گذشته است.جسور تر شدی،اعتماد به نفس پیدا کردی،دیگر مرا که می دیدی دستانت نمی لرزید.اما چه بر سرت آمده است؟

ایا نمی دانی زمانی که به هر جا که می روی،دیگران می بینندت،مرا هم می بینند؟آیا نمی دانی که زمانی که دراز کشیدی در سرزمین بی هم-زبانی،شبگرد از کوچه می گذرد و فریاد می زند بخواب پسرک،شب دراز است و قلندر بیدار؟نمی دانی که اسمت نام مرا خورده است؟چرا دیگر با من نیستی؟از چه می ترسی؟می ترسی دیگران به دلیل من ستایشت کنند؟

"گوش بریده"،چه بر سر دوستت آمده است؟آیا پسرک نمی گفت که تو دفترچه خاطراتش هستی؟نمی گفت ساعت ساعت کودکی اش با تو گذشته است؟آیا تو را هم رها ساخته است؟نمی گفت روزی را می بیند که در یک بامداد نم گرفته و غمگین،در حالی که تنهایی فرا گرفتتش،در گوشه ای کز می کند و در حالی که می داند چندانی از عمرش باقی نمانده است،یاد "درویش" می کند تا یاد کودکی اش کرده باشد؟بلند شو،پاشنه گیوه ات را بکش رفیق،بدان رفاقت ما با هم مسأله ای نیست که خاتمه ای داشته باشد.

چه شده؟راه رفتنت را که می بینم،دلم به حالت می سوزد.چرا اینگونه شده ای؟آیا گرمای تابستان را از یاد برده ای که چگونه از برای شناختنم،هر هفته چندین بار سراغم می آمدی؟اما امروز که مرا می شناسی،حتی دیگر کمتر ثانیه ای زحمت به خودت می دهی تا به این دفتر خاطرات روزانه رجوع کنی.نمی دانم که اینگونه با قاطعیت می گویم درست است یا نه،اما دلم برای به هیجان آمدنت تنگ شده،دلم برای روزهایی که در منزل می ماندی و با هم خلوت می کردیم تنگ شده است.دلم برای آن عزت نفست تنگ شده که هیچ گاه زیر قولت نزدی و هیچ گاه سر دوستیمان را به دیگران نگفتی،بارها "گوش بریده" را در خیلی جاها دیدی،اما هیچ گاه نگفتی که گوش بریده دوست نزدیک ماست.

روزی می گفتی روزگاری را می بینی که در یک منزل نم گرفته،در حالی که نفت بخاری تمام شده است،زیر لحافی کز کرده ای،می دانی باید اجلت را بخوانی،باید زمان مردن،قبل از یک ثانیه تمام زندگی ات از جلوی چشمانت عبور کند.می گفتی،درویش پسر حاجی بشیر را می بینی،شور و شعفش را می بینی در آن هتل معروف،آن شبی که درشکه اش در تصادفی خرد شد،شکم اسب درشکه پاره شد و جنازه درویش،آن یگانه "انجمن اخوت" نقش بر زمین شد،آن را هم می بینی آن هم بخشی از کودکی است.می گفتی رنگ و بوی "درویش"همان رنگ و بویی است که باید زمانی که به سرزمین نا-همزبانان می روی حس کنند."درویش" من و تو ساده بود،من و تو هم ساده هستیم،امروز چنانچه بارها هنوز از دور دیدمت،یقین دارم هنوز هم ساده هستی،اما دیگر آنی نیستی که زمانی بودی.

گذر کرد رابطه ما،یاد "حبیب" می کنم این روزها،یادت هست روزی که از پسرکی،که مثل تو زمانی عزیز و دلبند من بود،برایت گفتم.چه زود عاشقش شدی،حتی بر رابطه من و او ذره ای رشک و حسادت نبردی.حبیب هم مثل تو بود.او هم با دست خودش نابود کرد خودش را.بارها رفتی سر قبرش.یادت هست؟شاید اولین پسرکی باشی که وجود پسرکی دیگر را در زندگی دخترک خودت تحمل کردی.

یاد بابا بزرگ میکنم.می گفت نوه ام از هم بهتر است."بایی" هم زود مرد.راستش همه کسانی که می شناختی یا زود خودشان رفتند یا تو زود عذرشان را خواستی.اما همواره درگیر بودی چگونه باید عذر خودت را بخواهی.اما بدترین کاری که کردی این بود عذر مرا خواستی.مگر من چه کرده بودم؟

بابا بزرگ را به خاطر داری.یاد "مصدق" می کرد.یادت است می پریدی وسط و می گفتی "مصدق خر است"،"عارف خر است"،"درویش خر است" و ...چه حرصی می خورد زمانی که می گفتی ۲۸ مرداد قیام ملی بود،او هم فریاد می زد پسرک سر به سرم مگذار،اما تو بهترین "پسرک" من هستی.

باز هم زمان می گذرد،"دایی هوشنگ" را به خاطر آوردم.دوستش داشتی،او هم رفت.باز من و تو بودیم و "گوش بریده"."پپری" هم رفت.اما دیگر نه من بودم و نه "گوش بریده".

دیگر همه چیز تمام شد.هیچ چیز باقی نماند.تو سالها پیر شدی،دیشب خوابت را دیدم که همه اینها از مقابل دیدگانت می گذرد،حس کردم تمام شدی،برایت نوشتم تا بدانی  من به تو فکر می کنم.

نمی دانم آیا هنوز رویا ات این است که یک کشاورز ساده شوی،با گیوه روستایی ات در روستا مشغول باشی و "گوش بریده" هنوز در کنارت باشد.اگر هوس کردی زمان نهار، دخترک روستایی برایت یک لقمه نان و سبزی آورد،می توانی یقین داشته باشی که هنوز در آن روستا دخترک منتظرت است.می توانی همه چیز را فراموش کنی،حتی قول هایت را.اما آیا کودکی ات را می توانی فراموش کنی؟

هر روز باران می بارد و خوابت را می بینم.تصور می کنم زیر لحافت از سرما داری می لرزی،نمی دانم ایا "سل ات" بد خیم شده است و نمی دانم ایا آخرین "ابوعطا" را گوش می دهی یا نه.افسوس اگر مرده باشی.

برای کودکی هایت و اروزهایت

م.ا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:52  توسط ابدیّت  | 

"هر مومنی را قبله ای است"

گاه که عرصه بر تو تنگ می آید دوست داری چشمانت را ببندی و به باغ آرزوهایت بروی.چقدر دوست دارم همسرم را با کتک،با بدن برهنه از منزل بیرون کنم.دوست دارم با بدن کبود،زیر ضربات مشت و لگد،وحشیانه چنان از خود برانمش.نمی دانم اصلا آیا همسرم هست یا نه؟فقط دوست دارم دیگر نباشد.یک موجود آویزان که دنیای نفهمی است.زمانی که از پله ها به پائین می غلتد،و مانند یک روزنامه مچاله در پائین پله ها نقش بر زمین می گردد،خیالم آسوده می شود.دوست دارم ننگ عریان رفتن در خیابان،مانند پتکی بر سرش فرود آید،تا درک کند چقدر از او و هر کس دیگری که می توانست جای او باشد نفرت دارم.باید عجله کرد.دیر هنگام است.باید از نو شروع کرد.باید گذر سن،را با تلاش جبران کرد.باید به آنها نشان دهم،که عبور از ۳۰ چیزی را تغییر نداده است.۳۰ سال از سن من گذشته،من هم ۳۰ سال دیر به دنیا آمدم،پس ۶۰ سال عقب هستم.آرزو می کنم ای کاش گردن آن زن شکسته باشد.جنازه اش،برهنه در پای پله ها افتاده باشد و همانجا،به درک فرستاده شده باشد.باید مقداری وحشی بود.دوست دارم یک صفحه بگذارم،تا ننگ بودنش مرا آسوده سازد.

Sound Of Silence

Hello darkness, my old friend
Ive come to talk with you again
Because a vision softly creeping
Left its seeds while I was sleeping
And the vision that was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence

In restless dreams I walked alone
Narrow streets of cobblestone
neath the halo of a street lamp
I turned my collar to the cold and damp
When my eyes were stabbed by the flash of
A neon light
That split the night
And touched the sound of silence

And in the naked light I saw
Ten thousand people, maybe more
People talking without speaking
People hearing without listening
People writing songs that voices never share
And no one deared
Disturb the sound of silence

Fools said i,you do not know
Silence like a cancer grows
Hear my words that I might teach you
Take my arms that I might reach you
But my words like silent raindrops fell
And echoed
In the wells of silence

And the people bowed and prayed
To the neon God they made
And the sign flashed out its warning
In the words that it was forming
And the signs said, the words of the prophets
Are written on the subway walls
And tenement halls
And whisperd in the sounds of silence*

یک دسته کاغذ پر از محاسبات عجیب و غریب را به دست می گیرم.نمی دانم هنوز کشیدن نمودار های فاینمن هم حسنی حساب می شود؟یا باید رفت سراغ ماتریکس اس؟آنجا این حرف ها باب است.باید عجله کنم.می دانی همه چیز از کودکی شروع شد.اینقدر این اسم جلو من آورده شد،که ناخود آگاه حساسیت مرا جلب کرد.آنقدر که همواره تصور می کردم باید آنجا باشم.باید رفت.هر چند دیر شده.

لباس همواره چیزی بود که من را به شدت مشغول خود می کرد.عینک کائوچویی،کفش های مدل انگلیسی،کت شلوار راه راه،از اون پیراهن های تنگ بشور و بپوش.کراوات آبی ساده و یک ساعت سنگین مردانه.نمی دانم آیا مدل موها و خط ریش آنجا هم بدین گونه است؟نمی دانم آیا رگه های موی سپید بدین معناست که دیگر دیر شده؟و دیگر کسی حاضر نیست روی من سرمایه گذاری کند؟زمانی هر کس بزرگ بود به آنجا می رفت؟اما آیا من هم بزرگ هستم؟باید حرکت کنم.اسم "جفری چو"در ذهنم موج می زند.سرزمین نخل ها.باید رفت.

سوار بر ماشین می شوم.یک "دوج".سقف بالاست.به این فکر می کنم که سالها و سالها همه من را یک بچه خرخوان می دانستند که نمی تواند حتی دست یک زن را بگیرد.اما امروزه همه چیز تغییر کرده.امروز حتی کتابدار کتابخانه،انتظار آن را می کشد که وارد مخزن شوم و خود را برساند و دست در گره کراواتم کند.گویا ظاهر شدن موهای سپید بر شقیقه ها رمز پایان تنهایی دوره نوجوانی است.گاه فکر می کنم اگر می دانستم اوضاع اینگونه می شود،اول به آنجا می رفتم و تا زمانی که موهای سپید بر شقیقه هایم ظاهر نمی شد،در آنجا هر کار که می توانستم انجام می دادم و سپس آنکاری را می کردم که هر مردی با موهای سپید بر شقیقه اش می کند.

ماشین در حال حرکت به سمت آنجاست.رادیو را روشن می کنم.

Are you going to Scarborough Fair
Parsley, sage, rosemary and thyme
Remember me to one who lives there
She once was a true love of mine

On the side of a hill in the deep forest green
Tracing of sparrow on snow-crested brown
Blankets and bedclothes the child of the mountain
Sleeps unaware of the clarion call

Tell her to make me a cambric shirt
Parsley, sage, rosemary and thyme
Without no seams nor needle work
Then she'll be a true love of mine

On the side of a hill a sprinkling of leaves
Washes the grave with silvery tears
A soldier cleans and polishes a gun
Sleeps unaware of the clarion call

Tell her to find me an acre of land
Parsley, sage, rosemary and thyme
Between the salt water and the sea strand
Then she'll be a true love of mine

War bellows blazing in scarlet battalions
General order their soldiers to kill
And to fight for a cause they've long ago forgotten

Tell her to reap it with a sickle of leather
Parsley, sage, rosemary and thyme
And gather it all in a bunch of heather
Then she'll be a true love of mine**

چقدر خسته هستم.باد در موهایم می پیچد،چقدر دیر شده است.آیا روزی به آنجا می رسم؟با ۶۰ سال تاخیر؟دردناک است.

*و** از پاول سایمن هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:41  توسط ابدیّت  | 

زمانی که یک باکره برای نخستین بار وارد آن قلعه سیاه نفرینی می شود و از قضا با روسپیان بازنشسته ای برخورد می کند که دیگر توان داشتن در آمد نکویی ندارند،زمانی که آن روسپیان به دنبالت می کنند تا اول بکارتت را بدرند و سپس تو را در جلوی گرگها پرت کنند...زمانی که از آسمان باران اسید می بارد،زمانی که برای دریافت یک توصیه نامه می بایست پیکرت در دست یک پیکر تراش نا وارد افتد تا نقش منحوس و امضای بی ارزش خود را بر آن حک کند...آن زمانی است که بی پناه ترین و سرخورده ترین فرد در اقلیم کوچکت هستی.تو می بایست شاهد مثله شدن اخلاق باشی در میان افرادی که در سرنوشت شریکت هستند،اما یا نمی دانند که چه می گذرد و مرز ما بین خوب و بد کجاست؟یا فقط می خواهند کشتی به گل نشسته خود را از لنجزار به بیرون بکشند و از آن سو به همه کس و همه چیز بخندند...

زمانی که زلزله از دل یک دانشکده بیرون می آید و لبخند گستاخ وار مبدع زلزله،هم بویی از تحقیر دارد و هم بلاهت،زمانی که ریسمان ها پی در پی بر پشت نحیفت شلاق می زنند و زمانی که همه مشغول لیسیدن آلت تناسلی علم هستند تا ترشحات آن را سند افتخار خود بدانند...

من و تو مهدی تا به چه اندازه تنها هستیم،دوست دوران نکبت بار من.ما قربانیانی در جزیره جزامیان هستیم.همگان در دنبال ما هستند تا با بوسه آن عفریت را بر جان ما اندازند...زمانی که حتی ادرار کردن بر دیوار آن دانشکده نمی تواند چشمان بسته شده دیگران را باز کند،چه باید کرد مهدی؟

هیچ.قسمتی از شخصیتت را که ارث پدری آن قحبگان است بدانان واگذار نما،تا عقده هایشان ارضاء شود و با نیمه دیگرت که مالامال از درد و رنج است به زندگی ادامه بده.آن تکه که با شنیدن یک موسیقی دوران نکبت بار،یا از ترس شدید به لرزه می افتد و یا باید بارها و بارها در تب شبانه از بستر با فریاد می جهد و می بایست اینقدر قوی شده باشی که در میان خواب های آشفته ات تشخیص دهی آن دوران گذشته است تا با فریادت خواب را از همسرت نگیری.باید اینقدر هوشیار و قوی شده باشی که بدانی اکنون یک مقطع بالاتر هستی و همه اینها یا گذشته و یا یک شوخی تلخ بوده است.

آه مهدی،شاید باور نکنم چه گذشته و گاه شک کنم آیا گذشته یا نه؟باید تمرین کنم تا اکنون هم شب امتحان دستم به سمت ایندرال و لیبریوم نرود.

چقدر زود به هم پناه آوردیم.به مامان(یایی)گفتم:این مهدی است آقا است و فقط سیگاری است و تو هم به مامان گفتی:این بهرام و از تمام مفاسد موجود،اعتیاد به سیگار را دارد.تا بتوانیم راحت و راحت این دوران پر از نکبت را تحمل نماییم.

مهدی،ما ابراهیم بودیم.به راستی چند بار از میان آتش رد شدیم؟آه ابراهیم چقدر تو را خوب می فهمم.تو به راستی همان هستی که کیرکگارد می گوید.همان که همیشه اسیر رنج است و آتش.چقدر اخلاقی زیستن دشوار است.

چقدر سکوت توأمان با اضطراب کافه ها را دوست داشتم.چقدر دوست داشتم که گاه پشت فرمان در اتوبان از خنده به بدبختیمان،مجبور بودی به کنار بزنی تا به خیک گنده یک خدا نشناس بخندیم.تا به چه اندازه شیپورچی مکانیسین،با آن چشمان از حدقه در آمده مضحک می نمود زمانی که به زیبا رویی نگاه  روا می داشت. چقدر جذاب است دیدن دکتر داندانپزشک!!! در کوه آن هم با چه کسانی.

چقدر زجر آور بود آموختن نسبیت خاص،و چه دلنشین با تو نشستن و ژست درس خواندن در آوردن.چقدر برنامه ریزیهایت که هیچ وقت بدان عمل نمی کردی با شور بود...

نمی دانم.تمام این دوران از مقابل چشمانم عبور می کند اما نمی دانم از کجایش بگویم دوست دوران نکبت بارم.اگر بگویم تو تنها برگ برنده من بودی در این کثافت،چیزی بیهوده نگفته ام.گاه یک خواب و یک رویا و یا یک بحث و تجدید خاطره مرا در درون آن منجلاب پرتاب می کند و گاه برای بیرون آمدن از آن می بایست دوباره تمامی آن مراحل را طی نمایم.

چقدر نام "شریف"،آن روسپی خانه و آن فرومایگانی که قصد در انداختن طرحی نو را دارند برایم تهوع آور و پوچ است.چقدر متأسفم که جوانی و اشتیاق زندگی را در آن روسپی خانه گم کردم.به راستی امروز ارزش آن چیزی که گم کردم و ندارم درک می کنم.

خدایا مرا به چه قیمتی پخته کردی؟

مهدی جقدر دردناک بزرگ شدیم.زمان زایش گریه کردیم اما اینجا چنان مبهوت بودیم که حتی امان گریه نداشتیم.

آری جناب دکتر،لیس بزن.بی شرفی و پستی را لیس بزن،که اگر یک فیزیکدان نامی نشدی یک پست فطرت حقیقی و یک پفیوز به تمام معنا باشی.لیس بزن تا عقده ارجاعات کم مقالات کمترت بر طرف شود.لیس بزن تا علم به ارگاسم رسد و تو سیراب شوی.لیس بزنید آقایان"قطب"،بگذارید سرمایی که ناشی از رخوت فکری تان است برطرف شود و منجمد نشوید.بگذارید باز هم بتوانید قدم در قطب که یک اتاق ۴*۴ است بگذارید.قطب شما دریوزگان هم به اندازه توان فکری تان است.آرزوهاتان هم به اندازه فکرتان است.بدانید دنیا برای بعضی انسان ها با یک شاخه گل هم زیبا می شود.

(برای برخی اساتید دانشکده فیزیک دانشگاه شریف)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:11  توسط ابدیّت  | 

۱-دکتر حسین فاطمی:"می دانيد چرا من کشته می شوم؟ من برای اين کشته می شوم که اولين اقدام من در وزارت امور خارجه به دستور پيشوای نهضت ملی بستن سفارت و قنسول خانه های انگليس در ايران بود و بنا به گفته پيشوای ما سرگذشت جبهه ملی بايد سرمشق مردمی شود که در خاور ميانه عليه مظالم انگليس قيام می کنند."

۲-شاه می گويد :
« در اين مورد زياد فکر کرده ام. مصدق محاکمه می شود.( در اين موقع لبهای شاه می لرزيد) و به سه سال محکوم خواهد گشت ... رياحی نيز مجازات مشابهی دارد. ولی يک استثنا وجود دارد و آن، حسين فاطمی است . او هنوز دستگير نشده ولی به زودی او را پيدا می کنند. فاطمی، بيش ازهمه ناسزاگويی کرد. هم او بود که توده ايها را واداشت مجسمه های من و پدرم را سرنگون و خرد کنند. او، پس از دستگيری، اعدام خواهد شد.»

۳-در گزارش سام عضو سفارت انگلستان در بيروت به وزارت خارجه در سی سپتامبر ۱۹۵۳ برابر هشتم مهر ماه ۱۳۳۲ طبق سند شماره ۱۰۴۵۸۴/۰۳۷۱F آمده است که:
«تا آنجا که از مطالب روزنامه ها دستگيرم شده، اوضاع چندان هم بد پيش نمی رود. هرچند اطلاعات محرمانه ای ندارم. به احتمال زياد، اميدوارم شما از جريان اوضاع راضی باشيد. مصدق قطعا" مشکل ايجاد می کند. به گمانم چون در حمام خون کشته نشد، تبعيد بهترين راه حل باشد. اعدام بی رحمانه، صرفنظر از غير انسانی بودن آن، ممکن است در مورد مصدق عاقلانه نباشد ولی شايد برای فاطمی، اگر دستگير شود، بهترين راه حل باشد. تا زمانی که اينگونه افراد زنده هستند و در ايران به سر می برند، هميشه خطر ضد کودتا وجود دارد، شدت عمل ضروری است...»

۴-آزموده گفت اگر وصيتی داريد بفرمائيد، شما که مکرر می گفتيد: من از مرگ ابائی ندارم و مرگ حق است. دکتر فاطمی پاسخ داد: “ آری آقای آزموده مرگ حق است و من از مرگ ابائی ندارم، آنهم چنين مرگ پرافتخاری، من ميميرم که نسل جوان ايران از مرگ من عبرتی گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارد جاسوسان اجنبی بر اين کشور حکومت نمايند.”

۵-قبل از اجرای حکم اعدام، دکتر فاطمی به آزموده می گويد:
“ آقای آزموده! مرگ بر دو قسم است، مرگی در رختخواب ناز و مرگی در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر ميکنم که در راه مبارزه با فسادشهيد می شوم...”

۶-دکتر مصدق گفته است:
" اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهيد راه وطن دکتر حسين فاطمی است"

روز  ۱۹ آبان سال پر درد و دریغ ۱۳۳۳،روزی است خاص.روزی که مرحوم فاطمی در یک منزل مسکونی مخفی،زمانی که مأمورین شهربانی به قصد پیدا کردن یکی از توده ای های فراری آن منزل را جستجو می کردند،پیدا شد،مامور شهربانی بانگ بر آورد به دنبال چه بودیم و چه پیدا کردیم.افسر ما فوق بانگ بر آورد "آهسته سخن بگو،اگر مردم بفهمند که ما فاطمی را دستگیر کرده ایم ما را تکه تکه خواهند کرد".

اما همان روز ۱۹ نکبت بار رسید،مردی با ۴۰ خط تب بر روی برانکار،در حالی که از ضربات چاقو اراذل و اوباش به خود می پیچید،وارد میدان اعدام شد.آخرین تقاضایش که دیدار با پدر معنوی اش بود،رد شده بود.سیگاری کشید و با دکتر شایگان و مهندس رضوی صحبتی چند کرد و سپس برای همیشه خاموش گشت.اما آب از آب تکان نخورد.

تمام تلاش های حضرت آیت ا... زنجانی،برای نجات او و یا فرار دادن او ناکام ماند.حتی گوجه فرنگی هایی را که به دستور آیت ا... زنجانی به اتاق او فرستاده می شد،دردی را درمان نکرد.مردی در اتاق مجاوربود که در اثر ضربات چاقو و ضرب شتم شدید پس از دستگیری،تمام سیستم روده های مصنوعی او باعث خونریزی شدید داخلی شده بود.تنها ارتباط این مرد با جهان،نامه هایی کوتاهی بود بر روی کاغذ سیگار به حضرت آیت ا... زنجانی می نوشت.وزیر خارجه ای که در سفارت انگلیس را گل گرفته بود و نظریه پرداز ملی شدن نفت بود،پول گرفتن وکلیل نداشت.آقای زنجانی اصرار کرد که پول وکیل را او بپردازد،اما او سر باز زد،زیرا می دانست پس از مرگ دیگر کسی نیست که بتواند پول را عودت دهد.شمشیری ها زمانی که حاضر شدند با تمامی وجود پا به میدان گذارند،او سر باز زد.فقط حاضر بود از پول برادرش وکلیل اختیار کند.می دانست که به زودی فرزند خردسالش علی و همسرش تنها و بی پناه خواهند شد،اما زمان انتخاب رسیده بود.از حضرت آیت ا... زنجانی خواست که امکان تماس خانواده با برادرانش که اساتید دانشگاه پرینستون بودند و رفتن خانواده را انجام دهد.و ارتباط قطع شد.ایت ا... از زندان آزاد شد و هر چه اصرار داشت تماسش را با فاطمی ادامه دهد میسر نشد.تنها خواسته او از آیت ا... مشورت با مصدق بود که ببیند در دادگاه چگونه به سوالات آن بی شرافت ها پاسخ دهد.اما آن نیز ممکن نشد.

فاطمی رفت.مردی که نمونه شرف،صداقت و آزادی و وفای به عهد بود.

زمانی که شب کودتای ۲۵ مرداد مرحوم فاطمی،همراه با مهندس حق شناس و مهندس رضوی با لباس خواب در منازلشان دستگیر شدند و به میدان اعدم فرستاده شدند،پس از آنکه مصدق بر اوضاع مسلط شد،دکتر فاطمی با عصا و پای برهنه به سمت منزل کاخ روان شد.دم درب منزل غلامحسین خان مصدق،پسر مصدق فاطمی را دید،

گفت:"ا،آقا این چه وضعیه؟"

گفت:"این وضعیه که مماشات با انگلیس ما را به این روز انداخته و اگر امروز کاری جدی نکنیم همه ما را در این منزل به قتل می رسانند"

فاطمی وارد اتاق مصدق شد،مصدق با دیدن فاطمی شروع به گریه کرد و گفت"این چه وضعیه؟"

فاطمی گفت:"من از وزارت خارجه استعفا می دهم و مرا وزیر جنگ کنید"

مصدق گفت:"آقا من مرد قانونم،من ضمن احترامی که برای شما قائلم و مراتب تاسف من به خاطر وضع شما،من خلاف قانون عمل نمی کنم.خوتان برید و با لطفی وزیر دادگستری یک فکری بکنید"

اما افسوس که زخم ۲۸ مرداد بر این پیکره وارد آمد.افسوس...

روحش شاد...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 13:27  توسط ابدیّت  | 

چند سال پیش به جز فیزیک نظری،هنر و عشق به صفات عالیه انسانی،تقریباً تمام چیزهایی راکه داشتم و یا حداقل فکر می کردم دارم در یک سطل فلزی ریختم و یک کبریت روشن را با آنها تنها گذاشتم.چندی بعد تمام خاکسترها و چیزهای نیم سوز را تسلیم باد کردم.طبق یک عادت که می توان فرض کرد دامنه آن عادت بین دو کران خود آزاری و کنجکاوی است،هر از چند گاهی به آن بقایا سر می زدم.آن قسمت که دود شده بود به سرعت پخش شد.آن گاز اکنون به آرزوی دیرین خود،که همانا بازوان کلفت و یک اتومبیل است،رسیده است.

همیشه از خود می پرسیدم:آیا فرار ترین حالت ماده،یعنی گاز،مایل به درک احساس جامد است؟جامد یک خصلت مهم دارد.شکل آن در مقیاس ماکروسکوپیک ثابت است.اما ذرات آن در حرکت و جنبشی عظیم هستند.شوری دارند که بر پایه حساب و کتاب است(فیزیک حالت جامد).در گازها این حرکت تابع قوانینی صرفاً آماری و احتمالاتی است(مکانیک آماری).روزی گاز به جامد گفت:من روح تو را دوست دارم ولی به ماهیت گاز عشق می ورزم.جامد در یک جنون آنی سعی کرد گاز باشد!.اما نتوانست.

چند روز پیش متوجه شدم کاغذ پاره ای نیمسوز،که بر بقایای آن کلمه" ضعیفه" خود نمایی می کند اکنون در اسلو،پایتخت نروژ است.این کاغذ نیمسوز فراموش کرده بود که برای تغییر ابتدا می بایست ماهیت خود را عوض کند،سپس به تغییر جغرافیا بپردازد.لذا در آن دیار نیز همان است که در همین دیار بود.البته گویا درد دلتنگی نیز به آن آش شعله قلمکار افکارش اضافه شده.و جالب است بدانی دود سعی در آرام کردن کاغذ سوخته دارد.

روزی روزگاری عاشق دود بودم و برای کاغذ سوخته،هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم.اما نه دود فهمید و نه کاغذ سوخته.در هر حال من به بقایای تار خاطراتم بسیار احترام می گذارم و هنوز با نستالژی آن ها چهره حقیقی خود را باز می شناسم.

برای سرکار خانم ها:

-ش.ف

-س.س

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:4  توسط ابدیّت  | 

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد؟

مرنجان دلت را خدا را،رها کن غمت را،رها کن

مخور غم،مخور غم نگارا...

شاید حرف برای گفتن زیاد باشد.اما امروز باید در مورد پسرک نوشت.دیروز،سالروز مرگ پسرک و تولّد دوباره او بود.آشنایی صاحب این قلم با پسرک به سالها قبل باز می گردد.پسرک با دو احساس آزار دهنده بزرگ شده بود.احساس تنهایی و زیاده بودن.او همواره می پنداشت یگانه عاملی است که توازن و تقارن هر چیز را به هم می زند،ندایی از درون پیوسته فریاد برمی آورد که به هیچ دردی نمی خورد.از دیر باز به این نتیجه رسیده بود با هم سن و سالها تفاوت دارد و همواره حس می کرد این تفاوت به قدری آزار دهنده است که حتی پدر و مادر از این تفاوت شدید رنج می برند.در نتیجه در اوان کودکی زمانی که همراه خانواده به جایی دعوت می شد برای عدم حضور در جمع اوقات خود را در دستشویی سپری می کرد.همگان تصور می کردند پسرک بیماری لا علاجی دارد،شاید نوعی بیماری مناطق گرمسیری،که به طبع آن همواره اوضاع مزاجی وخیمی دارد.اما حقیقت امر اوضاع روحی متفاوت او بود.پسرک گدای محبت بود.دیوانه دوست بود،و هرگز در تمام عمر دوستی نداشت.دیگران او را به خاطر تبعاطتش در معاشرت می خواستند نه به خاطر خودش.پسرک یک روز در کودکی تصمیم گرفت به مناسباتی دست یابد تا بتواند محبت دیگران را بخرد.برای همین به بهای تنهایی مطلق در کودکی تمام اوقاتش را صرف هنر و مطالعه کرد.همواره درس می خواند،و به بهانه خاکی بودن همواره در مدارس سخت گیر و غیر انسانی این سرزمین مورد توجه ارازل و اوباش مدرسه بود.از همان کودکی از انسانهای تک بعدی و مغرور نفرت داشت.دیری نپایید با یک ساز شکسته راهی هنرستان موسیقی شد و در کلاسهای شبانه توجه حقیر را به خود جلب کرد.به خوبی پیشرفت می کرد.در شبانه روز تمرین زیادی داشت و از همان ابتدا از معلمانش به سختی انتقاد می کرد.این امر باعث شد پیوسته از تمامی کلاسها اخراج شود،اما او علاقه زیادی داشت.زمانی که اخراج می شد پشت در کلاسها تا انتهای زمان می ایستاد و از راه گوش می آموخت.توهین ها ،تحقیرها و عدم ادراک باعث شد یک روز با بغض نزد حقیر آید.در حال که جلوی اشک ریختن خود را می گرفت می گفت روزی انتقام خیلی چیزها را خواهد گرفت.عصرها با هم پیاده از هنرستان تا میدان ولی عصر قدم می زدیم و او پیوسته از خیلی ها صحبت می کرد.حبیب سماعی،رکن الدین مختاری(که همواره او را با لفظ کس کش بیاد می آورد)،درویش خان،صبا،وزیری،خالقی،عارف،...پیوسته نامهایی بودند که از دهانش خارج می شدند و از کارهایشان نام می برد.هنگامی که سوار ماشین می شد و صدای ضبط اتومبیل و نغمه های مردم کش دیار لس آنجلس را می شنید بر می آشفت و با راننده بحث می کرد و همواره همگان فکر می کردند او یک بسیجی دو آتشه است و تحقیرش می کردند....با این اوضاع و حفظ اسرار پسرک که دوست نزدیکم است،باید بگویم از همان زمان آینده شومی را پیشبینی می کردم...

با این اوصاف از هم جدا شدیم و تا قریب به ده سال از هم بیخبر بودیم،تا دوباره علایق مشترک ما را سر راه هم قرار داد.فیزیک و موزیک.در دانشگاه دوباره افتخار دوستی او را داشتم.با علاقه زیاد با هم نزد آقای رضا شفیعیان رفتیم.و پس از اتمام دوره نزد آقای م رفتیم.که در نهایت پسرک اخراج شد و باز کما فی السابق پشت در بود....

بحران پسرک جدی تر از سابق بود.و کمتر با نویسنده این سطور صحبت می کرد.

توهین،کوتاهی انسانها در انجام وظایفشان،دروغ ها،دو رویی ها،بی تعهدی ها،مردم کشی ها،... در نهایت او را به هفدهم خرداد رسانید.نوشته ها و آثارش را نزد من به امانت گذاشت.و خداحافظی کرد.

17 خرداد:

150 قرص شب قبل با دقت جمع شده بود،دو روز غذا نخورده بود.ساعت 11 وارد یک جنگل شد....دزدی،تجاوز،دفن شدن،یک هفته شبه مرگ....

طنین صدایی او را بیدار کرد و مورد انتقادش قرار داد.نوری که او را از جنگل به سمت یک دوست گمنام راهنمایی کرد.یک تلفن و باز گشت به جهان...

تیمارستان،آزادی....آرامش ،آرامش بخشی،انسان دوستی و سوگند برای کمک به انسانهای در حال غرق شدن نتیجه این تراژدی بود....

 

دیشب با او بودم ساز زد،رستاخیز در سه گاه تکمیل شده.و صحنه های تاتری آن نوشته شده...و مجوز نمی گیرد...پسرک باز با خنده همه را کس کش خطاب می کند.و از من می خواهد با هم این دوئت را بزنیم....و من مثل همیشه زمان خداحافظی در آغوش می گیرمش و او باز می خندد .

حس می کنم از همیشه تنها تر و منزوی تر است اما می دانم دیگر برایش اهمیتی ندارد...سرش به کار خود است.

 

من به راه خود باید بروم،کس نه تیمار مرا خواهد داشت

در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار،گرچه گویند نه،هر کس تنهاست.

آنچه می دارد تیمار مرا کار من است...

صبح که هوا شد روشن،هر کسی به جا خواهد آورد مرا

کز چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب.

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 17:37  توسط ابدیّت  | 

دوستی(سپهر فاطمی)نوشته بود:سینمای کیشلوفسکی تصویر انسان است،آنگونه که هست نه آنگونه که باید باشد.که شاید نظری بسیار درست باشد.او چهرهای واقع بینانه از انسان را به تصویر می کشد.بدون اضافه کردن کوچکترین نظر یا توصیه ای.(به عنوان یک لهستانی واقع گرا)

موج نوی سینمای فرانسه برای صاحب این قلم تصویر کودکی و خاطرات تلخ و شیرین آن است.شاید اگر یک بار و تنها یک بار این فرصت مهّیا می گشت که مکان و زمانی را برای زیستن انتخاب کنم،به طور قطع پاریس سالهای 1960 را برای دوران بیست سالگی انتخاب می کردم.امّا افسوس که این مهم تنها رویایی بیش نیست در عنفوان یک تنهایی جانکاه و آزار دهنده.

اکنون که پس از پانزده سال به مرور موج نوی سینمای فرانسه و ژانر سیاه، می پردازم اگرچه سایه آن خاطرات دوباره هویدا می شود،امّا در مقابل قرائتی جدید در ذهنم نقش می بندد. شاهکار چهارصد ضربه اثر فرانسوا تروفو هنوز با آن هیأت سیاه و سفید و سکوت های آزار دهنده اش،در خاموشی ژرفی غرقم می سازد.شاید چون بعد از 10 سال فاصله از دبستان و دبیرستان و محیط خشک و وحشتناک آن این فیلم گوشه ای از آن خاطرات دهشتناک را برایم دوباره به تصویر می کشد.امّا زمانی که به چهره انسان مرسوم تروفو نگاه می کنم نمی توانم برای ثانیه ای این انسان را درک کنم.تلقّی من از انسان فرسنگها با این ،آنتوان دوآنل،فاصله دارد.مناسبات نادرست اینگونه ساده و سطحی یک انسان را قربانی نمی کند.هنگامی که دوباره آخرین متروی تروفو را باز بینی می کنم،در می یابم این آوانگاردیسم،در ژرف ترین لایه های خود پیام آور پوچی است.یک پوچی دست ساز و غیر اصیل.

این مهم درآثار بزرگ ژان لوک گدار بیشتر مشهود است.سرباز کوچک یک قربانی نا آگاه است.که حتّی ثانیه ای نمی داند در پس چیست.عشقش در کلافی سر در گم به جای نخستین باز می گردد.و این داستان در گروه بیرونی دوباره تکرار می شود.تحقیر،روایتگر انسانهایی گیج است که نمی دانند در پس چه هستند.این گیجی مصنوعی است.زیرا در جهان بیرونی انسانها یی که اغلب در سلسله علّتها متوقّف می شوند،در حین کار و فعالیّت از هدف میپرسند،نه هنگامی که یک سیگار نیمه خاموش گوشه لب دارند و کلاهی کج به سر دارند و با کراواتی نیمه باز و اسلحه ای در دست با تردید به قتل یک انسان می پردازند.با این وجود دیالوگ ها عمیقا فلسفی هستند.گدار در سرباز کوچک،می گوید:همه انسانها ایده آلی دارند،تنها خداست که ایده آلی ندارد.آیا خداوند درگیر پوچی است؟که سوالی بسیار پخته و ناب است.آثار سیاه نیز بدین گونه هستند.ژان پیر ملویل در سامورایی،از قاتلی حکایت می کند که تنهاست و تنهایی به همان میزان او را از پا در می آورد که دشمنانش یا پلیس اینگونه میکنند....

و در نهایت عناصر تنهایی،بی هدفی،سرگردانی،عشق های جنسی و کوتاه مدّت،سیگارهایی که در پس هم روشن میشوند،بالزاک و ژان کوکتو،... از عناصر اصلی این سینما هستند.علی رغم همه اینها نمی دانم چرا گذشه و حالم با این سینما اینگونه عجین شده.گویی این سینما یک مرحم یا یک اسطوره است.یک راهنما نیست.اما عجیب ذهنم را آسوده می کند.نمی دانم چرا؟...

برای یاد و خاطره ایو مونتان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 2:48  توسط ابدیّت  | 

شادتر بودند آدمها اگر حرف زدنی در کار نبود.گفت و گو آدمها را از هم دور می کند،مثلاً همین سگها نمی توانند حرف بزنند!برای همین شاد زندگی می کنند و هم بهتر درک می کنند

آندره ای تارکوفسکی ،از دیالوگ های فیلم نوستالژیا

اپیزود 1:

شاید عجیب و دور از عقل باشد،امّا به دلیل دینم به او می نویسم.در زندگی هیچ گاه قدر نشناس نبودم.او تکانم داد.

شب است.لحظه ای دلت به شدّت می گیرد و آرزو می کنی دوستی می داشتی که درکت می کرد،یک دوستی کودکانه به دور از نقش ها و ظاهر سازی ها.صدای زنگ خانه را می شنوی و میهمان ها از راه می رسند.پشت سر میهمانها یک سایه سیاه رنگ هویدا می شود.چیزی شبیه سایه یک گرگ.سرت از پنجره اتاق بیرون است و سیگاری در دست داری.خانواده دوست ندارند کسی بداند فرزندشان سیگار می کشد.ناگهان سایه سیاه رنگ به سمتت حمله می کند و به ناچار سرت را به داخل اتاق می بری.سگ در مقابل پنجره به روی دو پایش می نشیند و به صورتت معصومانه نگاه می کند.به دقّت سعی می کند دندانهایش را پنهان کند.وسوسه ای به جانت می افتد.پنهانی تصمیم می گیری با یک هدیه پیشقدم دوستی شوی.مگر همیشه چنان نکردی؟

امّا چه هدیه ای به دردش می خورد؟بگذار فکر کنیم.

طلا؟لوازم آرایش؟کتاب؟فیلم؟کت و شلوار مردانه؟کمر بند؟کراوات؟مشروب؟...

فکر کردن به شدّت خسته می کندت.به سمت یخچال می روی تا آبی بنوشی.آه فهمیدم.شام کباب داریم.

اپیزود 2:

در را باز می کنی.به سویت حرکت می کند.هدیه را به او تقدیم می کنی.و دوستی آغاز می شود.چنان از تو قدر دانی می کند که به شدّت متأ ثّر می شوی.چه می کند.گاه فکر می کنی موجودی بدان بزرگی که همه از جثّه بزرگش می ترسند،درست نیست اینگونه کند.به یاد گذشته ها می افتی.و سگ بیشتر و بیشتر اظهار قدر دانی می کند.وقتی به خودت باز می گردی،می بینی به شدّت در حال گریه هستی.آه...خدای من....باورم نمی شود...

به چهره سگ نگاه می کنی.از چشمان سگ اشک جاریست.دستانت را نوازش می کند....چه احساس زیبایی...

اپیزود 3:

وقتی به اتاق باز می گردی همسایه می گوید سگ چند ماه پیش تا آستانه مردن کتک خورده.امّا هنوز اعتمادش را از دست نداده....

اپیزود 4:

سگ جای خالی تو را احساس می کند.همسایه با تعجّب می گوید...

 

 

با تقدیم احترام و تواضع به آنکه مرا آنگونه که بودم دوست داشت.و خودش بود.

تقدیم به بیژو(سگ)

به شدّت غمگین می شوم زمانی که دوباره این نوشته را می خوانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 16:58  توسط ابدیّت  | 

باد به شدّت می وزد، احساس نستالژی خاصّی می کنی.همسایه می گفت اینجا هوا غیر قابل پیش بینی است.از پنجره به درخت بید نگاه می کنم.مه درخت را در آغوش گرفته است.درخت گریه می کند،بادشاخه هایش را نوازش می کندو من شاهد اشک بید هستم.باغبان زیر درخت ایستاده و مشغول کار است.تازه از سربازی بازگشته و قصد ازدواج دارد.به شدّت کار می کند و شاید همین بید گریان راز باغبان را بهتر از هر کسی می داند.به چهره باغبان نگاه می کنم.مصمّم است و حتّی لحظه ای به اطراف نگاه نمی کند.با صداقت خاصّی به کارش مشغول است.نمی دانم آیا هنگام کار فکر می کند؟

هنگامی که به چهره معصوم و مصمّمش نگاه می کنم،حس می کنم عاری از هر گونه عقل ویرانگر است.برای او همه چیز همانگونه هست که هست.ادّعای پیغمبری ندارد و با دیدی محترمانه به بید و باغ نگاه می کند.من نمیدانم بید از باغبان چه می داند و او به درخت چه حسّی دارد.امّا زیبایی معصومانه وجدانم را به خود باز می گرداند.حس می کنم بید و باغبان خیلی چیزها می دانند که من با آنها بیگانه هستم.

و باز هم تحیّر....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:0  توسط ابدیّت  | 

ترانه ی بوسه

در آیینه شکست

...

نباید رویا ها را به دست تقدیر می سپردیم.

تقصیر خودمان بود،

زود بزرگ شدیم.

شیطان نامه های عاشقانه خدا را دزدیده است،علیرضا روح نواز،دوست عزیز

 

سال به سال نوروز دورتر و کم رنگتر می شود.چرا؟

شاید دلیلش یک کودکی تباه شده باشد.مأنوس بودن با دو حسّ آزار دهنده.حسّ دردناک زیاده بودن و تنهایی شدید.درد تفاوت با هم سن و سالها.کودکی با نگرانی هایی کاذب گذشت.درد مودّب بودن در مهمانیها،نخوردن سالاد از ترس نشسته بودن سبزی.درد ایستاده ادرار نکردن در دستشویی میزبان.کتک خوردن در مدرسه.دین.و در یک کلام درد دو رو بودن انسانها.

در سالهای بلوغ بیشتر و بیشتر زیاده بودن را حس می کردی.بیشتر تنها بودی و بیشتر و بیشتر فاصله داشتن با هم سن و سالها را حس می کردی.در میهمانی ها بیشتر وقتت در مستراح می گذشت تا دیگران این فرق را کمتر حس کنند.گویی چیزی در روانت پیوسته یاد آور می شد که بدین جا تعلّق نداری.امّا به چه پناه بردی؟

ازآن پس بیشتر و بیشتر در موسیقی غرق شدی.آیا تالار محراب را به یاد داری؟و آیا پیاده روی های آن روزها را به خاطر داری؟سودایت چه بود؟

نوازنده ای معروف باشی.چقدر جلو آیینه نشستی و چقدر به دستانت نگاه کردی.چقدر تمرین کردی و چقدر از معاشرت دوری کردی.چقدر نوار خریدی و چقدر رویا بافی کردی.نام حبیب مدهوشت میکرد و آرزوی دیدار با پایور،یگانه رویای زندگیت بود.چقدر در حین نواختن خراب کردی و چقدر مدل دستانت را تغییر دادی.چقدر عدم تواناییت در ریز گرفتنآزارت می داد.چند روز با یک پاره آجر با دستانت تمرین کردی؟.چند صباح عمرت با پیر مردها گذشت؟و چقدر سعی کردی با آنانی دوست باشی که پاسخ سلامت را با اکراه می دهند.زمزمه کارهای درویش خان،عارف،مختاری،شهنازی،...چقدر دوست داشتی پس از اکران دلشدگان،با هنرپیشه نقش اوّل زنش نشستی داشته باشی؟(در ۱۲ سالگی)

بعد ناگاه عاشق علم شدی.و دوباره همه چیز از اوّل آغاز گشت.چند روز گذشت تا دیفرانسیل و انتگرال را آموختی؟بعد معادلات.

-معادله شرودینگر،دیراک،آینشتاین،....و فلسفه؟....

امّا سهمت از زندگی چه بود؟آیا از رویا ها و آرزوهایت خجل نیستی؟

-چرا هستم.واقعاً کوکانه و سطحی بودند.امّا چه حاصل؟

چقدر از همه تحسینها نفرت دارم،چقدر آزرده دل می شوم؟چقدر از اینکه همه چیز همان شده که انتظارش را داشتم خجل هستم.

دخترک(در حالی که سیگاری در دست دارد و انتطار یک بوسه دیوانه اش کرده):چقدر دستان شما زیباست.ظریف است.چقدر انگشتان شما خوش فرم روی هم قرار می گیرد.آدم دوست دارد ساعتها بدان ها خیره شود.شما زیاد می دانید،آیا می توانم عاشق شما باشم؟

....(چندشت می شود)آیا می توان با همه چیز شوخی کرد؟و همه چیز رو فروخت؟و آیا همه چیز می تواند طعمه برای چیزی باشد؟و آیا همه آن رنجها از برای تصاحب دنیا بود؟و آیا در غایت فاقد ارزش بودند؟

-مرد کجا هستی؟در کودکی تنها بودی،باز هم هستی،چرا؟

-زیرا همه چیز تباه شده.هیچ چیز در زمان خودش نبود.از تمام زمانها خجل هستم.از کودکی ام،از رویا ها یم،....

چقدر با نوروز بیگانه هستم.و یقین دارم چندین سال بعد زمانش را نخواهم فهمید.

افسوس و صدها افسوس.

از روحم و جسمم صادقانه عذر می خواهم به پاس یک عمر کوتاهی در همه چیز.و حتی شرم دارم نوروز را به خودم تبریک بگوییم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 3:14  توسط ابدیّت  | 

هوا سرد است.تصویر ذهنی دخترک با تصویر عینی آن هیچ همگونی ندارد.باز مطابق معمول تصویر ذهنی تو از نمود بیرونی آن بسیار فربه تر است.امّا این بار حتماً بایست بازنده باشی،زیرا نخستین باری است که بدین حقیقت نایل آمدی که ذهن پویای تو،حقیقت را زایل می کند.و زانوان تو را در برابر حقیقت سست می سازد.هوای سرد،....آه چه معجزه آسا نوای چهارگاه را در ذهنت حس می کنی.زابلمرگت را ترسیم می کند و آوای مخالف مراسم تدفین محقّرت را به ذهن پریشانت یاد آور می شود.آه....حتماً جواب ها در چهارگاه موسی خان است.پرسان پرسان از بهارستان سر در میاوری.

آقا ردیف موسی خان را می خواهم.چقدر تقدیم کنم؟

چگونه باید به فاحشه خانه بازگردم؟پول کافی ندارم.

چقدر از دیوارهای نارنجی رنگ فاحشه خانه نفرت دارم.لعنت بر دیوارهای نارنجی.تازه با ردیف قطور موسی خان چه کنم؟چگونه از روایت چهارگاه با فاحشگان سخن گویم؟

تا انقلاب پیاده می روم و حتماً فکری می کنم.

انقلاب....خدای من دیگر باید ماشین سوار شوم،تا فاحشه خانه(خیابان آزادی،جنب بانک ملّت)چیزی نمانده.

فاحشه خانه....خدایا من هیچ گاه اینقدر ضعیف نبودم.با ردیف موسی خان چه کنم؟خیلی قطور است.پیرمرد سی سال وقت صرفش کرده است.

اولین کار چاق کن(که بعید می دانم در شهر نو بدان وقاحت تا کنون دیده شده باشد):آقا قرآن گرفتی؟

-نه.ردیف موسی خان است.

-موسی خان کدوم خریه؟

-....

و الی آخر.خدایا با ردیف موسی خان چه کنم؟

دیوارهای نارنجی.......غمگینم.در خفا نگاهی به چهارگاه میکنم.یک جنده نام حبیب خواننده را به زبان میاورد.

یافتم.پاسخ حبیب است.حبیب سماعی.دایی هوشنگ مرحوم می گفت نابغه بوده.خودم تمام کاراش را سالها پیش مرور کرده ام.آشفته به ظهیرالدوله میروم.امّا نه به سان دهه شصتی ها.نه شلوارم آویزان است.نه لباسم تنگ است.نه در نافم خلخال دارم.نه علف می کشم و از پست مدرنیسم هم چیزی نمی دانم.به فروغ هم علاقه ندارم از پس از دیدن سولمازو اقامت در تیمارستان.به زور وارد می شوم.

پیر زن:باهاش نسبتی داری؟

-نوه اش هستم.

پیرزن:دیوانه بوده.شبها با آیینه صحبت می کرده.می گویند سنتوررا زیر و رو کرده.....

-مادر می خوام تنها باشم.بر کنار سنگ می نشینم.چقدر خسته و فرسوده هستم.از فاحشه خانه.دیوارهای نارنجی.زمانه.....در بازگشت از یک دسته دوّمی دیوان حلّاج را میخرم.....

و به یاد او سالی یک بار بر همان سنگ می نشینم و ...

و تمام امید امسالم موسیقی بدون کلام رستم و سهراب در چهارگاه است.سعی می کنم به قول مشکاتیان کلّ رنجم را در آن به مضراب کشم.آیا زمانه به اندازه کافی با من معلّم وار برخورد کرده؟و آیا به اندازه کافی.....؟خسته ام....

(تقدیم با علاقه و عشق به مهدی تولایی و علی نیّری به مناسبت نخستین دیدار با حبیب در سال ۱۳۷۷)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 3:58  توسط ابدیّت  | 

بخش اوّل:سواران دشت امید*

تا حالا دقّت کرده ای نخستین باری که کشف کردی پدر و مادر چگونه تو را آغازیده اند،چقدر احساس بی پناهی کرده ای؟شاید اگر از اوان کودکی این حس در تو بود که از روی بیهودگی است که هستی،بیشتر روانت آسیب می دید.آری،کودک این افسانه را شنید و همان حس در او قدرت گرفت.شاید نزدیک ترین معبد،آغوش مادربزرگ بود.امّا کودکی مانع از این می شد که درک کند مادر بزرگ نیز در بودن او سهم دارد.امّا مادر بزرگ افسانه ای دیگر برای کودک نقل کرد.افسانه سواران دشت امیّد.حتماً حدس میزنی این افسانه همان داستان تکراری است که همیشه در بقچه مادر بزرگ ها است.همان که دنیایی خیالی و مجرّد را نوید می دهد.دنیا زیبا می شود،پدر و مادر فقط تو را می خواستند،هنرمند متعهّد است،روزی می رسد که دیگر کسی دروغ نخواهد گفت،پسرم روزی تو با اتومبیل به دنبال من خواهی آمد و من به تو افتخار خواهم کرد.....

مادر بزرگ از صمیم قلب تو را بوسید،و ظاهراً همه چیز تمام شد.

بخش دوّم:حصار**

بعد از آغوش گرم مادر بزرگ که اکنون در زیر خاک آرمیده است،نخستین منظره ای که می بینی حصار است.مردی به زنی تجاوز کرده و کودکی با کینه و عقده نا خواسته به دنیا آمده است.امّا آیا من خواسته ام؟هنرمند دروغ می گوید.حماقت موج میزند،همه دروغ می گویند،دزدی ،همه چیز تباه شده.همه چیز تباه شده..........

بخش سوّم:نوروز***

چقدر سال به سال نوروز از من فاصله می گیرد.آیا نوروز خواهد آمد؟

چرا به من دروغ گفتی مادر بزرگ؟چرا؟

*،**،***(نام سه قطعه از هنرمندی که متعهّد نبود)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:37  توسط ابدیّت  | 

اپیزود 1:

سالن کنسرت:همراه با عدّه ای هستی.آنها چه کسانی هستند؟شاید اقوام،نامزدت یا هر کسی.چه فرقی می کند؟وارد سرسرا می شوی.چهره هایی به ظاهر آشنا سلام می کنند.جوابشان را می دهی.چقدر با شکوه است.ثانیه ای همراهانت و افرادی که در سرسرا ایستاده اند،تصوّر می کنند فردی مهّم هستی.

چه چیز قرار است اجرا شود؟شاید استراوینسکی،شوستاکویچ،سیبلیوس یا بروکنر.چرا به جایی آمدم که نمی دانم چه کسی رهبر است؟و چه قطعاتی اجرا می شود؟مهّم نیست.به همه آنها علاقه دارم.مردم سر جاهاشان مستقر می شوند.همه چیز آماده است.رهبر وارد می شود.چراغها نیمه خاموش می شوند....

اپیزود2:

در حین اجرا اتّفاق عجیبی رخ می دهد.ارتباط منطقی با سالن قطع می شود.آه چه رعب انگیز....

سکوت و تاریکی عجیبی همه جا را پر کرده است.یک لنگرِ غول آسای کشتی در میان تاریکی مطلق در حالی که زنجیری بلند و زنگ زده،وزن آن را تحمّل می کند از برهوت سیاهی سر برون آورده و بر آن لنگر تکیه زده ای.لنگر همانند یک آونگ به شدّت تاب می خورد.و طنین موسیقی را می شنوی.چه هراسی تمام وجودت را فراگرفته است.و بانگ موسیقی این هراس را دامن می زند.سرعت حرکت آونگ بیشتر و بیشتر می شود.و در سیاهی عمیق زیر پایت هیچ چیز معلوم نیست.شاید این سیاهی عمقی نداشته باشد و شاید ابدی باشد....

چه می شنوم؟شاید پرستش بهارِ استراوینسکی،سمفونی بروکنری.

اپیزود3:

ناگهان همه چیز تمام می شود.از خود بیگانه و شوریده سالن را ترک می کنی.در حالی که یگانه عاملی که تو را از یک رویا جدا می کند هراس بیش از حدّت است.اگر از خواب بیدار شدی،پس چرا هنوز تا بدین اندازه آشفته هستی؟از درون تهی شدی،من ِ خود مرکز بین نابود شده و مغرور نیستی.....

آه،خدای من پس حتماً.....و بیش از این اجازه توضیح نداری.....

و زین پس اولّین خطابه تائو تو را بر آن لنگر می نشاند...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 13:59  توسط ابدیّت  |