هوا به شدت گرفته و غمگین است. برای نوشتن هر کدام از این سطور گاه چشمانم را می بندم و در خاطرات و گذشته ام غوطه ور می شوم. گرفتگی هوا، باد و بوران گاه بیش از پیش مرا به سمت نقاط آسیب پذیری و کوچکی ام سوق می دهد. سنم کمتر که بود و بچه تر که بودم این هوا برایم به منزله چاشنی غوطه ور شدن در خود بود. هیچ چیز در این زمان بهتر و بیشتر از پیاده روی نمی چسبید. اینکه با اقل وسائل ممکن خودت را به خیابان و پیچ و خمهایش بسپاری. تسلیم پیچ جاده و خیابان شوی به گونه ای که خیابان خود هدایتت کند. گاه بی مسیری و تحمل این حیرانی بزرگترین موهبت است برای کشتن زمانی که دیر می گذرد.
به هر دانشگاهی که می روم و در خلوت خود به جای در جایش که نظر می کنم، باری انبوه از سرخوردگی ها را می بینم. سرخوردگی که با احساسات کودکانه و شاید پاک و بی آلایش به شدت در هم آمیخته است. هر نقطه از دانشگاه و یا کلاس محل صحبت کودکی با کودکی دیگر بوده. در هر نقطه از این مکانها فردی با فرد دیگر هم صحبت شده است و پاسخ "نه" شنیده است. انسانی به انسان دیگر دل بسته و سرخورده شده است. بعضی این جسارت را داشته اند که با دیگری صحبت کنند و اسرار از دل خود بازگویند، بعضی نیز این جسارت را نداشته اند و فقط در ذهن و درون خود سرخورده شده اند. جای در جای دانشگاه، حد اقل برای نسل من که بیش از اندازه درونگرا، کم زبان و تا حدی مأخوذ به حیا بود، پر است از صحنه بهانه های کودکانه برای هم صحبت شدن و فرار کردن از خود. شاید دانه دانه موزائیک های هر دانشگاه روزی بوده که انسانی بر آن ایستاده باشد و به هر دلیلی از فرد دیگری جزوه و یا کتابی گرفته باشد، نه از برای درس و مشق و امتحان، بلکه از برای بهانه ای ساده و دوستانه برای یک رابطه ساده انسانی. می دانم احتمالا نسل امروز اینگونه نیستند. سر و زبان دار تر از این حرف ها هستند. نسل اینترنت، فیسبوک و تلفن همراه شاید با این جملات بیگانه باشد، اما می دانم حتی این نسل هم این درد را کشیده اند. درد ورود به دنیای انسانی دیگر و جلب توجه او. اینکه خودت را به صورتی یکباره برای دیگری تعریف کنی. ما همه شتاب زده هستیم. مثل درس شب امتحان خواندن. برای ما خیلی سخت است چندصد صفحه کتاب را در چند ماه بخوانیم، بل ساده تر آن است که همه را در یکروز بخوانیم. به همین میزان احتیاج داریم خودمان را به یکباره برای دیگری تعریف کنیم. اضطرب این امر شاید تنها با خروج از وطن برای نخستین بار قابل قیاس باشد. نخستین تجربه یک پرواز چند هزار کیلومتری تنها و ورود به جامعه ای تازه؛ با قوانین و هنجار های خودش. شاید زمانی که بایست به مسئول مربوطه گذرنامه ات را نشان دهی و از روزی که از منزلت خارج می شوی نگران عکس العمل مسئول گذرنامه فرودگاه مقصد باشی. آنجا هم باید در چند ثانیه هویتت را تعریف کنی. می گویند مأموران فرودگاه ها همه درس هایی در چهره شناسی خوانده اند. قادرند از روی چهره هر فرد تمام وجود او را رصد کنند. آیا او یک سارق حرفه ای هواپیما است؟ یا یک دانشجوی مستعد است که برای ادامه تحصیل قرار است در یکی از دانشگاه های بزرگ و معروف آن کشور ادامه تحصیل دهد. اما امان از روزگاری که این مأمور گذرنامه در دروس چهره شناسی خود، یک دانش آموز مردود بوده باشد. می تواند یک دانشمند اندکی غیر عادی را با یک بمب گذار حرفه ای اشتباه گیرد.
حکایت نخستین هم صحبت شدن های ما هم اینگونه است. معمولا به همان اندازه که فاعل رابطه بی تجربه است، مفعول رابطه هم چهره شناس خوبی نیست. کم پیش می آید که دو نفر همزمان به درک مشابهی از یکدیگر رسند. همیشه یکی آغازکننده است. یک آغاز کننده سال اولی، فردی است که به شدت دچار بیماری وسواس فکری، کمال گرایی و اضطراب است. بارها و بارها صحنه را در ذهن خود تجسم می کند و دیالوگ می سازد. در ذهن خود شرایط را به گونه ای که همه چیز تصادفی بنماید، ترتیب می دهد. با دوستانش که از خودش به مراتب بدتر و کم تجربه تر هستند، هم صحبت می شود و در اغلب اوقات هم شکست می خورد. اینجاست که نستالژی شروع می شود. اینجاست که گاه همین سنگ فرش ها و صندلی کلاس ها این درد و نستالژی را فریاد می کشند.
تصور می کنم نقطه ای در دانشگاه نیست که شاهدی بی جان، از جنس سنگ و گچ و تخته از این صحنه دردناک نداشته باشد. ناگهان در درون خود می شکنی و دوست داری گذر زمان را فراموش کنی. اینجاست که خیابان و گردش های بی هدف تو را بدین مقصود می رساند. نمی دانم چرا بعد از ۱۰ سال و به قولی گذشتن آب از سر، هنوز در خستگی ها و کلافگی ها این صحنه ها را تجسم می کنم. هر شهری نقاطی برای گم شدن در خود دارند. شاید در شهر تهران، خیابان انقلاب و چند کیلومتر اینور و آنورترش بهترین جاها برای این منظور هستند. شاید هم خیابان ولی عصر. سنگ فرش های این خیابان ها روایتگر خیلی چیزها هستند. بخشی از این امور، داستان نگاه های خیره افرادی است که ساعت ها به حیرت و گیجی بدان ها نگاه کرده اند و بر روی آنها گم شده اند. شاید برای این سفر بهتر باشد از سمت مخالف کتاب فروشی ها سفرت را آغاز کنی. در خود غرق شوی. هر چه به سمت دانشگاه هنر نزدیک تر می شوی، توگویی این سنگفرش ها دردناک تر می شوند. می دانم حال و هوای آن دانشگاه به گونه ای است که سنگ فرش های جلوی آن و حتی میز و صندلی های کافه گودو ، روایتگر بهتر و خبره تری از این سرگذشت های تلخ هستند. وضعیت آن دانشگاه به گونه ای است که گاه نخستین شکست، بهترین دلیل از برای آن است که فردی به زندگی خود پایان دهد. همیشه فکر می کردم نستالژیک ترین بخش خیابان انقلاب فاصله واصل ما بین دانشکده هنر دانشگاه تهران تا دانشگاه هنر چهارراه ولیعصر است. بودن ۳ تا دانشکده هنر در فاصله ای کمتر از چند کیلومتر به شدت ترسناک و غمگین کننده است.
هیچ گاه لذتی را که در پیاده روی از چهار راه ولیعصر تا میدان ولی عصر داشته ام را فراموش نکرده ام. شاید ۲-۳ سالی باشد که از این تجربه محروم بوده ام، اما حتی زمانی که با معلم و یا استادی احمق و اعصاب خردکن و یا شرایطی نا مطلوب روبرو می شوم، در ذهن خود از میدان انقلاب تا میدان ولی عصر پیاده می روم. سالهاست که شکست برایم تلخ نیست. به خصوص زمانی که شریک زندگی ات را پیدا می کنی، دیگر شکست معنایی ندارد. اما گاه دوست دارم تصویر همان کودک ساده و لجبازی را از خود داشته باشم که دنبال بهانه ای برای هم صحبت شدن با دیگری است و خیلی زود هم، شاید یک هفته بعد از آنکه با او صحبت می کند به شدت شکست می خورد. یا دوست دارم کودکی باشم که بعد از چند ماه و داشتن که یک رابطه پر اضطراب و جهنمی، آن رابطه را از دست می دهد. رابطه ای که نه ادامه آن امکان پذیر می نماید و نه انتهایش.
وای که تا به چه اندازه قدم زدن در خیابان هایی که وصفش را گفتم زیبا است. گاه به گذشته ام باز می گردم. چقدر آن دیوار های سرد و بی روح و قدیمی با درونت هماهنگ بود. گویی بی احساسی و عدم عاطفه زمانه را می شد در آن دیوارهای قدیمی دید. زمانی که هوا تاریک می شد، گاه چشم هایت را می بستی و فکر می کردی در خیابانهای کشوری اروپای شرقی در حال قدم زدن هستی. کافه قنادی فرانسه خیلی برایم تداعی کننده آن دست کافه هایی بود که در لهستان یا چک می توانستی ببینی. مردمی بی رمق و تا اندازه زیادی بی عاطفه و مغازه ای که نوشیدن یک قهوه در آن می توانست به شدت حالت را بدتر کند. یک قهوه فرانسه و یک شیرینی مختصر، وقفه ای بود که در راهت داشتی. دوباره سنگ فرش ها دفتر خاطراتت می شدند. راه می رفتی و به آنها زل می زدی.
وقتی از قدم زدن خسته می شدی، یواش یواش به زمین باز می گشتی و دوست داشتی هدیه ای برای خود بگیری تا به آن بهانه دوباره درس و مشق را شروع کنی. یک کتاب می گرفتم. هرقدر ذهنم خسته تر بود موضوع کتابی که می گرفتم پیچیده تر بود. هیچ گاه دلیل این موضوع را نفهمیدم. همیشه هرگاه جدی تر ناراحت و شکننده تر بودم سراغ کتاب های ریاضی محض می رفتم. کتاب هایی که حتی تا به امروز هم جسارت نکردم سراغشان روم. عموما وقتی به صورت گذرا ناراحت بودم سراغ فلسفه می رفتم. برایم خواندن فلسفه تمرکز خاصی نمی خواست. یک مشت جملات بود. به راحتی در ذهنت نقش می بست.
این خاطرات همانند آدامسی است که مزه خود را از دست داده، فقط آن را میجوی چون سطلی در راحت نیست تا آدامس را در آن اندازی. دوست داری چیزی در دهان داشته باشی تا دهانت بی هیچ دلیلی بجنبد.
شاید مسخره باشد، اما وقتی وبلاگ هایی را می بینم که مربوط به آدم هایی در آن سن و سال است و تجربه هایی از پیاده روی ها و خلوت خود در خیابان را نوشته اند، با ولع خاصی می خوانمشان. انگار خودم آن نوشته ها را نوشته ام.
مدت هاست دلم برای این پیاده روی ها تنگ شده است.