تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

http://ptonline.aip.org/journals/doc/PHTOAD-ft/vol_61/iss_5/69_1.shtml

فکر می کنم چیزی که بسیار در جامعه ما احساس می شود فقدان اخلاقیات شغلی است.زمانی اگر ۲ دزد به جایی دستبرد می زدند،و پیشنهاد دزدی را دزدی می داد که در حین انجام عمل فرار می کرد و همکارش(دزد دوم) در حین ارتکاب جرم دستگیر می شد،اینقدر مردانگی و جوانمردی داشت که در مدتی که دوستش اسیر بود،خانواده او را تیمارداری کند و به محض آنکه دوست دزدش از زندان آزاد می شد با یک جعبه شیرینی به استقبال او می رفت.اما امروزه در روابط علمی و حتی مناسبات هنری این چیز دیده نمی شود.

در واقع پاره ای انسان های کوتاه و حقیر همکار شغلی هستند و مرتب منتظر فرصت هستند که برای هم بزنند(پشت پا بگیرند).

به قول بهمن رجبی که همیشه می گفت:دعوای دو نفر کچل برای تصاحب شانه.

چند روز پیش گزارش مراسم قدردانی از سیدنی کلمن در هاروارد(دو سال پیش از مرگش) را می خواندم،بسیار از وجود چنین وسواسی و دقت نظری و از از آن بالاتر عزت نفسی که در آن ور دنیا وجود دارد افسوس می خوردم.زمانی که می دیدم آدم هایی که خودشان از بزرگترین افراد روزگار هستند چنان با تواضع و افتخار در مورد همکارشان صحبت می کردند،بسیار به فکر فرو رفتم.

بعید می دانم ما هیچ وقت درست شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط ابدیّت  | 

اخیرا دانشگاه هاروارد،در یک کار جالب ۵۴ جلسه درس پروفسور سیدنی کلمن را  در ارتباط با "نظریه میدان های کوانتومی" در روی شبکه اینترنت قرار داده است.

چند روزی است که به شدت این مجموعه درسگفتارها به شدت مرا به خود مشغول کرده است.دیدن تدریس توسط یک غول،مدتی انسان را از حال و هوای خودش خارج می کند.باعث می شود که کمتر به احمق ها و انسان های حقیر فکر کند.هر از چند گاهی که در پیک نا امیدی مطلق قرار می گیرم،چنین رویدادهایی مرا از خودم خارج می کند.تازگی صحبت کردن با آدم هایی که می نیمم اطلاع را در هر زمینه ای دارند و اصرار عجیبی دارند که بگویند موفق هستند  به خاطر  چس مثقال پولی که در می آورند،مرا به شدت عصبانی و مشمئز می کند.دارم سعی می کنم تمرین کنم که در روی این افراد بهشان یاد آوری کنم که صحبتشان برایم کسالت بار و نا میمون است.در کمترین مدت عذرشان را بخواهم.

نکته ای که برایم جالب است توانایی عجیب سیدنی کلمن در سیگار کشیدن است،تقریبا در هر درس گفتار ۱.۵ ساعته حد اقل ۱۵ نخ سیگار در پای تخته سیاه می کشد و با این وضع حدود ۷۰ سال عمر کرد.باید بدن عجیبی داشته باشد.(فکر می کنم در طول روز حتما حدود ۳ بسته سیگار باید بکشد)

شخصیت،وقار و کلاس سیدنی کلمن و میزان تسلط باور نکردنی او برای ما که این ور دنیا زندگی می کنیم عجیب و باور نکردنی است.در طی حدود ۱۰ سال تجربه من از  فیزیک نظری،تنها دکتر مهدی گلشنی دارای این خصوصیت بوده است که لحظه ای سر کلاسش چشمت را ببندی و تصور کنی،سر کلاس یک آدم کله گنده نشسته ای.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:0  توسط ابدیّت  | 

جوئل شرک،از نظر من یکی از نمونه های سنتی نبوغ در قرن بیستم است.مردی از فضای فرهنگی پاریس به همراه دوستش آندره نووو،در اواسط  دهه ۶۰ به کلتک نزد جان شوارتز می رود.در کمتر از شاید ۱۵ سال زندگی علمی،نقشی بسزا در فیزیک نظری ایفا می نماید.و ناگهان به یک روایت از میچیو کاکو خودکشی می کند و در یک روایت دیگر از عده ای دیگر از فیزیکدانان نظری،در اثر دیر تزریق کردن انسولین(در اثر بیماری دیابت) به کما می رود.(استفان هاوکینگ)

در روایتی که از میچیو کاکو نقل شده،جوئل شرک به شدت در یک تقابل شدید با فرهنگ خاصی که در اواخر سالهای جنگ ویتنام،در محله های تلگراف ستریت برکلی و هایت آشبری سنفرانسیسکو حکمفرما بود،قرار گرفته بود.او در سال ۱۹۷۰ ناگهان دانشگاه پرینستون را ترک کرد و به برکلی رفت تا مدتی در آنجا به کار و تحقیق بپردازد،پس از اقامت در برکلی،چندین مرتبه در بین فرانسه و آمریکا در رفت و آمد بود،تا ناگهان در اوج کارهای درخشانش در نظریه ریسمان و نظریه ابر-گرانش،آمریکا را ترک کرد و راهی شرق دور شد.مدتی در یک معبد در تبت به راهبگی پرداخت و سپس با قطار عازم فرانسه بود که به روایتی در قطار خودکشی کرد.بنابر روایات افراد زیادی او از یک شکست عاطفی با همسرش به شدت در عذاب بود و همین امر می تواند قوت امر خودکشی را در او قوی تر گرداند.

اما چیزی که در دوره جنگ ویتنام در آن منطقه خاص از آمریکا رواج داشت،مقوله ای به شدت پیچیده و شاید عجیب در خود تاریخ نظام دانشگاهی در آمریکا است.جنبش ضد جنگ،رنگ و بوی چپ و کمونیستی پیدا کرده بود و این امر مقارن شده بود با دوره ای که به ان دوره دوره سایکودلیک می گویند.از این ملقمه،که از یک سو بوی آنارشی می داد و از سوی دیگر به شدت یک جنبش اعتراضی بود و همزمان شده بود با به قدرت رسیدن افکار چپ در دانشگاه های مختلف آمریکا،پدیده های عجیبی بیرون آمد.شلوغی های برکلی،تیر اندازی پلیس در پیپلز پارک و کشته شدن یک دانشجو،فستیوال مویسقی وودستاک که آن سالها توامان شده بود با فعالیت های ضد جنگ گروه های نودیست(طبیعت گرا ها)و...

 

Some folks are born made to wave the flag
Ooh, theyre red, white and blue
And when the band plays hail to the chief

Ooh, they point the cannon at you, lord

It aint me, it aint me, I aint no senators son, son
It aint me, it aint me; I aint no fortunate one, no

Yeah
Some folks are born silver spoon in hand
Lord, dont they help themselves, oh
But when the taxman comes to the door
Lord, the house looks like a rummage sale, yes

It aint me, it aint me, I aint no millionaires son, no
It aint me, it aint me; I aint no fortunate one, no

Some folks inherit star spangled eyes
Ooh, they send you down to war, lord
And when you ask them, how much should we give
Ooh, they only answer more! more! more! yoh

It aint me, it aint me, I aint no military son, son.
It aint me, it aint me; I aint no fortunate one, on

It aint me, it aint me, I aint no fortunate one, no no no
It aint me, it aint me, I aint no fortunate son, no no no

(By: Creedence Clearwater Revival )

تمام این وقایع برای جوانی که از یک فرهنگ متفاوت می آید مقداری عجیب و شاید کلافه کننده باشد.جوانی که در حال پرداختن و کار کردن روی شاید یکی از عجیب ترین انقلاب های فکری در فیزیک نظری است.در ارتباط با این جوان دیگران چیزهایی عجیب تعریف کرده اند.پیر ریموند که دورانی را در پرینستون گذرادنه حکایاتی از یکی از بارهای آنجا و جوانی که با رب د شامبر در بار زمان می گذرانده تعریف می کند.اما آنچه که در مسیر پرینستون-برکلی اتفاق می افتد شاید یک شوک دردناک باشد.آن زن محو می شود.

I put a spell on you
Because youre mine
You better stop
The things that youre doin
I said watch out
I aint lyin, yeah
I aint gonna take none of your
Foolin around
I aint gonna take none of your
Puttin me down
I put a spell on you
Because youre mine

By: Creedence Clearwater Revival 

زندگی همواره نقشی دوگانه در زندگی انسان ها بازی می کند،آنها را به عرش می رساند و در غالب دردها،چهارپایه را از زیر پای آنها پائین می کشد.

مقاله مروری او بر اتفاقاتی که در نظریه ریسمان تا سال 1974،افتاده است یکی از زیبا ترین و پر ارجاع ترین مقاله های مروری تاریخ فیزیک است.زندگی با فکر او و اینکه او چگونه زندگی کرده همواره برایم جذاب بود.گاه نگاه کردن به شهاب سنگها بسیار لذت بخش است.

برای یاد جوئل شرک

یادواره جان شوارتز

خاطرات پیر ریموند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط ابدیّت  | 

برکلی،۱۹۶۹-۱۹۷۲
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:28  توسط ابدیّت  | 

پس از کنفرانس،نقش چشمگیر اپنهایمر آغاز گشت.وی برای جمع بندی مسائلی که تا آن زمان وجود داشت،در تابستان 1942 در برکلی یک حلقه علمی تشکلیل داد.او

با آن قدرتی که در تهییج علایق زیر دستان داشت و با ایجاد یک جو علمی آزاد مطالعه روی قضیه را آغاز کرد.در تابستان 1942 برکلی،رابرت سربر،ادوارد تلر،

هانس آلبرشت بته،امیل کونوپینسکی حضور داشتند.ابتدا یک جمع بندی روی کلیه مسائل تئوریک قضیه صورت گرفت.و 2 امکان مستقل برای نیل به انرژی در نظر

گرفته شد.پدیده شکافت هسته ای که مبتنی بر شکافت یک عنصر رادیو اکتیو بود و دیگری پدیده همجوشی هسته ای که پشنهاد درخشان آن توسط اپنهایمر-تلر داده شد.

و امتیاز آن اختراع ثبت شد.پدیده همجوشی هسته ای تحت امکانات موجود ممکن نبود.در ضمن مسأله دارای چند مشکل نظری بود،که سالها بعد توسط ادوراد تلر این

مشکلات نظری مرتفع گشت.امّا امکان پدیده شکافت هسته ای هم از نطر تئوریک و هم از نظر عملی ممکن می نمود.

در آن هنگام از مطالعه تابستانی برکلی،گزارشی تهیه شد و به افراد مسئول سپرده شد.ظاهراً با توجه به پیشروی آلمان در اروپا و شوروی می بایست با رعایت سرعت

عمل تدبیری اندیشه می شد.نخست می بایست شخص رئیس جمهور متوجه اهمیت مسأله می شد.این مهم به ادوارد تلر و لئو زیلارد سپرده شد.آنان با یک اتومبیل راهی

پرینستون-نیوجرسی شدند.و پس از بحث چند ساعته توانستند آینشتاین را متقاعد سازند که عمق فاجعه از آنکه به نظر می رسد،بیشتر است.از سوی نیلز بور در سفر اخیر

ورنر هایزنبرگ به کپنهاک گزارشی رسیده بود مبنی بر تاسیس باشگاه اورانیم آلمان.هایزنبرگ در خاطرات خود،جزء و کل،بدین مهم اشاره کرده است.او در جایی می

گوید بور به محض آنکه نام اورانیم و امکان تغلیظ آن را از دهان او(هایزنبرگ)شنید،به شدت مضطرب گشت و و به دلیل همین اضطراب نتوانست بحث با او را ادامه

دهد.گویا هایزنبرگ در آن بحث از امکان استفاده از کربن برای کاهش سرعت نوترون ها صحبت کرده بود.بنابر این ظاهراً آلمان ها در حال ساخت بمب بودند.و تصور

وجود بمب در دستان هیتلر یک فاجعه بود.

آینشاین نامه ای به پرزیدنت روزولت نوشت و به این خطر اشاره کرد.و چند پیشنهاد فنی داد من جمله تهیه سنگ معدن اورانیم از بلژیک(که به دلیل دوستی آینشتاین با

ملکه بلژیک امری ممکن می بود) و تهیه هواپیما هایی که امکان حمل تجهیزات سنگین را دارند.این نامه به سرعت به روزولت تقدیم شد.تصمیم گیری ها می بایست

فوری و در شرایط سری صورت می گرفت.از ارتش ژنرال لیزلی گرووز مسئول بخش نظامی قضیه شد.تنها مسأله تعیین مدیر پروژه منهتن بود که مهم ترین بخش بود.

پیشنهاد های زیادی مطرح شد.از جمله انتخاب یکی از برندگان جوایز نوبل،فردی که روحیات فاشیستی یا کومونیستی نداشته باشد.روحیات مدیریتی داشته باشد،مورد تأیید

فیزیکدانهای زمان باشد،به مسائل تجربی آشنا باشد و....

در نهایت رابرت اپنهایمر به دلیل جامع بودن اغلب شرایط برگزیده شد.اپنهایمر چند پیشنهاد داشت.او پیشنهاد کرد چون مسائل می بایست تحت شرایط اطلاعاتی سری

انجام گیرد،بهتر است در یک مکان متروکه،در ایالت نیومکزیکو یک مرکز ساخته شود که مطالعات نظری و در نهایت اسمبل کردن بمب صورت گیرد.و تغلیظ اورانیم

در 2 مکان مجزّا در هنفورد تنسی و همچنین اوک ریج صورت گیرد.و این سه مرکز در تماس دائم باشند.بدین ترتیب کارها به سرعت انجام پذیرفت.و بدین ترتیب مکان

لوس-آلاموس در ایالت نیومکزیکو ساخته شد.در حدود اوایل 1943 عده زیادی فیزکدان نظری،تجربی،شیمیدان و ریاضیدان وارد این مرکز شوند و کار خود را آغاز

کنند.بعضی از این افراد عبارتند از:

هانس بته(رئیس بخش ریاضی لوس آلاموس)،رابرت سربر،ادوارد تلر،یوجین ویگنر،جانی فن-نویمان(ریاضیدان افسانه ای این قرن)،باب ویلسون،رابرت ویلسون،ریچارد

فاینمن،نوریس بردبری(رئیس آینده لوس آلاموس در جریان بمب ئیدروژنی)،ایزودورآیزاک رابی،یوری،اوهلنبک،ویکور ویسکوف،کامپتون،زاکاریاس،فیل موریسون....

پاره افراد هم خارج از لوس آلاموس بودند و در رفت و آمد بودند،که می توان به نیلز بور(عمو نیکلاس بیکر،که اسم رمز او در محاورات تلفنی بود)،آگه بور(پسر بور)

عده ای هم دارای جواز برائت نبودند اما بدون داشتن اطلاعات سری،پاره ای محاسبات انجام می دادند.مانند دیوید بوهم(که در پرینستون بود و از او در خواست شده بود

روی مسائل سیالات کار کند)

عده ای هم با این پروژه کار نکردند مانند آینشتاین،جولیان شوئینگر.ولفگانگ پاولی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:14  توسط ابدیّت  | 

قرن بیستم آغازگر پدیده ای تازه در فیزیک نظری بود.بشر از آغاز مسیر علم به مرحله ای تازه رسیده بود.اگر مقصد علم تا کنون شناخت طبیعت بود،ارآن پس هدف

نهایی و محتوم علم در نزد عده ای زیاد،تصرف و دخالت در جریان طبیعت می بود.شناخت قوانین بنیادی طبیعت راه را برای دخل و تصرف آن هموار می کرد.بشر

از آن پس به موجودی تماشاگر-بازیگر بدل شده بود.بشر می توانست با استفاده از مقام بازیگری خود برای آنان که صرفا تماشاگر بودند،نقشی بازی کند.وحال این

پرسش مطرح بود که در طی این بازی تا به چه حد نیاز به اخلاق و تعهد نیاز است.به بیان دیگر اکنون علم به مرحله تأثیر گذاری رسیده بود و می بایست هر کس

که به صورت جدی و حرفه ای به علم می پردازد از خود پرسش کند که تا چه حد نسبت به سرنوشت آنانی که سهمی درین بازی ندارند مسئولیت اخلاقی دارد.

در نخستین نیمه این قرن،اخلاق پس از ظهور هیتلر و تفکر او به نحوی بسیار جدی مورد حمله قرار گرفت.دیگر می بایست سرنوشت افرادی که قصد داشتند سالم و

ساده زندگی کنند،به دست پاره ای اراذل و اوباش سپرده شود.در چنین موقعیتی جان و سرنوشت خیل عظیمی از انسانها در دست دیوانگان قرار می گیرد.یهودیان به

شدت سرکوب می شدند و تمام نشانه های بشریت در حال تخریب بود.

در چنین دنیایی که بیش از هر زمان دیگری در آستانه نابودی قرار گرفته بود،دانشمندانی که رموز تسلط بر طبیعت را می دانستند احساس مسئولیت کردند.آنان در

عمیقترین لایه های شخصیتی خود به دنبال هدیه ای برای بشریت بودند که بتوان بر پایه آن احترام و آبروی از دست رفته بشر را به او بازگرداند.دنیایی که در آن در

یک سو جنگ و مرگ بود و اردوگاه های کار اجباری و کوره ها و اتاق های گاز و در سوی دیگر آن سرزمینی بود که در این جنگ خانمان سوز به لحاظ مادی و

معنوی کمترین آسیب را دیده بود.به مناسبت جنگ و تبعات آن بهترین مغزهای علمی اروپا(جهان) و بیشترین مقدار منابع مادی به سمت آن رهسپار شده بودند.

شاید می بایست به دلیل نجات همه تغییری در روند اوضاع داده می شد.

در چنین اوضاع حساسی،اوتو هان به ناگهان دریافت می توان با بمباران هسته اتم اورانیم و تجریه آن به دو هسته سبکتر،مقداری انرژی تولید کرد.فقط عده کمی

اهمیت این کشف علمی را درک کردند.در مجارستان که خود به تنهایی پنج هدیه با ارزش تقدیم آمریکا کرده بود(لئو زیلارد،جان فون نویمان،ادوارد تلر،تئودور فون

کارمان،یوجین ویگنر)به ناگهان زیلارد که در حال فرار به سر می برد به اهمیت این پدیده واقف گشت.او در حمام یک هتل درجه سوم به آزمایشی عجیب پرداخت.

اما برای حفظ جان خود می بایست فرار می کرد.لذا مجالی برای بحث بیشتر نبود.ناگهان در سال 1939،در یک کنفرانس کوچک فیزیک نظری در جورج واشنگتن

و انستیتوی کارنگی،نامه ای از لیزه مایتنر(دستیار سابق اوتو هان)قرائت شد.او توانسته بود به همراه دستیارش فریتس شترازمان،با بمباران هسته اورانیم به رادیم

رسد.بحث داغی در گرفت.در این جلسه چند چهره شاخص حضور داشتند.انریکو فرمی(هدیه ایتالیای فاشیستی به آمریکا)و جرج گاموف(فیزیکدان اهل شوروی).

یکی از روزنامه نگاران روزنامه های شهر واشنگتن در حال چرت بود،که ناگهان انریکو فرمی به پای تخته سیاه رفت و به چند محاسبه ساده برای شکافت اقدام

کرد.در این حین که خبر نگار هوشیار گشته بود با دخالت یکی از فیزیکدانان به خارج از جلسه هدایت شد.

صبح روز بعد اپنهایمر از برکلی کالیفرنیا با جورج گاموف تماس می گیرد و از آن پس این تحقیقات شکلی تازه به خود می گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:8  توسط ابدیّت  | 

رابرت اپنهایمر در سال 1904 در یک خانواده یهودی از طبقات بالایی اجتماع متولد شد.یقیناً غالب خانواده های یهودی از طبقات بالا پیوندی نا گسستنی با فرهنگ دارند،خاندان

اپنهایمر نیز از این قاعده مستثنی نبود.در این خانواده ها معمولاً شعر،ادبیات و موسیقی مرکزیتی خاص دارند.رابرت اپنهایمر یک مدرسه اخلاق را برای تحصیل انتخاب کرد.در

مدت تحصیل،به سرعت دو زبان لاتین و یونانی را به دایره زبانهای خود افزود(هر چند که او تا پایان عمر تکلم به هشت زبان انگلیسی،آلمانی،فرانسه،ایتالیایی(به دلیل علاقه به

کمدی الهی دانته)،اسپانیایی،لاتین،یونانی و سانسکریت را در حد کمال می دانست).پس از پایان دوره تحصیلی طاقت فرسای دبیرستان،با قصد آموختن شیمی وارد هاروارد شد.

اما پس از گذشت زمانی اندک علایق او به سمت فیزیک نظری تغییر کرد.سرانجام وی پس از گذراندن یک دوره سه ساله از هاروارد فارغ التحصیل شد.وی برای ادامه تحصیل

راهی دانشگاه کیمبریج در انگستان شد و زیر نظر ارنست رادفورد در آزمایشگاه او به مطالعه پیرامون مسائل طیف های عناصر و مسائل پراکندگی از اطراف هسته ها پرداخت.

حاصل اقامت او در کیمبریج،یک دوره افسردگی شدید بود.مقارن اقامت او در کیمبریج،در علم فیزیک نظری در سالهای 1925 انقلاب کوانتوم مکانیک جدید در حال شکل گیری

بود.ورنر هایزنبرگ در سال 1925 دو مقاله معروف خود را منتشر کرد.پس از آن ولفگانگ پاولی توانست با استفاده از اصول مکانیک ماتریسی هایزنبرگ به حل مسأله اتم

هیدروژن بپردازد.سپس در سال 1926 در یک زمستان سرد در سوئیس،اروین شرودینگر توانست در طی 4 مقاله انقلابی،با مقایسه بین اپتیک موجی و اپتیک هندسی و فرض

اینکه همانگونه که اپتیک هندسی حالت حدّی اپتیک موجی می باشد پس می بایست مکانیک کلاسیک نیوتنی حالت حدی یک مکانیک دیگر باشد، به وضع مکانیک موجی

بپردازد.سپس هم ارزی این دو سیستم توسط یک فیزیکدان جوان به نام دیراک و همزمان و مستقل از او توسط پاسکوال جوردان نشان داده شد.

این ابداعات تازه باعث ایجاد یک جنب و جوش در بین فیزیکدانان نظری شد.در این زمان اپنهایمر با پذیرفتن دعوتنامه ماکس بورن توانست وارد بزرگترین قطب علمی اروپا،

یعنی دانشگاه گوتینگن شود.او به همراه جوانترین مغزهای روشنفکر علمی روزگار(لانداو،ویسکوف،دیراک،جوردان،...)به حل و بسط مسائل قدیمی لا ینحل فیزیک توسط این

ابزار قوی جدید پرداخت.یادگار آن روزگار رابطه تقریب بورن-اپنهایمر است،که در اغلب کتابهای پیشرفته مکانیک کوانتومی برای حل اتمهایی با بیشتر از 1 الکترون به

کار می رود.

پس از اتمام دوره تحصیلی گوتینگن با درجه ممتاز،اپنهایمر به آمریکا بازگشت تا آغاز گر یک انقلاب در سیستم علمی آمریکا باشد.او دو نقطه را برای شروع در نظر گرفت.

دانشگاه کالیفرنیا در برکلی،انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا(کلتک).در طی مدت کوتاهی توانست انقلابی در سیستم آموزشی پدید آورد.او توانست یک هسته علمی قوی در برکلی

فرهم آورد.این گروه به صورتی پر دامنه به کار علمی طاقت فرسا پیرامون مسائل گوناگونی پرداخنتد.مسائلی از نسبیت عام و آستروفیزیک تا به مسائل تابش های گاما،نظریه

میدانهای کوانتومی،کوانتش میدان های الترومغناطیسی دیراک،و مقدمات نظریه الکترو دینامیک کوانتومی.

چندین مقاله سرنوشت ساز در این دوران توسط او و تیم دانشجویان پرکارش نوشته شد.مقاله اپنهایمر-ولکوف،که حدی را به دست می آورد که در طی آن یک ستاره نوترونی

در هسته خود فرو می ریزد و به یک سیاه چاله(تکینگی)تبدیل می شود.و همچنین مقاله سلف انرژی الکترون که به فاجعه فوق بنفش مرسوم است،و در آینده اثری مهم در

تدوین نظریه میدان های کوانتومی و باز بهنجارش ها داشت(رینرمالیزاسیون).

تا به این قسمت مقداری از ارزشهای علمی رابرت اپنهایمر و تأثیر او در باز ساخت یک مکتب علمی در آمریکا گفته شد،در آینده بیشتر پیرامون جنبه های این مکتب علمی جدید

و جنبه های اخلاقی و سیاسی آن صحبت می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:21  توسط ابدیّت  | 

اینجا هیروشیما،نقطه صفر،...

گوینده رادیو:"جنگ جهانی نشان داد که اولین بمب اتمی در هیروشیما منفجر شد.ما فاتح جنگ در مقابل آلمان هستیم..."

نقطه صفر در چند ثانیه قبل نقطه صفر نبود.اکنون که به نقطه صفر فکر می کرد می دانست که قارچی وحشتناک در آنجا روییده است.به اتاق رفت و در را بست.

آنها شاید مردمی احمق بوده باشند،شاید چشمانی تنگ تر از بقیه داشتند،اما آدم بودند.آیا باید اینگونه می شد؟

به خود می گوید:اما آنها از ما نخواستند که بگوییم چه باید کرد،از ما پرسیدند که بمب(پسر کوچولو) باید در کجا پرتاب شود.شاید اگر در کوکورا بود بدتر بود.آیا ما

شیطان هستیم.همه ما مادر به خطا هستیم.

فردا می بایست گزارشی از روند کار به کادر ارتش می داد.آیا نمی بایست ریاست منهتن را به عهده می گرفت؟آیا می بایست به سوگند وفاداری به کشور خیانت

می کرد؟اگر هیتلر زودتر به پسر کوچولوی خود رسیده بود،آیا هیچ کس زنده می ماند؟البته به جز مردم ایتالیا،ژاپن و چند کشور دیگر؟

شاید فکر می کرد اکنون در ذهن هان،ویگنر،فن نویمان،رابی،بته،ویلسون،بور(عمو نیکلاس بیکر)،ویسکوف،...چه می گذرد؟هر چند پش و گروز هرگز و هرگز

چنین مشکلاتی نداشتند.آیا امید به ترفیع و ارتفاع درجه داشتند؟

اما توسط فوچس این اسرار به دست روسها رسیده بود و به زوری رفابت شروع خواهد شد.و فرزند بعدی آیا بمب هیدروژنی باید هر چه زودتر متولد شود؟

هیروشیما نقطه صفر:

آنان که زنده ماندند بد عاقبت تر بودند.فاجعه بعد از انفجار بمب آغاز شد.به راستی آیا بعد از تست ترینیتی،کسی به تشعشعات فکر کرده بود؟آیا باید نامه 70 نفره

فیزیکدانان جدی تلقی می شد؟و ایا دیدن بدنهای نیمه سوخته افرادی که در نقطه صفر نبودند،می توانست برای او ثانیه ای آرامش باقی بگذرد؟

زندگی او یک زندگی به غایت تراژیک بود.خیلی سعی کردم او را درک کنم،رنجش را،سرطان حنجره و پیری زود رسش را.

گاهی فکر کردن به بعضی الگو ها دردناک است.

         برای رابرت اپنهایمر

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 20:34  توسط ابدیّت  | 

چگونه میتوان از مقولات معرفت شناسانه،به مقولات هستی شناسانه جهش کرد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:24  توسط ابدیّت  | 

ایندگان از ما به عنوان نسلی یاد می کنند که مسایِل بسیار عمیق را دیدند،امّا به حل انها موفّق نشدند،ولی نسل بعدی حتّی ان مسایِل را ندیدند.

و.پاولی در یک نامه به فیرتس.*

تفکّر فیزیکی در قرن بیستم دارای وسعت،امّا فاقد عمق است.

برای دکتر مهدی گلشنی

                                      Laurikainnen,k,Wlofgang Pauli and Philosophy,p 15*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 20:49  توسط ابدیّت  | 

همیشه افرادی هستند که خارج از متن بازی و قواید بازی،به ان ادامه میدهند.

برای دیوید بوهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 18:10  توسط ابدیّت  |