تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

فردا، همه چیز تمام می شود. یک مرحله دیگر تمام می شود و نا مبهم بودن مرحله بعد دوباره آغاز می گردد. باید دوباره به خودت نگاه کنی، به بختت و شانست و اینکه چه قرار است چه پیش آید.

راستش برای من رفتن از این جا، در این لحظه بار خاصی ندارد. حتی یک هدف و یا یک آرزو هم نیست. اگر بتوانم با شاهین کار کنم درست به همان اندازه خوشحال می شوم که شاید اگر در مک-گیل با آماندا پیت و یا در سانتا-باربارا با پولچینسکی کار می کردم، می شدم. البته اقرار می کنم در حال حاضر برای من اینجا ماندن، مقداری با خود خلوت کردن و با آرامش عاطفی و در کنار خانواده کار کردن، موهبتی است که اگر مجبور نباشم و  از کمترین حداقل ها محروم نباشم حاضر نیستم آن را قربانی هیچ بهایی کنم.

چندی است افق دیدم مقداری تغییر کرده است. حس می کنم زمانی می توانم از اینجا روم که دیگر هیچ چیز برای انجام دادن نباشد. دوست عزیزم شانت، مقداری طرز فکرم را تغییر داده است. شانت خصوصیتی دارد که ستودنی است. به هیچ وجه حرف نمی زند، شکوه نمی کند و با جدیتی خاص که امروزه برای افرادی که در ایران دارای آن هستند به راستی ستودنی است. شانت از این بابت احترام مرا بر می انگیزد که دارای منفی ترین خصوصیت ما ایرانی ها نیست. اهل غر زدن نیست. فردی زحمت کش است که با حداقل امکانات، با روحیه ای عجیب غرق کارهایش شده است.

راستش در این ده سال، آنقدر افراد عجیب و غریب دیده ام که حس می کنم چقدر نیاز دارم با افراد نرمال، با آرزوهای نرمال و رفتار خطی معاشرت کنم. دیگر زیاد افرادی که به هر دری می زنند تا خودی نشان دهند، افرادی که زبانباز و یا به قولی مجسمه هایی توخالی هستند، ولو اینکه دنیای استعداد هم باشند، چنگی به دلم نمی زنند. دیگر علاقه ای به اسم ها و یا لیبل های دهان پر کن ندارم. مطلقا دوست ندارم دیگران من را فردی روشنفکر و یا غیر سنتی بدانند.

این مدت زیاد افرادی را دیدم که صبح تا شب اینور و آنور کردند تا زودتر از اینجا خلاص شوند. دوستانی عزیز و فهمیده از اینجا رفتند، رئیس رفت. بهنام رفت. جلال که از معدود افرادی بود که از نزدیک شناختمش و هرچه از تربیت خانوادگی اش بگویم کم است، رفت. امیداورم حمید هم هر چه زودتر خلاص شود (برای چی؟!).گودز هم که گاها همانند گاودزدها است او هم آرزو می کنم زودتر کارهایش سامان گیرد و خلاص شود. اما کم هم ندیدم افرادی که سرشان به تنشان نمی ارزید و رفتند. بعضی هاشان از نظر شعور و ادب اجتماعی در نازل ترین درجات بودند، گاه آرزو می کنم برای آنکه آبروی ما ایرانیها حفظ شود، حد اقل افرادی با سواد از آب در آیند تا بیکلاسی شان با سوادشان جبران شود. بعضی ها ذره ای معرفت نداشتند، هر چه بیشتر از انسانیت و جوانمردی دم می زدند، خودشان بدترش را انجام می دادند. آنها هم رفتند. همه از هم جدا می شویم، تا سالها دیگر دوباره یکدیگر را ببینیم و در عمل دریابیم در زندگی کداممان بهترین بودیم و بهترین ها را انجام دادیم. هرچند که آرزو می کنم دیدارم با بعضی ها به قولی دیدار به قیامت باشد.

نمی توانم از اوج احترامی که برای فیزیکدانان ساکن شوروی قائل هستم نگویم. تلاش و همتشان ستودنی است. فیزیکدانان شوروی در تمام مدت جنگ سرد نشان دادند، علاقه تنها عامل پیشرفت است. هیچ عاملی نمی تواند اراده افراد با انگیزه را تحت الاشعاع قرار دهد،...

اما آنچه مرا به خود مشغول داشته و آرزو دارم بیشتر هم مشغول بدارد خود فیزیک نظری است. دوست دارم چندین سال تمام وقت و دلمشغولی من صرف آن شود که اکثر قسمت های فیزیک نظری را مرور کنم. و زیباترین و جذاب ترین امید من برای ادامه این راه پر پیچ و خم نظریه ریسمان است. مدتی است محو زیبایی ریاضی نظریه ریسمان شدم. فکر می کنم بهترین عامل رضایت در اینده ای نه چندان دور برایم همین ریسمان ها باشد. شاید هم از آخرین چیزهایی که تجربه اش می کنم تا به زندگی امیدوارم سازد. بزرگان ریسمان همیشه احترامم را به شدت جلب می کنند. زیرا بعضی هاشان تنها افرادی هستند که کل فیزیک نظری را می شناسند.

روزهای زیادی گذشت. پرسه زدنهای پوچ در دانشگاه، چایی خوردن ها، با بهنام از کلاس بیرون زدنها و بحث کردن ها، گیر دادنهایم به رئیس و حمید، تفریحات گروهی و ماشین جلال، و .... آنچه امروز به عنوان جمعبندی می توانم بگویم از بودن با این بچه ها واقعا لذت بردم، هرچند هر کدام یک گوشه دنیا هستند.

پی نوشت: امروز صبح صدای جلال را شنیدم. مانند همیشه قدر شناس و صادق. واقعا گاهی دلم خیلی تنگ روزگاران گذشته می شه. پارسال همچین روزهایی بود با جلال، رئیس، گودز و حمید(برای چی؟) رفته بودیم جمشیدیه. روزی فوق العاده. چقدر زود گذشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:50  توسط ابدیّت  |