تازگی به شدت فکرم مشغول آینده و تصمیمات جدی زندگی است،آنجا که می بایست پی در پی به وجدانت رجوع کنی،آنجا که می بایست پی در پی به خاطرات و عواطفت رجوع کنی.آنجا که می بایست وجودت سراسر آکنده از نفرت نسبت به سرزمینت شود و آنجا که می بایست از این نفرت به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده کنی.گویی می بایست نفرتت مانند یک فنر جمع شده عمل کند،هرچند بیشتر درگیر این نفرت و تناقضات ناشی از دروغ هایی که به بلندای سنت شنیده ای باشی،گویی توان و پتانسیل این فنر بیشتر است.این فنر مانند بازی "پین-بال" تو را در میدانی پرتاب می کند که پر از مانع های مختلف است.میدانی که رفتاری کاملا "شبه گونه" دارد.
در خیابان قدم می زنم.می توانم حس کنم قیمت نفت بالا رفته است.کمتر روزی است که به خیابان روم و بی.ام.و و یا لکسوس نبینم.مردمانی پشت این ماشین ها نشسته اند که از نوع لباس پوشیدن و حتی رانندگی آنها پیداست که حاصل ضرب میزان شعورشان در قیمت ماشینشان مقداری ثابت است.آنها هم به همان سادگی که یک راننده تاکسی ممکن است آشغال های خود را از پنجره به بیرون پرتاب کند،به بیرون پرتاب می کنند.
قیمت نفت بالا رفته است.خانه هایی می توان پیدا کرد که قیمت آنها با ساختمان های مدل اسپانیایی محله "بورلی-هیلز" برابری می کند.درب یکی از همان خانه ها باز می شود،خانمی بیرون می آید.خلخالی به پا دارد.انگشتان پاهایش که مبتلا به بیماری "هالوکس والگوس"هستند لاک زده شده اند و نمی دانم روی آنها نقش هایی کشیده شده است.در مقابل بینی اش چیزی شبیه به منجوق وصل شده است و هکذا.نمی دانم حتما در منزل ماهواره دارند.از مدل منزل پیداست که می بایست ماهواره داشته باشند.نمی دانم آیا از مدل لباسش را از شبکه های مستهجن انتخاب می کند؟،که در بلاد خارجه هم،به جز زنانی که در کنار لامپ های فلورسنت "شافت آوسبری" و یا "تلگراف ستریت" سانفرنسیسکو می ایستند،دیگران اینگونه خودنمایی نمی کنند.سر انگشتی وقتی قیمت منزل و ماشین را جمع می کنم حدس می زنم باید چیزی حدود ۱۰ میلیارد تومان باشد.راستش برای من این قیمت خیلی بالاست.شاید بتوان گفت در محدوده ارقام مادی زندگی من این ارقام از آن رقم هایی است که از فرط بزرگی باید به صورت توانی نوشته شود.
زیاد جوش نمی زنم.او هم یک قربانی احمق است.فردی که بدون مطالعه لباس بر تن می کند و بدون مقایسه وضعیت چنان تفاوت و تضاد اقتصادی موجود در جامعه،سوار بر چنان ماشینی می شود،آن هم در جامعه ای که مردم با میخ روی ماشین مزدا خط می کشند(ماشینی با بهای یک دهم ماشین او)،این کار او بدان ماند که بخواهد در یک منطقه گاوچرانی،گوسفند و یا غاز پرورش دهد و یا سیگار برگش را در چای گنده لات محله خاموش کند.(فیلم چوپان)
تازگی حس می کنم صدای صحبت مردم به شدت آزارم می دهد.این امر زمانی بیشتر آزارم می دهد که دارند عقایدشان را به زبان می آورند،همه در چنین مواردی روشنفکر ترین آدم ها،مهربان ترین پدرها،ورزیده ترین مدیرها و مهربان ترین مهربانان و کاتولیک تر از پاپ هستند.
کمتر پیش می آید که یک فعل اخلاقی ببینم و زیبایی اش مرا تحت تأثیر خود قرار دهد.از دیدن زیبایی آن تحت تأثیر قرار بگیرم.حس می کنم در جامعه ای زندگی می کنم که چهارراهها،فاقد چراغ راهنما هستند.جامعه ای که رانندگان در آن چراغ قرمز را از چراغ سبز تمییز نمی دهند.
قدم می زنم و سعی می کنم با خودم خلوت کنم.یک گوشی در روی گوشهایم است.گاه "Joan Baez" از فقر زمستان ۱۹۶۴ می گوید،از مردی می گوید که پدر فرزند اوست و چون با جنگ مخالف است در زندان است،گاه "Bob Dylan" از "روبین کارتر"(بوکسور سیاه پوست میانه وزن) می گوید و افرادی که او را محاکمه می کنند در حالی که معنای عدالت را نمی دانند،از کوبیدن بر درب بهشت می گوید،گاه گروه "Creednece Clear Water Revival" از جنگ ویتنام می گوید،از فشار برای جمع کردن مالیات ها برای جنگ،از اینکه افرادی که به پرچم آبی و سفید و قرمز سلام نمی دهند و لوله های توپ به سمت آنان گرفته می شود،از مردمی که بچه سناتور نیستند و با قاشق های نقره ای غذا نمی خورند.گاه گروه "Ten Years After" از مردی می گوید که قصد دارد جهان را تغییر دهد(I'd love to change the world)،از وودستاک ۶۹ می گوید و بوی گاز اشک آور."Yard Birds" از قلبی پر درد(Heart full of soul) می گویند ."بیتلز ها" از دخترها می گویند و از رقص و آواز،از صلح و دوستی .گروه "Rolling Stones" از اتو زدن می گوید،از راک،از شلوغی های پاریس،از تبعید شدن از میدان اصلی شهر "Pink Floyd" می گوید بدرخش ای جواهر دیوانه من...،"Paul Simon" از باغ وحش و صداقت حیواناتش می گوید،از "میس رابینسون" می گوید،"Chuk Berry" و "Little Richard" از شوق کودکی می گویند که از پدرش پول تو جیبی هفتگی اش را می خواهد...همه اینها مرا به فکر می برد.
مردم را نمی بینم و حس نمی کنم.حتی صدای هیاهوی شهر را.در خودم هستم.با این فکر که دیگر مایل نیستم در ایران باشم.دیگر مایل نیستم رویاهایم،برای انسان بودن،اخلاقی بودن،جوانمرد بودن ،روز به روز در مقابل چشمانم نقش بر زمین شوم.دیگر مایل نیستم در محیطی به اسم دانشگاه باشم که دانشجویانش جز وقت کشی و جوانی کردن،زدن حرف های پائین تینه و رکیک و تقلب در سر امتحان کار دیگری نمی کنند.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به من،به جسم من و به شعور من توهین می شود.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به قول "کامو" در رمان طاعون:
"جامعه ای که به دلیل فزونی افراد نیازمند به ترحم در آن،دیگر ترحم معنای خود را از دست داده است"
قصد دارم بر عذاب وجدان خود فائق آیم.عذاب وجدانی به بلندای مشروطیت،ملی شدن نفت،مصدق،فاطمی،به بلندای انقلاب،به بلندای نام شهدای راه آزادی،شهدای جنگ ایران و عراق که تنها هستی خود را صادقانه از دست دادند.عذاب وجدان دارم در مقابل افرادی که عذاب می کشند،افسردگی روحی دارند،افرادی که هر روز در خیابان دستشان را مقابل من دراز می کنند و طلب پول می کنند.عذاب وجدان دارم در مقابل مادر و پدری که تا به این سن سربارشان هستم و به مدت یک هفته شکنجه کامل کردمشان.عذاب وجدان دارم در مقابل همه کسانی که بدون هیچ چشمداشت به من محبت کردند،مهر ورزیدند و در مقابل همه آن کسانی که نیم نگاه امیدوارانه آنها مقابل من است.
جلوی نابود شدن چند انسان را گرفتم،مانع از فروپاشی چند خانواده شدم،اما هرچه که نگاه می کنم این داستان ادامه دارد.در این سرزمین نمی توان یک "لوک خوش شانس" بود،مشکل یک ده را حذف کرد و شاهد شادی آنان بود و زمانی که دیدی تمام مشکلات مرتفع شده است بری سراغ ده بعدی.اینجا مشکلات همیشه پا برجا هستند و انسان ها روز به روز بیمار تر و بیشتر نیازمند ترحم می شوند.به اطرافم نگاه می کنم،کمتر کسی را سراغ دارم که مشکلی نداشته باشد،کمتر کسی را می بینم که حوصله داشته باشد با لذت روح و طیب خاطر به انسان،انسانیت،هستی و پیچیدگی های آن و ... فکر کند.انسان ها حتی علایق خود را بازپس می زنند.حتی به خود و عقاید خود خیانت می کنند.من دیگر نمی کشم.بار خودم با آن اندازه سنگین شده است که باعث شود من هم یکی از همان انسان های نیازمند ترحم و سربار جامعه باشم.کسی به من احترام نمی گذارد.در دانشگاه گاه استاد ها با حالت تحقیر می پرسند،اتاقت کجاست؟چقدر در ماه دانشگاه به تو پول می دهد؟چرا همش در خودت هستی چه مشکلی داری؟گویی من خر هستم و می خواهند با لحن تحقیر آمیز مرا متوجه نداشته هایم کنند.
راستش دیگر حوصله نگاه پرسشگر را ندارم.دیگر حوصله دست نیازمند را ندارم.
عذاب وجدان دارم و عذر خواهی می کنم.اما من مرد این میدان نیستم.زندگی خود را تماما باخته ام و دوست دارم در خودم،در یک جای دیگر،در یک اتاق ساکت در یک دانشگاه ساده و بی سر و صدا گم شوم.و از عذاب وجدان خودم که مانند یک آدم حقیر که قدرت اصلاح حتی اطرافیان خود را ندارد،دق کنم.
پی نوشت:
چند وقتی است با نوام چامسکی،مقالات و نامه ها و سخنرای هاش زندگی می کنم.بودن افرادی از این دست برای زندگی بسیار امیدوار کننده است.برای من نوام چامسکی از بزرگترین هاست.از آن دسته روشنفکرهایی که مرگشان،مرگ جهان است.چقدر جامعه ما از خلاء افرادی از آن دست در رنج است.شاید از معدود روشنفکرهایی است که عمیقا درکش می کنم.یک برج عاج نشین یاوه گوی بیسواد مافنگی سرشار از عقده های جنسی،که حرف های گنده بزند،نیست.
در جنگ ویتنام،او فردی جوان با ایده های جدید و شهرت جهانگیر است.غرور حقیقی و جوانی و انرژی را می توان در صدایش دید.اما صدای امروز او،صدایی خسته است.خستگی که شاید ناشی از ۴۰ سال در خلاف جهت آب شنا کردن باشد.
وقتی دقت کردم دیدم در ام.پی.۳ پلیر من،بعد از سخنرانی های چامسکی،ترک (Fortunate son) اثر گروه(Creedence clear water revival) قرار گرفته است.موسیقی که در سال های ۱۹۶۹،برکلی،سانفرانسییکو،هاروارد و نصف بیشتر آمریکا را تحت تاثیر خود قرار داده بود.روزی که پلیس در People's Parkدست به اسلحه برد و یک جوان دانشجو به قتل رسید.
موسیقی در سال های ۱۹۶۰-۷۰ رسالت و جذبه ای عجیب داشت.