تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

امروز ۲۸ مرداد است...

مصدق در اتاق خود نشسته است.صدای گلوله فضا را پر کرده است.مصدق گریه می کند.سراغ دکتر فاطمی را می گیرد.نگران است.دکتر فاطمی ملحق می شود به دیگران.

دکتر صدیقی،دکتر شایگان،مهندس حسیبی،مهندس معظمی،مهندس زیرک زاده،نریمان،ملکوتی و دکتر فاطمی در رأس ساعت ۳ در اتاق هستند.خانم دکتر فاطمی نگران است و می بایست به منزل بازگردد.در رأس ساعت ۳ خبر اشغال اداره بیستم و رادیو رسید و صدای سرلشگر زاهدی از آنجا به گوش رسید.کمی بعد سرتیپ ریاحی با تلفن به مصدق اطلاع داد که سرتیپ فولادوند در راه است که با مصدق وارد مذاکره شود.

"شرایط اقتضا می کند شما کنار روید وگرنه خونریزی می شود"

مصدق:"من نخست وزیر قانونی هستم و استعفا نخواهم داد ولی با کسی جنگ ندارم و دستور می دهم  پارچه سفیدی بر بالای بام به نشانه بلا دفاع بودن منزل نصب کنند"

گلوله باران منزل شروع شد.مصدق گریه می کند.دیگران سعی می کنند او را قانع کنند که از منزل خارج شود.به او می گویند فقط در صورت خروج او حاضر هستند از منزل خارج شوند.

مصدق گریه می کند."مش مهدی" مستخدم مخصوص هم پیش آقاست.مصدق فکر می کند.به خیلی چیزها.به ۶۰ سال خدمت و مقاومت،به نفت،به آنانی که آنی نبودند که می نمودند....

قصد دارد در آنجا مدفون شود.دیگران مشورت می کنند و او را مجاب می کنند که از آن منزل خارج شود.نردبان به دیوار تکیه داده می شود تا "نخست وزیر قانونی ملت ایران"،این فرزند شریف،این نمونه کامل شرافت و صداقت از آن بالا رود.آن هفت نفر نیز از نردبانی بالا می روند که آن سوی آن نردبان سقوط ملت ایران است.مصدق از نردبان بالا می رود تا ستاره بخت و اقبال مردم ایران غروب کندتا پای نفت دوباره به کنسرسیوم های مختلف باز شود.مصدق از آن نردبان پائین می آید تا گلی پژمرده شود.مصدق از آن نردبان پائین می رود تا دوباره سر و کله شرکت های نفتی چند ملیتی در این سرزمین باز شود.او از صحنه محو می شود تا "شوروی" و "آمریکا" به نبرد منحوس خود، در این سرزمین بپردازند.تا ایران هم مانند کره،ویتنام،افغانستان،فیلیپین،شیلی،هنگ کنگ؛یونان و ... صحنه بازی ها و رقابت های این دو شود.

شب هنگام است.دکتر فاطمی پنهان شده است.شهر سوت و کور است.مصدق آماده می شود تا به جرم خیانت خود را تسلیم کند.لبخند به آسانی از لبهایی می رود که هیچ گاه فکر نمی کردند در پی ۳ روز،همه چیز نابود شود.

منزل "کاخ" غارت شده.هیچ چیز باقی نمانده است.

امروز ۲۸ مرداد است.انگلستان در یکی از مواد قانونی خود نوشته است "ورود هر حیوانی به کاخ سلطنتی ممنوع است مگر بز گاندی".

در طاقچه مصدق در تبعید،در احمد آباد،یک عکس گاندی است.مصدق گاندی سرزمینی بود که به قول آن قاضی شرافتمند انگلیسی در هر کجای دیگر دنیا بود مجسمه ای از طلا ازو درست می کردند.اما مصدق رفت.

۲۸ مرداد یکی از ننگین ترین روزهای تاریخ ایران است. 

مصدق،مرد سال در مجله تایم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:11  توسط ابدیّت  | 

سوال از یک اصلاح طلب:

"طرح و برنامه  شما برای حل مسأله ایکس چیست؟"

پاسخ اصلاح طلب:

"ابتدا می بایست به تعریفی همه جانبه از مسأله در طی جلسات کارشناسی بپردازیم.می بایست موضوع مورد بحث را به صورتی همراه با مدارا و تحمل یکدیگر و در چارچوب دکترین(گفتمان) جدید باز تعریف کنیم.سپس ایجاد یک طرح جامع و کلان و خرد محور و با خردورزی کامل،بر پایه همدلی و همراهی و صبر و اقتصاد و در چارچوب حاکمیت قانون،که در جلسات مختلف در  مرحله کارشناسی قرار دارد و به محض اتمام کار کارشناسی در بستر نیاز روز و بر پایه بودجه عملیاتی و تخصیص داده شده از منابع مالی،در سرزمینی که سرشار از هوش و استعداد و منابع زیرزمینی است،عملیاتی خواهد شد.هدف از این طرح بازگشت به خویش در سایه شناخت نیازهای جدید،ایجاد یک تحرک پویا در بستر شوری منطقی و به دور از هیجان،مهندسی و کنترل شرایط موجود و تغییر آن در جهت حصول به برنامه موجود در طرح مطروحه،به صورتی قانون محور و شرایط محور و زمان پذیر و با انگیزه شناخت ظرفیت های نهان و کشف آنها به منظور ایجاد خودباوری می باشد.با عملیاتی شدن طرح مورد بحث که روزهای پایانی کار کارشناسی را می گذراند،با تکیه به عزم راسخ و شخص باوری و روحیه مشکل زدایی به حول و قوه الهی مشکل بر طرف خواهد شد.

در همین راستا جلساتی خیلی خوب و پر بار داشتیم،در یک فضای همدلی کامل،به تبیین ابعاد آن پرداختیم."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:42  توسط ابدیّت  | 

تازگی به شدت فکرم مشغول آینده و تصمیمات جدی زندگی است،آنجا که می بایست پی در پی به وجدانت رجوع کنی،آنجا که می بایست پی در پی به خاطرات و عواطفت رجوع کنی.آنجا که می بایست وجودت سراسر آکنده  از نفرت  نسبت به سرزمینت شود و آنجا که می بایست از این نفرت به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده کنی.گویی می بایست نفرتت مانند یک فنر جمع شده عمل کند،هرچند بیشتر درگیر این نفرت و تناقضات ناشی از دروغ هایی که به بلندای سنت شنیده ای باشی،گویی توان و پتانسیل این فنر بیشتر است.این فنر مانند بازی "پین-بال" تو را در میدانی پرتاب می کند که پر از مانع های مختلف است.میدانی که رفتاری کاملا "شبه گونه"  دارد.

در خیابان قدم می زنم.می توانم حس کنم قیمت نفت بالا رفته است.کمتر روزی است که به خیابان روم و بی.ام.و و یا لکسوس نبینم.مردمانی پشت این ماشین ها نشسته اند که از نوع لباس پوشیدن و حتی رانندگی آنها پیداست که حاصل ضرب میزان شعورشان در قیمت ماشینشان مقداری ثابت است.آنها هم به همان سادگی که یک راننده تاکسی ممکن است آشغال های خود را از پنجره به بیرون پرتاب کند،به بیرون پرتاب می کنند.

قیمت نفت بالا رفته است.خانه هایی می توان پیدا کرد که قیمت آنها با ساختمان های مدل اسپانیایی محله "بورلی-هیلز" برابری می کند.درب یکی از همان خانه ها باز می شود،خانمی بیرون می آید.خلخالی به پا دارد.انگشتان پاهایش که مبتلا به بیماری "هالوکس والگوس"هستند لاک زده شده اند و نمی دانم روی آنها نقش هایی کشیده شده است.در مقابل بینی اش چیزی شبیه به منجوق وصل شده است و هکذا.نمی دانم حتما در منزل ماهواره دارند.از مدل منزل پیداست که می بایست ماهواره داشته باشند.نمی دانم آیا از مدل لباسش را از شبکه های مستهجن انتخاب می کند؟،که در بلاد خارجه هم،به جز زنانی که در کنار لامپ های فلورسنت "شافت آوسبری" و یا "تلگراف ستریت" سانفرنسیسکو می ایستند،دیگران اینگونه خودنمایی نمی کنند.سر انگشتی وقتی قیمت منزل و ماشین را جمع می کنم حدس می زنم باید چیزی حدود ۱۰ میلیارد تومان باشد.راستش برای من این قیمت خیلی بالاست.شاید بتوان گفت در محدوده ارقام مادی زندگی من این ارقام از آن رقم هایی است که از فرط بزرگی باید به صورت توانی نوشته شود.

زیاد جوش نمی زنم.او هم یک قربانی احمق است.فردی که بدون مطالعه لباس بر تن می کند و بدون مقایسه وضعیت چنان تفاوت و تضاد اقتصادی موجود در جامعه،سوار بر چنان ماشینی می شود،آن هم در جامعه ای که  مردم با میخ روی ماشین مزدا خط می کشند(ماشینی با بهای یک دهم ماشین او)،این کار او بدان ماند که بخواهد در یک منطقه گاوچرانی،گوسفند و یا غاز پرورش دهد و یا سیگار برگش را در چای گنده لات محله خاموش کند.(فیلم چوپان)

تازگی حس می کنم صدای صحبت مردم به شدت آزارم می دهد.این امر زمانی بیشتر آزارم می دهد که  دارند عقایدشان را به زبان می آورند،همه در چنین مواردی روشنفکر ترین آدم ها،مهربان ترین پدرها،ورزیده ترین مدیرها و مهربان ترین مهربانان و کاتولیک تر از پاپ هستند.

کمتر پیش می آید که یک فعل اخلاقی ببینم و زیبایی اش مرا تحت تأثیر خود قرار دهد.از دیدن زیبایی آن تحت تأثیر قرار بگیرم.حس می کنم در جامعه ای زندگی می کنم که چهارراهها،فاقد چراغ راهنما هستند.جامعه ای که رانندگان در آن چراغ قرمز را از چراغ سبز تمییز نمی دهند.

قدم می زنم و سعی می کنم با خودم خلوت کنم.یک گوشی در روی گوشهایم است.گاه "Joan Baez" از فقر  زمستان ۱۹۶۴ می گوید،از مردی می گوید که پدر فرزند اوست و چون با جنگ مخالف است در زندان است،گاه "Bob Dylan" از "روبین کارتر"(بوکسور سیاه پوست میانه وزن) می گوید و افرادی که او را محاکمه می کنند در حالی که معنای عدالت را نمی دانند،از کوبیدن بر درب بهشت می گوید،گاه گروه "Creednece Clear Water Revival" از جنگ ویتنام می گوید،از فشار برای جمع کردن مالیات ها برای جنگ،از اینکه افرادی که به پرچم آبی و سفید و قرمز سلام نمی دهند و لوله های توپ به سمت آنان گرفته می شود،از مردمی که بچه سناتور نیستند و با قاشق های نقره ای غذا نمی خورند.گاه  گروه "Ten Years After" از مردی می گوید که قصد دارد جهان را تغییر دهد(I'd love to change the world)،از وودستاک ۶۹ می گوید و بوی گاز اشک آور."Yard Birds" از قلبی پر درد(Heart full of soul) می گویند  ."بیتلز ها" از دخترها می گویند و از رقص و آواز،از صلح و دوستی .گروه "Rolling Stones" از اتو زدن می گوید،از راک،از شلوغی های پاریس،از تبعید شدن از میدان اصلی شهر "Pink Floyd" می گوید بدرخش ای جواهر دیوانه من...،"Paul Simon" از باغ وحش و صداقت حیواناتش می گوید،از "میس رابینسون" می گوید،"Chuk Berry" و "Little Richard" از شوق کودکی می گویند که از پدرش پول تو جیبی هفتگی اش را می خواهد...همه اینها مرا به فکر می برد.

مردم را نمی بینم و حس نمی کنم.حتی صدای هیاهوی شهر را.در خودم هستم.با این فکر که دیگر مایل نیستم در ایران باشم.دیگر مایل نیستم رویاهایم،برای انسان بودن،اخلاقی بودن،جوانمرد بودن ،روز به روز در مقابل چشمانم نقش بر زمین شوم.دیگر مایل نیستم در محیطی به اسم دانشگاه باشم که دانشجویانش جز وقت کشی و جوانی کردن،زدن حرف های پائین تینه و رکیک و تقلب در سر امتحان کار دیگری نمی کنند.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به من،به جسم من و به شعور من توهین می شود.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به قول "کامو" در رمان طاعون:

"جامعه ای که به دلیل فزونی افراد نیازمند به ترحم در آن،دیگر ترحم معنای خود را از دست داده است"

قصد دارم بر عذاب وجدان خود فائق آیم.عذاب وجدانی به بلندای مشروطیت،ملی شدن نفت،مصدق،فاطمی،به بلندای انقلاب،به بلندای نام شهدای راه آزادی،شهدای جنگ ایران و عراق که تنها هستی خود را صادقانه از دست دادند.عذاب وجدان دارم در مقابل افرادی که عذاب می کشند،افسردگی روحی دارند،افرادی که هر روز در خیابان دستشان را مقابل من دراز می کنند و طلب پول می کنند.عذاب وجدان دارم در مقابل مادر و پدری که تا به این سن سربارشان هستم و به مدت یک هفته شکنجه کامل کردمشان.عذاب وجدان دارم در مقابل همه کسانی که بدون هیچ چشمداشت به من محبت کردند،مهر ورزیدند و در مقابل همه آن کسانی که نیم نگاه امیدوارانه آنها مقابل من است.

جلوی نابود شدن چند انسان را گرفتم،مانع از فروپاشی چند خانواده شدم،اما هرچه که نگاه می کنم این داستان ادامه دارد.در این سرزمین نمی توان یک "لوک خوش شانس" بود،مشکل یک ده را حذف کرد و شاهد شادی آنان بود و زمانی که دیدی تمام مشکلات مرتفع شده است بری سراغ ده بعدی.اینجا مشکلات همیشه پا برجا هستند و انسان ها روز به روز بیمار تر و بیشتر نیازمند ترحم می شوند.به اطرافم نگاه می کنم،کمتر کسی را سراغ دارم که مشکلی نداشته باشد،کمتر کسی را می بینم که حوصله داشته باشد با لذت روح و طیب خاطر به انسان،انسانیت،هستی و پیچیدگی های آن و ... فکر کند.انسان ها حتی علایق خود را بازپس می زنند.حتی به خود و عقاید خود خیانت می کنند.من دیگر نمی کشم.بار خودم با آن اندازه سنگین شده است که باعث شود من هم یکی از همان انسان های نیازمند ترحم و سربار جامعه باشم.کسی به من احترام نمی گذارد.در دانشگاه گاه استاد ها با حالت تحقیر می پرسند،اتاقت کجاست؟چقدر در ماه دانشگاه به تو پول می دهد؟چرا همش در خودت هستی چه مشکلی داری؟گویی من خر هستم و می خواهند با لحن تحقیر آمیز مرا متوجه نداشته هایم کنند.

راستش دیگر حوصله نگاه پرسشگر را ندارم.دیگر حوصله دست نیازمند را ندارم.

عذاب وجدان دارم و عذر خواهی می کنم.اما من مرد این میدان نیستم.زندگی خود را تماما باخته ام و دوست دارم در خودم،در یک جای دیگر،در یک اتاق ساکت در یک دانشگاه ساده و بی سر و صدا گم شوم.و از عذاب وجدان خودم که مانند یک آدم حقیر که قدرت اصلاح حتی اطرافیان خود را ندارد،دق کنم.

 

 پی نوشت:

چند وقتی است با نوام چامسکی،مقالات و نامه ها و سخنرای هاش زندگی می کنم.بودن افرادی از این دست برای زندگی بسیار امیدوار کننده است.برای من نوام چامسکی از بزرگترین هاست.از آن دسته روشنفکرهایی که مرگشان،مرگ جهان است.چقدر جامعه ما از خلاء افرادی از آن دست در رنج است.شاید از معدود روشنفکرهایی است که عمیقا درکش می کنم.یک برج عاج نشین یاوه گوی بیسواد مافنگی سرشار از عقده های جنسی،که حرف های گنده بزند،نیست.

در جنگ ویتنام،او فردی جوان با ایده های جدید و شهرت جهانگیر است.غرور حقیقی و جوانی و انرژی را می توان در صدایش دید.اما صدای امروز او،صدایی خسته است.خستگی که شاید ناشی از ۴۰ سال در خلاف جهت آب شنا کردن باشد.

وقتی دقت کردم دیدم در ام.پی.۳ پلیر من،بعد از سخنرانی های چامسکی،ترک (Fortunate son) اثر گروه(Creedence clear water revival) قرار گرفته است.موسیقی که در سال های ۱۹۶۹،برکلی،سانفرانسییکو،هاروارد و نصف بیشتر آمریکا را تحت تاثیر خود قرار داده بود.روزی که پلیس در People's Parkدست به اسلحه برد و یک جوان دانشجو به قتل رسید.

موسیقی در سال های ۱۹۶۰-۷۰ رسالت و جذبه ای عجیب داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط ابدیّت  | 

هر انسانی در قبال خود اعمال و جرائمی مرتکب شده است(حق النفس) که تنها زمانی می تواند به حیات و هستی خویش ادامه دهد که آن اعمال و نتایج و عواقب آنها را در درون خود دفن کند و از روبرو شدن با آن اعمال و خودی که آن اعمال از او سر زده است،فرار کند.اما اگر هیچ گاه به آن ها رجوع نکند همواره این خطر را در بالای سر خود دارد که در آن اعمال و تکرار آن اعمال غرق شود.زمانی که به خود آید ببیند در زیر چنان بار سنگینی دفن شده است که دیگر توان و امکان رها شدن ندارد.

هر وقت با خود خلوت می کنم و در مقابل سه گناه حق النفس،حق الناس و حق الله در پیشگاه دادگاه وجدان و بدون حضور وکیل مدافع(که حضور او تداعی کننده نوعی فرار از خود و بهانه آوردن است) با خود مواجه می شوم  و سعی می کنم پرونده اعمالم را مرور کنم،به جز چند فقره دزدی ناخواسته آن هم در دوران کودکی و بازیگوشی های کودکانه،در قبال مردم و افراد کاری بد تا به امروز مرتکب نشده ام.سعی کردم محبت کنم،آنجایی که خطر مفسده ای از جانب آنان در قبال خود بوده،بعضا در زندگی خصوصی آنان کنکاش کرده ام و سعی کرده ام بدون چشمداشت به دیگران کمک کنم.تنها چیزی که شاید به عنوان چشمداشت می خواستم انسانیت و مردمداری بود که بعضا آن را هم طلب نکردم(یعنی اصلا نخواستم طلب کنم).هیچ چیز زیبا تر از این نیست که مانع مرگ یک انسان باشی،ابروی یک فرد را به او بازگردانی و یا اسرار دیگران را نزد خود محفوظ بداری،آن هم زمانی که می توانی بر علیه آنان استفاده کنی،اما نکنی.این کارها و نظایر آن در مفهوم زیبایی شناسانه خود صورت گرفته است،نه مفهومی پاداش طلبانه..قدرت زمانی ارزش دارد که قابل کنترل باشد.قدرت افسار گسیخته،هرج و مرج و آنارشی است.پشت سر افراد همان را گفته ام که در رویشان هم گفته ام.افرادی بودند که هم در رویشان بدشان را گفته ام و هم در پشت سرشان گفته ام و از دیگران خواستم این حرف ها جلوی روی آن فرد نیز از قول من بگویند.در کمتر از حدودی دروغ گفته ام که جامعه بر من تحمیل می کرد...هاکذا 

در باب حق الله،انچه که رخ داده بین من و او محفوظ است و در صلاحیت هیچ انسانی حتی خود من نیست که بخواهم  حکم و فتوایی صادر کنم.آنگونه که عرفا می گویند خداوند در کشمکش قدرت،بخشش را ضمیمه می کند تا قدرت خود را با گذشت از حق خود،یاد آوری کند.حق هر کس به او مربوط است و گذشت از آن حق،جز افزایش مقام و مرتبه آن فرد نیست.قدرت زمانی ارزش دارد که بر بیچارگان و افراد حقیر سخت گرفته نشود.بخشش یاد آوری حقارت دیگران است به آنها....

اما زمانی که به حق النفس رجوع می کنم بر خود میلرزم که من چه ها که نکردم.من تمامی آنچه را که با دیگران نکردم،با خودم کردم.با خودم صداقت نداشتم.به خود دروغ گفتم.چند بار سعی در نابودی جسمی و روحی خودم گرفتم.یک بار به گونه ای برنامه ریزی کردم که قتل نفس انجام دهم،کاری که اگر با هر تنابنده دیگری انجام داده بودم امروز یا از زمره اراذل و اوباش بودم و یا یک حکم حبس ابد داشتم.با تمارض به قتل نفس به یک آسایشگاه رفتم و تا واقعیت انسان را دو هفته در آنجا ببینم.این بار به روحم خنجر زدم.همواره کاری کردم که دیگران ارزش هایم را درک نکنند.در دوره ای با گونه ای عناد همواره سعی کردم جوری وانمود کنم که هیچ نیستم.به گونه ای که مورد تحقیر قرار گیرم.سعی کردم موقعیت ها را تباه کنم.به دیگران همواره اطلاعات درست و دست اول می دادم که باید چه کنند،چه بخوانند و دقیقا بر عکس همین اطلاعات را به خودم می دادم.سعی می کردم حتما در روز امتحان خواب بمانم،فراموش کنم در چه روزهایی امتحان دارم  و...

ویتگنشتاین می گوید"هموراه انسان باید اعتراف کند و بدترین و تاریک ترین گوشه های شخصیت خود را برای دیگران عنوان کند"

روزهایی که می خواهم با خودم خلوت کنم به پیاده روی های طولانی و تنها می روم.در مسیر هایی قدم می زنم که از انها خاطره هایی داشتم.مسیر هایی که زمانی که سنم کمتر بود از انها عبور می کردم،سعی می کنم دوباره از آن مسیر ها عبور کنم و خاطرات آن روزگاران خودم را با عقاید این روزگار مقایسه کنم.

در من تصور های گناه آلود همراه قوی بود.دوست داشتم همواره احساس گناه داشته باشم.آنگونه که "راسکولنیکف" در "جنایت و مکافات" داشت یا آنگونه که "مکویچ" در "آرزوهای بزرگ" داشت و یا شاید هم تصوری که "ژان والژان" در "بینوایان" داشت.از کودکی حس می کردم داشتن احساس گناه نا بخشودنی،آنگونه که اگر عنوان شود انسان مجازات می شود و فرصت اصلاح خویش را از دست می دهد،یک حسن است و باعث پیشرفت و اصلاح انسان می گردد.احساس گناه انسان را تطهیر می کند و باعث می شود آنی شود که "مکویچ" و یا "والژان" شدند.لذا چون تربیت و محیطی که در آن بزرگ شده بودم این امکان روحی را به من نمی داد که یک خطاکار اجتماعی باشم،تصمیم گرفتم در قبال خود مرتکب خطا شوم،با این امید که می توان از بار این خطا و یا گناه رست و پیشرفت کرد.

اما یک چیز را از کودکی نمی دانستم و آن این بود که این احساس گناه،همواره با یک عامل دیگر که همان احساس پشیمانی و حسرت است توأمان می گردد و راه را برای پیشرفت انسان می بندد.انگار احساس حسرت،اینکه می بینی در جلوی چشمانت انسان هایی که برای اعمال خود هیچ فلسفه خاصی را دنبال نمی کنند روز به روز بالاتر می روند.

من یک انسانم و غرایزی دارم،من هم دوست دارم ارامش داشته باشم،پیشرفت کنم و زمانی که به گذشته خود نگاه می کنم،رنگی از اشتباهات بچه گانه و حسرت بر آن نباشد اما هست.میزان گناه در من به حدی رسیده است که دیگر این امکان باقی نمانده است که احساس گناهی بیشتر را بر خود هموار کنم.

امروزه در این سرزمین یک پارادایم غیر رسمی بین تمام افرادی که کار علمی می کنند و استعداد زیادی دارند  باب شده است و آن این است که باید از این سرزمین فرار کرد،باید زد به چاک،باید رفت به جایی که قدرمان را می دانند.از طرفی هستند افرادی که به من لطف می کنند،از اطلاعات من و شاید اگر حمل بر خود ستایی نباشد از معلومات من می گویند.دیروز دوستی به من می گفت :"اگر من رئیس یک دانشگاه تراز اول بودم،اگر حوصله مطالعه کردن را از دست می دادی تو را می کردم مسئول کتابخانه آن دانشگاه که فقط پیشنهاد دهی کدام کتاب برای مطالعه بهتر است،رسم الخط آن زیباتر است و مسائل ریاضیات را به زبان ساده تر و قابل درک تر حل کرده است و..."

به فکر فرو رفتم یاد صحبت های بهروز وحیدی آذر(رهبر ارکستر زهی جوانان)افتادم که سالها پیش می گفت:"سالهای ۱۳۵۰ فردی مسئول کتابخانه هنرستان موسیقی بود که اگر نمی دانستی اسم یک قطعه چیست،و با سوت می زدی،بی درنگ پارتیتور آن قطعه را از چایگاه برایت می آورد"

راستش حتی اگر روزی مغزم به کل تعطیل باشد،برایم جالب است در یکی از تاپ-تن های امریکا چنین مسئول کتاب خانه ای باشم و یا حتی کتاب های تاریخی تحولات علمی را،آنگونه امروز این نوع وقایع نگاری علمی باب شده،بنویسم.اما باز احساس گناه آزارم می دهد.

راستش برای من دل کندن از اینجا سخت است.یک جور احساس عدم شرافت می کنم.یک جور احساس یی حیایی.حس می کنم عذاب وجدانی شدید می گیرم وقتی از آن ور بفهمم مردم بی برق هستند،گرانی و ...هزار چیز هست.همان حسی را دارم که زمان خوردن ساندویچ در یک مغازه است آن هم زمانی که فقرا پشت شیشه آن صف کشیده اند و نظاره گر خوردن تو هستند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:21  توسط ابدیّت  | 

دکتر سهراب علوی نیا درگذشت.از نظر من مرحوم علوی نیا نمونه کامل شرافت و اخلاق بود،از باقی مانده به تمام معنا استادانی بود که می توان آنان را با کلاس و در خور و شایسته دانشگاه و نام مقدس دانشگاه-نامی که امروزه معنایی جز تقلب در سر جلسه امتحان،بی هدفی،وقت گذرانی و شب امتحان نمره ها را خریدن و محل رد و بدل شدن پیشنهادات جنسی...ندارد-دانست.

لباس پوشیدن دکتر علوی نیا،راه رفتن او،گفتار او به صورت کامل درخور و شایسته یک انسان بود که می توان به او نام "مقدس استاد"را داد.نخستین دیدار من با ایشان در درسی صورت گرفت به نام"افلاطون گرایی و غیر افلاطون گرایی در ریاضیات".ارائه این درس از سوی این بزرگمرد توأمان بود با دوره شدید افسردگی و نا امیدی این بنده خطاکار.با نا امیدی کامل در دانشکده فلسفه علم در حال قدم زدن بودم که ناگهان مردی را دیدم به شدت خوش پوش،با کت و شلواری شیک ،یک بارانی تمییز و کفشهایی که با دقت کامل واکس زده شده بود و یک چتر بلند،البته سبیل هایی که به شدت جلب توجه می کرد و به ایشان سیمائی مانند سیمای نیچه داده بود.

درس آغاز گشت،ایشان بعد از صرف یک فنجان چای در سر کلاس،بحث را از ویتگنشتاین شروع کرد و با دقت از روی یاداشتهایی می خواند که بعدا مقدمه ای شد برای کتابی به نام "معرفت شناسی ویتگنشتاین و کواین در ریاضیات".سکوت های ممتد ایشان توأمان با تمرکز،که گاهی که این سکوت به چیزی حدود ۵ دقیقه می رسید مرا بدان باور می رسانید که بر خلاف افرادی که طوطی وار از روی کتاب مطلبی را می نویسند و می خوانند،ایشان از نو در حال فکر کردن در اموراتی است که سعی در انتقال آنها را دارد.

در اینده دیدار هایی دست داد.معروف ترین این دیدار ها در نشر باغ،روزی که فروشنده آن مغازه با بی احترامی کامل با این مرد صحبت کرد و چون فهمید من شاگرد ایشان هستم و با ایشان سلام و علیکی کردم،سعی کرد این مرد نازنین را در جلوی من کوچک کند.و با وقاحت تمام گفت"انسانی که استاد فلسفه است،اگر درویش باشد یک احمق تمام عیار است"

در چشمان دکتر علوی نیا اشک حلقه زد و با ناراحتی کامل از مغازه خارج شد در حالی که حتی یک کلمه پاسخی به آن مرد وقیح نداد.

مدتها دیداری با ایشان نبود،تا ایشان از فرصت مطالعاتی خود از دانشگاه هاروارد بازگشتند،در اولین دیدار با من سلام گرمی کردند و گویی من را با فردی دیگر اشتباه گرفتند،با گرمی از خاطراتی مشترک از هاروارد تعریف می کردند،من هم هیچگاه در ذوق ایشان نزدم و هر بار دیگر که مرا می دیدند با گرمی سوآل می کردند "آیا دیگر به هاروارد نرفتید؟"

سهراب علوی نبا از نظر حقیر،فردی بود که حتی راه رفتنش با دیگران متفاوت بود،اگر یک روز ایشان در میدان تجریش می دیدید،به سرعت در می یافتید انسانی خاص و با فرهنگ در حال قدم زدن است،که حتی سلوک و شیوه راه رفتن ایشان،با عوام که هیچ حتی با خواص و همکارانش تومانی صد نار متفاوت است.

علوی نیا خاموش شد،اما وجود افرادی نادر از آن دست،مرا امیدوار می سازد که در این آشفته بازار علم و خرافات،در این دنیا که به قول مرحوم دکتر امیر حسین آریانپور دوره حکومت دلار است و دلال هایی که با پول های باد آورده زندگی می کنند،هنوز شرافت،صداقت،انسانیت و پرستیژ خیلی با ارزش تر و مقدس تر می تواند باشد.وجود افرادی از دست سهراب علوی نیا نشانه ای از امید در دل دانشجویانی زنده نگه می دارد که نمی توانند جامعه و مناسبات پوچ و بی ارزش آن را تحمل کنند،به آنان می آموزد که هستند افرادی که عشق یک ساعت مطالعه را با هیچ متاع دیگری عوض نمی کنند،به آن سرخوردگان بیچاره می آموزاند که استادی دانشگاه یک جایگاه رفیع انسانی است،چایگاهی که هر فردی به هزار دوز و کلک نمی تواند از نردبان آن بالا رود،بودن علوی نیاها نشانگر این گفته است که:

"شخصیت و کلاس را نمی توان آموخت.یا با شخصیت هستی و یا نیستی،زیاد تلاش نکن."،می توان به زور یک مدرک دکتری گرفت،اما نمی توان به زور احترام دیگران را خرید.می توان دیگران را مجبور کرد به زور احترام کنند،سلام کنند،اما نمی توان آنان را واداشت که از عمق وجود برای تو احترام قائل باشند.و علوی نیا با منش و روش خود شاید بعد از گذر ۱۰ سال در جایی به اسن دانشگاه سومین نفری است که در من احترام ناب ایجاد می کند.او بود که نبودنش مرا به گریه ای عمیق انداخت،هق هقی که باز دردها و رنجایم را بالا آورد،شوک نبودن او سهمگین است.از مجلس ختم تا منزل به شدت افسرده بودم و گاه اشکی جاری می شد.از خود می پرسیدم با این قحط الرجال به کجا می رویم؟

امروز چند تا دکتر صدیقی،دکتر علی اکبر سیاسی،دکتر اکبر،دکتر زرین کوب،دکتر آریانپور،دکتر متین دفتری،دکتر شایگان،دکتر قریب،دکتر معظمی،دکتر یوسف علی آبادی،... داریم؟

او برای من نمود این جمله است که "هر آشغال کله ای ،استاد نیست"

علوی نیا خاموش شد،اما او به من آموزاند که چگونه می توان در بین کالیکاتورهایی به نام استاد،با اعتماد کامل استاد بود.چگونه می توان خود بود و چگونه می توان به دیگران فرصت مقایسه داد.از این پس نمی توان مردی سر به زیر را دید که با کیف کهنه و قدیمی خود به ارامی از سر پائینی دانشگاه ارام و با نجابت خاص خودش راه می رود.دردناک است.

روحش شاد و چون می دان خوشخال می شود که با عبارت "فقیر" خطاب قرار گیرد این نوشته را تقدیم می کنم به

استاد "فقیر" دکتر سهراب علوی نیا[ی نعمت ا...هی گنابادی]

مراسم در گذشت اخوی مکرم ایمانی مرحوم دکتر علوی نیا در کرج

سعید حنایی کاشانی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:0  توسط ابدیّت  |