تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

انسانی که از استیصال یک فرد در جهت رسیدن به منافع مورد نظرش بهره می گیرد،پست ترین انسانهاست.فردی است به شدت حقیر،زبون و خوار.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:2  توسط ابدیّت  | 

در ایرانیها عادت عجیبی وجود دارد.آنها فقط می توانند در قالب نفی یک امر،برای خود اموراتی متصور و قائل شوند.

هنگامی که از فردی می پرسی در مورد مسأله ای چگونه فکر می کند،بی درنگ چنین جملاتی را می شنوی:"ببین من از اونایی نیستم که...،من اینگونه نیستم که...،من مثل بقیه نیستم که ...".این در حالی است که معمولا اگر از فرد آنور دنیا بپرسی در مورد یک مسأله چگونه فکر می کند به ساده ترین زبان نظر خود را می گوید،و سعی نمی کند با جدا کردن خود از دیگران و به کار بردن کلمات و قید های کلیه،خود را از دیگران بری کند و برای خود شأن و جایگاهیی دست و پا کند.

حتی اندیشمندان و اهل قلم از این عادت به دور نیستند.کتاب های این ور دنیا پر است از عباراتی مانند:"غرب،بازگشت به ارزش ها،از خود بیگانگی،بی هویتی،خودکفایی،تکیه بر خود،الگوی برتر،مهندسی فرهنگی،مقابله با ضد ارزش ها،غرب زدگی،تجدد خواهی،متجدد،فرنگ رفته ها،..."

به نظر من این کلمات بیشتر از آنکه مبین ارزش و یا اندیشه ای باشند،حاکی از عدم اعتماد به نفس شدید،آسیب پذیری و عدم داشتن حرف و اندیشه در مقابل دیگران است.تو گویی حتی این فرهنگ پادتنی را ندارد که بتواند در مقابل ساده ترین بیماری ها،تاب و دوام آورد.تو گویی سیستم دفاعی فرهنگی این سرزمین،از بین رفته است.به هیچ وجه یک ایرانی نمی تواند حرفی برای گفتن داشته باشد،لذا فقط با ایزوله و مبرا کردن خود می تواند برای خود ارزشی دست و پا کند.

هنگامی که از یک اهل قلم بپرسی نظر شما در مورد فلان مسأله چیست؟بی درنگ می گوید غربی ها چنین فکر می کنند،در غرب چنین است،این مشکل در غرب وجود دارد،... و نهایتا هم نمی توان فهمید که نظر آن فرد چیست.

از نظر من جامعه ای که گفتار و نحوه تفکر غالب در آن در بین تمامی طبقات این چنین،نفی کننده و فرا فکننده باشد،جامعه ای است که دچار "ایدز فرهنگی" است،به بیان دیگر این جامعه اصلا سیستم دفاعی فرهنگی ندارد،فقط می تواند از قرار گرفتن از معرض بیماری ها و افرادی که حتی مضنون به بیماری هستند دوری کند.

من فکر می کنم تفکرات چپ و رواج آن بین اهل قلم در چیزی نزدیک به ۶۰ سال باعث رخداد چنین بیماری تقریبا لا علاجی شده است که حتی قصاب سر کوچه شما برای بقای خود ناچار است به بقال کوچه پشتی،فحش و نا سزا دهد.

به بیان ساده تر و خوشبینانه تر،ایرانی ها فقط می دانند چه نیستند اما هرگز نمی دانند چه هستند،چه می دانند و به چه فکر می کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط ابدیّت  | 

چند روز است ذهنم به سمتی شناختی از خود جلب شده است.دومین چیزی که در ۳۰ سالگی بیش از پیش مرا تحت تأثیر قرار می دهد،نیاز به داشتن داشته هایی است که بیرون از تو باشند و به آن داشته ها وابسته باشی و علاقه داشته باشی.به بیان دیگر آن داشته ها در تو ایجاد انگیزه کنند.

سالها پیش فکر می کردم،تمام نیاز من نیاز به داشته هایی کاملا درونی است،اینکه تماما درگیر چیزهایی باشی که خود خلقشان کرده ای،و فقط خود آنها را می بینی.چیزهایی شبیه به گونه ای مجسمه های فکری.در درونت.

اما امروزه حس می کنم،بیش از پیش نیاز به چیزهایی بیرونی دارم،چیزهایی که از بیرون مرا به زندگی کردن امیدوار سازند و بتوانم زندگی را بین نوسانی از درون و بیرون خودم،با دقت تنظیم کنم.

چندی است احساس می کنم،چقدر به عروسک نیاز دارم.به محبت و عاطفه،به خنده و گاه به اینکه حس کنم،می توانم از دنیای وحشتناکی که گاه از اینکه به دست خودم ساخته ام،مدتی رها شوم.

دنیای جدیت ها،خشکی ها،خشونت ها،هر چیز سر جای خود بودن ها،دنیای کتاب و بزرگان و غول های نامدار تاریخ اندیشه،دنیای هنرمندان تنها،دنیای انسان های با شرفی که همه ستاره اقبال و عمرشان یا توسط دیگران خاموش می شود و یا به مرض دق مبتلا می شوند،...

دوست دارم بتوانم گاه از این دنیا خارج شوم و گاه در بیرون از خودم سیر کنم.دنیایی ساده،بدون فکر و گاه طنز و شوخی.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:21  توسط ابدیّت  | 

بر طبق نظر نا نوشته فیزیکدانان نظری و شاید اصولا فلاسفه علم:

"...موفقیت یک پدیده لوکال،و شکست یک مقوله گلوبال است..."

بدین معنا که حل یک مسأله آنقدرها مهم نیست که بخواهیم دنیا را از آن پر کنیم و آن را آب و تاب دهیم.آنانی که چنین می کنند بد می بیینند.نمونه واضح آن برخورد آلبرت آینشتاین با پودولسکی(در مورد مصاحبه او با یک روزنامه و بیان این امر،که آینشتاین ثابت کرده مکانیک کوانتومی غلط است که باعث شد آینشتاین او را از همکاری با خود مرخص کند) و یا اتفاقی بود که در  پدیده همجوشی سرد،کلد فیوژن،افتاد.در عین حال،می بایست یک شکست بارها و بارها مورد تبیین قرار گیرد،هر روز مورد بحث واقع شود تا راهی برای حل آن ایجاد شود.

اما در مورد فرهنگ و روحیات ایرانیان:

آنان مایل هستند همواره پیروزی های خود را یاد آوری کنند،و شکست های خود را با پا زیر قالی بفرستند.این امر مهم ترین عامل در افول علم و روحیه علمی در این سرزمین است.اینکه شما دختر خود را به عقد یک فرد در آورید مهم ترین پیروزی شماست،اما اینکه روزی دختر شما از آن فرد جدا شود و با گردن کج،به منزل بازگردد،اینقدرها مهم نیست و نباید در و همسایه از آن خبر دار باشند.

در اینجا:

"...موفقیت یک پدیده گلوبال،و شکست یک پدیده لوکال است..."

دردناک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:6  توسط ابدیّت  | 

در کنش های این ور آب یک اصل نانوشته همواره به چشم می خورد:

"اگر قرار است از فردی انقاد کنی،حتما می بایست بهترین باشی و دارای تخصص باشی.اما اگر قرار است از فردی تعریف کنی و این تعریف را به مرحله مداحی برسانی،مطلقا نیازی نیست در مورد مسأله ای که نظر می دهی خبره که هیچ،حتی کوچکترین شناختی داشته باشی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط ابدیّت  | 

هنگامی که معمولا بر پایه منطق و استدلال بحثی را آغاز می کنی و سعی می کنی در چهارچوبی نظر دهی که طرف مقابل زیاد در آن خبره نیست،ناگهان طرف مقابل از آستین خود سلاحی را بیرون می آورد:

"ما خودمان یک همشهری داشتیم،ما یک همسایه داشتیم،من یک عمه داشتم،یک خاله داشتم،یک عمو داشتم،یک دایی داشتم،یه بنده خدایی بود و ..."===>که اینگونه بود(چنین فکر می کرد)پس حتما چنین است.

گویی ایرانی جماعت برای استدلال نظر خود فقط نیاز به یک تأیید دارد.این در حالی است که معمولا در متدولوژی برهان خلف ما نیاز به یک مثال نقض داریم در حالی که برای استدلال اگر هم عده زیادی اینگونه باشند،اصولا دیگر امروزه استقراء محلی از اعراب ندارد،حتی فیزیکدانان نظری،آنانی که مقداری فلسفی تر فکر می کنند،حد اقل به صورت کامل در اختیار ایده "ابطال گرایی" پوپر هستند.

گاهی آدم حال و روز شاعر را بهتر درک می کند زمانی که می گفت:تیغ سزاست آنکه را درک سخن نمی کند.

هیچ گاه این جمله از ذهنم پاک نمی شود:

"ما خودمون زیاد نمی ریم خارج از کشور،اما فامیلامون زیاد می رند و بر می گردند"

به راستی اگر قرار بود امروزه عبید زاکانی طلوع کند،چه می بایست می گفت؟اگر قرار بود برای وقاحت و بلاهت زمان خود آنهمه فحش ناموسی بدهد،امروز چه می گفت؟

ظریفی می گفت:"اگر عبید در زمان خود می گفت هر معرفتی که مرد بنگی گوید بر ... خری نویس در ... خر کن،اگر امروز بود می گفت خود طرف رو بگیرید و در ... خر کنید"

 ***پی نوشت:اخیرا مطلبی در مورد آقای لطفی نوشتم که مورد توجه چند سایت قرار گرفت و از صبح به مدد این ارجاع،در میان بعضی نظرات،سیل فحش و بد و بیراه به راه افتاد.

فردی در اثبات ادعای خود در مورد نوشته من نوشته بود:

"به خدا قسم انتقاد بی مورد موجب شهرت نیست

هیچ کاری هم تو دنیا خالی از عیب نیست

شما نمی تونی به لباس یک موسیقی دان خرده بگیری
هنر موسیقیدان صداست
باید گوش داد
شب اول یک جوون روشن دل پشت سر من نشسته بود
لذت بردم از اینکه فقط میشنوه
اگر هم انتقادی داشته باشه از کم کاست صداست نه تصویر زود گذر

برای شما و همه کسانی که انتقاد های غیر کارشناسانه خودشون رو عرضه می کنند متاسفم"

این در حالی بود که من به شیوه تفکر متناقض و میزان عوام فریبی و حرف های آن فرد ایراد گرفته بودم،نه شیوه  اجرای موسیقی او.

پاسخ من:"والا بابام جان دروغ چرا،تا قبر آآآآ. ما که خودمان به چشم خودمان ندیدیم،اما ما یک همشهری داشتیم مشکل بویایی داشت،دوستان زمانی که مشکل مزاجی داشتند جلوی اون راحت بودند(منظورم صدای مشکوفه) و قید و بندها رو کنار می گذاشتند،طرف هم خیلی راضی بود و هیچ مشکلی،مادامی که صدایی در کار نبود،پیش نمی آمد".

ما هیچ وقت درست نمی شیم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:47  توسط ابدیّت  |