تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

http://ptonline.aip.org/journals/doc/PHTOAD-ft/vol_61/iss_5/69_1.shtml

فکر می کنم چیزی که بسیار در جامعه ما احساس می شود فقدان اخلاقیات شغلی است.زمانی اگر ۲ دزد به جایی دستبرد می زدند،و پیشنهاد دزدی را دزدی می داد که در حین انجام عمل فرار می کرد و همکارش(دزد دوم) در حین ارتکاب جرم دستگیر می شد،اینقدر مردانگی و جوانمردی داشت که در مدتی که دوستش اسیر بود،خانواده او را تیمارداری کند و به محض آنکه دوست دزدش از زندان آزاد می شد با یک جعبه شیرینی به استقبال او می رفت.اما امروزه در روابط علمی و حتی مناسبات هنری این چیز دیده نمی شود.

در واقع پاره ای انسان های کوتاه و حقیر همکار شغلی هستند و مرتب منتظر فرصت هستند که برای هم بزنند(پشت پا بگیرند).

به قول بهمن رجبی که همیشه می گفت:دعوای دو نفر کچل برای تصاحب شانه.

چند روز پیش گزارش مراسم قدردانی از سیدنی کلمن در هاروارد(دو سال پیش از مرگش) را می خواندم،بسیار از وجود چنین وسواسی و دقت نظری و از از آن بالاتر عزت نفسی که در آن ور دنیا وجود دارد افسوس می خوردم.زمانی که می دیدم آدم هایی که خودشان از بزرگترین افراد روزگار هستند چنان با تواضع و افتخار در مورد همکارشان صحبت می کردند،بسیار به فکر فرو رفتم.

بعید می دانم ما هیچ وقت درست شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط ابدیّت  | 

اخیرا دانشگاه هاروارد،در یک کار جالب ۵۴ جلسه درس پروفسور سیدنی کلمن را  در ارتباط با "نظریه میدان های کوانتومی" در روی شبکه اینترنت قرار داده است.

چند روزی است که به شدت این مجموعه درسگفتارها به شدت مرا به خود مشغول کرده است.دیدن تدریس توسط یک غول،مدتی انسان را از حال و هوای خودش خارج می کند.باعث می شود که کمتر به احمق ها و انسان های حقیر فکر کند.هر از چند گاهی که در پیک نا امیدی مطلق قرار می گیرم،چنین رویدادهایی مرا از خودم خارج می کند.تازگی صحبت کردن با آدم هایی که می نیمم اطلاع را در هر زمینه ای دارند و اصرار عجیبی دارند که بگویند موفق هستند  به خاطر  چس مثقال پولی که در می آورند،مرا به شدت عصبانی و مشمئز می کند.دارم سعی می کنم تمرین کنم که در روی این افراد بهشان یاد آوری کنم که صحبتشان برایم کسالت بار و نا میمون است.در کمترین مدت عذرشان را بخواهم.

نکته ای که برایم جالب است توانایی عجیب سیدنی کلمن در سیگار کشیدن است،تقریبا در هر درس گفتار ۱.۵ ساعته حد اقل ۱۵ نخ سیگار در پای تخته سیاه می کشد و با این وضع حدود ۷۰ سال عمر کرد.باید بدن عجیبی داشته باشد.(فکر می کنم در طول روز حتما حدود ۳ بسته سیگار باید بکشد)

شخصیت،وقار و کلاس سیدنی کلمن و میزان تسلط باور نکردنی او برای ما که این ور دنیا زندگی می کنیم عجیب و باور نکردنی است.در طی حدود ۱۰ سال تجربه من از  فیزیک نظری،تنها دکتر مهدی گلشنی دارای این خصوصیت بوده است که لحظه ای سر کلاسش چشمت را ببندی و تصور کنی،سر کلاس یک آدم کله گنده نشسته ای.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:0  توسط ابدیّت  | 

چندی است به مقولاتی همانند هویت،اصالت و پرستیژ فکر می کنم.از نظر من این سه کلمه در یک نقطه با هم تلاقی می کنند و آن داشتن اصولی ثابت،از روی فکر انتخاب شده و غیر قابل تغییر است.انسان در فرآیند زندگی خود تغییر می کند،این نه تنها امری نکو است،بل انسان هر چه بزرگتر باشد بیشتر و بیشتر تغییر می کند و به قولی هر روز حرفی  تازه برای گفتن دارد،هر روز از او ایده ای و اندیشه ای تازه تراوش می کند.باید گفت تاریخ هر صنعتی بر دوش آنانی قرار می گیرد که تغییر می کنند.

اما بد نیست یک بار از خود بپرسیم آیا همه چیز انسان باید تغییر کند؟آیا درست نیست نقاطی نیز در انسان لا یتغیر باقی بمانند؟به بیان دیگر آیا همانگونه که گل رز قائم به بوی خود است و گل یاس نیز از این قائده خارج نیست،آیا نباید فاکتوری باقی بماند که اگر فردی را برای سالیان متوالی از نزدیک نمی بینیم،بعد از چندین سال دوری او را می بینیم،با جرأت و جسارت بتوانیم بگوییم این همان فرد است؟او هویت همان چند سالی را دارد که با او بوده ایم و اکنون نیز که آمده است،حرف هایی جدید دارد،اما کلیت این روایت ها به دور یک نقطه ثابت گرد آمده است،همان که هویت،اصالت و پرستیژ او را تشکیل می داده اند؟

بگذارید از یک مثال زنده،آقای پایور که خداوند او را به سلامت بازگرداند،آغاز کنم.آقای پایور دارای چهار شخصیت متفاوت است.شخصیتی به عنوان نوازنده سنتور،شخصیتی به عنوان آهنگساز،شخصیتی به عنوان مرور گر گذشته و نهایتا شخصیتی خصوصی.در باب نوازندگی سنتور به شهادت آثارشان و نوشته هایشان می توان گفت در تایم-لاین نوازندگی سنتور از آنجا شروع کرده اند که مرحوم حبیب  سماعی ختم کرده بود،از آنجایی که مرحوم صبا شخصیتی مستقل در سنتور نوازی نداشتند(آنگونه که در سه تار و یا ویولون داشتند)لذا نمی توان به آسانی حکم کرد که آقای پایور تحت تأثیر سنتور نوازی آقای صبا بوده باشد،اگر هم بوده باشند باز در اصل بحث تفاوتی حاصل نمی شود.آقای پایور سنتور نوازی را ادامه داد تا به یک امضا رسید به نام فرامرز پایور،شما هر کدام از آثار آقای پایور را از زمان گلها تا آخرین آثار قبل از بیماری ایشان را که در قالب سنتور نوازی ارائه شده باشد مقایسه کنید،از نوع نوازندگی و جمله پردازی ها  به آنجا می رسید که یا می گوید پایور است یا می گویید طرف در شیوه آقای پایور ساز می زند.حال ممکن است نوازنده فردی صاحب ذوق مانند آقای رضا شفیعیان باشد که بعد از مدتها در ادامه این تایم لاین قرار می گیرد و برای خود صاحب یک امضا می شود و یا فردی مانند آقای سعید ثابت باشد که به جرأت می توان گفت نوع ساز ایشان تا حد زیادی تداعی کننده سنین اوج آقای پایور است.به بیان دیگر آقای پایور یک مدرسه(سکول)در شیوه سنتور نوازی پدید آورد(کاری که حبیب سماعی نتوانست انجام دهد،مرحوم ناظمی سازنده سنتور شد،مرجوم عبدالرسولی،قباد ظفر  و هوشنگ ارجمند هیچ کدام در نواختن سنتور نه دارای مهر و امضا شدند و نه توانستند  شاگردی باقی بگذاردند،مرحوم دکتر نورعلی خان برومند هم بیشتر یک دائره المعارف زنده بودند تا یک نوازنده چیره دست که البته با توجه به مشکل نابینایی ایشان کاملا قابل درک است )

در بخش دوم آقای پایور یک آهنگساز است و به معنای امروزین یک کامپوزر،تمام آثار گروهی آقای پایور باز دارای یک امضا است.ساخته های ایشان چه در روی کاغذ،که اینقدر برای مخاطب ارزش قائل بودند که این آثار را جمع آوری کنند و در اختیار علاقه مندان قرار دهند،دارای امضای فرامرز پایور است و چه در بعد اجرا.بهترین نمونه برای این امر رجوع به چهار مضراب ها،پیش در آمدها و رنگ هایی است که در خلال برنامه های گل ها و چه در اجراهای دیگر ایشان در داخل و خارج وجود دارند.ایشان چه در بعد نوشتن این قطعات و چه در بعد  رنگ آمیزی گروهی سلایق خاص خود را داشتند.این سلایق دارای مهر و امضای پایور است.کافی است برای نونه به شیوه رنگ آمیزی ایشان و نوع استفاده ایشان از سازهای آرمانی موسیقی ایران در تمام آثارشان رجوع کنید.

در بخش سوم که نگاه به گذشته است،به نوعی بازسازی آثار گذشته را می بینیم باز با امضای فرامرز پایور.گویی ایشان نه خلاقیت خود را قربانی گذشته کرده اند و نه گذشته را قربانی خلاقیت خود کرده اند.گذشته موسیقی ایران،با امضای فرامرز پایور گره می خورد و حاصل آن می شود باز سازی آثار درویش خان،عارف قزوینی،کلنل وزیری،رکن الدین مختاری(که آقای پایور شرح نخستین دیدارشان را با رکن الدین مختاری در مصاحبه ایشان با مجله آدینه در سال ۷۰ داده شده است)،شیدا،دوامی،...به بیان دیگر گذشته موسیقی ایران از زیر دست آقای پایور عبور می کند و حاصل آن آثاری است که نه همان اجراهای قدیم است و نه چیزی جدید است.اینگونه است که به طریقی که نام کنسرتو ویولون بتهوون،باخ و چایکوفسکی  با "دیوید اویستراخ"،به عنوان یک کلاسیک،چیزی که دارای می نیمم و اصالت عمیق است،گره می خورد،نام درویش خان،عارف و ... با نام پایور به عنوان یک کلاسیک گره می خورد.

این ها را گفتم تا بگویم نگاه پایور به گذشته،نه دست و پاگیر بود و نه خلاقیتش،گذشته خراب کن.همانگونه که به عقیده آقای پایور دید مرحوم وزیری که امروزه نا سزا گفتن به او خیلی مد شده است،اینگونه نبود.(لطفا به عقاید آقای پایور در باب اصالت در موسیقی ایران در مصاحبه ایشان با مجله آدینه رجوع کنید)

اما مهمترین و قابل احترام ترین و شاید تنها بخش یکنواخت آقای پایور شخصیت خصوصی ایشان است.این بخش در دو قسمت قابل مطالعه است.یکی شیوه و  منش ایشان به عنوان یک هنرمند،که کاملا یک خط راست است(لا یتغیر).سلوک ایشان،نوع لباس پوشیدن ایشان،شیوه ساکن و بدون حرکت نشستن ایشان پشت ساز،خارج نکردن موسیقی از فرم شنوایی و تبدیل کردن آن به یک بزم حماسی و یا رقص عارفانه!(فرم بصری به گونه ای که دیگر چشم جای گوش را بگیرد) که تنها در معابد اهل راز دیده می شود،و در یک کلام در این بعد آقای پایور هرگز به شعور بیننده و یا شنونده توهین نمی کردند.به جرأت می توان گفت در شیوه نوازندگی ایشان(از لحاظ بصری)،روش کنسرت دادن ایشان و  میزان حاشیه سازی ها(که در برنامه هست اما ساز نمی زند،فقط رهبری می کند،فقط جواب آواز می دهد اما ساز نمی زند،چهارمضراب را بقیه می زندد و ....)در طی یک عمر فعالین هنری ایشان تغییری داده نشد.می توان گفت این یکی از اصول ثابت و لا یتغیر حضور ایشان در عرصه هنر بوده است.در طی نزدیک به ۵۰ سال کنسرت ها و اجراهای عمومی آقای پایور گذشته از موسیقی که اجرا می شده،کاملا یکنواخت و از نظر من سنگین و در سطح بالا بوده است.

اما در بعد دیگر می رسیم به بحث عقاید شخصی.آقای پایور این عقیده را شاید نداشته باشند که موسیقی را باید برد بین مردم،فرض کنید باید برای توده های نواخت و یا رفت در مثلا یک دخمه و برای شادی فرض کنید ایتام نواخت،زیرا شاید موسیقی خوب و مناسب  برای خیلی ها لزوما موسیقی اصیل ایران نباشد.شاید لازم باشد بعضی ها موسیقی هایی شاد تر و غیر جدی تر گوش دهند،می توان گفت آقای پایور تا به امروز چنین عقیده بیان نشده ای داشته اند،در شیوه عمل ایشان می بینیم برای طبقه هایی اجرای عمومی داشته اند که از نظر اجتماعی و میزان تحصیلات جزو طبقه متوسط جامعه بوده اند،نمی خواهم بگویم این خوب است و یا بد و قضات کنم،می خواهم بگویم حرف و عمل آقای پایور متناقض نبوده است و با عواطف و احساسات مخاطب هم بازی نکرده است.

"منظورم احترامی است که ایشان برای شعور مخاطب قائل اند.ایشان نه یک بار ادعای توه،طبقه زحمتکش و خلق را کردند و نه پس از سالها چرخش ۱۸۰ درجه ای کردند و گفتند بلیط کنسرت قیمتش مهم نیست چقدر باشد،چون مردم  زیاد به شمال سفر می کنند و این نشان از آن است که  وضع خوبی دارند(مصاحبه ۲ قسمتی ایشان با رزونامه شرق).ایشان نه اهل سرود و آواز رزمی بودند و نه پس از سالها به زدن ردیف به شیوه آقا حسینقلی با لباس های آنچنانی روی زمین روی آوردند.

آقای پایور در طی ۵۰ سال فعالیت هنری خود،نه درباره ساز زدن دیگران نظر دادند،نه تخطئه کردند،نه مبارزه طلبی کردند(آنهم زمانی که عده زیادی در حال رنج کشیدن بودند و فرض کنید شما نیستید و بسیاری مشکلات دست و پا گیر ندارید و بعد یکباره نازل می شوید و ادعا می کنید همه سازی را که تازه ساز اول شما نیست اشتباه می زنند،به این صورت که شما حرف هایی بزنید و بعد هم بگویید دیگران را در حدی نمی دانید که بخواهید جواب آنها را بدهید)،نه شعار دادند و نه شاگردان را وادار به کارهایی کردند که ذلت است و دور از شأن انسان است.ایشان هیچ گاه جذب ظواهر نشدند،نه لباس عجیب پوشیدند و نه برای آنکه ثابت کنند خاکی هستند روی زمین نشستند،در سیر هنری پایور گذشته موسیقی ایران را به آینده آن پیوند زد و این امر از آنانی ساخته است که یک بار به یک درک درست از موسیقی ایران و نیاز آینده آن می رسند،...."

همه می دانند اگر بخواهیم مقایسه ساده ای انجام دهیم،پر واضح است که بین سنتور نواختن مرحوم رضا ورزنده و سنتور نواختن پایور،از زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد.رضا ورزنده جز شور و حالی که در نوازندگی داشت،نه استاندارد و قابل پیگیری ساز می زد،نه دارای آثاری جدی است و نه حتی فرد دیگری پیدا شد که دقیقا مانند او ساز زند،زیرا شیوه سنتور نوازی او کاملا فردی،شخصی و غیر علمی بود،اما آیا یک بار آقای پایور در مورد شیوه مضراب گیری(چوب انار به دست گرفتن ورزنده)نظر دادند(هر چند که مقایسه پایور با ورزنده شاید محلی از اعراب داشته باشد،اما ایا نسبت بین آقای لطفی و آقای علیزاده به همان میزان است؟)؟اگر بنا باشد میزان تاثیر گذاری پایور در آن ۴ سطح با ورزنده مقایسه شود،پر واضح است که جایگاه پایور کجاست و جایگاه ورزنده کجا.آن چه مهم است این است که فرد برای دیگران احترام قائل باشد، بداند نه او و نه هیچ کس حتی در رتبه مرحوم علینقی وزیری و یا مرحوم صبا نجات دهنده موسیقی ایران نیستند،انسانها کار می کنند و این کارها و عملکردشان باعث قضاوت آیندگان می شود.شعار گرایی،تو گویی یکی من هستم و یکی گروه بی سواد،از مرحله پرت و ابن سبیل در هنر،از نظر من مصداق بارز توهین به شعور مخاطب است.تو گویی می بایست همواره در آسمان سیر کرد و از بالا ساده ترین مقولات را با بخشنامه درست کرد.کافی است از آنور ناگهان نازل شوی و بگویی برای نجات هنری آمده ای که رو به قبله دراز کشیده است و تو گویی یک دو جین آدم که همه در حد و اندازه یکدیگر هستند،همکلاس و همکار سابق بوده اند به ناگه به بیراهه رفته اند و حال می بایست مرحوم بورمند دیگری نزول کند تا همه امورات را رتق و فتق کند.همه این ها باعث می شود من نا امید باشم از تلاشی که شروع شده است.

بهتر است زیاد کش ندهم بحث را زیرا مایل نیستم وارد حریم خصوصی دیگران شوم.

در یک کلام پایور به این دلیل برای من قابل احترام است که هرگز به شعور آن دسته از افراد که مخاطبش بودند و هستند توهین نکرد.پایور آنی بود که بود.در قالب چهارم شخصیتی که داشت هیچ گاه تغییر نکرد و من اسم این سکون و عدم تغییر آقای پایور را شخصیت،هویت،اصالت و پرستیژ هنری می گذارم. همین خصوصیات است که باعث می شود آقای پایور در مورد دیگران با دقت و احتیاط صحبت نماید،زمانی که گوینده مجله آدینه ازو می خواهد درباره "نینوا" نظر دهد با احتیاط و احترام کامل نظر می دهد،زمانی که در مورد مسأله نیاز به صحبت است،صحبت می نماید،و مهم تر از همه هنگامی که بحث را آغاز می کند اجازه می دهد دیگران هم نظر دهند،زیرا از نظر من در مواردی جز موسیقی که بحثی تخصصی است دیگران حق نظر دادن و پرسش دارند، زمانی که فردی ۴۰ هزار تومان بلیط کنسزتی را تهیه کرد و یا وقت صرف کرد نوشته و مصاحبه ای از شما را خواند،حق دارد در مورد شیوه فکری و عملی شما نظر دهد،رعایت کردن این ظرایف باعث بزرگی انسان هاست.افسوس که گفتمان جامعه در تمامی عرصه ها در حال تغییر است،حتی در اصولی ترین و همهترین چاچوب هایی اخلاقی

پی نوشت:

***در همین رابطه:

http://bahramshakerin.blogfa.com/post-92.aspx

http://www.bahramshakerin.blogfa.com/post-91.aspx

(تدکر:هرگونه استفاده بدون اجازه نویسنده،جایز نیست)

بهرام شاکرین

رونوشت:

سایت سل

وبلاگ سیاه مشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط ابدیّت  | 

اسدالله میرزا به سعید:

"...جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست می شه،روح آدم تو دنیا..."

 "... یه رفیقی داشتم که همیشه می گفت سال اول که زن گرفتم اینقدر خوب و شیرین بود که می خواستم بخورمش اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش..." 

"...من با ظرافت با زنم حرف می زدم،عبدالقادر با زمختی و خشونت،من روزی یک بار حموم می رفتم عبدالقادر ماهی یه بار،من با نهار حتی پیازچه هم نمی خوردم عبدالقادر یک کیلو یک کیلو سیر و ترب سیاه می خورد،من شعر سعدی می خوندم اون آرق می زد،اونوقت تو چشم زنم من زمخت بودم عبدالقادر ظریف،من بی هوش بودم عبدالقادر با هوش..."

از دیالوگ های دائی جان ناپلئون

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:11  توسط ابدیّت  | 

...می دانی که من نزدیک ترین دوستت هستم.می دانی که تمام مدت زندگانی ات،از زمانی که خودت را درک کردی و از زمانی که من و تو و "گوش بریده" بودیم،خیلی چیزها  بود.نمی دانم که چه شد که از من رو برگرداندی.تو می گفتی من زندگی ات را تباه کردم،اما ایا این گونه بوده است؟می دانی که امروز اگر هر جا بگویی تمام مدت زندگی ات با من گذشته،جز  آبرو و احترام هیچ نخواهی داشت.می دانی که در نوع تفکرت،نوع راه رفتنت و حتی نوع لباس پوشیدنت،همه جا و همه جا رد و نشانه ای از من می یابی.

همه چیز از روزی آغاز گشت که برای نخستین بار "گوش بریده" را دیدی،دوستی ات با گوش بریده مقدمه دوستی با من بود.آیا یادت نیست که چقدر روزهای نخست ذوق بودن با مرا داشتی؟یادت می آید آن روزها که پیوسته قدم می زدی؟یادت می آید که که چقدر جلوی آیینه...؟من به تو اعتماد کردم و همه چیز به تو دادم.آیا این گونه نبود؟آیا یادت نیست چقدر از دستانت با دقت محافظت می کردی و پیوسته می گفتی دستانت از برای من است؟چه شد؟

سالها گذشت از آن روزها،بزرگ شدی،اما روزگار سرنوشتت را به گونه ای رقم زد که خودت هم نفهمی چه شده و چه بر رابطه من و تو و او گذشته است.جسور تر شدی،اعتماد به نفس پیدا کردی،دیگر مرا که می دیدی دستانت نمی لرزید.اما چه بر سرت آمده است؟

ایا نمی دانی زمانی که به هر جا که می روی،دیگران می بینندت،مرا هم می بینند؟آیا نمی دانی که زمانی که دراز کشیدی در سرزمین بی هم-زبانی،شبگرد از کوچه می گذرد و فریاد می زند بخواب پسرک،شب دراز است و قلندر بیدار؟نمی دانی که اسمت نام مرا خورده است؟چرا دیگر با من نیستی؟از چه می ترسی؟می ترسی دیگران به دلیل من ستایشت کنند؟

"گوش بریده"،چه بر سر دوستت آمده است؟آیا پسرک نمی گفت که تو دفترچه خاطراتش هستی؟نمی گفت ساعت ساعت کودکی اش با تو گذشته است؟آیا تو را هم رها ساخته است؟نمی گفت روزی را می بیند که در یک بامداد نم گرفته و غمگین،در حالی که تنهایی فرا گرفتتش،در گوشه ای کز می کند و در حالی که می داند چندانی از عمرش باقی نمانده است،یاد "درویش" می کند تا یاد کودکی اش کرده باشد؟بلند شو،پاشنه گیوه ات را بکش رفیق،بدان رفاقت ما با هم مسأله ای نیست که خاتمه ای داشته باشد.

چه شده؟راه رفتنت را که می بینم،دلم به حالت می سوزد.چرا اینگونه شده ای؟آیا گرمای تابستان را از یاد برده ای که چگونه از برای شناختنم،هر هفته چندین بار سراغم می آمدی؟اما امروز که مرا می شناسی،حتی دیگر کمتر ثانیه ای زحمت به خودت می دهی تا به این دفتر خاطرات روزانه رجوع کنی.نمی دانم که اینگونه با قاطعیت می گویم درست است یا نه،اما دلم برای به هیجان آمدنت تنگ شده،دلم برای روزهایی که در منزل می ماندی و با هم خلوت می کردیم تنگ شده است.دلم برای آن عزت نفست تنگ شده که هیچ گاه زیر قولت نزدی و هیچ گاه سر دوستیمان را به دیگران نگفتی،بارها "گوش بریده" را در خیلی جاها دیدی،اما هیچ گاه نگفتی که گوش بریده دوست نزدیک ماست.

روزی می گفتی روزگاری را می بینی که در یک منزل نم گرفته،در حالی که نفت بخاری تمام شده است،زیر لحافی کز کرده ای،می دانی باید اجلت را بخوانی،باید زمان مردن،قبل از یک ثانیه تمام زندگی ات از جلوی چشمانت عبور کند.می گفتی،درویش پسر حاجی بشیر را می بینی،شور و شعفش را می بینی در آن هتل معروف،آن شبی که درشکه اش در تصادفی خرد شد،شکم اسب درشکه پاره شد و جنازه درویش،آن یگانه "انجمن اخوت" نقش بر زمین شد،آن را هم می بینی آن هم بخشی از کودکی است.می گفتی رنگ و بوی "درویش"همان رنگ و بویی است که باید زمانی که به سرزمین نا-همزبانان می روی حس کنند."درویش" من و تو ساده بود،من و تو هم ساده هستیم،امروز چنانچه بارها هنوز از دور دیدمت،یقین دارم هنوز هم ساده هستی،اما دیگر آنی نیستی که زمانی بودی.

گذر کرد رابطه ما،یاد "حبیب" می کنم این روزها،یادت هست روزی که از پسرکی،که مثل تو زمانی عزیز و دلبند من بود،برایت گفتم.چه زود عاشقش شدی،حتی بر رابطه من و او ذره ای رشک و حسادت نبردی.حبیب هم مثل تو بود.او هم با دست خودش نابود کرد خودش را.بارها رفتی سر قبرش.یادت هست؟شاید اولین پسرکی باشی که وجود پسرکی دیگر را در زندگی دخترک خودت تحمل کردی.

یاد بابا بزرگ میکنم.می گفت نوه ام از هم بهتر است."بایی" هم زود مرد.راستش همه کسانی که می شناختی یا زود خودشان رفتند یا تو زود عذرشان را خواستی.اما همواره درگیر بودی چگونه باید عذر خودت را بخواهی.اما بدترین کاری که کردی این بود عذر مرا خواستی.مگر من چه کرده بودم؟

بابا بزرگ را به خاطر داری.یاد "مصدق" می کرد.یادت است می پریدی وسط و می گفتی "مصدق خر است"،"عارف خر است"،"درویش خر است" و ...چه حرصی می خورد زمانی که می گفتی ۲۸ مرداد قیام ملی بود،او هم فریاد می زد پسرک سر به سرم مگذار،اما تو بهترین "پسرک" من هستی.

باز هم زمان می گذرد،"دایی هوشنگ" را به خاطر آوردم.دوستش داشتی،او هم رفت.باز من و تو بودیم و "گوش بریده"."پپری" هم رفت.اما دیگر نه من بودم و نه "گوش بریده".

دیگر همه چیز تمام شد.هیچ چیز باقی نماند.تو سالها پیر شدی،دیشب خوابت را دیدم که همه اینها از مقابل دیدگانت می گذرد،حس کردم تمام شدی،برایت نوشتم تا بدانی  من به تو فکر می کنم.

نمی دانم آیا هنوز رویا ات این است که یک کشاورز ساده شوی،با گیوه روستایی ات در روستا مشغول باشی و "گوش بریده" هنوز در کنارت باشد.اگر هوس کردی زمان نهار، دخترک روستایی برایت یک لقمه نان و سبزی آورد،می توانی یقین داشته باشی که هنوز در آن روستا دخترک منتظرت است.می توانی همه چیز را فراموش کنی،حتی قول هایت را.اما آیا کودکی ات را می توانی فراموش کنی؟

هر روز باران می بارد و خوابت را می بینم.تصور می کنم زیر لحافت از سرما داری می لرزی،نمی دانم ایا "سل ات" بد خیم شده است و نمی دانم ایا آخرین "ابوعطا" را گوش می دهی یا نه.افسوس اگر مرده باشی.

برای کودکی هایت و اروزهایت

م.ا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:52  توسط ابدیّت  | 

اولین چیزی که در حوالی سن ۳۰ سالگی مرا به شدت به خود معطوف کرده،پرهیز از بحث است.خواه این بحث در فضایی که ریشه های مشترک وجود دارد شکل گیرد،خواه این بحث چیزی نزدیک به حالت جدل داشته باشد.آن چیز که مرا به شدت درگیر می کند میزان خستگی شدیدی است که پس از یک صحبت و بحث برایم باقی می ماند.

۲۰ ساله که بودم دوست داشتم در حین قدم زدن حتما با یک نفر،صحبت و  بحث کنم،آن هم زمانی بود که اطلاعات محدودی در زمینه موضوع مورد بحث داشتم،اما امروزه دقیقا بر عکس شده است.

چند دوستی دارم که تقریبا عقاید مشترکی داریم.چندی پیش پس از چند ساعت مطالعه بدون وقفه،تصمیم گرفتم در مورد برداشتم از نظریه ریسمان و عقیده ای که درباره آن دارم با یک دوست که معمولا سر این تیپ بحث ها به اختلاف نمی رسیم و نهایتا با تأیید به انتهای بحث می رسیم یک گپ مختصری داشته باشم.نکته ای که مرا به شدت شیفته خود کرده و سر ذوق آورده بود تأثیر وجود ابعاد بالاتر فشرده و کوچک،در تصحیحات انرژی مربوط به ابعاد قابل درک بود.سر صحبت را با دوست نزدیکم باز کردم،اما بعد از گذشت ۱۰ دقیقه احساس کردم به شدت خسته هستم،آشفته و افسره شده ام و اگر ادامه دهم به احتمال قریب به یقین دیگر نمی توانم سر کتاب بنشینم.با حالت پریشانی از او جدا شدم و  سراغ کارم رفتم.

نظیر این اتفاق سر بحث هایی مانند پوزیتیویسم منطقی،معنای جهان هولوگرافیک،مبانی فلسفی مکانیک کوانتوم،ایده هایی از آفرینش جهان،داستان ملی شدن صنعت نفت،دلایل ابتذال فیلم "سنتوری"،بحث در مورد محسن نامجو،جایگاه و شیوه تفکر در مورد رابطه با جنس مخالف و میزان اهمیت آن با دوستانم(چه از میان بانوان و چه آقایان)برایم رخ داده بود.

نیازی که امروزه مرا به شدت به خود مشغول کرده است،نیاز به معاشرت غیر کلامی با دیگران است.به عبارت دیگر دوست دارم ساعت ها با فردی قدم بزنم،اما در حین قدم زدن مطلقا صحبتی نکنم.

تنها زمانی می توان با یک انسان راحت بود،که در کالبد یک تجربه مشترک با او باشی،در این صورت می توانی از شر ارتباطات دست و پا گیر کلامی راحت شوی.زیرا دیگر مقوله بحث و آشنایی نیست،مقوله تجدید خاطرات است.

دوستی چندی پیش سر تنهایی مرا می پرسید.امروز می دانم دلیلش عدم وجود افرادی است که در بدنه یک تجربه مشترک با من باشند.نهایتا ریشه تمام گفتمان ها،حتی در مورد شیوه به دست گرفتن قاشق و چنگال،گویی یک جنگ طلبی علمی است که یا باید ببری و یا ببازی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:35  توسط ابدیّت  |