"..دست به هفت تیر من اونقدرها هم بد نیست.حیف که اونایی که می تونند واست شهادت بدند،الان سینه قبرستون خوابیدند."
از دیالوگ های جدال در او.کی کورال
نقد.فلسفه.هنر
"..دست به هفت تیر من اونقدرها هم بد نیست.حیف که اونایی که می تونند واست شهادت بدند،الان سینه قبرستون خوابیدند."
از دیالوگ های جدال در او.کی کورال
گاه که عرصه بر تو تنگ می آید دوست داری چشمانت را ببندی و به باغ آرزوهایت بروی.چقدر دوست دارم همسرم را با کتک،با بدن برهنه از منزل بیرون کنم.دوست دارم با بدن کبود،زیر ضربات مشت و لگد،وحشیانه چنان از خود برانمش.نمی دانم اصلا آیا همسرم هست یا نه؟فقط دوست دارم دیگر نباشد.یک موجود آویزان که دنیای نفهمی است.زمانی که از پله ها به پائین می غلتد،و مانند یک روزنامه مچاله در پائین پله ها نقش بر زمین می گردد،خیالم آسوده می شود.دوست دارم ننگ عریان رفتن در خیابان،مانند پتکی بر سرش فرود آید،تا درک کند چقدر از او و هر کس دیگری که می توانست جای او باشد نفرت دارم.باید عجله کرد.دیر هنگام است.باید از نو شروع کرد.باید گذر سن،را با تلاش جبران کرد.باید به آنها نشان دهم،که عبور از ۳۰ چیزی را تغییر نداده است.۳۰ سال از سن من گذشته،من هم ۳۰ سال دیر به دنیا آمدم،پس ۶۰ سال عقب هستم.آرزو می کنم ای کاش گردن آن زن شکسته باشد.جنازه اش،برهنه در پای پله ها افتاده باشد و همانجا،به درک فرستاده شده باشد.باید مقداری وحشی بود.دوست دارم یک صفحه بگذارم،تا ننگ بودنش مرا آسوده سازد.
Sound Of Silence
Hello darkness, my old friend
Ive come to talk with you again
Because a vision softly creeping
Left its seeds while I was sleeping
And the vision that was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence
In restless dreams I walked alone
Narrow streets of cobblestone
neath the halo of a street lamp
I turned my collar to the cold and damp
When my eyes were stabbed by the flash of
A neon light
That split the night
And touched the sound of silence
And in the naked light I saw
Ten thousand people, maybe more
People talking without speaking
People hearing without listening
People writing songs that voices never share
And no one deared
Disturb the sound of silence
Fools said i,you do not know
Silence like a cancer grows
Hear my words that I might teach you
Take my arms that I might reach you
But my words like silent raindrops fell
And echoed
In the wells of silence
And the people bowed and prayed
To the neon God they made
And the sign flashed out its warning
In the words that it was forming
And the signs said, the words of the prophets
Are written on the subway walls
And tenement halls
And whisperd in the sounds of silence*
یک دسته کاغذ پر از محاسبات عجیب و غریب را به دست می گیرم.نمی دانم هنوز کشیدن نمودار های فاینمن هم حسنی حساب می شود؟یا باید رفت سراغ ماتریکس اس؟آنجا این حرف ها باب است.باید عجله کنم.می دانی همه چیز از کودکی شروع شد.اینقدر این اسم جلو من آورده شد،که ناخود آگاه حساسیت مرا جلب کرد.آنقدر که همواره تصور می کردم باید آنجا باشم.باید رفت.هر چند دیر شده.
لباس همواره چیزی بود که من را به شدت مشغول خود می کرد.عینک کائوچویی،کفش های مدل انگلیسی،کت شلوار راه راه،از اون پیراهن های تنگ بشور و بپوش.کراوات آبی ساده و یک ساعت سنگین مردانه.نمی دانم آیا مدل موها و خط ریش آنجا هم بدین گونه است؟نمی دانم آیا رگه های موی سپید بدین معناست که دیگر دیر شده؟و دیگر کسی حاضر نیست روی من سرمایه گذاری کند؟زمانی هر کس بزرگ بود به آنجا می رفت؟اما آیا من هم بزرگ هستم؟باید حرکت کنم.اسم "جفری چو"در ذهنم موج می زند.سرزمین نخل ها.باید رفت.
سوار بر ماشین می شوم.یک "دوج".سقف بالاست.به این فکر می کنم که سالها و سالها همه من را یک بچه خرخوان می دانستند که نمی تواند حتی دست یک زن را بگیرد.اما امروزه همه چیز تغییر کرده.امروز حتی کتابدار کتابخانه،انتظار آن را می کشد که وارد مخزن شوم و خود را برساند و دست در گره کراواتم کند.گویا ظاهر شدن موهای سپید بر شقیقه ها رمز پایان تنهایی دوره نوجوانی است.گاه فکر می کنم اگر می دانستم اوضاع اینگونه می شود،اول به آنجا می رفتم و تا زمانی که موهای سپید بر شقیقه هایم ظاهر نمی شد،در آنجا هر کار که می توانستم انجام می دادم و سپس آنکاری را می کردم که هر مردی با موهای سپید بر شقیقه اش می کند.
ماشین در حال حرکت به سمت آنجاست.رادیو را روشن می کنم.
Are you going to Scarborough Fair
Parsley, sage, rosemary and thyme
Remember me to one who lives there
She once was a true love of mine
On the side of a hill in the deep forest green
Tracing of sparrow on snow-crested brown
Blankets and bedclothes the child of the mountain
Sleeps unaware of the clarion call
Tell her to make me a cambric shirt
Parsley, sage, rosemary and thyme
Without no seams nor needle work
Then she'll be a true love of mine
On the side of a hill a sprinkling of leaves
Washes the grave with silvery tears
A soldier cleans and polishes a gun
Sleeps unaware of the clarion call
Tell her to find me an acre of land
Parsley, sage, rosemary and thyme
Between the salt water and the sea strand
Then she'll be a true love of mine
War bellows blazing in scarlet battalions
General order their soldiers to kill
And to fight for a cause they've long ago forgotten
Tell her to reap it with a sickle of leather
Parsley, sage, rosemary and thyme
And gather it all in a bunch of heather
Then she'll be a true love of mine**
چقدر خسته هستم.باد در موهایم می پیچد،چقدر دیر شده است.آیا روزی به آنجا می رسم؟با ۶۰ سال تاخیر؟دردناک است.
*و** از پاول سایمن هستند.
"زمانی که زندگی ارزش خود را از دست دهد،مرگ بهای آن را می پردازد.اینگونه است که جایزه بگیرها به وجود آمدند"
اما در این میان زشت،سرگذشت عجیبی دارد.او می تواند در چارچوب بلاندی زندگی کند و در عین حال هم می تواند در چارچوبه فکری توکو،زندگی کند.او همیشه از دور نظاره گر است.باید در هر فرصتی واکنشی نشان دهد که بهترین واکنش است.به بیان دیگر چارچوبه فکری و رفتاری او کاملا باز است و می تواند در هر قالبی شکل گیرد.کار زشتی همواره آن است،که در دیالکتیک ما بین خوب و بد،سر به زنگها سر رسد و ما حصل این جدل را بی هیچ زحمتی و حتی قانون شکنی از آن خود دارد.زشت یک فرصت طلب است.اینگونه افراد همیشه در بیرون دایره قضاوت ها قرار دارند،فقط احساس عدم زیبایی شناختی در انسان ایجاد می کنند،که نام آن همان زشتی است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تاد جکسون،عضو سوار نظام سوم،تمام طلاهای ارتش،به ارزش ۲۰۰ هزار دلار، را دزدیده و در قبرستان "ساوت هیل"در یک قبر به نام "گمنام"پنهان کرده است و منتطر فرصتی است تا آب ها از آسیاب افتد و طلاها را تماما از آن خود دارد. نام خود را تغییر داده است به بیل کارسون.از این جاست که "زشت"کنجکاو می شود و مترصد فرصتی است تا فقط بفهمد چرا،جکسون نام خود را تغییر داده است و مدتی است دیگر با معشوقه خود نیست.
در این کشاکش،دیالکتیک ما بین "خوب و بد"،بی خبر از هر کجا در حال انجام است.بد،یک فراری تحت تعقیب است و خوب،یک جایزه بگیر است.
خوب،بد را تحویل قانون می دهد.درست در زمان اجرای فرمان قانون،طناب دار را با اسلحه پاره می کند و با این کار باعث می شود ارزش بد،هر دفعه چندصد دلار بالاتر رود.
"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من و ۵ تا ۱۰۰ دلاری مال تو"
بد:"ببین ریفیق،تو دنیا دو جور آدم هست،آدمایی که طناب دور گردنشون هست و آدمایی که طناب را با اسلحه نشانه می گیرند.چون طناب دور گردن من است،سهم من باید از نصف بیشتر باشه"
خوب:"درسته که طناب دور گردن تو است،این تو هستی که ریسک می کنی،اما اونی که طناب رو می زنه منم.میدونی اگه یه ذره دیرتر شلیک کنم چی می شه؟"
بد:"بله،اون وقت ما از دیدن قیافه شما محروم می مونیم.اما یادت باشه اگر طناب دیرتر ژاره بشه تا پایان عمر باید در حال فرار باشی."
بدین ترتیب بدون خبر از زشت،این دیالکتیک(شرکت سهامی)ادامه دارد.تا آنکه دیگر ارزش بد،بالاتر نمی رود و زمان آن است که دیالکتیک ما بین خوب و بد،به یک گسست رسد.
خوب:"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو.می دونی من فکر نمی کنم دیگر ارزش تو از ۳۰۰۰ تا بالاتر بره.واسه همین بهتره برم سراغ یک آدم بدتر"
بد:"هی بلاندی،تو نمی تونی این کار رو با من بکنی"
خوب،بد را از اسب در وسط بیابان به پایین می اندازد و رها می کند و به سمت شرکت دیگری حرکت می کند.اما بد همواره به سراغ خوب است....
...بد،از پنجره وارد می شود و از پشت اسلحه می کشد.
"تو دنیا ۲ جور حشره داریم.اونایی که از در می یاند تو و اونایی که از پنجره تو می یاند"
...اینبار بد خوب را در یک بیابان رها می سازد،اما نمی رود،بلکه دوست دارد نابود شدن خوب را از نزدیک ببیند.و این جایی است که بحث امروز من آغاز می شود.
در این آشفته بازار،ناگهان بد با جنازه نیمه جان بیل کارسون مواجه می شود.
ب.ک:"آب،اگه می خوای پولدار شی،آب.اسم من بیل کاکا...است.۲۰۰ هزار دلار طلا رو در قبرستان ساوت هیل تو یک قبر پنهان کردم"
بد:"اسم اون قبر چیه؟زر بزن مرتیکه الاغ-احمق؟طلا،شیرفهم شد.تو یه قبر.اونم شیر فهم شد.اما اسم قبر چیه؟اونچا هزار تا قبر هست.الاغ احمق"
ب.ک:"آ.آ.آن ناو...آب"
بد به دنبال آب می رود.در این زمان بلاندی سراغ کارسون می رود با پیکری نیمه جان،مانند او و کارلسون قبل از مردن نام قبر "آن ناون"را به او میگوید.
حال به این دو دیالوگ دقت کنید.دیالوگ ما بین خوب-بد در قبل از ایجاد رشته مشترک و بعد از ایجاد رشته مشترک که همانا نام قبری است که طلاها،آنجاست،قبری به نام "آن ناون":
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قبل از اینکه بلاندی اسم قبر را بداند:
بد:"هی بلاندی.می خوام ازت خداحافظی کنم.می خوام مثل یک سگ بمیری"
بعد از از اینکه بلاندی اسم قبر را دانست:
بد:"هی بلاندی.من دوست تو ام.کوچیکتم بلاندی.هی هی .مثل یک خوک نمیری بلاندی.من دوست دارم بلاندی....الان واست آب می یارم.نمیر تا برگردم بلاندی،مثل یک خوک کثیف نمیری"
.... و داستان ادامه دارد تا قبرستان
اما این چرا این همه آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به آن دیالوگ رسم؟جامعه ای که اساس گفتمان در آن،در یک بازه زمانی مانند دیالوگ فوق است،در اوج انحطاط اخلاقی قرار دارد.جامعه ای است بی هویت،با افرادی مشمئز کننده،افرادی که فقط نیازهایشان به طور عریان آنها را به هم پیوند می دهد.جامعه ای که افراد حتی از روی سیاست هم که شده،حاضر نیستند ظاهر روابط را نگه دارند.جامعه ای که عناصر تشکیل دهنده آن،همانند انگل ها در هم می لولند و هر کس فقط مایل است تا دیرتر غرق شود و حاضر است بدان بهانه از هر خط و چارچوبی عدول کند.درست در این جامعه که دیالکتیک ما بین خوب و بد در قالب فوق،در حال جریان است،زشت هم از دور نظر کننده اوضاع و احوال است،همانند کرکس هایی که همواره بر فراز بیابان ها در حال پرواز هستند.
به راستی روزی چند بار این جملات را از انسان هایی که به تو نیاز دارند می شنوی؟
"دوستت دارم،مخلصم،چاکرم،دلمون تنگ شده،کم پیدایی،من تو رو به خاطر خودت می خوام،تو بی نظیری،مثل تو دیگه دوستی ندارم،آقا ببینیمت...."
راستش دیگر این دیالوگ ها برایم شده مانند دیالوگ بیابان ما بین خوب و بد.گاهی دوست دارم آدم ها بدون تشریفات خودشان به سراغ اصل مطلب روند و کمتر مداحی کنند و حاشیه روند.
به راستی جامعه ای که کنش های آن بر پایه چاپلوسی،مداحی و ثنا،دروغ و تنها نیازهای مقطعی زودگذر تعریف شده باشد،جامعه ای از نظر اخلاقی سقوط کرده و ویران است.زشتی،سرنوشت محتوم این جامعه است.
دردناک است.
*عبارت های ما بین "..."،همه از دیالوگ های فیلم خوب،بد و زشت،اثر سرجیو لیونه،برداشت شده اند.
ولفگانگ پاولی در نامه ای خطاب به فیرتس:
"از نسل ما در تاریخ به عنوان نسلی یاد می شود که مسائل عمیق را دیدند،ولی نتوانستند آنها را حل کنند،ولی نسل بعدی حتی آن مسائل را ندیدند"
مدتی است که ذهنم به شدت درگیر جهت گیری آینده ام در فیزیک نظری شده است.تا سال قبل تلقی من از فیزیک نظری،دوری به شدت زیاد از متون ریاضی محض بود.تصور می کردم که اگر یک نظریه ساختار فیزیکی ساده و قابل فهمی داشته باشد،لزومی ندارد به صورت زیاد درگیر ملاحظات ریاضیات محض شویم.زمانی که به متن نظریه نسبیت عام با زبانی که آینشتاین آن را به کار گرفت نگاه می کنم،مقاله معروف او که برای نخستین بار فرمالیسم نظریه نسبیت عام را مطرح کرد،بی درنگ درمی یابم که گاه شهود فیزیکی بسیاری از ملاحظات صرفا محض ریاضی را در بر می گیرد.در واقع مقاله آینشتاین زدودن ضرورت های ریاضی،و به جای آن نشاندن شهود فیزیکی بود.
آینشتاین:قوانین طبیعت مادامی که قابل فهم هستند از دقت ریاضی فاصله می گیرند و مادامی که از نظر ریاضی دقیق هستند،قابل فهم نیستند.
اما هنگامی که به همین نسبیت عام در قالب زبان امروزین فیزیک نظری نگاه می کنم،بی درنگ در می یابم همین حرف ها به زبانی با دقت بالای ریاضی بیان شده اند به گونه ای که گاه استخراج نتایج فیزیکی از آن دشوار می نماید.دیگر نظریه نسبیت عام شاید در متن یک تکست قرن ۲۱،چیزی ورای فرم کلی ناوردای قوانین فیزیکی در طبیعت باشد.در غالب تکست های فیزیک جدید،بدون هیچ توضیحی،ریمانی بودن فضا به عنوان یک اصل پذیرفته می شود و از همین طریق و با دقت بالای ریاضی بی درنگ نشان داده می شود که کیهانشناسی مربوط به عالم ریمانی چیست.در حالی که آینشتاین تلویحا نشان داد و به گونه ای اقناعی بیان کرد که چرا باید فضا ریمانی باشد.شاید یکی از تنها کتبی که در دهه ۷۰ تکست اصلی بود،گرانش و کیهانشناسی ستیون واینبرگ،با دقت نشان داده که فضا باید ریمانی باشد.به جز این کتاب هیچ کتاب دیگری وارد مقولات فیزیکی نمی شود.
در فرم امروزی و به قول یکی از دوستان به زبان ریاضیات نیمه دوم قرن بیستم،چه از فرم اسپینوری پنروز شروع کنیم و چه از فرمالیسم اشتاکر و چه از زبان به شدت توپولوژیک و هندسی هاوکینگ،جزئیات فیزیکی دورتر و دورتر می شوند.البته نباید کتمان کرد این ابزارهای جدید قدرت ریاضی بالایی دارند و بعضی از نتایج کاربرد نسبیت عام در گرانش کوانتومی و کیهانشناسی کوانتومی فقط به این زبان ممکن است،اما چیزی که این وسط قربانی می شود شهود فیزیکی و درک فیزیکی طبیعت است.
در مورد نظریه میدان های کوانتومی نیز بحث بدین منوال است.
تا مدتها پیش،درگیری اصلی فکری من همان بخش نخست حرف پاولی بود.یعنی مشکلات فلسفی فیزیک نظری،اما امروزه گاه بین این دو مقوله به شدت تردید می کنم که بیشتر در فیزیک نظری می بایست فلسفی باشم و یا ریاضیاتی؟
شاید انتقال علاقه من از مبانی فیزیک نظری(که همواره لاینحل می نمایند)،به سمت نظریه ریسمان ها دلیل عمده این چرخش باشد.یعنی در واقع وسوسه شدن بدین امر که در ریاضیات محض غرق شوی،و جذب مدل هایی از طبیعت شوی که معیار گزینش آنها دیگر مطابقت با طبیعت نیست،بلکه معیار های گزینش بیشتر از مقوله زیبایی شناختی ریاضی و انسجام ریاضی است و البته حاصلخیزی این نظریه ها.
اما این روش نگرش همواره توامان با نگرانی هایی است.یکی از آنها پیشگویی زیرکانه پاولی است و دیگری خطری است که باعث می شود مرز بین ریاضیات و فیزیک چنان مخدوش شود که دیگر نتوان درک کرد طبیعت چیست.چون از نظر عقلا،فیزیک انتخاب بین یکی از جزئیات یک قضیه کلی ریاضی است.در واقع فیزیک یکی از بی نهایت حالت ممکن ریاضی است.
برای همین فکر می کنم دیر و یا زود می بایست عده ای وجدان های آگاه به گذشته ۳۰ سال فیزیک نگاه کنند تا در یابند که در این ۳۰ سال اخیر،فیزیکدان ها دقیقا چه کرده اند.
ادامه دارد...
یک دانشمند و یک هنرمند راستین می بایست همیشه آماده تجربه کردن چیزهایی باشد که هرگز و هرگز جایی در دکترین فکری او نداشته اند.چنین فردی می بایست همیشه آماده باشد که کلیت فکری او همانند سقف یک منزل در حال تخریب بر سرش خراب شوند.باید بیاموزد بارها و بارها از صفر شروع کند و می بایست بداند مادامی که ایده ها همانند یک فرا-زبان از بیرون حیطه فکری اش به او دیکته می شوند،در مقابل احمقانه ترین و دون مایه ترین ایده ها،نباید هرگز و هرگز یک واکنش منفعلانه و یا قهرآمیز از خود بروز دهد.
چیزی که همواره مرا نگران و بیمناک می سازد دور شدنم از میزان صداقت راستینی است که اگر نگویم تنها ابزار علم،بلکه یکی از مهمترین ابزارهای علم است.متن علم بر پایه اکتساب است و اینگونه فکر می کنم که نبوغ هیچ جایگاهی در طی کردن مرحله کلاسیک علم(یعنی مرور اندیشه های رایج و تسلط در به کارگیری آنها)ندارد،بل فقط سرعت و شتاب طی کردن کلاسیک ها را تعیین می کند.اما صداقت حتی برای دنبال کردن بخش اکتسابی علم،بسیار مهم است.یک فرد باید هموراه بداند چرا می آموزد؟چه هدفی را دنبال می کند؟و نهایتا مایل به پرداختچه میزان بها است؟
اما آن چیز که نگرانی مرا دو چندان می کند،افزایش علاقه و کاهش میزان صداقت در شخص خودم می باشد.شاید گاه که ماشین محاسبه ای به دست می گیرم و سعی می نمایم میزان به دست آورده ها و از دست داده ها را جمع جبری کنم،امروز حاصل این محاسبه مقداری منفی است.زمانی این مقدار فقط با یک علامت مثبت تعیین می شد.کافی بود در فصل پائیز در میان برگهایی روی زمین پیاده راه روم در حالی که می دانم ۷۲ مدل گره کراوات وجود دارد،در حالی که یک چتر در دست و بارانی بلند به تن دارم،به این فکر کنم که فردا می بایست گره کراواتم را به کدام مدل دیگر انتخاب کنم و چندمین جفت کفش مدل انگلیسی مردانه(کفش مورد علاقه ام)را خریداری کنم و می بایست فردا در کدام تاپ-تن سخنرانی کنم.تصور من از فیزیک نظری زمانی که سال ها پیش تصمیم گرفتم وارد علم شوم،این بود.اما زمانی که امروز با همین تیپ و شمایل در خیابان ولی عصر قدم می زنم،در حالی که مسأله وحدت نیروها،و این که چرا نیرویی پنجم و یا ششمی در کار نیست،اینکه آیا ذره هیگر اگر آشکار سازی نشود چه بلایی بر سر نظریه میدان های کوانتومی می آید،و اینکه چرا امروز در برکلی کالیفرنیا نیستم؟اینکه آیا هزینه ای که پرداختم،اقامت در دارالمجانین و آن اتفاقات جنگل لویزان،مرا از برکلی بدانجا بازگردانید و یا نه،وهزاران مسأله و عقده دیگر،مرا بدانجا می رساند که علاقه در من از پشتکار پیشی گرفته است.در واقع می توانم فرض کنم که یا خسته هستم و یا مقدار عظیمی صداقت در من گم شده است.از یک سو مطالعه کلاسیک ها دیگر در من ایجاد نشاط کودکی را نمی کند و از سوی دیگر از اینکه هیچ ایده و یا مسأله لاینحلی برایم وجود ندارد که مرا چنان سر ذوق آورد که بتوانم در اموراتم غرق شوم،رنج می برم.هر روز ماشین حساب را در دستم می گیرم و این ارقام را جمع جبری می کنم تا ببینم که اگر یک منحنی روزانه،هفتگی و ماهانه رسم کنم،آیا شیب منحنی در حال افزایش است یا نه؟بله.متأسفانه این شیب در حال افزایش است و تصور می کنم اکنون زمانی است که بیشترین مقدار بی صداقتی در من موج می زند.
کودک که بودم،آشنایی من باز می گشت به کتاب های عامه فهمی که می خواندم و از حفظ و بدون دانستن واقعیت قضایا، می دانستم که بزرگترین اشتباه آینشتاین استاتیک گرفتن جهان است،می دانستم که نمودارهای فاینمن اساس فیزیک عالم را رقم می زند،می دانستم که جهان را می توان با ۶۱ ذره دوباره ساخت.می دانستم که ریسمان ها راه بر برای نظریات ابر-وحدت بخش آماده می سازد.و هکذا.
اما امروز زمانی که دگر این مسائل را میتوانم مرور کنم افسوس می خورم که چرا زمانی در کودکی دیدم نسبت به فیزیک نظری،آنقدر اسطوره ای بوده است.سال ها پیش گاه فکر کردن در مورد مسائل فلسفی فیزیک به شدت آزارم می داد.جهش هایزنبرگ از یک سری مسائل فنومنولوژیک به یک سری مسائل آنتولوژیک،دیوانه ام می ساخت.بعد از مدتی به این امور عادت کردم.به قول فاینمن:آشغال ها بریز زیر قالی.
اما امروز به شدت می ترسم.آینده برایم بی معنا تر و پوچ تر شده است.هم رویا هایم در آنی در جلوی چشمم نقش بر زمین شده است و نه آن مقدار صداقت دیگر در من موج می زند.از طرف دیگر روز به روز ارقامی که ماشین حسابم به من نشان می دهند منفی تر است.از فقدان موضوعی که دوست داشته باشم با اشتیاق در موردش فکر کنم،رنج می برم و از فقدان آدمهایی تراز اول که بتوانم با آنها صحبت کنم.در عین اینکه فقدان امنیت اجتماعی به شدت آزارم می دهد.
می دانم که سال دیگر در این سرزمین نخواهم بود،می دانم که با نفرت از این سرزمین خواهم رفت و هیچگاه دیگر بدین جا،حتی برای دیدار دوستان باز نخواهم گشت.گاه حس می کنم نفرت،این تیغ دو لبه در من به شدت قوت گرفته است و از آنجایی که اینگونه تربیت نشده ام که بتوانم این نفرت را سر دیگران خالی کنم به جان خود افتاده ام.زندگی در این سرزمین برایم پوچ،بی معنا و از لحاظ اخلاقی دردناک است.زیستن در تباهی و انحطاط انسانی به شدت دردناک است،اما من قدرت تغییر ندارم،زیرا اگر داشتم کمترین کاری که می توانستم انجام دهم،اصلاح خودم بود.من تا به امروز هرگز کرامت هیچ انسانی را خدشه دار نکرده ام.کاری که جامعه روز به روز با من انجام می دهد.
از ین بابت است که فکر می کنم که یا صداقتم را به شدت از دست داده ام و یا به شدت دچار خدشه شده است.گاه ورق زدن کتاب و یا دنبال کردن ریاضیات آن،برایم از مرگ سخت تر است و اینجاست که گاه با نگرانی از خود می پرسم چه بر سرم آمده است؟چرا دیگر آن اشتیاق در تو موج نمی زند؟
انسان کوه نیاز است.زمانی که این نیاز ها سرکوب شوند،فکر می کنم در انسان ها صفات نکویی که دارند شروع به آسیب دیدن می کند.انسان همرنگ جامعه نمی شود،اما از درون فرو می ریزد و تمام محسنات را از دست می دهد.به راستی این ریشه از هم پاشیدن جوامع منحط از تمام نیکی هاست.اینگونه است که جوامع خطوط قرمز اخلاقی خود را از دست می دهد.زیرا افراد جامعه تک تک از درون سقوط می کنند.
"انسان به دنبال فساد نمی رود،بلکه انسان دکترین های خود را از دست می دهد و به گونه ای می توان فرض کرد فساد به سوی انسان دست دراز می کند،گویی ما از جبر تاریخ رنج نمی بریم،از جبر فسادی که به دنبالمان می دود دچار پوچی و از خود بیگانگی شده ایم"
دردناک است
آنچه مرا نسبت به باورهای کودکی ام راسخ می دارد بحث داوری است.جهان ممکن است خلق نشده باشد،اما به جهان نگریسته می شود.نا خود آگاه مدتی است که با ویتگنشتاین همدل شده ام:که صحبت ار خالق بی معنا است،اما می باید همواره از داوری های اخلاقی توسط یک حقیقت برتر صحبت کرد.