تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

روند تجربه نشان داده است که اصرار در صداقت با دیگران،همواره باعث ایجاد عدم صداقت در رابطه انسان با خود می شود.پافشاری در صداقت با دیگران تقریبا به انکار و حذف تمام نیاز های انسان منجر می شود و در پی این مهم،انسان در یک لحظه بلا واسطه خود را موجودی تنها می یابد که در ارتباط با خود به شدت سرخورده و در منتها الیه عدم صداقت قرار دارد.تنها راه فرار از این معضل،آپتیمایز کردن صداقت بین خود و دیگران است.صداقت می بایست به نحوی تقسیم شود که شخص بتواند سهم نیازهایش را دریافت بدارد و قسمتی از آن باید به دیگران رسد که شامل رعایت حقوق آنهاست.

فردی که همواره نقش قربانی را بازی نماید،آن هم در جوامعی که انسانها به شدت بسته هستند،هرگز و هرگز با خود صادق نخواهد بود.صداقت پلی است که میبایست عمود بر دو سمت رودخانه باشد،نه موازی با دو ساحل رودخانه.

فردی که قربانی صداقت خود است،آبریزگاهی در پیرامون خود طراحی می نماید که تا مادامی که بدین منش ادامه می دهد،می بایست از کلیه صفات یک آبریزگاه عمومی بهره مند شود.!

دردناک است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:31  توسط ابدیّت  | 

زمانی که یک باکره برای نخستین بار وارد آن قلعه سیاه نفرینی می شود و از قضا با روسپیان بازنشسته ای برخورد می کند که دیگر توان داشتن در آمد نکویی ندارند،زمانی که آن روسپیان به دنبالت می کنند تا اول بکارتت را بدرند و سپس تو را در جلوی گرگها پرت کنند...زمانی که از آسمان باران اسید می بارد،زمانی که برای دریافت یک توصیه نامه می بایست پیکرت در دست یک پیکر تراش نا وارد افتد تا نقش منحوس و امضای بی ارزش خود را بر آن حک کند...آن زمانی است که بی پناه ترین و سرخورده ترین فرد در اقلیم کوچکت هستی.تو می بایست شاهد مثله شدن اخلاق باشی در میان افرادی که در سرنوشت شریکت هستند،اما یا نمی دانند که چه می گذرد و مرز ما بین خوب و بد کجاست؟یا فقط می خواهند کشتی به گل نشسته خود را از لنجزار به بیرون بکشند و از آن سو به همه کس و همه چیز بخندند...

زمانی که زلزله از دل یک دانشکده بیرون می آید و لبخند گستاخ وار مبدع زلزله،هم بویی از تحقیر دارد و هم بلاهت،زمانی که ریسمان ها پی در پی بر پشت نحیفت شلاق می زنند و زمانی که همه مشغول لیسیدن آلت تناسلی علم هستند تا ترشحات آن را سند افتخار خود بدانند...

من و تو مهدی تا به چه اندازه تنها هستیم،دوست دوران نکبت بار من.ما قربانیانی در جزیره جزامیان هستیم.همگان در دنبال ما هستند تا با بوسه آن عفریت را بر جان ما اندازند...زمانی که حتی ادرار کردن بر دیوار آن دانشکده نمی تواند چشمان بسته شده دیگران را باز کند،چه باید کرد مهدی؟

هیچ.قسمتی از شخصیتت را که ارث پدری آن قحبگان است بدانان واگذار نما،تا عقده هایشان ارضاء شود و با نیمه دیگرت که مالامال از درد و رنج است به زندگی ادامه بده.آن تکه که با شنیدن یک موسیقی دوران نکبت بار،یا از ترس شدید به لرزه می افتد و یا باید بارها و بارها در تب شبانه از بستر با فریاد می جهد و می بایست اینقدر قوی شده باشی که در میان خواب های آشفته ات تشخیص دهی آن دوران گذشته است تا با فریادت خواب را از همسرت نگیری.باید اینقدر هوشیار و قوی شده باشی که بدانی اکنون یک مقطع بالاتر هستی و همه اینها یا گذشته و یا یک شوخی تلخ بوده است.

آه مهدی،شاید باور نکنم چه گذشته و گاه شک کنم آیا گذشته یا نه؟باید تمرین کنم تا اکنون هم شب امتحان دستم به سمت ایندرال و لیبریوم نرود.

چقدر زود به هم پناه آوردیم.به مامان(یایی)گفتم:این مهدی است آقا است و فقط سیگاری است و تو هم به مامان گفتی:این بهرام و از تمام مفاسد موجود،اعتیاد به سیگار را دارد.تا بتوانیم راحت و راحت این دوران پر از نکبت را تحمل نماییم.

مهدی،ما ابراهیم بودیم.به راستی چند بار از میان آتش رد شدیم؟آه ابراهیم چقدر تو را خوب می فهمم.تو به راستی همان هستی که کیرکگارد می گوید.همان که همیشه اسیر رنج است و آتش.چقدر اخلاقی زیستن دشوار است.

چقدر سکوت توأمان با اضطراب کافه ها را دوست داشتم.چقدر دوست داشتم که گاه پشت فرمان در اتوبان از خنده به بدبختیمان،مجبور بودی به کنار بزنی تا به خیک گنده یک خدا نشناس بخندیم.تا به چه اندازه شیپورچی مکانیسین،با آن چشمان از حدقه در آمده مضحک می نمود زمانی که به زیبا رویی نگاه  روا می داشت. چقدر جذاب است دیدن دکتر داندانپزشک!!! در کوه آن هم با چه کسانی.

چقدر زجر آور بود آموختن نسبیت خاص،و چه دلنشین با تو نشستن و ژست درس خواندن در آوردن.چقدر برنامه ریزیهایت که هیچ وقت بدان عمل نمی کردی با شور بود...

نمی دانم.تمام این دوران از مقابل چشمانم عبور می کند اما نمی دانم از کجایش بگویم دوست دوران نکبت بارم.اگر بگویم تو تنها برگ برنده من بودی در این کثافت،چیزی بیهوده نگفته ام.گاه یک خواب و یک رویا و یا یک بحث و تجدید خاطره مرا در درون آن منجلاب پرتاب می کند و گاه برای بیرون آمدن از آن می بایست دوباره تمامی آن مراحل را طی نمایم.

چقدر نام "شریف"،آن روسپی خانه و آن فرومایگانی که قصد در انداختن طرحی نو را دارند برایم تهوع آور و پوچ است.چقدر متأسفم که جوانی و اشتیاق زندگی را در آن روسپی خانه گم کردم.به راستی امروز ارزش آن چیزی که گم کردم و ندارم درک می کنم.

خدایا مرا به چه قیمتی پخته کردی؟

مهدی جقدر دردناک بزرگ شدیم.زمان زایش گریه کردیم اما اینجا چنان مبهوت بودیم که حتی امان گریه نداشتیم.

آری جناب دکتر،لیس بزن.بی شرفی و پستی را لیس بزن،که اگر یک فیزیکدان نامی نشدی یک پست فطرت حقیقی و یک پفیوز به تمام معنا باشی.لیس بزن تا عقده ارجاعات کم مقالات کمترت بر طرف شود.لیس بزن تا علم به ارگاسم رسد و تو سیراب شوی.لیس بزنید آقایان"قطب"،بگذارید سرمایی که ناشی از رخوت فکری تان است برطرف شود و منجمد نشوید.بگذارید باز هم بتوانید قدم در قطب که یک اتاق ۴*۴ است بگذارید.قطب شما دریوزگان هم به اندازه توان فکری تان است.آرزوهاتان هم به اندازه فکرتان است.بدانید دنیا برای بعضی انسان ها با یک شاخه گل هم زیبا می شود.

(برای برخی اساتید دانشکده فیزیک دانشگاه شریف)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:11  توسط ابدیّت  | 

آمریکا،تنها نقطه ای در گیتی است که چپ ها در آن آزادانه می توانند فریاد "مرگ بر امپریالیسم" سر دهند.این در حالی است که مارکس پیش بینی کرده بود کمونیسم،از فراز سوسیالیسم طلوع می کند.پس چرا هیچ کس نمی پرسد امروزه چگونه لیبرالیسم دایه مارکسیسم شده است؟آیا این پیش بینی اشتباه،در کنار چند پیش بینی اشتباه دیگر مانند طلوع انقلاب در آلمان،و پس از آن ۲۷ پرسش پوپر،کافی نیست تا چپ های ایدئولوگ،از شعار دادن و کشیدن عکس مار بر دیوار پرهیز کنند؟

جالب آن است که همین آقایان چپ،کارگرهای جوامع باز و سندیکاهای آنان را،خرده سرمایه دارانی می پندارند که در بهره کشی از دیگر مردمان دست به دست امپریالیست ها داده اند.حال آنکه در جوامع به اصطلاح سوسیالیستی،همین کارگران اگر نخواهند به قول لنین "زنجیر ها را از پا باز کنند"،سازشکار و بورژوا و خائن تلقی می شوند.

برای آقایان چپ،کارگرها،همان نردبان ویتگنشتاین هستند.می بایست از آن[ها] بالا رفت و سپس با پا آن[ها] را به کناری انداخت.مادامی که کارگر می خندد،شوق دارد و به آینده امیدوار است،فردی سازشکار،خیانتکار به آرمان های رفیع حزب! تلقی می شود.اما برای بزرگان حزب،خوردن بهترین ها،پوشیدن زیباترین ها و خرج بیشترین ها،کمک در جهت تسهیل رفاه کارگران است.

بدترین آفت فکری،که خود باعث نابودی جوامع است،مد شدن حرف ها و ژستهایی است که هم از جهت تاریخی و هم از جهت علمی،دوران خود را سپری کرده اند.(هر چند به شهادت تاریخ هیچ گاه دوران درخشانی نداشته اند)

از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی،احتضار کوبا،دو شقه شدن آلبانی و فلاکت مردم آن که تا به امروز ادامه دارد،فجایع چچن تا میرسیم به چین امروز که تازه در اوج اقتدار اقتصادی،توگویی از یک بیماری مزمن در عذاب است،همه گواهی بر این مدعی می دهند.

آنچه امروزه بقای ملت ها را رقم می زند،عاقل بودن و با اعتماد به نفس وارد شدن در حیطه جهان است.حیطه ای که مبتنی بر حفظ منافع ملی توامان با استادی در شطرنج سیاسی است.

افسوس که هنوز صدای زمینه چپ،آن هم از زبان کودکان ۱۸-۲۴ ساله طنین انداز است.تو گویی حرف جرج برنارد شاو یک آیه آسمانی است"اگر در جوانی چپ نباشی قلب نداری و اگر در زمان میان سالی به بعد پیرو سرمایه داری نباشی عقل نداری"

گویی همه انسان ها می بایست چرخ را از نو ابداع کنند.تنها کافی است که یک نگاه به وبلاگ ها و وبسایتهای اینترنتی بیاندازی.هنوز دوستان،یکدیگر را رفیق صدا می کنند.برای آنکه نشان دهند واقعا چگونه فکر می کنند،هزاران تفسیر و توجیه می آورند.و همه مدعی آن هستند که دارای یک سیستم جدید اقتصادی هستند.و زمانی که از آنها می پرسی یک کشور و تنها یک کشور را نشان بده که ایده های شما آن را آباد کرده باشد و در دنیای امروز سری در میان سرها داشته باشد،پس از کمی فکر به شجاعت اعلام می کند که او برنامه ای دارد که دنیا را تکان می دهد.وقتی می پرسی چند سال داری،با تواضع خاصی پاسخ می دهد:۲۰ سال.

بسیار دردناک است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:47  توسط ابدیّت  |