تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

اخیرا آقای کریم طاهری در دفاع از آقای رجبی مطالبی را عنوان کرده اند،اگر چه من با ایشان آشنایی ندارم و اصولا از طرز فکر ایشان آگاهی ندارم اما نوشته ایشان را بسیار منطقی و به دور از احساسات می بینم.پاره ای از این احساسات که دوستان در دفاع از رجبی پیشه می کنند از نظر من بسیار سطحی و زودگذر هستند،معمولا نویسنده نامه های افراطی در دفاع از بهمن رجبی به زودی دچار همان کلیشه همیشگی می شوند و اگر دل پیرمرد را نشکنند و یا اگر در همین هتل رفتن و کوه نوردی ایشان و یا اینکه ایشان سالها از جان و دل برای این ساز زحمت کشیده تشکیک نکنند،روزی در را باز می کنند و در پی کار خود می روند.البته من به این طیف هم حق می دهم.راستش اوضاع و احوال روزگار همه ما را خسته کرده،همه ما بیش از حد تصور درونگرا و بی تاب شده ایم.معمولا این توانایی را نداریم تا انسان ها را آنگونه که هستند بپذیریم،گاه انسانی را ما ورای حد تصور خود بالا می بریم و گاه او را با سر به زمین می زنیم.نمی خواهم حتی در مورد دلیل این مطلب بنویسم.راستش من هم بسیار خسته هستم.خسته از خیلی چیزها.از موسیقی،از حواشی آن،از تکراری شدن آن،از بسته بودن اکثریت افرادی که به گونه ای با موسیقی سر و کار دارند و حتی دیگر حوصله ندارم چشم انتظار نیمای موسیقی ایران باشم.یعنی شاید دستم هم به ندرت به ضبط صوت می رود.شاید ایرادی نداشته باشد.از نظرم گاهی این جسارت را انسان باید در قبال خود داشته باشد که بتواند اعتراف نماید حاصل ۱۵ سال پرداختن به یک چیز،برای شخص او بسیار پوچ و بیهوده بوده است.نمی خواهم بگویم همه باید لزوما اینگونه باشند و یا می بایست از رویاها و آمال خود ببرند.

نمی دانم مرا چرا اینگونه می شود،حس می کنم حتی نوشتنم در این متن مانند اعترافات شخص اول داستان سقوط آلبر کامو شده است.بگذریم...

تصور می کنم صادق بودن و داشتن شرافت،یکی از عظیم ترین پشتوانه های اخلاق است.اکنون که بدون تعصب در مورد رجبی فکر میکنم،میبینم هیچ لزومی ندارد همه آدم ها سعی کنند او را تمام و کمال بپذیرند و حتی لزوم ندارد پاره ای از گفتار و نوشتار او برایشان قابل هضم و حتی خوشایند باشد.اما همین شرافت و صداقت اقتضاء می کند اگر پذیرش رجبی برایمان آنگونه که هست ممکن نیست،حد اقل بگوییم در مورد او هیچ نظری نداریم.

نمی خواهم از همان حرف های کلیشه ای خودم بزنم و بگویم بعد از هم پاشیدن انجمن اخوت و مرگ عارف قزوینی و مرحوم وزیری،در موسیقی ایران تعهد اجتماعی عمیق و طولانی وجود نداشته،چه ایراد دارد این روزها دیگر هیچ کس متعهد نیست.به هیچ چیز.کمتر انسان ها به ارزش های آسمانی و زمینی فکر می کنند.توگویی شرایط برای اهل تعهد و اخلاق شده به مصداق داستان آهو در طویله خران مولانا...(و اگر باعث خوشحالی دوستان است فرض کنیم رجبی آهو نیست،چه ایرادی دارد حتی اخلاق هم در این جامعه مرده است)

نمی خواهم بگویم آقایان علیزاده،مشکاتیان و خیلی های دیگر در باب رجبی چه گفته اند،باز هم به من چه.این آقایان خیلی حرف ها زده اند.مگر همه حرف هایشان درست است که اصلا بخواهیم به آنها استناد کنیم.اصلا شاید حرف هایشان در مورد رجبی اشتباه بوده باشد.

خلاصه هیج چیزی که بتوانم در موردش با حرارت صحبت کنم وجود ندارد.من رجبی را آنگونه که بود شناختم و هرگز در شناختم افت و خیز و خدشه ای وارد نمی شود.

اما فقط یک چیز دل مرا به شدت می سوزاند و آن این پرسش است که:"اصلا رجبی در موسیقی چه کرده است؟"

حتی حوصله پاسخ به این پرسش را هم ندارم.شاید پاسخ به این پرسش را فرد صادق و دانایی مانند سعید هدهدی به نکویی انجام دهد که این روزها به تازگی به عرصه وبلاگ نویسی روی آورده است.

این سوال برایم از این بابت باعث یأس می شود که فردی سوال نماید ویوالدی بهتر است یا سیبلیوس؟سیبلیوس چه کرده؟آیا ویوالدی چیزی برای ارائه داشته است؟کارهای ویوالدی که ساده هستند....

راستش تک تک جملات این پاراگراف فوق ناشی از کم اطلاعی می باشد.حتی یک پرسش درست در بالا مطرح نشده است.تو گویی وقتی دوستانی در مورد رجبی و کارهایش نظر می دهند تک تک جملات فوق مانند پتکی بر سرم فرود می آید.

باز هم هیچ ایرادی ندارد.اخلاق ظاهرا در این جامعه که پای بند به هیچ خط قرمزی نیست مرده است.فقط مانده چه کسی این جرأت را داشته باشد که رسماً آگهی ترحیم را فریاد زند.و آنگاه بر ماست در انتظار عذاب باشیم.شاید هم نباشیم.نمی دانم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:13  توسط ابدیّت  | 

مهم نیست انسان در یک تصور درونی خود را از خیلی جهات از دیگران و یا کل گیتی بالاتر بداند،مهم این نکته است که هیچ گاه انسان مجاز نیست به واسطه این بالاتر بودن به شخصیت انسانی توهین نماید یا تحقیر انسانی دیگر را مجاز بدارد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 2:11  توسط ابدیّت  | 

اندک زمانی است که به این نتیجه رسیدم که در این سرزمین به راستی جوانی بیش از حد با تناقض گره خورده است.جوانان در این سرزمین پیامبران فکری عجیبی پیدا کرده اند.یک جوان از یک سو اگر از اهالی به اصلاح روشنفکری و برچسب های پر طمطراق باشد شاید اگر به سینما علاقه داشته باشد در یک گفتار جوگیرانه،خود را عاشق سینه چاک تارکوفسکی و یا سرگئی پاراجانف بداند و اگر از اهالی رفیق و رفیق بازی باشد،همان پیامبرانی که جهان را پر از کینه و نفرت ساختند،عاشق سینه چاک رفیق فیدل و رفیق استالین است.

پیامبران این جوان دقیقا از نوعی هستند که بعید می دانم نه تنها در یک اقلیم،بل در دو اقلیم مجاور توانایی سکونت داشته باشند.راستش یکی از نفرت انگیز ترین و نا پخته ترین تفکرات در ایران تفکرات چپ بوده است،چپ رادیکال و به شدت ایدئولوژیک.تکرار کلیشه های از مد افتاده.کلیشه هایی که در زمانی که تازه ستاره بختشان هنوز به مدد سرقت کلاس فوچس،فیزیکدان برجسته لوس آلاموس از گاوصندوق این مرکز در سال ۱۹۴۴،یک سال قبل از ساخته شدن بمب اتم،این فرزند نا مشروع،توانست برای این افراد زمینه سوار شدن بر یک قوم را فراهم کند،بارها و بارها توسط پوپر از نظر فکری به چالش کشیده شد. "افلاطون و مارکس،پدران معنوی هیتلر هستند"

هر گاه من نام رفیق فیدل،رفیق چه،رفیق استالین،رفیق خروشچوف،رفیق لنین،... را می شنوم چند صحنه در جلوی چشمم متصور می شود.

۱-صحنه ای از فیلم یک دادگاه شتسشوی مغزی در مسکو،که فردی از پایه گذاران انقلاب اکتبر،به گناهان خود اعتراف می کرد و در هنگام اعترافات شلوارش از پای افتاد و زمانی که مشغول بالا کشیدن شلوارش در دادگاه بود خود را خراب کرد.(فرض کنید بوخارین)

۲-مقاله جنجالی خلعتنیکف-لیفشیتز در مورد کیهانشناسی.آن هم درست زمانی که هاوکینگ و پنروز متذکر پاره ای اشتباهات آن مقاله شدند،این دو فیزیکدان برجسته به جرم "کوتاهی در مقابل علم غربی"به زندان افتادند.هاوکینگ در خاطراتش می نویسد که این مقاله مشترک با پنروز چنان احساس عذاب وجدانی را بر او مستولی کرد که در نامه ای آکادمی به علوم مسکو مجبور شد یاد آوری کند که راه خلعتنیکف-لیفشتیز درست بوده،و راه حل هاوکینگ-پنروز درست تر! بوده است بلکه همکاران از زندان آزاد شوند.

۳-غول فیزیک شوروی، لف داویدوویچ لاندائو،که حتی اکنون پس از سالها هر فیزکدان نظری مجموعه ۱۰ جلدی او را در آرشیو خود دارد،به دلیل نگارش نامه ای به استالین به اعدام محکوم شد.و تنها با وساطت آندره ای ساخاروف(رابرت اپنهایمر روسها)به بهانه اینکه او می تواند مشکلات طرح بمب هیدروژنی را برطرف سازد،تحت الحفظ،از زندان آزاد شد.و شاید جالب باشد لاندائو توانست مشکلات یکی از مدل های ساختن بمب ئیدروژنی را برطرف سازد،که از نظر ادوراد تلر در سال ۱۹۴۲ غیر ممکن بود.و به این ترتیب بمب هیدروژنی روس ها واقعا در این ور دیوار آهنین ایجاد شد.

۴-زندانی شدن آندره ای ساخاروف پس از تست بمب ئیدروژنی،این فرزند نامشروع تر.اعتصاب غذا،خوردن گچ دیوار.درست زمانی که دار و دسته رفقا به دنبال خلیج خوک ها به کمک رفیق فیدل بودند.

۵-فرار تارکوفسکی از شوروی و ساخت نوستالژیا و اجرای اپرای بوریس گودونف.پاراچانف کارگردان در زندان رفقا مجسمه می سازد.

۶-صحنه فرو ریختن دیوار برلین و آن نفرتی که در چشم همگان موج می زد.

آری،چون همواره سطل زباله قسمت ماست،زنده باد رفیق و رفیق بازی و تمام رفقا.وقتی یک بچه ۲۱ ساله زیر عکس "رفیق چه" مدیتیشن می کند،حتما باید بگوید برنامه اقتصادی دارد که دنیا را تکان می دهد.آن هم علم افتصادی که به خاطر آن جایزه نوبل تعیین کرده اند.

آری دوستان درد یکی و دو تا نیست.هیچ گاه نتوانستم نفرتی را که از کشیدن عکس مار داشتم تعدیل کنم.و راستش دیدن افراد چپ ایدئولژیک،مرا بیشتر و بیشتر متنفر می سازد.چه ایرادی دارد بگذار زندگی همان ها که نردبان شما هستند به نکبت و فلاکت کشیده شود.فاحشه خانه های مرام مشترکی...

آیا دنیا اینقدر خالی شده است؟آیا هیج عکس دیگری وجود ندارد؟

قهرمانان دوره مبارزه با تبعیض نژادی آفریقا؟نلسون ماندلا؟والسلاو هاول؟ماهاتما گاندی؟مصدق؟فاطمی؟

واقعا متاسفم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:1  توسط ابدیّت  | 

زمانی بسیار بچه بودم.از همان نوع تیپ آدم هایی بودم  که اکنون از آنان به شدت دوری می کنم.از آن تیپ هایی که هر حرفی را به فرض آنکه از جانب یک فرد موجهی که در یک زمینه صاحب نظر و شهرتی بوه است می شنوند،می بایست به جبر و مستحضر به جهل کامل قبول کنند.شوربختانه زمانی،من هم مانند هر بدبختی که برای آنکه بتواند جلب نظر دیگران را بکند سری در کتاب فرو  می کند و برای اثبات وجود خود شروع به ردیف کردن حرف ها و مزخرفاتی بی سر و ته می کند،این چنین کردم.راستش اکنون که سالیان سال از آن روزها گذشته و روزگار هر بازی که می خواست بر سر من آورد وقتی عمیق و صادقانه فکر می کنم فقط ریشه پاره ای افکار آن زمان را در عدم اعتماد به نفس،جهل مطلق و بی تجربگی می دیدم.

شاید متاسفانه پس از آنکه به فلسفه روی می آوری و پس از مرور تجربه گرایان و عقلگرایان و پس از عبور از کانت و نهایتا ایده آلیسم آلمانی،مجبور هستی در این تایم-لاین زمانی به منتقدین ایده آلیسم روی آوری،و آنجاست که نام های شوپنهاور و نیچه خود نمایی می کند.من در عمیق ترین لایه های وجودم برای نظریه رجعت ابدی نیچه بسیار احترام قائلم.و اگر بخواهم دین خود را به شوپنهاور بیان کنم،در کلام نمی گنجد.راستش درک تلقی ویتگنشتاین را نسبت به منشا جهان وهمچنین تلقی او از داوری در مقابل ابدیت را مرهون شوپنهاور هستم.اما خوب شوپنهاور و نیچه،که هر دو به دلیل شرایط زندگی قربانی مسائلی بودند،که در نگرش آنان نسبت به زن تاثیر گذارد.شاید هر شاگرد تازه کار و ابلهی سعی می نماید ادای استاد خود را در آورد،و البته از این ابلهان کم هم نیستند،من هم از این گونه  افراد بودم.گاه حرف هایی می زدم،هم به قصد جلب توجه و هم به قصد تخلیه عقده ها.

اکنون که به شدت جذب مفهوم نژادپرستی و مصادیق آن شده ام،نیک در یافتم در جوانی من هم نژادپرست بودم.عقاید من در ارتباط با زن از مصادیق نژادپرستی بود . شاید اگر فردی آن حرف ها را می شنید به آسانی می توانست بر علیه من اقامه دعوی نماید،و اگر هم می کرد از نظر من حق بود.

راستش را بخواهید من به دلیل خامی،شاید بتوان نام چشم و گوش بسته بودن را بر آن نهاد،همواره در روابط عاطفی و تعهداتی که بین زوجین وجود دارد یک قربانی بودم.زمان ها از آن روزها گذشته است.اکنون با توجه به سابقه تئوریک خود و با رجوع به عقده ها دو تصمیم در پیش پا دارم.یا می بایست واقع-بین باشم و یا می بایست دست به انتقام بگشایم؟

اما چرا باید انتقام بگیرم؟و از چه کسی انتقام بگیرم؟می بایست مصداق همان ضرب المثل معروف باشم که انسان گرگ انسان است؟تصور می کنم اگر در عمیق ترین لایه های وجودی خود و به دوری از کینه ها فکر کنیم،قبل ار دیدن سکس(نقش بیولوژیک)و جندر(نقش اجتماعی جنسیت)،یک انسان را می بینیم.اما من نمی توانم به روی یک انسان دست بلند کنم.چرا باید با تازیانه سراغ یک انسان دیگر روم؟آیا انسانی که تازیانه در دست دارد،همان ابر انسانی است که می بایست اول پس گریبان خود را بگیرد؟آیا به فرض آنکه زنان زیاد حرف می زنند و شاید نیمی از آن غیبت باشد و غیره،می بایست همانند شوپنهاور به سمت فک آن زن تیر اندازی نمایم؟تصور من از انسان موجودی بیچاره و نادان است سوار بر یک کشتی ترک خوره در وسط یک دریای طوفانی.راستش را بخواهید فکر کردن نسبت به سرنوشت جهان آنگونه که نظریه ریسمان آن را پیش بینی می کند،به شدت انسان را به ترس و وحشت می اندازد.آری،به قول پاسکال سکوت ما بین کیهان،ما را به شدت به ترس می اندازد و شاید یگانه راه مواجه با این ترس همان "نگریسته شدن از منظر ابدیت به اعمال باشد".می بایست ابدیت رگه هایی از ترس و بیچارگی را در وجودمان حس نماید و طبیعت از سر گناهانمان بگذرد.

مطالعه در خواص ریاضی کیهان،دید مرا به شدت در مورد منشا جهان تغییر داده است،و به همان میزان مرا نسبت به مسأله داوری نگران تر کرده است،نمی دانم .دیگر نمی توانم تصور کنم جایی را دارم که حتی در آن می توانم  در ارتباط با مسائل فکر کنم و خود را نسبت به ابدیت ایزوله نمایم.گاه فکر می کنم کلیه افکار ما در این سکوت کیهانی به شدت طنین ایجاد می نماید و همان میزان که هارمونی این سمفونی ابدی را مختل می نماییم،بیشتر و بیشتر خود را در مقابل ابدیت قرار می دهیم.

اکنون زمانی که در مورد انسان،با نوع تفکرش،مذهبش،نژادش و جنسیتش فکر می نمایم حس می کنم اگر ثانیه به این موجود بدبخت و سرگردان ظنین و بدگمان باشم،سکوت ابدیت با موجودات وحشتناکش انتظار مرا می کشد.

این مهم نیست به عنوان یک فیزیکدان نظری متعلق به کیهانشناسان تورمی باشی و یا متعلق به آن دسته که نوسان ریسمان های کیهانی را می بینی،مهم آن است که این سمفونی حتی یک نوت موسیقی ندارد،یک پارتیتور سکوت است،و نظرها و حماقت های انسان ها به شدت در آن می پیچد.و در آنی نظم این سکوت کیهانی را مختل می سازدو گویی در محضر ابدیت از تو صدایی نا موزون در می رود.

تنها یک چیز در این کیهان به انسان تاب زیستن را می آموزد،اگر انسان ثانیه ای از بالا به این کیهان از منظر تخیل نگاه نماید،که آن پذیرفتن سرنوشت مشترک و تاریکی مطلق است،که ریاضی-فیزیکدان ها به آن سینگولاریتی(تکینگی)می گویند.مجبور خواهیم بود برای تحمل یکدیگر بپذیریم که ما مشتی ابله،بدبخت و بیچاره و سوار بر یک کشتی پوسیده هستیم که در میان یک دریای طوفانی و تاریک که هر آن بیم آن می رود کشتی ما نابود شود.شاید تنها عاملی که که باعث می شود این کشتی مسیر نا معلوم خود را با سلامت طی نماید و لحظه ای اضطراب مسافران فروکش نماید،داوری های اخلاقی و بازگشت به خطوط قرمز باشد.انسان سالهاست که این سکوت و توازن را بر هم زده است و می بایست همانگونه که برای گرم شدن جو کره زمین(که در کیهان حتی یک نقطه نیست)فکر می کند و به دنبال پاک ساختن محیط از آلاینده هاست،تدبیری هم برای پاک ساختن اخلاقی و فکری جامعه بشری خود که به شدت این سکوت را مختل نموده است،بنماید.

و زن،مانند مرد،کوچک ترین و بی اهمیت ترین شیء درین کیهان است.بچه که بودم روزی به این گفته پیبلز،کیهان شناس پرینستونی،برخورد کردم:ما آشغال های ته سطل زباله هستیم،اما امروز با توجه به دوری فکری از آن پوچگرایی فلسفی که همواره از آن نفرت داشتم،این گفته پیبلز را دال بر پوچگرایی فلسفی نمی دانم و یا حدس نمی زنم احتمالا روزی که این حرف را زده احتمالا با یک دانشجوی سمج سرشاخ شده باشد.او از مواجه خود با ابدیت چنین چیزی را استنباط کرده بوده.

حال اگر در این جهان زن بدبخت،ضعیفه و بی ارزش باشد،مرد هم شامل همین صفات است.پس شاید بهتر باشد هر کدام موجودیت دیگری را با تمامی ویژگی های مثبت و منفی طبیعی به رسمیت بشناسد.و در تدبیری برای گذر از این علامت سوال بزرگ،یعنی جهان باشد.

شاید طبیعت فکری من چنین اقتضاء نماید در تنهایی باشم و دیگر میل و یا گرایشی برای بودن با زن که،حتی انسان هم نداشته باشم.اما احساس بر من این را هویدا می سازد که می بایست احترام گذاشت و کرامت او را به رسمیت شناخت.همانند کرامت تمام موجودات زنده.

در دنیای امروز هنوز هیچ کس علت خودکشی نهنگ ها را نمی داندوفقط زمانی که نهنگی خود را به ساحل می رساند و به گل می نشیند مردم در ساحل دست به دست می دهند تا تا او را دوباره به دریا بازگردانند و اگر هم قربانی شود ساعت ها گریه می کنند.راستش دیدن صحنه خودکشی نهنگ ها به شدت تاثر آور است.نهنگ در زمان مردن گریه می کند.و با چشمی پر از اشک از این جهان می رود.انسان ها هم همراه او گریه می کنند.این بدان معنی است انسان برای هر موجودی که زنده است و نفس می کشد،حتی برای گیاهان،ارزش و احترام قائل است.

اگر انسان هستیم بیاییم نقص خود را به عنوان یک مرد،که همانا نیاز افسارگسیخته جنسی است،بپذیریم و در نگاه به یک زن این میل را داور ارزش گذاری قرار ندهیم.و مانند یک انسان با شرف و سنگین زندگی کنیم. 

همواره از این دوگروه مردان نفرت داشتم

۱-مردانی که به قول مش قاسم در دایی جان ناپلئون،وردست های ناموسشان(بیضه های مبارکـ)اندازه مغزشان است.

۲-مردانی که مغزشان اندازه ور دست های ناموسشان(بیضه های مبارک)بوده است.

***تذکر:این نوشته در جهت تصدیق هیچ گروهی و در تقبیه هیچ گروهی نوشته نشده.نوشته ای است صرفا عاطفی و شخصی.استفاده از این نوشته در هر جایی به منظور تصدیق و یا تقبیه دیگران مجاز نیست.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:59  توسط ابدیّت  | 

نژادپرستی بدون تردید یکی از متعفن ترین صفات است که در  صحن گیتی تنها به نوع بشر تعلق دارد.این نکبت و فلاکت بشری که بیش از پیش چهره ضعیف و لرزان بشر از پس آن هویدا می گردد از نظر صاحب این قلم از یک سو ریشه در روان های بیمار دارد و از طرف دیگر ریشه در نوعی عدم اعتماد به نفس.حذف دیگری در جهت اثبات خویشتن.

تاریخ بارها و بارها این نکبت و آفت بشری را تجربه کرده است.اگر انسان میمون نبوده باشد،که حتی نسل میمون ها هرگز نسبت به نسل شامپانزه ها و اورانگوتان ها به جد چنین احساسی نداشته است،برادر کشی زاییده این شاهکار خلقت است.

این شاهکار خلقت گاه کوکلوس کلان بوده،گاه نازی و گاه استالینیست.گاه سیاه ها دون ترین بوده اند،گاه یهودیان و گاه افرادی که به حزب شایسته جناب استالین!! تعلق نداشته اند.اما آنچه بیش از پیش مرا به شدت متأثر و شرمنده می سازد وجود این آفت و بلا در میان ایرانیان بوده است.

زمانی زرتشتیان اینگونه بودند،بعد زمانی که مسلمان شدیم نسبت به دیگران چنین شدیم.از قدیم،حد اقل ۱۰۰ سال پیش همه به خانه شلوغ و در هم بر هم می گفتند خانه جهودی.حتی شاعران ما از این معضل بشری گاه خیلی دور نبوده اند و بعضی در لابلای افکارشان گریزی به اقوام می زدند و در قالب طنز نیشی به آنان می زدند.

این صفت که از نظر من یک صفت ملی است و عمری شاید به عمر تاریخ ایران زمین داشته است بسیار مایه ننگ و شرمساری است.یک انسان قبل از آنکه به دین،نژاد،زبان و جغرافیایی تعلق داشته باشد،حیوانی متفکر است که به قول منطقیون،انسان است.

و از همه شرمگینانه تر،در کنار این معضلات که به عمر ایران زمین بوده،نژاد پرستی در قالب عرب ستیزی است.که حتی از شنیدن کلمات و عباراتی که نثار اعراب می شود،هر روز در هر کوی و برزنی،و حتی توسط ایرانیان به اصطلاح مسلمان شرم و خجالت را بیش از پیش بر من چیره می دارد.

گویی تا فحشی نثار اعراب نکنیم،مایی که از فرق سر تا نوک پا آلوده به گناه هستیم،نمی توانیم مدرکی برای اثبات خویشتن داشته باشیم.اسباب شرمساری است.

تازگیها حتی شنیدن عبارت "اقلیت مذهبی"مرا به شدت افسرده و بیمار می سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:7  توسط ابدیّت  |