بارها و بارها در زندگی به سرنوشت قوم عاد و ثمود اندیشه کرده ام.از نظر من شیوه نگریستن به داستان عاد و ثمود مهم نیست.اگر داستان عاد و ثمود یک اسطوره هم باشد،از نظر من یک اسطوره دینامیک است.آنچه عاد و ثمود را مستوجب عذاب گردانید عبور از خط کشی های قرمز بود.شاید داستان ایمان هم آنگونه که کیرکگارد به تصویر می کشد گاه رد شدن از خطوط قرمز باشد و تجربه دردآور عذاب وجدان و گاه احساس ندامت برای یک عمر.این گونه است که از یک خشت و یا یک قطعه چوب یک مجسمه ساخته می شود.اما در تاریخ جز از برای ایمان،که همانا ایمان برادر بزرگتر شک و تردید است،عبور از خطوط قرمز معنایی نداشته.حال سرنوشت قومی که زمین زیستن را آنسوی خطوط قرمز انتخاب کرده اند چگونه خواهد بود؟قوم عاد و ثمود این سوی خط قرمز ساکن بودند و قدم در آنسوی دیگر نهادند.اما قومی که در آنسوی خطوط قرمز زندگی می کند می بایست بر چه سرنوشتی گرفتار آید؟
زمانی که دزدی به اجبار زمانه مجبور به دزدی می گشت،پس از آنکه نیازش مرتفع می گشت،تمام آنچه را که از مال دزدی بر تنش روییده بود را زایل می ساخت و راه امامزاده ای را در پیش می گرفت و یک کاسب شریف باز می گشت.اما زمانی که دزدی فضیلت باشد چه؟
زمانی که معلم کلاس را زود تعطیل نماید(البته اگر اصلا در کلاس حاضر شود)،زمانی که راننده تاکسی ۱۰۰ متر جلوتر مسافر را پیاده نماید،کارخانه شیر مصرف آب را بیشتر نماید.
زمانی که دروغ یگانه عامل نجات انسان باشد و انسانها به دروغ هایی که می گویند به حکم شیرین کاری نگاه کنند و شور کنند و بخندند...و لعن خدا و رسول را به هیچ حساب نمایند...
زمانی که غرور،تحقیر ضعفا،از پشت خنجر زدن،کم فروشی،تهمت،بدگمانی،دروغ و هر آنچه که مخالف فضیلت شمرده می شود یک پارادایم رایج باشد و جامعه اندک اندک فاقد هر خط کشی اخلاقی شود آن زمانی است که همه چیز نابود می شود و حتی نامی از آن باقی نمی ماند.می ترسم.از آینده،نه از آن بابت که هیچ گاه امیدی به آینده نداشتم بل از آن بابت که ما بد شده ایم.خیلی بد.
اخلاق برای ما فاقد هر گونه پشتوانه خواه متافیزیکی و خواه زیبایی شناسانه شده است.گویی بچه ها همه دست به یکی کرده اند تا به بدن پدر بزرگ پیر خود که در بستر مرگ خوابیده است سنگ زنند.ای کاش حد اقل به لعن رسول ایمان و اعتقادی داشتیم.
