تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

چندی پیش یک یک نامه سمبولیک به کوروش هخامنشی نوشتم و در آن به سه آفت جامعه شناختی از عادات زشت و کریه ایرانیان اشاره کردم.در طی روز بارها و بارها جملاتی را می شنوم با این مضمون:

زمانی که عرب ها سوسمار می خوردند ما ...،عرب سوسمار خور،عرب ها کثافت هستند....بیش از این این جملات احمقانه،به دور از تدبیر و نزاکت را تکرار نمی کنم.فقط باید بگویم افرادی که از این جملات می گویند را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم.

باید بگویم به ندرت در آنان نشانه ای از فرهیختگی و یا اصالت و پرستیژ دیدم،آنچه که من دیدم افرادی بی هویت،بدون سرسوزنی شناخت از تاریخ و فرهنگی بود که این همه از آن دم می زنند.بارها در یک مجلس زمانی که به اعمال و رفتارشان نگاه کردم دیدم بعد از آنکه برای درمان نداشتن هویت خود،فحش و تهمت را نسبت به تمام اقوام و نژادها و عقاید جاری ساختند،بعد از جای گرفتن یک کاست در ضبط صوت،بعد از آنکه توانستند در قالب یک سخنرانی پوچ و عوام فریبانه برای خود هویتی دست و پا کنند،به شلنک تخته انداختن به شیوه اقوام بر بر،پرداختند.

هیچ گاه در این سینه چاکان تمدن ایران،این توانایی را ندیدم که ۱۵ دقیقه به موسیقی اصیل ایران گوش دهند،در آنان ندیدم که در ماه به صورت ثابت،در مدتی که بنا بر دلایلی از مجامعت محروم هستند،مقداری تاریخ و یا ادبیات مطالعه کنند.اما ندیده و نشنیده،همه مرید مولانا و فردوسی و حافظ هستند.همه خود را در افتخارات کوروش،سهیم می دارند.

به آسانی به ادیان،افکار و تلقی های متفاوت انسان ها توهین می کنند و برده سرزمین های ندیده هستند.بیش از آن اعصابم این اجازه را نمی دهد که به این مقوله فکر کنم.

اما می گویم:تا زمانی که افرادی نژاد پرست،متعصب و کور و بی سواد هستند،خود را ایرانی می دانند و خواهان بازگشت به ایران باستان(به صورت متعصبانه و کورکورانه)هستند،مادامی که به اعراب و اسلام توهین می کنند،مادامی که نفی دیگران را سند اثبات خود می دانند،من خود را یک ایرانی و مومن و معتقد به تمدن این سرزمین نمی دانم.تا این افراد هستند و مادامی که این عقاید نژاد پرستانه موجود است من یک ایرانی نیستم و نام کوروش را نخواهم برد.

ای لعنت به جامعه ای که در آن هیچ خط قرمزی موجود نباشد...

پی نوشت:اعراب موجوداتی دارای فرهنگ،قابل احترام و غیر قابل نکوهش هستند.روزگاری ایران از هم پاشید،آن هم محصول گسترش فساد و از بین رفتن خطوط قرمز اخلاقی بود.اگر بلایی بر ما نازل شد مقصر ما بودیم.مغول ها هم حمله کردند و دلیل آن کشته شدن سفرایی مغول توسط ایرانیان بود

آینه چو نقش تو بنمود راست    خود شکن،آینه شکستن خطاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط ابدیّت  | 

قبل از آنکه به نوشتن این بخش بپردازم،ذکر چند نکته الزامیست:

۱-هرگاه قصد داری جدای از جنبه های کاری یک موسیقی دان و به طور کلی هنرمند،به جنبه های اجتماعی زندگی او درین سرزمین بپردازی،فی الفور صدای عده ای بر می آید که چرا در مورد او صحبت می کنید؟به جای آن از قطعات او پخش کنید.حال ما از حرف،صحبت و حدیث نیک به تنگ آمده است.

قصد آن ندارم بگویم این گروه اشتباه می کنند،بل فقط می خواهم برای این گونه افراد این نکته را یادآوری کنم که تصوری که آنان ازین موسیقی دان دارند،موجوداتی فاقد فکر و اندیشه است،موجودی که شأن او در این گونه جهان بینی ها نهایتا در حد نوازندگان دوره گرد(که احترام آنان نیز واجب است)تنزل می یابد و یا همان مطرب رو حوضی های عهد قاجار،همان ها که به محفلی دعوت می شدند،ابتدا تا حدی که کوک شوند از منابع متنابهی از اشربه و افیون برخوردار می شدند،سپس روی حوض منزل که قبلا با تخته هایی پوشیده شده بود،قرار می گرفتند و پس از آن که چشمانشان بسته می شد،موسیقی و بزم آغاز می گشت.توگویی تفاوتی میان این هنرمند با یک میمون دست آموز وجود نداشت.یعنی در اینگونه منازل دائمان هنرمندانی از این دست رفت و آمد می کردند،اما هیچ گاه صدایی از آنان بلند نمی شد.انگار آن منزل سیرکی بود و آنان،حیواناتی دست آموز و شرطی شده بودند که می بایست مطابق میل افراد منزل رفتار کنند و دقیقا همانگاه که از عهده خوش-رقصی بر می آمدند دستمزدی به اضافه خرج افیون و اشربه دریافت می کردند.

نگارنده این سطور معتقد است این نگاه به هنرمند،نگاهی توهین آمیز و جهان سومی است.می بایست از هنرمندان خود بخواهیم که دارای عقایدی باشند،درباره آن عقاید صحبت کنند و حتی بنویسند.اگر چنین باشد هم فضای سالمی برای نقد ایجاد می شود و هم احیانا پاره ای از عقاید خطرناک و تخدیری مطرح می شوند،که زمینه را برای منتقدین حرفه ای فراهم می کند و  منتقدان به آسانی می توانند روی علل و ریشه های درجازدگی هنر و هنرمندان مطالعه کنند.یعنی اگر هنرمندی فاقد اندیشه و قدرت بیان و حرف زدن باشد،نهایتا به یک دستگاه گرامافون کوکی تبدیل می شود که هرگاه که نیاز باشد شروع به گردیدن می کند و هرگاه که نباشد،می بایست خفه شود.در این هنگام چون افکاری هم ازین هنرمندان بیان نمی شود،منتقدین هم فاقد ماده ای اولیه هستند که بتوانند با شکل دادن به آن،طرحی نو پدید آورند.

اگر به موسیقی مغرب زمین و ریشه های تحول آن نظری بیفکنیم،به آسانی بر ما این حقیقت آشکار می شود که هنرمندان پای ثابت بحث،نوشتن و محافل روشنفکری بودند.عقایدی داشتند،روی آن عقاید و اصول استوار بودند،درباره آن عقاید قلم فرسایی می کردند و اصولا هنرمندان بخشی از پویایی فکری جامعه بودند.اما ما در جامعه به موسیقی دان خود چه کردیم؟

همیشه بر او اختگی فکری را تحمیل کردیم.از او خواستیم که حرف نزند،ساز بنوازد و او را در حد یک گرامافون تقلیل دادیم.ما دوست داشتیم موسیقی دان ما،همان مطرب رو حوضی عهد قاجار باشد.

بر پایه چیزهایی که بیان شد این تلقی از هنرمند برایم،فهم ناپذیر و در مواردی مشمئز کننده است.

۲-اگر بپذیریم که هنرمند،هم انسان است و نقاط ضعف و قدرتی دارد پس چه بهتر که برای او این فرصت را مهیا کنیم تا چهره خود را،عقاید خود را بر ما آشکار کند تا بتوانیم مانند یک آینه به او نقاط ضعف و قوتش را یاد آوری کنیم.زیرا همگان می دانیم نمره دیکته نانوشته،نمره کامل است.اما اگر انسانی مایل به آموختن باشد،می بایست در معرض امتحان نیز قرار گیرد.

۳-گاه مناسب است به محصولات فرهنگی که یک هنرمند از آنها بهره می برد رجوع کنیم و سیمای هنرمند را در آینه چیزهایی که بدان ها علاقه دارد ببینیم.رشته ای در علم وهنر است،به بنام روانشناسی علم و روانشناسی هنر.این رشته سعی می کند که برای شناخت اثر هنری و یا علمی و دامنه آن،به شخصیت سازنده آن رجوع کند و بر این پایه،تلقی او را از جهان دریابد.هر چند این رشته ها در سنت علم و هنر این سرزمین بیگانه است،اما این رشته حد اقل در صد ساله اخیر،خود یکی از مهمترین بخشهای علم و هنر بوده اند.

یک مثال ساده وجود دارد.بوریس کوزنتسف،کتابی دارد بنام آلبرت آینشتاین.او در چیزی حدود صد صفحه از این کتاب سعی دارد،خالق نسبیت را در پرتو علایقش یعنی باخ،موتسارت،داستایفسکی و اسپینوزا از نو بشناسد و سعی کند تصور او از جهان را در پرتو،علایقش از نو بازسازی کند و سپس سعی کند درک کند پاره ای از واکنش های او را به پاره ای تئوری های فیزیک نظری آن زمان(مکانیک کوانتومی).کاری که رومن رولان در ارتباط با بتهون کرد.

هرچند می دانم این سنت های جامعه مدرن،برای سالها نه جایی در این سرزمین خواهد داشت و نه مردمانی وجود خواهند داشت که متوجه اهمیت این مطالب شوند.اما باید گفت.

بیایید برای مثال همین کار را در ارتباط به بهمن رجبی انجام دهیم.در بخش دوم این نوشته عنوان کردم که قصد دارم در آیینه سینما به شخصیت رجبی بپردازم.بیایید یک مطالعه ساده انجام دهیم.اگر این مواد اولیه را از من به عنوان یک شاهد بپذیرید.

رجبی از عهد جوانی علایقی شدید به سینما داشته و اصولا هر فیلمی که در زمانی اکران می شده را در حد توان دنبال می کرده.اکنون در این سن و سال به جمع آوری آرشیوی از پاره ای فیلم های زمان جوانی خود پرداخته است و پیوسته بدان ها رجوع می کند.مروری بر این آرشیو نکته قابل تاملی را برای انسان تداعی می کند.اگر به لیست این فیلم ها رجوع کنیم و آن را از نظر محتوی مورد مطالعه قرار دهیم بر ما عیان می گردد که رجبی چگونه ساختار فکری دارد و چگونه فکر می کند.بگذارید به پاره ای از این فیلم ها اشاره کنم(این گروه خشن،از اینجا تا ابدیت،برای چند دلار بیشتر،مرد قانون،هفت دلاور،دلیجان،مردی که لیبرتی والانس را کشت،آخرین قطار گان-هیل،جدال در او-کی-کورال...داش آکل،سوته دلان،...برای جلوگیری از اتلاف وقت از نوشتن ما بقی خوداری می کنم،برای افرادی که اهل سینما و تحلیل فیلم هستند محتوی این فیلم ها در همگرایی ادامه این نوشته کفایت می کند)***

اصولا اگر فرض کنیم زمانی که انسانی به یک پدیده هنری دلبسته است و بارها و بارها بدان رجوع می کند،می توان فرض کرد مولفه هایی از آن اثر هنری در شخصیت آن فرد موجود است.وجه مشترک تمام آثاری که رجبی آنها را بارها و بارها مرور کرده است چند امر ساده است.

۱-اخلاق

۲-قهرمانانی تنها،که راهی یک طرفه و غیر قابل بازگشت را انتخاب کرده اند و نمی توانند به پشت سر خود نگاه کنند.

۳-قهرمانانی که آنگونه که هستند زیبایی خلق می کنند،نه آنگونه که یک قهرمان کامل و اسطوره ای زیبایی خلق می کند.یک شخص مثبت در ژانر وسترن،هیچ گاه یک انسان آرمانی نیست،یک انسان از هر نظر فرهیخته نیست(کما آنکه هیچ کس در زندگی کامل و اسطوره ای و از هر نظر فرهیخته نیست).اما موجودی است که در لحظه ای از فیلم حقیقت را در قالب شخصیتی که دارد،دریافته است و از آنجا که راه را کاملا آگاهانه انتخاب کرده است و از تمامی شرایط آگاه است کوتاه نمی آید.

تصور می کنم برای شناخت رجبی،کافی است به شخصیت مارشال مت مورگان در فیلم آخرین قطار به مقصد گان-هیل اثر جان استرجس رجوع کنیم.مردی تنها،مورد نفرت تمامی اهالی شهری که به آنجا وارد شده،مردی که قصد اجرای قانون در شهری را دارد،که فردی ثروتمند تمامی اهالی آن شهر را خریده.و دراماتیک ترین بخش این فیلم همان است که این فرد ثروتمند نزدیک ترین دوست زمان جوانی مارشال است.و اینک روزگار این دو فرد را به نفع اجرای قانون و حقیقت در مقابل هم قرار داده است.

مارشال مورگان مردی کامل نیست،ممکن است عاشق شود،یا توهین و فحشی را بر زبان جاری سازد،اما در یک چیز نمی توان تردید داشت او برای اجرای قانون به گان-هیل رفته است.یا باید زنده خارج شود به همراه ۳ نفر و یا باید بمیرد.

از نظر من رجبی چنین نقشی را در موسیقی ایران دارد.من نمی دانم دقیقا چه زمان،دریافته چیزی در این موسیقی بیمار و نادرست است.اما می دانم زمانی که این نکته را دریافته(به واسطه رجوع به دفتر یادداشتش و جلد دوم کتاب تنبک و نگرشی به ریتم،که از نظر من منیفست فکری اوست و او را از یک هنرمند صرف و نوازنده تنبک خارج می دارد و در جایگاه یک جامعه شناس هنر می نشاند،افسوس که این کتاب در دست همگان نیست)دیگر در جایگاهی قرار گرفته که امکان بازگشت نداشته و ندارد.از نظر من با توجه به موقعیت اجتماعی و فرهنگی ایران،رجبی بازنده این بازی است،اما آنچه که نقش و نام او را پر رنگ می سازد تلاش او برای پیمودن این راه به تنهایی است.

راهی که در طی سالها،جز بدبختی و سرزنش دوست و دشمن برای او هیچ نداشته،اما در طی این راه که تنها موتور محرکه آن صداقت و راستی بوده است،همان بوده که از اول بوده.هیچ تغییری نداشته است.تمام زندگی و منش او روی میز باز،و در دست همگان بوده است.تمام آنچه که می دانسته و درست می پنداشته بر زبان رانده،و در هر زمان بر سر عقیده،شرافت و حقانیت حرفش با احدی معامله نکرده است.روزی رجبی از این دایره مینا حذف می شود اما پس از آن همین نقش های عریان اخلاقی در فیلم های اخلاق گرایانه و تلاش قهرمان های تنها و شکست خورده این فیلم ها نام او را برایمان تداعی می کند.اما تنها یک چیز باقی می ماند و آن این است

آیا می توان به گذشته بازگشت و نتیجه سالها کوتاهی در قبال اخلاق،تعهد و بعضا شرافت را یک شبه جبران کرد؟و آیا می توان دوباره آبرویی برای هنر و هنرمند خرید و دوباره می توان منتظر ظهور عارف قزوینی،کلنل وزیری و ... بود؟و یا این ها که هیچ

آیا می توان روزی را دید که هنرمند ها کمتر دروغ بگویند و به شعور مخطبانشان به آسانی توهین نکنند؟

 

***رجوع شود به نوشته نهضت ترویج اخلاق در آیینه سینمای وستن

مطالب پیشین

۱-بهمن رجبی آنگونه که هست،نه آنگونه که می بایست باشد

۲-بهمن رجبی آنگونه که هست،نه آنگونه که می بایست باشد

 

 

بهرام شاکرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:3  توسط ابدیّت  |