تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

مارکسیسم یک ویروس خطرناک است.حتی انواع ضعیف و تعدیل شده آن از این قاعده مستثنی نیستند.زمانی که این ویروس،وارد ارگانیسم جامعه شود،نخست یک جهش ژنتیکی انجام می دهد و سپس در یک هیأت جدید،تناقضات ذاتی-تاریخی خود را به نمایش می گذارد.همواره بهترین پروسه در مورد مارکسیست ها،جلوگیری از جهش ژنتیکی(ورود به عرصه ارگانیک جامعه)است.

آنچه احترام مرا برای روشنفکران دهه ۶۰ فرانسه،دو چندان می نماید این مهم است که توانستند بین علاقه و مرام خود از یک طرف،و صداقت علمی-روشنگرانه خود از سوی دیگر،جانب صداقت را بگیرند و جوانان پرشور و خطرناک جامعه فرانسه را از یک فاجعه باز دارند.سالها از آن روزگار گذشت و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی،نیک نشان داد حق با آن جوانان پرشور و خطرناک بوده و یا از آن روشنفکران صادق جامعه؟

ایو مونتان،در جایی در پاسخ به تمایلات چپ گرایانانه زمان جوانی خود گفت:"جوان بودیم و خطرناک..."

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:11  توسط ابدیّت  | 

آنجلوپولس،یکی از دردناک ترین تجربه های من از رویارویی با هنر بود.هیچ گاه حال و روزی را که پس از دیدن نخستین بار دشت گریان داشتم را فراموش نمی کنم.به جرأت می توانم اعتراف کنم یک هفته زندگی من به تعطیلی مطلق گذشت.زمانی در زندگی فرا می رسد که دیدن تصویر درد و رنج،حتی اگر این درد و رنج مصنوعی بوده باشد و زاییده نوعی هنر استعاری و صوری،تاب و تحمل انسان را فلج می کند.اگر از توانایی بصری و و زیبایی شناسانه آثارش که خود به تنهایی انسان را به سجده وادار می کند بگذریم،بار محتوایی آن نیز انسان را در برزخی اسیر می کند که یک سر آن ندامت و احساس گناه است و سر دیگر آن مشاهده انسانهایی است که در زیر بار ایدئولوژی ها بارها و بارها خرد می شوند.انسان خسته از برزخی که به دست هم نوعانش خلق شده،بارها و بارها مثله می گردد و بارها و بارها خرد می شود.گاه آنجلوپولس این انسان ها را در نابودی و رنج کامل به تصویر می کشد(دشت گریان)،گاه برای این انسانها برزخی دیگر را ایجاد می کند و دست و پا زدن او را برای رهایی از شرایطش به تصویر می کشد(گام معلق لک لم ها).و گاه او انسانش را در غبار تردید و و یأس و خستگی به سوی آینده ای نا معلوم راهنما می شود(منظره ای در مه و غبار).

آنجلو پولس مرا به صحنه ای از هنر کشاند که همواره از رویارویی با آن هراس بسیار داشتم.او به من آموخت که می توان از هنر به عنوان یک تیغ جراحی استفاده کرد و پاره از امور به ظاهر جزئی را چنان های-لایت کرد که مو بر بدن راست گردد.صحنه ای که در یک طرف تو هستی و در طرف دیگر روایتی که وجودت را با قدرت تمام تسخیر می کند و تو را از یک بیننده صرف خارج می سازد و بر آن می دارد که در رنج کاراکتری که می بینی شریک باشی و زمانی که تو را به جای اولت باز می گرداند،یقین داشته باش تو همان فرد اول نیستی.این از نظر من حد اعلای هنر و نهایت هنر است.در هنر سطور و قوانینی وجود دارد که با تأسف کامل باید گفت این قوانین در عمق و لایه های هنر مستتر است.این قوانین از فراسوی فرم و محتوی عبور می کند و در عمق هنر جای می گیرد و از هنر به عنوان یک رسانه استفاده می کند.این رسانه نهایت تلاش را با بازی با فرم و محتوی می کند که به تو این مهم را القا کند که انسان ها در سرنوشت نا معلوم خود با دیگران شریک هستند،حتی با آنانی که هرگز ندیده و نخواهند دید.انسان ها حتی با سمبل ها و کاراکترهای مجازی به شدت گره می خورند و از میان این کارکترهای خیالی مجبور می شوند دنیای واقعی را نظاره گر باشند.او انسان را از فرع به اصل می کشاند و از سطح به عمق.برای آنجلوپولس این مهم نیست در این سفر،چند همسفر تاب این سفر را می آورند،بل برای او تنها این مهم است که زمانی که به پشت سر نگاه می کند،حد اقل یک همسفر آگاه داشته باشد.

او با بکار گیری تمامی شگردهای هنری و خلق تصاویری بدیع و قابل تامل در فرم و محتوی ابتدا تو را به سجده در می آورد،سپس تو را وادار می کند درین مکاشفه با او همراهی کنی.

شاید در بین کارگردانانی که به مرور کارهایشان پرداختم،آنجلوپولس،تارکوفسکی و البته تا حدودی پاراجانوف توانستند مرا اینچنین به بازی بگیرند.تصور می کنم فرم صوری آثارشان و البته به زبان تخصصی تر،نازمانمندی که در آثارشان وجود دارد این توانایی را در انسان ایجاد می کند به فرم روایی که معمولا استعاری و شعر گونه است بارها و بارها رجوع کند و هر مرتبه در قالبی جدید به اثر رجوع کند.اینجاست که یک اتفاق شگفت انگیز روی می دهد،همانا تصویر و روایت به شعر نزدیک می شود.اینجاست که سینما در یک پدیده شگفت انگیز،که البته از هر کاری ساخته نیست،در باطن خود به استعاره،ایهام و قدرتی دینامیک در خود بازسازی و خود ویرانگری تبدیل می گردد.و این مهم تنها از انسان هایی بر می آید که علاوه بر اطلاعات تخصصی خاص(که من از آن بیگانه ام)به دریافتی فنومنولوژیکی نایل آیند و بتوانند یک پدیده را بارها و باها با زاویه دیدی خاص نگاه کنند.

اما چیزی دیگر در این بین پس از آنکه افکار و اندیشه های این افراد را مرور کردم،مرا بسیار به خود مشغول ساخت.این افراد در جوامعی خشن،بسته،غیر انسانی،و فروریخته از نظر اخلاقی و بیمار به دلیل نوعی بیتفاوتی به دلیل آنچه که بر انسان می رود،به دنیا آمده اند و رشد پیدا کرده اند.از یک سو بین ایدئولوژی های بیمار و افسار گسیخته کمونیستی که بویی نیز از فاشیسم برده اند زیسته اند و از سوی دیگر به دهان کجی سرمایه داری که روز به روز با سرعت به خط پایان زندگی مادی نزدیک می شود،نیم نگاهی داشته اند.شاید دقیقا بدین دلیل است که آنجلوپولس چنین جوامعی را به تصویر می کشد.جوامعی که انسان پشتش بارها و بارها به زمین ساییده است و در عین اینکه بارها و بارها شاهد شکست مادی خود بوده است،بارها و بارها شاهد شکست اخلاقی خود نیز بوده است.

تصور می کنم این جوامع یا از انسان ها گرگ های انسان می سازد،یا انسان هایی به تمام معنا عمیق و فرهیخته و در یک کلام جامع احساسات انسانی نهان می سازد.فانکشن این جوامع دو ارزشی است.یا انسان هایی بسیار مثبت می آفریند و یا انسان هایی به تمام معنا منفی.تصور می کنم تنها از دیالکتیک بین این انسان ها،اخلاق و ارزش های عمیق انسانی ساخته می شوند.

ای کاش برای همگان بدیهی می بود که:ما موجوداتی مفلوک هستیم که سوار بر یک کشتی فرسوده در یک دریای طوفانی،به سوی مقصدی نا معلوم در حرکتیم،و این در حالی است که هر لحظه بیم آن میرود کشتی از میانه به دو پاره تقسیم شود...افسوس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:11  توسط ابدیّت  | 

۱-دوسال دیگر موسیقی ایران دگرگون می شود

۲-دوسال دیگر موسیقی ایران دگرگون می شود

پس از خواندن این دو متن،آقای لطفی برای من به انتهایی بسیار زودرس رسید.فقط آرزو می کردم که ای کاش نورعلی برومند و یا مرحوم سعید هرمزی در قید حیات بودند.

و فقط می توانم جمله ای را از کارل پوپر فیسوف برجسته علم نقل کنم

کارل پوپر:در جایی که فلسفه وجود نداشته باشد،هنر خواهد مرد.

و بسیار برای باورهای سنین کودکی در کلاس های شبانه هنرستان موسیقی و تمام ساعاتی که به موسیقی گذشت،متاسفم.چه ایرادی دارد،هر چیزی روزی به انتها می رسد.تو ساده بودی آقا پسر.

این است رنج واقعی زیستن در جهان سوّم....

و یقین دارم نظام موسیقی ایران،با این اوضاع و منوالی که دارد،جز درجا زدن و از دست دادن عزت و آبروی گذشته(تا سال ۵۹)،به هیچ چیز نخواهد رسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:19  توسط ابدیّت  | 

محمدرضا لطفی کیست؟

این مقدمه نه سر آن دارد در مورد یکی از اعضای حزب توده بنویسد و نه سر آن دارد وارد زندگی خصوصی و اخلاقی فردی شود،زیرا زندگی خصوصی افراد به ندرت عیان است و هرگز افراد حق ندارند در زندگی خصوصی دیگران کنکاش کنند،حتی در مورد چیزهایی که عیان است،زیرا رک بگویم هیچ یک از ما وضع درستی نداریم.به قول آن عارف در جریان سنگسار یک انسان درمانده،تنها انسانهایی اجازه پرتاب سنگ را دارند که خود در زندگی هیچ گناهی مرتکب نشده باشند.این مقدمه بر سر آن است که از لطفی بگوید و سپس به نقد پاره ای از احوالات رو زمینی او بپردازد.لطفی فردی است که نام او در سالهای ۵۳-۵۷ یاد آور نوع آوری و ابداع بود.او تنها فردی از نسل جدید موسیقی ایران بود که توانست وارد برنامه گلها شود و شاهکارهایی مانند ناز لیلی و به یاد عارف و خسرو خوبان را پدید آورد.بعد از استعفا از رادیو و تلویزیون زمان شاهنشاهی در جریان انقلاب به ایجاد جریانی به نام چاوش پرداخت و ۱۴ مجموعه چاوش خود از یادگارهای جاودان موسیقی ایران هستند.حضور بسیار موفق و درخشان در مجموعه های اصیل ایرانی از شاهکارهای دوره هنری او هستند.و اما اکنون:

۱-آقای لطفی عزیز در طی این ۸ سال اخیر زمانی که در ایران سکونت نداشتید بارها و بارها به شما نامه هایی نوشتم و از اوضاع و بیماری های اجتماعی موسیقی ایران برای شما نوشتم.نوشتم چگونه یک سری افراد بابی انحرافی را در موسیقی باز کرده اند به نام موسیقی عرفانی.حال آنکه هنر در ذات خود پدیده ای روحانی و غیر مادی است،هنر با هر بینش و هدف و اصل موضوعی که در ذات خود داشته باشد اگر اصیل باشد زمینه ساز پرواز است.برای شما نوشتم که این پدیده موسیقی عرفانی،که عمدتا آلوده به مداد مخدر است،یک دکان است.برای استفاده از احساسات آن دسته از افراد که به نوعی از دین و معنویات سر خورده هستند و در پی هوچی گری های افراد روی صحنه کنسرت،در پی دروغهایی که پی در پی در مورد عوالم روحانی از انسانهایی می شنوند که از این مقولات به شدت فاصله دارند،به شدت جذب این مقوله انحرافی شدند.برای خود سر و زلفی درست کرده اند و از آنان پیوسته می شنوی:پسرم چه از خدا می خواهی؟

اوضاع بدین منوال بود تا برای نخستین بار شما را در کنسرتی همراه با آقای ابتهاج دیدم و همین آقای قوی حلم.راستش حال و روز شما روی صحنه چنان دافعه ای در من ایجاد کرد که از شما به شدت مأیوس شدم.این بدان دلیل نبود که من مخالف طریقت و عرفان هستم.خیر من به این راه اعتقاد کامل دارم.اما در خفا و در سکوت.آنگونه که صفا علی خان ظهیر الدوله پسر حاکم تهران کشکول به گردن انداخت و در دروازه تهران گدایی کرد.مانند صالح علیشاه تابنده،مانند مجذوب علیشاه.آقای لطفی درویشی فقط به زلف پریشان و موی سپید و کفن پوشی نیست.

نیک می دانید که صفا علی خان چگونه زندگی می کرد و اتفاقا چه خدماتی به این موسیقی کرد.هنوز طرح و نشان انجمن اخوت بر سر در مقبره صفا علی خان هویدا است.هنوز در کتاب ها از کنسرت های خیریه انجمن اخوت همراه با درویش خان و عارف قزوینی در کتاب ها می خوانیم و با کنسرت شما در نیاوران مقایسه می کنیم.آن کنسرت ها چگونه بود وین یکی چگونه؟با بلیطی با بهای گزاف و ....

به من بگویید شما از چه بی نیاز هستید؟از ....

حقیقت آن است که اکثریت قریب به اتفاق انسانها موجوداتی هستند محدود در ظرف مکان و زمان،با یک سری صفات بسیار مثبت و یک سری صفات که زیاد جالب نیستند.مگر عده ای محدود که عمدتا نام آنان در زیر نامهای پر زرق و برق مدفون است.اما مشکل از زمانی آغاز می گردد که پاره ای از انسان ها ادعا هایی می کنند و حرف هایی می زند که خیلی حرف است و بسیار سنگین.و این دقیقا زمانی است که نمی توان از کنار بعضی از این حرف ها به آسانی عبور کرد.آقای لطفی عزیز:

مگر مرحوم حبیب سماعی که بود؟یک انسان بود با تمامی نیاز های یک انسان.سازی نکو می زد و عاداتی داشت که سرکار خانم ارفع اطرایی در کتاب با ارزش خود،حبیب سماعی و سنتور،بدانها اشاره کرده اند.حبیب خدمتش را انجام داد و با غرور و حال و روزی که داشت از این دفتر روزگار حذف شد.اما حتی یک بار جز آنکه شاید به نکویی سنتور می نواخته،ادعایی نکرد.حبیب فردی است که به آسانی می توان از کنارش عبور کرد.بنده خدا اینگونه بوده،به خود آسیب رساند و به صورتی دهشتناک ترک این دنیا کرد.اما زمانی که فردی که پاره ای از عادات و کردارش از دید حد اقل اهل موسیقی به دور نیست،ادعا هایی میکند و حرف هایی میزند،دیگر نمی توان سکوت کرد و گفت:خوب ساز می زند و زحمت کشیده است.خیر آقای لطفی.این یک جرم است و نامش تشویش اذهان عمومی است،نامش توهین به شعور عامه است.

آقای لطفی عزیز طیف قدیم موسیقی ایران یک خصلت بسیار خوب داشتند.ممکن است افق دیدی بسیار محدود می داشتند،اما فکری همگرا داشتند و به دور از تناقضات و از همه مهمتر به دور از هر گونه ادعایی بودند.اگر به منش و سلوکشان نگاه می کردی،زندگی آنان مانند یک خط راست بود.اعتقاداتی داشتند و بر طبق آن اعتقادات زندگی می کردند.فرض کنید طرف سازی می زد،افیونی می کشید و از راه هنری که داشت ارتزاق می کرد،شاگردانی تربیت می کرد و نهایتا با احترام کامل از این دنیا رخت بر می بست.

آقای لطفی انتقاد من به شما این نیست که چرا برای امرار معاش از موسیقی استفاده میکنید،بل آن است که چرا این وسط نام طریقت را وجه المصالحه قرار می دهید.آقای لطفی من بنا بر اصول فکری خود نه در کنسرت شما و نه در کنسرت هیچ فرد دیگری شرکت نمی کنم،اما زمانی که گزارش کنسرت را در اینترنت خواندم بسیار متاثر شدم.

هنر سیرک سیار نیست و هنرمند بندباز نیست که بخواهد با عملیات محیر العقول بیننده را تحت تاثیر گذارد.موسیقی از راه گوش وارد دنیای درون می شود.شما از سنت دم می زنید.در طی این صد سال اخیر موسیقی اصیل ایران،در کدام دوره هنرمندان با این وضع و حال و روز روی صحنه می رفتند؟مگر مرحوم سعید هرمزی که خدایش نیک بیامرزد،چگونه ساز می زد؟مگر نه آن است که درویش بود،اما یک درویش نهانی.مگر نه آن است که بی نیاز بود.ای کاش روزی گفته هایی از زبان سرکار خانم فریده هرمزی دختر مرحوم هرمزی به زبان آید تا دیگران فرصت مقایسه داشته باشند.کدام هنرمند پابرهنه و با کفن روی صحنه می رفت؟پایور؟نه بگذارید از تار و سه تار نوازان مکتب قدیم بگویم:حاجی علی اکبر خان شهنازی؟عبدالحسین خان شهنازی؟عبادی؟

یا اصلا نه.همین مرحوم  علی اصغر خان بهاری؟آیا با لباش خواب روی صحنه می رفت؟

شما یک نوازنده دوره گرد نیستید که نیاز باشد همه کار بکنید،هم ساز بزنید و هم خود را تکان دهید. به و به قول یکی از افرادی که گزارش کنسرت را نوشته بود به شیوه قلندری آواز بخوانید. شما محمد رضا لطفی سال های ۵۴ هستید.لطفا با اعمال و کردارتان،خطی بطلان بر گذشته درخشان خویش نکشید.

۲- دیدید که صحبت هایتان در مورد تار و سه تار و کمانچه چگونه با اعتراض اهالی موسیقی مواجه شد.و بعد گلایه کردید که چرا هیچ کس به شما زنگ نمی زند و چرا هیچ کس با شما از در دوستی و همکاری در نمی اید.آقای لطفی دلیلش همین رفتار و اعمال شماست که بسیار سطحی،بازاری و عوام فریبانه است.مهم آن است که همیشه در بین توده مردم این افراد پیروز و در تمامی صفت حق به جانب هستند و تمامی افرادی که مودبانه نقدی می کنند در نظر همین توده مردم،افرادی منفور هستند.همین مدت کوتاه که از نگارش این متن گذشته این توهین ها آغاز گشته است.اما گاه شرایطی پیش می آید که انسان نمی تواند سکوت کند.

۳-پسندیده است یک بار درباره مرحوم نورعلی برومند تأمل کنیم و به این پرسش فکر کنیم:چرا مادامی که ایشان در قید حیات بودند خبری از این آشفته بازار موسیقی عرفانی نبود؟و باز به این پرسش فکر کنیم که چه شد که ایشان از عضویت در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی کنار کشید؟و در یکی از آخرین سخنرانی ها که در باب موسیقی عرفانی بود واکنش ایشان چه بود که از آن پس کنار کشید؟(آقای شجریان در مقاله ای که به مناسبت یادبود مرحوم برومند نوشته شد،به این مهم اشاره کرده است)

بگذارید درویش گوشه نشین ما مجذوب علیشاه باشد،کمانچه نواز ما،همه آنان که ساز تخصصی کمانچه را می زنند باشند،آنهایی آوراز خوانند که سالها زحمت کشیده اند.و تار نواز و آهنگساز مدرن ما همان لطفی سالهای ۵۴ باشد.

و اگر هم مدعی حفظ و حراست از موسیقی اصیل هستیم،به دور از جو هیجان و بازار تزویر،مانند مرحوم برومند در گوشه گیری کامل همه هنرهایی را که می دانیم صادقانه و خالصانه و بدون مدعی انتقال دهیم.نه آنکه با هزار ساز به روی صحنه رویم و این کارها را انجام دهیم.والا مرحوم صبا هم که به قول یک روزنامه نگار ایتالیایی یک ارکستر کامل بود،و در ۲-۳ ساز صاحب سبک بود،همه آنچه را که عمیقا می دانست در صحنه به انجام نمی رساند.شما که در مورد کمانچه و تنبک که مورد تایید اسم و رسم دارهای دوره خودتان نیز نیستید.

و در پایان چیزی هست که دریغم می آید نگویم.صفتی در آقای پایور است که بسیار زیبا و شایسته است.آقای پایور در منش و شیوه ارائه خود به عنوان یک کامپوزر و نوازنده تابع یک سری اصول لا یتغیر بوده و هست.این بدان معنا نیست که آقای پایور ایستا و ثابت بوده و رشدی نداشته،بر عکس مطالعه آثارش گواهی است بر جوشش و ایده های تازه،اما من فکر می کنم آقای پایور در زندگی هنری خود تابع اصولی لایتغیر بوده است،که من با احترام کامل نامش را نوعی همگرایی فکری و شخصیتی و در نهایت احترام "پرستیژ هنری" می گذارم.زندگی  هنری پایور در فرم اصیل خود،نوعی خط راست بوده و این از نظر من عالی ترین مقام برای یک هنرمند است.این می رساند این فرد از روز اول می دانسته در کجای کار ایستاده است و می خواسته چه باشد و چه انجام دهد.

افسوس که دیگر دیر و پیر و طریقت هم پناهگاه نیست.به راستی چند بار حافظ و خیام هشدار دادند؟ 

 ***و اما توصیه ای برای خوانندگان این نوشته:اگر محتوی این نوشته برایشان تامل بر انگیز و احیانا تازه بود،به تاریخ موسیقی ایران مراجعه کنند،و اگر این نوشته و هدف نگارش آن بر خلاف طرز فکر و نگرش آنان بود،درخواست می کنم جد و آباد حقیر را از هیچ توهین و نکوهشی بی نصیب نگذارند،زیرا بهترین روش است و خواهش می کنم به جای آنکه مایل باشند از سابقه هنری و فکری من بدانند فقط به خواهش من گوش جان بسپارند.

بهرام شاکرین 

مقاله علیرضا جواهری،جوانی که این روزها از نظر من بسیار باز و صادقانه فکر می کند و گویا صداقت را بیشتر از یک آینده هنری ارج می نهد.و متاسفم که دیگران به جای آنکه به صحبتش گوش کنند،فرصتی برای توهین به او یافته اند و صد افسوس که اخلاقیات روز به روز بیشتر در حال ویرانی است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:47  توسط ابدیّت  | 

جهان سوم یک جامعه ای است صرفا مصرفی،جامعه ای است که افراد آن توان افزودن به ارزش هیچ کالایی را ندارند.خواه آن کالا حقیقی باشد و مشمول قانون عرضه و تقاضا و خواه یک پدیده ای فرهنگی و یا مجازی.جهان سوم جامعه ای است که افراد در آن قدرتی عجیب  و چسبندگی فراوانی برای گرفتن اطلاعات دارند و این در حالی است که توان و علاقه ای برای آنالیز آن اطلاعات ندارند.جهان سوم جامعه ای است که عقبه اقتصادی آن نفت است و عقبه فرهنگی آن نام کوروش کبیر.آینده افراد از نظر اقتصادی و فرهنگی دقیقا به چیزی گره خورده است که هیچ توانی برای گزینش و یا دفع آن ندارند.فقط در جهان سوم شریعتی و فردید و عبدالکریم سروش و ... می توانند به عنوان یک روشنفکر و نابغه معرفی شوند و به آسانی می توانند با الفاظ به گونه ای بازی کنند که هر تنابنده جهان سومی مدهوش شود.تنها در جهان سوم است که افراد هیچ مسئولیتی ندارند و همانند بازنشسته ها زندگی می کنند.این افراد حتی میل و گرایشی به حفظ ارزش ها و خطوط قرمز خود ندارند.زیرا همانگونه که گفته شد زیر بنای آمال این افراد نفت و کوروش کبیر است.و معیار افراد در گزینش و یا رد هر چیز فقط دهن کجی به اطرافیانی است که از آنها خاطره ای خوش ندارند و بعضا کینه ای نسبت به آنان در دل دارند.فرد اگر از پدر خود خاطره ای بد در دل داشته باشد خانه خود را به آتش می کشد.

زمانی که دنیا به سوی جهانی شدن می رود،کشور ها مرزهای سیاسی خود را از روی نقشه حذف می کنند و برای رقابت و بدست آوردن بازار تلاش می کنند،این دقیقا در همین جهان سوم است که ناسیونالسیم  کور و افیونی نقل هر کوی و برزنی می شود.همان ناسیونالیسمی که به اعراب توهین می کند و گره تمام بدبختی ها را از افرادی می داند که هرگز و هرگز هیچ نقشی در پسرفت فرهنگی و علمی و اخلاقی ما نداشته اند.راستی،فراموش کردم بگویم در جهان سوم برای هر فاجعه ای نوعی تفسیر و توجیه وجود دارد.در صورتی که  اعراب ذره ای  نقش در این بازگشت فرهنگی و اخلاقی ما نداشته اند.من تصور می کنم زمانی که عناصر وقاحت و بلاهت با هم گره بخورند چنین تفاسیری صادر می شود.از نظر من نه حمله اعراب می توانست فرهنگ باستان را نابود سازد و نه دلار های آمریکایی می توانست دولت مصدق را سرنگون کند،اگر قائم به این مهم هستیم که این دول ملی بودند.هیچ دولت ملی را نمی توان سرنگون کرد،مگر آنکه یا در اصل ملی نباشد و یا مردم دچار فقر فرهنگی باشند.و تاکید می کنم منظورم از مردم کل جامعه آماری است،ملغمه ای از خواص و عوام.روشنفکران و توده ها.

این در جهان سوم است که افراد قدرت تحمل ندارند و با آسانی به ادیان و عقاید یکدیگر توهین می کنند.و این در حالی است که هیچ فردی اجازه ندارد به دین،عقیده و نژاد دیگری توهین کند.راه نجات توهین به ادیان آسمانی و غیر آسمانی نیست.دین از نظر نویسنده این سطور نه می تواند عامل پیشرفت باشد و نه عامل پسرفت.مگر جز آن است که تولستوی و فیودور داستایوسکی و کیرکگارد و اسپینوزا دیندار بودند؟و مگر نه آن است که خیلی دیگر بزرگان دیندار نبودند؟دین یک ماده خام اولیه و یک تغذیه رایگان است.لزوما فردی که یک تغذیه رایگان دارد نه بهترین می شود و نه بدترین.

مشکل فقر فرهنگی و سطحی نگری است.مشکل این است که  تک تک افراد مایل نیستند به گونه ای دیگر دنیا را نگاه کنند.این مهم نیست که پس از این دیدن مایل باشند به گونه ای انسانی و اخلاقی زندگی کنند،مهم آن است که یک فرد این توان را داشته باشد همواره به تمام پدیده ها از دید دیگری نگاه کند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:13  توسط ابدیّت  |