تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

اگر مدعی جهانی شدن هستیم،می بایست جهانی و بر طبق اصول و ضوابط جهانی فکر و حرکت کنیم.نمی توانیم یک مدرس دانشگاه باشیم و کل زندگی علمی ما ترجمه و یا سخنرانی در دفاتر مجلات و روزنامه هایی باشد که در دکه های روزنامه فروشی به فروش می رسند و سند افتخار زیستن خود را از راه فخر فروشی به عوام توجیه و به روز کنیم.همان هایی که سیگار بدست برای شنیدن سخنرانی پر از ایراد من صف کشیده اند. واگر هم در محدوده رشته هایی کار می کنم که می توان به سادگی یک مقاله نوشت شاگردی را به حال خود رها کنم و نتیجه تلاش او را با ناجوانمردی با نام خود  روانه مجله بی خبر از کل جریان کنم.اگر یک فول پروفسور هستم،چطور می توانم به خود این اجازه را دهم که تنها ماهی چند ساعت دانشجویان تحصیلات تکمیلی ام را ببینم و نهایتا در هنگام دفاع در جریان کار آنها و یا کشف ایراداتی که کار آنهاست بپردازم.چطور می توانم به خود اجازه دهم که یکی از آن جلسه بازهای قهار شوم و روزی در چند جلسه شرکت کنم،چند شغل داشته باشم،در حالی که نه  درست سر کلاسم تدریس می کنم و نه به سوالات دانشجویانی که در آینده ای نزدیک در اثر رفتارهای غیر انسانی ام دچار سرخوردگی  می شوند،پاسخگو هستم.

اولین گام فکری در فرایند جهانی شدن علم،پرهیز از این گزاره نا درست است:من در حد توانایی و شرایط اجتماعی خودم خوب هستم،از یک جهنم دره ای یک پی.اچ.دی گرفتم و اکنون به چنان فسیلی مبدل گشته ام که هیچ کس نمی تواند مرا از صندلی شغلیم جدا کند.من اجازه دارم در تمامی موارد صاحب نظر باشم و  این اجازه را دارم که در مورد اعمال و کوتاهی های خود پاسخگوی شاگردان نباشم.به قول دکتری از اهل فیزیک صنعتی شریف(ف.ا)،من یک مرجع تقلید هستم،انسان از مرجع تقلیدش پرسشی از جنس چرایی نمی کند.

روزی که موانع لازم برای پیوستن به جامعه جهانی علم برداشته شود و مجالی برای توجیهاتی از این دست وجود نداشته باشد چنان پوچی جامعه علمی را فرا می گیرد که سفر پروفسور استفان هاوکینگ و یا پروفسور سر راجر پنروز هم نمی تواند ذره ای از پلشتی این جامعه علمی را پاک کند.

بزرگترین آرزوی علمی من  در حال حاضر باطل شدن سفر این پروفسور فیزیک نظری به این سرزمین است.همان گونه که در قبل سفر پروفسور ویتن و پروفسور دیوید گروس هم در به اصطلاح کنفرانس ابر ریسمان قشم،محقق نشد.بارها از خود می پرسم ما حصل سفر و اقامت پروفسور برایس د.ویت مرحوم به این سرزمین چه بود؟آیا جز این بود به عده ای فرصت دلقک بازی بیشتر داد؟آیا پروفسور د.ویت کتاب های پر از پیچیدگی و حرفه ای خود را تدریس کرد یا فقط یک کورس معمولی هندسه دیفرانسیل ارائه داد که هر بنی بشری از عهده آن بر می آید؟آیا بهتر نبود به جای راه انداختن یک شوی تبلیغاتی،یک آدم درست و حسابی را در خلوت به این سرزمین دعوت کنیم و به جای هوچی گری،از او بخواهیم اندوخته اش را مو به مو به ما منتقل کند؟

اما یقین دارم اگر یک بار یک معلم حرفه ای یا یک محقق حرفه ای وارد این سرزمین شود،با رفتار و گفتار خود چشمه ای  از اخلاق و منش و راه علم و تحقیق را خالصانه در اختیار دیگران بگذارد،دیگر بتوان این دانشجوهای بیچاره و نا امید را که اینبار چشم و گوششان باز شده را دوباره با همان شیوه های قدیمی و از مد افتاده سر کار گذاشت.دیگر نمی توان بدانها فهماند استاد راهنما روز اول فرم را امضا می کند و روز آخر در دفاع شما را می بیند.دیگر نمی توان درس نخوانده سر کلاس رفت و وقت دانشجو ها را تلف کرد.نمی توان با آنها هر گونه که می پسندیم رفتار کنیم.دیگر نمی توانیم زمانی که از مشق از ما پرسیدند بگوییم محققیم،و زمانی که از تحقیق پرسیدند بگییم مدرسیم.دیگر نمی توان نمره را مانند پتکی بر سر دانشجو بکوبیم.دیگر نمی توانیم برای نوشتن یک ریکامندیشن که ناممان باری هم بدان نمی دهد،با دانشجو هزار رفتار زشت کنیم.زیرا فردی که از د.ویت توصیه نامه می گیرد،محال است به ما حتی سلام کند.

من یقین دارم اگر این پروفسور بزرگ فیزیک نظری اندکی از حاشیه و سر و صدای جنجالی علم در این سرزمین و از عملکرد این پی.اچ.دی زیر بغل ها اطلاع داشت محال بود شرف علمی خود را در عکسی به افتخار آقایان دکتر ر.م،دکتر ف.ا،دکتر ح.ا،دکتر ش.ر  و خانم دکتر ن.ص با دیگران تقسیم کند.

 به جامعه علمی ذره ای ضرر وارد نمی شود،زیرا اقامت  پروفسور هاوکینگ دائم نیست و تنها به چند سخنرانی عامه فهم خلاصه می شود،که در حال حاضر در ده ساعت نوار سخنرانی عامه فهم پروفسور هاوکینگ که در کیمبریج ارائه شد و اصل آن نزد حقیر موجود است،نکته برجسته ای که در کتب عامه فهم ایشان نباشد،نبود.

بسیار بعید می دانم اثری از سخنرانی های فنی در ارتباط با  ماشین زمان،ترمودینامیک سیاهچاله ها،تبخیر سیاهچاله ها،قضایای تکینگی،تابع موج عالم،مسائل لا ینحل کوانتم گرویتی،نظریه های میدانی در فضاهای خمیده در برنامه پروفسور هاوکینگ باشد.زیرا در آن سطح این مسائل نیاز به کرس های حرفه ای دارند که  به صورت جامع و پیوسته موجود نیست و اصولا در سنت علمی این سرزمین هیچ کس به صورت پیگیر بدانها نمی پردازد.در سرزمینی که اکثریت قریب به اتفاق مردم تنها یک جمله به کنش آینشتاین-هیلبرت اضافه کرده و معادلات آینشتاین را حل می کنند و عمدتا بدون درک درست از چرایی کارشان پی در پی مقاله می نویسند.

این سفر تنها حسنش ایجاد فرصتی برای کاسه لیسان است.بازار عکس های دو نفره با پروفسور هاوکینگ گرم می شود و از فردا افراد در اتاقشان و یا سایتهایشان ازین عکس ها استفاده می کنند.این منظره دردناک مرا با یاد سفر آن شهرستانی ساده انداخت که در میدان آزادی تهران یکی از آن عکس های معروف را با طیاره مصنوعی انداخت  که عکاسان دوره گرد عکسش را آماده داشتند و به عنوان تحفه سفر برای اهل ولایتش برد،که بگوید رانندگی هواپیما را می داند.افسوس...( از فردا این کهنه معلمان خواهند گفت:ما شاگرد استاد هستیم،تمامی کتاب هایش را خط به خط خوانده ایم و با استاد بحث کرده ایم.این شما دانشجویان بی استعداد ما هستید که در زمان سخنرانی مانند آن بز اخوش سرتان را تکان می دهید)

تنها چند قدم با نوشتن یک نامه مفصل برای پروفسور هاوکینگ و ارسال آن برای منشی مخصوصش فاصله دارم.اما نمی دانم آیا از نظر اخلاقی مجاز هستم این ته مانده انگیزه ای را که برای دانشجویان بدبخت باقی مانده تخریب کنم؟یا شاید دیدار و حضور او موتور محرکه ای باشد برای آنان که نیازی بسیار به انگیزه دارند و این انگیزه را هیچ کس در درون نمی تواند با رفتار و کرداری انسانی بدانها ارزانی دارد.دیروز دوستی می گفت اگر هاوکینگ را از نزدیک ببیند تمام عقده هایش که در اثر بی کفایتی معلمانش ایجاد شده است از بین میرود.دختری ۱۸ ساله با اشتیاق تماس گرفت و می خواست بداند آیا پروفسور به ایران می آید یا نه؟یکی از دوستان قصد دارد زبان انگلیسی خود را قوی کند...

اشک در چشمانم حلقه می زند

دختر کوچولوی عزیز که احساست برایم بسیار ارزشمند است.پروفسور اگر ایران آید،فکر می کنی درب آی.پی.ام به آسانی به رویت باز است؟یا پاره از دوستان مانند انسانهای بدوی که هر از چند گاهی که یک شهاب سنگ به زمین می افتاد،منطقه را قرنطینه می کردند تا روی آن به اصطلاح مطالعه کنند.آقای الف حتما دوست دارد با پروفسور لودگی کند و جلو جمع خودی نشان دهد و عکسی با طیاره بگیرد.و لبخند تایید آمیز خانوم ص را ببیند.

هیچ گاه نامه مفصلی را که برای پروفسور جوزف پولشینسکی فرستادم  و از پشت پرده دانشکده فیزیک شریف درد و دل کردم و برخورد پر از محبتش را فراموش نمی کنم که بی درنگ تلفن محل کار و منزلش را در لس آنجلس در اختیارم قرار داد و مقداری زیادی از اخلاقیات علمی سخن گفت.هیچ گاه نتوانستم دریابم که چگونه ممکن است فردی که در ماه ۴-۵ مقاله می نویسد و در اوج آغاز انتشار کتابش مشغول ویرایش کتابی است که در حد اقل چهل سال آینده یکی از اساسی ترین کلاسیک های نظریه ریسمان است،همیشه برای شنیدن صحبت های یک خارجی که تعهدی به او ندارد،نه شاگردش است و نه او را می شناسد،وقت دارد و پیوسته عذر خواهی می کند که از دستش کاری ساخته نیست،اما فردی که در دانشکده فیزیک در طبقه پنجم ساکن است و جز لودگی و بیگاری کشیدن از دیگران کاری ندارد(ف.ا)،هیچ گاه وقت ندارد.

واقعا مرحوم محمد عبدالسلام بعضی از این ها را آخر عمری خوب شناخته بود.شاید هم چیزی می دانست که آی.سی.تی.پی را در ایران و یا هیچ کشور جهان سومی راه نینداخت.موسسه ای که هدفش ترویج علم در جهان سوم است.!!!

*شاید این درد را با دکتر مهدی گلشنی در میان گذاشتم و او با صبوری مانند همیشه درکم کند

**استفاده از این نوشته و برداشت از آن بدون اجازه نویسنده و با صحبت شفاهی با او مجاز نیست.هر گونه کوتاهی حق شکایت رسمی را برای نویسنده مجاز می دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:5  توسط ابدیّت  | 

روزی که "نه" گفتن را آموختی،همه چیز را آموخته ای.اگر بخواهی فضیلت را فدای وجاهت نکنی،حتما می بایست که "نه" بگویی.

روزی که در هر صفی نایستادی،روزی که هر چیزی را نخواندی،روزی که هر چیزی را ندیدی،روزی که بلی قربان گوی هر ضعیف بی خاصیتی نشدی،روزی که تصمیم گرفتی نقل هر مجلسی نباشی،دلقک هر مطرب خانه ای نباشی،گوینده هر حرف بی ارزشی نباشی،هنجار شکن هر جامعه از هم پاشیده ای نباشی،گدای برزن هر دربدری نباشی،...آن روز روزی است که هر چیزی را در مقابل فصیلت نفی کرده ای؟

به چه چیز رسیده ای؟

مستغنی ترین،فقیر دنیا خواهی بود.آن روز روزی است که از معدود افراد با شخصیت خواهی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:29  توسط ابدیّت  | 

زمانی که فضیلت را کشتی،یا از آن کالیکاتوری کشیدی که توانستی قداست و ارزش آن را نزد همگان به مسخره بگیری،آن زمان همه چیز را کشته ای.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:0  توسط ابدیّت  | 

فکر می کنم می توان هر چیزی را در جهان با مقداری ممارست و شاگردی کردن آموخت.تنها دو چیز را نمی توان هرگز آموخت:احساس و شخصیت.به بیان دیگر یا صاحب شخصیت هستی و با هرگز نخواهی توانست با شخصیت و با وقار باشی.

فکر می کنم نکته فوق حساب کار را دست افرادی که در به در به دنبال یک پی.اچ.دی،از یک جای با اسم و رسم هستند می دهد.برکلی کالیفرنیا یا ام.آی.تی و پنسیلوینیا هم از این مهم عاجز است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:2  توسط ابدیّت  | 

به جز مرگ اخلاق،هر نوع مرگی را می توان پذیرفت و برای سبک شدن چند صباحی هم گریست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:49  توسط ابدیّت  | 

زمانی که انسان نتواند دوستانی بیابد که سرشار از شایستگی و فرهیختگی و انسانیت و اخلاق باشند،چقدر خوشبخت است اگر دشمنانی داشته باشد که سرشار از فرهیختگی و منشاء اثر باشند و در یک کلام سرشان برازنده تنشان باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:8  توسط ابدیّت  | 

خستم...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:4  توسط ابدیّت  |