نامه یک دوست:
گاهي اوقت احساس ميكنم نبايد به وبلاگتان سر بزنم يا برخي پست ها را بخوانم . من زماني خودم را براي درگيري هاي ذهني اينچنيني (در بسياري موارد و با تنوعي بيشتر) بيمار ميدانستم . براحتي مسائل مشابه اجتماعي يا محيطي باعث مشغول شدن ذهنم ميشد و ميشود . حال نميدانم بايد شما را هم مثل خود بيمار بدانم يا در نظرم راجع به خود تجديد نظر كنم ؟ من با هزار و يك حيله و فريب ، برخي از احساسات و افكار را در درونم – هر چند ناپخته و سطحي باشند - ، در بستر فراموشي يا انكار ميخوابانم . برخي اوقات دروغ و فريب ، سلاحي مقدس است براي تسكين و منگي . اما مواجه شدن با حقايق (مثالا اظهار نظر شما در اين پست ) تمام آن افكار و برداشت ها را به تحرك وا ميدارد .
يك انتقاد شخصي بر نوشته هاتان . نوشته هاي شما مملو از انتقاد است . شما ميناليد اما راه حلي ارائه نميدهيد . نميدانم ، شايد مقصودي واضح ، و طرح و نماي عمارتي مشخص را در ذهن داريد . و من نشاني از بيان آن – به سبب ديد سطحي ام - نديده ام .
اين سوال را من بارها از خودم هم پرسيده ام . اينكه واقعا چه ميخواهم ؟ حالا از شما هم ميپرسم . آيا طرحي مشخص در ذهن داريد ؟ و براي مسائلي كه مطرح ميكنيد راه حل قابل اعتنايي هم داريد ؟ البته اين سوال را براي محاكمه شما نميپرسم ، بيشتر براي خودم و اطلاع از نظريات شما ميپرسم . مطمئنا اگر بناي پاسخ داشته باشيد پاسخي مبسوط و گسترده نياز است كه من هم انتظار چنان پاسخي ندارم . اما اگر بتوانيد به نحوي درخور پاسخ بدهيد يا راهنمايي كنيد ممنون ميشوم .
------------------------------------------------------------------------------------
پاسخ:
نامه شما را چند مرتبه با دقت خواندم.دوست عزیز نمی دانم چرا این روحیه در ما وجود دارد که می بایست حتما تمامی راه حلها توسط عاملی بیرونی فرستاده شود.شاید یک دلیل آن همان پرسش های کتاب علوم تجربی ابتدایی باشد.زیرا به محض آنکه پرسشی مطرح می شد،بی درنگ سراغ جملات کتاب می رفتیم با این امید که بتوانیم حد اقل در مدت نیم ساعت تمامی تکالیف خود را انجام دهیم.
در ارتباط با مطلبت چند نکته به ذهنم می رسد:
۱-گاهی اوقات به اصطلاح بیان پرسش ها و بزرگ کردن پرسش ها و انتقادات سبب ایجاد یک نوع حساسیت می شود.شاید باعث شود دیگران به آن موضوع دقت کنند یا ممکن است باعث شود آن موضوع از زاویه ای دیگر نگریسته شود.
۲-در مورد اینکه نمی دانید چه می خواهید،من کاملا احساس شما را درک می کنم.این پرسشی است که همواره برای انسان مطرح می شود.گاه باید پاسخی یافت و بعد از آن حرکت کرد،گاه نیز لازم است انسان حرکت کند و با این امید که در میانه را پاسخ را دریافت کند.
یک بار در دفترچه یادداشتم نوشتم:تعویق سفر برای یافتن همسفر،صرف نظر از بعد احساسی،از بعد منطقی کاملا اشتباه است.
و اما اینکه من چه می خواهم.خواست من در نوشته هایم کاملا آشکار است.اخلاقی و انسانی زیستن.آگاه بودن به این نکته که هر کدام در کدام نقطه جهان ایستاده ایم،چه وظیفه ای به عهده داریم،چه مقدار بها حاضریم برای پیمودن مسیرمان بپردازیم،نقاطی که راه را بر ما تنگ می کنند کدام ها هستند،تحت چه مقدار فشار از راه دست می کشیم و در مقابل خود واقعی خویش قد علم می کنیم؟...
دوست عزیزم من خواهان بازگشت پرنسیپ ها و پرستیژها به زندگی هستم.دوست ندارم در جامعه ای زندگی کنم که تعریف ها مشخص نیست،خطوط قرمز نه باری دارند،نه کسی حاضر است در مقابل آنها مقداری سرعت را کم کند.
شبه انسانی که ادعای روشنفکری داشت،معتاد بود و از تمام مطالعات خود تجاوز پنهانی به عنف و بازی با کلمات را آموخته بود یک بار در انتقاد به من،در مقابل نگرشی سنتی که فکر می کرد،دارم گفت:
"..کل زندگی عبور کردن از خطوط قرمز است."
اینجاست که می گویم زندگی بی کلاس و بدون پرنسیپ شده.هر بچه ای به حکم تأیید چند نفر از خود بدتر،به وسط میدان وارد می شود.افکار بیمارش را که اگر در یک جامعه متمدن بیان کند از آن جامعه طرد خواهد شد،بیان می کند و دیری نمی گذرد این افکار بیمار و متناقض پاردایم زمان می شوند.
مشکل من همان فیل شناسی در شب مولانا است.همان توأم شدن بلاهت و وقاحت است.
۳-مشکل اساسی چند نکته است.تلقی های سطحی و متناقض از علم و هنر،بازاری شدن علم و هنر،کوچه و خیابانی شدن علم و هنر،از بین رفتن نزاکت های علمی،درهم رفتن جایگاه ها و جسارت افراد در گم کردن جایگاه ها.
اما راه حل نهایی از نظر من اخلاقی زیستن،هدفدار زیستن و با پرنسیپ زیستن است.
اگر مطالعه نوشته های حقیر سبب ایجاد ناراحتی در شما می شود،توصیه می کنم بدان نپردازید.
اما این دلیل قانع کننده برای من نیست که ننویسم.دوست عزیزم چه قابل قبول باشد و چه نباشد،من احساس عذاب وجدان دارم،به گونه ای که نمی توانم حتی ثانیه ای آرامش داشته باشم.من خود را شریک جرمی بزرگ می دانم.پس اجازه دهید من به گناهانم اعتراف کنم.