تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

هر چه بیشتر می گذرد بیشتر و بیشتر مجاب می شوم که زندگی در شهر و روابط و مناسبات متعاقب آن مرا بیشتر از خودم و از انسانهای اطرافم دور می سازد.چند روز بود به شمال خیلی فکر می کردم.به جاده نیمه بکر و پر از زباله عباس آباد.در منزلی مسکونی در آن نزدیکی،درختانی هست،که زمانی که صبح زود در آن قدم می زنم،به یاد جملات زیبای ایثار تارکوفسکی میافتم.زمانی که الکساندر و پسر کوچک درختی را می کارند و الکساندر در حال تعریف آن داستان افسانه ای ژاپنی است.آن هنگام که در جنگل قدم می زنند.

سنم که از این ها کمتر بود،رسیدن بهار همیشه مرا تکان می داد.حس می کردم روزهای آخر سال زود می گذرند.هیاهویی را می دیدم.چندین سال بعد فقط می دانستم کل لذت در بازه زمانی یک ربع مانده به سال تحویل و یک ربع بعد از آن است.و درین سالها حتی کمتر به نوروز فکر می کنم.حس می کنم نوعی خستگی و سرخوردگی شدید بر طرز فکرم حاکم شده است.

فقط می دانم امسال تغییر زیادی خواهم کرد.عذاب وجدان زیادی دارم.به کناری می روم و بیمار می شوم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:20  توسط ابدیّت  | 

بهمن رجبی خسته است.نمی دانم آیا خسته تر از همیشه است یا فقط خسته است؟اما باید اینقدر خسته باشد که با حال و روزی که دارد تصمیم بگیرد وسط هفته به کوه بزند.آنهم ایستگاه پنجم.بحث با او فایده ای ندارد.فقط می توان نگران بود.شاید بهتر است بگویم بعد از معجزه ای که حاج آقا،و به قول خود بهمن رجبی دکتر ابن سینایی،کرد او توانست این امید را بدست آورد که دیرتر به قول خودش علیل شود.رجبی تنها دوست قدیمی خود،کوهستان،را دوباره یافت.شاید کوهستان از معدود دوستان او باشند که هرگز از او به عنوان نردبان استفاده نکردند.کوه با او رفتاری رجبی پسند داشته.کوه نیز مانند او  سهل و ممتنع است.کوه نیز مانند او همان هست که هست.سربالایی کوه تند است،گاه صاف می شود و گاه سرپایین.کوه کوچکترین کرنشی در مقابل کوهنورد از خود نشان نمی دهد واین کوهنورد است که باید تشخیص دهد توان بالارفتن از کدام کوه را دارد.

کوه تنهاست و رجبی هم تنها.همیشه افرادی هستند که از روی تفریح و کنجکاوی به کاری می پردازند.این افراد در محیط سبز کوهستان زباله می ریزند و در محضر رجبی درفشانی می کنند.به هر حال قصد تعریف و تمجید از رجبی را ندارم.زیرا زندگی ۶۷ ساله اش آینه ای تمام نماست.اما فقط می دانم اگر انسان نیاز به سلامت جسم داشته باشد می تواند هفته ای یک بار به کوه بزند و اگر نیاز به سلامت وجدان داشته باشد رجبی می تواند مفید باشد.

به هر حال آخرین دیدار سال با او انجام شد.مانند همیشه ما حصل آن نگرانی و اندوه شدید بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:23  توسط ابدیّت  | 

مولانا داستانی تمثیلی و بسیار آموزنده دارد.او درین داستان کناسی را به تصویر می کشد که از بازار عطر فروشان عبور می کند،استنشاق بوی عطر او را بیمار می کند و نقش بر زمین می شود.هر یک از افراد برای بهبود او نسخه ای می پیچد که ناموفق از کار در می آید،تا سرانجام فردی پیشنهاد می کند برای بهبود حال او مقداری فضولات بر بینی او گرفته شود تا دوباره سر حال آید.

مولانا با بیان این داستان،به عنوان فردی که در دوره ای زندگی می کرده که مناسبات امروزین را نداشته است،به راستی از دردی عمیق نام می برد،به راستی این داستان وصف الحال امروز جامعه به اصطلاح علمی ماست.هر گاه از پرستیژ و پرنسیپ نام می بری،عده ای می گویند این کلمه اشرافی است.حال آنکه این افراد نه از جامعه اشرافی نمی دانند(که البته مورد انتقاد من نیز مناسبات این جامعه است) و نه از سرشت علم چیزی می دانند.این داستان مولانا وصف الحال این افراد می نماید.

علم در سرشت خود از چارچوبه ای خاص پیروی می کند.در روند علم،اصولا یک علم آموز مدتی زیاد باید صرف کند تا به مرحله اظهار نظر و احیانا تولید رسد.قبل از این مرحله علم آموز می تواند آزادنه پرسش کند و یا آموخته های خود را با رعایت قوانینی نقل به موضوع کند.اما همین نقل به مضمون کردن نیز دارای آدابی خاص است.اما فرض کنیم علم آموز از این مرحله عبور کند،در این مرحله او به تولید می پردازد.شیوه معمول آن است که او مورد بحث خود را در یک محیط علمی یا یک مجله تخصصی بیان کند و سپس خود را در معرض سخت ترین انتقاد ها قرار می دهد.بدین ترتیب یک جریان شکل می گیرد.درین جریان علم به صورتی کاملا محتاطانه و به دور از هر گونه جهت گیری رشد می کند.بدین ترتیب یک نوع نظام علمی شکل می گیرد که دارای پرنسیپ و پرستیژ است.

پرنسیپ لغتی است با معنای خاص.یعنی در یک نظام هر چیز درست سر جای خود باشد،هر عضو آن نظام دقیقا با توجه به کارایی خاص انتخاب شود،با توسل به اصولی حرکت کند و با توجه به رده و کارایی خود در جای درست خود قرار گیرد.با مرتبه ای که دارد و لزوما شایسته آن است،نوعی همگونی داشته باشد.

چند مثال از متن علم ارائه می کنم

۱-در اواخر۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰،بحثی بنام همجوشی سرد،توسط دوشیمی-فیزیکدان بنام های فلیشمن و پونز ارائه شد.قبل از پایان مراحل علمی،این دو مصاحبه ای با مطبوعات کردند و خلاصه این شایعه مطرح شد که می توان در لوله آزمایش یک خورشید تولید کرد،هر چند امروزه این بحث مورد مطالعه است و یکی از قسمت های رایج و سری شیمی هسته ای است،اما به هر حال پس از شکست آزمایشها در اوایل دهه ۹۰،رسوایی عظیمی برای این دو فیزیکدان به عمل آورد.زیرا بحث صرفا علمی را یک بحث به دور از محیط دانشگاه و مطبوعاتی کردند.(بی.بی.سی در برنامه افق برنامه ای تخصصی از این مهم تهیه دید،اصل آن موجود می باشد)

۲-اگر به لیست جوایز نوبل فیزیک به عنوان مثال جایزه نوبل فیزیک سال 2004 نگاه کنیم،به سادگی آشکار می شود که بین انجام آن کشف(آن هم عمدتا در بخش نظری و اثبات تجربی آن)و اعطای جایزه نوبل حد اقل ۱۰ سال فاصله است.که حاکی از یک روند در گزینش نظریه هاست.(هرچند در این سال پس از ۲۰ سال جایزه ارائه شد)

۳-در نوشته شدن مقدمه بر کتب جدید و توصیه آن به دیگران،که توسط محققان تازه کار نوشته شده اند،معمولا مقدمه توسط بزرگان و خواص نوشته می شود.

۴-در سال ۱۹۶۵ بالنتاین،فیزکدان معروف که اخیرا ویرایش جدید کتاب کوانتوم مکانیک پیشرفته او،انتشار یافته،مقاله ای برای مجله ریویوو آو مدرن فیزیک نوشت.مطلب حساس بود و چاپ آن نیاز به تامل بسیار داشت،لذا انجمن داوری از چاپ آن سرباز زدند.و نهایتا زمانی که این مقاله چاپ شد در ابتدای آن نوشته شده بود با استفاده از امتیاز ویژه سردبیر چاپ می شود.زیرا مدیر یک مجله مسئولیت دارد در مورد مطالب علمی مجله.(اصل آن موجود است نزد نویسنده این سطور).

پس از مثال هایی که اگر بخواهیم ردیف کنیم تعداد آنها به هزاران می رسد،به سراغ جامعه خود می رویم.

در جامعه ما علم به شدت مقوله ای بازاری،خیابانی و سطحی است.معمولا جای اعلام خبر ها و بحث های علمی روزنامه ها یا اختصاصا کافه هاست،نه دانشگاه ها و محافل عملی یا مجلات تخصصی.افرادی به عنوان مترجم مطرح هستند(فارغ از کیفیت ترجمه)عده زیادی از آنها  بر نوشته خود مقدمه می نویسند،که شاید اگر می خواستند بر زبان اصلی آن کتاب مقدمه بنویسند،چنان انتقاداتی بر آنها می رفت که...و از همه بدتر آن است که این مقدمه های بالای ۱۰ صفحه ای که می نویسند پر از تناقض با نوشته های کتاب و هدف نویسنده کتاب است.(به مقدمه هزاران کتاب فلسفه،یا کتاب تاریخچه زمان هاوکینگ،یا اسرار جهان کوانتومی یوجین اسکوایرز رجوع کنید.)

کافی است نگاه کنید چه کسانی بر این افراد مقدمه نوشته اند:آدورنو،بنیامین،فوکو،آینشتاین،هاوکینگ،دریدا،رورتی،نیچه،فروید،یونگ،...

شاید بدتر از همه آن باشد که طبق یک روش زشت،مترجمان سعی می کنند به تمامی مطالب مخاطبان خود، به جای نویسنده آن کتاب پاسخ دهند.

آنچه بیان شد پاره ای از معایب بیشمار جامعه علمی ایران است.حال زمانی که مستند انتقاد می کنی از افراد و عملکرد ها،عده زیادی از مخاطبان این افراد،کناس وار به شکایت می آیند.

اما از آنجا که روح علم اختصاص به این افراد ندارد،باید نوشت و حقایق و پرستیژ ها و پرنسیپ ها را یاد آور شد.زیرا تا این عوامل به روح علم بازنگردد،تا زمانی که علم به جای خواص،در دست عده ای کلاش و سودجو باشد،علم دارای اعتبار و ارزش نخواهد بود.

در عین آنکه نام بردن از کناس تمثیل بود،نه تحقیر .بسیاری از کناسان در حرفه خود اخلاقی تر هستند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 22:57  توسط ابدیّت  | 

نامه یک دوست:
 
گاهي اوقت احساس ميكنم نبايد به وبلاگتان سر بزنم يا برخي پست ها را بخوانم . من زماني خودم را براي درگيري هاي ذهني اينچنيني (در بسياري موارد و با تنوعي بيشتر) بيمار ميدانستم . براحتي مسائل مشابه اجتماعي يا محيطي باعث مشغول شدن ذهنم ميشد و ميشود . حال نميدانم بايد شما را هم مثل خود بيمار بدانم يا در نظرم راجع به خود تجديد نظر كنم ؟ من با هزار و يك حيله و فريب ، برخي از احساسات و افكار را در درونم – هر چند ناپخته و سطحي باشند -  ، در بستر فراموشي يا انكار ميخوابانم . برخي اوقات دروغ و فريب ، سلاحي مقدس است براي تسكين و منگي . اما مواجه شدن با حقايق (مثالا اظهار نظر شما در اين پست ) تمام آن افكار و برداشت ها را به تحرك وا ميدارد .
 
يك انتقاد شخصي بر نوشته هاتان . نوشته هاي شما مملو از انتقاد است . شما ميناليد اما راه حلي ارائه نميدهيد . نميدانم ، شايد مقصودي واضح ، و طرح و نماي عمارتي مشخص را در ذهن داريد . و من نشاني از بيان آن – به سبب ديد سطحي ام - نديده ام .
 اين سوال را من بارها از خودم هم پرسيده ام . اينكه واقعا چه ميخواهم ؟ حالا از شما هم ميپرسم . آيا طرحي مشخص در ذهن داريد ؟ و براي مسائلي كه مطرح ميكنيد راه حل قابل اعتنايي هم داريد ؟ البته اين سوال را براي محاكمه شما نميپرسم ، بيشتر براي خودم و اطلاع از نظريات شما ميپرسم . مطمئنا اگر بناي پاسخ داشته باشيد پاسخي مبسوط و گسترده نياز است كه من هم انتظار چنان پاسخي ندارم . اما اگر بتوانيد به نحوي درخور پاسخ بدهيد يا راهنمايي كنيد ممنون ميشوم .
------------------------------------------------------------------------------------
پاسخ:
نامه شما را چند مرتبه با دقت خواندم.دوست عزیز نمی دانم چرا این روحیه در ما وجود دارد که می بایست حتما تمامی راه حلها توسط عاملی بیرونی فرستاده شود.شاید یک دلیل آن همان پرسش های کتاب علوم تجربی ابتدایی باشد.زیرا به محض آنکه پرسشی مطرح می شد،بی درنگ سراغ جملات کتاب می رفتیم با این امید که بتوانیم حد اقل در مدت نیم ساعت تمامی تکالیف خود را انجام دهیم.
در ارتباط با مطلبت چند نکته به ذهنم می رسد:
۱-گاهی اوقات به اصطلاح بیان پرسش ها و بزرگ کردن پرسش ها و انتقادات سبب ایجاد یک نوع حساسیت می شود.شاید باعث شود دیگران به آن موضوع دقت کنند یا ممکن است باعث شود آن موضوع از زاویه ای دیگر نگریسته شود.
۲-در مورد اینکه نمی دانید چه می خواهید،من کاملا احساس شما را درک می کنم.این پرسشی است که همواره برای انسان مطرح می شود.گاه باید پاسخی یافت و بعد از آن حرکت کرد،گاه نیز لازم است انسان حرکت کند و با این امید که در میانه را پاسخ را دریافت کند.
یک بار در دفترچه یادداشتم نوشتم:تعویق سفر برای یافتن همسفر،صرف نظر از بعد احساسی،از بعد منطقی کاملا اشتباه است.
و اما اینکه من چه می خواهم.خواست من در نوشته هایم کاملا آشکار است.اخلاقی و انسانی زیستن.آگاه بودن به این نکته که هر کدام در کدام نقطه جهان ایستاده ایم،چه وظیفه ای به عهده داریم،چه مقدار بها حاضریم برای پیمودن مسیرمان بپردازیم،نقاطی که راه را بر ما تنگ می کنند کدام ها هستند،تحت چه مقدار فشار از راه دست می کشیم و در مقابل خود واقعی خویش قد علم می کنیم؟...
دوست عزیزم من خواهان بازگشت پرنسیپ ها و پرستیژها به زندگی هستم.دوست ندارم در جامعه ای زندگی کنم که تعریف ها مشخص نیست،خطوط قرمز نه باری دارند،نه کسی حاضر است در مقابل آنها مقداری سرعت را کم کند.
شبه انسانی که ادعای روشنفکری داشت،معتاد بود و از تمام مطالعات خود تجاوز پنهانی به عنف و بازی با کلمات را آموخته بود یک بار در انتقاد به من،در مقابل نگرشی سنتی که فکر می کرد،دارم گفت:
"..کل زندگی عبور کردن از خطوط قرمز است."
اینجاست که می گویم زندگی بی کلاس و بدون پرنسیپ شده.هر بچه ای به حکم تأیید چند نفر از خود بدتر،به وسط میدان وارد می شود.افکار بیمارش را که اگر در یک جامعه متمدن بیان کند از آن جامعه طرد خواهد شد،بیان می کند و دیری نمی گذرد این افکار بیمار و متناقض پاردایم زمان می شوند.
مشکل من همان فیل شناسی در شب مولانا است.همان توأم شدن بلاهت و وقاحت است.
۳-مشکل اساسی چند نکته است.تلقی های سطحی و متناقض از علم و هنر،بازاری شدن علم و هنر،کوچه و خیابانی شدن علم و هنر،از بین رفتن نزاکت های علمی،درهم رفتن جایگاه ها و جسارت افراد در گم کردن جایگاه ها.
 
اما راه حل نهایی از نظر من اخلاقی زیستن،هدفدار زیستن و با پرنسیپ زیستن است.
اگر مطالعه نوشته های حقیر سبب ایجاد ناراحتی در شما می شود،توصیه می کنم بدان نپردازید.
اما این دلیل قانع کننده برای من نیست که ننویسم.دوست عزیزم چه قابل قبول باشد و چه نباشد،من احساس عذاب وجدان دارم،به گونه ای که نمی توانم حتی ثانیه ای آرامش داشته باشم.من خود را شریک جرمی بزرگ می دانم.پس اجازه دهید من به گناهانم اعتراف کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:12  توسط ابدیّت  | 

چند هفته پیش در روز ولنتاین زنی در مقابل محل کار مردی که به او علاقه مند بود،بعد از آنکه یک لیتر بنزین بر روی خود ریخته بود،خودرا به آتش کشید و در اثر سوختگی 95%فردای آن روز درگذشت.دلیل اصلی جدایی از این قرار بود که این زن مطلقه از ازدواج تحمیلی قبلی خود یک کودک 2 ساله داشت و موضوع را از این جوان مدتی پنهان نگه داشته بود.زمانی که جوان این موضوع را فهمید رابطه خود را با این زن پایان داد.زن مدت ها از خود کشی صحبت می کرد[به نقل از دوستش] و نهایتا در روز مقرر در حالی که در آتش می سوخت و نام مرد را صدا می کرد،به بیمارستان منتقل شد و فردای آن روز در گذشت.

                                                                نقل به مضمون از جراید

شنیدن این خبر چند روز فشار شدیدی بر من وارد کرد.نمی دانم در روز چند نمونه از این موارد روی می دهد.اما آن چیز که مرا به فکر فرو برد را نقل می کنم.بعد از آنکه تاثیر عاطفی این قضیه اندکی فروکش کرد،سعی کردم موضوع را از دید هر کدام از طرفین نگاه کنم.

نجوای درونی زن:

سهم من از زندگی چیست؟سر انجام فرزندم چه خواهد شد؟آیا روزی می بایست آلوده شوم؟در آینده به فرزندم بگویم پدرش که بوده؟تمام دختر های هم سن و سال من یا عاشق هستند یا فردی هست که حد اقل در ظاهر هست،حد اقل شانه ای فرضی خواهند داشت که بتوانند سرشان را بر آن گذارند و اندکی خود را سبک کنند.چرا ساختار اجتماعی-خانوادگی من به گونه ای بوده که می بایست با فردی ازدواج کنم که شناختی از او نداشتم؟چرا تنها معیار آینده یک ازدواج همان جذابیت های ظاهری نگاه اول است؟آیا بهتر نیست با فردی آشنا شوم و به تدریج به آن فرد حقایق را بگویم؟شاید هم بهتر باشد اول او را وابسته کنم،و سپس او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم؟می توانم بدنم را به عنوان وجه المصالحه در اختیارش بگذارم. ...

نجوای درونی مرد:

به هیچ زنی نمی توان اعتماد کرد.از خیلی زنها دروغ شنیده ام،بهتر است در زندگی فقط تابع تعهداتی باشم که به آسانی می توان از زیر آنها شانه خالی کرد.چند روز افسردگی بهتر از زندان و طرف شدن با دادگاه است.شاید بهتر باشد این عقیده ام را به زن بگویم،اما نه ممکن است فکر کند هدفی نا معقول از این رابطه دارم.اما خوب نهایتا ممکن است کار به همان جا بکشد.پس آیا بهتر نیست از همان اول مطلب را رک و صریح به او بگویم؟تمام دوستانم اینگونه هستند،پس چرا من اینگونه نباشم؟نهایتا روزی از هم خسته می شویم و به زودی همه چیز تمام می شود؟آیا یک زن مطلقه بهترین شانس برای یک آشنایی نیست؟....

زمانی که به این نجواها فکر کردم،بدون هیچ تردیدی هر دو را مقصر دانستم و هر دو را بی تقصیر.این دو آدم دو قربانی هستند.قربانی شکسته شدن حرمت ها و خطوط قرمز،قربانی بی اعتمادی،قربانی یک جامعه در حال گذر.جامعه ای که کثافت های کل دنیا را از زباله دانی آنها جمع کرده و آنها را به عنوان اوج بلوغ فکری تلقی می کند.در این جامعه شاید زیر 5% تا کنون در یک جامعه پیشرفته زندگی و تحصیل کرده باشند.شاید کمتر از آنها بالای 10 سال یک جامعه مدرن و آزاد را تجربه کرده باشند.شاید تنها تجربه آنها از یک جامعه باز و آزاد همان مغازه هایی است که لباس هایی از مد افتاده را از آنها می خرند.یک سال پس انداز می کنند و با انواع و اقسام بد بختی ها به یک سفر می روند و تنها چیزی که آنها را مفتون می کند،نه زیر ساختهای جامعه بلکه روابط آزاد است.آنهم روابطی که تمام جامعه شناسان و نخبگان فکری آن سوی دنیا در حال جمع و جور کردنش هستند.زیرا می خواهند بهتر و طولانی تر زندگی کنند.در محیط های عمومی سیگار نمی کشند،اما ما تازه دوست داریم در سالهای 1920 زندگی کنیم.آنها در حال درمان معضلات و تباعات زندگی آزاد خود[که تازه آن هم توامان با اخلاقی خاص است]می باشند و ما تازه دوست داریم به خواهر و مادر خود نیز پیش نهاد های نا مربوط دهیم.ما ماهواره می بینیم،اما نه برنامه جالب دکتر فیل رو که از نظرم یک کلاس درس است.این برنامه هدفی دارد.می خواهد در بین ما یک ارتباط انسانی ایجاد کند،به ما می آموزد خود را آنگونه که هستیم نشان دهیم،مشکلاتمان را آنگونه که هست بگوییم.حتی اگر به قول آقایان به همان برنامه جهودی هارد-تاک نگاه کنیم در آن دنیایی مطالب نهان است.اما ما فقط به چه نگاه می کنیم؟...

این نوع تفکر بربر گونه،که در هیچ جای دنیا و در هیچ زمانی وجود نداشته،فقط و فقط در این سرزمین و شاید قبایل آفریقایی بدوی موجود باشد.

غرورهای زیبای انسانی:

یک انسان زمانی که به آن وضع فجیع به زندگی خود خاتمه می دهد،از نظر من صادق ترین انسانهاست.ما مغرور هستیم.اگر بیمار نباشیم غروری زیبا داریم،اگر به فرض حتی جورابی پاره به پا داشته باشیم،دوست نداریم کسی آن را ببیند....اما زمانی که یک انسان آنگونه خویش را به آتش می کشد بیش از اندازه خودش است.او دردها و نواقص و اشتباهاتش را با صدای بلند به فریاد می کشد و با صدای بلند یاد آوری می کند که توان زیستن در جهان را ندارد.شاید به ما یاد آور می شود که رسم مهمان داری این نیست.او این جسارت را داشت که غرورش را زیر پا بگذارد و در مقابل فردی که حس می کرد دوستش دارد،اینگونه ندای درماندگی سر دهد.و آن مرد یا این جسارت را داشت یا مجبور خواهد شد که این جسارت را داشته باشد و او را بشناسد و به همگان بگوید گره آشنایی بین آن دو چه بوده.و شاید این جسارت را داشته باشد تا پایان عمر،حتی در زیبا ترین لحظات زندگی،به یاد فقر و درماندگی این زن بی پناه باشد.به احتمال قریب به یقین کارش را از دست خواهد داد و احتمالا تا مدتهای زیاد نمی تواند خیلی جاها آفتابی شود.نمی دانم آیا وجدانش این توانایی را دارد که این مساله را فراموش کند.

 

تا بدین جا از این دو گفتم.از انسان بودن آن دو،آنگونه که هستند نه آنگونه که باید باشند؟اما چگونه می توان از تقصیر همه ما صحبت نکرد.در تمامی مصائب همه ما شریک هستیم.این گره های نا مرعی همه ما را چنین به هم پیوند زده است که گاه تا هفت پشت به هم وصل هستیم.من یا مانند این مرد هستم یا مانند آن زن.یا شاید این موهبت را داشته باشم که مستقیما با هیچ اتفاقی این چنین پیوندی نداشته باشم[که اتفاقا متاسفانه داشتم].اما آیا می توانم دست در جیب کنم و به آسانی قدم بزنم؟من به شخصه خود را شریک جرم هم آن زن و هم آن مرد می دانم.در این میان مقصر من هستم. زیرا آب از سرم گذشته،ژست عاطفی بودن می گیرم،یک فیلم به آسانی اشکم را به راه می اندازد.اما گاه در خیابان بی تفاوت از همه چیز می گذرم.من شب آسان می خوابم اما در حقیقت من گناهکارم.

این بدبختی من بود که این زن را تا قبل آن واقعی نمی شناختم، و این نهایت بی چارگی من است که آن مرد دوست من نبود.زیرا نتوانستم با قلم مو و رنگ یک تابلو،پدید آورم.قلم مو را در رنگ زدم و روی دیوار نوشتم وجدان فردی ام آسوده است؟!در این میان زیبا رویی از من پرسید:آیا وجدان جمعی ات نیز آنگونه است؟و در نهایت آن زیبا روی گفت:در جامعه ای که اخلاق مرده باشد،همه هم بی تقصیرند و هم گناهکار.داوری بیرونی امکان پذیر نیست.درین جامعه وجدان جمعی و فردی افراد،اگر وجود داشته باشد می فهمد.داغی بر خود می زند و اگر توانمند باشد،میداند از که چه چیزی را از دست داده.کرامت انسان یک بازی نیست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:4  توسط ابدیّت  |