در سالهای اخیر،روزی یا ماهی نیست که با این صحنه آشنا مواجه نشده باشیم.یک هنرمند(که البته من هم ترجیح می دهم مانند بهمن رجبی،به جای کلمه هنرمند،از کلمه دست اندر کار هنر نام ببرم) به دیار باقی شتافته است و چند روز بعد دوستدارن،شاگردان و محرمان خلوت استاد لب به شکوه گشوده اند که چرا استادشان تا بدین اندازه تنهاست،چرا از او نامی برده نمی شود،چرا مردم به هنر اصیل توجهی ندارند؟چرا اگر فلان هنرپیشه معروف که عکس او پیوسته بر روی مجلات زرد خودنمایی می کند،در تلقی عوام مهمتر و با ارزش تر از استاد تازه از دست رفته است؟استادی که زندگی خود را وقف هنر و کارش کرده است؟اما اگر فلان هنرپیشه زن،زیر پیراهن خود را عوض کند،روز بعد در هر کوی و برزنی رنگ زیر پیراهن جدید او،نقل هر مجلسی خواهد بود!؟
همگان می دانیم در سالهای آینده خیلی ها از بین ما خواهند رفت.پرویز مشکاتیان،فرامرز پایور،جلیل شهناز،آیدین آغداشلو،عزت الله انتظامی،مشایخی،رشیدی،دولت آبادی ،سپانلو،بهرام بیضایی،تناولی و خیلی های دیگر که یا سن بالایی دارند یا دوران جوانی ناسالمی را طی کرده اند.به احتمال قریب به یقین دوباره در هر روز تشییع جنازه همین زمزمه ها بر سر زبان ها خواهد افتاد و باز مردم مورد سرزنش قرار می گیرند.
به راستی یک بار می بایست بی رو در بایستی به این پرسش پاسخ دهیم.برای این منظور می بایست یک بار از دید مردم به هنرمند مورد نظرمان نگاه کنیم و یک بار از دید هنرمند به مردم نگاه کنیم و دقت کنیم که هر یک از دیگری چه خواهد دید،چه انتظاری خواهد داشت؟واحیانا کدام طرف در انجام رسالت و وظیفه خود کوتاهی کرده است؟
قبل از اینکه به تفصیل نظر خودم را بنویسم،به صورت خلاصه می گویم که من مردم را مقصر نمی دانم،حتی در یک زمینه و نکته.مردم آنی هستند که هستند و آن می کنند که باید.
در این بین این هنرمندان هستند که درگیر چند تناقض منطقی در تفکر خود و اطرافیانشان هستند.هنگامی که کارزار آشفته است،از آنها انتظار برخی واکنش ها می رود،آنها به سراغ تفکر هنر برای هنر می روند(من قصد قضاوت کردن ندارم،نمی خواهم بگویم هنر برای هنر خوب است یا بد،بحث پیرامون آن در هر کتاب مقدماتی جامعه شناسی هنر بیان شده،به خصوص اگر این کتاب نوشته یک فرانسوی متعصب با شد،رنگ و بویی تند تر دارد.).هنگامی که هنرمند برای تحقیق و تفحص در ذات بی انتهای هنر،خود را به کناره می کشد،از نظر من بی درنگ شخصیت و رسالت اجتماعی خود را تا اندازه زیادی کم رنگ می کند،هنرمند درین صورت یک محقق صرف است.تجربه های نو و تازه هنری خلق می کند،روی تکنیک و محتوی هنر خود کار می کند و در یک کلام بیش از حدی که بتوان تصور کرد خود است.دقیقا شخصیت اصیل و مستقل خود را داراست.هنر مند دیگر مطابق عرف و انتظار دیگران رفتار نمی کند،آنگونه که هست رفتار می کند.اما یک سوال مهم بی درنگ مطرح می شود.
آیا فقط هنرمند اجازه دارد آنگونه که هست باشد؟آیا مردم هم می توانند آنگونه باشند که هستند؟آیا مردم هم اجازه دارند تا به جای حضور اجباری در تالار کنسرت و یا فلان نمایشگاه نقاشی و یا فلان جلسه هنری برای قدر دانی از هنرمند زحمت کش جامعه،به تماشای برنامه فلان خواننده جلف بروند؟یا یک فیلم اروتیک سطحی نگاه کنند؟
ما را به هم نزدیک می کند،همان سطور نا نوشته علم و هنر،یعنی دوستی و محبت و در یک کلام درک احساس مشترک سرگردانی است.حال که در یک بیابان وسیع تصمیم می گیریم توشه راه را میان خود تقسیم کنیم و هر یک به تنهایی و فارغ از اوضاع و احوال دیگران انتهای این بیابان بی انتها را جستجو کنیم،دیگر گریزی از جدایی نیست. وانگهی هنر مند باید به یک نکته توجه داشته باشد،یک بار فردی را می بینیم مانند ونگوگ یا چایکافسکی،که به دلیل نوع و ماهیت تفکر به کناره می روند،حتی به ندرت دوست و شاگردی دارند،کار می کنند؛رنج می کشند،و به ندرت خم به ابرو می آورند،اما در پاره ای از موارد افراد هنرمند خواهان یک بازی و دوستی یک طرفه هستند.
اگر هر کدام به کار خود بپردازیم،هر کدام از ما یک صاحب کار و صاحب صنعت است.نوع کارها با هم فرق می کند.اما اگر دقت کنیم در آناتومی اجتماع تمامی عضو ها لازم هستند.درست است که قلب عنصر عشق در تلقی غالب مردم است،اما روده بزرگ هم نقشی بزرگ بازی می کند.
اتفاقا مرحوم امیر حسین آریان پور(جامعه شناس هنر که اتفا قا زیاد از این حرف های تعهد میزد)در اثر فقدان روده بزرگ از میان ما رفت.همان گونه که مرحوم صنعتی را تقص قلبی از ما گرفت.
بیایید بک صحنه را بازسازی کنیم:
-یک هنرمند پیشرو و صاحب سبک امروز،دیروز شاگردی موفق بوده که کار و آموزشش را با موفقیت تمام انجام داده،تکنیکش را به منتهی درجه نسبی رسانده و احتمالا برای رسیدن به عناصر محتوایی در کارش مدتی نیز روی اندیشه خود کار کرده است.نخستین بار قصد دارد خود را در معرض نقد و قضاوت قرار دهد،بدیهی است که شاید اولین کسانی را که به دیدار آثارش می طلبد،همان دوستان و خانواده اش هستند.و شاید در اولین تجربه اگر شانس داشته باشد چند چهره برجسته به سراغ کارهایش می آیند.اما همان دوستان و خانواده که به احتمال قریب به یقین حد اقل بیش از 80 درصد از هنر چیزی نمی دانند و تنها برای دلگرمی به دیدار آثار او آمده اند،بهترین پشتگرمی برای آغاز کار او هستند.اما گویا این هنرمند پیش رو امروز حافظه تاریخی ضعیفی دارد.
در تمام این نوشتار هدفم این نیست به زور این بار را بر دوش هنرمند و روشنفکر بگذارم که حتما می بایست روولوسیونر باشد یا یک اسطوره باشد.اما باید بگویم نکته مهمی وجود دارد و آن این ایست ممکن است مردم از هنری پیشرو و عمیق سر در نیاورند،اما از رفتار و عملکرد اجتماعی یک هنرمند به خوبی آگاه هستند.
نمونه بارز این ادعا انجمن اخوت می باشد که در حدود یکصد و پنجاه سال پیش به دور درویش صفاعلی ظهیر الدوله گرد آمدند و با جرأت می توان ادعا کرد برخی از مردمی ترین هنرمندان عمیق و اصیل جامعه امروز ایران بودند.به عنوان نمونه می توان به عارف قزوینی اشاره کرد.تا زمانی که در گراند هتل طهران بود،خیلی نفوذ داشت.بعضی می گویند بعد از یک کنسرت خیریه عارف این امکان می رفت که شهردار طهران مجبور به استعفا شود.عارف تنها از میان ما رفت،اما در زمانی که با مردم بود واقعا مردمی بود.در مورد قمر الملوک وزیری نیز این مدعی صادق است.