تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

در سالهای اخیر،روزی یا ماهی نیست که با این صحنه آشنا مواجه نشده باشیم.یک هنرمند(که البته من هم ترجیح می دهم مانند بهمن رجبی،به جای کلمه هنرمند،از کلمه دست اندر کار هنر نام ببرم) به دیار باقی شتافته است و چند روز بعد دوستدارن،شاگردان و محرمان خلوت استاد لب به شکوه گشوده اند که چرا استادشان تا بدین اندازه تنهاست،چرا از او نامی برده نمی شود،چرا مردم به هنر اصیل توجهی ندارند؟چرا اگر فلان هنرپیشه معروف که عکس او پیوسته بر روی مجلات زرد خودنمایی می کند،در تلقی عوام مهمتر و با ارزش تر از استاد تازه از دست رفته است؟استادی که زندگی خود را وقف هنر و کارش کرده است؟اما اگر فلان هنرپیشه زن،زیر پیراهن خود را عوض کند،روز بعد در هر کوی و برزنی رنگ زیر پیراهن جدید او،نقل هر مجلسی خواهد بود!؟

همگان می دانیم در سالهای آینده خیلی ها از بین ما خواهند رفت.پرویز مشکاتیان،فرامرز پایور،جلیل شهناز،آیدین آغداشلو،عزت الله انتظامی،مشایخی،رشیدی،دولت آبادی ،سپانلو،بهرام بیضایی،تناولی و خیلی های دیگر که یا سن بالایی دارند یا  دوران جوانی ناسالمی را طی کرده اند.به احتمال قریب به یقین دوباره در هر روز تشییع جنازه همین زمزمه ها بر سر زبان ها خواهد افتاد و باز مردم مورد سرزنش قرار می گیرند.

به راستی یک بار می بایست بی رو در بایستی به این پرسش پاسخ دهیم.برای این منظور می بایست یک بار از دید مردم به هنرمند مورد نظرمان نگاه کنیم و یک بار از دید هنرمند به مردم نگاه کنیم و دقت کنیم که هر یک از دیگری چه خواهد دید،چه انتظاری خواهد داشت؟واحیانا کدام طرف در انجام رسالت و وظیفه خود کوتاهی کرده است؟

قبل از اینکه به تفصیل نظر خودم را بنویسم،به صورت خلاصه می گویم که من مردم را مقصر نمی دانم،حتی در یک زمینه و نکته.مردم آنی هستند که هستند و آن می کنند که باید.

در این بین این هنرمندان هستند که درگیر چند تناقض منطقی در تفکر خود و اطرافیانشان هستند.هنگامی که کارزار آشفته است،از آنها انتظار برخی واکنش ها می رود،آنها به سراغ تفکر هنر برای هنر می روند(من قصد قضاوت کردن ندارم،نمی خواهم بگویم هنر برای هنر خوب است یا بد،بحث پیرامون آن در هر کتاب مقدماتی جامعه شناسی هنر بیان شده،به خصوص اگر این کتاب نوشته یک فرانسوی متعصب با شد،رنگ و بویی تند تر دارد.).هنگامی که هنرمند برای تحقیق و تفحص در ذات بی انتهای هنر،خود را به کناره می کشد،از نظر من بی درنگ شخصیت و رسالت اجتماعی خود را تا اندازه زیادی کم رنگ می کند،هنرمند درین صورت یک محقق صرف است.تجربه های نو و تازه هنری خلق می کند،روی تکنیک و محتوی هنر خود کار می کند و در یک کلام بیش از حدی که بتوان تصور کرد خود است.دقیقا شخصیت اصیل و مستقل خود را داراست.هنر مند دیگر مطابق عرف و انتظار دیگران رفتار نمی کند،آنگونه که هست رفتار می کند.اما یک سوال مهم بی درنگ مطرح می شود.

آیا فقط هنرمند اجازه دارد آنگونه که هست باشد؟آیا مردم هم می توانند آنگونه باشند که هستند؟آیا مردم هم اجازه دارند تا به جای حضور اجباری در تالار کنسرت و یا فلان نمایشگاه نقاشی و یا فلان جلسه هنری برای قدر دانی از هنرمند زحمت کش جامعه،به تماشای برنامه فلان خواننده جلف بروند؟یا یک فیلم اروتیک سطحی نگاه کنند؟

 ما را به هم نزدیک می کند،همان سطور نا نوشته علم و هنر،یعنی دوستی و محبت و در یک کلام درک احساس مشترک سرگردانی است.حال که در یک بیابان وسیع تصمیم می گیریم توشه راه را میان خود تقسیم کنیم و هر یک به تنهایی و فارغ از اوضاع و احوال دیگران انتهای این بیابان بی انتها را جستجو کنیم،دیگر گریزی از جدایی نیست. وانگهی هنر مند باید به یک نکته توجه داشته باشد،یک بار فردی را می بینیم مانند ونگوگ یا چایکافسکی،که به دلیل نوع و ماهیت تفکر به کناره می روند،حتی به ندرت دوست و شاگردی دارند،کار می کنند؛رنج می کشند،و به ندرت خم به ابرو می آورند،اما در پاره ای از موارد افراد هنرمند خواهان یک بازی و دوستی یک طرفه هستند.

اگر هر کدام به کار خود بپردازیم،هر کدام از ما یک صاحب کار و صاحب صنعت است.نوع کارها با هم فرق می کند.اما اگر دقت کنیم در آناتومی اجتماع تمامی عضو ها لازم هستند.درست است که قلب عنصر عشق در تلقی غالب مردم است،اما روده بزرگ هم نقشی بزرگ بازی می کند.

اتفاقا مرحوم امیر حسین آریان پور(جامعه شناس هنر که اتفا قا زیاد از این حرف های تعهد میزد)در اثر فقدان روده بزرگ از میان ما رفت.همان گونه که مرحوم صنعتی را تقص قلبی از ما گرفت.

بیایید بک صحنه را بازسازی کنیم:

-یک هنرمند پیشرو و صاحب سبک امروز،دیروز شاگردی موفق بوده که کار و آموزشش را با موفقیت تمام انجام داده،تکنیکش را به منتهی درجه نسبی رسانده و احتمالا برای رسیدن به عناصر محتوایی در کارش مدتی نیز روی اندیشه خود کار کرده است.نخستین بار قصد دارد خود را در معرض نقد و قضاوت قرار دهد،بدیهی است که شاید اولین کسانی را که به دیدار آثارش می طلبد،همان دوستان و خانواده اش هستند.و شاید در اولین تجربه اگر شانس داشته باشد چند چهره برجسته به سراغ کارهایش می آیند.اما همان دوستان و خانواده که به احتمال قریب به یقین حد اقل بیش از 80 درصد از هنر چیزی نمی دانند و تنها برای دلگرمی به دیدار آثار او آمده اند،بهترین پشتگرمی برای آغاز کار او هستند.اما گویا این هنرمند پیش رو امروز حافظه تاریخی ضعیفی دارد.

در تمام این نوشتار هدفم این نیست به زور این بار را بر دوش هنرمند و روشنفکر بگذارم که حتما می بایست روولوسیونر باشد یا یک اسطوره باشد.اما باید بگویم نکته مهمی وجود دارد و آن این ایست ممکن است مردم از هنری پیشرو و عمیق سر در نیاورند،اما از رفتار و عملکرد اجتماعی یک هنرمند به خوبی آگاه هستند.

نمونه بارز این ادعا انجمن اخوت می باشد که در حدود یکصد و پنجاه سال پیش به دور درویش صفاعلی ظهیر الدوله گرد آمدند و با جرأت می توان ادعا کرد برخی از مردمی ترین هنرمندان عمیق و اصیل جامعه امروز ایران بودند.به عنوان نمونه می توان به عارف قزوینی اشاره کرد.تا زمانی که در گراند هتل طهران بود،خیلی نفوذ داشت.بعضی می گویند بعد از یک کنسرت خیریه عارف این امکان می رفت که شهردار طهران مجبور به استعفا شود.عارف تنها از میان ما رفت،اما در زمانی که با مردم بود واقعا مردمی بود.در مورد قمر الملوک وزیری نیز این مدعی صادق است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:19  توسط ابدیّت  | 

سپهر جان نمی دانم در مورد چیزی که می خواهم بنویسم آیا با من موافق هستی یا نه.مدتی است که فکر می کنم هر انسانی دارای آستانه تحملی است.اگر می خواهی یک انسان را نابود کنی باید به دو چیز آگاه باشی.1-نوع فشاری که او را زمین گیر سازد.2-میزان فشاری که برای این منظور لازم است.من تصور می کنم هر انسانی برای آنکه آستانه تحملش در آستانه آشفتگی قرار گیرد و در یک لحظه به ناگاه همه چیز را از دست بدهد بی نهایت مستعد است.نکته مهم فقط همان دو بود که گفتم.گاه که فرصتی بدست می آید و در کنار جریان روزمره زندگی،مقداری به پاره ای چیزها فکر می کنم.می خواهم در کل بدانم بعد از یک دوره آوارگی،آستانه تحملم تا به چه حد است و در چه مواردی قادر به انجام یک مدیریت بحران کارامد هستم.البته منظورم از آن نوع است که به دریوزگی و درد و دل ختم نشود و بتوانی بار خود را به تنهایی به دوش بگیری.صلیب خود را پیدا کنی.از آن بالا روی و در مقابل دیگران خود را یک مصلوب جدید سازی.هر وقت بدین فکرها مشغول هستم بی درنگ به جواب دو نکته ای که در بالا بهش اشاره کردم می رسم.

در اجتماع دو عامل جهانسوز که هر کدام به تنهایی تمدنی را نابود می سازد،بی نهایت آسیب پذیر هستم و اصولا حتی نمی توانم روی کلمه مدیریت بحران ثانیه ای تأمل کنم.

آن دو عامل عبارتند از بلاهت توأمان با وقاحت.بارها سعی کردم از جایی شروع کنم.اما هر بار عقب تر از آنجا که بودم بازگشتم.همیشه فکر می کردم،ما همه انسان هستیم و در عین قابلیت های جالبی که به صورت بالقوه داریم،نقایص بالفعلی هم داریم.داشتن این نقایص درست است که مایه تأسف است،اما مایه شرمساری نیست.چند نمونه ساده را عنوان می کنم.

1-من نمی توانم در همه امور و زمینه ها صاحب نظر باشم و انتظار داشته باشم دیگران به محض اظهار اطلاع یا اظهار نظرم،اقناع شوند.یا حتی علاقه داشته باشند به حرف هایم

گوش دهند.البته خیلی زیبا و جالب توجه بود که من نوعی همه چیز را می دانستم و در هر زمینه ای که نظر می دادم،نظرم حجت و فصل الخطاب همه صحبت ها می بود،اما اینگونه نیست.

2-من به احتمال قریب به یقین سرشار از عقده هایی هستم.آیا دارای این حق طبیعی هستم که عقده هایم را که به منزله چک هایی بی محل و فاقد اعتبار هستم،از دیگرانی که این عقده ها از دسته چک آنها کنده نشده وصول کنم؟

3-من دارای غرایزی هستم.شهوت،خشم،طمع،وابستگی و خود پرستی.آیا می توانم دنیا را ملک پدری ام تصور کنم و هر چه می خواهم انجام دهم؟

4-من در ظرف مکان و زمان زندگی می کنم.آیا دارای این اختیار هستم که مکان یا زمان انسان دیگری را غصب کنم؟

نمونه هایی که گفتم در ارتباط با اطرافم به کرات به یاد آورده ام.و تا حد توان سعی می کنم با اعمالم نقض غرض نکنم.اما وقتی به رابطه ها عمیق می شوم،حس می کنم همان گونه که در عالم جدل و منطق هیچ چیز بدیهی نیست،این نکات ظریف نه تنها بدیهی نیستند،بلکه اصولا به آسانی نفی می شوند.آنجاست که شمارش معکوس برای از هم پاشیدنم آغاز می گردد.و بی تعارف باید  بگویم هیچ زمان در زندگی آنگونه که امروز حساس هستم،اینگونه حساس و آسیب پذیر نبودم.

بگذار از زندگی شخصی خودم شروع کنم.وقتی به دانشگاه فکر می کنم،گاه حس می کنم اگر یک جوان سالها در سر چهار راهی،علافی کند سالم تر و پاکیزه تر خواهد ماند.صبح به دانشگاه وارد می شوم.صدایی نا مأنوس به گوش می رسد.قصد دارم وارد کلاسی شوم که مدرس آن کلاس حتی خطی به علم اضافه نکرده،اما ظواهر اینگونه نشان می دهد که خود هم خبر ندارد.او می بایست انتقام پاره ای از نا کامی های خود را که،انصافا خود هم در مورد پاره ای از آنها بی تقصیر است،از زیر دستان بگیرد.به همشاگردی ها نگاه می کنم.پسرها به شدت در خودشان هستند.عده ای از من  سن و سال بیشتری دارند و عده ای فرزند دارند،فشار زندگی را در چهره هاشان به آسانی می بینم.دلم می خواهد بتوانم به سهم خود کمکی کنم،اگر امکان داشته باشد تقلبی سر امتحان رد می کنم و در  نوشتن تمرین ها به آنها کمک می کنم.عده ای از من بسیار کوچکتر هستند.به احتمال زیاد آب هوای آباد دانشگاه آزارشان می دهد،در عین نگرانی از آینده مبهم خود،دستی بر آتش عشق های ناکام که جز اتلاف وقت چیزی ندارد،خواهند کشید.

به دختران نگاه می کنم.معلوم است ساعتها جلوی آینه بوده اند(یعنی از 6 صبح)،بعضا ممکن است از زیبایی خدادادی بهره مند باشند،اما پوچی در عده زیادی از آنان موج می زند.زیاد می خندند،اما می دانم این همان تصویر هیستریک غم و ترس از آینده غریزی است.بگذریم.بعد از تحمل 7 ساعته محیط،قصد دارم به منزل بازگردم.از درب دانشگاه بیرون می روم.فریادی مرا به خود می آورد.مهندس:"شیشه،عرق،ورق،گوشت".احساس شرمندگی می کنم که حتی در این دوره زمانه کار چاق کنها جنس را تشخیص نمی دهند.درسته قیافه ندارم اما دیگر مانند سکه تقلبی که نیستم.در میان این فضای پوچ،به روشنفکرها می رسم،که عموما همه چپ هستند(نمی دانم این نکبت مارکسیسم و این بلای خانمانسوز که در اغلب تقاط ریشه کن شده،کی می خواهد دست از سر ما بردارد).یک دختر سانتی مانتال قصد دارد سوار ماشین شود،در این میان فردی به دوستش می گوید:"رفیق این ماشین مال او نیست،متعلق به حزب و مردم است".

به شدت جوش می آورم.نزدیک می شوم.طرف یک بچه 19 ساله است،به او می گویم:مارکس مرده.

می گوید:پوپر پوزیتیویست است.

می گویم:الگوی شما چیست؟شوروی از هم پاشیده یا آمریکای جنوبی در حال مرگ؟

می گوید:ما از تمامی اشتباهات درس گرفته ایم.الان از همه بهتریم.

می گویم:برنامه اقتصادی شما چیست؟

می گوید:در موقع لازم می گوییم.

به شدت از بوی گند مارکسیسم حالم به هم میخورد.اما حتی حوصله ندارم جواب فردی را بدهم که 1 ماه حمام نرفته.حوصله ندارم از کیشلوفسکی بگم،از تارکوفسکی یا حتی آنجلوپولوس.

راهم را می گیریم و باز مطابق معمول به خلوت همیشهگی ام باز می گردم.و از خود می پرسم تا کی آنقدر پررو هستم که باز از اخلاق بگویم،از محبت و تعهد انسانها به یکدیگر.

خلاصه طرحی که رسم کردم چیزی است که بعضا هفته ای چند روز می بینم.

به یاد تو و کاوه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:48  توسط ابدیّت  | 

امتحان از نظرم یکی از پست ترین و در عین حال ضعیف ترین ابزارها برای سنجش افراد،آن هم در جهان سوم که دارای معیوب ترین سیستم های آموزشی است می باشد.امتحان در این سیستم ها تنها وسیله قدرت نمایی دیوانه نماهایی به نام معلم است.هر چه مقطع تحصیلی بالاتر باشد این ابزار قدرت نمایی پست تر و مسخره تر می نماید.معلم دانشگاه در این سرزمین موجودی بیچاره می نماید که بعضا پایش به هیچ محفل علمی باز نشده،در فکر خود با این بحران مواجه است که در هیچ جای دنیا از سوی همکارانش شناخته شده نیست.اگر برای دانشجویی توصیه نامه ای بنویسد احتمالا نامش هیچ بار خاصی برای دانشجو ایجاد نخواهد کرد.لذا با این تفاسیر او نیاز دارد مانند هر انسانی تمامی عقده هایش را بر سر فردی خراب کند.چه مجالی بهتر از امتحان.احتمالا معلم مورد نظر در یک ترم توانسته با شیوه تدریس به دور از جذابیت و جزوه محورش تمامی علایق و انگیزه های شاگرد را سرکوب کند و اکنون می بایست با امتحان،که آخرین تیر ترکشش است ضربه نهایی را بر پیکر دانشجوی بیچاره وارد کند و احتمالا از نظر خود تمامی عقده هایش را یکجا مانند یک پتک سنگین بر سر دانشجو وارد ساخته است.

بعضا معلمانی هستند که دارای جذبه علمی هستند و دلیل حضور دانشجویان در سر کلاس های آنان صرفا حضور و غیاب رسمی یا غیر رسمی نیست.این قبیل افراد نیز امتحان را تنها تیر ترکش خود نمی دانند،بلکه از سلاح هایی انسانی استفاده می کنند.قدرت سخنوری،مواجه ساختن دانشجو با مسائل با شیوه ای خاص و بعضا آمیخته با تاریخ علم و باز اکتشاف مسائل و کلی نگری در حین آزمون.در کل سالهای تحصیل فقط یکبار چنین حضوری را تجربه کردم.به جرأت می توانم بگویم کلاسهای دکتر مهدی گلشنی مصداقی از بحث فوق است.او روی جمله خاصی همواره اصرار داشت و آن این بود که می بایست دانشجو فقط با مشکلات علم آشنا شود و سر خط را به او داد.اما در ما بقی کلاسها، قضیه مشمول همان ادعای اول بود.

تصور می کنم همراه با به شکوفه نشستن تیر چراغ برق های جاده ابرقو به یزد،تعداد چنین معلمانی نیز رو به افزایش خواهد گذاشت!!

به هر حال زندگی حقیر فقط مشمول این پارادوکس نیست.موسیقی همواره یکی از پارادوکس های لاینحل زندگی ام بوده است.نمی دانم مقدار احترامم برای موسیقی کلاسیک ایران چه مقدار است.همیشه دوست داشتم بدانم یک عامل در زندگی تا چه میزان برایم مهم است و تا چه حد حاضر هستم برای رسیدن با آن عامل و نگه داشتنش از خودگذشتگی کنم و قادر هستم چه میزان فشار را تحمل کنم.اگر در مورد یک مسأله نتوانم چنین بر آوردی کنم،همیشه در یک آشفتگی خاص بسر می برم.کودکی تباه شده ام با موسیقی گذشت و رفت و آمد های ناشی از آن همیشه توأمان با اضطراب بود.یک هفته از مردی که حد اقل 40 سال از تو بزرگتر است و احتمالا هم بی حوصله است درسی می گیری،بعد می بایست میزان فهم خود را از آن درس در هفته بعد نشان دهی.ممکن است پیر مرد در جلسه بعد سر حال باشد و ممکن هم هست که نباشد و این مهم نیز به اضطراب هایت اضافه می شود.

از یک سو فردای روزی که پیش معلمت بودی باید به مدرسه بروی.فضایی رو تجربه کنی که با فضای کلاس موسیقی فرسنگها فاصله دارد.از تفاوت بین دو محیط هم نمی توانی صحبت کنی.چون یا صحبت از این چیزها ممنوع است و ممکن است برایت در مدرسه سالهای 1368 درد سر ایجاد کند،یا مثلا در سال 1370 به بعد مردم از این چیزها سر در نمی آورند.یا ممکن است مسخره ات کنند که مثلا عنتری هستی یا ممکن است در یک بحث کلاسیک هنری ناگهان اسم افرادی به میان آید که اصلا نامشان یک ضد ارزش است.(به عنوان مثال بلاد لس-آنجلس).تا سال 76 فکر می کردم این مشکل فقط به دوره مدرسه ارتباط دارد،اما بعد حس کردم که در محیط دانشگاه نیز وضع به همین منوال است.یک فردی در آن زمان بود که خیلی خاص بود و درس موسیقی میداد،از اون دسته افراد در خانه باز بودند،بسیار غیر مادی بود،چند زبان می دانست و در فضای موسیقی ایران که معمولا بعضی مسائل وجود ندارد،سلایق ادبی و هنری اش بسیار جذبم می کرد.گاه به زبان فرانسه شعر می گفت،رمان های بکت همواره روی میز بود و پیوسته بحث از موسیقی به ادبیات غرب و تئاتر می رسید.شاید یکی از دلایلش این بود که سال ها در فرانسه زندگی کرده بود.البته مثلا خیلی های دیگر اینگونه بودند،اما کاملا تک بعدی و بسته بودند.باید بگویم آشنایی یکساله من با این مرد،از با ارزش ترین دوره های زندگی ام بود.با بقیه دوستان رقابت می کردیم که مثلا قبض آب و برق را پنهانی برداریم،خرید کنیم و از این چیزها.شاید جالب ترین بحث نحوه گویش استاد بود.که کاملا عامیانه بود.رفت و آمد های جالبی هم داشت.خود را شاگرد ساعدی می دانست.هر 2 یا 3 جلسه یک بار آموزش وزن خوانی داشتیم و استاد وسط زمین می نشست یک کلاه شاپو به سر می گذاشت و با عصا روی زمین می نشست و می بایست یکی در میان در یک دو ضربی ساده سکوت می دادیم.اگر اشتباه می کردیم به قول معروف فحش های زیر بازارچه ای را می کشید به جان ما و دیگران.خلاصه 4 ساعتی که تا شب آنجا بودم زیبا،جذاب و پر از چیزهای عجیب و غریب بود.یک بار استاد رو به من کرد و گفت بچه جان هفته دیگه زود بیا،یه چیزی باید خصوصی بگم.هفته بعد رفتم و ایشون سریع رفتند سر اصل مطلب:"...ببین آقا جان از روز اول کلاس که امدی متوجه شدم شما کس خول هستی.[در این میان تلفن زنگ می زند،و استاد تلفن را در داخل سطل زباله می اندازد].خلاصه آقا جان در آینده اتفاقاتی می افتد ولی شما سخت نگیر.اینجوریه.بعضی ها اینجوری هستند.در نهایتدرس من و شما همین بود که به شما دادم.اگر زرنگ باشی می فهمی...."

متأسفانه به دلیل اشتغال ایشان به نمایشنامه نویسی و کارهای دیگر کلاس ها تعطیل شد.همیشه از خود می پرسیدم احساسی را که من از این مرد می گیرم با چه زبانی و چگونه باید برای دیگران توصیف کنم.بعضی ها می گفتند دیوانه است و بعضی می گفتند علاف است.با هنری که دارد درس رایگان می دهد.بعد هم وسط کار می زند زیر همه چیز.اما نگرش من این است که این فرد چیزی می بیند.عمیق است.در یک کلام اینجایی نیست.

البته رفت و آمد با بهمن رجبی هم خود سرآغاز خیلی چیزها بود.که اگر بخواهم بنویسم از ساعاتی که با او بودم، مثنوی هفتاد من کاغذ است.

با نظر با چیزهایی که چند نمونش رو نقل کردم،احساس من به این موسیقی و آدم هایی که دیدم این بود که موسیقی دان های این سرزمین دو دسته هستند.عده ای فقط خوب می زنند،ولی زندگی شان باید پشت پرده بماند. اما بعضی زندگی شان یک اسطوره است.اصلا زندگی شان یک کلاس جداگانه است.صداقت و خود بودن در زندگی آنها موج می زند.

پیوسته از خودم می پرسم با این چیزهایی که دیدم چرا جایگاه این هنر تا بدین اندازه در ذهنم سست است.گاه آرزو می کنم ای کاش پایم به خیلی از آن جا ها باز نمی شد و خیلی از این چیزهای زیبا را تجربه نمی کردم.گاهی آرزو می کنم ای کاش من هم می توانستم به راحتی خیلی ها با یک موسیقی آشغال ارتباط برقرار کنم،برقصم،بلبل زبانی کنم.دیوانه جلب توجه زنها باشم و در نهایت همان کاری را انجام دهم که دیگران انجام می دهند.نه اینکه مانند دیوانگان تسلیم قضا و قدر باشم و معتاد به تنهایی و خلوت.

در این میان موسیقی کلاسیک غرب مرا از این دنیای وحشتناک،به دنیایی دیگر می برد که خود نیز اشتراکی با این دنیا دارد.باز تنهایی و عمیق دیدن خصیصه اش می باشد.اما موسیقی کلاسیک غرب باعث می شود قضا و قدری نباشم و زیاد به مرگ فکر نکنم و زیاد به دنبال اسرار مرگ در خواب نباشم.شبها ملودی ها را نشنوم و در خواب سعی بداهه نوازی نکنم.

بچه که بودم می گفتم وقتی که بزرگ شدم و یه روزی اگه 2 تا خارجی دیدم می کشمشون کنار و بهشون می گم والا آقا جان ما بدبخت و وحشی نیستیم،یه مقدار هنر هم داریم.ما نه بی فرهنگ هستیم نه از پشت کوه آمدیم.ما هم چس مثقال حرف برای گفتن داریم.اما گاه خودم هم تردید می کنم.دیگر شبها که می خوابم ردیف موسیقی در دستم نیست.یواش یواش دارم فراموشش می کنم.اما همین فراموشی نیز آزارم می دهد.

به کارای آقای پایور گوش می دهم.دنیایی اصالت و ارزش است.سراغ آقای مشکاتیان(ضمن اختلاف عقیده) که می رم،تک نوازی هایش دنیایی زیبایی است.اما سیمای خسته و فرسوده اش مو را بر بدنم راست می کند.اما این زیبایی ها فقط زمانی که احساس ندامت و تنهایی می کنم درونم را تسکین می دهند.یعنی من فقط به عنوان یک سوء استفاده گر دم غنیمت شمار به سراغ این هنر می روم،واین بزرگترین پارادوکس زندگی من است.امروز خسته بودم،داشتم شهرآشوب را گوش می دادم.فکر اینکه این موسیقی را پدران ما زمانی که تا بدین اندازه بی اخلاق و پوچ نبودیم،2000 سال گذشته گوش می دادند دیوانه ام می کند.یا تم حماسی و پهلوانانه چهارگاه....

این موسیقی دوست یک طرفه زمان بدبختی و ندامت من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:27  توسط ابدیّت  | 

چند هفته پیش راهی را به شیوه ای تقریبا خود خواسته انتخاب کردم.راهی که زمان و هرگونه تحرک و امید را از زندگی حذف می کند.زمان به صورتی کامل متوقف می شود و دیگر انتظار وقوع هر واقعه جذاب و قابل توجهی در زندگی از بین می رود.کودک تر که بودم رویای من در زندگی تنهایی مطلق بود.زمانی که بزرگتر شدم(به عنوان مثال 7 سال پیش)در این انتخاب مردد بودم که آیا می بایست تنها باشم یا نه؟و سعی کردم برای فرار از نتهایی،دیگر تنها نباشم.اما کار به جایی رسید که دیدم به جز تنهایی مطلق،گرینه ای غیر در پیش روی ندارم.پس تصمیم گرفتم این گونه باشم که هستم.گاه تنوعاتی در زندگی من رخ می دهد و باعث می شود که مثلا مقداری به من خوش بگذرد.هر از چند گاهی افرادی را می بینم که در دست یک گالن بنزین دارند و اصرار خاصی دارند خود را به آتش کشند. به این ترتیب مثلا تنوعی در زندگی ام ایجاد می شود.می بایست بنشینم و صحبت هایی تکراری را دوباره به زبان آورم.باید بالاجبار زمانی را تصور کنم که خود گالنی از بنزین در دست داشتم و به یاد نجوا های شکست خورده ام با خودم بیفتم.و بدین گونه یک تنوع در این زندگی برایم حاصل می شود.بعد فی الفور به یاد مسائل تعهد اخلاقی به اطرافیان می افتم و تازه به شدت آشفته و نگران فردی می شوم که قصد خود سوزی دارد.می بایست مانند زنانی که به قصد انجام مراسم ازدواج یکی از نزدیکان درجه سوم خود، چادرهایشان را به کمر گره می زنند و مانند بختک چنان در صحنه حاضر می شوند،وارد صحنه شوم.بعد هم مانند یک چوب دو سر طلا از صحنه خارج شوم.در نهایت می توانم به این امید باشم که فردی در آینده از روی بیکاری احوالم را بپرسد.بنابر این در حال حاضر زندگی بسیار جذابی دارم.فقط آرزو می کنم روزی فرا رسد که مسأله تعهد دیگر مانند یک بختک در زندگی من نباشد.زیرا این بختک را فقط خود می بینم،هر چقدر سعی می کنم به دیگران بگویم که چنین چیزی موجود است،دیگران نمی بینندش و گاه حتی به خود شک می کنم.

در این میان که اوضاع و احوال بر وفق مراد است،شبه آشنایی که پنج-شش سال پیش در عمل ثابت کرده بود که اهل هیچ عملی نیست نیز دست بر قضا یک به اصطلاح ضربه بر من بی من زد."...باید فاصله ها را رعایت کرد..."

عزیزم وقتی این حرف را زدی به یاد یک چیز افتادم.فرض کن مردی در یک اقلیم زندگی کند که چگالی زیبا رویان و طنازان و باریک ابروان در آن اقلیم زیاد باشد و این مرد به قولی از سبیل راست خارج نباشد و طبیعت او بلاگرد هیج ابرویی نشده باشد.ببین چقدر مسخره می نماید که کنیز آبله روی مطبخ شرم و حیا را در ارتباط با خودش به او گوشزد کند.ما که هفت سال در فاحشه خانه خیابان آزادی بودیم،به هیچ موجودی طمع نکردیم،حال آیا سزاوار است که....؟

عزیزم ما که ساعت شش صبح هر چند هفته در آن باغ فرمانیه با آن زیبا روی 5 سال خلوت کردیم(آن هم زمانی که هیچ کس نبود)تو گویی حتی یک آخ بلند شود،حال چطور می توانم با شما حتی تصور یک بوسه را داشته باشم؟عزیزم می دانی تمام این مشکلات مربوط به زمانی می باشد که افراد خود را نشناسند.

میرزا طبیب حضور ما هر آن کرد که می بایست می کرد،اما نگفت که :"...فاصله....".از قضا همسر طبیب حضور روزی از شمایان تقاضایی کرد،که با معرفی به شغل شریف لوله کشی به خواسته خود رسید.پس من اگر می خواستم آنگونه که هستم نباشم،باز هم راه به جایی نمی بردم.ولی آیا شما آنی بودی که بودی؟

تمامی مشکلات همان گونه که گفتم ازین جا حاصل می شود که ما درک درستی از خود و اطرافیانمان نداشته باشیم.اما به روی چشم من فاصله را رعایت می کنم.و حتی اگز لازم شد که نزدیک شوم(از جانب شما)نزدیک نمی شوم،حتی اگر قانون کاروانسرای فعلی مرا مختار می کرد که دور تر هم باشم،به اعتقاداتم قسم یاد می کنم که دور تر و دورتر هم می شدم.زیرا مرام من نه با چاپلوسی سازگار است نه با نزدیکی به افراد.یعنی سعی می کنم در فاصله ای از رتبه پارسک باشم.هر چند که همیشه مرام من بر این پایه بوده و امیدوارم خداوند من را بدین کامیابی نائل سازد که تا پایان عمرنیز بر این مصداق باشم.

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق        که بار محنت خود به که بار منت خلق

 

و در پایان از خیلی از انسان ها این پرسش را که تارکوفسکی مطرح می سازد می پرسم:من آنم که هستم،آیا تو آنی هستی که بودی و هستی؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 13:6  توسط ابدیّت  | 

سینمای وسترن علی رغم فرم نیمه کلیشه ای خود،حاوی پیغامی عمیق است.این پیام همان جهانشمولی اخلاق می باشد.در عرف معمولا اخلاق و اخلاقی عمل کردن پدیده ای است که انتظار آن از خواص می رود.اما عوام می بایست در چارچوبه باید ها و نبایدهای طبقه خود حرکت کنند.فردی که متعلق به طبقه ای فقیر است و بدور از فرهنگ و اصالت ها معرفی می شود،لازم نیست صرفا اخلاقی حرکت کند،میتواند هنجارهای جامعه را در چشم به هم زدنی تخریب کند،و در پایان به عنوان یک قربانی اجتماعی تلقی شود.هیات منصفه با یک قیاس به نفس،فرض کنند هر فردی با آن سطح تربیت و آن بیشینه ای که حاوی عمیق ترین عقده ها می باشد،همان می کرد که اتفاق افتاده است.گویی اخلاق در بطن خود حاوی خصلتی بورژوایی است.

لذا بگوییم این تقصیر همان سیستم نا کارآمد سرمایه داری است که فرد بذهکار بدین گونه پرورش یافته است.از نظر نویسنده این سطور این تلقی غیر جهانشمول و صرفا موضعی از اخلاق بسیار خطرناک می باشد.

سینمای وسترن(در مقابل ژانر سیاه سینمای فرانسه)بهترین مثال نقض برای بحث فوق است.نگاهی به کلاسیک های سیمای وسترن(حتی وسترن های اسپاگتی)به خوبی صدق این مدعّی را نشان می دهد.به جامعه آماری زیر که هر کدام از شاهکار های وسترن می باشند نگاه کنید:

-آخرین قطار گان هیل

-جدال در او.ک کورال

-ریو براو

-ریو لوبو

-ریو گرانده

-مردی که ریبرتی والانس را کشت

-هفت دلاور

-کت بالو

-دلیجان

-جویندگان

-این گروه خشن

-سه پدر خوانده

-خوب،بد،زشت

-برای یک مشت دلار

-به خاطر چند دلار بیشتر

-نام من هیج کس است

-چوپان

-ورا کروز

-مرد قانون

-تیرانداز

-آخرین هفت تیر کش چپ دست

-...

در این جامعه آماری تلقی از انسان یک تلقی صرفا ایده آلیستی نیست،موجودی که فقط در کامل ترین و آرمانی ترین تعریف خود،می تواند نقشی موثر در بهبود شرائط ایفا کند.دیگران در بازی بهتر بودن و تلاش برای ساختن جامعه محلی از اعراب ندارند،زیرا یا به دور  از همان اصالتهای کلیشه ای هستند و یا گذشته آنان مانند زنجیری به گردن آنان است و یا همانند یک داغ بر پیشانی آنهاست.اما شاید بهتر آن باشد که به جای تقسیم بندی انسان ها به شهروندان درجه یک و دو،از انسان ها بخواهیم آنگونه که هستند باشند و آنگونه که خود می توانند خوبی را درک کنند و بر اساس درک خود اقدام کنند.گاه باید بپذیریم انسان موجودی است که جامع تمامی تناقضات است.اما این موجود گاه تا به حد جنون متناقض می تواند خود خالق زیبایی اخلاقی باشد.سینمای وسترن خود نمودی تمام از این مقوله می باشد.شخصیت هایی کاملا عامی و به دور از هر گونه فرهیختگی،گاه دنیایی از معرفت و زیبایی های انسانی هستند.آنها نیز تنها هستند.اما به نظر می رسد این تنهایی درعمیق ترین لایه های خود،اشتراکی تام با تنهایی های انسانی دارد.از این رو فکر می کنم تلقی اسطوره ای از انسان گاه به غایت خطرناک است و خود می تواند عامل ترویج پوچی باشد.یک پوچی عمیق که می تواند تمامی مرزهای بی اخلاقی را در نوردد و کیان بشریّت را در آستانه نابودی کامل قرار دهد.و تصور می کنم در عالم ادبیات بزرگانی مانند داستایوسکی،تولستوی و دیکنز به همین قربانی ها فرصت بهتر شدن را می دهند.آنان جهنمی به غایت تأثیر گذار در همین دنیا آماده می کنند و به پالایش انسان می پردازند و به انسان این امکان را می دهند که با خود و با گذشته خود رقابت کند.

اخلاق از نظر حقیر در زمره زیبایی است،خلق یک زیبایی جهانشمول اخلاقی نیازی به طی هیچ دوره هنری ندارد،گاه با بی سوادی کامل و بی تکلفی از آن بیشتر،آوانگارد ترین هنرمند اخلاقی بود.

و حس می کنم پذیرفتن انسان آنگونه که هست بسیار با ارزش تر از تعریف انسان به موجودی که باید باشد،می باشد.و البته این همان معجزه هنر می باشد که یک رسانه را برای بیان این اندیشه می سازد.در این رسانه،از آنجایی که هیچ کس سود و زیان واقعی نمی بیند،همگان در عین بی طرفی کامل و به دور از قضاوت ها،می تواننددر یک حس مشترک انسانی،انسان را تصور کنند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 13:39  توسط ابدیّت  |