تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

هفته ای که گذشت،هفته ترس ها و رنج ها بود.از یک خاطره گذشت و با یک دلهره پایان پذیرفت.زمانی که کودک بودم،پدر بزرگی داشتم که علاقه ای دو طرفه و شدید در روابطمان حاکم بود.شاید اگر بگویم یکی از نزدیکترین دوستان زندگی ام بود،خیلی بی جا نبوده باشد.اکنون که طعم بسیاری از دوستی ها را چشیده ام،حدس می زنم دلیل علاقه زیاد به پدر بزرگم را می دانم.اصولا در سرزمین ما،دوستی تعریفی جدید و به اصطلاح پراگماتیستی پیدا کرده است.دلیل دوستی ما با هم می تواند چند چیز باشد.ممکن از درد ها و نیازهای مشترکی داشته باشیم،ممکن است در یک عشق شکست خورده باشیم،عقده های مشترک داشته باشیم،ممکن است در حال سقوط باشیم و برای تعویق مرگ لحظه ای خود،با نا امیدی کامل،دست به هر خار و خاشاکی دراز کنیم(که البته بیشتر از یک واکنش عقلانی،یک واکنش غریزی است).در کل دوستی های ما به توسط نیازهای مشترک شکل می گیرد و تاریخ آن با مرتفع شدن حداقل یکی از طرفین،اگر نگوییم پایان میپذیرد،به سردی می گراید.حال وقتی در چنین شرایطی به گذشته نگاه می کنی،گاه رد پایی از بعضی دوستی های ناب و خالص را می یابی.تصور این نکته که چگونه یک پیر مرد ۷۰ ساله می تواند از مصاحبت یک کودک لذّت برد،بسیار سخت و دست نیافتنی می نماید.به هر حال این رابطه برقرار بود.روزگار بدی هم بود.جنگ و دوری خانواده از هم و ....به هر حال با سعی پیر مرد روزگار می گذشت.حداقل خانواده اصرار اکید داشتند که ما بسیاری از امور را از نزدیک لمس نکنیم.تا پیر مرد در یک روز معمولی مانند تمام روزها رفت.اکنون که فکر می کنم واکنش من،اندکی خشک و قدری غریب بود.نه گریه کردم و نه زیاد در اظهار احساس دلتنگی کردم.حس می کنم غروری کودکانه باعث شد،نگذارم دیگران بفهمند من ناراحتم،هر چند که اکنون با آسانی گریه می کنم،اما در آن زمان اینگونه نبودم.

پیر مرد به موسیقی ایران علاقه ای خاص داشت.در منزل صدای موسیقی کلاسیک ایران همیشه به گوش می رسید.او اصرار خاصی داشت که ما نغمات و الحان این موسیقی را بشناسیم.من هم گاه سعی می کردم دلش را شاد کنم.اگر چه تصوری از سیستم دستگاهی موسیقی ایران نداشتم،اما چون می گفت این نوار در فلان دستگاه و فلان گوشه است،من هم فقط با تکیه بر این امور گاه چیزهایی می گفتم و او شاد می شد و فکر می کرد نوه ای با استعداد دارد.بعد از رفتن پدر بزرگ و به تبع آن مادر بزرگ آرشیو همان نوارها که پدر بزرگم دوستش می داشت،به من رسید(به عنوان ارثیه).و گاه آن خاطرات از مقابل چشمانم می گذرد.بعد از رفتن پدر بزرگم،می بایست نقش دیگری برای یک دوستی پیدا می شد.

مادر بزرگم،برادری داشت که به جز شغل اصلی خود،علاقه ای شدید به موسیقی این سرزمین داشت.سالها سابقه دوستی و شاگردی مرحوم حبیب را داشت.در میانه زندگی خود به دلیل علاقه وافر به ذوزنقه جادویی،به ساختن آن مبادرت ورزید و اصلاحاتی شایان توجه در نقص آن کرد.در زمان کودکی،ملاقات من با شخص ایشان همیشه در فضایی پر دلهره صورت می پذیرفت.ایشان اصرار خاصی داشتند که می بایست بچه ها انواع و اقسام فحش ها را بدانند.به محض اینکه مرا می دیدند،با علاقه خاصی از من می پرسیدند که چه فحش جدیدی در فاصله بین آخرین ملاقات به گنجینه خود افروده ام،سپس چند راهنمایی می فرمودند و از ما می خواستند این عبارات جدید را جلو پدر و مادرمان عنوان کنیم و پیوسته مرور کنیم و در مواقع لازم از جعبه ابزار خود استفاده کنیم.

بنا بر دلایلی که تماما غیر هنری بودند،خانواده مرا مجبور به آموزش موسیقی کردند.و این بار دایی مادر،با اشتیاق خاصی یک ذوزنقه به من و برادرم هدیه کردند.پس از این واقعه نوع رابطه ما از آن فضای دلهره آور،به صفا و صمیمیت تبدیل شد.ایشان پیوسته تشویق می کردند و پیوسته راهنمایی می کردند و باز بیش از حدی که لازم بود،یک مرد در آستانه ۷۰ سالگی به یک کودک ۱۰-۱۲ ساله توجه می کردند.دایی هوشنگ از اون آدمهایی بود که در اصطلاح قدیمی ها،در خانه باز،گفته می شدند.منزل ایشون همیشه پاتوق بود.و بیشترین افرادی که به منزل ایشون رفت و آمد می کردند،با ذوزنقه در ارتباط بودند.اگر چه این امر باعث شده بود خانواده ایشان همیشه در نوعی حالت انتقادی باشند،اما همیشه محافل هنری گرمی در منزل ایشون به پا بود.پیوسته از ما می خواستند به منزل ایشون برویم.همیشه ۵-۶ ذوزنقه در آنجا موجود بود،که بعضی از ابداعات ایشون بود و اندازه یک میز ۶ نفره بود و بعضی نیز از گرانبها ترین انواع آن در کل ایران بود.ایشون ساعتها گوش می کردند ساز ما را و گاهی ضبط می کردند.گاه تذکر می دادند و گاه عصبانی می شدند.گاه که مهمان مهمی داشتند از ما هم می خواستند که برویم و به لطف همین جلسات،حقیر با شفیعیان آشنا شدم.و ایشون از هر کمکی برای ایجاد پیوند بین ما استفاده کردند.هیچ وقت خاطره یک روز تلخ اواخر سال ۱۳۷۸ را فراموش نمی کنم که با حالتی آشفته به منزل ایشون رفتم و ایشون با خلق یک مرد جا افتاده از من پذیرایی کردند و خیلی از تجربه های خود را برایم نقل کردند.بعد از مرگ او بسیار متأسف شدم که نتوانستم نقشه یکی از آخرین ذوزنقه ها را که بهترین نوع خود بود،را نزد یک فرد خبره ببرم و به نام ایشان ثبت کنم.و متأسفانه در اثر کوتاهی های خانواده ایشان این ابداع که خیلی ها تأیید کرده بودندش از بین رفت.سال ۱۳۸۰ آخرین ملاقات من با ایشان بود.ایشان به عنوان هدیه یک نوار از یک شب خاطره انگیز سالهای ۱۳۵۰ را هدیه آوردند،و هنگام خداحافظی گفتند که این موسیقی که در ذهن شماست هدیه ابدی ایشان و یادگار ایشان برای من است.افسوس که دیر فهمیدم حرف ایشان چیست.زمانی می خواستم هر آنچه که می دانم،که باعث شده بود بهترین سالهای کودکی ام نابود شود،را به دور بریزم اما راستش آخرین جمله این مرد همیشه برایم نوعی معذوریّت اخلاقی ایجاد می کند.شب گذشته به سراغ آن نوار رفتم و به صحبت های ایشان گوش کردم و به قدری متأثر شدم که ۲ روز تمام بیمار شدم.ایشان هم دومین دوست واقعی بود که از دست دادم،اما یادار او همیشه در ذهن من است.یعنی او همیشه برای من زنده است.

                                                 

 تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند

ترس ها:

دو دوست خوبم هر دو در طی سال گذشته ازدواج کرده اند.همسر هر دو از معدود خانم هایی هستند که به شدت برایشان احترام قائل هستم،فهمیده و بسیار مهربان و با گذشت هستند(اگر دلایل خود را برای احترام به این دو خانم بگویم عده زیادی از خانم ها زیر سوال می روندبرای همین سکوت جایز است).وضعیّت اقتصادی هر دو دوست نزدیک به متوسط است.هفته گذشته که برای دیدار به مناسبت استقلال به منزل یکی از آنها رفته بودم به شدت از خودم ترسیدم.فکر زندگی مشترک مرا دیوانه می کند.چگونه می توانم با یک نفر بیش از ۳ ساعت باشم؟نمی دانم در طی این سالها چه بر سرم آمده است؟گاه حس می کنم بودن با خانم ها امنیتم را به خطر می اندازد.حس می کنم تمام اندیشه ها،آرزو هایم قربانی خواهند شد.شاید این گونه نباشد اما حتی حس نوعی معذوریّت اخلاقی کیرکگاردی گریبانم را پیوسته می گیرد.ترس از این که سرانجام کی می باید چهره واقعی خود را به دور از هر گونه ترسی عیان کنی؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی به کسی احتیاج نداری؟و چگونه می توانی رک بگویی که اگر طرف نباشد،زندگی ات از هم نخواهد پاشید؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی که به او فقط به عنوان یک گذر ساده نگاه می کنی(که اگر هم نباشد چیز مهمی را از دست نداده ای)نه به عنوان بزرگترین رویداد زندگی ات؟و رنج تو از زندگی بزرگترین پاداش زندگی ات است؟نه بدن او یا هر چیز دیگرش...

    من به راه خود باید بروم،کس نه تیمار مرا خواهد داشت.

در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار،(گرچه گویند نه)هر کس تنهاست.

آنکه می دارد تیمار مرا،کار من است.

من نمی خواهم درمانم اسیر

صبح وقتی که هوا روشن شد

هر کس خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا،که درین پهن ورآب

به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب.       "نیما،منظومه مانعلی"

 تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:51  توسط ابدیّت  | 

شاید به جرأت بتوان گفت به غیر از کتاب قانون هر سرزمین،که اجرای خط به خط آن فقط یک تلقی ماشینی و خشک از انسانیت را رقم می زند،اعتماد انسانی و عطوفت انسانی یگانه عاملی است که در کنار کتاب قانون،به برقراری آرامش و امنیت در جامعه انسانی کمک می کند.چقدر زیباست دریافت این نکته که تمام انسانها دریا نشینان بدبختی هستند که با یک کشتی پوسیده در یک طوفان شدید به سوی مقصدی نامعلوم در حرکت هستند و هر لحظه بیم آن می رود که کشتی از هم بپاشد،و به بیان دیگر چقدر زیباست رسیدن به این نکته که سرنوشت انسانها توسط ریسمانهایی نا مرئی،به هم گره خورده است.

دردا و دریغا که این نکته ایست که اگر کل جامعه در یک زمان و در یک نوع ادراک جمعی بدان نائل نیایند،زیبا ترین قانون نا نوشته ای خواهد بود که هرگز اجرا نخواهد شد،زیرا در این صورت بازار خر سواران سکه خواهد شد.و این خر سواران دم غنیمت شمار فرصت و رغبت محبت به دیگران را تباه می کنند.

نکته که در بالا بیان شد از نظر حقیر یکی از سطور وزین نا نوشته علم و هنر و در یک کلام شالوده انسانیت است.

چقدر دردناک است که محبت لا یزال و بدون چشمداشت،خریّت تلقی شود.

جرم این است....جرم این است....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:19  توسط ابدیّت  | 

پس از کنفرانس،نقش چشمگیر اپنهایمر آغاز گشت.وی برای جمع بندی مسائلی که تا آن زمان وجود داشت،در تابستان 1942 در برکلی یک حلقه علمی تشکلیل داد.او

با آن قدرتی که در تهییج علایق زیر دستان داشت و با ایجاد یک جو علمی آزاد مطالعه روی قضیه را آغاز کرد.در تابستان 1942 برکلی،رابرت سربر،ادوارد تلر،

هانس آلبرشت بته،امیل کونوپینسکی حضور داشتند.ابتدا یک جمع بندی روی کلیه مسائل تئوریک قضیه صورت گرفت.و 2 امکان مستقل برای نیل به انرژی در نظر

گرفته شد.پدیده شکافت هسته ای که مبتنی بر شکافت یک عنصر رادیو اکتیو بود و دیگری پدیده همجوشی هسته ای که پشنهاد درخشان آن توسط اپنهایمر-تلر داده شد.

و امتیاز آن اختراع ثبت شد.پدیده همجوشی هسته ای تحت امکانات موجود ممکن نبود.در ضمن مسأله دارای چند مشکل نظری بود،که سالها بعد توسط ادوراد تلر این

مشکلات نظری مرتفع گشت.امّا امکان پدیده شکافت هسته ای هم از نطر تئوریک و هم از نظر عملی ممکن می نمود.

در آن هنگام از مطالعه تابستانی برکلی،گزارشی تهیه شد و به افراد مسئول سپرده شد.ظاهراً با توجه به پیشروی آلمان در اروپا و شوروی می بایست با رعایت سرعت

عمل تدبیری اندیشه می شد.نخست می بایست شخص رئیس جمهور متوجه اهمیت مسأله می شد.این مهم به ادوارد تلر و لئو زیلارد سپرده شد.آنان با یک اتومبیل راهی

پرینستون-نیوجرسی شدند.و پس از بحث چند ساعته توانستند آینشتاین را متقاعد سازند که عمق فاجعه از آنکه به نظر می رسد،بیشتر است.از سوی نیلز بور در سفر اخیر

ورنر هایزنبرگ به کپنهاک گزارشی رسیده بود مبنی بر تاسیس باشگاه اورانیم آلمان.هایزنبرگ در خاطرات خود،جزء و کل،بدین مهم اشاره کرده است.او در جایی می

گوید بور به محض آنکه نام اورانیم و امکان تغلیظ آن را از دهان او(هایزنبرگ)شنید،به شدت مضطرب گشت و و به دلیل همین اضطراب نتوانست بحث با او را ادامه

دهد.گویا هایزنبرگ در آن بحث از امکان استفاده از کربن برای کاهش سرعت نوترون ها صحبت کرده بود.بنابر این ظاهراً آلمان ها در حال ساخت بمب بودند.و تصور

وجود بمب در دستان هیتلر یک فاجعه بود.

آینشاین نامه ای به پرزیدنت روزولت نوشت و به این خطر اشاره کرد.و چند پیشنهاد فنی داد من جمله تهیه سنگ معدن اورانیم از بلژیک(که به دلیل دوستی آینشتاین با

ملکه بلژیک امری ممکن می بود) و تهیه هواپیما هایی که امکان حمل تجهیزات سنگین را دارند.این نامه به سرعت به روزولت تقدیم شد.تصمیم گیری ها می بایست

فوری و در شرایط سری صورت می گرفت.از ارتش ژنرال لیزلی گرووز مسئول بخش نظامی قضیه شد.تنها مسأله تعیین مدیر پروژه منهتن بود که مهم ترین بخش بود.

پیشنهاد های زیادی مطرح شد.از جمله انتخاب یکی از برندگان جوایز نوبل،فردی که روحیات فاشیستی یا کومونیستی نداشته باشد.روحیات مدیریتی داشته باشد،مورد تأیید

فیزیکدانهای زمان باشد،به مسائل تجربی آشنا باشد و....

در نهایت رابرت اپنهایمر به دلیل جامع بودن اغلب شرایط برگزیده شد.اپنهایمر چند پیشنهاد داشت.او پیشنهاد کرد چون مسائل می بایست تحت شرایط اطلاعاتی سری

انجام گیرد،بهتر است در یک مکان متروکه،در ایالت نیومکزیکو یک مرکز ساخته شود که مطالعات نظری و در نهایت اسمبل کردن بمب صورت گیرد.و تغلیظ اورانیم

در 2 مکان مجزّا در هنفورد تنسی و همچنین اوک ریج صورت گیرد.و این سه مرکز در تماس دائم باشند.بدین ترتیب کارها به سرعت انجام پذیرفت.و بدین ترتیب مکان

لوس-آلاموس در ایالت نیومکزیکو ساخته شد.در حدود اوایل 1943 عده زیادی فیزکدان نظری،تجربی،شیمیدان و ریاضیدان وارد این مرکز شوند و کار خود را آغاز

کنند.بعضی از این افراد عبارتند از:

هانس بته(رئیس بخش ریاضی لوس آلاموس)،رابرت سربر،ادوارد تلر،یوجین ویگنر،جانی فن-نویمان(ریاضیدان افسانه ای این قرن)،باب ویلسون،رابرت ویلسون،ریچارد

فاینمن،نوریس بردبری(رئیس آینده لوس آلاموس در جریان بمب ئیدروژنی)،ایزودورآیزاک رابی،یوری،اوهلنبک،ویکور ویسکوف،کامپتون،زاکاریاس،فیل موریسون....

پاره افراد هم خارج از لوس آلاموس بودند و در رفت و آمد بودند،که می توان به نیلز بور(عمو نیکلاس بیکر،که اسم رمز او در محاورات تلفنی بود)،آگه بور(پسر بور)

عده ای هم دارای جواز برائت نبودند اما بدون داشتن اطلاعات سری،پاره ای محاسبات انجام می دادند.مانند دیوید بوهم(که در پرینستون بود و از او در خواست شده بود

روی مسائل سیالات کار کند)

عده ای هم با این پروژه کار نکردند مانند آینشتاین،جولیان شوئینگر.ولفگانگ پاولی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:14  توسط ابدیّت  | 

قرن بیستم آغازگر پدیده ای تازه در فیزیک نظری بود.بشر از آغاز مسیر علم به مرحله ای تازه رسیده بود.اگر مقصد علم تا کنون شناخت طبیعت بود،ارآن پس هدف

نهایی و محتوم علم در نزد عده ای زیاد،تصرف و دخالت در جریان طبیعت می بود.شناخت قوانین بنیادی طبیعت راه را برای دخل و تصرف آن هموار می کرد.بشر

از آن پس به موجودی تماشاگر-بازیگر بدل شده بود.بشر می توانست با استفاده از مقام بازیگری خود برای آنان که صرفا تماشاگر بودند،نقشی بازی کند.وحال این

پرسش مطرح بود که در طی این بازی تا به چه حد نیاز به اخلاق و تعهد نیاز است.به بیان دیگر اکنون علم به مرحله تأثیر گذاری رسیده بود و می بایست هر کس

که به صورت جدی و حرفه ای به علم می پردازد از خود پرسش کند که تا چه حد نسبت به سرنوشت آنانی که سهمی درین بازی ندارند مسئولیت اخلاقی دارد.

در نخستین نیمه این قرن،اخلاق پس از ظهور هیتلر و تفکر او به نحوی بسیار جدی مورد حمله قرار گرفت.دیگر می بایست سرنوشت افرادی که قصد داشتند سالم و

ساده زندگی کنند،به دست پاره ای اراذل و اوباش سپرده شود.در چنین موقعیتی جان و سرنوشت خیل عظیمی از انسانها در دست دیوانگان قرار می گیرد.یهودیان به

شدت سرکوب می شدند و تمام نشانه های بشریت در حال تخریب بود.

در چنین دنیایی که بیش از هر زمان دیگری در آستانه نابودی قرار گرفته بود،دانشمندانی که رموز تسلط بر طبیعت را می دانستند احساس مسئولیت کردند.آنان در

عمیقترین لایه های شخصیتی خود به دنبال هدیه ای برای بشریت بودند که بتوان بر پایه آن احترام و آبروی از دست رفته بشر را به او بازگرداند.دنیایی که در آن در

یک سو جنگ و مرگ بود و اردوگاه های کار اجباری و کوره ها و اتاق های گاز و در سوی دیگر آن سرزمینی بود که در این جنگ خانمان سوز به لحاظ مادی و

معنوی کمترین آسیب را دیده بود.به مناسبت جنگ و تبعات آن بهترین مغزهای علمی اروپا(جهان) و بیشترین مقدار منابع مادی به سمت آن رهسپار شده بودند.

شاید می بایست به دلیل نجات همه تغییری در روند اوضاع داده می شد.

در چنین اوضاع حساسی،اوتو هان به ناگهان دریافت می توان با بمباران هسته اتم اورانیم و تجریه آن به دو هسته سبکتر،مقداری انرژی تولید کرد.فقط عده کمی

اهمیت این کشف علمی را درک کردند.در مجارستان که خود به تنهایی پنج هدیه با ارزش تقدیم آمریکا کرده بود(لئو زیلارد،جان فون نویمان،ادوارد تلر،تئودور فون

کارمان،یوجین ویگنر)به ناگهان زیلارد که در حال فرار به سر می برد به اهمیت این پدیده واقف گشت.او در حمام یک هتل درجه سوم به آزمایشی عجیب پرداخت.

اما برای حفظ جان خود می بایست فرار می کرد.لذا مجالی برای بحث بیشتر نبود.ناگهان در سال 1939،در یک کنفرانس کوچک فیزیک نظری در جورج واشنگتن

و انستیتوی کارنگی،نامه ای از لیزه مایتنر(دستیار سابق اوتو هان)قرائت شد.او توانسته بود به همراه دستیارش فریتس شترازمان،با بمباران هسته اورانیم به رادیم

رسد.بحث داغی در گرفت.در این جلسه چند چهره شاخص حضور داشتند.انریکو فرمی(هدیه ایتالیای فاشیستی به آمریکا)و جرج گاموف(فیزیکدان اهل شوروی).

یکی از روزنامه نگاران روزنامه های شهر واشنگتن در حال چرت بود،که ناگهان انریکو فرمی به پای تخته سیاه رفت و به چند محاسبه ساده برای شکافت اقدام

کرد.در این حین که خبر نگار هوشیار گشته بود با دخالت یکی از فیزیکدانان به خارج از جلسه هدایت شد.

صبح روز بعد اپنهایمر از برکلی کالیفرنیا با جورج گاموف تماس می گیرد و از آن پس این تحقیقات شکلی تازه به خود می گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:8  توسط ابدیّت  |