پیر مرد به موسیقی ایران علاقه ای خاص داشت.در منزل صدای موسیقی کلاسیک ایران همیشه به گوش می رسید.او اصرار خاصی داشت که ما نغمات و الحان این موسیقی را بشناسیم.من هم گاه سعی می کردم دلش را شاد کنم.اگر چه تصوری از سیستم دستگاهی موسیقی ایران نداشتم،اما چون می گفت این نوار در فلان دستگاه و فلان گوشه است،من هم فقط با تکیه بر این امور گاه چیزهایی می گفتم و او شاد می شد و فکر می کرد نوه ای با استعداد دارد.بعد از رفتن پدر بزرگ و به تبع آن مادر بزرگ آرشیو همان نوارها که پدر بزرگم دوستش می داشت،به من رسید(به عنوان ارثیه).و گاه آن خاطرات از مقابل چشمانم می گذرد.بعد از رفتن پدر بزرگم،می بایست نقش دیگری برای یک دوستی پیدا می شد.
مادر بزرگم،برادری داشت که به جز شغل اصلی خود،علاقه ای شدید به موسیقی این سرزمین داشت.سالها سابقه دوستی و شاگردی مرحوم حبیب را داشت.در میانه زندگی خود به دلیل علاقه وافر به ذوزنقه جادویی،به ساختن آن مبادرت ورزید و اصلاحاتی شایان توجه در نقص آن کرد.در زمان کودکی،ملاقات من با شخص ایشان همیشه در فضایی پر دلهره صورت می پذیرفت.ایشان اصرار خاصی داشتند که می بایست بچه ها انواع و اقسام فحش ها را بدانند.به محض اینکه مرا می دیدند،با علاقه خاصی از من می پرسیدند که چه فحش جدیدی در فاصله بین آخرین ملاقات به گنجینه خود افروده ام،سپس چند راهنمایی می فرمودند و از ما می خواستند این عبارات جدید را جلو پدر و مادرمان عنوان کنیم و پیوسته مرور کنیم و در مواقع لازم از جعبه ابزار خود استفاده کنیم.
بنا بر دلایلی که تماما غیر هنری بودند،خانواده مرا مجبور به آموزش موسیقی کردند.و این بار دایی مادر،با اشتیاق خاصی یک ذوزنقه به من و برادرم هدیه کردند.پس از این واقعه نوع رابطه ما از آن فضای دلهره آور،به صفا و صمیمیت تبدیل شد.ایشان پیوسته تشویق می کردند و پیوسته راهنمایی می کردند و باز بیش از حدی که لازم بود،یک مرد در آستانه ۷۰ سالگی به یک کودک ۱۰-۱۲ ساله توجه می کردند.دایی هوشنگ از اون آدمهایی بود که در اصطلاح قدیمی ها،در خانه باز،گفته می شدند.منزل ایشون همیشه پاتوق بود.و بیشترین افرادی که به منزل ایشون رفت و آمد می کردند،با ذوزنقه در ارتباط بودند.اگر چه این امر باعث شده بود خانواده ایشان همیشه در نوعی حالت انتقادی باشند،اما همیشه محافل هنری گرمی در منزل ایشون به پا بود.پیوسته از ما می خواستند به منزل ایشون برویم.همیشه ۵-۶ ذوزنقه در آنجا موجود بود،که بعضی از ابداعات ایشون بود و اندازه یک میز ۶ نفره بود و بعضی نیز از گرانبها ترین انواع آن در کل ایران بود.ایشون ساعتها گوش می کردند ساز ما را و گاهی ضبط می کردند.گاه تذکر می دادند و گاه عصبانی می شدند.گاه که مهمان مهمی داشتند از ما هم می خواستند که برویم و به لطف همین جلسات،حقیر با شفیعیان آشنا شدم.و ایشون از هر کمکی برای ایجاد پیوند بین ما استفاده کردند.هیچ وقت خاطره یک روز تلخ اواخر سال ۱۳۷۸ را فراموش نمی کنم که با حالتی آشفته به منزل ایشون رفتم و ایشون با خلق یک مرد جا افتاده از من پذیرایی کردند و خیلی از تجربه های خود را برایم نقل کردند.بعد از مرگ او بسیار متأسف شدم که نتوانستم نقشه یکی از آخرین ذوزنقه ها را که بهترین نوع خود بود،را نزد یک فرد خبره ببرم و به نام ایشان ثبت کنم.و متأسفانه در اثر کوتاهی های خانواده ایشان این ابداع که خیلی ها تأیید کرده بودندش از بین رفت.سال ۱۳۸۰ آخرین ملاقات من با ایشان بود.ایشان به عنوان هدیه یک نوار از یک شب خاطره انگیز سالهای ۱۳۵۰ را هدیه آوردند،و هنگام خداحافظی گفتند که این موسیقی که در ذهن شماست هدیه ابدی ایشان و یادگار ایشان برای من است.افسوس که دیر فهمیدم حرف ایشان چیست.زمانی می خواستم هر آنچه که می دانم،که باعث شده بود بهترین سالهای کودکی ام نابود شود،را به دور بریزم اما راستش آخرین جمله این مرد همیشه برایم نوعی معذوریّت اخلاقی ایجاد می کند.شب گذشته به سراغ آن نوار رفتم و به صحبت های ایشان گوش کردم و به قدری متأثر شدم که ۲ روز تمام بیمار شدم.ایشان هم دومین دوست واقعی بود که از دست دادم،اما یادار او همیشه در ذهن من است.یعنی او همیشه برای من زنده است.
تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند
ترس ها:
دو دوست خوبم هر دو در طی سال گذشته ازدواج کرده اند.همسر هر دو از معدود خانم هایی هستند که به شدت برایشان احترام قائل هستم،فهمیده و بسیار مهربان و با گذشت هستند(اگر دلایل خود را برای احترام به این دو خانم بگویم عده زیادی از خانم ها زیر سوال می روندبرای همین سکوت جایز است).وضعیّت اقتصادی هر دو دوست نزدیک به متوسط است.هفته گذشته که برای دیدار به مناسبت استقلال به منزل یکی از آنها رفته بودم به شدت از خودم ترسیدم.فکر زندگی مشترک مرا دیوانه می کند.چگونه می توانم با یک نفر بیش از ۳ ساعت باشم؟نمی دانم در طی این سالها چه بر سرم آمده است؟گاه حس می کنم بودن با خانم ها امنیتم را به خطر می اندازد.حس می کنم تمام اندیشه ها،آرزو هایم قربانی خواهند شد.شاید این گونه نباشد اما حتی حس نوعی معذوریّت اخلاقی کیرکگاردی گریبانم را پیوسته می گیرد.ترس از این که سرانجام کی می باید چهره واقعی خود را به دور از هر گونه ترسی عیان کنی؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی به کسی احتیاج نداری؟و چگونه می توانی رک بگویی که اگر طرف نباشد،زندگی ات از هم نخواهد پاشید؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی که به او فقط به عنوان یک گذر ساده نگاه می کنی(که اگر هم نباشد چیز مهمی را از دست نداده ای)نه به عنوان بزرگترین رویداد زندگی ات؟و رنج تو از زندگی بزرگترین پاداش زندگی ات است؟نه بدن او یا هر چیز دیگرش...
من به راه خود باید بروم،کس نه تیمار مرا خواهد داشت.
در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار،(گرچه گویند نه)هر کس تنهاست.
آنکه می دارد تیمار مرا،کار من است.
من نمی خواهم درمانم اسیر
صبح وقتی که هوا روشن شد
هر کس خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا،که درین پهن ورآب
به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب. "نیما،منظومه مانعلی"
تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند
