چند سال پیش به جز فیزیک نظری،هنر و عشق به صفات عالیه انسانی،تقریباً تمام چیزهایی راکه داشتم و یا حداقل فکر می کردم دارم در یک سطل فلزی ریختم و یک کبریت روشن را با آنها تنها گذاشتم.چندی بعد تمام خاکسترها و چیزهای نیم سوز را تسلیم باد کردم.طبق یک عادت که می توان فرض کرد دامنه آن عادت بین دو کران خود آزاری و کنجکاوی است،هر از چند گاهی به آن بقایا سر می زدم.آن قسمت که دود شده بود به سرعت پخش شد.آن گاز اکنون به آرزوی دیرین خود،که همانا بازوان کلفت و یک اتومبیل است،رسیده است.
همیشه از خود می پرسیدم:آیا فرار ترین حالت ماده،یعنی گاز،مایل به درک احساس جامد است؟جامد یک خصلت مهم دارد.شکل آن در مقیاس ماکروسکوپیک ثابت است.اما ذرات آن در حرکت و جنبشی عظیم هستند.شوری دارند که بر پایه حساب و کتاب است(فیزیک حالت جامد).در گازها این حرکت تابع قوانینی صرفاً آماری و احتمالاتی است(مکانیک آماری).روزی گاز به جامد گفت:من روح تو را دوست دارم ولی به ماهیت گاز عشق می ورزم.جامد در یک جنون آنی سعی کرد گاز باشد!.اما نتوانست.
چند روز پیش متوجه شدم کاغذ پاره ای نیمسوز،که بر بقایای آن کلمه" ضعیفه" خود نمایی می کند اکنون در اسلو،پایتخت نروژ است.این کاغذ نیمسوز فراموش کرده بود که برای تغییر ابتدا می بایست ماهیت خود را عوض کند،سپس به تغییر جغرافیا بپردازد.لذا در آن دیار نیز همان است که در همین دیار بود.البته گویا درد دلتنگی نیز به آن آش شعله قلمکار افکارش اضافه شده.و جالب است بدانی دود سعی در آرام کردن کاغذ سوخته دارد.
روزی روزگاری عاشق دود بودم و برای کاغذ سوخته،هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم.اما نه دود فهمید و نه کاغذ سوخته.در هر حال من به بقایای تار خاطراتم بسیار احترام می گذارم و هنوز با نستالژی آن ها چهره حقیقی خود را باز می شناسم.
برای سرکار خانم ها:
-ش.ف
-س.س
