تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

تنها مدخل آشنایی من با اقبال لاهوری،همان شعری است که در سال اول دبیرستان دیدم.مضمون این شعر وصف عقب ماندگی کشورهای جهان سوم است.اقبال در آن شعر به توصیف واقعیّتی دردناک می پردازد.بر طبق نظر او،تصوّر ما از غرب همیشه امپراطوری عظیمی بوده است[که فرضی بی جا نیست]،اما از آن جایی که به اصطلاح حوصله و توان رشد واقعی را نداریم،فقط دل به یک سری ظواهر می بندیم.

چند روزی است که به شدّت قانع شده ام ما نیز مدرن هستیم!سعی می کنم پاره ای از دلایل را به صورت اجمال بیان کنم.

اصولاً مهم نیست که وجود من قادر به تولید حتّی یک سطر در مناسبات جهانی[چه علمی و چه فرهنگی] نیست.این مهم نیست که از نظر فرهنگی عنصری توخالی هستم و بود و نبودم به عنوان عنصر تولید[غیر مارکسیستی]محلی از اعراب ندارد،اما من هستم.

چرا هستم؟

1)زیرا می توانم در تابستان صندل به پا کنم و انگشتان پا هایم را فارغ از اینکه زیبا هستند یا نه[که زیبا نیستند زیرا در تمام عمر در منزل پا برهنه راه رفته ام]،یا به دقّت رنگ شده اند یا نه،به جهانیان نشان دهم و در زمستانها نیز چکمه خود را به عنوان سندی مطمئن ارائه می کنم.می توانم لباسهای تنگ به تن کنم،می توانم خط ریش باریک داشته باشم،شلوار آویزان به پا کنم،عینک آفتابی عجیب به چشم زنم،کقش نوک تیز به پا کنم،آرایش کنم به گونه که حتی مخاطبان شبکه سپایس پلاتینیوم،ایکس ایکس ال از فهم من عاجز باشند.می توانم دو سه کلمه خارجی حرف بزنم.خلاصه می توانم شخصیتی داشته باشم که قدر مطلق آن با مشابه خارجی برابر باشد.

در ضمن مهم نیست وسایلم را از کجا می خرم،خواه از لانون و ایو سن لوران پاریس،خواه از بازارچه سنتی ستارخان و خواه از کنار خیابان.

2)اگر یه ذره از دیگران خود را بالاتر بدانم،وارد رشته هنر می شوم.موهایم را بلند می کنم،سیگار و سیگاری می کشم،از بودا خوشم خواهد آمد.در عین حال ماتریالیست خواهم بود.حتما به یک کافه روزی یک بار می روم.فیلم زیاد می بینم.بدون نیل به هدفی خاص کتاب[های ترجمه شده] می خوانم.سعی می کنم در کافه اسم خاص ها را با صدای بلند بگویم.دائم سعی می کنم از موج نوی سینمای فرانسه بگویم یا جنبش نئو رئالیسم ایتالیا.سعی می کنم دائم بدانم چند تا فیلم دیده ام و چند تا کتاب دارم.نباید جلو دخترها کم آورد.

سعی می کنم به همه بگویم تمایلات هم جنس گرایانه دارم.از فیلم سالو اثر پازولینی،به شدت لذت برده ام و تنها فیلمی است که قبول دارم.و قید می کنم البته فیلم باز حرفه ای نیستم.در به در دنبال کتابهای ساد و مقالات فروید،خواهم بود.سعی می کنم همیشه تک مضراب در آستین زیاد داشته باشم.

چند تک مضراب مفید:

...جهنم همان دیگران است.از سارتر

...تخت خواب از نهاد های قدرت است.از فوکو

...فراروایتها از بین رفته است.از لیوتار

تنها باید ساختار ها را شکست.از دریدا

نقاشی های در هم میکشم.به سمت هوی متال میروم.دوست دارم با مادرم سکس داشته باشم.دوست دارم مدفوعم را یک بار تست کنم.و....

دو سال است که به شدّت روی این دو گروه مطالعه می کنم.و راستش اعصابم اجازه مطالعه بیشتر نمی دهد.لذا به صورت قاطع به این نتیجه رسیدم که ما نیز مدرن و با فرهنگ هستیم و به صورت مخفّف،هستیم.

 

*تمامی جملات را بارها شنیده ام،مخلوق ذهم خسته ام نیست،در این میان نسل سوم نقش پر رنگ تری بازی می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:27  توسط ابدیّت  | 

۱)جای بسی تأسّف است که درین سرزمین،مردم فلسفه نمی دانند،بلکه در خوشبینانه ترین حالت،تاریخ فلسفه می دانند.و از همه بدتر این نکته است که بدان واقف نیستند.

در بسیاری موارد تاریخی،یا هیچ نمی دانند یا باز در خوشبینانه ترین حالت سی سال از دنیا عقب هستند.

۲)آه فلسفه چه کالای نابی است برای اختلاط جنسی...

۳)بینش به اصطلاح فلسفی افراد، در بهترین حالت تابع انتخاب آنان نیست،بلکه تابع بازار محدود ترجمه های دست دوم است.به عبارت دیگر اگر بازار مملو از فلسفه های مارکسیستی باشد،من مارکسیست هستم و به همین طریق پست مدرن.

در ضمن نه حقوق مادی مؤلّف غربی به جا آورده میشود نه چه بسا در بیان مطالب حق معنوی او رعایت می شود.ضمن اینکه مؤلف ممکن است از ذکر نام خود در بین افراد قبیله ای بربر، به دلایلی خرسند یا ناخرسند باشد

۴)افراد حوصله و سواد خواندن کتب قطور و سرنوشت ساز فلسفه را ندارد.به عنوان مثال آنان راسل را با زناشویی و اخلاق می شناسند نه با پرینکیپیا ماتماتیکا و هایدگر را با آغاز کار هنری می شناسند نه با هستی و زمان.و در این میان اوضاع برای فلاسفه فرانسه زبان به مراتب بدتر است.

زیرا افرادی مانند کریپکی،استراوسون،دیویدسون،رایل،آوستین،کواین،ایزایا برلین،چرچلند،پاتنام،پنروز،...اصولا هنوز وارد ادبیات کافه ای ما نشده اند،لذا به گند کشیده نشده اند.اما متاسفانه چنان بلایی به سر فیلسوفان فرانسه زبان در این سالهای اخیر آورده شده،که گمان نمی کنم حتی خودشان فلسفه خودشان را بشناسند.

و این بدان ماند که الاغ را با زیر شکمش بشناسم نه با توانایی حمل بار او.

۵)در اغلب بحث ها تعداد نام هایی که برده می شود مهم است،نه شرح اندیشه ها و تبیین دقیق آنها.اصولا هیچ بحث عمیقی آغاز نمی شود زیرا فایده ای ندارد.و این بدان ماند یک مرد که فاقد آلت رجلیّت است میل بیشتری به تنوّع زنان داشته باشد.

۶)هر چه صحبت غریب تر و عجیب تر باشد درست تر است،زیرا نه گوینده و نه شنوده هیچ نمی فهمند و کار به بحث و جدل نمی انجامد.

۷)در نهایت فضا باید به گونه ای باشد که همه قانع و راضی باشند.و نظر همه،صرف نظر از میزان درهم بودن آن،درست تلقی شود.یا گفته شود آنگونه هم می توان فکر کرد.

۸)هر بحثی که عمیق باشد و تفکر بر سر آن مستلزم خروج از غلیان جنسی کافه باشد،با بی حوصلگی افراد مواجه می شود و فردی که آن بحث را آغاز کرده سمج و موزی تلقی می شود.

و باید بگویم در هیچ کجا فلسفه تا بدین حد بازاری و سطحی نیست.

لذا کتاب فروشی های میدان انقلاب نیز،بعد از اخبارو تلوزیون و رادیو،از لیست اصول موضوعه اینجانب خارج شد.(در عین احترام به داریوش آشوری،عزت الله فولادوند،نجف دریا بندری،احمد شاملو،... به عنوان مترجمان زبر دست)

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:36  توسط ابدیّت  |