تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

هر گاه هوا بارانی است،نستالژی چهارگاه مرا بیش از پیش به خود مشغول می سازد.نه آن شور پهلوانانه،بلکه نستالژی مرگ.گاه حس می کنم هر انسانی هنگام مرگ از چهار دیواری انفرادی خود که دیوارهایی بلند دارد به سمت آسمان عروج می کند و در این عروج چهارگاه مرا به سان یک نردبان می ماند.درآمد برایم در این ترس متداعی صور عزرائیل است.گویی خود درآمد را نغمه می سازم تا با آغوش باز او را بطلبم.عزرائیل فرشته مرگ انسانهای خسته است.انسان ها خود مرگ خویش را در بستر مرگ طلب می کنند.آری مرگ برای انسان های خسته و پخته یک میهمان است.بارها حس کرده ام زمانی که دعوت را اجابت می کنم زابل درین کارزار راهنمای من برای عروج است.زابل تلاش من برای من برای جدایی از قفسی است که سالهای حیات زمینی ام را در آن گذرانده ام.قفسی با تمامی اعمال شاقه.سکس،عشق های زمینی،غرایزو هر آنچه که درین زندگی نداشتنش آزارم می داد.

مخالف،اطمینان من است که هرگز بدین زندان باز نخواهم گشت.هنگامی که از بالای دیوارها عبور می کنم و از پشت سر به ذلّت و ندامت انسانها و بیشمار چهاردیواری که کنار هم ایستاده اندنگاه می کنم، نغمه حدی را در درون حس می کنم.و در یک پرده[پله] بالاتر کنجکاوی انسانها که مرا می جویند حس می کنم.شاید کودکی از خود می پرسد من کجا هستم؟درینجاست که پهلوی تداعی کننده عبور کامل من ازین کره خاکی است.حرکت و نور زیاد،نوید بخش سفری زیباست.سفری که نه طولانی بودن راه نگرانت می کند و نه نگرانی تغذیه و جای گرم و نرم.

آری،من ترس از مرگ را در چهارگاه فراموش کردم و نور را در آن دیدم.در روز چهارگاه مرا تشجیع می کند و در شب آرام.در رویاهایم گاه حس می کنم اعدام خواهم شد.چوبه دار را می بینم و حس می کنم آخرین تقاضای قبل از مرگم چهارگاه است.آخرین باری که دایی هوشنگ دست به ساز برد،چهارگاه زد و پس از آن انتخاب کرد که برود.مادر بزرگم پارسال با همایون از خانه ما رهسپار بیمارستان شد و باز نگشت.ایکاش با چهارگاه میرفت.اما روزی که آخرین بار او را دیدم بوی چهارگاه میدادم.

نمی دانم مادربزرگ و دایی هوشنگ کجا هستند؟اما حس می کنم جایی است که به جای وعدهای توخالی عرق و تریاک و زن لخت[زنان بلند قدی که طبق نوید آقای دستغیب نمی توان هنگام مجامعت آنان را بوسید]،به طور حتم بوی چهارگاه میدهد.یقین دارم هر دو باید می رفتند.پیوسته از خود می پرسم کی باید زمان رفتن را انتخاب کنم؟چهارگاه فعلا برایم بوی آزادی ندارد،بلکه تصوّر آزادی دارد.

 

*درآمد،زابل،مخالف،حدی و پهلوی از نغمه های چهارگاه هستند.

۱۳۸۴/۴/۱۰

۵ صبحگاه

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 5:55  توسط ابدیّت  | 

روبر برسون،در خاطرات کشیش دهکده به تصویر زندگی یک کشیش می پردازد.کشیشی جوان که هر لحظه انتظار آن میرود در جریان زندگی دچار یأس شود و ایمان خود را از دست دهد.در کل جریانات فیلم این جدال بین شک و ایمان به سادگی خود را نشان می دهد.اما کشیش بزرگ،با اندرزهای خود،که گاه تجربیّات شخصی او هستند و البته گاه پوچ و بیش از اندازه بچه گانه هستند،کشیش را به ادامه راه امیدوار می کند.

پرسش و یا شاید گفت آرزویی در ذهنم شکل می گیرد.شاید در بسیاری از اوقات شبانه روز به همه چیز شک می کنم.هیچ چیز بدیهی نیست .پیوسته از خود می پرسم چرا باید روی تقدس علم و هنر اینچنان پافشاری کرد.گاه خستگی و دل آزردگی به سراغت می آید.در این تصویر شکننده،مانند تصویر صورتت در آب یک برکه که سنگی در آن افتاده،گاه سادگی و وضوح از بین می رود.نمی دانی چرا بهترین ساعات زندگیت رو تلف می کنی،چرا وقتی میراث عظیم علم و هنر حتی قادر نیستند برای یک بار به پرسش هایت پاسخ دهند،باز دوست داری اینچنین پای فشاری کنی؟

عدالت در ذهنت افیونی بیش نمی نماید،وارستگی مصداق بیرونی ندارد.فضیلت رنگی ندارد.انسان های اطرافت رنج می کشند.عده ای از آب گل آلود ماهی می گیرند.و....

آرزو می کردم یک بار فردی مانند بتهون یا آینشتاین را از نزدیک میدیدم.ای کاش می فهمیدم چرا با یک پارتیتور و یک دفترچه یادداشت در بالین خود به استقبال مرگ رفتند.کاش ایمان آنها را می توانستم از نزدیک لمس کنم.در نوشته هایشان می توانم پاسخی برای پرسش هایم بیابم.اما ای کاش می توانستم از نزدیک مرگ یک انسان وارسته و فرهیخته را ببینم.انسانی که تسلیم نشده.نیک می دانم در کسب فضیلت فقط می باید پر حوصله بود و جدّی،امّا تا به کجا؟

چگونه می توان در مسیر حرکت،در حال حرکت،رفع خستگی کرد؟

بسیاری از مصداق های زندگی روز مره گاه در ذهنم بیش از اندازه پوچ و ساده به نظر می رسند.عشق،تفریح،سفر،دوستی(که گاه به شدت مرا مشمئز می کند،قدر شناسی از نظرم نابود شده و اقتصاد زیر بنای اغلب دوستی هاست.اما من از اقتصاد هیچ نمی دانم)،...برایم بیش از اندازه بی ارزش هستند.انسان ها را دوست دارم،به دوستان خیانت نمی کنم،...نمی دانم چرا؟شاید چون اینگونه تربیت شده ام.فقط همین.بدون اعتقاد به درستی آنها.به ندرت پاسخ تلفن را می دهم.در عین اینکه به هیچ وجه افسرده نیستم.

احساس می کنم در زندگی به شدت فقدان یک شخصیت قوی و عمیق آزارم می دهد.دوست دارم به منزل چنین فردی میهمان شوم و ای کاش یکبار حضوری را در زندگی خود تجربه می کردم،که شاید برای خیلی ها که خود بهتر می دانند،داشتم.اطرافیانم بیش از اندازه گیج و خسته هستند.هر کدام گاه حرکت جدیدی می کنند و تصور می کنند قادر به حل تمام مسائل و مناسبات شده اند و گاه دست از پا دراز تر باز می گردند.

دیرز یک خوره و فروشنده با فرهنگ فیلم،در نخستین برخورد به من گفت تارکوفسکی مرده.سینمای او فاقد ارزش است و فقط از طریق همزاد پنداری می توان او را دوست داشت.به شدّت ترسیدم.در تمام مسیر به حرفش فکر کردم و در یافتم حق با اوست.شاید ارتفاع دیوار هایم بیش از حدّی است که تا به امروز فکر می کردم.

باز فکرم به سمت پسرک میرود.دوست دارم بدانم او چگونه توانست این تناقضات را رفع کند.آیا ساختن یک سیستم فکری بسته امکان پذیر است؟آیا قضیه گودل همواره مانند یک بختک قصد نابودی ما را دارد؟و آیا به راستی تا بدین حد تقاضای داشتن یک معلّم صاحب فضیلت سنگین است؟ای کاش .... باز دستم را می گرفت.و ای کاش....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 23:2  توسط ابدیّت  |