گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد؟
مرنجان دلت را خدا را،رها کن غمت را،رها کن
مخور غم،مخور غم نگارا...
شاید حرف برای گفتن زیاد باشد.اما امروز باید در مورد پسرک نوشت.دیروز،سالروز مرگ پسرک و تولّد دوباره او بود.آشنایی صاحب این قلم با پسرک به سالها قبل باز می گردد.پسرک با دو احساس آزار دهنده بزرگ شده بود.احساس تنهایی و زیاده بودن.او همواره می پنداشت یگانه عاملی است که توازن و تقارن هر چیز را به هم می زند،ندایی از درون پیوسته فریاد برمی آورد که به هیچ دردی نمی خورد.از دیر باز به این نتیجه رسیده بود با هم سن و سالها تفاوت دارد و همواره حس می کرد این تفاوت به قدری آزار دهنده است که حتی پدر و مادر از این تفاوت شدید رنج می برند.در نتیجه در اوان کودکی زمانی که همراه خانواده به جایی دعوت می شد برای عدم حضور در جمع اوقات خود را در دستشویی سپری می کرد.همگان تصور می کردند پسرک بیماری لا علاجی دارد،شاید نوعی بیماری مناطق گرمسیری،که به طبع آن همواره اوضاع مزاجی وخیمی دارد.اما حقیقت امر اوضاع روحی متفاوت او بود.پسرک گدای محبت بود.دیوانه دوست بود،و هرگز در تمام عمر دوستی نداشت.دیگران او را به خاطر تبعاطتش در معاشرت می خواستند نه به خاطر خودش.پسرک یک روز در کودکی تصمیم گرفت به مناسباتی دست یابد تا بتواند محبت دیگران را بخرد.برای همین به بهای تنهایی مطلق در کودکی تمام اوقاتش را صرف هنر و مطالعه کرد.همواره درس می خواند،و به بهانه خاکی بودن همواره در مدارس سخت گیر و غیر انسانی این سرزمین مورد توجه ارازل و اوباش مدرسه بود.از همان کودکی از انسانهای تک بعدی و مغرور نفرت داشت.دیری نپایید با یک ساز شکسته راهی هنرستان موسیقی شد و در کلاسهای شبانه توجه حقیر را به خود جلب کرد.به خوبی پیشرفت می کرد.در شبانه روز تمرین زیادی داشت و از همان ابتدا از معلمانش به سختی انتقاد می کرد.این امر باعث شد پیوسته از تمامی کلاسها اخراج شود،اما او علاقه زیادی داشت.زمانی که اخراج می شد پشت در کلاسها تا انتهای زمان می ایستاد و از راه گوش می آموخت.توهین ها ،تحقیرها و عدم ادراک باعث شد یک روز با بغض نزد حقیر آید.در حال که جلوی اشک ریختن خود را می گرفت می گفت روزی انتقام خیلی چیزها را خواهد گرفت.عصرها با هم پیاده از هنرستان تا میدان ولی عصر قدم می زدیم و او پیوسته از خیلی ها صحبت می کرد.حبیب سماعی،رکن الدین مختاری(که همواره او را با لفظ کس کش بیاد می آورد)،درویش خان،صبا،وزیری،خالقی،عارف،...پیوسته نامهایی بودند که از دهانش خارج می شدند و از کارهایشان نام می برد.هنگامی که سوار ماشین می شد و صدای ضبط اتومبیل و نغمه های مردم کش دیار لس آنجلس را می شنید بر می آشفت و با راننده بحث می کرد و همواره همگان فکر می کردند او یک بسیجی دو آتشه است و تحقیرش می کردند....با این اوضاع و حفظ اسرار پسرک که دوست نزدیکم است،باید بگویم از همان زمان آینده شومی را پیشبینی می کردم...
با این اوصاف از هم جدا شدیم و تا قریب به ده سال از هم بیخبر بودیم،تا دوباره علایق مشترک ما را سر راه هم قرار داد.فیزیک و موزیک.در دانشگاه دوباره افتخار دوستی او را داشتم.با علاقه زیاد با هم نزد آقای رضا شفیعیان رفتیم.و پس از اتمام دوره نزد
آقای م رفتیم.که در نهایت پسرک اخراج شد و باز کما فی السابق پشت در بود....بحران پسرک جدی تر از سابق بود.و کمتر با نویسنده این سطور صحبت می کرد.
توهین،کوتاهی انسانها در انجام وظایفشان،دروغ ها،دو رویی ها،بی تعهدی ها،مردم کشی ها،... در نهایت او را به هفدهم خرداد رسانید.نوشته ها و آثارش را نزد من به امانت گذاشت.و خداحافظی کرد.
17 خرداد:
150 قرص شب قبل با دقت جمع شده بود،دو روز غذا نخورده بود.ساعت 11 وارد یک جنگل شد....دزدی،تجاوز،دفن شدن،یک هفته شبه مرگ....
طنین صدایی او را بیدار کرد و مورد انتقادش قرار داد.نوری که او را از جنگل به سمت یک دوست گمنام راهنمایی کرد.یک تلفن و باز گشت به جهان...
تیمارستان،آزادی....آرامش ،آرامش بخشی،انسان دوستی و سوگند برای کمک به انسانهای در حال غرق شدن نتیجه این تراژدی بود....
دیشب با او بودم ساز زد،رستاخیز در سه گاه تکمیل شده.و صحنه های تاتری آن نوشته شده...و مجوز نمی گیرد...پسرک باز با خنده همه را کس کش خطاب می کند.و از من می خواهد با هم این دوئت را بزنیم....و من مثل همیشه زمان خداحافظی در آغوش می گیرمش و او باز می خندد .
حس می کنم از همیشه تنها تر و منزوی تر است اما می دانم دیگر برایش اهمیتی ندارد...سرش به کار خود است.
من به راه خود باید بروم،کس نه تیمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار،گرچه گویند نه،هر کس تنهاست.
آنچه می دارد تیمار مرا کار من است...
صبح که هوا شد روشن،هر کسی به جا خواهد آورد مرا
کز چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب.
نیما یوشیج