تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد؟

مرنجان دلت را خدا را،رها کن غمت را،رها کن

مخور غم،مخور غم نگارا...

شاید حرف برای گفتن زیاد باشد.اما امروز باید در مورد پسرک نوشت.دیروز،سالروز مرگ پسرک و تولّد دوباره او بود.آشنایی صاحب این قلم با پسرک به سالها قبل باز می گردد.پسرک با دو احساس آزار دهنده بزرگ شده بود.احساس تنهایی و زیاده بودن.او همواره می پنداشت یگانه عاملی است که توازن و تقارن هر چیز را به هم می زند،ندایی از درون پیوسته فریاد برمی آورد که به هیچ دردی نمی خورد.از دیر باز به این نتیجه رسیده بود با هم سن و سالها تفاوت دارد و همواره حس می کرد این تفاوت به قدری آزار دهنده است که حتی پدر و مادر از این تفاوت شدید رنج می برند.در نتیجه در اوان کودکی زمانی که همراه خانواده به جایی دعوت می شد برای عدم حضور در جمع اوقات خود را در دستشویی سپری می کرد.همگان تصور می کردند پسرک بیماری لا علاجی دارد،شاید نوعی بیماری مناطق گرمسیری،که به طبع آن همواره اوضاع مزاجی وخیمی دارد.اما حقیقت امر اوضاع روحی متفاوت او بود.پسرک گدای محبت بود.دیوانه دوست بود،و هرگز در تمام عمر دوستی نداشت.دیگران او را به خاطر تبعاطتش در معاشرت می خواستند نه به خاطر خودش.پسرک یک روز در کودکی تصمیم گرفت به مناسباتی دست یابد تا بتواند محبت دیگران را بخرد.برای همین به بهای تنهایی مطلق در کودکی تمام اوقاتش را صرف هنر و مطالعه کرد.همواره درس می خواند،و به بهانه خاکی بودن همواره در مدارس سخت گیر و غیر انسانی این سرزمین مورد توجه ارازل و اوباش مدرسه بود.از همان کودکی از انسانهای تک بعدی و مغرور نفرت داشت.دیری نپایید با یک ساز شکسته راهی هنرستان موسیقی شد و در کلاسهای شبانه توجه حقیر را به خود جلب کرد.به خوبی پیشرفت می کرد.در شبانه روز تمرین زیادی داشت و از همان ابتدا از معلمانش به سختی انتقاد می کرد.این امر باعث شد پیوسته از تمامی کلاسها اخراج شود،اما او علاقه زیادی داشت.زمانی که اخراج می شد پشت در کلاسها تا انتهای زمان می ایستاد و از راه گوش می آموخت.توهین ها ،تحقیرها و عدم ادراک باعث شد یک روز با بغض نزد حقیر آید.در حال که جلوی اشک ریختن خود را می گرفت می گفت روزی انتقام خیلی چیزها را خواهد گرفت.عصرها با هم پیاده از هنرستان تا میدان ولی عصر قدم می زدیم و او پیوسته از خیلی ها صحبت می کرد.حبیب سماعی،رکن الدین مختاری(که همواره او را با لفظ کس کش بیاد می آورد)،درویش خان،صبا،وزیری،خالقی،عارف،...پیوسته نامهایی بودند که از دهانش خارج می شدند و از کارهایشان نام می برد.هنگامی که سوار ماشین می شد و صدای ضبط اتومبیل و نغمه های مردم کش دیار لس آنجلس را می شنید بر می آشفت و با راننده بحث می کرد و همواره همگان فکر می کردند او یک بسیجی دو آتشه است و تحقیرش می کردند....با این اوضاع و حفظ اسرار پسرک که دوست نزدیکم است،باید بگویم از همان زمان آینده شومی را پیشبینی می کردم...

با این اوصاف از هم جدا شدیم و تا قریب به ده سال از هم بیخبر بودیم،تا دوباره علایق مشترک ما را سر راه هم قرار داد.فیزیک و موزیک.در دانشگاه دوباره افتخار دوستی او را داشتم.با علاقه زیاد با هم نزد آقای رضا شفیعیان رفتیم.و پس از اتمام دوره نزد آقای م رفتیم.که در نهایت پسرک اخراج شد و باز کما فی السابق پشت در بود....

بحران پسرک جدی تر از سابق بود.و کمتر با نویسنده این سطور صحبت می کرد.

توهین،کوتاهی انسانها در انجام وظایفشان،دروغ ها،دو رویی ها،بی تعهدی ها،مردم کشی ها،... در نهایت او را به هفدهم خرداد رسانید.نوشته ها و آثارش را نزد من به امانت گذاشت.و خداحافظی کرد.

17 خرداد:

150 قرص شب قبل با دقت جمع شده بود،دو روز غذا نخورده بود.ساعت 11 وارد یک جنگل شد....دزدی،تجاوز،دفن شدن،یک هفته شبه مرگ....

طنین صدایی او را بیدار کرد و مورد انتقادش قرار داد.نوری که او را از جنگل به سمت یک دوست گمنام راهنمایی کرد.یک تلفن و باز گشت به جهان...

تیمارستان،آزادی....آرامش ،آرامش بخشی،انسان دوستی و سوگند برای کمک به انسانهای در حال غرق شدن نتیجه این تراژدی بود....

 

دیشب با او بودم ساز زد،رستاخیز در سه گاه تکمیل شده.و صحنه های تاتری آن نوشته شده...و مجوز نمی گیرد...پسرک باز با خنده همه را کس کش خطاب می کند.و از من می خواهد با هم این دوئت را بزنیم....و من مثل همیشه زمان خداحافظی در آغوش می گیرمش و او باز می خندد .

حس می کنم از همیشه تنها تر و منزوی تر است اما می دانم دیگر برایش اهمیتی ندارد...سرش به کار خود است.

 

من به راه خود باید بروم،کس نه تیمار مرا خواهد داشت

در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار،گرچه گویند نه،هر کس تنهاست.

آنچه می دارد تیمار مرا کار من است...

صبح که هوا شد روشن،هر کسی به جا خواهد آورد مرا

کز چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب.

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 17:37  توسط ابدیّت  | 

یکی از اساسی ترین مولفه های فلسفه های آلمانی-فرانسه زبان،کارا بودن آنها در نقد ادبی-هنری است.دوستی می گفت این فلسفه ها قرائت خاص خود را در ایران دارند.حال سوال اساسی صاحب این قلم از جامعه روشن فکری ایران بسیار ساده است.چرا از قابلیّت های این نظریاّت در نقد هنر ایران استفاده نمی شود؟

اخیرا در موسیقی ایران جوی خاص،که نام آن را می توانم نوعی سنّت گرایی بیمار گونه بگذارم،حاکم گشته است.در این میان می توان از افرادی نظیر محمّد رضا لطفی*(در طی یک چرخش ۱۸۰ درجه ای از کمونیسم حزب توده ای به اسلام و از نو آوری های انقلابی خود به سنت)،مجید کیانی،داریوش صفوت،... نام برد.در همین میان شاهد تخطئه چهره هایی پر کار و تأثیر گذار،همانند مرحوم علینقی وزیری،مرحوم خالقی،اردوان کامکار(در ضمن اختلاف عقیده زیاد با تفکر شخصی ایشان در عین احترام به نبوغ هنری ایشان)،... هستیم.حال حقیر به عنوان یک مخاطب منتقد به فضای فلسفی ایران،بارها از خود می پرسم چرا در این هفتاد سال اخیر حتّی یک بار توسط جامعه پیرو سنت فلسفی انتقادی غرب،جواب دندان شکنی به دوستان سنت گرای بیمار گونه داده نشده؟

همچنین می توان از بحران فعلی سینمای ایران نام برد.که جشنواره کن امسال یکی از نمودهای بارز آن بود.شاید به جرأت بتوان گفت سینمای ایران به سمت یک بی هویتی و سطحی شدن و کپی برداری سخیف از سینمای غرب ، به خصوص جریان نئو رئالیسم سینمای ایتالیا در حال حرکت است.(هر چند که چیزی تازه نیست،رجوع کنید به نظر ژان لوک گدار و مصاحبه او با یکی از نشریات سینمایی و انتقاد او(نخستین حامی سینمای اخیر ایران) از چند چهره شاخص سینمایی ایران).

حال از خود می پرسم اگر فرض کنیم این نظریات در ایران به خوبی در بعد تئوریک بیان میشوند[که نمی شوند]،جایگاه کاربردی آنها در رفع بحران هنر ایران چیست؟چرا جامعه روشنفکری ایران تا به این حد با هنر اصیل ایران بیگانه است؟و نهایتا رسالت این فلسفه ها در ایران چیست؟زیرا غربی ها نیاز به نظر تفسیر ما از فرهنگ خود ندارند،اما ما نیاز به این تفسیر فرهنگ خود را داریم.

تنها کسی که به بیان این فاجعه پرداخت مرحوم شاملو بود،که معتقد بود موسیقی ایران به یک نیما نیاز دارد.اما توسط همین آقای لطفی نا سنجیده و در غالب یک عمل احساسی مورد حمله قرار گرفت.اما هیچ گاه زمینه این گفتمان در هنر ایران فراهم نشد.

چرا؟

*موسس گروه چاوش،سازنده شاهکارهای داروک،به یاد عارف،ناز لیلی و اولین خالق سرود های انقلابی اصیل،سازنده تصانیف به یاد ماندنی بسیار.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:43  توسط ابدیّت  | 

بدون شرح !
محمد رضا لطفي در آخرين  ( ششمين و هفتمين ) شماره کتاب سال شيدا ( صفحه 183 ) :
... محمد قوي حلم اگر چه در پاره اي از موارد نسبت به نوازنده گان بسيار توا نمند مانند :
       حسين تهراني ، افتتاح ، اسماعيلي ، رجبي و فرهنگفر که از تکنيک فردي بالا تري
بر خوردارند پايين  تر است اما در رابطه با دانش ريتم و فرهنگ هنري و بينش و موسيقايي
ارزنده تر است .
 
 
 
پاسخ طنز آميز ( از زبان تنبک نواز و جامعه شناس هنر ؛ بهمن رجبي ) :
اگر چه پرواز پشه نسبت به پرندگان بسيار بلند پر واز ! مانند : مگس ،خرمگس ، کلاغ ،
کبوتر ، قوش ، شاهين و بالاخره عقاب  ارتفاع کمتري بر خوردار است ولي در رابطه با پرواز و فرهنگ پرواز و بينش پروار ارزنده تر است
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 14:36  توسط ابدیّت  | 

طرفداران این دو مکتب فکری ارزشمند غرب در ایران،همواره از جهانی شدن صحبت می کنند امّا فراموش می کنند که می بایست در مقیاس جهانی صحبت و فکر کرد.نه در حد نازل ژورنالیستی داخلی.من نام این گروه و طرفدارانش را "فیل شناسان در تاریکی" می گذارم.

بهترین پاسخ برای این گروه فیلم Dreamers اثر برناردو برتولوچی است.این فیلم از مسخ شدن انسان ها در اندیشه های محض و سطحی شدن،حکایت می کند.

هنگامی که به مطالعه گاهشمار زندگی میشل فوکو در کتاب نیچه،مارکس و فروید(انتشارات هرمس)می پردازم،بیشتر پی می برم که به اصطلاح روشنفکران ما تا به چه اندازه از مرحله پرت هستند.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 16:18  توسط ابدیّت  |