۲-صادق بودن با خود در زندگی
در این سرزمین هنگامی که به گذشته باز می گردی و در احوالات بزرگانی که پاک و هدفدار زیستند عمیق می شوی،به شدّت محزون می شوی.سرانجام تک تک ما خفتن در زیر خاک است.از هر منظری که به زندگی نگاه کنی،توّلد و مرگ عنصری اجتناب ناپذیر می نماید.لیک در این بازه زمانی همه یکسان زندگی نمی کنند.افرادی عصیان می کنند،افرادی در میانه حرکت می کنند و افرادی از جامعه بیمار و مناسبات بیمار گونه آن به سان یک برکه فیض می برند و اتفاقا به برکاتی نیز نایل می شوند.
درموسیقی این سرزمین در میان گذشتگان دو نام بیشتر خود نمایی می کند.
عارف قزوینی وعلینقی وزیری.اینان عصیان کردند و از تمامی برکات یک انسان عاصی فیض بردند.انزوا،کنار گذاشته شدن و فراموشی.هنگامی که به تنهایی و رنج عارف نیک فکر می کنی،رنج بسیار می بری.جوانی رعنا و برازنده،در هیأت یک هنرمند دردآشنای زمان در این آسمان طلوع می کند.در اوان جوانی به عضویت انجمنی به نام اخوّت،گرد درویش صفا علی ظهیرالدوله،در می آید.به عنوان فردی که درد آشنای زمان است بر علیه طبقه خود عصیان می کند و گراند هتل تهران را محلی برای اعلام پیام هنر متعهّد خود قرار می دهد.پیوسته زبان براّی خود را وسیله ای برای انتقاد از شاه، دربار و طبقه به اصطلاح مرفّه قرار می دهد و در این میان هنر وی وسیله می شود برای اعلام پیام مشروطیّت.قبل از هر برنامه لب به سخن می گشاید و به همه تذکّر می دهد.از عشق هایش می گوید.عشقهایی که در راه هدفی که آگاهانه برگزیده بود،قربانی شدند.از مردم می گوید و سعی دارد هنرش،که هنری مردمی و در عین حال به معنای دقیق کلمه اصیل است،مرهمی باشد بر دردهای مردم.هنرش را به صاحبان قدرت ارزانی نمی دارد و هنر را یک رسانه قرار می دهد.رسانه ای که آینه تمام نمای روزگار است....و این چنین روزگار بر او می گذرد تا کنار گذارده می شود و در نهایت در انزوای کامل در همدان از روزگار محو می شود.به راستی در ساز و کار این سرزمین،در تمامی حکومت ها و ادوار تاریخی،با هر سلایقی و اصول موضوعه فکری،سرانجام دنیایی ذوق و خلاقیّت گره خورده با عنصر تعهّد ،همین بود که نوشته شد.گاه که به تاریخ نگاه می کنم و حسابی سر دستی می کنم به نام های زیادی برخورد می کنم.و گاه می ترسم.و از خود می پرسم:ما سزاوار چه مقدار عذاب هستیم؟آیا بدن ما در مقابل عقوبت این همه ناسپاسی که در طی هزاران سال به جای آوردیم توان مقاومت خواهد داشت؟و آیا وجدانمان اگر روزگاری بیدار شود می تواند چهره واقعی مان را تاب آورد؟
جرم این است...جرم این است...
(شبها هنگامی که آشفته هستم به تصانیف عارف گوش می کنم و تا صبح در اتاق قدم می زنم،افسوس می خورم و از آینده به شدّت می ترسم)
در زندگی سه تن از بزرگترین روشنفکران ابن قرن،یعنی ژان پل سارتر-میشل فوکو-کارل ریموند پوپر،یک عنصر مشترک به چشم می خورد.هر سه در دوران جوانی عضو حزب کمونیسم بودند و در همان جوانی از حزب کنار کشیدند.این ترک حزب قطعا یاد آوری نکته ای نبود که یک بار جرج برنارد شاو در غالب طنز بیان کرد."در جوانی اگر مارکسیست نباشی قلب نداری و در کهنسالی اگر سرمایه دار نباشی عقل نداری".اگر به خاطرات یا بیوگرافی این سه تن مراجعه کنیم دلیل را در چیزی غیر از فرمایش برنارد شاو می یابیم.دلیل مشترک عاملی ساده است.هر سه در زمان جوانی در تظاهراتی شرکت می کنند،هنگامی که تظاهرات به خشونت می انجامد تنها کسانی که کشته می شوند همان ها هستند که چیزی ندارند جز زنجیری به پاهاشان.طبقه روشنفکر و مدافع حقوق طبقه کارگر اولین گروهی هستند که عقب می کشند و فرار می کنند.و بعد از کار زار هنگامی که به میان اجساد و مجروحان باز می گردی هیچ نشانی از طبقه روشنفکر و بر پا کننده تظاهرات نمی بینی.
این تجربه دردناک به شدّت بر این سه تن تأثیر گذارد و باعث گردید در جایی دگر به دنبال دغدغه های خود بپردازند.هر یک دست به ساخت یک جهان بینی زدند.پوپر در کتاب معروف جامعه باز و دشمنان آن،افلاطون و مارکس در ضمن احترام کامل عامل اسارت بشر معرفی می کند.و پدیده نازیسم و فاشیسم را ادامه راه افلاطون و مارکس می داند.سارتر و فوکو خود بلند گوها را به دست می گیرند و به مبارزه غیر حزبی با اسارت و بردگی می پردازند.درست زمانی که در 1968 مبارزات به اوج میرسد در فرانسه اینان با جسارت کامل وارد عرصه می شوند و به دفاعی منطقی و غیر حسی از آزادی می پردازند و کشور و جنبش را از خطر یک حکومت کمونیستی نجات می دهند.و سر انجام این مبارزات راه را در رسیدن به ایده آل دموکراسی هموار می کند.شارل دوگول که زمانی قهرمانی ملی بود،در زمان
ویشی که روح و اراده فرانسویان به شدّت آسیب دیده بود او با رشادت به دفاع از کشور پرداخته بود،اکنون می بایست برای رسیدن به یک فرانسه آزاد کنار گذارده شود.و او کنار می رود اما کشور یک حکومت خطرناک کمونیستی را تجربه نمی کند.و این مهم ناشی از صداقت و بیداری وجدان روشنفکرهای جامعه است.اگر در یک جامعه روشنفکرها دروغ گویند،بذر اعتماد از میان می رود و تر و خشک قربانی می شوند
دوستی(سپهر فاطمی)نوشته بود:سینمای کیشلوفسکی تصویر انسان است،آنگونه که هست نه آنگونه که باید باشد.که شاید نظری بسیار درست باشد.او چهرهای واقع بینانه از انسان را به تصویر می کشد.بدون اضافه کردن کوچکترین نظر یا توصیه ای.(به عنوان یک لهستانی واقع گرا)
موج نوی سینمای فرانسه برای صاحب این قلم تصویر کودکی و خاطرات تلخ و شیرین آن است.شاید اگر یک بار و تنها یک بار این فرصت مهّیا می گشت که مکان و زمانی را برای زیستن انتخاب کنم،به طور قطع پاریس سالهای 1960 را برای دوران بیست سالگی انتخاب می کردم.امّا افسوس که این مهم تنها رویایی بیش نیست در عنفوان یک تنهایی جانکاه و آزار دهنده.
اکنون که پس از پانزده سال به مرور موج نوی سینمای فرانسه و ژانر سیاه، می پردازم اگرچه سایه آن خاطرات دوباره هویدا می شود،امّا در مقابل قرائتی جدید در ذهنم نقش می بندد. شاهکار
چهارصد ضربه اثر فرانسوا تروفو هنوز با آن هیأت سیاه و سفید و سکوت های آزار دهنده اش،در خاموشی ژرفی غرقم می سازد.شاید چون بعد از 10 سال فاصله از دبستان و دبیرستان و محیط خشک و وحشتناک آن این فیلم گوشه ای از آن خاطرات دهشتناک را برایم دوباره به تصویر می کشد.امّا زمانی که به چهره انسان مرسوم تروفو نگاه می کنم نمی توانم برای ثانیه ای این انسان را درک کنم.تلقّی من از انسان فرسنگها با این ،آنتوان دوآنل،فاصله دارد.مناسبات نادرست اینگونه ساده و سطحی یک انسان را قربانی نمی کند.هنگامی که دوباره آخرین متروی تروفو را باز بینی می کنم،در می یابم این آوانگاردیسم،در ژرف ترین لایه های خود پیام آور پوچی است.یک پوچی دست ساز و غیر اصیل.این مهم درآثار بزرگ ژان لوک گدار بیشتر مشهود است.
سرباز کوچک یک قربانی نا آگاه است.که حتّی ثانیه ای نمی داند در پس چیست.عشقش در کلافی سر در گم به جای نخستین باز می گردد.و این داستان در گروه بیرونی دوباره تکرار می شود.تحقیر،روایتگر انسانهایی گیج است که نمی دانند در پس چه هستند.این گیجی مصنوعی است.زیرا در جهان بیرونی انسانها یی که اغلب در سلسله علّتها متوقّف می شوند،در حین کار و فعالیّت از هدف میپرسند،نه هنگامی که یک سیگار نیمه خاموش گوشه لب دارند و کلاهی کج به سر دارند و با کراواتی نیمه باز و اسلحه ای در دست با تردید به قتل یک انسان می پردازند.با این وجود دیالوگ ها عمیقا فلسفی هستند.گدار در سرباز کوچک،می گوید:همه انسانها ایده آلی دارند،تنها خداست که ایده آلی ندارد.آیا خداوند درگیر پوچی است؟که سوالی بسیار پخته و ناب است.آثار سیاه نیز بدین گونه هستند.ژان پیر ملویل در سامورایی،از قاتلی حکایت می کند که تنهاست و تنهایی به همان میزان او را از پا در می آورد که دشمنانش یا پلیس اینگونه میکنند....و در نهایت عناصر تنهایی،بی هدفی،سرگردانی،عشق های جنسی و کوتاه مدّت،سیگارهایی که در پس هم روشن میشوند،بالزاک و ژان کوکتو،... از عناصر اصلی این سینما هستند.علی رغم همه اینها نمی دانم چرا گذشه و حالم با این سینما اینگونه عجین شده.گویی این سینما یک مرحم یا یک اسطوره است.یک راهنما نیست.اما عجیب ذهنم را آسوده می کند.نمی دانم چرا؟...
برای یاد و خاطره
ایو مونتان