تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

ساعتها فکر می کنی و سر انجام در یک فرآیند اقناعی بدین نتیجه می رسی که هیچ یک از مناسبات فعلی زندگی برایت قابل پذیرش نیستند.شاید دوست داری در یک نوشته یا در یک فکر پنهانی خیلی چیزها را نفی کنی.امّا دوست نداری دیگران بدانند چه چیزهایی را نفی می کنی و به دفاع از چه چیزهایی می پردازی.چه چیزهایی را فضیلت میدانی و از پذیرش چه چیزهایی شانه خالی می کنی.بهتر آنست بگویی دوست داری در جهان بیرون ناظر باشی و راجع به خیلی چیزها قضاوت نکنی.و پیوسته در جهانی درونی زندگی کنی.جهانی که طراّح و خالق آن خود هستی.شاید بتوانی به سادگی این جهان درونی و مناسبات حاکم بر آن را در یک دید زیبایی شناسانه توصیف کنی.دوست نداری تصوّر کنی این جهان درون از لحاظ منطقی مشمول قضیّه گودل است.شاید اصولاً این جهان ساختاری ریاضی-منطقی صرف نداشته باشد.امّا این جهان چگونه است؟

ساختن یک کلّ بسته و سازگار دشوار است و به زودی درگیر پارادوکس های معروف هوش مصنوعی می شوی.آه باز هم فلسفه.نمی خواستی بحث به فلسفه ختم شود....امّا چه حاصل،این جهان باید نقد شود.آیا باید نقد شود؟مگر شخصی نیست؟امّا باید شخص تو نقدش کنی؟چرا؟اگر بتوانم لذّت بخش بیابمش،باز هم نیاز به نقد دارم؟تو با عقل خود قانع شدی به جهان دیگری نیاز داری،نه؟شاید.

پس عدم حضور عقل منتفی است.سخنانت آزارم میدهد.امّا من خود تو هستم.آیا از خود تا بدین حدّ فرار می کنی؟قصد داری توانایی های مرا نفی کنی؟می توانم به موسیقی یا هنر پناه ببرم و مانع سخن گفتنت شوم.باز هم فرار می کنی؟باز هم قصد فرار داری؟...و این بحث ساعتها ادامه دارد....

به خود بازمی گردی.نگاهت خیره شده.خشن شدی.همه فرار می کنند.و تنها هستی.انسان تنهاست.امّا چند نفر میدانند؟

باز موسیقی،هنر،علم جسارتت را تحریک می کنند که برای یک عمر خودت باشی.خود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 1:43  توسط ابدیّت  | 

هرگاه در ارتباط با موضوع انسانی امّا به غایت جانکاه حفظ و حراست از هنر،"تنها و خسته جان"،"فرهاد وار"،سنگ از دل سخت کوه کندی،کاری کرده ای و الاّ در دنیای "امن و امان فاحشگی هنر"،"هر ننه قمر بی سر و پایی" می تواند با خیال راحت،ریگ از ساحل سلامت بردارد.

بهمن رجبی.تنبک نواز مؤلّف و جامعه شناس هنر.

به عقیده عده زیادی از نویسندگان فعلی هنر،زیبایی شناسی یگانه عاملی است که پل ارتباطی ما بین "هنر-هنرمند[مؤلّف]"و"هنر-مخاطب"است.اماّ در این میان عاملی که پل ارتباطی میان"مخاطب-هنرمند[مؤلّف]"از نظر عده زیادی از جامعه شناسان هنر،جامعه شناسی هنر است.هدف از نگارش این متن بحث تخصّصی جامعه شناسی هنر نیست.زیرا از حوصله بحث خارج است.هدف سیری مجمل در موسیقی ایران و آفتهای آن است.

اصولاً به شهادت تاریخ موسیقی ایران،این موسیقی هیچ گاه مردمی نبوده و همیشه جنبه اشرافی داشته.مروری به تاریخ صد سال اخیر موسیقی ایران مبیّن آن است که به جز چهره هایی معدود مانند عارف قزوینی،علینقی وزیری،بهمن رجبی،حسین علیزاده و گروه چاوش[فقط در سالهای 57-62]دیگران خیلی در بند تفکّر اجتماعی و جایگاه هنر به عنوان یک رسانه نبودند.اصولا در ایران عدهّ کمی (شاملو،نیما،امیر حسین آریان پور،گلسرخی،...)اعتقاد داشتند هنرمند می بایست آینه تمام نمای زمان باشد.یعنی می بایست آثار،افکار و زندگی عملی یک هنرمند به نوعی تقویم زنده روزگار خود باشد.

البته از نظر حقیر در مسائل فوق اجباری وجود نخواهد داشت.اگر هنرمند در مناسبات هنری خود مقیّد به اصول جامعه نباشد،باز هم کار و اندیشه هنری او قابل احترام خواهد بود.اماّ غیر از این شاید برای هنرمند حقّی باقی نماند.

در این خصوص بهمن رجبی به عنوان یک متفکّر در مسائل هنر به طرح یک پرسش جالب می پردازد.

چرا برای یک فاحشه،رفتگر،... مراسم گرامی داشت برگزار نمی شود؟چرا یک بقاّل و غم نان او نباید جدّی تلقّی شود؟و چرا مرگ هزاران شخصیّت و نقش اجتماعی خیلی مهم نیست؟امّا مرگ یک هنرمند جدّی تر و در حّد یک فاجعه تلّقی می شود؟

و بهمن رجبی ادامه می دهد در آناتومی اجتماع هر نقشی لازم و ضروری است.همانگونه که در آناتومی بدن وجود دو عضو قلب و روده بزرگ به یک میزان اهمیّت دارند.و سر انجام رجبی به واپسین نظر خود میرسد که هنر(و اصولا تمام مظاهر تفکّر بشری)در سیر تکامل خود از سه مرحله عبور می کنند.

1-تکنیک

2-اندیشه

3-بینش:که در نهایت اگر متفکری در غایی ترین مرحله حرکت به بینش مناسب رسد به رسالت،تعهّد و شرافت میرسد.

در پایان جمله ای از لوییس بونوئل نقل می کنیم

عذر نان دلیل بر فاحشگی هنر نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 16:51  توسط ابدیّت  | 

شاید انگیزه نگارش این متن بیان یک پرسش با صدای بلند باشد.نویسنده این سطور به عنوان فردی که سالها با نوعی پوچی زندگی کرده و به تبع آن تجارب دردناکی داشته اکنون سعی می کند به ریشه یابی جامعه شناختی آن بپردازد و در درون خود گذشته خویش را مرور کند.

به عنوان مقدّمه باید اذعان کرد در جامعه امروز ما دو افیون تخدیری افراطی شکست خورده است.دین و معنویّت.افراد هم سن و سال حقیر از این دو ناحیه بیشترین و بدترین دروغها را شنیده اند.به یک بیان می توان گفت شاید نسل سالهای اواخر چهل و پنجاه با یک زندگی تباه شده روبرو هستند.زندگی پر از دروغ و دو رویی را تجربه کرده اند.به گونه ای که اعتماد خود را به همه چیز از دست داده اند.نیامده هایی که به همه ما نوید داده شده اند از ناحیه مبّلغان خود به لجن کشیده شده اند.نسل بعدی اگرچه در تجربه این مسائل به این شدّت و حدّت سرخورده نشدند،امّا در زندگی خود باز درگیر همان پوچی شدند.

دین و به اصطلاح عرفان و طریقت دیگر قدرت اعجاز آمیز خود را از دست داده اند.امّا اگر اینها نباشند به ناگزیر بایست چیزی دیگر باشد.

می خواهم به بیان یک سری جایگزین مرسوم بپردازم.به این اسامی دقّت کنید(در ضمن احترام کامل به نقش آنها در غرب وشرق و تأثیر آنها،و با توهین کامل به کپی ناقص و خام و بازاری آنها در این سرزمین)

چگوارا،کاسترو،نیچه،شوپنهاور،کامو،سارتر،سیمون دو بوآر،ویرجینیا ولف،فروید،ساد،مارکس،هسه،بودا،تائو،اکنکار،یوگا،مدیتیشن،موج نوی سینمای فرانسه،جنبش نئو رئالیسم در سینمای ایتالیا،پازولینی،دیوید لینچ،جیم موریسون،باب دیلن،جون بائز،نسل بیت(آلن گینزبرگ،کرواک،بوکوفسکی...)،پینک فلوید،وود ستاک،جنبش 1968،ویتنام،مکتب فرانکفورت،پست مدرنیسم،ساختار گرایی،پسا ساختار گرایی،شالوده شکنی،دریدا،روان پریشی،پارا نویا،نقاشی های درهم،متالیکا،دوم متال،آزی اوزبورن،مرلین منسون،رامشتاین،....و هزاران اسم دیگر.

این نسل به این اسامی پناه برده(در فرم نا آگاهانه،خام و بازاری).شاید به دلایل زیر:

1-پنهان کردن فقر فرهنگی عمیق خود(نسل خود و ملّت خود)

2-یک نشانه تمییز و ژست توخالی روشنفکری

3-عدم تلاش و عدم توانایی لازم در ساختن یک بنای فرهنگی بومی

4-یک ماده مخدّر برای تشدید پوچی خود

بررسی:

چند نفر از افرادی که از این نامها به کراّت استفاده می کنند،عمیقا از شرایط جامعه شناختی دوران آنها و مناسبات حاکم اطلّاع دارند؟چند نفر به سیر تاریخ آشنا هستند؟و این رویدادها و منا سبات را در قرائت صحیح خود باز می شناسند؟و به چالشهای هر کدام از این جنبش ها آشنایی دارند؟و آیا این جسارت را دارند در یک فضای سالم فرهنگی با یک غربی یا شرقی عمیقا وارد مناظره شوند؟

جای تاسف دارد که حتی خیل عظیمی از روشنفکران و مترجمان این اندیشه ها و نامها از این مهم عاجزند.

این بدان ماند که تصوّر یک غیر ایرانی از رابطه شمس و مولانا یک همجس بازی صرف باشد.و این دقیقا همان کاری است که ما با فرهنگ غرب کرده ایم.آن را در حد یک بربریّت تنزل داده ایم.از آن یک قرائت بازاری و سطحی و خیابانی ساخته ایم.

و بدا به حال نسلی که در پوچ بودن نیز پوچ است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:15  توسط ابدیّت  | 

اگر بشر در زندگی و کلیّه مناسبات مربوط اخلاقی بود،زندگی در ظاهر یک ایده آل تکراری بود.و یگانه عاملی که این زندگی اخلاقی را از تکرار خارج می کرد معنویّت بود.در زمانی که اخلاق وجود ندارد،ترویج معنویّت همان ترویج داروهای روان گردان است.عده ای ثروتمند می شوند و عده ای تباه.

معنویّت فقط در کنار اخلاق و توأم با آن نجات بخش است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:50  توسط ابدیّت  | 

شادتر بودند آدمها اگر حرف زدنی در کار نبود.گفت و گو آدمها را از هم دور می کند،مثلاً همین سگها نمی توانند حرف بزنند!برای همین شاد زندگی می کنند و هم بهتر درک می کنند

آندره ای تارکوفسکی ،از دیالوگ های فیلم نوستالژیا

اپیزود 1:

شاید عجیب و دور از عقل باشد،امّا به دلیل دینم به او می نویسم.در زندگی هیچ گاه قدر نشناس نبودم.او تکانم داد.

شب است.لحظه ای دلت به شدّت می گیرد و آرزو می کنی دوستی می داشتی که درکت می کرد،یک دوستی کودکانه به دور از نقش ها و ظاهر سازی ها.صدای زنگ خانه را می شنوی و میهمان ها از راه می رسند.پشت سر میهمانها یک سایه سیاه رنگ هویدا می شود.چیزی شبیه سایه یک گرگ.سرت از پنجره اتاق بیرون است و سیگاری در دست داری.خانواده دوست ندارند کسی بداند فرزندشان سیگار می کشد.ناگهان سایه سیاه رنگ به سمتت حمله می کند و به ناچار سرت را به داخل اتاق می بری.سگ در مقابل پنجره به روی دو پایش می نشیند و به صورتت معصومانه نگاه می کند.به دقّت سعی می کند دندانهایش را پنهان کند.وسوسه ای به جانت می افتد.پنهانی تصمیم می گیری با یک هدیه پیشقدم دوستی شوی.مگر همیشه چنان نکردی؟

امّا چه هدیه ای به دردش می خورد؟بگذار فکر کنیم.

طلا؟لوازم آرایش؟کتاب؟فیلم؟کت و شلوار مردانه؟کمر بند؟کراوات؟مشروب؟...

فکر کردن به شدّت خسته می کندت.به سمت یخچال می روی تا آبی بنوشی.آه فهمیدم.شام کباب داریم.

اپیزود 2:

در را باز می کنی.به سویت حرکت می کند.هدیه را به او تقدیم می کنی.و دوستی آغاز می شود.چنان از تو قدر دانی می کند که به شدّت متأ ثّر می شوی.چه می کند.گاه فکر می کنی موجودی بدان بزرگی که همه از جثّه بزرگش می ترسند،درست نیست اینگونه کند.به یاد گذشته ها می افتی.و سگ بیشتر و بیشتر اظهار قدر دانی می کند.وقتی به خودت باز می گردی،می بینی به شدّت در حال گریه هستی.آه...خدای من....باورم نمی شود...

به چهره سگ نگاه می کنی.از چشمان سگ اشک جاریست.دستانت را نوازش می کند....چه احساس زیبایی...

اپیزود 3:

وقتی به اتاق باز می گردی همسایه می گوید سگ چند ماه پیش تا آستانه مردن کتک خورده.امّا هنوز اعتمادش را از دست نداده....

اپیزود 4:

سگ جای خالی تو را احساس می کند.همسایه با تعجّب می گوید...

 

 

با تقدیم احترام و تواضع به آنکه مرا آنگونه که بودم دوست داشت.و خودش بود.

تقدیم به بیژو(سگ)

به شدّت غمگین می شوم زمانی که دوباره این نوشته را می خوانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 16:58  توسط ابدیّت  |