ساعتها فکر می کنی و سر انجام در یک فرآیند اقناعی بدین نتیجه می رسی که هیچ یک از مناسبات فعلی زندگی برایت قابل پذیرش نیستند.شاید دوست داری در یک نوشته یا در یک فکر پنهانی خیلی چیزها را نفی کنی.امّا دوست نداری دیگران بدانند چه چیزهایی را نفی می کنی و به دفاع از چه چیزهایی می پردازی.چه چیزهایی را فضیلت میدانی و از پذیرش چه چیزهایی شانه خالی می کنی.بهتر آنست بگویی دوست داری در جهان بیرون ناظر باشی و راجع به خیلی چیزها قضاوت نکنی.و پیوسته در جهانی درونی زندگی کنی.جهانی که طراّح و خالق آن خود هستی.شاید بتوانی به سادگی این جهان درونی و مناسبات حاکم بر آن را در یک دید زیبایی شناسانه توصیف کنی.دوست نداری تصوّر کنی این جهان درون از لحاظ منطقی مشمول
قضیّه گودل است.شاید اصولاً این جهان ساختاری ریاضی-منطقی صرف نداشته باشد.امّا این جهان چگونه است؟ساختن یک کلّ بسته و سازگار دشوار است و به زودی درگیر پارادوکس های معروف هوش مصنوعی می شوی.آه باز هم فلسفه.نمی خواستی بحث به فلسفه ختم شود....امّا چه حاصل،این جهان باید نقد شود.آیا باید نقد شود؟مگر شخصی نیست؟امّا باید شخص تو نقدش کنی؟چرا؟اگر بتوانم لذّت بخش بیابمش،باز هم نیاز به نقد دارم؟تو با عقل خود قانع شدی به جهان دیگری نیاز داری،نه؟شاید.
پس عدم حضور عقل منتفی است.سخنانت آزارم میدهد.امّا من خود تو هستم.آیا از خود تا بدین حدّ فرار می کنی؟قصد داری توانایی های مرا نفی کنی؟می توانم به موسیقی یا هنر پناه ببرم و مانع سخن گفتنت شوم.باز هم فرار می کنی؟باز هم قصد فرار داری؟...و این بحث ساعتها ادامه دارد....
به خود بازمی گردی.نگاهت خیره شده.خشن شدی.همه فرار می کنند.و تنها هستی.انسان تنهاست.امّا چند نفر میدانند؟
باز موسیقی،هنر،علم جسارتت را تحریک می کنند که برای یک عمر خودت باشی.خود.
