تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

باد به شدّت می وزد، احساس نستالژی خاصّی می کنی.همسایه می گفت اینجا هوا غیر قابل پیش بینی است.از پنجره به درخت بید نگاه می کنم.مه درخت را در آغوش گرفته است.درخت گریه می کند،بادشاخه هایش را نوازش می کندو من شاهد اشک بید هستم.باغبان زیر درخت ایستاده و مشغول کار است.تازه از سربازی بازگشته و قصد ازدواج دارد.به شدّت کار می کند و شاید همین بید گریان راز باغبان را بهتر از هر کسی می داند.به چهره باغبان نگاه می کنم.مصمّم است و حتّی لحظه ای به اطراف نگاه نمی کند.با صداقت خاصّی به کارش مشغول است.نمی دانم آیا هنگام کار فکر می کند؟

هنگامی که به چهره معصوم و مصمّمش نگاه می کنم،حس می کنم عاری از هر گونه عقل ویرانگر است.برای او همه چیز همانگونه هست که هست.ادّعای پیغمبری ندارد و با دیدی محترمانه به بید و باغ نگاه می کند.من نمیدانم بید از باغبان چه می داند و او به درخت چه حسّی دارد.امّا زیبایی معصومانه وجدانم را به خود باز می گرداند.حس می کنم بید و باغبان خیلی چیزها می دانند که من با آنها بیگانه هستم.

و باز هم تحیّر....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:0  توسط ابدیّت  | 

آنچه که معمولاً از آن به پوچی یاد می شود،کندتر بودن رشد اخلاق نسبت به علم است.متاسفانه روشنفکران از احساسات مردم سؤاستفاده کرده اند،همانگونه که مدام از یک دختر بچه ده ساله بپرسیم:آیا فکر می کنی پدر تو را بیشتر دوست دارد یا اتومبیلش را؟

نقل به مضمون از کارل پوپر،در کتاب می دانم که هیچ نمی دانم.(متاسفانه به دلیل سفراصل کتاب در دسترس نیست)

شاید پوچی مسأله ای باشد که سایه آن همانند یک بختک بر زندگی خیلی ها افتاده باشد.معمولاً تلقّی اکثر مردم از پوچی فقدان هدف در ذات حیات است.نوعی عدم هدفمندی،عدالت،تنها بودن و به تنهایی رها شدن.نویسنده این سطور به عنوان فردی که زمانی ازاین نوع پوچی دفاع می کرد امروز به نوعی سکوت در این زمینه رسیده است.او معتقد است انسان در جایگاهی نیست که بتواند در مورد هستی و هدفمندی آن اظهار نظر کند،چه از منظر سلبی و چه از منظر ایجابی.اگر چه که یک عنصر زیبایی شناسانه در وجدانش همواره به دفاع از فلسفه حیات می پردازد.

بهتر است ساده تر و به دور از تکلّف بنویسم.هنگامی که به گذشته نگاه می کنم،تقریباً همه چیز بر خلاف میلم بوده است.شاید در حین نگارش این سطور نیز در رنج بوده باشم،امّا هنگامی که به ریشه این عدم رضایت عمیق نگاه می کنم،ریشه هایی مشترک را می بینم.شکست عاطفی و شغلی و تحصیلی،فقدان عدالت درکلیّه مناسبات مرتبط با خودم،اخلاقی نبودن مردم،....امّا هنگامی که سعی می کنم عمیق باشم و به دور از احساست قضاوت کنم،در کوتاه زمانی در می یابم من به وفور سرشار از عقده ها هستم و در جایگاه یک اظهار نظر اخلاقی نیستم.به راستی چند نفر از افرادی که در ارتباط با پوچی اظهار نظر کرده اند،به دور از هر گونه پیش فرضی نظر داده اند؟

شاید گاهی بهتر باشد انسان کمتر درگیر فردیّت قوام یافته خود باشد و منصفتر باشد.اگر زندگی در روح خود مانند یک بازی فرض شود(از یک بازی فکری عمیق گرفته تا قمار)،کدام یک از بازی های ما هدف دارند؟آیا غیر از این است که خود سعی در هدفمندی آنها داریم؟(قرار دادن پول،انتخاب برنده،...)پس چرا ما که دم از هدفمندی می زنیم،بازی کردن را رها نمی کنیم؟پس چرا به زندگی همانند این بازی نگاه نمی کنیم؟

به عقیده حقیر اگر همه به بازی ترویج اخلاق بپردازیم در کوتاه زمانی گفتن و نوشتن راجع به پوچی تبدیل به یک کلیشه خواهد شد.در جهانی که انسان نباشد پوچی معنا ندارد،پس شاید این پوچی معلول مناسبات انسانی است.و شاید معلول انتظارات بی جا و غیر منطقی انسان.

در نهایت هر آنچه گفته شد یک تفکر با صدای بلند بود نه اظهار نظر.زیرا همانگونه که گفته شد می بایست در مواردی که نه از قوانین بازی اطّلاع داریم و نه داده های تجربی کافی داریم،سکوت اختیار کنیم.

با احترام به تحیّر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:33  توسط ابدیّت  | 

ترانه ی بوسه

در آیینه شکست

...

نباید رویا ها را به دست تقدیر می سپردیم.

تقصیر خودمان بود،

زود بزرگ شدیم.

شیطان نامه های عاشقانه خدا را دزدیده است،علیرضا روح نواز،دوست عزیز

 

سال به سال نوروز دورتر و کم رنگتر می شود.چرا؟

شاید دلیلش یک کودکی تباه شده باشد.مأنوس بودن با دو حسّ آزار دهنده.حسّ دردناک زیاده بودن و تنهایی شدید.درد تفاوت با هم سن و سالها.کودکی با نگرانی هایی کاذب گذشت.درد مودّب بودن در مهمانیها،نخوردن سالاد از ترس نشسته بودن سبزی.درد ایستاده ادرار نکردن در دستشویی میزبان.کتک خوردن در مدرسه.دین.و در یک کلام درد دو رو بودن انسانها.

در سالهای بلوغ بیشتر و بیشتر زیاده بودن را حس می کردی.بیشتر تنها بودی و بیشتر و بیشتر فاصله داشتن با هم سن و سالها را حس می کردی.در میهمانی ها بیشتر وقتت در مستراح می گذشت تا دیگران این فرق را کمتر حس کنند.گویی چیزی در روانت پیوسته یاد آور می شد که بدین جا تعلّق نداری.امّا به چه پناه بردی؟

ازآن پس بیشتر و بیشتر در موسیقی غرق شدی.آیا تالار محراب را به یاد داری؟و آیا پیاده روی های آن روزها را به خاطر داری؟سودایت چه بود؟

نوازنده ای معروف باشی.چقدر جلو آیینه نشستی و چقدر به دستانت نگاه کردی.چقدر تمرین کردی و چقدر از معاشرت دوری کردی.چقدر نوار خریدی و چقدر رویا بافی کردی.نام حبیب مدهوشت میکرد و آرزوی دیدار با پایور،یگانه رویای زندگیت بود.چقدر در حین نواختن خراب کردی و چقدر مدل دستانت را تغییر دادی.چقدر عدم تواناییت در ریز گرفتنآزارت می داد.چند روز با یک پاره آجر با دستانت تمرین کردی؟.چند صباح عمرت با پیر مردها گذشت؟و چقدر سعی کردی با آنانی دوست باشی که پاسخ سلامت را با اکراه می دهند.زمزمه کارهای درویش خان،عارف،مختاری،شهنازی،...چقدر دوست داشتی پس از اکران دلشدگان،با هنرپیشه نقش اوّل زنش نشستی داشته باشی؟(در ۱۲ سالگی)

بعد ناگاه عاشق علم شدی.و دوباره همه چیز از اوّل آغاز گشت.چند روز گذشت تا دیفرانسیل و انتگرال را آموختی؟بعد معادلات.

-معادله شرودینگر،دیراک،آینشتاین،....و فلسفه؟....

امّا سهمت از زندگی چه بود؟آیا از رویا ها و آرزوهایت خجل نیستی؟

-چرا هستم.واقعاً کوکانه و سطحی بودند.امّا چه حاصل؟

چقدر از همه تحسینها نفرت دارم،چقدر آزرده دل می شوم؟چقدر از اینکه همه چیز همان شده که انتظارش را داشتم خجل هستم.

دخترک(در حالی که سیگاری در دست دارد و انتطار یک بوسه دیوانه اش کرده):چقدر دستان شما زیباست.ظریف است.چقدر انگشتان شما خوش فرم روی هم قرار می گیرد.آدم دوست دارد ساعتها بدان ها خیره شود.شما زیاد می دانید،آیا می توانم عاشق شما باشم؟

....(چندشت می شود)آیا می توان با همه چیز شوخی کرد؟و همه چیز رو فروخت؟و آیا همه چیز می تواند طعمه برای چیزی باشد؟و آیا همه آن رنجها از برای تصاحب دنیا بود؟و آیا در غایت فاقد ارزش بودند؟

-مرد کجا هستی؟در کودکی تنها بودی،باز هم هستی،چرا؟

-زیرا همه چیز تباه شده.هیچ چیز در زمان خودش نبود.از تمام زمانها خجل هستم.از کودکی ام،از رویا ها یم،....

چقدر با نوروز بیگانه هستم.و یقین دارم چندین سال بعد زمانش را نخواهم فهمید.

افسوس و صدها افسوس.

از روحم و جسمم صادقانه عذر می خواهم به پاس یک عمر کوتاهی در همه چیز.و حتی شرم دارم نوروز را به خودم تبریک بگوییم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 3:14  توسط ابدیّت  | 

1:

برتون[خطاب به کریس]:...ببخشید،امّا من به هر قیمتی طرفدار پروپا قرص دانش بشری نیستم،دانش تنها زمانی می تواند واقعی باشد که اخلاقی باشد.

2:

کریس:..وقتی که خوابم نه بیمی دارم،نه امیدی،نه زحمتی،نه موهبتی،از برکت کسی که خواب را اختراع کرد...خواب سنگین تنها یک اشکال دارد،خیلی شبیه مرگ است.

3:

اسناد[خطاب به کریس]:...چیزی که انسان نیاز دارد انسان است.

4:

کریس:...انسان را طبیعت بدان دلیل به وجود آورده که بتواند آن را بشناسد.

5:

سارتوریوس[خطاب به کریس]:...انسان،در حرکت بی پایان به سوی حقیقت،محکوم به اکتساب دانش است.

6:

کریس[خطاب به اسنات]:..آن چیست که ما به خاطرش عذاب می کشیم؟

اسنات:حس شگفتی نسبت به طبیعت را از دست داده ایم،این حس برای قدما دست یافتنی تر بود،آنها هیچ وقت نمی پرسیدند چرا؟به چه دلیل؟

7:

کریس:پرسیدن یعنی داشتن اشتیاق به دانستن،ما برای حفظ واقعیّت ساده انسانی نیاز به رازها داریم.رازهای خوشبختی،مرگ،عشق

آندره ای تارکوفسکی در سولاریس

باز اظهار نظری پخته و واقعگرایانه،بدور از تعصّب.به راستی چند نفر از منظری زیبایی شناسانه به دنیا نگاه می کنند؟و چند نفر زیر ساختها را می بینند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 21:46  توسط ابدیّت  | 

1:

-الکساندر خطاب به پسر:چیزی بنام مرگ وجود ندارد.تنها ترس از مرگ وجود دارد.ترسی بسیار نفرت انگیز که خیلی وقتها آدم ها را وادار می کند به کارهایی دست بزنند که نباید...فکر کن اگر ما دیگر از مرگ نترسیم،یا به عبارت دقیق تر،از هراس از مرگ نترسیم،همه چیز چگونه تغییر می کند.هر چند نویسنده ها و فلاسفه معتقد هستند که این ترس لازم است،درست مثل یک وسیله تدافعی،چیزی شبیه درد که ما را از خطر آگاه می کند....امّا نه بچّه ها و نه بیماران روانی هیچ یک از مرگ نمی ترسند....

2:

الکساندر خطاب به پسر:مردم بدوی خیلی از ما روحانی ترند.ما در چشم به هم زدنی هر دستاورد علمی را به گمراهی می کشیم.از همان هنگام که آسایش مورد توجّه قرار گرفت یک بار نابغه ای گفت که گناه،هر آن چیزی است که ضروری نیست.ما اینک به گونه ای نا موزونی هولناک رسیده ایم.میان پیشرفت مادّی و معنوی ما جدایی افتاده است.فرهنگ ما-یا بهتر بگویم تمدّن ما-یک سره اشتباه است.به شدّت زمین خورده.

3:

الکساندر کتاب نقّاشی را ورق می زند:چه اشرافبت غریبی،چه معنویّتی،چه شعوری،و همراه با آن چه سادگی کودکانه ای!عمق و سادگی کنار هم.باور کردنی نیست.به نیایش ماند....همه اینها امروزه گم شده...ما استعداد نیایش کردن را از دست داده ایم.

4:

الکساندر:...فلسفه خواندم،تاریخ ادیان،زیبایی شناسی،امّا پس از همه اینها تازه فهمیدم که خود را ته چاه انداختم...در واقع خود خواسته و با رضایت.

5:

اتو[نامه رسان]:هرگز حقیقتی وجود ندارد.همه مساله این است که ما تا چه میزان توانایی درک اطرافمان را داریم!...وگرنه،هر چه نگاه کنیم هیچ نمی بینیم،هیچ!مثل سوسکی که گرد یک بشقاب می چرخد و تصوّر می کند که مصمّم به جلو میرود.

از فیلم ایثار اثر آندره ای تار کوفسکی

آیا زیبایی این تحیّر را با عمق وجود درک می کنی؟و آیا بدنت به لرزه نمی افتد؟و آیا در درون رنگ ابدیّت را حس نمی کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 15:41  توسط ابدیّت  | 

باشد که هر رویا به حقیقت بپیوندد

باشد که مردمان باور بیاورند

و باشد شهوات خویش را تمّسخر کنند

زیرا آنچه شهوت اش می نامند،در حقیقت

توان نهفته در جانشان نیست

که تنها سایشی است میان جان و جهان بیرون.

امّا فراتر از هر چیز،باشد که بر خود باور بیاورند

و بی دفاع باشند هم چون کودکان

چرا که لطف زیاد است و قدرت بی بها.

هنگامی که آدمی زاده می شود،لطیف است و سازگار

و هنگامی که میمرد،محکم و سفت.

هنگامی که درخت می روید،لطیف است و سازگار

امّا هنگامی که خشک و سخت شد،میمیرد.

سختی و قدرت یاران مرگ اند

و نرمی و لطافت تجسّم زندگی،

که آنچه سخت شد،پیروز نخواهد بود.

     از آندره ای تارکوفسکی(در فیلم استاکر در حین خروج از منطقه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 0:26  توسط ابدیّت  | 

"خدا را سپاس می گوییم به خاطر نعمت وجود آن ها که خود را پیش روی جمعیّت مردم ساکت و بی درد به آتش می کشند"

آندره ای تارکوفسکی،خاطرات روزانه،7 سپتامبر 1970

چند دیالوگ از نوستالژیا:

1):

-خیلی خوب می شد اگر همه می توانستند به یک زبان حرف بزنند.

-خواب و خیال است.

-شادتر بودند آدمها اگر حرف زدنی در کار نبود.گفت و گو آدمها را از هم دور می کند،مثلاً همین سگها نمی توانند حرف بزنند!برای همین شاد زندگی می کنند و هم را بهتر درک می کنند.

2):

هر چیزی ممکن است...توی زندگی این دوره و زمانه،هر چیزی ممکن است،همین است که دیگر معجزه ای رخ نمی دهد.

3):

تو آنی که نیستی،من آنم که هستم

4):

[دیوانگان]خیلی به حقیقت نزدیکترند.

۵ ):

۱+۱=۱

 (یک قطره و یک قطره می شود یک قطره)

تارکوفسکی عزیز،می دانی چقدر به من فیض می رسانی؟بیش از حد تحسینت می کنم،شاعر سینما

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 0:22  توسط ابدیّت  | 

یک افسانه دینامیک نیست،مانند یک عکس(از نوع غیر هنری)زمان را می کشد.امّا اگر یک واقعیّت که در قالب یک داستان بیان شود،در سیر تکامل خود دینامیک است.لذا پختگی هنری آن با تمام وجود دریافته می شود.

من ابراهیم را افسانه نمی دانم.زیرا در سیر تکاملی خود اینگونه رشد کرد:در جوانی به معاد شک کرد و در پختگی به توحید(ابدّیت).او ابتدا سیر تکامل را طی کرد،سپس داستان شد،امّا افسانه نشد.

کاش اندوه و رنج جانکاهِ من را در این نوشته رویت کنی.

تقدیم به کیرکگارد،که بیماری او و من نوعی مرگ تدریجی است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:50  توسط ابدیّت  | 

هوا سرد است.تصویر ذهنی دخترک با تصویر عینی آن هیچ همگونی ندارد.باز مطابق معمول تصویر ذهنی تو از نمود بیرونی آن بسیار فربه تر است.امّا این بار حتماً بایست بازنده باشی،زیرا نخستین باری است که بدین حقیقت نایل آمدی که ذهن پویای تو،حقیقت را زایل می کند.و زانوان تو را در برابر حقیقت سست می سازد.هوای سرد،....آه چه معجزه آسا نوای چهارگاه را در ذهنت حس می کنی.زابلمرگت را ترسیم می کند و آوای مخالف مراسم تدفین محقّرت را به ذهن پریشانت یاد آور می شود.آه....حتماً جواب ها در چهارگاه موسی خان است.پرسان پرسان از بهارستان سر در میاوری.

آقا ردیف موسی خان را می خواهم.چقدر تقدیم کنم؟

چگونه باید به فاحشه خانه بازگردم؟پول کافی ندارم.

چقدر از دیوارهای نارنجی رنگ فاحشه خانه نفرت دارم.لعنت بر دیوارهای نارنجی.تازه با ردیف قطور موسی خان چه کنم؟چگونه از روایت چهارگاه با فاحشگان سخن گویم؟

تا انقلاب پیاده می روم و حتماً فکری می کنم.

انقلاب....خدای من دیگر باید ماشین سوار شوم،تا فاحشه خانه(خیابان آزادی،جنب بانک ملّت)چیزی نمانده.

فاحشه خانه....خدایا من هیچ گاه اینقدر ضعیف نبودم.با ردیف موسی خان چه کنم؟خیلی قطور است.پیرمرد سی سال وقت صرفش کرده است.

اولین کار چاق کن(که بعید می دانم در شهر نو بدان وقاحت تا کنون دیده شده باشد):آقا قرآن گرفتی؟

-نه.ردیف موسی خان است.

-موسی خان کدوم خریه؟

-....

و الی آخر.خدایا با ردیف موسی خان چه کنم؟

دیوارهای نارنجی.......غمگینم.در خفا نگاهی به چهارگاه میکنم.یک جنده نام حبیب خواننده را به زبان میاورد.

یافتم.پاسخ حبیب است.حبیب سماعی.دایی هوشنگ مرحوم می گفت نابغه بوده.خودم تمام کاراش را سالها پیش مرور کرده ام.آشفته به ظهیرالدوله میروم.امّا نه به سان دهه شصتی ها.نه شلوارم آویزان است.نه لباسم تنگ است.نه در نافم خلخال دارم.نه علف می کشم و از پست مدرنیسم هم چیزی نمی دانم.به فروغ هم علاقه ندارم از پس از دیدن سولمازو اقامت در تیمارستان.به زور وارد می شوم.

پیر زن:باهاش نسبتی داری؟

-نوه اش هستم.

پیرزن:دیوانه بوده.شبها با آیینه صحبت می کرده.می گویند سنتوررا زیر و رو کرده.....

-مادر می خوام تنها باشم.بر کنار سنگ می نشینم.چقدر خسته و فرسوده هستم.از فاحشه خانه.دیوارهای نارنجی.زمانه.....در بازگشت از یک دسته دوّمی دیوان حلّاج را میخرم.....

و به یاد او سالی یک بار بر همان سنگ می نشینم و ...

و تمام امید امسالم موسیقی بدون کلام رستم و سهراب در چهارگاه است.سعی می کنم به قول مشکاتیان کلّ رنجم را در آن به مضراب کشم.آیا زمانه به اندازه کافی با من معلّم وار برخورد کرده؟و آیا به اندازه کافی.....؟خسته ام....

(تقدیم با علاقه و عشق به مهدی تولایی و علی نیّری به مناسبت نخستین دیدار با حبیب در سال ۱۳۷۷)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 3:58  توسط ابدیّت  | 

بخش اوّل:سواران دشت امید*

تا حالا دقّت کرده ای نخستین باری که کشف کردی پدر و مادر چگونه تو را آغازیده اند،چقدر احساس بی پناهی کرده ای؟شاید اگر از اوان کودکی این حس در تو بود که از روی بیهودگی است که هستی،بیشتر روانت آسیب می دید.آری،کودک این افسانه را شنید و همان حس در او قدرت گرفت.شاید نزدیک ترین معبد،آغوش مادربزرگ بود.امّا کودکی مانع از این می شد که درک کند مادر بزرگ نیز در بودن او سهم دارد.امّا مادر بزرگ افسانه ای دیگر برای کودک نقل کرد.افسانه سواران دشت امیّد.حتماً حدس میزنی این افسانه همان داستان تکراری است که همیشه در بقچه مادر بزرگ ها است.همان که دنیایی خیالی و مجرّد را نوید می دهد.دنیا زیبا می شود،پدر و مادر فقط تو را می خواستند،هنرمند متعهّد است،روزی می رسد که دیگر کسی دروغ نخواهد گفت،پسرم روزی تو با اتومبیل به دنبال من خواهی آمد و من به تو افتخار خواهم کرد.....

مادر بزرگ از صمیم قلب تو را بوسید،و ظاهراً همه چیز تمام شد.

بخش دوّم:حصار**

بعد از آغوش گرم مادر بزرگ که اکنون در زیر خاک آرمیده است،نخستین منظره ای که می بینی حصار است.مردی به زنی تجاوز کرده و کودکی با کینه و عقده نا خواسته به دنیا آمده است.امّا آیا من خواسته ام؟هنرمند دروغ می گوید.حماقت موج میزند،همه دروغ می گویند،دزدی ،همه چیز تباه شده.همه چیز تباه شده..........

بخش سوّم:نوروز***

چقدر سال به سال نوروز از من فاصله می گیرد.آیا نوروز خواهد آمد؟

چرا به من دروغ گفتی مادر بزرگ؟چرا؟

*،**،***(نام سه قطعه از هنرمندی که متعهّد نبود)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:37  توسط ابدیّت  | 

رنج حاصل از فقدان ادب و اخلاق تاب نیاوردنی ترین رنجهاست و به هیچ عاملی تسکین نمی یابد.

۱۳۸۴/۹/۲۲

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:13  توسط ابدیّت  | 

چقدر تصوّر این صحنه وحشتناک است.راننده ای که در پشت چراغ یک چهارراه ایستاده و چراغ سبز مسیر حرکت را به اویاد آوری می کند،لحظه ای این فکر به ذهنش خطور کند که آیا راننده ای که چراغ قرمز را در مقابل دارد، معنای قرمز را می داند؟و آیا بدین معنا پایبند است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط ابدیّت  | 

اپیزود 1:

سالن کنسرت:همراه با عدّه ای هستی.آنها چه کسانی هستند؟شاید اقوام،نامزدت یا هر کسی.چه فرقی می کند؟وارد سرسرا می شوی.چهره هایی به ظاهر آشنا سلام می کنند.جوابشان را می دهی.چقدر با شکوه است.ثانیه ای همراهانت و افرادی که در سرسرا ایستاده اند،تصوّر می کنند فردی مهّم هستی.

چه چیز قرار است اجرا شود؟شاید استراوینسکی،شوستاکویچ،سیبلیوس یا بروکنر.چرا به جایی آمدم که نمی دانم چه کسی رهبر است؟و چه قطعاتی اجرا می شود؟مهّم نیست.به همه آنها علاقه دارم.مردم سر جاهاشان مستقر می شوند.همه چیز آماده است.رهبر وارد می شود.چراغها نیمه خاموش می شوند....

اپیزود2:

در حین اجرا اتّفاق عجیبی رخ می دهد.ارتباط منطقی با سالن قطع می شود.آه چه رعب انگیز....

سکوت و تاریکی عجیبی همه جا را پر کرده است.یک لنگرِ غول آسای کشتی در میان تاریکی مطلق در حالی که زنجیری بلند و زنگ زده،وزن آن را تحمّل می کند از برهوت سیاهی سر برون آورده و بر آن لنگر تکیه زده ای.لنگر همانند یک آونگ به شدّت تاب می خورد.و طنین موسیقی را می شنوی.چه هراسی تمام وجودت را فراگرفته است.و بانگ موسیقی این هراس را دامن می زند.سرعت حرکت آونگ بیشتر و بیشتر می شود.و در سیاهی عمیق زیر پایت هیچ چیز معلوم نیست.شاید این سیاهی عمقی نداشته باشد و شاید ابدی باشد....

چه می شنوم؟شاید پرستش بهارِ استراوینسکی،سمفونی بروکنری.

اپیزود3:

ناگهان همه چیز تمام می شود.از خود بیگانه و شوریده سالن را ترک می کنی.در حالی که یگانه عاملی که تو را از یک رویا جدا می کند هراس بیش از حدّت است.اگر از خواب بیدار شدی،پس چرا هنوز تا بدین اندازه آشفته هستی؟از درون تهی شدی،من ِ خود مرکز بین نابود شده و مغرور نیستی.....

آه،خدای من پس حتماً.....و بیش از این اجازه توضیح نداری.....

و زین پس اولّین خطابه تائو تو را بر آن لنگر می نشاند...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 13:59  توسط ابدیّت  | 

حس می کنم مدّتهاست که زمان نوشتن فرا رسیده است،امّا اندکی امید در وجودم بود و مجابم می کرد هنوز هستند گوشهایی که می توان حرفها را به امید فهمیده شدن،با آنان در میان گذاشت.امّا بدون تعارف باید اعتراف کنم که شکست خورده ام،و از این پس قصد دارم حرفهایم را با رضا و رغبت تسلیم کاغذ کنم.بدون بحث و بدون بازگشت به گذشته و بدون گفتارهای آزار دهنده.

بدون حضور آدم های تو خالی که از انواع ژستهای تو خالی آکنده اند،بدون حضور آدمهایی که فقط به حکم اختلاف سن و میزان محبّتهایی که به من کرده اند،هرگز نمی توانم ترکشان کنم یا جواب دندان شکنی بدانها دهم.

از این رو حس می کنم مطابق رسم معمول بهترین دوستانم همان مردگانی هستند که سرگذشت زندگیشان را از بر هستم.همان کتابهایی که همیشه از ترس تنهایی و برای فرار از آن،بدانها پناه می بردم و نیز موسیقی همان شوق دهنده این کودک همیشه آشفته.

زمانی این خیال خام در من قوّت گرفته بود که می بایست ترک منزل درون کنم و سراغ انسانها بروم.دست دوستی و یاری به سویشان دراز کنم و از آنها درخواست کنم که مرا درک کنند،و به من که تشنه اندکی محبّت هستم،محبّت کنند.حرمت تنها یی و خلوت مرا حفظ کنند و پناهگاه تنهایی من،همان که از جنس جمعیّت است،باشند.امّا تو گویی فراموش کرده بودم که تمام تنهایی من از جنس جمعیّت نیست.گویا فراموش کرده بودم که بدین دنیا تعّلق ندارم و نیز فراموش کرده بودم که اگر از تنهایی فاصله بگیرم سخت تر از پیش خواهم توانست با آن انس بگیرم.

امّا تنهاییِ از دست رفته ام،اکنون فریاد می کشم که می خواهم به سویت بازگردم،زیرا از تو وفادارتر کمتر سراغ دارم.یکبار عهد شکستم و شکست خوردم.اکنون مصّر هستم که جبران مافات کنم،به تو کامل حق می دهم که در حقّ من خشک و خشن باشی و پذیرای من نباشی.امّا این طفل پیمان شکن،دنیای دیگری را تجربه کرده و از آن به شدّت سر خورده و خسته است.در هیاهوی روابط سرد و پوچ انسانی بیش از پیش از خود بیگانه گشته است.ای کاش آغوش گرمت مانند گذشته به رویم باز شود.دوباره در هنر و علم غرق شوم،و بتوانم انس و خلوت سابقم را با ابدیّت بهتر و با پختگی بیشتری داشته باشم.

من تو را از آن جهت دیوانه وار می جویم،چون تنها چیزی هستی که اصالت داری.تها چیزی هستی که تا لحظه مرگ با من هستی.و تنها کسی هستی که موجودیّت مرا آنگونه که هستم پذیرفته ای.هنوز آن رویای اتاق تاریک و میز چوبی قدیمی و روزنی کوچک بر دیوار در ذهنم هست.هنوز آن فرد خسته را که پشت انبوهی کتاب،تنها و خسته جان بر روی صندلی خود آرمیده است می بینم.

امّا دیگر سعی نمی کنم ادای او را در آورم،زیرا اکنون این طفل خسته جان،گذشته همان مرد است.

(در جای جای تایپ این نامه چایکوفسکی مرا همراهی می کرد)

۱۳۸۴/۵/۳۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 19:37  توسط ابدیّت  | 

چیزی که سینما پارادیزو را ازنظرمحتوی از یک فیلم تجاری مستثنی میکند،از نظر صاحب این قلم سیر شکست عاطفی توتو است.به راستی اگر او پیروز میشد،آیا این فیلم همان کشش و جاذبه را داشت؟و اینجا موضوع جدیدی آغاز می گردد و آن عبارت است از این چند پرسش:

آیا اگر پاره ای از مصايب نبود،زندگی به عنوان یک پدیدار هنری قابل مطالعه بود؟آیا هیچ عنصر ارزنده ای در زندگی وجود می داشت؟و آیا زندگی ارزش ثبت و نگریستن از منظر ابدی را داشت؟آیا زندگی هر فرد و خاطراتش تبدیل به یک فیلم درجه دوّم نمی شد؟و در نهایت آیا این مصايب این فرصت را برای هر کدام از ما فراهم نمی آورد که بازیگر نقش اوّل یک فیلم هنری-فلسفی باشیم؟و در عین حال بازیگر نقش دوّم،سوّم،...سیاهی لشکر در فیلم دیگران باشیم؟

به بهانه فیلم سینما پارادیزو،اثر تورناتوره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 18:30  توسط ابدیّت  | 

اوّلین نشانه نا امیدی(ناامیدی ناشی از تمایل به خود یا ناامیدی ناشی از عدم تمایل به خود)تعصّبِ صرف روی مفهوم خداست.خواه این تعصّب در معنای سلبی خدا باشد خواه در مفهوم ایجابیِِِِ آن باشد.هنگامی که عین الیقین در یک شرایط غیر زبانی و صرفاً با تکیّه بر شرایط الهام و روشن بینی،خود-زنده شود،هرگز به یک تعصّب کور تبدیل نخواهد شد.تعصّبی که در نازلترین حالت روانشناختی خود ریسمانی پوسیده بر پلّه ای صرفاً شیطانی است که نا امید را از غرق شدن نجات میدهد.این بار ابدیّت در یک بازی عجیب دست شیطان را برای نجات فرد عاصی و نا امید نازل می کند.خداوند هرگز در یک شرایط غیر زیبایی شناختی و منطقی و با وام گرفتن نوعی اخلاق افیونی(اخلاق بدون پشتوانه زیبایی شناختی)متجّلی نمی شود.خداوند همواره در یک فرآیند پارادوکسیکال،جدل بین شک و ایمان،در یک بارقه الهام خود را هویدا می کند.هر گونه سلب و ایجاب در مفهوم ذهنی خداوند امکان جدل دیالکتیکی بین شک و ایمان را سلب میکند و همواره امکان حضور بارقه ای از ابدیّت را به نیم تقلیل می دهد.

سلب،ابدیّت را به شک تقلیل می دهد.امّا ایجابِ منطقی و همه گیر،هرگزنخواهد توانست ابدیّت را به ایمان فزونی دهد.هرگونه تعصّب مبتنی بر ایجاب صرفاً به نوعی ابدیّت شکننده منجر خواهد شد،که با شکِ یک نفر در ایجابِ مورد اجماع در هم خواهد شکست.شکستی که خداوند را از ابدیّت به زمین خواهد کشاند،و سقوطی که هرگز این خداوندِ فرضی نخواهد توانست موجودیّت گذشته خویش را باز یابد.

ابراهیم اگر حتّی یک افسانه باشد،در مقابلش تعظیم می کنم.(به عنوان تنها افسانه قابل احترام آسمانی)

خلاصه شده از متن اصلی،

۱۳۸۴/۹/۴

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:20  توسط ابدیّت  | 

پیوسته از رنج می شنویم و رنج را نقطه آغاز می دانند.امّا جایگاه دوگانه رنج در کجاست؟آیا آنقدر میبایست رنج برد تا از بار عاطفی آن کاسته شود؟یا رنج فقط یک ضربه اوّلیه است؟آیا رنج فقط مقّدمه ای برای عصیان علیه وضعیّت فعلی است؟آیا رنج به ما می آموزد که می بایست تلقّی نوینی از زندگی داشته باشیم؟و آیا می بایست بجوییم و کشف کنیم که تعریف واقعی زندگی چیست؟

مایل نیستم رنج را به سان آن پدیدار هنری فرض کنم که فقط نخستین مواجه با آن تحسین برانگیز است و تکرّر مواجه با آن از بار عاطفی وزیبایی شناختی آن می کاهد.برای من رنج و درک عمیق آن، پلّه حرکت با سمت ابدیّت است.رنج آغازگر حرکت به سمت درون است.مایلم فرض کنم که رنج یک تکانه اوّلیه به انسان می دهد تا بتواند در یک راستای مستقیم به حرکت به سمت ابدیّت بپردازد.رنج یک ضربه است،نه یک نیروی ثابت یا متغیّر که پیوسته بر جسم اثر کند.زیرا اگر اینگونه باشد این رنج حتّی در ابدیّت وجود خواهد داشت.امّا دلیل عمده اینکه مدّت رنج در افراد متفاوت است از اینجا نشأت می گیرد که مقدار لازم آن برای شروع حرکت ابدی در افراد مختلف، متفاوت است.

(رساله ای در باب ابدیّت،بخش ۴)

۱۳۸۴/۹/۱۴

به بهانه صحبت با سرکار خانم آ.ز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 2:31  توسط ابدیّت  | 

زندگی تلخ است:

پرویز مشکاتیان:...[شاعر تمبک]هنگام ضبط قطعه پیروزی دهان ما رو گا یید از بس خراب کرد.(به نقل از علیرضا جواهری)

حسین علیزاده:چون قطعه سواران دشت امید ،نو است فقط کسی که نوآوری کرده باید در آن تمبک بنوازد.[و شاعر تمبک ننواخت](نوار آن موجود است)

 

زندگی شیرین می شود:

پرویز مشکاتیان:...اگر چه من سالها با مطلق گرایی جنگیده ام،امّا باید بگویم [شاعر تمبک]از بهترین ها بود.(سی دی شاعر تمبک)

حسین علیزاده:[شاعر تمبک]از روزی که آمد همه چیز حال و هوای دیگری پیدا کرد.(سی دی شاعر تمبک)

سکوت .........................

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 20:17  توسط ابدیّت  | 

ابدیّت،آینه ایست که این امکان را فراهم می آورد که سیمای خود را در آن ببینی.امّا چرا می ترسی؟آیا چهره ات تا بدین اندازه هولناک است؟و آیا تنهایی تا بدین اندازه دهشتناک است و تاب نیاوردنی؟دردا که زمانی که برای نخستین بار چهره ات را دیدی دیگر گریزگاهی نداری.تو آیینه بودنش را با عمق وجود درک کرده ای،تو نخستین رازش را فهمیده ای،و خود را آنگونه که هستی ادراک کرده ای،ذهنت توان فراموشی حقیقت را ندارد و وجدانت توان شکستن آیینه را.ابله نباش،تعظیم نکن.او شایسته تعظیم نیست.حسود است امّا این حسادت از خودخواهی نیست،واجب الالوجود است،با حماقت خردش نکن،آگونه که هست بپذیرش.و آنگونه که باید دست به تعلیق اخلاق بزن.تا دردِ ابدیّت تو را به سلک خویش درآورد.

سکوت.......سکوت........

برای سورن کیرکگارد

۱۳۸۴/۱۲/۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 2:3  توسط ابدیّت  | 

وقتی به یک چینی گوش میدهیم،تمایل داریم حرف زدن او را غرغره کردنی ناواضح بنامیم.کسی که چینی بلد است در حرف ردن او،زبان را باز خواهد شناخت.این سان است که اغلب نمی توانیم انسان بودن را در یک انسان بازشناسیم.

فرهنگ و ارزش/ل.ویتگنشتاین ص 15

انسانی،کودکی را با ترک و خیانت پدر گذرانده است.شاید هر روزدر سوکوتِ وحشتناکِ خانه پدر را نفرین می کرده و از درون فریاد می کشیده که هرگز با پسرش چنین رفتاری نخواهد کرد.امّا زمان ورق را بازگردانیده است.شاید این بختک همان رجعت ابدی نیچه ای باشد و شاید تلاش برای یافتن زندگی ابدی باشد.امّا هرگز نمی توانیم با اتّکا بر زیبایی شناسی و اخلاق این انسان را درک کنیم.حتّی خود او نیز از هر کمکی به ما عاجز است.و این اوج تنهایی انسان است.رویارویی با ابدیّت اینگونه است،زیرا از قالب شخص در مقابل مطلق،به مطلق در برابر مطلق مبدّل می شود.

آیا ابراهیم نیز اینگونه نبود؟

تقدیم به آندره ی تارکوفسکی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 23:15  توسط ابدیّت  | 

آیا تلاش انسان برای رویارویی با ابدیّت درآن سکوت های طولانی و نسبتاً خشن سینمای تارکوفسکی مشهود نیست؟و آیا تارکوفسکی در خلال این سکوت،امکان جستجوی حقیقت را برای مخاطب فراهم نمی کند؟و آیا این خود اوج نازمانمندی در اثر نیست؟

(با تشکّر از سپهر فاطمی)

۱۳۸۴/۱۱/۳۰ 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:8  توسط ابدیّت  |