ترانه ی بوسه
در آیینه شکست
...
نباید رویا ها را به دست تقدیر می سپردیم.
تقصیر خودمان بود،
زود بزرگ شدیم.
شیطان نامه های عاشقانه خدا را دزدیده است،علیرضا روح نواز،دوست عزیز
سال به سال نوروز دورتر و کم رنگتر می شود.چرا؟
شاید دلیلش یک کودکی تباه شده باشد.مأنوس بودن با دو حسّ آزار دهنده.حسّ دردناک زیاده بودن و تنهایی شدید.درد تفاوت با هم سن و سالها.کودکی با نگرانی هایی کاذب گذشت.درد مودّب بودن در مهمانیها،نخوردن سالاد از ترس نشسته بودن سبزی.درد ایستاده ادرار نکردن در دستشویی میزبان.کتک خوردن در مدرسه.دین.و در یک کلام درد دو رو بودن انسانها.
در سالهای بلوغ بیشتر و بیشتر زیاده بودن را حس می کردی.بیشتر تنها بودی و بیشتر و بیشتر فاصله داشتن با هم سن و سالها را حس می کردی.در میهمانی ها بیشتر وقتت در مستراح می گذشت تا دیگران این فرق را کمتر حس کنند.گویی چیزی در روانت پیوسته یاد آور می شد که بدین جا تعلّق نداری.امّا به چه پناه بردی؟
ازآن پس بیشتر و بیشتر در موسیقی غرق شدی.آیا تالار محراب را به یاد داری؟و آیا پیاده روی های آن روزها را به خاطر داری؟سودایت چه بود؟
نوازنده ای معروف باشی.چقدر جلو آیینه نشستی و چقدر به دستانت نگاه کردی.چقدر تمرین کردی و چقدر از معاشرت دوری کردی.چقدر نوار خریدی و چقدر رویا بافی کردی.نام حبیب مدهوشت میکرد و آرزوی دیدار با
پایور،یگانه رویای زندگیت بود.چقدر در حین نواختن خراب کردی و چقدر مدل دستانت را تغییر دادی.چقدر عدم تواناییت در ریز گرفتنآزارت می داد.چند روز با یک پاره آجر با دستانت تمرین کردی؟.چند صباح عمرت با پیر مردها گذشت؟و چقدر سعی کردی با آنانی دوست باشی که پاسخ سلامت را با اکراه می دهند.زمزمه کارهای درویش خان،عارف،مختاری،شهنازی،...چقدر دوست داشتی پس از اکران دلشدگان،با هنرپیشه نقش اوّل زنش نشستی داشته باشی؟(در ۱۲ سالگی)
بعد ناگاه عاشق علم شدی.و دوباره همه چیز از اوّل آغاز گشت.چند روز گذشت تا دیفرانسیل و انتگرال را آموختی؟بعد معادلات.
-معادله شرودینگر،دیراک،آینشتاین،....و فلسفه؟....
امّا سهمت از زندگی چه بود؟آیا از رویا ها و آرزوهایت خجل نیستی؟
-چرا هستم.واقعاً کوکانه و سطحی بودند.امّا چه حاصل؟
چقدر از همه تحسینها نفرت دارم،چقدر آزرده دل می شوم؟چقدر از اینکه همه چیز همان شده که انتظارش را داشتم خجل هستم.
دخترک(در حالی که سیگاری در دست دارد و انتطار یک بوسه دیوانه اش کرده):چقدر دستان شما زیباست.ظریف است.چقدر انگشتان شما خوش فرم روی هم قرار می گیرد.آدم دوست دارد ساعتها بدان ها خیره شود.شما زیاد می دانید،آیا می توانم عاشق شما باشم؟
....(چندشت می شود)آیا می توان با همه چیز شوخی کرد؟و همه چیز رو فروخت؟و آیا همه چیز می تواند طعمه برای چیزی باشد؟و آیا همه آن رنجها از برای تصاحب دنیا بود؟و آیا در غایت فاقد ارزش بودند؟
-مرد کجا هستی؟در کودکی تنها بودی،باز هم هستی،چرا؟
-زیرا همه چیز تباه شده.هیچ چیز در زمان خودش نبود.از تمام زمانها خجل هستم.از کودکی ام،از رویا ها یم،....
چقدر با نوروز بیگانه هستم.و یقین دارم چندین سال بعد زمانش را نخواهم فهمید.
افسوس و صدها افسوس.
از روحم و جسمم صادقانه عذر می خواهم به پاس یک عمر کوتاهی در همه چیز.و حتی شرم دارم نوروز را به خودم تبریک بگوییم.