ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

اخلاقیات حرفه ای

چند روز پیش از معلم راهنمام پرسیدم شما نزدیک 40 سال روی یک مطلبی کار کردی، سالی حداقل 5-6 تا کنفرانس شرکت می کنی، درسته که کارت جنجالیه و رایج نیست، اما با توجه به ارتباطات زیادی که داری چرا یک کتاب و یا مقاله مروری روی کارهایی که تا حالا کردی نمی نویسی؟

رو به من کرد و گفت. جواب سوالت یک مقدار پیچیده است و داستانی طولانی داره. می گفت سی سال پیش من با یک لهستانی آشنا شدم. با هم شروع به کار کردن کردیم. 15 سال پیش در اثر یک سری از کارهای اولیه که با هم کردیم، اون در لهستان شهرت زیادی پیدا کرد. ظاهرا در لهستان دو موسسه هست که با هم در رقابت شدیدی سر علم و بودجه علمی هستند. یکی یک موسسه تحقیقاتی در ورشو است و دیگری در کراکو. می گفت این بنده خدا یک بوجه 11 میلیون یورویی گرفت. سر مساله ای این فرد تصمیم می گیره توی یک قسمت خاصی سرمایه گذاری کنه، دانشجو بگیره و خلاصه این فرد برای خودش یک گروه جدید درست می کنه. معلمم می گفت 15 سال پیش به او گفتم ایده ای که قصد داری کار رو روش شروع کنی، از نظر منطقی ایراداتی داره و خلاصه سعی می کنه فرد رو قانع کنه که این راه رو ادامه نده. اما اون فرد لهستانی این کار رو نمی کنه و عملا امروز بعد از 15 سال معلوم شده که نتیجه ای جدید گرفته نشده و یا مثلا امیدی که وجود داشته که اتفاق خاصی بیفته، نیفتاده است.

معلمم می گفت دقیقا من ایده خودم رو این سالها داشتم و با گروه خودم و یک گروهی در هند و یک گروهی در سرن ادامه دادیم. امروز اون لهستانیه تحت فشار زیادی هست. هم از بابت موسسه رقیب و هم از طرف سپانسری که پول رو به اون داده. خلاصه لب حرفش این بود که:

اگر من امروز این مقاله رو بنویسم و یا حتی کتابی بنویسم در باب کاری که کردم، این در تضاد کامل با کاری است که اون فرد انجام داده و هم موقعیت شکننده اون فرد را به خطر می اندازه و هم درست نیست آدم به فردی که خودش مشکل داره، تیر خلاص بزنه. به من گفت اتفاقا بارها در این 4-5 سال ازش درخواست شده یا یک مقاله مروری بنویسه و یا یک شماره از مجموعه ال. ان. پی رو روی روشی که اون در نظریه الکتروضعیف و کوانتوم کرمودینامیک به کار می بره، اختصاص داده بشه. معلمم می گفت من این کار رو نمی کنم. چون اولا من و این دوست لهستانی کاری رو شروع کردیم 40 سال پیش و درست نیست نام اون توی اون مقاله و یا کتاب نباشه و اون کردیتی نگیره. برای همین ترجیه می ده این فرد به صورت کامل تکلیفش روشن بشه، رسما پی ببره که ایده ای که توی ذهنش بوده اشتباه است و بعد با هم این کار رو انجام بدند.

خیلی به فکر فرو رفتم. من کاری با جزئیات فنی قضیه ندارم که از نظر علمی کدوم روش بر دیگری برتری دارد و یا نظیر اینها. چیزی که من رو خیلی مشغول کرد پایبندی به اخلاقیات حرفه ای و ارزشی است که یک نفر برای یک دوستی قائل است. و شاید اصلا اگر اینها هم مهم نباشد، این است که این فرد اصولی دارد و روی اصول خود می ایستد. حتی این هم مهم نیست که اصلا در حرفه فیزیک چنین اصولی وجود دارد یا ندارد.

انسانها خود اصولی رو می نویسند و مهم این است خودشان به اصول خودشان پایبند باشند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 10:33  توسط ابدیّت  | 

بیشعوری

اخیرا کتابی منتشر شده است به نام بیشعوری به قلم خاویار کرمنت، ترجمه محمود فرجامی از نشر تیشا. به نظرم کتاب بسیار جالب و قابل تاملی است. توصیه می کنم این کتاب رو حتما تهیه و مطالعه کنید.

حداقل 10 مرتبه کتاب بیشعوری اثر خاویر کرمنت رو خوانده ام. وقتی این کتاب رو می خوانی و اون رو در مقابل تجربه های روزمره زندگی می گذاری، می بینی بیشعوری یک خصلت است و عموما مردم این لغت رو در جاهای اشتباه و موارد اشتباه استفاده می کنند. بیشعوری عموما یک فحش است. در خیلی از موارد به افراد خودخواه، خودپسند، خود شیفته، بی تربیت و یا افراد نادان و بی صلاحیت بیشعور گفته می شود. اما مساله اینجاست که اگر این کتاب رو بخونی و بعد افراد دور و اطراف رو دوباره نگاه کنی، می بینی خیلی ازین خصلت ها جدای بیشعوری است. آدم هایی رو می شناسم که خیلی خودخواه و خودشیفته نیستند، حساب و کتابشان درست است، تخصص و دانشی هم دارند، خیلی ابله هم نیستند، اما بسیار و به غایت بیشعور هستند. درست است که طبق نظر کتاب در تمام آدمهایی با صفات خودپسندی بی حد و حصر، نفرت انگیزی، خیرخواه های متکبر، افرادی که عادت به خفیف کردن دیگران دارند، و افرادی که سوء استفاده گر هستند رگه هایی از بیشعوری وجود دارند. اما اینها طبق تعریف کتاب صد در صد بیشعور تمام عیار نیستند. اما طبق تقسیم بندی این کتاب اینها بیشعور های صد در صد و تمام عیار هستند.
1- افرادی که معتقد هستند تمام آدم های روی زمین وظیفه دارند نیازهای آنها رو بر طرف کنند. 2- در کارهای دیگران دخالت می کنند. 3- از اینکه فردی لحظه ای به فکر خودش باشد، نارحت می شوند. 4- افرادی که از مشکلات دیگران خوشحال می شوند و تنها در این حالت احساس امنیت و ارضاع شدن می کنند. 5- افرادی که طوری به دیگران کمک می کنند که دیگر آدم از آنها کاری نخواهد. 6- افرادی که منتهای اعتماد به نفس هستند. 7- از خود ممنون هستند. 8- در هر کاری که حرفش به میان آید خبره هستند. 9- اعتماد به نفس خود را با تحقیر دیگران تقویت می کنند. 10- افرادی که باور دارند همه می خواهند از نظر آنها استفاده کنند. 11- بیشعور ها دوست دارند دیگران را سرکوب کنند، اما به محض کوچکترین انتقاد به شدت تهاجمی می شوند. 12- افرادی که دوست دارند دائما دیگران را چک کنند. 13- افرادی که برای خود حق می دانند دیگران و معاشرت های آنان را زیر نظر داشته باشند. 14- حساب و کتاب دقیق تمام بدهکاری های دیگران را به خود دارند و آماده هستند در اولین فرصت شروع به شمارش کنند.15- افرادی که وقیح هستند و وقتی به آنها می گویی معتقد هستند که همیشه اینگونه بوده اند و عادت دارند اینگونه باشند هر چند قبلا هم این تذکر را شنیده اند. 16- افرادی که معتقدند همه باید از قوانین آنها پیروی کنند. 17- افرادی که بر اساس منافع دائم سیاست های خودشان را تغییر می دهند. 18- افرادی که برای اینکه لج دیگری را در آورند، حتی حاضرند با دشمن خود دوستی گزینند. 19- وقتی تیز بازی در آورند و به اصطلاح مچ کسی را بگیرند، عمیقا خوشحال می شوند. 20- افرادی که منکر هستند که ایرادی دارند، چیزی هست که ندانند. 21- افرادی که نیازی نمی بینند از تناقض پرهیز کنند. 22- افرادی که خبرچینی دیگران را می کنند. 23- افرادی که همیشه سعی می کنند از ضعف های دیگران برای مطرح شدن و سوار دیگران شدن استفاده کنند. 24- افرادی که به صورت بسته و با ابهام حرف می زندد و با کلمات بازی می کنند.25- هر وقت احساس می کنند حقشان خورده شده است، کولی بازی در می آورند. 26- افرادی که ناگهان تصمیم به شراکت می گیرند، یا مثلا تصمیم می گیرند پروژه ای مشترک با دیگری انجام دهند. از اول دل به کار نمی دهند و وسط کار چون معتقدند دیگری دل به کار نمی دهد و یا سرعت کم است خود را با این جمله کنار می کشند که تنهایی با سرعت بیشتری کارها پیش می رود. 27- افرادی که معمولا زمانی که دارند دم از صداقت و راستی می زنند معمولا در اوج خیانت و عهد شکنی هستند. 28- وقتی که تمام رشته های شما را پنبه کرده اند معتقد هستند به خاطر خود شما کرده اند. 29- افرادی که معمولا زمانی که دارند در موردی حرف می زنند که هیچ نمی دانند بیشتر متعصب و احساساتی هستند.30- تا زمانی که شما پاسخ حملات یک بیشعور را ندهید، حمله میکند. 31- بیشعورها موقعی که احساس کنند تسلط شان بر دیگران کم شده، یا از آنها انتقاد شود، حالت تهاجمی به خود میگیرند. نهایتا بیشعورها عاشق خودشان، موقعیتشان، ماشینشان، علمشان، و نظراتشان و تعصباتشان هستند. در نهایت آنگونه که خاویر کرمنت روایت می کند، رهایی از دست چنین انسانی یک آزادی است.

آیا بیشعوری یک مرض است؟ بله. بیشعوری مرض وقاحت و سؤاستفاده از دیگران است...

نهایتا او(خاویر کرمنت) چنین نظر می دهد که یک بیشعور هیچ حریفی ندارد، مگر یک نفر بیشعور تر از خودش.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 8:40  توسط ابدیّت  | 

زندگی

زندگی دو بخش دارد. زمانی که از ستاره های فوتبال زمان کوچکتر هستی و زمانی که از ستاره های فوتبال زمانت مسن تر هستی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 10:42  توسط ابدیّت  | 

یک نگرانی

چون من هم همانند بیشتر مردم دسترسی به اطلاعات و آمار ندارم در باب اینکه ازدیاد جمعیت درست و یا اشتباه است طبیعتا نمی توانم نظر دهم. قصد من از این نوشته اشاره به قسمتی ازین برنامه است که شاید مورد غفلت واقع شده است. من در سال 1357 به دنیا آمدم. در تمام دنیا افرادی که 35 سال دارند، مرحله نوجوانی و جوانی صرف را پشت سر گذاشته اند. عموما کار و مقام خود را پیدا کرده اند، تشکیل خانواده داده اند و عموما مسیر زندگی آنها مشخص شده است. اگر قرار بوده کار آکادمیک و یا دانشگاهی کنند، عموما جهت گیری های لازم انجام شده است و این افراد یا جذب یک دانشگاه شده اند و یا در یک مرکز تحقیقاتی کار می کنند. اگر در رشته های مهندسی و تکنولوژی تحصیل کرده اند، شرکت و یا موسسه خود را دارند و یا معاون و مشاور یک شرکت هستند. افرادی هستند که به کارخصوصی علاقه دارند. اینها هم موقعیت خود را یافته اند و معلوم است که تا فرارسیدن دوره بازنشستگی قرار است چه پیشه ای داشته باشند. عده ای هم کارهای ساده تری پیدا می کنند. کارمند دولت می شوند، معلم می شود و نظایر اینها. تا بدین جا، مشاغلی که برشمردم مشاغل تیپیک شهری هستند. یعنی مشاغلی هستند که به مدد شهر و روابط خاص آن، افراد تربیت می شوند و بر سرکاری می روند. دسته دوم کارها، کارهایی است که طبقه زحمتکش (کارگر) بدان مشغولند. کارگران کارخانه ها و مراکز دولتی از دست هستند. و در نهایت، در زندگی روستایی که احتمالا فرد قرار است کارهایی از قبیل کشاورزی انجام دهد، هر فرد در عین اینکه کارآفرین و کارفرما هست، همزمان کارگر هم هست. همونی که مثل عامه می گند ارباب خود و نوکر خود. بنابر این یک کشور را سه طبقه می سازند، طبقه متوسط شهری و طبقه زحمتکش و بخش روستانشین (بخش کشاورزی). که طبقه زحمتکش عموما نان خود را به مدد طبقه متوسط بدست می آورد. در کارگاه ها و کارخانه هایی کار می کند که طبقه متوسط پدید آورده اند و از طبقه متوسط خدمات رفاهی دریافت می کند (همانند بهداشت، آموزش، ....).

حال به ایران نظر کنیم. امروز به مدد شبکه های اجتماعی دشوار نیست که بتوانیم رفقا و همکلاسیهای سابق دبیرستانی و یا دانشگاهی خود را پیدا کنیم. بگذارید حداقل من از دوستان خود بگویم. دوستانی که همه در سن و سال من هستند و عموما طبق عرف جهانی اینها، باید مهارتی را آموخته باشند و کاری را پیدا کرده باشند. از دوستانی که هنوز بیکار هستند بگذریم، عمده دوستان من در این سن و سال مجرد هستند. اتفاقا مجردها، از طبقه هایی از اجتماع هستند که کمتر مشکل مادی دارند. یعنی دلیل عدم ازدواج آنها صرفا این نیست، که حامی مالی ندارند. حتی دوستانی دارم که در اروپا و آمریکا زندگی می کنند. یا پزشک هستند و یا مهندس با مدرک دکتری و یک شغلی که عموما باید 10 هزار دلار در آمد داشته باشد. دسته دوم افرادی که می شناسم که مجرد هستند، که شاید حدود 10 درصد این گروه آماری مجردان باشد، عموما به دلایل اقتصادی و فقدان حامی مالی ازدواج نمی کنند. یک گروه 5 درصدی هم، به صورت شخصی و یا فلسفی با ازدواج مشکل دارند.

از مجردها که بگذریم، اوضاع دوستانی که ازدواج کرده اند جالب تر است. عده افرادی که ازدواج کرده اند و قصد دارند بچه دار شوند و یا یک فرزند دارند، کمتر از انگشتان یک دست است. یعنی از بین 100 نفر از دوستان قدیم، تنها 4 نفر که می شناسم فرزند دارند. تنها یک فرزند دارند و قصد فرزند دوم ندارند. بگذارید دلایل دوستانی که را که بچه اصلا ندارند ردیف کنم.

1- دلایل فلسفی و اجتماعی- تمام اینها حول این مطلب می چرخد که در جامعه امروز ایران، به وجود آوردن یک انسان همانند جنایت است.

2- عدم امنیت اجتماعی- یعنی نمی توانی حتی یک سال آینده زندگی خود را پیش بینی کنی.

3- دلایل اقتصادی- خیلی ها مشکل اقتصادی دارند و معتقدند وقتی نمی توانند هزینه زندگی را با دو شیفت کار خود و همسرشان تامین کنند، اگر قلبا نیاز به فرزند داشته باشند (آنهم یک فرزند) چه کسی قرار است این فرزند را تر و خشک کند و یا از عهده مخارج او بر آید؟

4- دلایل شغلی- خیلی ها در اوج و یا ابتدای موفقیت شغلی هستند و نمی توانند آینده را فدای لحظه کنند.

البته توجه به این نکته لازم است که در سنت ایرانی، بچه دار شدن در بانوان عموما در قبل از سن 35 سالگی است. هرچند که امروز با پیشرفت علم در جوامع غربی، مثلا بانوان درسنین 50 سالگی هم دنبال بچه هستند و صاحب بچه می شوند و مشکلی هم در کار نیست.

حال یک پرسش مهم این است، که با این وضع و این جامعه آماری، هرگونه ازدیاد نسل در ایران ناهمگون خواهد بود. تردیدی نیست که زمانی که آموزشهای پیشگیری، لغو شود جامعه زحمتکش و روستایی، که اتفاقا تحت فشار اقتصادی زیادتری هستند، تعداد اولاد زیادتری خواهند داشت. اما مشکل اینجاست که طبقه شهری و طبقه کارآفرین چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ معنوی، میلی به ازدیاد جمعیت ندارند. یعنی طبقه ای که به صورت به القوه دکتر، مهندس، کارخانه دار، کارآفرین، معلم، استاد دانشگاه، پزشک و نظایر اینها به جامعه تحویل می دهد، مایل به بچه دار شدن نیست.

سوال اینجاست که جامعه ای که بتواند 50 میلیون کارگر و کشاورز جدید داشته باشد، اما حتی 10 میلیون کار آفرین و دکتر و مهندس جدید ندارد، چگونه می خواهد برای این تعداد کارگر؛ شغل ایجاد کند؟ به ازای این تعداد جمعیت زحمتکش، قرار است چند دکتر، مهندس و یا کارآفرین جدید به القوه یافته وارد جامعه شود؟ چگونه می توان طبقه متوسط را قانع به ازدیاد نسل کرد؟ با چه برنامه ای؟ 

با جامعه آماری که حد اقل من می شناسم که 90 درصد یا ازدواج نکرده اند، یا قصد فرزند دار شدن ندارند و یا تنها یک فرزند دارند، چگونه قرار است برای فرزندان روستایی ها و یا طبقه زحمتکش، کار آفرینی شود؟ و یا بهداشت و درمان و آموزش ایجاد شود؟ و هاکذا. به این نکته اشاره کنم که در تمام دوران تحصیل در ایران، بالای 90 درصد همکلاسی های من از طبقه متوسط بودند. عموما همکلاسی هایی از روستا و یا طبقه زحمتکش نداشتم. حتی همشاگردی هایی که از شهرهای کوچک داشتیم، عموما فرزندان معلمان بازنشسته و یا کارمندان دولت بازنشسته بودند. هرجه فکر می کنم، به یاد ندارم همکلاسی داشته باشم که فرزند کشاورز و یا یک کارگر صنعتی باشد.

حداقل فرض این است که طبقه متوسط، به صورت عمده تولید جمعیت طبقه متوسط می کند و طبیعتا طبقه متوسط برای طبقه زحمتکش کار آفرینی می کند و خدمات رفاهی فراهم می کند. ما جامعه ای داریم که رشد طبقه زحمتکش آن 10 برابر بیشتر از طبقه متوسط است. این مشکل قرار است چگونه بر طرف شود؟ این را هم باید اضافه کرد که ایران همانند کانادا و یا استرالیا مهاجر پذیر نیست تا کمبود طبقه متوسط را از طریق مهاجر جبران کند، این را باید در کنار همان پدیده فرار مغزها هم گذارد که سالی حدود 10 تا 50 هزار نفر (آمار آزمون تافل، آیلتس و جی. آر. آی گویای این حقیقت است) از ایران یا مهاجرت می کنند یا خروچ سرمایه می کنند.

این در حالی است که در بحث فوق از مقولات بیکاری، نقشه و الگوی توزیع جمعیتی شهرها و استانها، کمبود منابع خاص مانند آب، آلودگی محیط زیست، بهداشت، بیمه همگانی، خدمات درمانی، ظرفیت مدرسه ها و دانشگاه ها و خیلی مسائل دیگر چشم پوشی شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 11:35  توسط ابدیّت  | 

بدون شرح!

طرف صفحه فیسبوک زده به اسم "داور ...کش بازی ایران و آرژانین"  (با 13 هزار نفر عضو) بعد زیرش نوشته:

"توجه کنید !
ما این پیج رو ساختیم که اینجا خودمون رو خالی کنیم
تو پیج مسی و این داور ...کش نرید !

نذارید تو تیتر خبرای خارجی از بی فرهنگی ایرانیا تو پیج مسی نام ببرن !

اطلاع رسانی کنید !!!"

 

این دقیقا همون فرهنگیه که صبح می گفت زنده باد مصدق، شب می گفت مرگ بر مصدق.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 13:56  توسط ابدیّت  | 

ببخشید

علیرضا حقیقی دروازه بان تیم ملی، در فیسبوک خود نوشته ببخشید. فقط یک کلمه. نه توضیح و تقسیر نوشته که مثلا از کسی گل خورده که مثلا میگند ستاره است و در بهمان تیم کذایی بازی می کنه و نه دیگران رو مقصر کرده. عمل قابل ستایشی کرده است که عموما ایرانیان با آن بیگانه هستند. در واقع او مقصر نیست. ما بقی هم مقصر نیستند. ایران در نه سطح آرژانتین هست و نه حتی اگر این بازی را می برد و یا مساوی می کرد، بدان معنی بود که ما در فوتبال جهانی تغییر سطح داده ایم.

مشکل اینجاست که مقصران اصلی در خیلی از موارد نه معتقدند اشتباهی کرده اند و حتی اگر در نهاد خود این اشتباهات را بپذیرند، حاضر به عذرخواهی نیستند.

این نوشته می تواند میلیون ها خط داشته باشد. خطوطی که نه حرف جدیدی است و نه کسی را متقاعد به پذیرش اشتباه و عذر خواهی می کند.

تنها خواستم بگویم نوشته این جوان، عملی اخلاقی و قابل تحسین است که آن هم متاسفانه در هیاهوی فوتبال گم می شود.

ثبت نظر را برای این پست مسدود می کنم. زیرا جرات انتشارشان را ندارم. رنگ بنفش هم مرا شجاع نکرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 10:18  توسط ابدیّت 

این نوشته عنوانی ندارد (به مناسبت گرفتن عکس با جنازه و انتشار آن در اینستاگرام)

همه ما از نوعی ترس در عذابیم. ترس از دست دادن نزدیکان. بگذارید چند مثال بزنم. فردی را می شناختم که متاسفانه فوت کرده است. استاد رشته اقتصاد سیاسی و کشاورزی دانشگاه تهران بود. چند دکتری داشت که به مدد دوره تعطیلی دانشگاه ها کنار گذاشته شد از دانشگاه. اینگونه فرض کنید که فردی بود که به جز درس دادن و دانشجو داشتن کار دیگری نه بلد بود و بدان راغب بود. فردی با پرستیژ، گشاده رو و از اون افرادی که اگر با دل گرفته با او صحبت می کردی، بعد از چند ساعت بحث و گفتگو به زندگی امیدوار می شدی. از این بگذریم که امروز استادهای دانشگاه خیلی کارها بلدند. می توانند معامله و بیزنس کنند. برج بسازند، صادرات و واردات کنند. مدح و ثنا کنند و هاکذا. این انسانی که ذکر خیرش بود در خانه ای زندگی می کرد که خانه پدری اش بود و به او ارث رسیده بود. کمدی داشت که تمام لباس های پدر و مادر مرحومش را در آن گذاشته بود. صبح ها قبل از آنکه دانشگاه رود، در کمد را باز می کرد، لباس ها را بو می کرد، قطره ای اشک بر گوشه چشمانش می نشست و سر در گنجه می کرد، چند جمله ای می گفت و بعد از منزل بیرون می رفت. سر این کمد را هرگز خودش بازگو نکرده بود. همسرش یکبار به من گفته بود. نمی دونم. این کار خیلی به دلم نشسته بود. همیشه احساس می کردم، نوعی تعهد قلبی نا نوشته هنوز بین این پسر و مادر و پدرش است. این بخشی از فرهنگ ماست و مصداق بیرونی ندارد.

دورتر نروم، پدر من قسمتی از کتابخانه دفتر پدرش را که متصل به دیوار می شد، سالهاست به هر منزلی که می رویم با خود همراه دارد و جزئی از دکور منزل است. به منزل جدید که می رفتیم، منزل قدیم را که به برادرم و همسرش داد، شرط کرده بود همه چیز دست خودتان، اما لطفا این کتابخانه به دیوار متصل بماند. یادگاری دیگر مرحوم پدر بزرگم گیاه سرخس است. گیاهی که سالهاست در منزل ما رشد کرده است و تمام آنها بخشی از گیاهی بوده است که پدر بزرگم پرورش داده بود حدود چهل سال پیش. این روزها که پدرم خودش را از مسئولیت های قدیمش بازنشسته کرده است، هر روز در میان برای آبیاری آن سرخس ها به محل کارش می رود و آنها را آبیاری می کند. جام جهانی نیست که مادر من خاطره آن جام جهانی کذایی که بکن باوئر با دست شکسته در مقابل انگلستان بازی کرد و انگلستان قهرمان شد را نکند. بازی که به اتفاق پدرش تماشا کرده بودند. پدر بزرگم طرفدار انگلستان بود که بابی مور کاپیتانش بود و گوردون بنکس دروازه بان انگلستان بود. و مادرم طرفدار آلمان بود و در آن بازی حساس پدر و دختر با هم چر و بحث کرده بودند و خلاصه دست آخر انگلستان قهرمان شده بود در سال 1966.

منظورم این بود که تمام خانواده ها مردگانشان را زنده می دارند. یکی ممکن است از اسباب و اساس پدر و مادرش بعد از سالها استفاده کند، یکی ساعت پدر و مادرش را به دست کند، حتی ارث و میراث را نفروشد تا برای همیشه بمانند، اهدا کند، بنیادی راه بیاندازد، برای دیگران از ساعت های خوشش بگوید. حتی قسمت های از موی خانواده را نزد خود نگه دارد. دندان مصنوعی، کفش و ...

اما چیزی دیدم امروز که مرا دیوانه کرده است. وقاحت و بلاهت فردی که این کار را کرده است مو را بر تن من سیخ کرده است. یک فرد معروف با جنازه پدرش عکس گرفته است و بر روی شبکه اینستاگرام منتشر کرده است و تازه در حالی که اغلب فن های صفحه اون بچه ها هستند. این که ما در خلوت خود چگونه یاد عزیزی را گرامی می داریم، خصوصی است و ربطی به دیگران ندارد. ختی آدم هایی هستند که از جنازه و مراحل دفن فیلمی می گیرند صرفا برای آلبوم خانوادگی و حتی مثلا تکثیر هم نمی شود و دست فرزند بزرگتر به امانت می ماند. اینها عیبی ندارند، خصوصی هستند دیگر. اما اینکه فردی عکسی شبه سلفی از خودش و جنازه بگیرد و منتشرش کند به نظرم توهین به جنازه است. توهین به احترامی است که روز به روز دارد از جامعه ما فاصله می گیرد و ما روز به روز دریده تر و وقیح تر می شویم. 

در اینکه ما درین سالها از اخلاق، انسانیت و تمام صفات مثبت بشری فاصله گرفته ایم شکی نیست. در این هم شکی ندارم که ایران یک جامعه شبه سرمایه داری و همزمان شبه کمونیستی بیمار است. اما در این جوامع مردم معمولا یکدیگر را می درند و به خودی کاری ندارند.

در جامعه ما وقتی طبقات اجتماعی به مدد اتفاقات تاریخی نابود شدند و یک نوع سرمایه داری بیمار گونه پدید آمد که پول در دست سرمایه دار و کارآفرین حقیقی قرار نگرفت، بلکه در دست تازه به دوران رسیده هایی قرار گرفت که حتی خرج کردن پول را هم بلد نیستند، وقتی پول حرف اول رو زد، یک مشت قهرمان ورزشی و سینمایی دوزاری شدند الگوی جامعه، یک مشت آدم های هرزه مجری تلویزیون بودند که عشوه های اونها از زن های آنچنانی آن قلعه سیاه جنوب تهران هم بیشتر است، وقتی استاد دانشگاه واقعی، کسی که جز درس و مشق کاری بلد نیست و شغل دیگری نمی تواند دست و پا کند، از دانشگاه کنارگذاشته شود، وقتی روشنفکر جامعه یک معتاد هوسران باشد، که برای پول تریاک و دوتا خانم حاضر باشد خود را بفروشد، وقتی هنرمند عرق خوری باشد که دو لیوان دو لیوان ویسکی بخورد و بعد در تلوزیزون از عرفان و دین بگوید حال و روز جامعه بهتر از این نیست. جامعه ما پر است از افرادی که شرایط آنها را به جاهایی رسانده که اصلا موقعیت به تن فرد زار می زند.

جامعه ما سقوط کرده است. فقط کافی است اون عکس سلفی این فرد رو ببینید تا متوجه بشید.

همه ما پدر و مادرمان را دوست داریم، هر کدام هم با روشی آنها را زنده نگه می داریم، این به خود ما ارتباط دارد. اما اینکه این عکس رو منتشر کنیم چه مفهومی دارد. لعنت به این جلسه اسکار امسال که این سلفی را باب کرد.

گه به گور ما که لیاقت تکنولوژی را هم نداریم.

پ.ن:

خانم منیرو روانیپور، همسر بابک تختی و عروس غلامرضا تختی در فیسبوکش در باب فوت مرحوم شهلا توکلی همسر علامرضا تختی می نویسد (نقل به مضمون) که: چرا باید از زنی زیبا و به نهایت فهمیده که سالهای سال سکوت کرده و همواره توسط طرفدارنماهای تختی حذف شده است همانگونه که بابک تختی سالهاست توسط همین افراد حذف شده است، عکسی در بستر بیماری در تخت بیمارستان گرفته شود. زنی که 40 سال سکوت کرد و شاهد بود دیگران با نام و جنازه همسرش چه کردند. او نقل می کند سالی به اصرار بابک تختی را وادار کردند در سالگرد مرحوم تختی به بالای سنگ قبر او رود و سخنرانی کند. بابک تختی هم با عکسی از مادر، همانگونه که بود در دست داشت و می خواست بر سر جنازه پدرش با عکس مادرش حاضر شود، که همین اعضای کشتی و این ایل و تبارشان مانع شدند و او هم به اعتراض ابن بابویه را ترک کرد. روانی پور معتقد است، افرادی که این عکس را روی تخت بیمارستان گرفتند و نشر دادند قصد داشتند شکسته شدن این زن زیبا را بر سرش بزنند. حال آنکه این زن سالها زیبا بود. سر این زیبایی، زیبایی درون او بود. نه صورتش. شایع کردند او رها شده است، در سرای سالمندان است. حال آنکه اینگونه نبود. منیرو روانی پور عکس هایی از سفر، این بانو به آمریکا را نشر می دهد. نزدیکی عجیب نوه به مادربزرگ و عشق مادر بزرگ به نوه ای که نامش غلامرضا تختی است.

همسر تختی، بانویی فرزانه و اهل کتاب بود. از زیبایی زیادی بهره مند بود. فردی بود که در تمام زندگی عوض نشد و علی رغم آنکه می توانست از نام تختی خیلی استفاده ها بکند، حاضر نشد مطابق میل دیگران رفتار کند. سکوتی 40 ساله پیشه کرد و کنار کشید. در تمام سالگردهای فوت تختی، بر سر مزار او نرفت، چون نامحرمان زیادی در قبرستان بودند. افرادی که اجازه نداند عکس همسر تختی در سالگردش بالار مزار او باشد.

حالا فرهنگ نگاه به فرد بیمار و محتضر رو در این خانواده مقایسه کنید با شخص مربوطه

توصیه می کنم دوستان حتما چند نوشته اخیر فیسبوک خانم منیرو روانی پور در باب شادوران شهلا توکلی را مطالعه کنند. اینها بخشی از تاریخ سرزمین ماست.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 10:8  توسط ابدیّت  | 

سخنرانی دکتر استکی

آقای دکتر استکی در آی پی ام سخنرانی دارند.

زمان: چهارشنبه, 4 تیر، ساعت 4:30

مکان: آدرس محل سخنراني: تهران, فرمانيه, بين ديباجي شمالي و كامرانيه, جنب فربين, پژوهشگاه دانش هاي بنيادي, ساختمان جديد بلند مرتبه, طبقه اول (بالاي همكف) سالن آمفي تئاتر

 

برای توضیحات بیشتر:

http://yasamanfarzan.arzublog.com/post-48652.html

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 22:12  توسط ابدیّت  | 

گردهمایی سه روزه تصحیحات تابشی برای LHC و شتابدهنده های آینده (فستیوال حلقه 2014)

سه روز آینده ورکشاپی به نام "فستیوال حلقه 2014" در نیویورک برگزار می شود. احتمالا برای دانشچویانی که علاقه مند به پدیده شناسی و فیزیک ذرات و شتابدهنده ها هستند، جالب باشد و مقداری ایده و انگیزه برای کار داشته باشد. می توانید اسلایدها و سخنرانی ها را در لینک زیر مشاهده کنید.

https://indico.fnal.gov/conferenceDisplay.py?confId=8129

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 9:42  توسط ابدیّت  | 

چگونه یک فیزیکدان نظری خوب شویم؟

لطفا این نوشته به قلم جرالد توفت را با عنوان چگونه یک فیزیکدان نظری خوب شویم را مطالعه بفرمایید

http://www.staff.science.uu.nl/~Gadda001/goodtheorist/index.html

این روزها دوستان زیادی برای من نامه می تویسند که باید چه منابعی رو مطالعه کنند. با مطالبی که این دوستان می نویسند برداشت من این است که این افراد منظورشان احتمالا فیزیک نظری است. در نوشته فوق توفت پاسخی به عنوان هایی که یک فیزیکدان نیاز به یادگیری آنها دارد، گاها با ذکر منابعی که منظور نظر اوست، می دهد.

ببینید دوستان عزیز به نظر من این ایده درستی نیست که از فردی بپرسید من می خواهم فیزیکدان شوم، باید چه کتابهایی را بخوانم. بهتر است شما برآوردی از عنوانهایی که نیاز دارید داشته باشید و بعد بگردید کتابی رو پیدا کنید تا با سلایق شما و انتظارات شما همخوانی داشته باشد.

هر فردی سلیقه ای دارد. از کتاب درسی انتظاری دارد، نماد گذاری هایی هستند که برای او قابل فهم تر هستند و او آسوده تر آنها را فرا میگیرد. این به عهده خود اوست که چه کتاب و یا منبعی را انتخاب می کند. اما در واقع بهتر است بدانیم برای آنکه در فلان و یا بهمان رشته کار کنیم ، نیاز است چه عنوان هایی را بلد باشیم. امیدوارم این نوشته بتواند پاسخی برای چندین دوستی باشد که به من پیام دادند.

من عذرخواهی می کنم که به دلیل کمبود وقت و مشغله بسیار زیاد، امکان ندارم به حدود 200 نامه ای که در این دو سه ماه اخیر گرفتم پاسخ دهم. امیدوارم این نوشته بتواند مفید واقع شود.

 

اگر دوست داشتید این دو ستون وبلاگ من رو دنبال کنید.

http://bahramshakerin.blogfa.com/cat-14.aspx

http://bahramshakerin.blogfa.com/cat-13.aspx

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 3:22  توسط ابدیّت  | 

مطالب قدیمی‌تر