تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

 گرووز-اپنهایمر

پس از آخرین صحبت ها بین گرووز و اپنهایمر، بنابر این گذاشته شد که مادامی که طرح اولیه ساخت آزمایشگاه لوس آلاموس در حال ریخته شدن است، اپنهایمر با در نظر گرفتن ملاحظات امنیتی و نظامی به جمع آوری بهترین افراد برای این پروژه همت گمارد. اپنهایمر روشی را که برای این منظور در پیش گرفته بود این بود که نخست مهره های کلیدی برای این مهم در نظر گرفته شوند، سپس در طی مدت ۲ تا ۲.۵ سالی که قرار بود پروژه ادامه پیدا کند، ما بقی افراد از نقاط مختلف جمع و به گروه بپیوندند. برای جمع کردن این افراد مشکلاتی وجود داشت. بعضی قصد داشتند بدانند که دقیقا قرار است برای چه کاری استخدام شوند. ارتش از این بابت محدودیت داشت. هیچ یک از افراد در بدو امر نمی بایست در شرح امور قرار می گرفتند. برای همین، مشکل دقیقا اینجا بود که از طرفی افراد مایل بودند استخدام در این پروژه را در کنار سایر انتخاب های شغلی خود مد نظر داشته باشند، تا بتوانند مقایسه انجام دهند. اما ارتش فقط از آنها یک جواب آری یا نه می خواست بدون آنکه افراد جزئیات لازم را در نظر داشته باشند. لذا گزینش افراد کاری سخت و دشوار می نمود.

طرح اولیه ای که اپنهایمر در نظر داشت چند گروه مختلف در آزمایشگاه بود. گروه فیزیک نظری، گروه ریاضی، گروه شیمی، گروه انفجار، گروه مهندسان.

 

گروه فیزیک نظری هانس بیته ادوارد تلر ریچارد فینمن انریکو فرمی یوجین ویگنر تئودور فون کارمان لئو زیلارد
آیزودور رابی کلاوس فوچس فیلیپ موریسون رابرت ویلسون رابرت سربر جان منلی نوریس بردبری
جرج پلاتزک رودولف پایرز ویکتور ویسکوف نیلس بور آگه بور جان ویلر جرالد زاکاریاس
چارلی لوریتسن ادوارد کاندن فلیکس بلاخ فرانک اپنهایمر هارولد یوری تئودور هال جیوانی راسی لومنیتز
دیوید بوهم

ریاضیات جان فون نویمان استانیسلاو اولام نیکلاس متروپولیس جیانکارلو روتا

 ریچارد فینمن

قسمت انفجار ست ندرمیر جرج کیستیاکاوسکی جیمز تاک

جدول فوق لیست اولیه افرادی بود که انهایمر به عنوان اولین مهمان های لوس-آلاموس در نظر داشت. شیوه گزینش همانگونه که صحبت از آن رفت بسیار پچیده بود. به خصوص افرادی که هیچ اطلاعی از طرح نداشتند و این احتمال هم در باب آنان بسیار اندک بود تا بتوانند جذب طرح شوند، همواره در باب آنان این ریسک وجود داشت که آیا باید با آنها صحبت شود یا نه.

ستانیسلاو اولام در فیلم مستند "یک روز پس از ترینیتی" به بیان خاطره خود از گزینش می پردازد. او چنین عباراتی را بر زبان می آورد:

"... در اطراف ما همکارانی بودند که پیوسته ناپدید می شوند. یک روز پیشنهادی داشتم مبنی بر کار درباره یک امر نظامی در سنتا- فه در نیومکزیکو. موضوع را با همسرم، فرانسواز، در میان گذاشتم. او قبل از هر چیز مایل بود اطلاعاتی درباره آب و هوای ایالت نیومکزیکو داشته باشد. برای همین امر به کتابخانه رفتم و یک کتاب راهنما گرفتم. زمانی که به لیست امانت پشت کتاب رجوع کردم، دیدم تمام همکارانی که ناپدید شده بودند آنان نیز این کتاب رو به امانت گرفته بودند."

سفر به نیومکزیکو توسط قطار انجام می پذیرفت. در ایستگاه راه- آهن لوس آلاموس ماشین هایی از ارتش و بدون نام و نشان و با شماره پلاک های قلابی وجود داشتند و افراد و اسباب و اثاث آنها را به سمت ازمایشگاه حمل می کردند.

آزمایشگاه ملی لوس-آلاموس چیزی نبود جز مقدار زیادی منزل پیش ساخته که در آغاز امور برای اسکان مقدماتی نزدیک به ۱۰۰۰ نفر به سرعت و در طی چند ماه آماده شده بودند. از آنجایی که لوس- آلاموس در وسط یک بیایان متروک قرار داشت و قرار بود افرادی که بدانجا می روند ارتباطشان با جهان خارج برای مدت دو سال قطع شود، سعی شده بود وسایل و امکانات تفریحی معدودی در نظر گرفته شود. سینما، کافه، فروشگاه، بار و سالن رقص های صحرایی نیز به سرعت آماده شده بود.

رابرت سربر، هانس بیته  و ادوارد تلر جزء اولین گروهی بودند که در لوس آلاموس اسکان داده شدند. گروه نظری خیلی با سرعت اسکان داده شد تا کار خود را آغاز کند.

غیر از دانشمندان و سربازان ساده ارتش، تیمی بسیار قوی از مسئولین اطلاعاتی- امنیتی در لوس آلاموس اسکان داده شدند. می بایست کوچکترین حرکت افراد تحت نظر می بود. تمام نامه ها باز می شدند، تلفن ها کنترل می شدند. افرادی که از لوس-آلاموس خارج می شدند همراه خود ضبط صوتهایی حمل می کردند و از تمام مکالمات خود صدا برداری می کردند و در اختیار ارتش می گذاردند.

دور تا دور آزمایشگاه سیم خاردار کشیده شده بود. برج های دیدبانی تمام وقت مشغول محافظت بودند. در واقع لوس آلاموس بخشی از کشور بود، که به جز شخص رئیس جمهور، چند نفر در ارتش، هیچ کس در دنیا از وجود آن خبر نداشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 18:14  توسط ابدیّت  | 

اپنهایمر

دیدارهای گرووز با دانشمندان در شیکاگو و برکلی، ارتش را به این نتیجه رساند که ساختن بمب اتم امکانپذیر می باشد. ددلاین اپنهایمر مبنی بر آنکه ساختن و نهایتا آزمایش بمب حدود ۲ یا ۲.۵ سال وقت می گیرد، برای ارتش بسیار دلگرم کننده بود. از طرفی، اپنهایمر به شدت توجه گرووز را به خود جلب کرده بود. گرووز می دانست یگانه فردی که می تواند واسطه بین دانشمندان و ارتش باشد اوست. دانشمندان به شدت فریفته سرعت عمل فکری و هوش او بودند. از سوی دیگر اپنهایمر این قدرت و صبوری را داشت که با صبر و حوصله گرووز را در جریان ما وقع و جزئیات امور بگذارد. تنها یک مسأله ناامید کننده وجود داشت. پرونده امنیتی آپی. گرایش های سیاسی اطرافیان او و شاگردانش بسیار برای ارتش نگران کننده بود. اما ارتش می دانست در نهایت لزوما خیلی از دانشمندانی که در این پروژه شرکت خواهند داشت، از نظر امنیتی وضعی دشوار و بعضا غیر قابل قبول خواهند داشت. شاید لئو زیلارد یا یوجین ویگنر یکی از این نمونه ها بودند. اما چاره ای هم غیر از استفاده از آنان وجود نداشت. گرووز شخصا به این نتیجه رسیده بود که بخش بخش کردن افراد و قطع رابطه آنان با هم، به گونه ای که تعداد افرادی که در جریان کل اتفاقات باشند کم باشد، چاره این مشکل است. لذا گرووز تصمیم گرفت با اپنهایمر دیداری داشته باشد. این دیدار در قطار که از نزدیکی برکلی صورت می گرفت در یک نیمه شب انجام پذیرفت.

اولین سخن گرووز با اپنهایمر با این مضمون شروع شد: " دکتر اپنهایمر: شما فردی باهوش و فرهیخته هستید. دور از شأن شماست که با این آشغال ها و هرزه های کمونیست لعنتی هم کلام باشید."

اپنهایمر: "ژنرال، ما متمدن هستیم. نمی توانیم دیگر را به صرف داشتن عقایدشان حذف کنیم. هر کدام از ما عقایدی داریم. مهم استقلال رأی است."

گرووز: " آیا شما قرمز ( کومونیست) هستید؟"

آپی: " خیر، قرمز نه. صورتی شاید. من هیچ گاه عضو حزب نبودم."

گرووز: " پس چرا به بعضی گروه ها مانند آزادی خواهان اسپانیا و یا طرفداران چین، کمک مالی می کردید؟ وانگهی همسر، برادر و همسر برادر شما عضو حزب بودند."

آپی: " لابد انتظار ندارید که برای نفرت از کمونیسم به طرفداران ژنرال فرانکو کمک مالی کنم. از نظر من کمونیست فردی است که منافع اتحاد جماهیر شوروی را بر منافع آمریکا اولویت می دهد. با این تعریف هیچ یک از اطرافیان و شاگردانم کومونیست نیستند."

گرووز: " ما در آمریکا دارای بهترین دانشمندان، ستارگان سینما، ورزشکاران و نظامیان هستیم. اینجا آمریکاست. چرا دیگران و اطرافیان شما به این قانع نیستند. اصلا یک سوال آیا بهترین دانشمندان دنیا اهل آمریکا نیستند؟"

آپی: " ما در آمریکا کامپتون، لارنس و میلیکان را داریم. اما بعید می دانم بهترین ها اهل آمریکا باشند. هانس بیته اهل آلمان است، فرمی اهل ایتالیا. تلر و زیلارد اهل مجارستان و ...."

گرووز : " اینهایی که گفتید الان کجا هستند؟"

آپی: " هانس بیته در کرنل، فرمی و زیلارد در شیکاگو و...."

گرووز: "خودشه، آنها الان در آمریکا هستند. همین کافیه. نه؟"

آپی: "شاید. شما دنبال چه چیزی هستید؟"

گرووز: " ساختن بمب برای پایان جنگ. برای این منظور باید دانشمندان عضو ارتش شوند. درجه بگیرند. از هم تفکیک شوند. طبقه بندی اطلاعاتی. ...."

آپی: " امکان پذیر نیست. هر کس بخشی از جواب به یک پرسش را دارد. برای رسیدن به کل جواب افراد باید با هم بحث آزاد کنند. دانسته های خود را به یکدیگر الحاق کنند تا شما به جواب کلی برسید. اما شاید..."

گرووز متوجه برق نگاه اپنهایمر می شود. "شاید چه؟"

آپی: "همه آنها را گرد هم جمع کنیم در یک مکان دور افتاده و متروک. در این صورت نیاز به طبقه بندی نیست."

گرووز: " خودشه. دورش رو هم سیم خاردار می کشیم با سگ های نگهبان و برج های دیدبانی. اما کجا؟"

آپی کانادا را پیشنهاد می کند. اما گرووز می گوید به دلیل سرمای هوا و به وسط آمدن پای یک کشور ثانی درست نیست. تا نهایتا اپنهایمر صحرای نیومکزیکو را پیشنهاد می کند. نقطه ای که پدربزرگ اپنهایمر در آن یک مزرعه بزرگ داشت و در زمان کودکی تابستان ها به آنجا می رفتند.

قرار بر آن می شود که گرووز، نیکلز و اپنهایمر بدانجا روند. فردای آن روز این سه با یک ماشین فورد در صحرای متروکه نیومکزیکو هستند. گرووز به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است. در این بینابین بی-سیم ماشین به صدا در می آید. پیام رمزی بدین مضمون مخابره می شود. تاریخ این پیام ۲ دسامبر ۱۹۴۲ بود.

" ملوان ایتالیایی در سرزمین جدید پیاده شد." معنای این پیام بسیار ساده است. انریکو فرمی موفق به تولید پیل هسته ای شده است. او توانسته است واکنش های زنجیره ای را کنترل کند. با این حساب تولید پلوتونیوم حتمی است. ( انجام آزمایش فرمی در زیرزمین یک ورزشگاه فوتبال در شهر شیکاگو و جریان امور بسیار جالب است. به دلیل کوتاهی زمان و اینکه این نوشته ها بی دلیل طولانی می شود از ذکر جزئیات خودداری می کنم. اما آزمایش فرمی یکی از جالب ترین آزمایش های این قرن می باشد. علاقه مندان می توانند شخصا پیگیری کنند.)

اپنهایمر به شدت به هیجان آمده است. همه چیز آماده آغاز تحقیقات است. می بایست سایت لوس آلاموس در صحرای نیومکزیکو در ظرف چند ماه ساخته شود. چند آزمایشگاه، خانه های پیش ساخته، تأسیسات تولید برق، ...

نمایی از منزل های پیشساخته در لوس آلاموس

آپی مسئول می شود بهترین مغزهای آمریکا و اروپا را برای این منظور گردآوری کند. بدین ترتیب پروژه تولید بمب اتم با نام  پروژه منهتن کلید می خورد. نام رمز دیگر این تشکیلات شاخه مهندسین منهتن نام داشت. ( Manhattan Engineer District ) یا با اسم مخفف ام. ای. دی.

گرووز هم باید با ارتش مشورت کند و البته به دنبال تأمین منابع مالی پروژه ای باشد که در طی ۳ سال ۲ بیلیون دلار خرج داشت.

پروژه منهتن در سه قسمت مختلف به صورت همزمان دنبال می شد. کارخانه غنی سازی اورانیوم در سایت اوک-ریج در تنسی، کارخانه تولید پلوتونیوم در سایت هنفرد واشنگتن و لابراتوار لوس آلاموس که در آن طرح نظری بمب و در نهایت سوار کردن آن انجام می پذیرفت. ( در باب تقسیم کار در لوس آلاموس و بخش های مختلف آن و افراد شاخصی که در هر بخش کار می کردند در نوشته های بعدی توصیحاتی ارائه می کنم)

 

پروژه منهتن یکی از بزرگترین تجمع مغزهای متفکر در تمام تاریخ بشریت است. پروژه عظیم از نظر مالی و در عین حال سری. شاید مدل کوچکتر این همکاری و تجمع دانشمندان امروزه همان پژوهشکده سرن در خاک سوئیس باشد. در لحظه ساخت لوس آلاموس یک تفکر رایج بود. جنگ جهانی دوم باید قبل ار امکان دستیابی هیتلر به بمب اتم به سرعت و با شکست آلمان به پایان رسد. تنها اینگونه است که تمدن بشری از شر یک هیولا نجات پیدا می کند. این تصور بسیار برای درک پروژه منهتن و کلید خوردن آن ضروری می نماید. در آینده بیشتر در باب روند سه ساله اتفاقات توضیح خواهیم داد.

چند منبع: 

۱- فیلم سینمایی Fat Man and Little Boy

 ( این فیلم یک روایت ضعیف، غیر تاریخی و عجولانه از پروژه منهتن تا ساخته شدن بمب های اورانیوم و پلوتونیوم در اختیار می گذارد. کاملا فیلمی هالیوودی و سطحی است. شاید برای افرادی که سریال ۷ قسمتی بی. بی. سی با نام رابرت اپنهایمر را دیده باشند، این فیلم دارای یک ساختار ضعیف باشد. شاید تنها نقطه دلچسب این فیلم بازی پل نیومن در نقش ژنرال گرووز باشد. دیدن این فیلم رو خیلی توصیه نمی کنم.)

۲- فیلم سینمایی- تلویزیونی Day One

( دیدن این فیلم را به شدت توصیه می کنم. این فیلم با مطالعه عمیق تاریخی ساخته شده است. در این فیلم نقش آینشتاین و لئو زیلارد بسیار برجسته است. اشاره زیادی به وقایع پشت پرده دارد تا زمانی که بمب بر ژاپن انداخته شد. از این باب می توان خاصیتی ضد آمریکایی در این فیلم دید. این فیلم همچنین  روایت جالبی از دزدیدن دانشمندان آلمانی دارد که توسط "بوریس پش" انجام شد. ورنر هایزنبرگ در کتاب جزء و کل خود به داستان این دزدی در یک فصل کتاب اشاره می کند. محوریت این فیلم از نظر محتوایی اپنهایمر نیست، اتفاقا این فیلم بیشتر با حاشیه و نقش دیگران در این پروژه سر و کار دارد. صحنه نخست این فیلم فرار کردن لئو زیلارد از برلین است. تلاش او برای کلید خوردن تولید بمب و در نهایت تلاش زیلارد برای توقف ساختن و به کار گیری بمب بعد از شکست آلمان نازی در جنگ. بسیار فیلم با ارزشی است. دیدن این فیلم به شدت توصیه می شود)

***توجه: در طی این سلسله نوشته ها دوستان زیادی اظهار لطف کردند. شاید هر هفته بالای ده نامه داشتم. محور عمده این نامه ها در باب منابع تصویری بود و اینکه چگونه می توان آنها را تهیه کرد. برای دوستان خارج از کشور تهیه این منابع از طریق سایت آمازون امکانپذیر است. اما برای دوستانی که در باب مسأله حق مولف دغدغه ندارند و اصولا به دانلود کردن دلبستگی دارند می توانند از طریق یکی از نرم افزارهای فایل شیرینگ همانند تورنت، بیتلورد، بیتورنت، آزارئوس این فایل ها را دانلود کنند. در باره دوستانی که در ایران هستند این مطلب صادق است. اگر به اینترنت پر سرعت دسترسی دارند می توانند این فیلم های مستند و یا سینمایی را دانلود کنند. متآسفانه این فیلم ها در بازار یافت نمی شوند. معمولا افرادی که از طرق غیر مجاز فیلم تهیه می کنند (فروشگاه های محصولات فرهنگی غیر مجاز) نمی توانند این فیلم ها را در مغازه های فیلم فروشی پیدا کنند. متاسفانه تنها راه ممکن دانلود کردن این فیلم ها و البته اندکی صبر و حوصله است. 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:42  توسط ابدیّت  | 

فرامرز پایور

چون که گل رفت و گلستان درگذشت                          نشنوی زین پس ز بلبل سرگذشت

پایور رفت. خبر کوتاه و تکان دهنده بود. پایور به قدری بزرگ بود که حقیر در حدی نیستم که در باب ابشان مطلب بنویسم. ایکاش در هر کوی و برزن پارچه ای سفید نصب شود و آثار ایشان روایت شود. ایکاش وجدان هنری جامعه چنان تکان خورد که بداند مردی رفت که روزگاری زمان لازم است تا در سایه ابتذال های موجود، دوباره اگر شانس داشته باشیم پایور دیگری بروید.

پایور دیگری بروید که آنقدر بزرگ باشد تا هیچ نقطه منفی و مسأله در ذوق زنی در مخاطب ایجاد نکند. خاطر نویسنده این سطور حتی شاهد یک نقطه منفی و تاریک در کارنامه ایشان نیست. نه حرفی نه حدیثی و نه گلایه ای. هنرمندی بی حاشیه، جدی و پویا.

یک نوشته:

این نوشته را قبلا درباره استاد پایور نوشته بودم( چرا من آقای پایور را بیشتر از آقای لطفی دوست دارم؟)

یک وبلاگ پر محتوی در باب مرحوم پایور:

این وبلاگ منبع جالبی از آثار و زندگی مرحوم پایور است

چند نمونه:

تکنوازی چهارگاه

چهارمضراب سه گاه (جشن هنر شیراز)

سنتور نوا و چندکلمه از زبان پایور

تمرین دشتی اثر صبا با اجرای پایور، رحمت الله بدیعی و حسین تهرانی

چهارمضراب شور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:6  توسط ابدیّت  | 

هوا به شدت گرفته و غمگین است. برای نوشتن هر کدام از این سطور گاه چشمانم را می بندم و در خاطرات و گذشته ام غوطه ور می شوم. گرفتگی هوا، باد و بوران گاه بیش از پیش مرا به سمت نقاط آسیب پذیری و کوچکی ام سوق می دهد. سنم کمتر که بود و بچه تر که بودم این هوا برایم به منزله چاشنی غوطه ور شدن در خود بود. هیچ چیز در این زمان بهتر و بیشتر از پیاده روی نمی چسبید. اینکه با اقل وسائل ممکن خودت را به خیابان و پیچ و خمهایش بسپاری. تسلیم پیچ جاده و خیابان شوی به گونه ای که خیابان خود هدایتت کند. گاه بی مسیری و تحمل این حیرانی بزرگترین موهبت است برای کشتن زمانی که دیر می گذرد.

به هر دانشگاهی که می روم و در خلوت خود به جای در جایش که نظر می کنم، باری انبوه از سرخوردگی ها را می بینم. سرخوردگی که با احساسات کودکانه و شاید پاک و بی آلایش به شدت در هم آمیخته است. هر نقطه از دانشگاه و یا کلاس محل صحبت کودکی با کودکی دیگر بوده. در هر نقطه از این مکانها فردی با فرد دیگر هم صحبت شده است و پاسخ "نه" شنیده است. انسانی به انسان دیگر دل بسته  و سرخورده شده است. بعضی این جسارت را داشته اند که با دیگری صحبت کنند و اسرار از دل خود بازگویند، بعضی نیز این جسارت را نداشته اند و فقط در ذهن و درون خود سرخورده شده اند. جای در جای دانشگاه، حد اقل برای نسل من که بیش از اندازه درونگرا، کم زبان و تا حدی مأخوذ به حیا بود، پر است از صحنه بهانه های کودکانه برای هم صحبت شدن و فرار کردن از خود. شاید دانه دانه موزائیک های هر دانشگاه روزی بوده که انسانی بر آن ایستاده باشد و به هر دلیلی از فرد دیگری جزوه و یا کتابی گرفته باشد، نه از برای درس و مشق و امتحان، بلکه از برای بهانه ای ساده و دوستانه برای یک رابطه ساده انسانی. می دانم احتمالا نسل امروز اینگونه نیستند. سر و زبان دار تر از این حرف ها هستند. نسل اینترنت، فیسبوک و تلفن همراه شاید با این جملات بیگانه باشد، اما می دانم حتی این نسل هم این درد را کشیده اند. درد ورود  به دنیای انسانی دیگر و جلب توجه او. اینکه خودت را به صورتی یکباره برای دیگری تعریف کنی. ما همه شتاب زده هستیم. مثل درس شب امتحان خواندن. برای ما خیلی سخت است چندصد صفحه کتاب را در چند ماه بخوانیم، بل ساده تر آن است که همه را در یکروز بخوانیم. به همین میزان احتیاج داریم خودمان را به یکباره برای دیگری تعریف کنیم. اضطرب این امر شاید تنها با خروج از وطن برای نخستین بار قابل قیاس باشد. نخستین تجربه یک پرواز چند هزار کیلومتری تنها و ورود به جامعه ای تازه؛ با قوانین و هنجار های خودش. شاید زمانی که بایست به مسئول مربوطه گذرنامه ات را نشان دهی و از روزی که از منزلت خارج می شوی نگران عکس العمل مسئول گذرنامه فرودگاه مقصد باشی. آنجا هم باید در چند ثانیه هویتت را تعریف کنی. می گویند مأموران فرودگاه ها همه درس هایی در چهره شناسی خوانده اند. قادرند از روی چهره هر فرد تمام وجود او را رصد کنند. آیا او یک سارق حرفه ای هواپیما است؟ یا یک دانشجوی مستعد است که برای ادامه تحصیل قرار است در یکی از دانشگاه های بزرگ و معروف آن کشور ادامه تحصیل دهد. اما امان از روزگاری که این مأمور گذرنامه در دروس چهره شناسی خود، یک دانش آموز مردود بوده باشد. می تواند یک دانشمند اندکی غیر عادی را با یک بمب گذار حرفه ای اشتباه گیرد.

حکایت نخستین هم صحبت شدن های ما هم اینگونه است. معمولا به همان اندازه که فاعل رابطه بی تجربه است، مفعول رابطه هم چهره شناس خوبی نیست. کم پیش می آید که دو نفر همزمان به درک مشابهی از یکدیگر رسند. همیشه یکی آغازکننده است. یک آغاز کننده سال اولی، فردی است که به شدت دچار بیماری وسواس فکری، کمال گرایی و اضطراب است. بارها و بارها صحنه را در ذهن خود تجسم می کند و دیالوگ می سازد. در ذهن خود شرایط را به گونه ای که همه چیز تصادفی بنماید، ترتیب می دهد. با دوستانش که از خودش به مراتب بدتر و کم تجربه تر هستند، هم صحبت می شود و در اغلب اوقات هم شکست می خورد. اینجاست که نستالژی شروع می شود. اینجاست که گاه همین سنگ فرش ها و صندلی کلاس ها این درد و نستالژی را فریاد می کشند.

تصور می کنم نقطه ای در دانشگاه نیست که شاهدی بی جان، از جنس سنگ و گچ و تخته از این صحنه دردناک نداشته باشد. ناگهان در درون خود می شکنی و دوست داری گذر زمان را فراموش کنی. اینجاست که خیابان و گردش های بی هدف تو را بدین مقصود می رساند. نمی دانم چرا بعد از ۱۰ سال و به قولی گذشتن آب از سر، هنوز در خستگی ها و کلافگی ها این صحنه ها را تجسم می کنم. هر شهری نقاطی برای گم شدن در خود دارند. شاید در شهر تهران، خیابان انقلاب و چند کیلومتر اینور و آنورترش بهترین جاها برای این منظور هستند. شاید هم خیابان ولی عصر. سنگ فرش های این خیابان ها روایتگر خیلی چیزها هستند. بخشی از این امور، داستان نگاه های خیره افرادی است که ساعت ها به حیرت و گیجی بدان ها نگاه کرده اند و بر روی آنها گم شده اند. شاید برای این سفر بهتر باشد از سمت مخالف کتاب فروشی ها سفرت را آغاز کنی. در خود غرق شوی. هر چه به سمت دانشگاه هنر نزدیک تر می شوی، توگویی این سنگفرش ها دردناک تر می شوند. می دانم حال و هوای آن دانشگاه به گونه ای است که سنگ فرش های جلوی آن و حتی میز و صندلی های کافه گودو  ، روایتگر بهتر و خبره تری از این سرگذشت های تلخ هستند. وضعیت آن دانشگاه به گونه ای است که گاه نخستین شکست، بهترین دلیل از برای آن است که فردی به زندگی خود پایان دهد. همیشه فکر می کردم نستالژیک ترین بخش خیابان انقلاب فاصله واصل ما بین دانشکده هنر دانشگاه تهران تا دانشگاه هنر چهارراه ولیعصر است. بودن ۳ تا دانشکده هنر در فاصله ای کمتر از چند کیلومتر به شدت ترسناک و غمگین کننده است.

 هیچ گاه لذتی را که در پیاده روی از چهار راه ولیعصر تا میدان ولی عصر داشته ام را  فراموش نکرده ام. شاید ۲-۳ سالی باشد که از این تجربه محروم بوده ام، اما حتی زمانی که با معلم و یا استادی احمق و اعصاب خردکن و یا شرایطی نا مطلوب روبرو می شوم، در ذهن خود از میدان انقلاب تا میدان ولی عصر پیاده می روم.  سالهاست که شکست برایم تلخ نیست. به خصوص زمانی که شریک زندگی ات را پیدا می کنی، دیگر شکست معنایی ندارد. اما گاه دوست دارم تصویر همان کودک ساده و لجبازی را از خود داشته باشم که دنبال بهانه ای برای هم صحبت شدن با دیگری است و خیلی زود هم، شاید یک هفته بعد از آنکه با او صحبت می کند به شدت شکست می خورد. یا دوست دارم کودکی باشم که بعد از چند ماه و داشتن که یک رابطه پر اضطراب و جهنمی، آن رابطه را از دست می دهد. رابطه ای که نه ادامه آن امکان پذیر می نماید و نه انتهایش.

وای که تا به چه اندازه قدم زدن در خیابان هایی که وصفش را گفتم زیبا است. گاه به گذشته ام باز می گردم. چقدر آن دیوار های سرد و بی روح و قدیمی با درونت هماهنگ بود. گویی بی احساسی و عدم عاطفه زمانه را می شد در آن دیوارهای قدیمی دید. زمانی که هوا تاریک می شد، گاه چشم هایت را می بستی و فکر می کردی در خیابانهای کشوری اروپای شرقی در حال قدم زدن هستی. کافه قنادی فرانسه خیلی برایم تداعی کننده آن دست کافه هایی بود که در لهستان یا چک می توانستی ببینی. مردمی بی رمق و تا اندازه زیادی بی عاطفه و مغازه ای که نوشیدن یک قهوه در آن می توانست به شدت حالت را بدتر کند. یک قهوه فرانسه و یک شیرینی مختصر، وقفه ای بود که در راهت داشتی. دوباره سنگ فرش ها دفتر خاطراتت می شدند. راه می رفتی و به آنها زل می زدی.

وقتی از قدم زدن خسته می شدی، یواش یواش به زمین باز می گشتی و دوست داشتی هدیه ای برای خود بگیری تا به آن بهانه دوباره درس و مشق را شروع کنی. یک کتاب می گرفتم. هرقدر ذهنم خسته تر بود موضوع کتابی که می گرفتم پیچیده تر بود. هیچ گاه دلیل این موضوع را نفهمیدم. همیشه هرگاه جدی تر ناراحت و شکننده تر بودم سراغ کتاب های ریاضی محض می رفتم. کتاب هایی که حتی تا به امروز هم جسارت نکردم سراغشان روم. عموما وقتی به صورت گذرا ناراحت بودم سراغ فلسفه می رفتم. برایم خواندن فلسفه تمرکز خاصی نمی خواست. یک مشت جملات بود. به راحتی در ذهنت نقش می بست.

این خاطرات همانند آدامسی است که مزه خود را از دست داده، فقط آن را میجوی چون سطلی در راحت نیست تا آدامس را در آن اندازی. دوست داری چیزی در دهان داشته باشی تا دهانت بی هیچ دلیلی بجنبد.

شاید مسخره باشد، اما وقتی وبلاگ هایی را می بینم که مربوط به آدم هایی در آن سن و سال است و تجربه هایی از پیاده روی ها و خلوت خود در خیابان را نوشته اند، با ولع خاصی می خوانمشان. انگار خودم آن نوشته ها را نوشته ام.

مدت هاست دلم برای این پیاده روی ها تنگ شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:1  توسط ابدیّت  | 

اپنهایمر

بد نیست مقداری به شخصیت علمی اپنهایمر و تأثیر او بر محیط اطرافش بپردازیم. آپی (نام مستعاری که دوستان و شاگردانش او را بدین نام صدا می کردند) استاد تمام دانشگاه های کالیفرنیا در برکلی و کلتک در پاسادینا بود. البته بیشتر سال در برکلی می گذشت و شاید نزدیک به چند ماه تابستان در کلتک می گذشت. آپی پس از بازگشت از گوتینگن، با کارنامه ای درخشان بلافاصله وارد برکلی شد. در همان ابتدا به تدریس فیزیک مدرن که در آن زمان بیشتر مشتمل بر نسبیت عام و کوانتوم مکانیک بود پرداخت. درس گفتارهای او در مکانیک کوانتومی، توسط شاگردانش در دو کتاب برجسته به چاپ رسیده است. در کتابی که توسط  دیوید بوهم به چاپ رسید، تقریبا نیمی از کتاب همان درس گفتارهای آپی است و ما بقی کتاب به تلقی بوهم از مفهوم اندازه گیری اختصاص یافته است. سهم آپی به قدری برجسته بوده که بوهم تلویحا در مقدمه کتاب به این مهم اشاره کرده است. کتاب دیگری که به این درسگفتارها اختصاص دارد و تقریبا تمام حجم کتاب و حتی تمرینات از آن الهام گرفته است کتابی است که توسط لیونارد شیف به رشته تحریر در آمده است. این کتاب تا اواخر دهه ۸۰ میلادی یکی از تکست های اصلی دانشجویان دوران تحصیلات تکمیلی فیزیک بود. در فصل های انتهایی چاپ های بعدی کتاب مقداری هم صحبت از مقدمات نظریه الکترودینامیک کوانتومی شده است که ملهم از کنفرانس شلتر آیلند و گزارشی است که آپی در سال ۱۹۴۶ در باب مشکلات فیزیک نظری به آن کنفرانس نوشت. همچنین کتابی مشتمل بر درسگفتارهای اپنهایمر در الکترودینامیک کلاسیک سالها پس از مرگ آپی به همت همسرش و چند تن از دوستانش مانند رابرت سربر، ستنلی فرانکل، الدر نلسون و سوزوکی کوساکا چاپ شد که این درسگفتارها مربوط به اواخر دهه ۳۰ میلادی در برکلی است. اپنهایمر در نسبیت عام همراه دو شاگردش جرج ولکوف و سنایدر کارهای مهمی کرد. این کارها در آینده ای نه چندان دور اساس نظریه سیاهچاله ها را شامل شدند. ویلر کردیت این کار را به آپی می دهد.

آنچه در تاریخ، در منابع مختلف ذکر شده نقش اپنهایمر به عنوان یک معلم موفق است. معلمی که قادر است در تدریس زیبایی فیزیک را به شاگردان آموزش دهد. تدریس به اندازه ای قوی و اثرگذار است که شاگردان سعی در تقلید رفتار او و تکیه کلمات او دارند.

غیر از تسلط غیر قابل انکار آپی در فیزیک نظری، او یک فرد روشنفکر بود. علایق او نیز منحصر به آن فضا می شد. او فردی بود که به غیر از زبان مادی خود یعنی انگلیسی، به زبان های فرانسه، آلمانی، ایتالیایی، یونانی و لاتین به آسانی تکلم می کرد. به دلیل علاقه به کمدی الهی دانته زبان ایتالیایی را آموخته بود. گرایشی عجیب به ادیان و عرفان شرقی، او را بر آن داشت که زبان سانسکریت را نیز به گنجینه زبان های خود اضافه نماید. در مجموعه آثار او، نامه هایی خطاب به شخصیت های فرهنگی هندوستان مانند تاگور به چشم می خورد. باهاگاوادگیتا، نوشته مقدس هندوها، کتابی بود که او را به شدت جذب کرد و حکم کتاب مقدس را داشت. به شدت به ادبیات قرن ۱۶ فرانسه علاقه مند بود و کلاسیک های آن دوران را به زبان اصلی خوانده بود. همراه به لئو ندلسکی شاگرد فیزیکش در برکلی مشغول مطالعه آثار افلاطون به زبان یونانی بود. نسخه سه جلدی کاپیتال مارکس را به زبان آلمانی در یک ترن خوانده بود. 

در این میان یک نکته عجیب به شدت خودنمایی می کرد. هرچقدر ادبیات، فلسفه، تاریخ، شعر و موسیقی نقش زیادی در زندگی علمی او داشت، او به همان میزان با سیاست بیگانه بود و از آن فاصله داشت. هرگز روزنامه نمی خواند. در منزلش در برکلی، نه رادیو و نه تلویزیون داشت. حتی خبر ورشکستگی بازار بورس را چند ماه بعد، متوجه می شود. آپی در کل دهه ۳۰ از سیاست و سیاستمداران هیج نمی دانست. جالب اینجاست این مرد، یک دهه بعد به میدان سیاست پرتاب شد. میدانی که طرف صحبت او ریاست جمهور ها و سناتور های متنفذ بودند. او آداب سیاست را نیاموخت و همین باعث حذف او از این عرصه شد.

دوری اپنهایمر از سیاست، یک مسئله کاملا شخصی بود. این دوری از سیاست، شامل حال اطرافیان او نمی شد. تمامی دوستان و شاگردان او گرایش های عیمق و متفاوت سیاسی داشتند. در حزب هایی عضو بودند و کار حزبی می کردند. مقالات سیاسی می نوشتند، جلسات حزبی داشتند، برای حزب پول جمع می کردند و به صورت ثابت در هر ماه  یک راهپیمایی داشتند و ...

به تدریج این معاشرت ها در دیدگاه های اپنهایمر اثرگذار می شوند. معشوقه سابق او جین تتلاک عضو حزب کمونیست و فعال بود. همسر اپنهایمر، کیتی هریسون، قبل از ازدواج با آپی، عضو حزب کمونیست بود. همسر سابق او "جو دالت" از کمونیست های ساکن اسپانیا بود که در جنگ های داخلی استقلال اسپانیا کشته شد. نزدیکترین دوست آپی، هکن شوالیه ، استاد ادبیات فرانسه در دانشگاه برکلی بود. او فردی کمونیست و فعال بود. این دوستی در سال ۱۹۴۳ باعث دردسری جدی در زندگی اپنهایمر شد که تا دهه ۱۹۵۰ مسکوت ماند. (در آینده به این بحران اشاره می کنیم). فرانک اپنهایمر برادر آپی و همسرش جکی در اواخر دهه ۳۰ به حزب کمونیست پیوستند. شاگردان معروف آپی، دیوید بوهم، جیوانی راسی لومنیتز، ماکس فریدمن، جوزف واینبرگ، الدر نلسون، ونتزل فوری، جرج ولکوف، ... همه کمونیست و فعال بودند. ارتباط با ستیو نلسون، کمونیست و فعال دو آتشه و کمک های مالی اپنهایمر به چند گروه کوچک کمونیست از دید اف. بی. آی پنهان نمانده بود.

اما آیا اپنهایمر کمونیست بود؟

پاسخ به این پرسش سهل و ممتنع می نماید. در یک طرف افرادی که آپی معاشرت گسترده با آنان داشت، دانشمندان آواره و خانه خرابی قرار داشتند که از شوروی و کشورهای شرقی اروپا برای فرار از استالین و سیستم فکری او به آمریکا گریخته بودند. جرج گاموف، جرج کیستیاکوفسکی، جرج پلاتزک، ستانیسلاو اولام ، ادوارد تلر، یوجین ویگنر، جان فون نویمان و ... همه از این جمله بودند که از کشورهایی کمونیستی به آمریکا پناه آورده بودند. علی الاصول آپی دورادور از سیستم و فضای فکری کشورهای کمونیستی  آگاه بود. به بیان دیگر او خیلی با بهشت برینی که شاگردان و دوستانش توصیه می کردند بیگانه نبود!!!.

در سمت دیگر شاگردانی قرار داشتند که رکود اقتصادی آمریکا کمر آنان را شکسته بود. گرایش شاگردان آپی به کمونیسم، ریشه در محرومیت های طبقاتی آنان داشت تا یک ژست صرفا روشنفکرانه. در سمت میانی این دو دسته هم، طیف روشنفکری قرار داشتند که عمدتا از خانواده هایی ثروتمند بودند و با مشکلات اقتصادی به شدت بیگانه بودند. گرایش آنان به کمونیسم، بیشتر یک عادت و یک نماد تمایز بود از مردم و عوام و سیاستمداران.

اپنهایمر هرگز به حزب نپیوست، هرگز هم اعتقادی به شوروی و کشورهایی از آن دست نداشت. شاید تنها فریفته جنبه های انسانی مارکسیسم بود. شاید دلیل واضح آن هم دیدن شرایط و روزگار شاگردانش بود که با فقر و فلاکت در حال تحصیل بودند.  

منبع:

خواندن مقالات زیر به شدت توصیه می شود:

R. Serber, V. F. Weisskopf, A. Pais, and G. T. Seaborg, in Physics Today, 20 , no. 10 (Oct. 1967), 34-53

 

H. A. Bethe, in Biographical Memoirs of Fellows of the Royal Society, 14 (1968), 391-416

لطفا 15 بند اول این گزارش را با دقت بخوانید. این بندها در سال 1942 باعث صدور جواز برائت آپی شدند. همین ادله در 1954 باعث ابطال جواز برائت او شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 16:52  توسط ابدیّت  | 

اپنهایمر

مقصد بعدی سفر گرووز و نیکولز پس از شیکاگو، برکلی بود. فضای برکلی در کل بسیار متمایز از شیکاگو بود. هرچقدر دانشمندان شیکاگو کم حوصله بودند و پاسخ های آنان به پرسش های گرووز مختصر و فنی بود، در برکلی فضا دوستانه تر و گرم تر بود. لارنس شرح دقیقی از اینکه سیکلوترون چیست به گرووز داد. توضیح داد که قرار است چه کاری انجام گیرد و چگونه ایزوتوپ های اورانیوم قرار است جدا شوند. لارنس در باب محدودیت های مالی خود گفت و اینکه چگونه باید کارخانه ای تأسیس شود تا بتوان در مقیاس صنعتی این کار انجام شود و انجام این امر، ماحصل گذر از چه پیش شرط هایی است. گرووز با دقت گوش می داد و  از حرف های لارنس یادداشت بر می داشت.

گرووز که لارنس را فردی قابل معاشرت یافته بود از او در باب اپنهایمر پرسید و اینکه آیا می تواند با اپنهایمر راحت و بدور از تنش ارتباط داشته باشد. لارنس آپی را فردی، برجسته و روشنفکر توصیف کرد. فردی که ارتباطات زیادی دارد. محیط علمی آمریکا را به خوبی می شناسد و می تواند نفوذ و تأثیر زیادی بر روی فیزیکدانان برجسته داشته باشد. با این اوصاف دیدار گرووز و اپنهایمر انجام گرفت.

به تازگی جلسه تابستانی برکلی با حضور فیزیکدانان برجسته پایان یافته بود. به نظر می رسید امکان ساخت بمب از لحاظ نظری هموار شده است. ابعاد، وزن بمب و مقدار موادی که می بایست برای ساخت بمب مورد استفاده قرار گیرند مشخض شده بود و در یک سند محرمانه توسط رابرت سربر تهیه جای گرفته بود.

گرووز درب اتاق اپنهایمر را زد. آپی با گرمی درب را گشود و گرووز و نیکولز وارد اتاق شدند. باب سربر در پای تخته سیاه مشغول نوشتن مطلب بود. گرووز گفت که مایل است با آپی به تنهایی صحبت کند. اپنهایمر گفت که باب سربر از تمامی جزئیات فنی آگاه است، اما با این اوصاف بدون بحث با گرووز، سربر را مرخص کرد. گرووز از آپی خواست تا هر آنچه از نظر تئوری در دست دارد را مطرح کند. آپی با دقت و با زبان بسیار ساده، شرح کاملی از گزارش باب سربر ارائه داد. مشکلات فنی را بدین شرح بیان کرد:

۱- داشتن ماده ای که بتواند به مقدار کافی در زمان نوترون را به صورت متقارن تابش کند. ( initiator)

۲- ماده موثر برای شکافت که اورانیوم و پلوتونیوم برای این منظور مناسب هستند. بمب اورانیوم طرحی ساده تر دارد. بمب پلوتونیوم از نظر فنی پیچیده تر است. زیرا پلوتونیوم دارای خاصیت  Pre-Detonation است. این بمب از نظر فنی نیاز به مطالعه و کار بیشتری دارد. (در آینده بحث می کنیم)

۳- مطالعه بر روی احتراق و یافتن ماده مناسبی که بتواند با احتراق داخلی دو قطعه زیر مجموعه جرم بحرانی را روی یکدیگر در مدت زمان خاصی سوار کند تا انفجار بمب انجام شود.

۴- ایجاد دو مرکز جداگانه برای فن آوری ساخت اورانیوم و پلوتونیوم.

گرووز از این دقت نظر دچار هیجان شد. تقریبا تمام مسائل فهرست شده بود. گرووز تنها به یک عدد نیاز داشت و آن هم زمان لازم برای این امر بود.

آپی زمانی را بین ۲-۳ سال پیشنهاد داد. شاید آنچه را که بیش از همه گرووز را تحث تأثیر قرار داد زمانبندی اپنهایمر بود. یکی از دلایلی که گرووز را از شیکاگو مأیوس کرده بود، عدم برخورد تیم شیکاگو با این مسأله به عنوان یک ضرورت بود. در دید افراد شیکاگو ساخت بمب یک تفریخ تئوری می نمود که لزوما یک پروژه علمی است و تعیین زمانی برای آن احمقانه می نمود، همانگونه که هیچ گاه دانشمندان تمایل ندارد برای انجام کشفیات خود زمانی معین کنند. اما برخورد اپنهایمر با این قضیه از جنش ضرورتی بود که شاید ناشی از ترس او از دستیابی هیتلر به بمب بود.

دیدار گرووز از برکلی موفقیت آمیز می نمود. اما قبل از هر چیز گرووز نیاز داشت پرونده امنیتی اپنهایمر و نزدیکانش را مطالعه کند. آیا اپنهایمر فردی مناسب برای این منظور می نمود؟

یک منبع:

مجموعه مستندRace for the Nuclear Bomb (در پنچ بخش موجود است)

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:7  توسط ابدیّت  | 

زیلارد-آینشتاین 

دانشگاه شیکاگو یکی از مهمترین بخش هایی بود که در آن در باب شکافت هسته ای هم از جنبه تئوریک و هم از جنبه تجربی مطالعه می شد. مهمترین دلیل این امر حضور دو فیزیکدان بود که هم در فیزیک نظری از نام آوران بودند و هم در عرصه تجربه صاحب نظر بودند. در یک سو، لئو زیلارد قرار داشت که از او به عنوان "مرد پشت بمب" یاد می شود. زیرا او بود که برای نخستین بار توجه سیاستمداران را به خطر دستیابی هیتلر به بمب اتم جلب کرد. سپس برای بیشتر تحت تأثیر قرار دادن روزولت، قراری با آینشتاین ترتیب داد. از آنجایی که رانندگی بلد نبود از "ادوارد تلر" درخواست کرد تا او را به منزل آینشتاین در پرینستون همراهی کند. سپس پس از چند ساعت آینشتاین را متقاعد کرد که حساسیت امور را در نامه ای به روزولت یاد آوری کند. جالب است که خود او این نامه را به صورت دستی تا دفتر روزلت برد و تسلیم منشی دفتر کرد و رسید دریافت کرد. جالب تر آن است که زیلارد نخستین فردی بود که در مخالفت با بکارگیری بمب در جنگ پیشقدم شد. در گزارش معروف به فرانک، بنابر روایت دوستان او، تمام متن این گزارش به قلم او نوشته شد سپس نسخه هایی از آن در قالب یک پتیشن به لوس آلاموس، اوک ریج و هنفرد واشنگتن فرستاده شد تا در مخالفت با استفاده از بمب اتم، امضاء جمع آوری شود.

بد نیست یاد آوری کنم که پنج چهره برجسته از مجارستان به آمریکا فرار کردند که از قضا هر پنج چهره در ساخت بمب و حل مسائل فنی آن نقش برجسته ای داشتند. این پنچ نفر عبارت بودند از لئو زیلارد، ادوارد تلر، یوجین ویگنر، جانی فون-نویمان، تئودور فون-کارمان. که سه تای اول فیزیکدان نظری بودند. فون-نویمان ریاضی دان برجسته قرن بود و آخری متخصص برجسته مکانیک سیالات بود. جالب اینجاست که تمام سیستم های خودمختار دشمنانی خودساخته دارند، باعث فرار آنها می شوند و اتفاقا از جانب همان افراد بدترین ضربه ها را دریافت می کنند. این چهره ها، در فشار کشور کمونیستی مجارستان بزرگ شدند، استالینیسم را با عمق وجود درک کردند. بعد از به قدرت رسیدن هیتلر دیگر عرصه ای برای حیات وجود نداشت. برای همین فرار را بر قرار ترجیح دادند. خیلی ها معتقد هستند، اصرار ادوارد تلر برای ساخته شدن بمب هیدروژنی توسط آمریکا، بعد از آزمایش هسته ای روس ها، ناشی از ترس او از حاکمیت استالینستی-کمونیستی شوروی بود. سیطره ای که بیش از پیش اروپای شرقی را به قهقرا می برد.

در سوی دیگر  شیکاگو، انریکو فرمی جای داشت. فرمی مشغول آماده کردن آزمایشی بود که می توانست واکنش زنجیره ای را کنترل و مهار کند. چندین ماه پس از دیدار ژنرال گرووز از شیکاگو، فرمی موفق به ساخت نخستین پیل هسته ای شد. او با این روش توانست راه حلی برای تولید پلوتونیوم  پیش پا بگذارد.

دقیقا روزی که اپنهایمر و گرووز در صحرای نیو-مکزیکو مشغول پیدا کردن یک گوشه دنج برای ساخت آزمایشگاه تولید بمب بودند، گرووز یک پیام رمز با این مضمون دریافت کرد:

"ملوان ایتالیایی، با موفقیت در ساحل پیاده شد" بدین معنا که فرمی موفق به تولید پیل اتمی شد. در این باب در نوشته های بعدی بیشتر خواهم نوشت.

در این فضا که توصیف شد؛ ژنرال گرووز و کلنل نیکولز با قطار خود را به شیکاگو رساندند. جلسه ای چند ساعته و خسته کننده با تیم شیکاگو آغاز گشت. کامپتون، زیلارد، فرمی و آیزودور آیزاک رابی از جمله حاضران در جلسه بودند. جلسه پر تنش بود. گرووز و نیکولز سوالاتی می پرسیدند و انتظار جواب های یک جمله ای داشتند، در حالی که فرمی و زیلارد به سوالات با دقت و وسواس جواب می دادند. شاید چند سوال گرووز، چندین ساعت وقت گرفت. کامپتون خسته حال، تقاضای اتمام جلسه را کرد. اما گرووز و نیکولز می بایست شب هنگام با همان قطار عازم برکلی می شدند تا با تیم لارنس و اپنهایمر مذاکره کنند، اما هنوز نیمی از سوالات باقی مانده بود. برای همین جلسه با سردی و تنش پایان یافت.

 در سریال موفق ۷ اپیزودیکی که در سال ۱۹۸۰ از بی. بی. سی با نام رابرت اپنهایمر با بازی سام واترسون پخش شد، در پایان قسمت دوم آخرین صحنه خداحافظی گرووز از شیکاگو بدین صورت تصویر شد:

گرووز:

"...همونجوری که همه می دونیم من پی. اچ. دی ندارم اما شماها دارید. اما بد نیست یاد آوری کنم که بنده بعد از ورودم به ارتش ۱۰ سال کتاب خوندم و این کمه کم معادل با ۲ تا پی. اچ. دی است. خواستم که گفته باشم."

بعد از گفتن این جمله گرووز درب را با شدت پشت سرش بست و راهی برکلی شد.

چند منبع:

۱- سریال ۷ قسمتی ۱۹۸۰ بی. بی. سی با نام رابرت اپنهایمر. ( دیدن این سریال مستند را به شدت توصیه می کنم. بسیار جالب و جذاب ساخته شده، به جز چند اشتباه کوچک تاریخی، منبع بسیار جالبی از زندگی اپنهایمر است)

(تیزر این سریال)

۲- مستند "لحظه ای در زمان"  یا ( The Moment in Time: The Manhattan Project)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:56  توسط ابدیّت  | 

ژنرال گرووز

آنچه پروژه ساخت بمب های اتم و هیدروژنی را از سایر اکتشافات علمی و تکنولوژیک جدا می سازد، رابطه دوگانه مابین دانشمندان-ارتش و دانشندان-سیاستمداران است.  در هر دو قسمت به بیانی ارتش و سیاستمداران همه کاره و هیچ کاره هستند. تا جایی که صحبت از مسائل علمی و تکنولوژیک ساخت جنگ افزارهای مهیب به میان می آید، هم ارتش، هم سیاستمداران تماشاگرانی صرف هستند که به هیچ وجه قادر به ایفای هر گونه نقشی ولو اندک نیستند. اما زمانی که صحبت از به کارگیری و مسائل امنیتی به میان می آید، اینبار دانشمندان تماشاگرانی صرف هستند و به هیچ وجه هرگونه نظری در باب مسائل نظامی و سیاسی از آنان پذیرفته نیست. شاید اینجاست که فرزندی تولد می یابد، بدون آنکه پدر و مادر او مشخص باشند. این فرزند قادر به انجام دهشتناک ترین امور است، اما هیچ مسئولی نمی توان یافت که بتوان تمام مسئولیت ها و تخطی ها را به او نسبت داد. در قسمت های بعدی، به خصوص زمانی که صحبت استفاده از بمب به میان می آید و پای سیاستمداران بیشتر به این عرصه باز می شود و همچنین در طی فرآیند تلخ دوره "سناتور مک-کارتی" و دوره سیاه "مک-کارتیسم" بیشتر به این مقولات می پردازم. فقط به این اشاره می کنم تا زمانی که ارتش و سیاستمداران تماشاگر بودند، اپنهایمر فردی قابل اعتماد به شمار می رفت. اما زمانی که صحبت از به کارگیری این جنگ افزارها و افزایش قدرت تخریب آنها به میان آمد، میزان اعتماد به اپنهایمر روز به روز رو به افول گذاشت، تا جایی که در نهایت یک ریسک امنیتی به حساب آمد و از جریان امور به کنار گذاشته شد. نکته جالب اینجاست که ادله ای که در دادگاه بر عیله اپنهایمر به کار گرفته شد، همه همان ادله ای بودند که روزگاری باعث شدند او از فیلترهای امنیتی عبور کند و به مدیریت پروژه منهتن برگزیده شود. اما بعدها همان ادله بر عیله او به کار گرفته شدند تا جواز برائت امنیتی او به حالت تعلیق در آید، در روزنامه ها و رسانه ها مورد بی احترامی قرار گیرد و در غبار زمان محو شود.

به موازات تابستان ۱۹۴۲ در دانشگاه برکلی، ارتش به این نتیجه رسیده بود که می بایست به روی پروژه تولید بمب سرمایه گذاری کند. می بایست رسما وارد قضیه شود تا بتواند جریان امور را کنترل کند. نیمی از دانشمندانی که به صورت مستقیم و غیر مستقیم درگیر پروژه بودند، آوارگانی رنج دیده بودند که با هزاران بدبختی از اروپا به امریکا گریخته بودند. شاید بعد از واقعه حمله به پرل-هاربر و ورود مستقیم ایالت متحده آمریکا به جنگ با ژاپن، متحد نزدیک آلمان و در نتیجه جنگ با آلمان یک نوع همسویی ذاتی مابین ارتش و دانشمندان به وجود آمد.

اکثر دانشمدان اقوام نزدیکی در اروپای در حال جنگ داشتند و شاهد نابودی آنها بودند، یک اتفاق نظر نانوشته ما بین ارتش و سیاستمداران و دانشمندان وجود داشت. "جنگ می بایست هر چه زودتر و با پیروزی آمریکا به پایان رسد."این همان اتفاق نظری بود که ارتش را با دانشمندان نزدیک می ساخت.

با چنین پیش زمینه ای شاید زمینه برای ورود ژنرال گرووز فراهم می شود. او فردی بود با تحصیلاتی معمول در سطح مهندسی که وارد ارتش شده بود. فردی بود که به دلیل کارکشتگی در امورات نظامی از طرف پنتاگون برای این پروژه معرفی شده بود. از آنجایی که گرووز مطلقا هیچ اطلاعی از وقایع علمی زمان نداشت، ارتش  کلنل نیکلز را به عنوان زیر دست نخست، در اختیار گرووز گذاشت با این امید که او بتواند نوعی رابطه ظریف ما بین گرووز و دانشمندانی که بعضا در کارنامه خود سابقه جایزه نوبل داشتند، و یا محققان تراز اولی در رشته های خود بودند، برقرار کند.

مراجعه به اسناد و متونی که از طبقه بندی حارج شده اند، حاکی از نگرانی ارتش از شیوه برقراری ارتباط  ما بین ارتش و دانشمندان بود. ارتش به این نکته واقف بود که این ارتباط سخت و تا حدودی نا شدنی و شکننده خواهد بود. برای همین می بایست هرگونه احتیاطی در شکل گیری این رابطه به جا آورده شود.

ارتش به گرووز پیشنهاد کرد یک تیم مجرب از دانشمندان برگزیند، و این تیم ترجیحا زیر نظر یکی از برندگان جایزه نوبل مانند کامپتون، لارنس یا میلیکان مدیریت شود.

ارتش چند آدرس به گرووز داد. دانشگاه شیکاگو که تیمی قوی متشکل از انریکو فرمی و لئو زیلارد در آنجا مستقر بودند. در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی تیم لارنس مشغول پیدا کردن روشی برای تغلیط ارانیوم و جداسازی ایزوتوپ های مختلف آن بودند. همچنین رابرت اپنهایمر مرد شماره یک دانشگاه برکلی در فیزیک نظری بود و  همراه با گروهش مشغول مطالعه در جنبه های نظری بمب بود.

دستور بر این بود که گرووز و نیکولز با قطار مسافرت کنند. در طی این مسافرت مقداری اطلاعات محرمانه به آنها داده شد تا در مصاحبه با دانشمندان آن مسائل را عنوان کنند و نظر مشورتی گیرند. همچنین پرونده های امنیتی تمام دانشمندان از سوی اف. بی . آی در اختیار گرووز قرار گرفت.

چند منبع:

The Day After Trinity

The Trials of J. Robert Oppenheimer | American Experience | PBS Video

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:30  توسط ابدیّت  | 

رابرت اپنهایمر 

 تابستان ۱۹۴۲ دانشگاه کالیفرنیا در برکلی. رابرت سربر، امیل کونوپینسکی، فلیکس بلاخ و هانس بیته دورتادور یک میز نشسته اند. "آپی" در بالای میز نشسته است. سربر مشغول کشیدن سیگار است. آپی پوشه ای در جلوی خود دارد. بیرون درب اتاق یک مأمور اف. بی. آی در حال چرت زدن است. ورود بدون اجازه به این اتاق ممنوع است. آپی پوشه را باز می کند. عکس هایی از اثرات انفجار چند تن تی. ان. تی در هلیفاکس را با احتیاط از پوشه خارج می کند. بیته عکس ها را در دست دارد. به آنها نگاه می کند و دست به دست عکس ها می چرخد. پشت درب اتاق صدای بگومگوی فردی با لهجه اروپای شرقی با مأمور اف. بی. آی به گوش می رسد.  بلاخ سرش را از روی عکس ها بلند می کند. با خنده می گوید: "ادوارد تلر". آپی متوجه صدای بگومگو شده است درب را باز می کند. تلر با لهجه غلیظ خود مأمور را به تمسخر می گیرد. آپی دست در کیف خود می کند. یک برگ قرمز رنگ از آن بیرون می کشد. روی برگه درج شده "جواز برائت جولیوس. رابرت. اپنهایمر"، "فوق سری".

تلر با تمسخر می گوید: "آپی، من نصف این کشور را با ترن طی نکردم به خاطر این برگه مسخره دم درب گیر کنم." مأمور اف. بی. آی لبخندی به لب دارد. دوباره بر جای خود قرار می گیرد. کلاهش را تا پائین چشمهایش پائین می کشد و مشغول چرت زدن می شود.

تلر به اتاق وارد می شود. هانش بیته دم درب ایستاده. تلر فریاد می زند: "هانس بیته". ناگهان نگاه تلر به بلاخ می افتد. فریاد می زند: " حدس بزن آخرین بار کی هم رو دیدیم؟" بلاخ: "بالتیمر، ۱۹۳۸"

آپی به رابرت سربر اشاره می کند و می گوید : "باب سربر". تلر: "سلام باب، من با کارهات آشنا هستم". تلر با امیل کونوپینسکی احوال پرسی می کند.

 فریاد می زند: "آپی، چه گروه تحیقی دوست داشتنی. من کلی چیز با خودم آوردم". آپی می گوید: " ادوارد، ممنون، اما ما صورت جلسه خودمون را داریم." تلر با دلخوری پشت صندلی خود می نشیند. منتظر نوبت می ماند. شکافت هسته ای در دستور جلسه است. قرار است در باب اندازه، قدرت، شکل، وزن و مکانسیم کار بمب شکافتی بحث شود.

ثانیه ها می گذرند. نوبت به تلر می رسد. تلر ۲ ساعت تمام پای تخته ایستاده. با حرارت بحث "ایچ بامب" (سوپر) را ادامه می دهد. تمام تخته را واکنش های دوتریم، تریتیم و ئیدروژن گرفته است. بیته سرش را با دو دستش گرفته است. بلاخ با علاقه به معادلات تلر نگاه می کند. آپی مشغول پیپ کشیدن است. سربر با ناراحتی به آپی نگاه می کند. اپنهایمر به تلر می گوید: "انرژی اولیه این واکنش ها را از کجا می آوری؟"

تلر: "ما تازه اول راه هستیم. تمام مسائل تئوریک به زودی حل خواهند شد."

بیته فریاد می کشد : "ادوارد...."

اپنهایمر به باب اشاره می کند و ازو می خواهد برای بحث درباره مشکلات الکترودینامیکی شکافت هسته ای پای تابلو آید. ادوارد که خود را در اقلیت می بیند به سرعت دست در کیف خود می کند. باب به شدت ناراحت است. هانس دو دستش را روی سرش گذاشته است و فریاد می کشد

ادوارد فریاد می زند: " دیشب محاسباتی کردم که نشان می دهد بر اثر انفجار یک بمب اتمی جو زمین خواهد سوخت و زمین تبدیل به یک ستاره خواهد شد."

اپنهایمر نقش بر صندلی خود می شود. نگاهی به هانس بیته می کند. بیته قهرمان حل مسائل است. آپی از او می خواهد این محاسبات را با دقت انجام دهد. بیته فریاد می کشد که دیگر قادر نیست در این اتاق به فکر کردن ادامه دهد. اما تا قبل از رسیدن ژنرال گرووز باید این محاسبات را تکرار کند. هانس به آپی می گوید تا فردا صبح محاسبات را انجام خواهد داد.

تلر دفتردستکش را جمع می کند. با لبخند نگاهی به آپی می کند و می گوید:" تو خیلی روشنفکری، حیف که اجازه حرف زدن کامل به آدم نمی دی."

آپی نگاهی می کند و می گوید: "ادوارد تو که دو ساعت بدون وقفه صحبت کردی."

جلسه در این اتاق پر از دود به انتها می رسد. اپنهایمر قبل از رفتن از حضار می خواهد در باب مسائلی که در این اتاق مورد بحث قرار می گیرد با هیچ کس صحبتی نکنند. بیته به پای تخته می رود و تخته را پاک می کند. همه از اتاق خارج می شوند. دیگر هیچ اثری از صحبت در باب شکافت هسته ای و همجوشی هسته ای نیست.

آپی به سرعت به سمت منزل دکتر جین تاتلاک می رود. سالها بعد این دیدار ها دردسر ساز شد. شاید همه چیز از این اتاق شروع شد. شاید هم از جای دیگر.

در این سری نوشته ها سعی بر آن است که به صورتی باز- اکتشافی مروری بر یک سری از وقایع که تاریخ دنیا را برای نیم قرن تحت تأثیر خود قرار دارند، داشته باشیم. سعی بر آن است وقایع به صورتی دقیق بیان شوند. تعداد نام هایی که در این جریان دخیل بودند بسیار است. تمام سعی را خواهم داشت به منظور جلوگیری از مفصل شدن این سری نوشته ها، تنها از افراد موثر نام برده شود. 

*آیا شکافت و همجوشی هسته ای باعث سوختن جو زمین می شود؟ (این سند در سال ۱۹۷۹ از طبقه بندی خارج شد. مقاله مشترکی است بین ادوارد تلر، امیل کونوپینسکی و چارلز ماروین. این سند فرم نهایی محاسباتی است که هانس بیته انجام داد.)

**صورت جلسه تابستان 1942 که به صورت اولین سخنرانی توسط رابر سربر در لوس آلاموس ایراد شد.(این سند اولین تجسم عملی بمب بود. این سند امروزه در دسترس است و به صورت یک کتاب به نام :

 The Los Alamos Primer - The First Lectures on How to Build an Atomic Bomb from the University of California Press

موجود می باشد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:28  توسط ابدیّت  | 

اخیرا در نوشته ای (ظاهرا اصل نوشته از سایت سیاه مشق حذف شد. تا ساعت ۲۳:۳۰ پنجشنبه این نوشته موجود بود، اصل مطلب فرقی نمی کند. چون آن ادعا مطرح شد، پاسخی هم داده شد. صرف حذف آن مطلب باعث حذف پاسخ نمی شود)صحبتی از این حقیر شد. به هیچ وجه قصد پاسخ به این نوشته را ندارم. شاید چون فضای یک بحث معمولی و در قالب ادب معمول که شایسته هر بحثی است را ندارد. اینجانب خوشبختانه و یا بدبختانه به این اعتقاد هستم که برای بحث باید در چهره طرف مقابل نگاه کرد و در صورتی که حداقلی از شرایط محقق نبود از اساس ساکت ماند. حتی اگر پاسخی موجود باشد. تنها به آن بخش از حرف های ایشان پاسخ می دهم که نیش و یا سفارشی بوده از جانب دیگران. تا یکبار به دیگران گفته شود جواب های، هوی است.

همین قدر اکتفا می کنم که در مقایسه بین دو سبک، بالاخره زمان و شیوع آن سبک گواهی می دهد که چه درست بوده و چه درست نبوده. البته این تکاپویی که برای به زیر سوال بردن این کتاب شروع شده در جای خود جالب است. معمول این بود یک بار در باب کتابی مطلب نوشته می شد و کلا اصل جریان فراموش می شود. اما ظاهرا اوضاع در باب این کتاب و نوازنده اش متفاوت است. گویا هرچه کتاب "پیزوری تر" باشد، تلاش برای به اصطلاح نقد آن نیز بیشتر می شود. الان که فکر می کنم در باب نقد هایی که درباره کلیه کتب خوانده ام تردید می کنم. زیرا تا به جایی که به یاد دارم در باب آن ها هم خوانده بودم که یا دزدی هستند، یا رسم الخط آنها با سلیقه آقا فرق دارد و یا نویسنده آنها دیگر از جمع نزدیکان آن آقا نیست. دلیل آنکه هم از جمع نزدیکان آن آقا دیگر نیست آن است:

"طرف خیلی پر رو شده بود. می خواست با من دونوازی بنوازد. من هم جوابش کردم..."

"... آقا بهرام طرف ول کرد رفت سراغ اسماعیلی..."

جالب هم آن است که آخر تمام جاده ها به اسماعیلی می رسد. شما چه "دانشجو" باشید، چه "کاسب"، چه "گوینده رادیو"، چه "گرافیست" و چه "راننده تاکسی"و چه "ویکتوریا"، آخرش ول می کند آقا رو و می رود پیش اسماعیلی.

آقای برجیان عناوینی که گفته شد رو به آقا یادآوری کنید. بلکه برایشان خاطره ای باشد از شاهکار های انسانی مکتب.!!!

 نویسنده اظهار لطف کرده اند و مودبانه گفته اند:

"...اظهار نظر جنابعالی در باب نقد اینجانب فاقد ارزش است چراکه بنا بر نوشته های خودتان و گفته های دیگران یک آشنایی سطحی با تنبک دارید .( نه نوازنده ی حداقل متوسط و نه مدرس و نه یک ریتم شناس قوی و الی آخر ....هستید)..."

البته اینجانب بر پایه همین درک ضعیف از تنبک و ریتم فکر کردم معلم شما از همه هم سن و سال های خود بهتر می نوازد. ممنون که یاد آوری کردید که درک من از تنبک و ریتم اشتباه است و در نتیجه احساس اینجانب نسبت به معلم شما و توانایی های او هم بر همین اساس سست و غیر علمی است. اگر این گفته شما صادقانه استُ پس چرا زمانی که از آقا تعریف می کردم یاد آوری نکردید این حرف ها بی ارزش و غیر قابل اعتماد است چون من از ریتم و تنبک هیچ نمی دانم؟ آیا تعریف کردن از افراد نیاز به سواد و صلاحیت ندارد اما انتقاد از آنها نیاز به علم کامل دارد؟ اینجاست که عدم صداقت شما با کینه آقا ترکیب می شود و ما حصل آن مقاله های شماست. که حتی یک دوست بسیار صمیمی شما و آقا برایم تشریح کرد مطلب قبلی شما در اثر چه مقدار اصرار آقا نوشته شد. دوست شما از این اصطلاح استفاده کرد که شما "جوگیر" شدید. دوستی که روزهای جمعه که هر ۴-۵ هفته یکبار تشریف می آوردید گاهی او هم بود و در آشپزخانه خیابان انقلاب گپ می زدید. اما نمی دانستید گاهی از سر خیرخواهی درد و دلهایی هم  با اینجانب می کند. حتی می دانم زمانی که در  آبادی شما، آقا دست یک نفر دیگر را گرفت و دونوازی کرد چقدر ناراحت شدید. ما حصل آن هم آن شاهکار و آبروریزی بود که حتی سایت سیاه مشق هم به آن اشاره کرد.

البته بگذریم که معلم شما درباره تنبک نواختن شما، آقای خراشادی چه ها می گفت. همیشه می گفت دو نوازی های آینده من نه بر پایه صلاحیت، بل بر پایه ادای دین به دیگرانی همانند شما ( آقای برجیان) ست که به گردن این مکتب حق دارند. بگذریم که ایشان قبل از آن بارها می گفت:

"یداللهی چیز دیگری است. دو خط نوشت رفتیم استودیو من که هیچ، جدم هم نمی توانست بنوازد"

"آقا بهرام فکر نکنید اگر روزی قرار بر رقابت بین سبک ها باشد من دستم کوتاه است. یداللهی رو می فرستم تا دیگران حساب کار دستشان آید"

یا زمانی که نیاز داشت می گفت:

"...کتاب یداللهی فاتحه کتاب پروفسور و نابغه را خواهد خواند..."

بگذریم. که اگر قرار باشد حرف های بعضی از آقایان و ادعاهای گزافه شان روی کاغذ آورده شود، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. اگر هم رذایل اخلاقی همین آقایان روی کاغذ آورده شود آن هم مثنوی هفتاد من کاغذ است.

 

اما در بین فرمایشات حضرت عالی قسمت "گفته های دیگران" برایم بسیار جذاب بود. یکی از همین دیگران همیشه از اینجانب کمال استدعا را داشت که درباره همین تنبک مطلب بنویسم و به اصطلاح با قلمی آتشین بر همگان بتازم. جالب است که حالا شاگرد این آقای دیگران می گوید نباید بنویسی. حال سوال اینجاست که چرا معلم آقا می گفت بنویس و خود آقا می گوید ننویس.

معلم آقا به زور می گفت در باب فردی بنویس.

"... آقا بهرام من که از اینترنت سر در نمی یارم. وظیفه شماست که بنویسید و دیگران را درباره تنبک توجیه کنید. شما باید در باب پروفسور و نابغه بنویسید. شما ها باید مدافعان این مکتب باشید..."

بعد هم طرف هر روز وقت و نا وقت تلفن می کرد که:

"..آقا بهرام چه کردی با جواب فلان کس"

و تا به جواب مطابق میلش نمی رسید، ول کن نبود. باز هم اینقدر خوشحالم که برای فرار از این سفارش ها، هر بار به جای خرد کردن فرد دیگری، در حوزه اعتقاداتم نوشتم و انتقاد هایی کردم که امروز هم بدان ها باور دارم. جالب هم این است در وبلاگ همین جناب، بیشترین تعداد مقالاتی که یک نفر در باب او و نفکراتش نوشته به قلم اینجانب نوشته شده است.

ای کاش همین معلم اینقدر درستکار بود که به این آقا می گفت طرف اگر نوازنده حرفه ای نیست، که از روز اول هم قرار نبود باشد، حد اقل یک بار دوره را تا اول دو نوازی ها زده، اگر هم رفتارهای زشت بعضی ها نبود شاید دو نوازی هم زده می شود. در ثانی طرف اینقدر پرت نبوده که  از راه نرسیده حرفی بزند. طرف از ۷ سالگی ساز ملودیک زده (سنتور) و حد اقل ۱۵ سال نزد بهترین ها شاگردی کرده. یکی از همین بهترین ها هم یار غار آقا در جشن هنر بوده که تا جایی که اعصاب و تحملش اجازه داده آقا را تحمل کرده است. بعد هم جانش  را برداشته و فرار کرده است. حد اقل به نویسنده این نامه تذکر می داد که اگر قصد داری بتازی، آنگونه نتاز که بر یک فرد عامی می تازند. حداقل فرض کن طرف پنج خط حامل را دیگر می شناسد. اگر قبل از آن تمام کتاب های ریتم شناسی را تورق نکرده است، آنهم نه از باب تنبک، بلکه از برای ایده های جدید در باب ساختار چهارمضراب در ساز سنتور.!!!  اگر طرف سالهای زیبای عمر خود و بچگی خود را به جای آنکه در دبستان و راهنمایی به منزل باز می گردد صرف بازی و تفریح کند، یک لنگه پا کیف و کتاب هنرستان موسیقی را دست گرفته و تا غروب در کلاس های دوره شبانه هنرستان شرکت کند. حد اقل طرف هم درکی از موسیقی و تنبک دارد. چون اگر نداشت این تناقض بود که جناب معلم از شما بخواهد صبح تا شب در دفاع از نوازندگی او، بر دیگران بتازید. 

من اگر جای آن جناب بودم، حد اقل برای شما آنقدر احترام قائل می شدم تا بگویم بدانید دقیقا با که طرف هستید و حد اقل جوری بنویسید تا آبروی خودتان و معلمتان زایل نشود.

اما ای کاش همین دیگران بویی از انسانیت و شرافت برده بودند تا به شما بگویند اینجانب برایشان چه کردم. ۸ سال بدون هیچ چشمداشتی وقتم، حوصله ام و در یک کلام محبتم را به صورت صرف در اختیارش گذاردم. کارهای منزلش را انجام دادم، خرید کردم، ظرف شستم، بیمار داری کردم، جارو کشیدم و هر آنچه که هر پسری روزی در قبال پدر و مادر پیرش می کند در حق او کردم. پدرم چندین بار وقتش را در اختیار او قرار داد. امورات پزشکیش را انجام داد. دارو و درمانش را نظارت کرد. به منزل ما آمد. در روزهایی که وضع مناسب فکری نداشتیم و درگیر مشکلات زیادی بودیم. اما خم به ابروی مردی نیاوردیم که صبح زنگ می زد و می گفت من نهار می آیم منزلتان. باید فرصت می کردیم و پذیرایی می کردیم. چند بار سفر که می رفت، زندگی ام را تعطیل کردم و بارها را تا دم پله اتوبوس حمل کردم. چند هزار سی. دی آماده کردم و از هزینه شخصی خودم در اختیارش قرار دادم. هنوز هم آرشیو تمام آثارش به خط من است. ... شد، تحملش کردم. ناسزا گفت باز هم تحملش کردم. اما زمانی که دروغ گفت دیگر کاسه صبرم لبریز شد. از همان راهی که آمدم بازگشتم.

 

اگر شرافت و وجدان داشت، قبل از نوشتن چندین نامه و نوازش شما، به شما یاد آوری می کرد که بدانید با که طرف هستید. آقای برجیان معلم شما نقص های بزرگی دارد. یکی از بدترین نقص های او آن است که دروغ می گوید. ناسپاس است. قدر محبت را نمی شناسد و دیگران را بر خلاف ادعایش، برده و مطیع می خواهد. این رمز تنهایی معلم شماست. این رمز رفتن "اژدری ها" ست. اوایل از خودم می پرسیدم که چرا فردی مثل اژدری که زمانی خانه اش را در اختیار معلمتان گذاشته بود، ناگهان رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. چرا "براره" رفت. چرا "پدرام" رفت. رمز تمام این پرسش ها در مرام زیر بازارچه ای معلم شماست که با مرام روشنفکری از جنس فرانسویش مخلوط شده و ملغمه ای ساخته که حتی خود او نیز یارای تحملش را ندارد.

فردی است که چاقو در جیب دارد، در ذهن خود قیصری است که از سارتر و بکت می گوید. اما هنوز در طبقه خود و مناسباتش غوطه ور است. از خود بیگانه ای است که نه در زیر بازارچه جای دارد، و نه در کافه های مرفهین بالای شهر.

این نکته رمز سکوت پایور و مشکاتیان و علیزاده  بود. این دلیلی بود که هیچ گاه معلم شما را جدی نگرفتند. حتی یک بار پاسخ او را ندادند. با سکوتشان او را در یک دایره بسته ای انداختند که پیوسته به دور خود بگردد و عمر و زندگی اش را باطل کند. او را در زمان غوطه ور کردند. در همان سال های ۴۰ و ۵۰ که در اوج نو آوری قرار داشت مدفون شد. اینگونه به پایان رسید. چون فرمودید دیگران نقد شما را تایید کرده اند و با شما هم عقیده بوده اند، پس نقد شما درست است. من هم می گویم دیگرانی نیز  با معلم شما مانند یک صدای زائد برخورد کردند. حتی یکبار پاسخ هیچ یک از ادعاهای او را، خواه درست و خواه نادرست، ندادند. او و حرف هایش برایشان بی ارزش بود. آنقدر بی ارزش که حتی زحمت پاسخ به حرف هایش را هم به خود ندادند.

اما معلم شما یاد نگرفت که زندگی چیست. نیاز به یک دشمن بیرونی داشت و دارد. همیشه فکر می کند در تمام جلسات موسیقیدان های بلند مرتبه این سرزمین بر علیه او توطئه می شود. تو گویی یکی اوست و ما بقی دیگران. تمام وقت دیگران صرف آن می شود که جلوی نبوغ و پیشرفت او گرفته شود. افرادی که از دست او و رفتارهایش خسته می شوند و فرار می کنند، فریب خوردگانی هستند که به قول شما در دیگران ذوب شده اند.

شما که فرمودید اینجانب به تصدیق حرف های خودم و دیگران، نوازنده و مدرس و هیچ چیزی نیستم، چگونه ادعا می کنید در یداللهی ذوب شده ام؟ اصولا فردی که نه سواد موسیقی دارد و نه قصد دارد در آینده داشته باشد، چه انگیزه ای از نوشتن در باب دیگران دارد؟ چه سودی می برم که در اثر این قبیل اظهار نظر ها دیگرانی مانند شما، هر از چند گاهی به سفارش آقا دست به قلم شوید و در باب مسائلی که ارتباط مستقیم هم به شما ندارد اظهار نظر کنید. به خصوص که شما یکبار زحمت نقد کتاب را کشیده بودید و به سبک کارهای گذشته می بایست کتاب دیگری را نقد می کردید. اما ظاهرا این کتاب پیزوری بد جور مایه عذاب شما و آقا شده است.

این هم یک دروغ دیگر از "مارشال مت مورگان" خیالی ماست. در خیال خود به جنگ یک شهر و مردمان به ظاهز پلیدش می رود. اما ذره ای به خود نگاه نمی کند تا در یابد که خود او نیز مانند مردمان آن شهر شده است. دروغ می گوید. در داوری هایش، احساسات و کینه هایش را دخیل می دارد. با آبرو و شرافت دیگران بازی می کند و  در یک کلام خود آیینه تمام نمایی از آنچه است که سالهاست سعی می کند آن را نقد آتشین کند.

آری، معلم شما سمبل و نمونه آنچیزی است که سالها نفی کرده. اجازه بدهید وارد مصداق ها نشوم. درست نیست انسان اسرار منزل دیگری را که می داند، برای اثبات حرفش بر علیه او بکار بندد.

یک بار هم برای همیشه می گویم. من با پای خودم وارد منزل ایشان شدم و با پای خودم و انتخاب خودم هم از آن منزل نفرت انگیز و پر از کینه خارج شدم. این شانس بزرگی است که انسان خودش با پای خودش از یک مرام و عقیده ای که داشته بازگردد و این توان را داشته باشد که اعتراف کند اشتباه کرده.

این جانب در یک چیز آرزو دارم که ذوب شوم. آن هم پرهیز از دروغ و بازی با آبرو و شرافت دیگران است. ای کاش اینجانب و همه ما به جای دیگران ناقص، در ارزش های انسانی ذوب شویم.

شاید بد نباشد به خاطر معلمتان بیاورم که زمانی که صحبت شکایت حقوقی پیش آمد، چندین مرتبه روز جمعه آخر شهریور پارسال تماس گرفت و التماس کرد که این مسئله ختم شود. اما چندین مرتبه زنگ زد و اعصاب همه را خرد کرد. تا سرانجام به او گفتم روزهای جمعه همه جا تعطیل است و امکان شکایت حقوقی نیست.

دلم به حال معلمتان می سوزد. دوستانش روز به روز درونگراتر می شوند و تلاش بیشتری می کنند تا او را تحمل کنند. مردی که رمز تنهایی اش خودش بود. یک "همشهری کین" دیگر. "روزباد" او تنبک بود. اما آن را هم از دست داد. با موضوع عشقش کاسبکارانه برخورد کرد. هیچ گاه پولی به دست نیاورد. برای همین تاسف بر انگیز است. او هم آلوده شد. دیگران به پول خود را فروختند. اما او خود را نابود کرد.

یک بار برای همیشه سربسته حرف هایم را زدم. بار دیگر توصیه می کنم دست از این موضوعات بردارید. زیرا بر خلاف میلم مجبور می شوم از مکنوناتی پرده بردارم که به نفع معلم شما نیست.

یک توصیه به حقیر کردید، من هم یک توصیه به شما می کنم قبل از آنکه تاریخ مصرفتان به پایان رسد و دوستان تازه ار راه رسیده، جایتان را بگیرند، خودتان با پای خودتان سراغ زندگی تان بروید و سعی کنید دنیا را در قالب سهم خودتان از زندگی کشف کنید. کینه و نفرت شتری است که در این مکتب سر تا پا انسانیت، روزی در درب منزل همه می خوابد. پس همانگونه که با پای خوتان آمدید، با پای خودتان هم بروید. اینگونه کمتر اعصابتان آسیب می بیند و کمتر از شکسته شدن باورهاتان آسیب می بینید.

بگذارید به این جمع بندی برسیم. معلم شما کتابی دارد. شاگرد او هم یک کتاب پیزوری نوشته است. دیگر یک کتاب پیزوری که ارزش این همه حرص خوردن ندارد. شما و معلمتان ببخشید. اشتباه کرده کتاب نوشته. باید زندگی خوش را تعطیل می کرد و فحش و بد و بیراه می داد. باید داد و بیداد می کرد. ببخشید. اشتباه شده حالا هم این نوشته را پرینت کنید و بدید دست معلمتان تا اعصابش بیشتر خرد شود. به خیال خودتان خواستید یک خود شیرینی کرده باشید برای یک دونوازی، بیشتر آبروی معلمتان رفت. لطفا این قضیه را اینقدر هم نزنید. هر کدام به زندگی و دغدغه های غیر مشترکمان بپردازیم

بهرام شاکرین

 

پی نوشت: لحن نامه تند است، چون نامردمی زیاد است. نامه بعدی در اثر اصرار دوستان آقا، آخرین نامه خطاب به آقا با ذکر جزئیات خواهد بود. رونوشت آن برای تمام سایت های موسیقی فرستاده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:47  توسط ابدیّت  | 

سکوت این وبلاگ با مرگ شاید "بهنگام" پرویز مشکاتیان شکست. برای خیلی از کسانی که ایشان را از نزدیک می شناختند بی تردید  این ضایعه دردناک است، اما به هیچ وجه دور از انتظار نبود. در علم به ندرت افرادی را دیده ام که تیشه را برداشته باشند، به دلیل حساسیت ها و روحیات خاص خود، به جان خود و ریشه خود  افتاده باشند. اما در دنیای هنر شوربختانه به سادگی می توان هنرمندانی را یافت که انتقام از دنیا را  با تمام ناملایمات و پستیهای آن، یک تنه از خود بگیرند. توگویی این انسانها قصد دارند فریادی را که شاید یک انسان برای تسلی خود  بر دیگری می کشد، سیلی را که یک انسان برای آرامش و شاید حس قدرت طلبی بر دیگری می نوازد و در یک کلام لذتی که شاید در شکستن دیگران است، بر خود روا دارند. بدبختانه انسانهایی که انتقام دنیا را از دیگران می گیرند عمری طولانی دارند و انسانهایی که این انتقام را از خود می گیرند شهاب هایی هستند که می گذرند و از رنج آنها تنها نوری کوتاه مدت به چشم می آید.

در خاطره ای از جواد بدیع زاده آمده که روزی در یک قهوه خانه کنار جاده ای در اطراف ییلاق قزوین فردی نشسته بود. بدیع زاده در قهوه خانه شروع به تمرین یک تصنیف قدیمی می کند. آن فرد ژولیده به مهماندار می گوید به آن آقایی که آواز می خواند بگویید اگر مایل است می تواند پشت این میز بنشیند. قهوه چی پیام را به بدیع زاده می رساند و او به سمت میز آن مرد می رود. وقتی نزدیک می شود بی درنگ مرد ژولیده را می شناسد. میرزا ابولقاسم خان عارف قزوینی. عارف رو به جواد می کند و می گوید تصنیفی که تمرین می کردید اینگونه است و .... بدیع زاده روایت می کند که این مرد را هیچ گاه اینگونه نا امید و افسرده ندیده بوده است. مردی که روزگاری یک کنسرت گراندهتل او باعث می شد یک شهردار عوض شود.

بدیع زاده روایت را اینگونه ادامه می دهد که از عارف قزوینی خداحافظی می کند. بی خبر می ماند تا دو هفته بعد خبر مرگ  عارف از در روزنامه ها می خواند. دوستی از او می پرسد که چرا اثری از تعجب از مرگ مردی که دوهفته پیش او را دیده است در او دیده نمی شود. بدیع زاده جواب می دهد: من مرگ را در همان دو هفته پیش که نه، اوایل سالهای تبعید در او دیدم.

پرواز مشکاتیان نیز اینگونه است. بارها از زبان خیلی از دوستان، شوربختانه شنیدم که مشکاتیان مرده است. در آخرین دیدار این را عمیقا حس کردم. وقتی در انسانی درد دیده شود، این درد تسکین نیابد و بدتر شود، نهایتا این درد با همان فرآیند خود تخریبی، که ناشی از نوعی صداقت اصیل است در هم می آمیزد و نهایتا فرد را از پا در می آورد.

مشکاتیان در سال ۱۹۹۳ در ایتالیا در فستیوال مولانا نیم ساعت سنتور نواخت، نیم ساعت ستار. زمانی که برای اولین بار این موسیقی را شنیدم عمیقا احساس کردم مرگ این انسان نزدیک است. شاید این استنتاج اشتباه باشد. اما اگر با ساز ایشان آشنا باشیم بی هیچ تردیدی می توان نوعی آشفتگی روحی که ناشی از دردی بی انتها است در این موسیقی یافت. آواز هایی که او نواخته بوی مرگ می دهد. بوی مرگی که خود همایون روایت گر آن است. اما این همایون مشکاتیان با دیگر همایون های او تفاوت دارد. هر چند که این یک احساس است. اما به قول تمام دوستان مشترک این حسی بود که خیلی ها داشتند. خیلی ها این اتفاق را دور نمی دانستند.

روح او روحی است که نیچه آن را روحی دیوزینوسی نام می دهد. روحی شوریده و عصیانگر. روحی که کمتر درک می شود و کمتر به آرامش می رسد.

هر کس در او چیزی می یابد. آنچه که آثار او را برایم همواره بی نظیر می ساخت نه تصنیف های او و ارکستراسیون او، بل تک نوازی های او، چهارمضراب هایش و مضراب پرانیهایش بود. هرچند او یک آهنگ ساز و یک کامپوزر موفق است، اما امضای رسمی او پای ساز زدنش است. سازی که شخصیتی پیدا کرد و در زمان استاد پایور، به سرعت به عنوان یک امکان در کنار ساز ایشان قرار گرفت.

مشکاتیان از امروز نیست، اما او از امروز برایم همان پیروزی، دل انگیزان، بیداد، شورانگیز، کاروانیان و چند مضراب راستپنجگاه  و ... چهارمضراب های چند دهگانه موفقی است که دوره نوجوانی ام را ساختند و هر از چند گاهی برای تحدی و مبارزه طلبی در عالم کودکی آنها را به رخ هم می کشیدیم. مرگ او مرگ رویاهای کودکی است که آرزو داشت در میانسالی یک مشکاتیان باشد. امروز نه آن کودک میلی دارد نوازنده ای موفق باشد و نه دیگر مشکاتیان زنده است. شاید هم زمانی که زنده بود دیگر دوست نداشت مشکاتیان باشد.

مرگ او یک ضایعه ملی است. باید عزای عمومی اعلام شود . به جای رنگ سیاه، آثار او در کوی و برزن روایت شود. افسوس که این هم امکان پدیر نیست.

خوشا به حالش، راحت شد. روحش شاد  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:26  توسط ابدیّت  | 

در روزنامه همشهری آنلاین، در باب کتاب فربد یداللهی به قلم آقای "محمد کردی" مطلبی نوشته شده بود که بیشتر از آنکه بتوان بدان نقدی سازنده یا غیر سازنده، صادقانه و غیرصادقانه گفت، باید گفت نقدی تأسف برانگیز بود. تأسف برانگیز از این بابت که ظاهرا عرصه نقد به چنان جایگاه نازلی رسیده است که به جای پرداختن به محتوی یک کتاب، تنها عکس روی جلد کتاب و مقدمه کتاب به چالش کشیده می شود. هر چند نویسنده این متن می داند که دلیل نگارش آن نقد چه بوده، اما بد نیست چند قسمت آن که جالب تر است بررسی شود.

این نوشته سر آن ندارد، به جای جای آن نقد پاسخ گوید (اینترنت از برای کارهای واجب است)، زیرا در این صورت باید ما به ازای هر جمله آن متن، که گوینده آن اصرار دارد در آن از روانشناسی ژورنالیستی تا اصل انواع داروین کمک گیرد، باید چند جمله نوشته شود. برای این منظور با عرض تأسف، قسمت هایی که طنز عریان دارند را برای پاسخ گویی انتخاب کرده ام. اینجانب بر خلاف نویسنده آن متن قصد ندارم از فروید و یونگ و گشتالت و فرانکل و آلتوسر و افسانه خلقت ملغمه ای بسازم تا پس از مقداری اظهار فضل، تفکرات خود را به مخاطب دیکته کنم. بل فقط به چند قسمت آن اشاره می کنم. تو گویی یک اشاره کافی است

۱- نویسنده در نقد این کتاب، که هر کس می داند محتوی کتاب حرف اول را می زند، نقد را از طرح روی جلد کتاب آغاز کرده است و  اینکه گرافیک و شیوه آن باعث جلب مخاطب نمی شود. چه بهتر دوست عزیز، این کتاب با آن گرافیک ضعیف روی جلد، ۲۰۰۰ نسخه فروش کرده و به چاپ دوم رسیده. محض اطلاع عرض کنم جلد دوم آن به نام لنگار، در نمایشگاه کتاب که برای اولین بار ارائه شده است، گرافیکی بهتر و قوی تر دارد.

۲- نویسنده اعتراض کرده که چرا در مقدمه این کتاب از آقای حلمی، تشکر شده است حال آنکه تخصص ایشان پوست و چوب است و این در حالی است که در این کتاب اصلا جایی صحبت از پوست و چوب نشده است. دوست عزیز، در تمام دنیا وقتی کتابی نوشته می شود از تمام افرادی که به نحوی تأثیر مادی و یا معنوی داشته اند تشکر می شود. اینکه چرا از چه کسی تشکر شده است و یا تشکر نشده است، مقوله ای است در چارچوبه حقوق مادی و معنوی افراد. آیا این ارتباطی به محتوی کتاب دارد؟ در ثانی جناب حلمی علاوه بر تشویق های معنوی، در به چاپ رسیدن این اثر به مولف راهنمایی هایی کرده اند.  برای یک جوان، که در باندی هم عضویت ندارد، چاپ یک اثر کاری است دشوار. به قولی افرادی که پارتی ندارند، اگر از همین حمایت های ساده هم بی بهره باشند که سنگ روی سنگ بند نمی شود. از طرفی دیگر، مگر آقای رجبی، که نت نویسی کتاب هایشان را آقایان روشن روان و اسماعیل تهرانی کرده بودند، امروز اسم این دو نفر در کتابشان موجود است؟ آیا اختلاف عقیده باید باعث شود انسان حقوق معنوی افراد را نادیده بگیرد؟ محض اطلاع شما عرض کنم که در نسخه زیراکسی، اسم این دو نفر موجود بود اما در چاپ این اسم ها حذف شده است. شما که اینقدر دقت می کنید، چرا در این باب نمی نویسید؟ آیا درست است در نقد یک کتاب سراغ مقدمه رویم؟ ایرادهای بنی اسرائیلی بگیریم؟

اگر هم منظورتان این است که شیوه تنبک نوازی یداللهی آنقدر واضح و به قولی دارای جلوه و تکنیکی است که با تکنیک آقای حلمی قابل قیاس نیست، خوب چرا به صورت سفارشی مقاله می نویسید؟ تا مجبور شوید به جای محتوی، مقدمه و عکس روی جلد یک کتاب را نقد کنید؟

۳- نوشته بودید چرا در شروع میزان ها از علامت دو خط استفاده شده است. دوست عزیز به تکست بوک اشتایرر رجوع کنید. برای سازهای کوبه ای (پرکاشن) رسم است در همه جای دنیا از دو خط به جای کلید استفاده کنند [که در سازهای کوبه ای کلید جایگاهی ندارد]. از طرفی نرم افزار سیبلیوس هم این علامت را به صورت خودکار، زمانی که روی یک خظ حامل می نویسید اضافه می کند. زیرا از ملزومات کار است. نرم افزار اینگونه تنظیم شده است. لطفا به کمپانی تولید نرم افزار شکایت کنید.

۴- در باب آن خطوط حذف شده و یا اضافه شده به دستخط آقای بهمن رجبی نوشته بودید. یک بار خدمتتان عرض کنم اصل آن خطوط در انتشارات موجود است. زمانی که آقای رجبی فهمیدند دست به دامن یکی از دوستان مشترک شدند بنام ع.گ. که نکند یداللهی از من شکایت کند. از آنجایی که ایشان هیچ گاه مسئولیت اعمال خود را قبول نمی کند، با کلی وساطت باعث شدم قائله ختم شود. اما نمی فهمم چرا ایشان دیگران را به جلو می اندازند؟ پیشنهاد من این است که آقای رجبی به خاطر آن چند خط، از فربد یداللهی شکایت کنند. تا در دادگاه همه چیز مشخص شود.

یاد آوری می کنم که در چاپ جدید و همچنین کتاب "لنگار" تمامی اسم ها و نوشته های آقای رجبی حذف شده اند. فربد یداللهی تا جایی که من می دانم از ایجاد بحث در یک دادگاه هنری استقبال می کند. محض اطلاع جناب عالی عرض می کنم که انتشاراتی ها خیلی بیشتر از شخص شما روی این موضوعات حساس هستند. آنقدر زرنگ و گوش به زنگ هستند تا در بین دعوی بین دو نفر آبروی خود را نبازند. اصل دستخط بهمن رجبی موجود است. اگر مایلید ارسال شود برایتان. دوستتان آقای یاراحمدی، اگر قبول زحمت کنند برایتان ارسال می کنیم.

"آقای رجبی که حاضر نشدند دست خط های خود را مشاهده کنند. با التماس برایشان فرستادیم. تابع شرایط روحی و عاطفی خاص."

از روی تجربه شخصی هم خدمتتان عرض می کنم در این وسط ساده دلانه طرف فردی را نگیرید که خود مسئولیت اعمالش را نمی پذیرد.

۵- فرمودید ریز هفدهم وجود دارد؟ والا من هم نفهمیدم.  بهتر است از آقای رجبی بپرسید که خود نوشته وجود دارد و خود گفته وجود ندارد. وجود ریز هفدهم تابع شرایط روحی و روانی خاصی است که در آن قرار داریم. بسته به بعضی مسائل عاطفی گاهی وجود دارد و گاهی ندارد. اقای رجبی پای تلفن به من گفت وجود دارد، فرداش به دوستان گفت اصلا به من تلفن نکرده و وجود ندارد. شاید هم اسمش را گذاشتیم درشت اول.

۶- در مورد گذر زمان و اینکه زمان خیلی چیزها را ثابت خواهد کرد نوشته بودید. بله استثنائا درست نوشته بودید. زمان ثابت خواهد کرد. در حقیقت معدود درست متن شما بود این نوشته.

۷- اما در مورد مسائل تخصصی تر چیزی نمی نویسم. زیرا هم من و هم شما بهتر می دانیم دلیل طرح این مسائل چه بوده است. گفته می شود ۶ ماه برای نوشته شدن این نقد منصفانه وقت گذاشته بودید، اگر بعد از ۶ ماه فقط توانستید عکس روی جلد و مقدمه کتب را نقد کنید، بهتر است چند سال بعد در مورد محتوی کتاب مطلب بنویسید. بلکه آن زمان، زمان خیلی چیزها را ثابت کرده باشد. شاید هم شرایط روحی و عاطفی زمان باعث شده باشد، بعضی ها قبول کنند بالاخره آن مقدمه را نوشته اند یا نه؟

۸- چنان که گفتید این کتاب بر اساس توهمات فربد یداللهی نوشته شده است، چه خوب. حد اقل از روی توهم نوشته شده است. دیگران نمی توانند تهمت دزدی و سرقت هنری بر آن وارد کنند. یک توهمی بوده ناشی از "عقده ادیپ" و یا قاطی شدن "آنیما و آنیموس" فربد یداللی. پس عملا سرقتی در کار نبوده است. امیداورم متوجه منظورم شده باشید.!!!(چون آقای رجبی عادت دارند همه را به سرقت آثارشان متهم می کنند، در مورد یداللهی کار به این سادگی ها نیست، چون خودشان در این سرقت نقش داشتند و به قولی در سرقت منزلشان به دزد کمک کرده اند و سر اسباب ها را گرفته اند، تازه روی کتاب سرقتی مقدمه هم نوشته اند، داستان خر برفت و خر برفت مولانا)

۹- یداللهی که فقط می خندد. حوصله جواب و بحث روی این چیزها را ندارد. ظاهرا به شدت درگیر کتاب سوم خود است. گاهی هم می گوید راهم درست بوده است. می گوید:

"... وقتی آقای رجبی و اسماعیلی که هر دو معلم من بوده اند، بنده و کارهایم را تکذیب کرده اند، فلان تنبک نواز شیرازی هم که از فرم های بنده سالهاست استفاده می کند پیام داده در فستیوال تنبک که قرار بود در اردیبهشت برقرار شود، اگر یداللهی شرکت کند من شرکت نمی کنم و هاکذا... این نشان می دهد این توهمات بنده کار خودش را کرده است". ایشان فقط از یک باب نگران است و آن هم این است که شما با دیدن کتاب لنگار و مطالعه مقدمه و عکس روی جلد آن ایشان را با ژول ورن و یا آرتور سی. کلارک اشتباه گیرید.

 

۱۰-یداالهی که از روانشانسی و جانور شناسی مکتب تکامل و جهش ژن هیچ نمی داند، ادبیات فارسی هم که نخوانده، پس اگر خواندن مقدمه کتاب او و عکس روی جلدش، اینقدر برای شما جذاب بوده که در همشهری آنلاین ، دستخط های او را و نه نتهای تنبک او، را که اینقدر ضعیف است!!! نقد کردید، به قولی بابا ایولا داره. 

۱۱- افسوس به آنهمه اعتماد به بهمن رجبی و آنهمه زمان های بی سرانجام. افسوس

نتیجه گیری مهم:

بر طبق نوشته شما اگر عکس روی جلد و مقدمه کتاب یداللی را پاره کنیم ما بقی جاهایی را هم که نوشته به خط فارسی وجود دارد نیز لاک گرفته شود، یک تماس هم با کمپانی تولید نرم افزار سیبلیوس بگیریم که آن علامت های عجیب را اول خطوط نگذارد، ظاهرا کتاب یداللی دیگر نقصی ندارد. پیشاپیش از اینکه بدون چشمداشت از ایشان حمایت می کنید، آنهم در سایت همشهری آنلاین از شما و آقای رجبی ممنون هستیم. خدا به سر شاهد باشد که هیچ جای دنیا درباره عکس روی جلد و مقدمه یک کتاب غیر نقاشی و یا معماری، نقد نمی نویسند.!!!

دردناک است

ارادتمند

بهرام شاکرین

 

توجه: در باب آن ۹ خط در مقدمه کتاب لطفا به این نوشته ها رجوع کنید

در همین ارتباط بخوانید

 نامه ای به بهمن رجبی

پاسخ بهمن رجبی به مطلب مطرح شده

 

کاش انرژی خود را صرف پاسخ به این نوشته می کردید

http://homayounshajarian.blogfa.com/post-192.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:26  توسط ابدیّت  | 

برای اغلب افرادی که قصد کار جدی در نظریه ریسمان دارند، همواره مشکل اساسی دست و پا گیر بودن مقدمات لازم است. کتاب اولین درس در نظریه ریسمان تا حدود زیادی خواننده را از این مشکل به دور می دارد. این کتاب برای دانشجویان دوره کارشناسی نوشته شده است و به گونه ای نوشته شده است که در انتهای آن راه برای مطالعه کتاب های پیشرفته باز می ماند. ساختار کتاب در بحث های نخستین  آن مقدار زیادی تحت تآثیر درسگفتارهای نظریه ریسمان گرالد توفت است. ( به سایت توفت مراجعه کنید)

این کتاب حاصل درسگفتارهای بارتون زوییباخ، در دانشگاه ام. آی. تی است. به تازگی ویرایش دوم آن منتشر شده است. دو فصل به آن اضافه شده است. یک فصل حاوی ارتباط بین نظریه ریسمان و نظریه ذارت است. در حقیقت تخصص اصلی بارتون زوییباخ در قسمت ارتباط ما بین نظریه میدان ها و نظریه ریسمان است و مقالات درخشانی ره به تنهایی و یا همراه وارن سایگل منتشر کرده است. فصل دیگر رابطه بین نظریه ریسمان و آنتروپی سیاهچاله هاست که مبتنی بر ایده درخشان کامران وفا و اندرو سترومینگر، در نحوه شمردن مایکروستیت های سیاهچاله هاست.

خواندن این کتاب برای تمام دانشجویان علاقه مند به ادامه تحصیل در فیزیک انرژی های بالا بسیار جذاب خواهد بود. برای شخص اینجانب، کتاب بارتون زوییباخ ، یکی از با ارزش ترین و حرفه ای ترین کتاب هایی است که در تمام  مدت تخصیل شانس آشنایی با آنها را داشته ام. زیبایی کتاب و دقت نویسنده در انتخاب و توضیح مطالب به گونه ای است که این کتاب برای نویسنده بسیار زودهنگام، جایزه ای در تدریس فیزیک به همراه آورد.

ابتدایی ترین مطالب به گونه ای حرفه ای بیان شده اند، که در هیچ یک از تکست بوک های نظریه ریسمان نمی توان آنها را یافت.

لینک دانلود کتاب نخستین درس در نظریه ریسمان اثر بارتون زوییباخ(ویرایش دوم 2009) 

Download link- Zwiebach. B, A First Course in String Theory, 2nd Edition, Cambridge Publisher

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:29  توسط ابدیّت  | 

فیزیکدان دکتر شیخ جباری از عقاید خود در باب پژوهش علمی می گوید:

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

 

دکتر شیخ جباری از محققان برجسته ایران در زمینه فیزیک انرژی های بالا و نظریه ریسمان است.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:56  توسط ابدیّت  | 

جناب آقای سعید حنایی-کاشانی:

 

نظر به اینکه در آخرین نوشته شما ، نامی از اینجانب در ارتباط با نوشته کامران وفا، محمود حسابی برده شده است لازم می دانم به نکات زیر اشاره کنم، نه از برای توضیح خدمت جنابعالی که از اهل فن هستید، بل برای مخاطبان وبلاگ شما.

 

۱- نمی خواهم برای توضیح و توجیه عملکرد علمی ایشان، به نظریه های پوپر، لاکاتوش، کوهن و فیرابند در باب تحقیقات علمی و متودولوژی آنها  پناه ببرم. بلکه می خواهم آن را که در عمل در علم اتفاق می افتد را بیان کنم. اگر به لیست برندگان جوایز نوبل فیزیک نظری [که شاید معروفترینشان برای عوام واینبرگ، گرالد توفت، عبدالسلام، بور و آینشتاین باشند]  و یا حتی به نام تئوری پردازان بزرگ علمی در فیزیک نظری که شاید "ادوارد ویتن" یکی از برجستگانشان باشد، نظری کنیم در می یابیم یک فرضیه زمانی به یک دستاورد علمی تبدیل می شود که فرآیندهای زیر را بپیماید

الف) بیان فرضیه که می تواند در یک مجله چاپ شود.

ب) مورد ارجاع واقع شدن که ممکن است دیر یا زود انجام شود از همان سال تا ۳۰ سال بعد هم در تاریخ اتفاق افتاده است.

ج) از جانب خواص مورد استفاده قرار گیرد تا به نوعی پارادایم شود.

د) این نظریه وارد کلاسیک های علمی که ساده ترینشان کتب درسی و تکست بوک ها هستند شود.

 

در مورد مرحوم دکتر حسابی آنچه که به چشم می آید چیزی حدود ۱۰ مقاله است. من قبل از نوشتن متن خود در باره ایشان و کامران وفا از این ۱۰ مقاله ۴ تا را دنیال کردم. معروفترین ها که در مجله فیزیکال ریویو، ارگان فیزیک انجمن فیزیک آمریکا، نوشته شده اند در کل بهترینشان چیزی در حدود ۵ یا ۸ ارجاع دارد.(دو مقاله از دکتر حسابی، به تعداد ارجاعات دقت کنید)

حال باید پرسید در قرن بیستم که هر تئوری و یا پارادایم زمان، در نظری ترین و مجردترین حالت، حداقل ۵۰۰ ارجاع دارد. چگونه می شود یک تئوری پرداز برجسته مقاله هایش فاقد ارجاع باشند، و از قضا این نوشته ها به عنوان یک تئوری که دنیا را تکان داده اند در نظر گرفته شود؟ این را هم گفته باشم ارجاعات تا به ۷۰۰۰ هم می رسد.

 

۲) در مورد اینکه به کرات گفته می شود ایشان شاگرد آینشتاین هستند و حتی این اشتیاق به اندازه ای است که عکس "کورت گودل" با آینشتاین به عنوان عکس ایشان جا زده می شود، باید گفت موسسه تحقیقات عالی پرینستون یک دانشگاه به معنای کلاسیک نیست. تحصیلات در آنجا به معنای ترم و پای تابلو رفتن و مدرک گرفتن نیست. هر فرد استاد یک یا چند دستیار دارد و با آنها مقاله می نویسد. در آن سال ها آینشتاین چند دستیار معروف داشت:

"پروفسور بارگمان"، "پروفسور برگمن"، "پروفسور لئوپولد اینفلد"،"پروفسور ناتان روزن"،"پروفسور بوریس پودولسکی"در پاره ای از موارد هم "پروفسور دیوید بوهم" و "پروفسور آبراهام پایس" . با تمام این افراد آینشتاین مقاله و یا کتاب و بحث های طولانی ثبت شده دارد. مقاله مشترک ایشان با آینشتاین کجاست؟

انجام یک سمینار در یک موسسه تحقیقاتی، با شاگردی و تحصیل در آنجا از اساس متفاوت است.

 

۳) نوشته حقیر در باب استاد وفا و مرحوم حسابی در این دو هفته به شدت بازتاب پیدا کرد. هنگامی که به نظرات در سایت های مختلف رجوع کردم دریافتم مردم ایران ایشان را بیشتر یک دانشمند و نابغه علمی می دانند نه یک زیر-بنا ساز علمی. به بیان دیگر مردم به شدت این امر که ایشان یک نابغه اول در فیزیک بودند را پذیرفته اند. در حالی که به نظر من اگر باید ارزشی برای ایشان قائل شد همانا نقش ایشان در ساخت مراکز و ارگان های علمی است. اگر ایشان به این عنوان شناخته شوند مادامی که دانشگاه تهران، هواشناسی و چندین نهاد دیگر بر پاست، هرگز نمی توان ایشان را نادیده گرفت.

 

۴)  توصیه می کنم اگر فرصت داشتید به اسناد محاکمه مرحوم دکتر محمد مصدق در دادگاه نظامی و یا شرح دفاعیات وکیل ایشان مرحوم سرهنگ جلیل بزرگمهر، رجوع کنید. مطالب جالب و تکان دهنده ای آنجا می یابید. همیشه مرحوم حسابی و مرحوم حسین مکی من را یاد یکدیگر می انداختند. شاید چون هر دو کراوات داشتند!!!

 

۵) نوشته اینجانب در مورد استاد وفا، هرگز مقایسه بین دو فرد که در دو رشته متفاوت تحصیل کرده اند نبود. بالکه بیان این پرسش بود اگر نیاز به قهرمان داریم، چرا از افرادی اسم نمی آوریم که عالم و آدم آنها را قهرمان می دانند؟ چرا دوست داریم قهرمان سازی کاذب کنیم؟ من یقین دارم اگر دکتر حسابی زنده بود، مقابل این دادار دودور ها به شدت واکنش نشان می داد. حتی تخطئه می کرد. هر چند که من هم معتقد هستم "بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند".

 

۶) اینجانب معتقد هستم شرط اولیه پیشرفت علمی، ایجاد اخلاقیات علمی است. مطالبی که در مورد مرحوم حسابی گفته می شود، صرف نظر از اینکه نوعی توهین غیر ظریف به شعور مخاطب است، به شدت با معیارها و مترهای علمی فاصله دارد. نوعی تقلب علمی محسوب می شود. اینجانب اعتقاد دارم اگر هدف از این گونه بحث ها، ترغیب دانش آموزان و دانشجویان به علم و دانش است، ما یک دو جین آدم معروف و انصافا صاحب سبک داریم.

نیما ارکانی حامد، کامران وفا، لطفی زاده، مسعود چایچیان، مهران کاردر، رضا جوان، حسین نصر ... همه افرادی هستند که اسم آنها به نوعی در جهان و شاخه علمی شان دارای بار و وزن است. نمی دانم چرا نباید برای ترقیب دانش آموزان دبیرستانی، عکس و یک بیوگرافی مختصر از استاد وفا پشت کتب فیزیک دبیرستان چاپ شود؟

 

۷) در پایان اقرار می کنم، اگر نوشته من فقط برای یک نفر مفید بوده، او را به فکر وادار کرده باشد، خود تحقیق کرده باشد و دریافته باشد حقیقت چیست، اینجانب به هدف خود از طرح چنین مطلب پر جنجال و اعصاب خرد کنی، رسیده ام.

گویند در شهری عارفی بود کاملا معمول. نه از روی آب می توانست عبور کند و نه پرواز کند. روزی عده ای شاگردان قدیمی، جلوی مردی را گرفتند و گفتند استاد ما پرواز می کند، طی طریق می کند و ...

مرد حیرت زده نزد استاد رفت که : ای شیخ شاگردانت چنین می گویند. و هاکذا

استاد گفت: ای مرد، شما جدی نگیرید

مرد نزد شاگردان بازگشت و گفت استادتان چنین می گوید که : من اینکاره نیم.

شاگردان بانگ بر آوردند: استاد شکر خورده، استاد به گور پدر خود خندیده است

 

با تقدیم احترام

 

روشت: آقای سعید حنایی کاشانی، مدرس فلسفه دانشگاه شهید بهشتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط ابدیّت  |