سال گذشته در چنین روزهایی سرزمین عزیز رو ترک کردم. قصد ندارم در باب این یکسال که گذشت بنویسم که خاطرات شخصی انسان ها لزوما ممکن است برای خود آنها جذاب باشد و شاید دیگران حوصله و اشتیاقی برای شنیدن آن ها نداشته باشند. عادتی در قوم ما وجود دارد که همیشه برای من ناراحت کننده بوده و معمولا سعی می کردم همیشه خود را از آن بدور نگه دارم. اینکه بخواهی برای دیگران بازو بگیری و موجودی دوگانه باشی. در پیش چشم دیگرانی که شاید حرفی برای گفتن نداری نقش بره را بازی کنی و به ناگه زمانی که رو به قبله خودی می کنی نقش گرگ را به عده بگیری و خود را چنان فرد خوشبخت و موفقی نشان دهی که هر کس که نداند تصور می کند به ریاست سرزمینی رسیده ای و برای خود اسم و رسمی به هم زده ای.
اگر بخواهم در باب حال خود بنویسم باید خیلی ساده و بی تکلف بگویم من همان هستم که قبلا بوده ام. روزگار گاه لبخندهایی تحویلم داده است و من هم سعی کرده ام بدان لبخندی زنم. گاهی چهره ای خشمگین به من نمایان کرده است و من هم سعی کرده ام سرم را پایین بیاندازم و توگویی اتفاقی نیافتاده است. این نه از آن بهر است که من انسان صبوری هستم که صبوری یک انتخاب است. تحمل من همیشه در زندگی از آن باب بوده است که چاره ای نداشته ام. صبر یک انتخاب نبوده است برای فردی که اصلا چاره ای نداشته است. صبر الزام روزگار بوده است برای فرار از بدتر شدن اوضاع.
روزگاری که گذشت بیشتر از آنکه معلمی باشد برای شناخت چیزهایی که هست و چیزهایی که می توان یادگرفت، برای من پیام آور نداشته ها و شاید هرگز بدست نتوان آورده ها دانست. در این یک سال متوجه یک اتفاقی شدم که سالهای قبل توان تصور آن را نداشتم. زمانی که در منزل واقعی خود بودم و در کنار همسایه هایی که گاها نه چندان مقبول بودند زندگی می کردم، همیشه تصور می کردم اگر این انسانها از قید و بند مشکلات اقلیم خود رها شوند و مثلا فرصت تجربه زندگی دیگری را داشته باشند، لزوما رفتار سابق خود را نخواهند داشت و به سبک و سیاق دیگری زندگی خواهند کرد.
فکر می کنم این تصور در اغلب ما هست که زمانه، حال و وقایع خود را برای ما بدان دلیل رقم می زند که در قید و بند اتفاقات و اجبارهایی هستیم که تمام توان و نیروی ما را صرف تحمل و کنار آمدن با آنها می کند. همیشه این خوشبینی و تصور در ما خودنمایی می کند به خصوص زمانی که گرفتار یک رابطه پر دغدغه و ناخوشایند هستیم که، همین انسانها را اگر جابجا کنی، لبخند تحویلشان دهی و در جایی ببری که اصول موضوعه ای ۱۸۰ درجه در منتها علیه سابق دارد، تغییر خواهند کرد و به بیان دیگر این جغرافیا و سیاست است که انسان ها را وادار به خلق و خو و منش های نه چندان خوشایند می کند. این تصوری بود که سالهای سال در ذهن من بود. شاید یک دلیل روانی و منطقی برای آن متصور باشد. اگر شهری در پس کوهی باشد و کوه همانند سدی راه را بر منظره ای که در پس آن قرار دارد، ببندد، مردم همواره دوست دارند تصور کنند در فراسوی کوه پدیده ای خاص نهفته است. دوست دارند تصور کنند اگر آنها هم به ماورای کوه سفر کنند، آنها هم خاص خواهند شد. که این تصور در عمل تصوری نادرست است. مردم عموما زمانی که چمدان سفر می بندند، خواسته و یا ناخواسته، مقدار زیادی از درونیات، کینه ها و عقده های خود را هم، در بین لباسها در چمدان پنهان می کنند. دقیقا اولین باری که درب چمدان را در سرزمین جدید باز می کنند، دوباره همانند لباس زیر آن خلقیات و رفتارها را به تن می کنند، و شاید چون روزگار فرصت عریان تر بودن را در اختیار آنها می گذارد این خلقیات بیشتر به چشم می آید. در سرزمین هایی که بهانه آغاز یک گفتگو دیگر مخلصم چاکرم نیست و در مغازه های گران قیمت دیگر صحبت از قابلی ندارد نیست.
در یک کلام بگویم ما نیاز زیادی به تغییر داریم. با این اوضاع ما نمی توانیم به سمت آینده ای روشن حرکت کنیم. تا این گره های اخلاقی و تربیتی باز نشوند، هیچ گره دیگری باز نخواهد شد که مردم خلق خوی حاکمان و استاندارهای رفتاری آنها را می سازند.
نگاه ما به دنیاهای جدید همیشه انتخابی- منفعتی است. حال آنکه در سرزمین های جدید ما با یک پکیج مقابل هستیم. پکیج های آزادی، دموکراسی، مسئولیت پذیری و پاسخ دهی و هاکذا. نگاه عمده مردم به اینها انتخاب اجزای کوچکی از این مجموعه است که اصولا با تبع راحت طلب و آسوده خواه سازگار تر است. آزادی آنجا که مربوط به انتخاب بدون دخالت است خوب است. اما همین آزادی اگربخواهد مسئولیت پذیری و پاسخ گویی ایجاد کند بد می شود و ما عموما این قسمت مجموعه را نمی خواهیم. رونق اقتصادی و ارزانی زندگی تا مادامی که قصد سفر و خرید اجناس لوکس را داریم خوب است، اما زمانی که صحبت کار مداوم و تلاش بی وقفه است ، بد است. ما به قبول کردن یک کل عادت نداریم. ما باید اوراق کنیم و اجزا را با توجه به سلیقه و طبع خودمان بازگزینش کنیم. این دلیل عمده عقب بودن ما از دنیاست. برای همین نمی توانیم خود را و جایگاه خود را ارزیابی کنیم. زندگی ما به مراتب از زندگی مردمان هند و یا نپال و تبت پر زرق و برق تر است. اما وقتی که به نهادها و اساس جامعه فقیر غیر نفتی هند و نپال نگاه می کنی، می بینی ساختارها و بنیادهای ظریف اجتماعی در آن جوامع به مراتب ریشه دار تر است و تفکر و منش زندگی مردمان آن سرزمین ها به دنیای مدرن نزدیک است.
اگر مدرن بودن را به مدل ماشین و تیپ و لباس پوشیدن بخواهی معنا کنی، شاید ما از کل آسیا منهای ترکیه، کره جنوبی و ژاپن یا بالاتر باشیم و یا بسیار شبیه حتی این سه کشور باشیم. اما اگر بخواهی ذره بین بدست بگیری و دنبال نهاد و بناهای رفیع اجتماعی- اخلاقی بگردی جامعه ما توسط ریسمان هایی در حال پاره شدن به هم متصل است. این حکایت امروز و دیروز نیست. این حکایت یک عصر است. منتها عامل نگران کننده دیگری به چشم می آید. این سه کشور به همراه هند و چین نفت ندارند. پس ما همانند جوان عیاش و تن پروری هستیم که در سن نزدیک به چهل سالگی هنوز از پدر پول تو جیبی می گیرد. پدری که در آستانه مرگ است و هنوز این فرزند نتوانسته تصور کند دیر یا زود پدر حامی مالی او نخواهد بود.
زندگی در جامعه رنگارنگ که توانسته از تمام ملل جهان مردمانی را جمع کند بسیار آموزنده است. از این پس به صورت اختصار در باب تجربه هایی که می تواند برای ما آموزنده باشد می نویسم. انکار نمی کنم رو به رو شدن با اینها می تواند درد بسیاری داشته باشد. وبلاگ ها ودنیای مجازی پر است از انعکاس زرق و برق زندگی اینجا. اگر این نوشته ها را وسواسی و یا اعصاب خردکن می دانید، درخواست می کنم به سادگی سراغ آن نوشته های بروید که تصویری مثبت و یا رویایی از این قسمت دنیا ارائه می دهند. تصویری که توگویی اینجا همان سینمای هالیوود است.
مشتی مردمان بی دغدغه، پولی که از آسمان می بارد و رستوران ها و هتلهایی که به آسانی یک جستجوی ساده اینترنتی قابل روزروکردن هستند و ویلاهایی که به قصرها می ماند. توگویی اینجا بهشت است و سخت ترین کار زندگی دراز کشیدن در کنار جویبار است نوشیدن نوشابه ای که از نهر می گذرد.
که ما ایرانی ها استعداد زیادی داریم یا با بطری نوشابه خالی عکس بگیریم و یا در کنار منزل و یا ماشین لوکس دیگران بایستیم و با اعتماد به نفس به روزنه دوربین نگاه کنیم.
عریانی در برابر آینه می تواند تجربه گرانبهایی باشد. آینه همانند ترازو نیست که تنها رقم وزن را نمایش دهد، آینه می تواند شکل اندام ها را هم نمایش دهد و این یگانه دلیلی است که آینه را سالهای سال نقل ادبیات و تمثیل های ما کرده است. دوستی بی زبان که دقیق ترین توصیفات را از ما بدون درخواست ذره ای منفعت مادی به عهده می گیرد. حتما دیده اید در خیابان ها، حتی ترازوها برای اعلام وزن ما از ما درخواستی مادی دارند، اما آیا دیده اید در خیابان آینه ای نصب شده باشد و برای نمایش چهره ما از ما طلبی داشته باشد؟ ( شاید چون هیج کس مایل نیست برای دیدن چهره خود بهایی بپردازد. آینه هم ارزان ترین وسیله است برای شکستن)
آنچه امروز در مقابل ما قرار داده شده است، آینه نیست که روزنه دوربین عکاسی است. ما تحمل دیدن چهره خود را در آینه نداریم، اما انتظار داریم دیگران تصویری از ما را ببینند که حتی خود ما تحمل دیدن آن را نداریم. این خلق خوی حاکم بر ماست. آنچه که از عهده تحمل ما خارج است باید شیوه رفتار روزانه ما با دیگران باشد. آنچه را که خود دوست نداریم، باید دیگران حتما دوست داشته باشند. آنچه را که خود هستیم باید به دیگران نسبت دهیم تا با یک فرار به جلو در زمین دیگران همواره بتوانیم خود را چند امتیاز از دیگران جلوتر بدانیم. تصاویری که ما دوست داریم از خود انتشار دهیم، تصاویری هستند که تنها به قصد تایید و تصدیق منتشر می شوند. خوشبختی و لذت در زندگی دیگر یک پدیده درونی نیست که توسط خود فرد ارزشیابی شود. دیگر من نوعی قادر نیستم بفهمم که خوشبخت هستم یا نه. این واکنشهای دیگران به زندگی من است که برای من مسجل می سازد که آیا من خوشبخت هستم و یا بدبخت. اگر من به یک سفر می روم، این من نیستم که تعیین می کنم آیا آن سفر لذت بخش بوده است یا نه. این میزان رنج دیگران و اعصاب خردی دیگران از سفر من است که تعیین می کند آیا سفر خوبی داشته ام یا نه. این جملات آکنده با آه و ناله دیگران است که معلوم می دارد آیا من در موقعیت مناسبی قرار دارم یا نه. مکانیسم خطرناکی در حال تکثیر است در جامعه ما. آینه ها به دوربین عکاسی تبدیل شده است. قرار است این دوربین ها کینه ها و عقده ها را افزایش دهند. بار ارزشگذاری زندگی افراد دیگر بر اساس تصویر آینه ای شکل نمی گیرد. معنای زندگی از خلال فوتو شاپ عبور می کند و سپس وارد کاسه سر یک نفر دیگر می شود. موفقیت و شادی من در کاسه سر فردی دیگر معنا پیدا می کند. این میزان ناراحتی دیگران از وضع فعلی من است که به زندگی من معنا می دهد نه لزوما میزان لذت لحظه ای من.
ما یک گروه از افراد را دور خودمان جمع می کنیم. مردمانی که قادر هستند و به این نتیجه رسیده اند ما خوشبخت هستیم و اتفاقا ما هم زمانی که تصاویر آنها را می بینیم ما هم احساس می کنیم آنها خوشبخت هستند. با دیدن تصاویر یکدیگر به یک میزان اعصابمان به هم می ریزد و حسادت می کنیم. این بدان معنا است که به یک میزان خوشبخت هستیم. اینگونه یک گروه شکل می گیرد. گروهی از افرادی که از هم آتو دارند. قادر هستند زندگی یکدیگر را به آسانی بر باد دهند. این یک دوستی موفق است که می توان روی آن حساب باز کرد. زمانی که این گروه شکل گرفت، باید همه به یک میزان خوشبختی و خوشحال یکدیگر را دوست بدارند و آن را با فشردن دگمه "دوست دارم" تایید کنند. وگرنه باید از گردونه دوستی خارج شوند. اینجا دیگر حکایت آن داستان قدیمی نیست که کودک دم بر آورد صاحب عکس عریان است. این عکس برای آن گرفته شده است که عریانی آخرین حسی باشد که به مخاطب دست می دهد.
عکسی که دوربین از ما می گیرد ، همانند یک برگه امتحانی نیست که قرار است تصحیح شود و عیب های موجود در آن به قصد آموزش به دانش آموز عودت داده شود. این برگه بدان قصد نوشته می شود که نمره قبولی کامل را دریافت کند. این میان اگر فردی اشتباهی در آن برگه پیدا کند، باید سریعا کنار گذرده شود. چون او توانسته است روزنه ای در این خوشبختی پیدا کند. او همانند روزنه ای در یک پنجره است که گرمای منزل در شب سرد زمستانی از آن عبور می کند. باید این روزن حذف شود تا مبادا دیگران احساس کنند در خوشبختی ما که قائم به نظر دیگران است، خللی موجود است. جامعه ما جامعه حذفی است. جامعه ما بر پایه یکصدایی شکل می گیرد. برای همین هست که ما همیشه با هم مشکل داریم.
هرچه در جامعه بازتر و عریان تر زندگی کنیم، مدت زمان کمتری لازم است تا دچار دسته بندی شویم و به جان یکدیگر بیفتیم.
سعی کردم با زبانی سربسته بگویم در این مدت چه چیزی چشم نواز زندگی من بوده است در این مدت. پدیده ای که مرا به پیشرفت و آینده روشن بسیار بی اعتماد کرده است. هر انسان یک من کامل و بدون نقص است. اگر او را خدا و رئیس خود بدانی، زندگی آسوده ای خواهی داشت. وگرنه آن خدای کوتاه قد، تمام نقایص خود را به تو می چسباند و دقیقا هر آنچه خود بوده است تو را می پندارد و دیگران را بر آن می دارد که تو را همانند آن ببینند که او تورا می بیند. این میان تنها چیزی که قربانی می شود آینده است و فرصت ایجاد شرایط بهتر. حلقه های بسته کینه شکل می گیرد و انسان های که امروز به مراتب از دیروز پیچیده تر و غیر قابل نفوذتر شده است.