تبليغاتX
ابدیّت

ابدیّت

نقد.فلسفه.هنر

اخیرا دانشگاه هاروارد،در یک کار جالب ۵۴ جلسه درس پروفسور سیدنی کلمن را  در ارتباط با "نظریه میدان های کوانتومی" در روی شبکه اینترنت قرار داده است.

چند روزی است که به شدت این مجموعه درسگفتارها به شدت مرا به خود مشغول کرده است.دیدن تدریس توسط یک غول،مدتی انسان را از حال و هوای خودش خارج می کند.باعث می شود که کمتر به احمق ها و انسان های حقیر فکر کند.هر از چند گاهی که در پیک نا امیدی مطلق قرار می گیرم،چنین رویدادهایی مرا از خودم خارج می کند.تازگی صحبت کردن با آدم هایی که می نیمم اطلاع را در هر زمینه ای دارند و اصرار عجیبی دارند که بگویند موفق هستند  به خاطر  چس مثقال پولی که در می آورند،مرا به شدت عصبانی و مشمئز می کند.دارم سعی می کنم تمرین کنم که در روی این افراد بهشان یاد آوری کنم که صحبتشان برایم کسالت بار و نا میمون است.در کمترین مدت عذرشان را بخواهم.

نکته ای که برایم جالب است توانایی عجیب سیدنی کلمن در سیگار کشیدن است،تقریبا در هر درس گفتار ۱.۵ ساعته حد اقل ۱۵ نخ سیگار در پای تخته سیاه می کشد و با این وضع حدود ۷۰ سال عمر کرد.باید بدن عجیبی داشته باشد.(فکر می کنم در طول روز حتما حدود ۳ بسته سیگار باید بکشد)

شخصیت،وقار و کلاس سیدنی کلمن و میزان تسلط باور نکردنی او برای ما که این ور دنیا زندگی می کنیم عجیب و باور نکردنی است.در طی حدود ۱۰ سال تجربه من از  فیزیک نظری،تنها دکتر مهدی گلشنی دارای این خصوصیت بوده است که لحظه ای سر کلاسش چشمت را ببندی و تصور کنی،سر کلاس یک آدم کله گنده نشسته ای.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:0  توسط ابدیّت  | 

چندی است به مقولاتی همانند هویت،اصالت و پرستیژ فکر می کنم.از نظر من این سه کلمه در یک نقطه با هم تلاقی می کنند و آن داشتن اصولی ثابت،از روی فکر انتخاب شده و غیر قابل تغییر است.انسان در فرآیند زندگی خود تغییر می کند،این نه تنها امری نکو است،بل انسان هر چه بزرگتر باشد بیشتر و بیشتر تغییر می کند و به قولی هر روز حرفی  تازه برای گفتن دارد،هر روز از او ایده ای و اندیشه ای تازه تراوش می کند.باید گفت تاریخ هر صنعتی بر دوش آنانی قرار می گیرد که تغییر می کنند.

اما بد نیست یک بار از خود بپرسیم آیا همه چیز انسان باید تغییر کند؟آیا درست نیست نقاطی نیز در انسان لا یتغیر باقی بمانند؟به بیان دیگر آیا همانگونه که گل رز قائم به بوی خود است و گل یاس نیز از این قائده خارج نیست،آیا نباید فاکتوری باقی بماند که اگر فردی را برای سالیان متوالی از نزدیک نمی بینیم،بعد از چندین سال دوری او را می بینیم،با جرأت و جسارت بتوانیم بگوییم این همان فرد است؟او هویت همان چند سالی را دارد که با او بوده ایم و اکنون نیز که آمده است،حرف هایی جدید دارد،اما کلیت این روایت ها به دور یک نقطه ثابت گرد آمده است،همان که هویت،اصالت و پرستیژ او را تشکیل می داده اند؟

بگذارید از یک مثال زنده،آقای پایور که خداوند او را به سلامت بازگرداند،آغاز کنم.آقای پایور دارای چهار شخصیت متفاوت است.شخصیتی به عنوان نوازنده سنتور،شخصیتی به عنوان آهنگساز،شخصیتی به عنوان مرور گر گذشته و نهایتا شخصیتی خصوصی.در باب نوازندگی سنتور به شهادت آثارشان و نوشته هایشان می توان گفت در تایم-لاین نوازندگی سنتور از آنجا شروع کرده اند که مرحوم حبیب  سماعی ختم کرده بود،از آنجایی که مرحوم صبا شخصیتی مستقل در سنتور نوازی نداشتند(آنگونه که در سه تار و یا ویولون داشتند)لذا نمی توان به آسانی حکم کرد که آقای پایور تحت تأثیر سنتور نوازی آقای صبا بوده باشد،اگر هم بوده باشند باز در اصل بحث تفاوتی حاصل نمی شود.آقای پایور سنتور نوازی را ادامه داد تا به یک امضا رسید به نام فرامرز پایور،شما هر کدام از آثار آقای پایور را از زمان گلها تا آخرین آثار قبل از بیماری ایشان را که در قالب سنتور نوازی ارائه شده باشد مقایسه کنید،از نوع نوازندگی و جمله پردازی ها  به آنجا می رسید که یا می گوید پایور است یا می گویید طرف در شیوه آقای پایور ساز می زند.حال ممکن است نوازنده فردی صاحب ذوق مانند آقای رضا شفیعیان باشد که بعد از مدتها در ادامه این تایم لاین قرار می گیرد و برای خود صاحب یک امضا می شود و یا فردی مانند آقای سعید ثابت باشد که به جرأت می توان گفت نوع ساز ایشان تا حد زیادی تداعی کننده سنین اوج آقای پایور است.به بیان دیگر آقای پایور یک مدرسه(سکول)در شیوه سنتور نوازی پدید آورد(کاری که حبیب سماعی نتوانست انجام دهد،مرحوم ناظمی سازنده سنتور شد،مرجوم عبدالرسولی،قباد ظفر  و هوشنگ ارجمند هیچ کدام در نواختن سنتور نه دارای مهر و امضا شدند و نه توانستند  شاگردی باقی بگذاردند،مرحوم دکتر نورعلی خان برومند هم بیشتر یک دائره المعارف زنده بودند تا یک نوازنده چیره دست که البته با توجه به مشکل نابینایی ایشان کاملا قابل درک است )

در بخش دوم آقای پایور یک آهنگساز است و به معنای امروزین یک کامپوزر،تمام آثار گروهی آقای پایور باز دارای یک امضا است.ساخته های ایشان چه در روی کاغذ،که اینقدر برای مخاطب ارزش قائل بودند که این آثار را جمع آوری کنند و در اختیار علاقه مندان قرار دهند،دارای امضای فرامرز پایور است و چه در بعد اجرا.بهترین نمونه برای این امر رجوع به چهار مضراب ها،پیش در آمدها و رنگ هایی است که در خلال برنامه های گل ها و چه در اجراهای دیگر ایشان در داخل و خارج وجود دارند.ایشان چه در بعد نوشتن این قطعات و چه در بعد  رنگ آمیزی گروهی سلایق خاص خود را داشتند.این سلایق دارای مهر و امضای پایور است.کافی است برای نونه به شیوه رنگ آمیزی ایشان و نوع استفاده ایشان از سازهای آرمانی موسیقی ایران در تمام آثارشان رجوع کنید.

در بخش سوم که نگاه به گذشته است،به نوعی بازسازی آثار گذشته را می بینیم باز با امضای فرامرز پایور.گویی ایشان نه خلاقیت خود را قربانی گذشته کرده اند و نه گذشته را قربانی خلاقیت خود کرده اند.گذشته موسیقی ایران،با امضای فرامرز پایور گره می خورد و حاصل آن می شود باز سازی آثار درویش خان،عارف قزوینی،کلنل وزیری،رکن الدین مختاری(که آقای پایور شرح نخستین دیدارشان را با رکن الدین مختاری در مصاحبه ایشان با مجله آدینه در سال ۷۰ داده شده است)،شیدا،دوامی،...به بیان دیگر گذشته موسیقی ایران از زیر دست آقای پایور عبور می کند و حاصل آن آثاری است که نه همان اجراهای قدیم است و نه چیزی جدید است.اینگونه است که به طریقی که نام کنسرتو ویولون بتهوون،باخ و چایکوفسکی  با "دیوید اویستراخ"،به عنوان یک کلاسیک،چیزی که دارای می نیمم و اصالت عمیق است،گره می خورد،نام درویش خان،عارف و ... با نام پایور به عنوان یک کلاسیک گره می خورد.

این ها را گفتم تا بگویم نگاه پایور به گذشته،نه دست و پاگیر بود و نه خلاقیتش،گذشته خراب کن.همانگونه که به عقیده آقای پایور دید مرحوم وزیری که امروزه نا سزا گفتن به او خیلی مد شده است،اینگونه نبود.(لطفا به عقاید آقای پایور در باب اصالت در موسیقی ایران در مصاحبه ایشان با مجله آدینه رجوع کنید)

اما مهمترین و قابل احترام ترین و شاید تنها بخش یکنواخت آقای پایور شخصیت خصوصی ایشان است.این بخش در دو قسمت قابل مطالعه است.یکی شیوه و  منش ایشان به عنوان یک هنرمند،که کاملا یک خط راست است(لا یتغیر).سلوک ایشان،نوع لباس پوشیدن ایشان،شیوه ساکن و بدون حرکت نشستن ایشان پشت ساز،خارج نکردن موسیقی از فرم شنوایی و تبدیل کردن آن به یک بزم حماسی و یا رقص عارفانه!(فرم بصری به گونه ای که دیگر چشم جای گوش را بگیرد) که تنها در معابد اهل راز دیده می شود،و در یک کلام در این بعد آقای پایور هرگز به شعور بیننده و یا شنونده توهین نمی کردند.به جرأت می توان گفت در شیوه نوازندگی ایشان(از لحاظ بصری)،روش کنسرت دادن ایشان و  میزان حاشیه سازی ها(که در برنامه هست اما ساز نمی زند،فقط رهبری می کند،فقط جواب آواز می دهد اما ساز نمی زند،چهارمضراب را بقیه می زندد و ....)در طی یک عمر فعالین هنری ایشان تغییری داده نشد.می توان گفت این یکی از اصول ثابت و لا یتغیر حضور ایشان در عرصه هنر بوده است.در طی نزدیک به ۵۰ سال کنسرت ها و اجراهای عمومی آقای پایور گذشته از موسیقی که اجرا می شده،کاملا یکنواخت و از نظر من سنگین و در سطح بالا بوده است.

اما در بعد دیگر می رسیم به بحث عقاید شخصی.آقای پایور این عقیده را شاید نداشته باشند که موسیقی را باید برد بین مردم،فرض کنید باید برای توده های نواخت و یا رفت در مثلا یک دخمه و برای شادی فرض کنید ایتام نواخت،زیرا شاید موسیقی خوب و مناسب  برای خیلی ها لزوما موسیقی اصیل ایران نباشد.شاید لازم باشد بعضی ها موسیقی هایی شاد تر و غیر جدی تر گوش دهند،می توان گفت آقای پایور تا به امروز چنین عقیده بیان نشده ای داشته اند،در شیوه عمل ایشان می بینیم برای طبقه هایی اجرای عمومی داشته اند که از نظر اجتماعی و میزان تحصیلات جزو طبقه متوسط جامعه بوده اند،نمی خواهم بگویم این خوب است و یا بد و قضات کنم،می خواهم بگویم حرف و عمل آقای پایور متناقض نبوده است و با عواطف و احساسات مخاطب هم بازی نکرده است.

"منظورم احترامی است که ایشان برای شعور مخاطب قائل اند.ایشان نه یک بار ادعای توه،طبقه زحمتکش و خلق را کردند و نه پس از سالها چرخش ۱۸۰ درجه ای کردند و گفتند بلیط کنسرت قیمتش مهم نیست چقدر باشد،چون مردم  زیاد به شمال سفر می کنند و این نشان از آن است که  وضع خوبی دارند(مصاحبه ۲ قسمتی ایشان با رزونامه شرق).ایشان نه اهل سرود و آواز رزمی بودند و نه پس از سالها به زدن ردیف به شیوه آقا حسینقلی با لباس های آنچنانی روی زمین روی آوردند.

آقای پایور در طی ۵۰ سال فعالیت هنری خود،نه درباره ساز زدن دیگران نظر دادند،نه تخطئه کردند،نه مبارزه طلبی کردند(آنهم زمانی که عده زیادی در حال رنج کشیدن بودند و فرض کنید شما نیستید و بسیاری مشکلات دست و پا گیر ندارید و بعد یکباره نازل می شوید و ادعا می کنید همه سازی را که تازه ساز اول شما نیست اشتباه می زنند،به این صورت که شما حرف هایی بزنید و بعد هم بگویید دیگران را در حدی نمی دانید که بخواهید جواب آنها را بدهید)،نه شعار دادند و نه شاگردان را وادار به کارهایی کردند که ذلت است و دور از شأن انسان است.ایشان هیچ گاه جذب ظواهر نشدند،نه لباس عجیب پوشیدند و نه برای آنکه ثابت کنند خاکی هستند روی زمین نشستند،در سیر هنری پایور گذشته موسیقی ایران را به آینده آن پیوند زد و این امر از آنانی ساخته است که یک بار به یک درک درست از موسیقی ایران و نیاز آینده آن می رسند،...."

همه می دانند اگر بخواهیم مقایسه ساده ای انجام دهیم،پر واضح است که بین سنتور نواختن مرحوم رضا ورزنده و سنتور نواختن پایور،از زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد.رضا ورزنده جز شور و حالی که در نوازندگی داشت،نه استاندارد و قابل پیگیری ساز می زد،نه دارای آثاری جدی است و نه حتی فرد دیگری پیدا شد که دقیقا مانند او ساز زند،زیرا شیوه سنتور نوازی او کاملا فردی،شخصی و غیر علمی بود،اما آیا یک بار آقای پایور در مورد شیوه مضراب گیری(چوب انار به دست گرفتن ورزنده)نظر دادند(هر چند که مقایسه پایور با ورزنده شاید محلی از اعراب داشته باشد،اما ایا نسبت بین آقای لطفی و آقای علیزاده به همان میزان است؟)؟اگر بنا باشد میزان تاثیر گذاری پایور در آن ۴ سطح با ورزنده مقایسه شود،پر واضح است که جایگاه پایور کجاست و جایگاه ورزنده کجا.آن چه مهم است این است که فرد برای دیگران احترام قائل باشد، بداند نه او و نه هیچ کس حتی در رتبه مرحوم علینقی وزیری و یا مرحوم صبا نجات دهنده موسیقی ایران نیستند،انسانها کار می کنند و این کارها و عملکردشان باعث قضاوت آیندگان می شود.شعار گرایی،تو گویی یکی من هستم و یکی گروه بی سواد،از مرحله پرت و ابن سبیل در هنر،از نظر من مصداق بارز توهین به شعور مخاطب است.تو گویی می بایست همواره در آسمان سیر کرد و از بالا ساده ترین مقولات را با بخشنامه درست کرد.کافی است از آنور ناگهان نازل شوی و بگویی برای نجات هنری آمده ای که رو به قبله دراز کشیده است و تو گویی یک دو جین آدم که همه در حد و اندازه یکدیگر هستند،همکلاس و همکار سابق بوده اند به ناگه به بیراهه رفته اند و حال می بایست مرحوم بورمند دیگری نزول کند تا همه امورات را رتق و فتق کند.همه این ها باعث می شود من نا امید باشم از تلاشی که شروع شده است.

بهتر است زیاد کش ندهم بحث را زیرا مایل نیستم وارد حریم خصوصی دیگران شوم.

در یک کلام پایور به این دلیل برای من قابل احترام است که هرگز به شعور آن دسته از افراد که مخاطبش بودند و هستند توهین نکرد.پایور آنی بود که بود.در قالب چهارم شخصیتی که داشت هیچ گاه تغییر نکرد و من اسم این سکون و عدم تغییر آقای پایور را شخصیت،هویت،اصالت و پرستیژ هنری می گذارم. همین خصوصیات است که باعث می شود آقای پایور در مورد دیگران با دقت و احتیاط صحبت نماید،زمانی که گوینده مجله آدینه ازو می خواهد درباره "نینوا" نظر دهد با احتیاط و احترام کامل نظر می دهد،زمانی که در مورد مسأله نیاز به صحبت است،صحبت می نماید،و مهم تر از همه هنگامی که بحث را آغاز می کند اجازه می دهد دیگران هم نظر دهند،زیرا از نظر من در مواردی جز موسیقی که بحثی تخصصی است دیگران حق نظر دادن و پرسش دارند، زمانی که فردی ۴۰ هزار تومان بلیط کنسزتی را تهیه کرد و یا وقت صرف کرد نوشته و مصاحبه ای از شما را خواند،حق دارد در مورد شیوه فکری و عملی شما نظر دهد،رعایت کردن این ظرایف باعث بزرگی انسان هاست.افسوس که گفتمان جامعه در تمامی عرصه ها در حال تغییر است،حتی در اصولی ترین و همهترین چاچوب هایی اخلاقی

پی نوشت:

***در همین رابطه:

http://bahramshakerin.blogfa.com/post-92.aspx

http://www.bahramshakerin.blogfa.com/post-91.aspx

(تدکر:هرگونه استفاده بدون اجازه نویسنده،جایز نیست)

بهرام شاکرین

رونوشت:

سایت سل

وبلاگ سیاه مشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط ابدیّت  | 

اسدالله میرزا به سعید:

"...جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست می شه،روح آدم تو دنیا..."

 "... یه رفیقی داشتم که همیشه می گفت سال اول که زن گرفتم اینقدر خوب و شیرین بود که می خواستم بخورمش اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش..." 

"...من با ظرافت با زنم حرف می زدم،عبدالقادر با زمختی و خشونت،من روزی یک بار حموم می رفتم عبدالقادر ماهی یه بار،من با نهار حتی پیازچه هم نمی خوردم عبدالقادر یک کیلو یک کیلو سیر و ترب سیاه می خورد،من شعر سعدی می خوندم اون آرق می زد،اونوقت تو چشم زنم من زمخت بودم عبدالقادر ظریف،من بی هوش بودم عبدالقادر با هوش..."

از دیالوگ های دائی جان ناپلئون

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:11  توسط ابدیّت  | 

...می دانی که من نزدیک ترین دوستت هستم.می دانی که تمام مدت زندگانی ات،از زمانی که خودت را درک کردی و از زمانی که من و تو و "گوش بریده" بودیم،خیلی چیزها  بود.نمی دانم که چه شد که از من رو برگرداندی.تو می گفتی من زندگی ات را تباه کردم،اما ایا این گونه بوده است؟می دانی که امروز اگر هر جا بگویی تمام مدت زندگی ات با من گذشته،جز  آبرو و احترام هیچ نخواهی داشت.می دانی که در نوع تفکرت،نوع راه رفتنت و حتی نوع لباس پوشیدنت،همه جا و همه جا رد و نشانه ای از من می یابی.

همه چیز از روزی آغاز گشت که برای نخستین بار "گوش بریده" را دیدی،دوستی ات با گوش بریده مقدمه دوستی با من بود.آیا یادت نیست که چقدر روزهای نخست ذوق بودن با مرا داشتی؟یادت می آید آن روزها که پیوسته قدم می زدی؟یادت می آید که که چقدر جلوی آیینه...؟من به تو اعتماد کردم و همه چیز به تو دادم.آیا این گونه نبود؟آیا یادت نیست چقدر از دستانت با دقت محافظت می کردی و پیوسته می گفتی دستانت از برای من است؟چه شد؟

سالها گذشت از آن روزها،بزرگ شدی،اما روزگار سرنوشتت را به گونه ای رقم زد که خودت هم نفهمی چه شده و چه بر رابطه من و تو و او گذشته است.جسور تر شدی،اعتماد به نفس پیدا کردی،دیگر مرا که می دیدی دستانت نمی لرزید.اما چه بر سرت آمده است؟

ایا نمی دانی زمانی که به هر جا که می روی،دیگران می بینندت،مرا هم می بینند؟آیا نمی دانی که زمانی که دراز کشیدی در سرزمین بی هم-زبانی،شبگرد از کوچه می گذرد و فریاد می زند بخواب پسرک،شب دراز است و قلندر بیدار؟نمی دانی که اسمت نام مرا خورده است؟چرا دیگر با من نیستی؟از چه می ترسی؟می ترسی دیگران به دلیل من ستایشت کنند؟

"گوش بریده"،چه بر سر دوستت آمده است؟آیا پسرک نمی گفت که تو دفترچه خاطراتش هستی؟نمی گفت ساعت ساعت کودکی اش با تو گذشته است؟آیا تو را هم رها ساخته است؟نمی گفت روزی را می بیند که در یک بامداد نم گرفته و غمگین،در حالی که تنهایی فرا گرفتتش،در گوشه ای کز می کند و در حالی که می داند چندانی از عمرش باقی نمانده است،یاد "درویش" می کند تا یاد کودکی اش کرده باشد؟بلند شو،پاشنه گیوه ات را بکش رفیق،بدان رفاقت ما با هم مسأله ای نیست که خاتمه ای داشته باشد.

چه شده؟راه رفتنت را که می بینم،دلم به حالت می سوزد.چرا اینگونه شده ای؟آیا گرمای تابستان را از یاد برده ای که چگونه از برای شناختنم،هر هفته چندین بار سراغم می آمدی؟اما امروز که مرا می شناسی،حتی دیگر کمتر ثانیه ای زحمت به خودت می دهی تا به این دفتر خاطرات روزانه رجوع کنی.نمی دانم که اینگونه با قاطعیت می گویم درست است یا نه،اما دلم برای به هیجان آمدنت تنگ شده،دلم برای روزهایی که در منزل می ماندی و با هم خلوت می کردیم تنگ شده است.دلم برای آن عزت نفست تنگ شده که هیچ گاه زیر قولت نزدی و هیچ گاه سر دوستیمان را به دیگران نگفتی،بارها "گوش بریده" را در خیلی جاها دیدی،اما هیچ گاه نگفتی که گوش بریده دوست نزدیک ماست.

روزی می گفتی روزگاری را می بینی که در یک منزل نم گرفته،در حالی که نفت بخاری تمام شده است،زیر لحافی کز کرده ای،می دانی باید اجلت را بخوانی،باید زمان مردن،قبل از یک ثانیه تمام زندگی ات از جلوی چشمانت عبور کند.می گفتی،درویش پسر حاجی بشیر را می بینی،شور و شعفش را می بینی در آن هتل معروف،آن شبی که درشکه اش در تصادفی خرد شد،شکم اسب درشکه پاره شد و جنازه درویش،آن یگانه "انجمن اخوت" نقش بر زمین شد،آن را هم می بینی آن هم بخشی از کودکی است.می گفتی رنگ و بوی "درویش"همان رنگ و بویی است که باید زمانی که به سرزمین نا-همزبانان می روی حس کنند."درویش" من و تو ساده بود،من و تو هم ساده هستیم،امروز چنانچه بارها هنوز از دور دیدمت،یقین دارم هنوز هم ساده هستی،اما دیگر آنی نیستی که زمانی بودی.

گذر کرد رابطه ما،یاد "حبیب" می کنم این روزها،یادت هست روزی که از پسرکی،که مثل تو زمانی عزیز و دلبند من بود،برایت گفتم.چه زود عاشقش شدی،حتی بر رابطه من و او ذره ای رشک و حسادت نبردی.حبیب هم مثل تو بود.او هم با دست خودش نابود کرد خودش را.بارها رفتی سر قبرش.یادت هست؟شاید اولین پسرکی باشی که وجود پسرکی دیگر را در زندگی دخترک خودت تحمل کردی.

یاد بابا بزرگ میکنم.می گفت نوه ام از هم بهتر است."بایی" هم زود مرد.راستش همه کسانی که می شناختی یا زود خودشان رفتند یا تو زود عذرشان را خواستی.اما همواره درگیر بودی چگونه باید عذر خودت را بخواهی.اما بدترین کاری که کردی این بود عذر مرا خواستی.مگر من چه کرده بودم؟

بابا بزرگ را به خاطر داری.یاد "مصدق" می کرد.یادت است می پریدی وسط و می گفتی "مصدق خر است"،"عارف خر است"،"درویش خر است" و ...چه حرصی می خورد زمانی که می گفتی ۲۸ مرداد قیام ملی بود،او هم فریاد می زد پسرک سر به سرم مگذار،اما تو بهترین "پسرک" من هستی.

باز هم زمان می گذرد،"دایی هوشنگ" را به خاطر آوردم.دوستش داشتی،او هم رفت.باز من و تو بودیم و "گوش بریده"."پپری" هم رفت.اما دیگر نه من بودم و نه "گوش بریده".

دیگر همه چیز تمام شد.هیچ چیز باقی نماند.تو سالها پیر شدی،دیشب خوابت را دیدم که همه اینها از مقابل دیدگانت می گذرد،حس کردم تمام شدی،برایت نوشتم تا بدانی  من به تو فکر می کنم.

نمی دانم آیا هنوز رویا ات این است که یک کشاورز ساده شوی،با گیوه روستایی ات در روستا مشغول باشی و "گوش بریده" هنوز در کنارت باشد.اگر هوس کردی زمان نهار، دخترک روستایی برایت یک لقمه نان و سبزی آورد،می توانی یقین داشته باشی که هنوز در آن روستا دخترک منتظرت است.می توانی همه چیز را فراموش کنی،حتی قول هایت را.اما آیا کودکی ات را می توانی فراموش کنی؟

هر روز باران می بارد و خوابت را می بینم.تصور می کنم زیر لحافت از سرما داری می لرزی،نمی دانم ایا "سل ات" بد خیم شده است و نمی دانم ایا آخرین "ابوعطا" را گوش می دهی یا نه.افسوس اگر مرده باشی.

برای کودکی هایت و اروزهایت

م.ا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:52  توسط ابدیّت  | 

اولین چیزی که در حوالی سن ۳۰ سالگی مرا به شدت به خود معطوف کرده،پرهیز از بحث است.خواه این بحث در فضایی که ریشه های مشترک وجود دارد شکل گیرد،خواه این بحث چیزی نزدیک به حالت جدل داشته باشد.آن چیز که مرا به شدت درگیر می کند میزان خستگی شدیدی است که پس از یک صحبت و بحث برایم باقی می ماند.

۲۰ ساله که بودم دوست داشتم در حین قدم زدن حتما با یک نفر،صحبت و  بحث کنم،آن هم زمانی بود که اطلاعات محدودی در زمینه موضوع مورد بحث داشتم،اما امروزه دقیقا بر عکس شده است.

چند دوستی دارم که تقریبا عقاید مشترکی داریم.چندی پیش پس از چند ساعت مطالعه بدون وقفه،تصمیم گرفتم در مورد برداشتم از نظریه ریسمان و عقیده ای که درباره آن دارم با یک دوست که معمولا سر این تیپ بحث ها به اختلاف نمی رسیم و نهایتا با تأیید به انتهای بحث می رسیم یک گپ مختصری داشته باشم.نکته ای که مرا به شدت شیفته خود کرده و سر ذوق آورده بود تأثیر وجود ابعاد بالاتر فشرده و کوچک،در تصحیحات انرژی مربوط به ابعاد قابل درک بود.سر صحبت را با دوست نزدیکم باز کردم،اما بعد از گذشت ۱۰ دقیقه احساس کردم به شدت خسته هستم،آشفته و افسره شده ام و اگر ادامه دهم به احتمال قریب به یقین دیگر نمی توانم سر کتاب بنشینم.با حالت پریشانی از او جدا شدم و  سراغ کارم رفتم.

نظیر این اتفاق سر بحث هایی مانند پوزیتیویسم منطقی،معنای جهان هولوگرافیک،مبانی فلسفی مکانیک کوانتوم،ایده هایی از آفرینش جهان،داستان ملی شدن صنعت نفت،دلایل ابتذال فیلم "سنتوری"،بحث در مورد محسن نامجو،جایگاه و شیوه تفکر در مورد رابطه با جنس مخالف و میزان اهمیت آن با دوستانم(چه از میان بانوان و چه آقایان)برایم رخ داده بود.

نیازی که امروزه مرا به شدت به خود مشغول کرده است،نیاز به معاشرت غیر کلامی با دیگران است.به عبارت دیگر دوست دارم ساعت ها با فردی قدم بزنم،اما در حین قدم زدن مطلقا صحبتی نکنم.

تنها زمانی می توان با یک انسان راحت بود،که در کالبد یک تجربه مشترک با او باشی،در این صورت می توانی از شر ارتباطات دست و پا گیر کلامی راحت شوی.زیرا دیگر مقوله بحث و آشنایی نیست،مقوله تجدید خاطرات است.

دوستی چندی پیش سر تنهایی مرا می پرسید.امروز می دانم دلیلش عدم وجود افرادی است که در بدنه یک تجربه مشترک با من باشند.نهایتا ریشه تمام گفتمان ها،حتی در مورد شیوه به دست گرفتن قاشق و چنگال،گویی یک جنگ طلبی علمی است که یا باید ببری و یا ببازی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:35  توسط ابدیّت  | 

هرگاه فیلمی ساخته شود مانند فیلم ۳۰۰،هرگاه نام خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کند،هرگاه ادعای کشورهای عربی در ارتباط با جزایر ایرانی سه گانه تشدید شود و هرگاه... سیل تلاش برای جمع کردن امضا فزونی می گیرد.گویی همه به رگ غیرتشان بر می خورد.بدون تعارف باید بگویم به رگ غیرت همه بر می خورد.حتی آنانی که آشغال و زباله خود را بدون کوچکترین دغدغه و شرمساری در خیابان،کوه و جنگل می اندازند و یا آنانی که به آسانی برای تفریح و تمرین نشانه گیری،لامپ های تیرهای چراغ برق را با تیر کمان نشانه می گیرند ناگهان ایرانی می شوند.آنانی که در آنور دنیا از سادگی و اخلاق خوب فروشنده مغازه ها سوء استفاده می کنند و لباسی را به بهانه آنکه باید بیشتر در موردش فکر کنند به صورت بیعانه از مغازه دار تحویل می گیرند و پس از استفاده از آن یکبار در یک مهمانی،در حالی که از شمایل لباس پیداست مورد استفاده قرار گرفته است،به مغازه دار پس می دهند و به آسانی و به دروغ می گویند "بیشتر که در مورد لباس فکر کردم،دیدم به سلیقه ام نمی خورد"،حال آنکه در یک مهمانی شب از آن لباس استفاده کرده است.آنانی که بدون اطلاع از اینکه فلان موال فرودگاه سکه ای است،با استفاده از نیمه باز بودن درب وارد می شوند و وقتی در مستراح گیر می افتند و وقتی شهره خاص و عام می شوند و گندش در می آید که ایرانی هستند،آنانی که با مدرک جعلی و دست ساز تقاضای تحصیل در یک دانشگاه اروپایی را می کنند و زمانی که معلوم می شود که مدارک آنان جعلی است و کار را برای دیگرانی که از ایران مایل به شرکت در آن دانشگاه هستند،دشوار می سازند و آنانی که ... همه زیر این بیانیه را امضا می کنند.

آنانی که از صبح تا شب کاری جز دروغ گفتن به همزبانان خود،پشت پا زدن به دیگران برای پیشرفت،بازی با آبروی دیگر همزبانان خود،تهمت زدن،فضولی کردن،غیبت کردن،و... کاری دیگر ندارند آنان هم زیر این بیانیه را امضا می کنند.

خلاصه همه آنانی که زندگی روزمره شان فقط در دودوزه بازی و غرق ساختن دیگر همزبانان و هموطنان می گذرد(چه در داخل و چه در خارج) همه و همه سر به زنگها ایرانی اصیل و دو آتشه می شوند،حال آنکه ثانیه ای فکر کردن در مورد اینکه فلان بابا ممکن است در فلان و یا بهمان کشور خارجی زندگی کند و ممکن است مدتی نماینده نام ایرانی باشد مو را بر تن هر آدم نجیب و اصیلی راست می گرداند،او متن بیانیه را می نویسد و از دیگرانی که ممکن است بهتر و یا بدتر از او باشند می خواهد زیر متن آن بیانیه را امضا کند.

زمانی که هر کدام از این حضرات را به کناری می کشی،که داداش گندش رو در آوردی،یا داری می خوری یا داری پس می دی و یا داری مزخرف می گی و یا در مکان های عمومی از خود صدای نابهنجار خارج می کنی و یا در کوجه بن بست فلان پایتخت اروپایی قضای حاجت می کنی و یا صبح ها کله سحر صورتت را در بیده می شوری،طرف زبان به سخن می گشاید؛از کورش می گوید،از اینکه به ایران حمله شده است،تمام کتابخانه ها در آتش سوخته است،از اینکه فلان فرش موجود در فلان قصر چهار قاچ شده است،شکوه می کند.طرف می گوید که ایرانی ها اولین کسی بودند که منشور جهانی حقوق بشر را منتشر کردند،حال آنکه همین بابا به خودم می گفت:"از وقتی زنم رو میزنم،مثل سگ از من می ترسد"...

هر وقت با چنین بیانیه هایی مواجه می شوم و تب و تاب ملت رو برای امضاء کردن می بینم بیشتر و بیشتر از خودم می پرسم که ظاهر امر این را می رساند که مردم معنای وطن را می فهمند،اما وطن مانند خانه خالی است،خانه که بدون مبل و صندلی و یخچال و ... که خانه نیست،وطن هم بدون هموطن،به اندازه دانه ارزنی هم نمی ارزد،در تمام داستانهای عجیب و غریب و افسانه هایی که ما از این تمدن جند هزار ساله یاد می کنیم،از انسانهایی نام می بریم،یعنی به عبارت دیگر نمی گوییم ما البرز را داشتیم،هزاران سال است که ما البرز را داشتیم،بلکه دوست داریم خودمان را به چند آدم کله گنده و صاحب نام،منگنه کنیم،حال پرسشی که مرا با دیدن این تب و تاب امضاء جمع کردن به خود مشغول می دارد این است که:هموطن کجاست؟معنای هموطن چیست؟

آیا آنانی که در طی روز باره و بارها مورد آزار و اذیت قرار می دهیم،آنانی که بارها مورد جوک و تمسخر ما قرار می گیرند،آنانی که با افتخار در موردشان می گوییم "انسان یا باید خر خوبی باشد و یا خر سوار خوبی"،آنانی که با انواع خط کشی ها مشمول نام های اقلیت قرار می گیرند،آنانی که حقشان را می دزدیم،در موردشان بد حرف می زنینم،... هموطن نیستند؟

از نظر من تکلیف خلیج فارس از قدیم مشخص بوده،کافی است فیلم "دکتر سترنجلاو" اثر کوبریک را نگاه کنید تا ببینید اسم درست این آب بین المللی چه بوده؟(مشت نمونه خروار)،اما ای کاش یک بار افراد یک پتیشن تهیه می کردند و در آن شرف،اخلاق،انسانیت،مدارا،ادب اجتماعی،... را  مورد امضا قرار می دادند.

پ.ن:بارها از خودم می پرسم در این سرزمین چند هزار ساله،که افراد در حین دعوا و عصبانیت از فحش ناموسی خواهر و مادر شروع می کنند،اگر مانند بعضی کشورها آزادی حمل اسلحه وجود داشت چه می شد؟

پ.ن:بد نیست نگاهی هم به نوشته ما قبل این نوشته بکنید تا ببینید نظر دیگران که با ما بودند در مورد ما چیست؟(نظر دزد(انگلستان) در مورد صاحب خانه چیست؟ای کاش نظر این دزد را در مورد خودمان با نظر همین دزد در مورد مردم هندوستان مقایسه می کردیم).زیرا دزدان حرفه ای،مدتها حال و احوالات صاحب خانه را زیر نظر می گیرند،از این رو اگرچه دزد هستند اما نظر آنها قابل استناد است.

تا با این بینش نرسیم که ما(تمام افرادی که شناسنامه ایرانی دارند)مشتی بدبخت هستیم که در یک کشتی ترک خورده در وسط بحری طوفانی،در سرنوشت به یکدیگر گره خورده ایم خلیج فارس،همان خلیج عربی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:51  توسط ابدیّت  | 

سر ریدر بولارد(سفیر انگلیس در تهران) در باب ایرانی ها چنین می گوید:

"...جمعی نادرست و سخن چین و بی انضباط و وحدت ناپذیر و بی برنامه.."*

سر فرانسیس شپرد نماینده بریتانیا در جریان ملی شدن نفت در ایران:

"....[ایرانیان] آمیزه ای از کاهلی،حقه بازی و سوء ظن..."**

 

*سند محرمانه شماره FO 371/52670  مورخ ۱۵ مارس ۱۹۴۶

**سند محرمانه شماره FO 371/91464 مورخ ۲ اکتبر سال ۱۹۵۱

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:50  توسط ابدیّت  | 

در این دیالوگ صحبت بین یک دختر و پسر است و یکی در میان تا پایان متن صحبت می کنند:

"...

-*پسر:خیلی دوست داشتم شما را ببینم

-دختر:منم خیلی تغریف شما را شندیم از ...

*-راستی من هنر می خونم،اما علایق خیلی زیادی دارم.مثلا به فیلم علاقه دارم،ادبیات،موسیقی،گاهی هم فلسفه،یعنی می تونم بگم یک جفتکی هم به پست مدرنیسم می زنم...

-خیلی جالبه،منم از این چیزا خیلی خوشم میاد،شما شعر هم دوست دارید؟

*-خیلی،البته مدتهاست که شعر می نویسم برای دل خودم.

-برام خیلی جالبه،ما خیلی شبیه به هم فکر می کنیم.میشه برام از شعرهاتون بخونید

*-آه ای زن،بدن عریانت مرا به کویی می برد؛خرابم می سازد.زمانی که بکارتت را با ناله فریاد میزنی؛

آه من چه سرگشته ام زمانی که از قله پستانهایت بالا می روم و زمانی که در دره ات جا خوش می کنم

ـوای چقدر زیبا بود شعرتون

*-راستش من در حال عصیان هستم و فقط در این قالب می توانم فرهیختگی که تاب تحملش رو ندارم  رو فریاد زنم.

ـخیلی فوق العاده هستی.

*-تو به سینما علاقه داری؟

-بله؛راستش من عاشق سینما هستم.من سینمای مخاطب خاص دوست دارم.فرض کن فیلم هایی مثل آمریکن پای،خیلی من رو تحت تأثیر قرار می ده.

*-فوق العاده است.منم عاشق مخاطب خاصم.عاشق قاتلین بالفطره هستم،دورز،وای آنتونیونی،خیلی فرم اروتیک در فیلم هاش خوب رعایت شده.فیلم اروسش زیباست،آنتونیونی بدن زن رو خوب فریاد می زنه.و البته تینتو براس هم شاهکاره و همچنین فیلم کالیگولاش و همینطور سالو پازولینی،البته من فیلم باز درجه یک نیستم.فقط ۲۰۰۰ تا دی.وی.دی دارم

ـراستش من نمی شناسم،اما از کنار خیابون سعی می کنم تهیه کنم.می شه اسم فیلماش رو به من هم بگید؟

*-من دوست دارم چیزهایی رو ببینم که بقیه نمی بینند.در مورد موسیقی هم اینجوریه،فرض کن پینک فلوید،آزی اوزبورن،متالیکا،آناتما،دوم متال،البته از فرهاد و سیاوش قمیشی هم خوشم میاد.مودم که بده زیاد گوش می دم.

-وای شما چه آدم خاصی هستید.

*-آدم زمانی خاص هست که از تمام قید و بندها و حصار ها رها باشه،سعی کن تجربش کنی،باید آزاد باشی،فروید می گه اگه آزاد نباشی،عقده ادیپ تو رو از پا در می یاره،من از وقتی از همه چیز عبور کردم زندگی رو کشف کردم.این بزرگترین شانس یک مرده.البته باید همه اینجوری باشند.سعی کن روشنفکر باشی.

-خیلی قشنگ حرف می زنی.

-*برنامت چیه برای امروز؟

-من یواش یواش باید برم

*-من پدر و مادرم سفر هستند.دوست داری بیای اتاقم رو ببینی؟

-وای،آره،خیلی دوست دارم.

*-پس خیلی خوبه،بیا بریم منزلمون

-منزلتون؟

*مگه نمی خواستی اتاقم رو ببینی؟

-آره،اما متوجه منظورتون نمی شم؟

*-من قصد بدی ندارم،فقط دوست دارم اتاقم رو بهت نشون بدم.خواهش می کنم.من خیلی احتیاج دارم اتاقم رو به کسی نشون بدم.می تونم چند تا دی.وی.دی هم بهت بدم.البته من آدم راحتی هستم اهل تعارف نیستم.اما دوست دارم حتما بیای.

-راستش من باید فکر کنم

*-یواش یواش دارم عصبانی می شم.یعنی به من اطمینان نداری،این همه راجه به علایقم صحبت کردم تا بدونی من با بقیه فرق دارم.از سن تو این کارها بعیده،مگه اصلا چه کاره هستی؟

-باشه،فقط به این خاطر که تویی،تو خیلی با بقیه فرق داری،آدم با سوادی هستی...."

 

برای مجسمه ساز هنرمند و پزشک قلابی؛ع.د(مردی که خوب مجسمه می ساخت اما...)همراه با هجو

مردی که زیاد می دانست،اما در همین چارچوبه جهان سومی خود را مسخره کرده بود

مردی که هنوز کالیکاتورهایی را که از من کشیده بود با دقت حفظ می کنم

مردی که معتقد بود برای آنکه تصویر من فکاهی شود باید بالا تنه در قالب رسمی و تشریفاتی باشد و پائین تنه در هیأت شلوار پیژامه ای که پاچه هایش در جوراب ها جمع شده اند.

دردناک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:31  توسط ابدیّت  | 

لطفا به تابلوی زیر با دقت نگاه کنید:

"...مایه داره،خر مایه است،پولداره،انده مایه است،خر پوله،فوفوله،سوسوله،شمال شهریه،بالای شهریه،سیتیزینه،خارج زندگی می کنه،خارجه زندگی می کنه،گیریم کارت داره،گیرین کارت داره،گرین کارد داره،ماشین آخرین مدل،ویلا،خونه ویلایی داره،ازدواج مصلحتی می کنیم،من عشق خارج ام،من اینجا حیف میشم،مصلحتی ازدواج می کنیم،دوستم داره از خارج میاد می خوام خودم رو آویزونش کنم،طرف از من آویزونه،خودش رو به من انداخته،می خوام بدوشمش،طرف داره از خارج میاد حتما اپنه،طرف تازه طلاق گرفته داره میاد می خوام ببرمش شمال،تو خارج شرکت داره،استاد دانشگاهه،همسایشمون می گفت اونجا همه عاشقش هستند،می خوام پردم رو بدوزم،می گند از زن آفتاب مهتاب ندیده خوشش می یاد...

...شوته،تعطیله،شاسه،شاس می زنه،،شاسکوله،اسش کردیم،دودرش کردیم،بچه مثبته،جواده،جواته،دهاتیه،پائین شهریه،خواهرش خیلی گوشته،خرخونه،انده معرفته،خراب رفیقه،رفیق بازه،تو عرق ظرفیتش بالاست،اکس رو ترکونده،ترشیده است،خونه نشینه،رو دست بابا و ننش باد کرده،...

...خونه مجردی،خونمون امروز مکانه،مامان و بابا رفتند سفر،مکانم جوره،ساقی،حش،حشیش،کرک،کک،شیشه،تلخک،سبزک،اکس،متادون،ترامادول،ریتالین،می خوام بترکونم،عشق و حال،خانوم بازی،زنبازی،اوتو زدن،خیابون گردی،دفترم تو شرکت خالیه،بر و بچس،بر و بچز،دنبال پایه هستم،زنم امروز دیر میاد خونه،زنم سفره،شوهرم با من کاری نداره،سرش به کاره خودشه،طرف اپن مایندده،روشنفکره،تیریپش اسپرته،عجب گوشتیه،عجب ک...،عجب هولویی است،عجب غوشتیه،برای من نمی خوای کادوی تولد بخری؟طرف لارج است،دستش راحت میره به جیبش،من هر وقت باهاش می خوابم به همسایمون فکر می کنم،بازوهاش کلفته،جلو بندیش آباده،خیلی وحشیه،چشماش یه جوریه،چند بار باهاش تیریپ رفتی؟چند بار از عقب؟،کف دستی،خودکفام،دستام به ت..،...

...پست مدرنیسم،پست مدرنه،موج نویی است،اپن مایندده،تیریپش روشنفکریه،با شاگرداش می خوابه،زیاد کتاب می خونه،تو حال خودشه،عشق سینما،فیلم باز،فیلم باز حرفه ای،انده نقاشیه،شعراش دیونم می کنه،وقتی می بینمش حشرم می زنه بالا،حشریم می کنه،عشق ما اقلاطونیه،ما زیاد تو مسائل خصوصیمون به هم کار نداریم،اپن مریج هستیم،اپن ریلیشن شیپ هستیم،بهار فصل جفت گیریه،من همیشه با عشقم که هستم موبایلم رو خاموش می کنم،خدا پدر ایرانسل رو بیامرزه،دنبال سوراخ فوریه،می گند وصله،موهاش تا ببخشید باسنش است،دیر حمام میره،به صورتم که نگاه کرد فهمیدم وصله،اهله اک است،درویشه،مثل علی سنتوریه،هنرمنده،نمی دونی چه جری گیتار میزد،من عصیان می کنم و عصیانم را از دور برایت باقی می گذارم،کتاب ترجمه می کنم،امروز سخنرانی دارم،من اولین بار پست مدرنیسم را به ایران آوردم،من اولین بار اسم  اسلاوی ژیژک را به دیگران یاد دادم،من بودم که اولین بار این کتاب را به جامعه کتابخوان معرفی کردم،خونش پاتق اهل اندیشه است آخرش خیلی خوب رقصیدیم،نمی دونی طرف تو کافه تو دوبی چه ویلونی می زد همش سه لاچنگ بود،من چپم،من تنها چپی هستم که سیگار مالبرو می کشم،من برنامه اقتصادی دارم،من لیبرال هستم،من عکس هیتلر رو بالای سرم نصب کردم،...

۱-سرکار خانم شما چه می کنید؟

ام،من فیلم می بینم،کتاب می خونم و شعر می گم و ... ام برای چهل چراغ! مقاله می نویسم...

۲-سرکار خانم فیلمساز در آثار شما شباهت هایی با ... وجود داره

ببینید ام؛من هوشم زیاده بوده و این باعث می شه تحت تأثیر کسی نباشم بلکه جمع بندی دیگران باشم،من از مرز کلاسیک عبور کردم....

۳-من دارم فرانسه می خونم،اس کو وو ووله پقله فقانسه؟

۴-می دونید آقای شاکرین من امروز با این سن و سال(۲۰ سال)به این نتیجه رسیدم که کل زندگی عبارت است از عبور از خطوط قرمز،خیلی برای فهمیدنش زحمت کشیدم و جسارت داشتم.این رو با هم صداقتم به شما می گم،از شما تعجب می کنم و اینکه چرا شما دوست ندارید روشنفکر باشید.از شما بعید است.راستی نظر شما درباره محسن نامجو چیه؟بعد از گوگوش پدیده موسیقی ایران است.البته من از موسیقی سنتی هیچ نمی دانم.

۵-آقای شاکرین من با خدا ارتباط دارم،آیا شما ارتباط ندارین؟خیلی ارامش بخشه؟

-خیر،بنده اگر هنرمند باشم می توانم با بندگان صالح خدا در ارتباط باشم

میشه به گارسون بگید یک لیوان آب بیاره،من زمان دارو خوردنم داره می گذره،ممکنه امشب خوابم نبره...

...امتحان تافل،جی آر ای،ریکام،ریکامندیشن،ریکامم رو بنویسه گور پدرش،می خوام ازش ریکام بگیرم مجبورم،لعنت به این خراب شده،می خوام بزنم به چاک،من حیف دارم می شم،اپلای کردن،فاند،گرنت،حاضرم خایه هاش را بمالم تا بهم پذیرش بده،دد لاین،داره دیر میشه،لعنت به این مملکت،اینجا استعداد کشه،نامه می نویسم برای همه کپی-پیست می کنم،من دارم میرم،خدافظ،کون لق همتون،حال کنین با دانشگاه،خارج رفتن خیلی سخته از هر کسی بر نمیاد،خارج؟اصلا فکرش رو هم نکن کار تو نیست،من رفیقم خارجه،دختر عمم خارجه،منم دارم میرم،تمام پذیرش هام ا.کی شده،من خودم زیاد خارج نمی رم اما فامیلامون زیاد میرند و میاند...

...طرف خواهر و مادرم رو یکی کرد،مادرم ج..ست اگر دروغ بگم،فلان عمم اگه تا فردا پولت رو ندادم،دهنم رو گ... تا راستش رو گفت،قیمت بکارت ۴۰۰ تومن است،طرف مریم مقدس است،تا لب دریا آدم رو می بره و تشنه بر می گردونه،خیلی چفت و بستش محکمه،پیچ و مهره هاش خیلی شله،پردش رو زدم،اگر پردش رو بزنی تا ابد نوکر و مطیعته، دنبال زن سن بالا هستم،زن طلاقی بهشته،می خوام بدوزم پردم رو،فلانی از دماغ عمل کرده خوشش می یاد،سینه هام کوچیکند،سینه های بزرگ دوست داره،باسنم رو عمل کردم،طرف از صندل و لاک خوشش می یاد،قیمت کورتاژ چنده؟،دوست دخترم به نظرم با یکی دیگه هم هست،از کجا معلوم بچه مال تو باشه؟،به هم سکس چت می کردیم،...

... و این نقاشی ادامه دارد...."

از خواندن عبارات بالا چه احساسی به شما دست می دهد؟عبارات بالا محصول یک مطالعه بود،دفتر یادداشتی تهیه کردم و عبارات و جملاتی را بیش از ۵ بار به گوشم می خورد یادداشت می کردم.اگر بگویم پاره ای از این افاضات رو روزی پنج بار شندیم و اگر بیشتر هم می خواستم می توانستم بشنوم،حرفی به گزاف نگفته ام.

به نظرم جامعه ای که گفتمان غالب آن بدین سمت پیش رود،خطری بزرگ را در پیش رو دارد.جامعه ای که هر یک از افراد آن فقط به دنبال منافع خود هستند(زود گذر و یا دیر گذر)و حاضرند برای رسیدن به منافع خود از هر خط و خط کشی عبور کنند.جامعه ای که بر اساس برچسب ها و مرز بندی ها و اظهار نظرهای زودگذر و شتاب زده،افراد آن می توانند با هم در ارتباط باشند.انسان کالایی است که میبایست ابتدا بر روی آن یک مارک بخورد و سپس بر اساس ارزش و اعتبار این مارک مورد ارزیابی و ارزشگذاری قرار گیرد.از سویی دیگر افراد این جامعه؛نیز برای اثبات خود و ارزش یافتن به دنبال جایگاهی برای خود هستند و باز هم یک مارک نیاز دارند،مادامی که مارکی نداشته باشند نمی توانند هویتی داشته باشند و نمی توانند با اعتماد به نفس وارد جامعه شوند.اعتماد به نفس افراد این جامعه در گروه خرد کردن اعتماد به نفس دیگران است،اگر از روی عقاید و شخصیت یک فرد دیگر عبور نکنی،نخواهی توانست برای خودت کسی باشی.از سوی دیگر ساده ترین نیازهای سرکوب شده دیگران جنان پر رنگ و های-لایت شده اند،که در واقع امر فرمان و جهت حرکت انسان را در دست گرفته اند،حتی در تخیل او وارد شده اند و کلام او را نیز تسخیر کرده اند.

ادامه دارد

توجه:

این تابلو که حاصل ۶ ماه گوش دادن به حرف های آشنایان و نا آشنایان در دانشگاه،تاکسی،مترو،پارک،کافه،صدای صحبت کردن دیگران با تلفن همراه در خیابان ... و ما حصل یاداشتی بود که بخشی از آن ادبیات را عینا و بدون کم و کاست نقل کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:46  توسط ابدیّت  | 

زمانی که شرح محاکمه رابرت اپنهایمر،را در دادگاه فدرال ایالت متحده در زمان سناتور مک کارتی می خواندم یک نکته جالب نظرم را به خود مشغول کرد که تقریبا پس از ۱۰ سال معنای آن را درک کردم.موضوع در ارتباط با شهادت یک فیزیکدان متخصص رادار بود که در شرح شهادت خود،در زیر سوگند،بدترین تهمت ها را نثار اپنهایمر کرد.زمانی که برای دفاع نوبت به اپنهایمر رسید،او گفت که حرفی برای گفتن ندارد و وکیلش را نیز از پاسخ دادن به اتهامات منع کرد.چون می دانستم سالها بعد اپنهایمر از تمام آن اتهامات برکنار شد و حتی در زمان جانسون،ازو اعاده حیثیت به عمل آمد،همیشه از خود می پرسیدم که دلیل سکوت اپنهایمر در مقابل اتهامات آن مهندس نیروی هوایی چه بود؟

امروز پس از ۱۰ سال دلیل آن سکوت را با تمام وجود درک می کنم.

گاه انسان در شرایطی با انسانهایی به تمام معنا احمق و بعضا خود شیفته طرف است.افرادی که به طور قطع می توان گفت که هر آنچه می بایست بدانند و یا احتمالا فرصت آموختن آن امورات برایشان فراهم بوده است را یا نیاموخته اند و یا فرصت آموختن آن امورات را از دست داده اند و در نهایت ورودی ذهن آنها بسته شده است و توان روبرو شدن با هر چیز جدیدی را از دست داده اند،لذا هر گونه تلاش برای فهماندن یک امر به آنها و یا حتی تلاش برای اینکه به آنها نشان دهی در گفتارشان تضاد منطقی وجود دارد،لزوما و از روی جبر تاریخی،محکوم به شکست است.لذا بهترین شیوه برای برخورد با این افراد آن است که سکوت را به صورتشان پرت کنی،و با خونسردی به آنها یاد آوری کنی که شأن و جایگاهشان چیست.

در این سن و سال تازه فهمیدم تا به چه اندازه بحث با مردمانی که در کالبد یک تجربه مشترک فکری با من نیستند،عبث،بیهوده و خسته کننده است.پس از چنین بحث هایی دچار کرختی و چیزی شبیه به نا امیدی شدید میشوی.آن چیز که بدیهی است آن است که به هیچ وجه نمی توانی طرز فکر و فضای فکری یک فرد را تغییر دهی.پس بهتر است پس از رد و بدل شدن چند جمله،و دیدن طرز واکنش طرف مقابل که همه اینها کمتر از ۵ دقیقه به طول می انجامد،به سرعت رابطه را به صورت کاملا یک جانبه قطع کنی.

زیرا هر چه زمان بیشتری از رابطه با این افراد بگذرد،معاشرت با آنها کسالت بار تر،عذاب آورتر و در یک کلام دهشتناک تر می شود.چیزی که از همه بدتر است آن است که این افراد معمولا حافظه ضعیفی دارند و گفتار و کردار و نوشتار آنها به زودی از یادشان می رود.در حالی که گفتار و نوشتار و کردار تو را هموراه در حافظه دارند.

یاد صحنه محاکمه دکتر مصدق در دادگاه نظامی افتادم که سرتیپ آزموده(جوانکی ۴۰ ساله) به مصدق (به پیر مردنی ۷۵ ساله)گفت:

-زیاد روضه می خوانید

دکتر مصدق گفت:

-ما در دیوان لاهه و شورای امنیت هم زیاد از این روضه ها خواندیم

و سپس سرش را روی میز گذاشت و تا پایان دادگاه خوابید.

هیچ چیز دردناک تر از معاشرت با این افراد نیست.متاسفانه هر چه بیشتر به اطراف نگاه می کنی بیشتر و بیشتر از این آدم ها در بین مردم می بینی.

دردناک است

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:57  توسط ابدیّت  | 

همواره هنر و علم به منزله دو رویکرد متفاوت به یک واقعیت مرا در خود غرق می ساختند.هنر و علم هر دو به جهان می پردازند اما سیر حرکت و دینامیک محتوایی آن دو از اساس با هم متفاوت است.

هدف علم واضح کردن جهان و پیراستن آن در قالب فکت هاست.ارزش یک گزاره علمی در جهانشمولی است.در داشتن یک تفسیر واحد است.در علم اگر توصیف یک سیستم دارای بدیل باشد و یا توصیف سیستم توسط یک تفسیر واحد امکان پذیر نباشد،درک ما از آن سیستم ناقص است.این در واقع همان ترفندی است که منتقدانی مانند آینشتاین و بوهم در انتقادهای خود هموراه لحاظ کرده اند.

اما

هدف هنر تار کردن واقعیت هایی است که می باید در قالب تفاسیر مختلف ادراک شوند،تفاسیری که هر کدام بخشی از واقعیت را در حالی در بر می گیرد که شاید کمترین میزان اشتراک را با هم داشته باشند.استعاری کردن واقعیت ها،در زدودن تفاسیر واحد و در ساختن یک دینامیک نازمانمند است.این دقیقا همان روشی است که هنرمندان پیشرو و جریان ساز در شیوه کاری خود ارائه کرده اند.

آندره ی تارکوفسکی* در جایی می گوید:

"...بعضی ها می گویند هنر برای این ایجاد شد که درک ما را از جهان افزایش دهد.اما ما هر چه بیشتر می دانیم،کمتر می دانیم.هر چه به عمق فرو می رویم،بیشتر گیج می شویم.هنر برای آن ساخته شد که جهان ناقص است.هنر به ما قدرت تحمل جهان را می دهد..."

آینشتاین در جایی می گوید:

-بسیاری کسان از روی احساس سرور انگیزی برتر نیروی فکری به علم روی می آورند،علم برای آنها ورزشی است که به آن به چشم تجربه ای زنده و ارضاء کننده جاه طلبی های خود می نگرند.بسیاری دیگر صرفا به خاطر مقاصد سودگرایانه به سراغ علم می آیند.

اما دسته سومی هم هستند.کسانی که از زندگی روزمره به علم و یا هنر پناه برده اند.آنها از خشونت و یا زمختی دردآور و کسالت نومیدانه این زندگی به ستوه آمده اند و اشتیاق دارند که از زندگی شخصی به جهان ادراک و اندیشه عینی بگریزند.**

و آینشتاین در جایی دیگر اضافه می کند:

"...این اشتیاق را می توان با اشتیاق مقاومت ناپذیر شهر نشینان به گریز از محیط پر سر و صدا و شلوغ خود به آرامش کوهستانهای بلند تشبیه کرد،آنجا که چشم از درون هوای پاک و آرام آزادانه مینگرد و با آسودگی منحنیهای آرامش بخشی را که گویی بر ابد ترسیم شده اند دنبال می کند..."***

به راستی هنر و علم اگر چه که اصول متفاوتی دارند و دغدغه های کاملا از هم مستقلی را دنبال می کنند،اما زندگی در جهانی که علم و هنر معنا ندارند بسیار دردناک و کسالت آور است.هنر و علم نوعی پاشویه هستند برای آنانی که تب بیگانگی در این جهان آنها را در خود گرفته است و تنها بدین وسیله می توانند بر تب دهشتناک این بیگانگی فائق آیند.

 

*مصاحبه با تارکوفسکی در جنگل،به مناسبت فیلم آندره ای روبلف

**آیشنتاین به مناسبت جشن تولد ۶۰ سالگی ماکس پلانک(Ideas and opinions.PP.224-5)

***Ibid,PP227

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 21:16  توسط ابدیّت  | 

تنهایی بر ۲ نوع است.تنهایی هایی که از جنس جمعیت است و تنهایی هایی که از جنس جمعیت نیست.

زمانی که تنهایی ابدی در انسان کمرنگ تر می شود،تنهایی از جنس جمعیت در انسان ریشه می گیرد و هر زمان که تنهایی از جنس ابدی در انسان ریشه دار تر می شود،تنهایی از جنس جمعیت در انسان فرو کش می کند.

انسان محکوم به تنهایی است.آنقدر تنهایی می کشد تا ترس از مرگ در او گم شود.

 

عجب نوروز غمگینی بود امسال،امیدم به بهار را از دست داده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:38  توسط ابدیّت  | 

چقدر،درک همزمان عقلی و احساسی دنیا و ساده ترین رویدادهایش دردناک است

باز هم یک خاطره که برای سوزاندن به تاریخ سپرده شد.

برای ب.ج

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 4:51  توسط ابدیّت  | 

امروز فیلم "فتنه" را دیدم و به شدت متأثر شدم.راستش هر چقدر خواستم از توجیهات کلاسیک که توهین به باورها و اندیشه های انسانها،توهین به آنچه گفته می شود مقدس است،و دهها دلیل دیگر چشم پوشی کنم و ریشه اصلی این غم و اندوه را در یابم،بیشتر و بیشتر اندوهگین شدم و شاید تا مدتها اندوهگین تر شوم.

می دانم در ۱۱ سپتامبر افراد بیگناه بسیاری کشته شدند،می دانم خانواده های غیر مسلمان زیادی در سراسر دنیا اندوهگین از دست دادن بسیاری از عزیزان خود هستند و عمیقا از درد و رنج آنها،به عنوان یک مسلمان،خجل و اندوهگین هستم،و می دانم این فیلم به احتمال زیاد حوادث شوم و دردناک بسیار دیگری را رقم خواهد زد که همین امر میزان درد و افسوس مرا دو چندان خواهد ساخت.و می دانم با درد و افسوس بسیار عاملان این فجایع،افرادی منسوب به اسلام هستند.می دانم مردمان دنیا از دیدن خشونت عریان خسته هستند،از دیدن خون و جنازه و بدن های تکه تکه شده خسته شده اند،میدانم مردمان دنیایی که در کمتر از ۵۰ سال،دو جنگ ویرانگر را تجربه کرده اند،مردمانی که وجدان آنها از داخاو و آوشوئیتس خسته است و دیگر دیدن صحنه جسد های آویزان بر چوبه دار آنان را به مرض جنون می رساند،می دانم دیدن بدنهای تا نیمه در زمین دفن شده که مغز آنان متلاشی شده است،انسانها را به حدی از عذاب وجدان و نا امیدی می رساند که حتی بی رگ ترین و خونسرد ترین انسانها را از درون ویران می سازد،میدانم که سر های خونین قمه زده شده،چیزی جز درد و اشمئزاز را در دیگران بیدار نمی کند و خیلی چیزها می دانم که بیانشان مو را بر تنم راست می سازد...

درد می کشم و این جملات را با رنج بسیار می نویسم،دیدن صحنه،نعوذ بالله،پاره کردن قرآن مرا به شدت بیمار ساخته است.نه از آن بابت که یک مسلمان دو آتشه هستم،که هیچ گاه بر منی که در اصول اساسی توحید و معاد بارها و بارها فکر کرده ام و پس از هر مرتبه فکر بیشتر گیج و علیل شده ام،و احساس می کنم تا قبل از مرگ و "روشنی" هیچ انسانی جز،رسول اکرم به معراج رفته،مسلمان دو آتشه که هیچ،مسلمان نیست،باز هم از دیدن این صحنه ناراحت می شود.صحنه ای که اگر بر تورات و انجیل هم می رفت،باز هم دردناک و رنج آور بود. 

زمانی یکی از بزرگان تشیع،حضرت صادق(ع) پیشگویی شومی کرده بود مبنی بر آنکه تا زمان ظهور خضرتش،چیزی از اسلام باقی نخواهد ماند،و در جایی صادق(ع) گفته بود دانشمند نماها کمر مرا شکستند،این امر بیشتر و بیشتر مرا درونگرا و اندوهگین می سازد.

به راستی ما چه تنها شده ایم،رسولی نداریم و دانشمندی هم به روایت صادقش،نداریم که دل ما را شاد سازد،به راستی چقدر آرزوی بوی رسول،و نوری از محضر ابدیت مرا درونگراتر و نا امید تر می سازد.

بار الاها!

تو به نیکی می دانی محمد کیست.می دانی اسلام چیست.محمد همان انسانی است در آن غار در مکاشفه کامل که به ادراک حضرتت رسید،محمد همان است که وجدان و عذاب وجدان را به ما آموزاند.محمد همان است که زیبا است و آرامش بخش،محمد آن است که بر بستر بیماری فردی می رود که،نعوذ بالله،بر او زباله می ریخت،محمد آن است که بوی تواضع و گریه می دهد،نه بوی خشونت و کشور گشایی.

تو به نیکی می دانی که علی کیست،علی آن است که با "خطبه همام" به ما اثبات کرد موجودی به اسم مسلمان وجود خارجی ندارد،هیچ احدی حق ندارد ادعای تقوی و معصومیت کند،علی در این خطبه بر ما هویدا ساخت رنج دوری از اسلام انسان را از درون می خورد و بر ما آشکار ساخت چقدر اگر حقیقت را بدانیم پوچ،احمق و بدبخت و زیانکار شده ایم.

علی! بر ما چه آمده؟،خطبه ات را خواندیم اما واکنش ما واکنش همام نبود،ما با گستاخی کامل،خود را حق،خدا و عین اسلام پنداشتیم.به راستی چرا اینقدر خطبه ات نا امید کننده است؟چرا ما را اینگونه از خود نا امید ساختی؟چرا به ما نشان دادی که مسلمان نیستیم؟

بار الاها!

می دانی علی کیست.علی رنج عذاب وجدان را بر ما آموزاند.به ما یاد آوری کرد به دور از شرافت هستیم اگر به زنی یهودی ظلم شود و ما خونسرد باشیم.علی به ما آموزاند باید بسوزیم و نابود شویم،اگر حق الناس را نابود سازیم،علی به ما گفت اگر به مردمی ضرر زدیم،هیچ گاه و هیچ گاه در امنیت و آسایش نیستیم.گفت از توبه بگذریم اگر رنجی بر مردم روا ساختیم.

محمد فرستاده شده!علی!

می دانی بزرگترین افتخارم این است که از شما بزرگواران شنیدم "قناعت،بزرگترین ثروت است"،افتخاری که بر خود می بالم زمانی که به این جمله سراسر حکیمانه تان فکر می کنم.

علی!

دنیا را چه شده است؟اینان کیستند؟چرا به ما گوشزد نکردی جقدر در بین "مسلمانان"،تنها هستیم.چرا چاهی نیست تا سرمان را در آن کنیم و از عذاب وجدان فریاد زنیم؟آب شویم و دق کنیم.

بار الاها!محمد! به حق رسول بودنت و بر حسب شفاعتت

مرا از این دنیا ببر،دنیایی که نه تحمل دیدن مسلمانان را دارم و نه تحمل دیدن توهین به ارزش ها را،مرا از این رنج زیستن در این دو بد خلاص کن.دو بدی که اسلام را نشانه گرفته اند.مرا به جهانی ببر که سراسر فکر است و اندیشه،مرا بدانجا ببر که یک لحظه فکر،۷۰ سال عبادت است.

دردناک است.وای بر ما،با اسلام چه کردیم. 

پ.ن:این یک نوشته عاطفی است،نه یک نوشته سیاسی.این نوشته به بهانه فیلم "فتنه"،فیلمی اهانت آمیز که گویای چیزهایی دردناک است نوشته شده است

چقدر افسوس می خورم وقتی یاد این جمله فیزیکدان استیون واینبرگ در مصاحبه با جاناتان میلر می افتم که می گفت:"زمانی اهالی مسیحیت علم و دانش و بردباری و تساهل و تسامح را از مسلمانان می آموختند،اما اکنون چه؟"

یا زمانی که فیزیکدان ورنر هایزنبرگ در جایی در باب معماری اسلامی می گوید:"...ساختار زیبایی  شناختی مسجد،اینکه تمامی نقاط گنبد در یک نقطه به هم می رسند،نشانی از یک تفکر عمیق فکری است..."

آیا مسلمانان،همه چیز را نابود نساختند،یک دنیا زیبایی و تفکر (اسلام)را نابود نساختند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط ابدیّت  | 

در این سرزمین،مردم معمولا در باب مسائلی غر می زنند و شکوه می کنند که خود مصداق بارز و کلاسیک آن موضوعات هستند.

همه از بی نظمی،بی برنامگی،عدم بردباری،خود مرکز بینی،ظلم،بی عدالتی و نابرابری،بی انصافی،عدم وجود صداقت،نبودن ادب اجتماعی،سرد بودن روابط انسانی،عدم وجود انسانیت،دروغ،تملق ،مداحی،... دادشان به آسمان رفته و قصد فرار از این سرزمین را  دارند.اما شاید اصلا متوجه این موضوع ساده نیستند که "کل در بعضی سیستم ها قابل تقلیل به جزء است".

گویی بهای "آئینه" در این سرزمین بسیار بالا رفته است و انسان ها کمتر این فرصت را می یابند که به خود نگاه کنند.

اخیرا چند فرد را دیدم که به شدت پیگیر رفتن و به قول خودشان رهایی از این "خراب شده" هستند،هنگامی که متوجه این تب و تاب می شوم و در می یابم رفتن برای آنها چیزی ورای،درس و مشق و یا کار است(زیرا با اندک نگاهی آشکار است که وضعیت درس و مشق و نوانایی علمی و آگاهی آنان چنگی به دل نمی زند.نه قدرت تولید دارند و نه ادعای آن و نه می توانند چیزی تولید کنند،جز همان چند کتاب و جزوه درسی زبان فارسی دانشگاهی تا کنون چیزی نخوانده اند یعنی اصلا حوصله این کارها را هم ندارند و جالب اینجاست که هر چه بیشتر از مرحله پرت هستند بیشتر احساس تباه شدگی در این مملکت را دارند،توگویی فقط شادروانان سعیدی سیرجانی و امیر حسین آریانپور و غلامحسین صدیقی خر بودند و ماندند.)از آنها علت را جویا می شوم.لب به شکوه می گشایند و براهین و صغری و کبری....شگفتا که هر چه بیشتر می شناسمشان بیشتر در می یابم که خود مشمول و مصداق بارز،ادله ای هستند که برای فرار از این "خراب شده" ذکر می کنند.

فکر می کنم انسان تا زمانی که خطوط قرمز اخلاقی(پرستیژ) نداشته باشد و به تبع آن "نه گفتن" را نیاموزد،چه در این "خراب شده" باشد و چه در هر "جهنم دره دیگری" همین است که هست.

گاهی تا به این مرز وسوسه می شوم که بگویم،نروید،اینجا برای شما بهترین نقطه دنیاست.در هیچ کجای دنیا اینگونه آدمها نمی توانند اینقدر راحت و بی دغدغه زندگی کنند.البته دغدغه که همیشه هست،جفت کردن رنگ شلوار با کفش،رنگ کت با رنگ ماشین،قد دختر با پسر،مدل عینک...

انسان برای خود می تواند نسخه بپیچد،نسخه ای که فراخور حالم باشد این است که تا زمانی که آدم نشوم و از چهره ام موج نزند،از اینجا نخواهم رفت.روزی از اینجا خواهم رفت که دچار بیماری دق شوم و عذاب وجدان زندگی کردن در این جامعه رو به انحطاط مرا از پای در آورد،فکر می کنم آن روزی است که بهترین زمان برای رفتن است،یا از ایران برای مداوا،یا از این جهان برای استراحت

هندوها نسخه خاصی از تناسخ را در اصول موضوعه خود دارند،آنها معتقدند هر چه بیشتر در این دنیا عذاب بکشی،زودتر چرخه کارمیک تو متوقف می شود و زودتر می توانی به نیروانا برسی.

فکر می کنم بهترین نقطه گیتی برای این منظور ایران است.در ایران همه و همه به آسانی آزارت می دهند.اصولا همه کارها،رفتارها،نظرها و حرف های دیگران آزار است.تا زمانی که انسان نکشد و نداند و نتواند از این زنجیره باطل خود را خلاص کند،رفتن و نرفتن برایش بی معنا است.

چیزی که همواره مرا مسحور و شیفته می کند اعتماد به نفس و عزت نفس فیزیکدانان شوروی و فیزیکدانان ژاپنی بعد از انفجار اتمی است.توموناگا و لاندائو نمونه بارز صدها انسانی هستند که رنج کشیدند اما خود باقی ماندند.آنها نشان دادند همواره راهی وجود دارد که در مقابل وسوسه پول انسان بر خود فائق آید و آن همانا لذت از زیبایی علم است.بودن در متن علم و حل شدن در آن.علم یک میراث جهانی و به قول آینشتاین یزرگترین پیک نیکی است که می توان همواره در آن در آرامش زیست.اگر این گفته در زندگی شخصی ام در عمل پیاده شود،و وارد جهان غیر شخضی شوم،آن روزی است که می توانم ادعا کنم یک دانشمند هستم.

 در عین اینکه خیلی از افراد درخشان و متوسط به بالا باید بروند،باید بیاموزند و باید بهترین باشند تا روزی که "ملت" در ذهن تک تک ایرانیان معنای واقعی پیدا کرد،آنان بازوهای فرهنگی برای اتصال باشند.آنچه که در این نوشته آمد نظرم در باب افراد متوسط و متوسط به پائین بود که روز به روز متأسفانه تعدادشان در حال افزایش است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط ابدیّت  |