X
تبلیغات
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

دو روی سکه حماقت

این روزها مطلبی ذهنم رو به شدت مشغول کرده است. داشتم در باب حماقت فکر می کردم. از نظر خیلی افراد احتمالا حماقت یک نقص است که می تواند باعث عقب افتادن انسانها شود. اما وقتی عمیق تر نگاه می کنم می بینم این روزها حماقت را می توان به عنوان موهبتی خدادی تصور کرد که می تواند اتفاقا خیلی باعث پیشرفت انسان شود.

این روزها کم دور و اطراف نمی بینم افراد تهی مرتبه ای که موفق تر هستند و کم دغدغه تر. جالب اینجاست که سیستم این سمت هم ملاکی برای تمیز ندارد. سیستم آمریکا می تواند افراد نیمه احمق را از افراد غیر احمق جدا کند. اما نمیتواند افراد تماما احمق  و کودن را از افراد تماما غیر احمق جدا کند. مثالهایی خاص از افراد خاص دارم. بخث کاملا شخصی است.

مرتبط

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 14:52  توسط ابدیّت  | 

یک وبسایت برای دسترسی به پایان نامه های دکتری در کل دانشگاه های اروپا

در این وبسایت می توانید به تمام پایان نامه های دانشگاه مختلف اروپایی در تمام رشته ها دسترسی داشته باشید. امیدوارم این وبسایت باعث خیر باشد و احیانا زمینه تخلف و کپی برداری را فراهم نکند.  
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 13:37  توسط ابدیّت  | 

درسگفتارهای آقای دکتر شیخ جباری

آقای دکتر شیخ جباری در ترم جاری مشغول به تدریس نظریه میدان همدیس هستند. می توانید جزوه این درس را در اینجا پیدا کنید.

این ترم جاری مکملی است بر درس ایشان در ترم گذشته در باب نظریه گرانش کوانتومی و نظریه َAds/CFT

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 11:37  توسط ابدیّت  | 

تبریک به سبب اختراع ماشین زمان به انجمن فیزیک ایران

پیشرفت علم در یک جامعه ساز و کاری خاص دارد. نهادهایی همانند مراکز پژوهشی تولید علم می کنند و نهادهایی به ارزیابی می نشینند. علم یک مسیر مستقیم است. درست است که برای پیشگویی انقلاب های علمی راهی وجود ندارد همانگونه که برای ابداع و نوآوری نیز راهی خاص و شیوه ای  وجود ندارد که بتوان با تمسک بدان رهی صد ساله را چند ساعته پیمود. اما یک نکته در تمام تاریخ علم بر همگان آشکار است. علم توسط افرادی تولید می شود که عالم هستند. در تاریخ علم خیلی از اکتشافات تصادفی صورت گرفته است اما این تصادف برای یک عالم روی داده است.

در این چند روز اخیر در اخبار بود که یک بچه پرو ماشین زمان اختراع کرده است. از لفظ بچه پرو بدان دلیل استفاده کردم که کافی است مصاحبه را بخوانید. من در اینجا قصد دارم این موفقیت را به انجمن فیزیک ایران تبریک عرض کنم و باشد که شاهد موفقیت هایی ازین دست در آینده باشیم.

انچمن فیزیک ایران با سکوت خود تلویحا به تایید اختراعات زیادی همت گماشته است. کشف مدال های اینشتین توسط یک کودک دبیرستانی، تولید مقدار زیادی انرژی در آشپزخانه توسط نخود و لوبیا و  دیگ زودپز باز هم توسط یک بانوی سال دوم دبیرستانی که این خود مثالی است بر پیشرفته بودن علم در این سرزمین فارغ از جنسیت افراد ، نامکان دقیق پیش بینی زلزله و قس علی هذا.

اتفاقاتی که امروز در سرن می افتد به نظر پیشرفته ترین زمان اتحاد علم و تگنولوژی است در دنیا حال آنکه انجمن فیزیک ایران با سکوت خود در این باب به تایید تلویحی این امر می ردازد که تولید سانتریفوژ های قدیمی که ۷۰ سال پیش در هنفورد تنسی و اوک ریج می چرخیدند پیشرفته ترین اتفاق علمی قرن است.

چان کلام آنکه هر آنچه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک.

 

بنده بار دیگر اختراع ماشین زمان برای نخستین بار در ایران را به انجمن فیزیک ایران تبریک عرض می کنم و آرزو می کنم در آینده شاهد موفقیت های بیشتری از این دست باشیم. باشد که الگوی پیشرفته علم  ایران ۱۴۲۷ هر چه زودتر محقق شود. باشد که کردیت این گونه کشفیت راه را برای پیشرفت علمی باز کند.

در ضمن قیمت ارزان این  ماشین زمان می طلبد نهادهای اقتصادی هم بر خود ببالند. که علم و اقتصاد در دنیای امروز ارتباط تنگاتنگی دارند.

سینه لرزان یار و شهر بی بنیاد لار / هر دو لرزانند اما این کجا و آن کچا

یک لحاف در پشت بام و یک منار در اصفهان / هر دو جنبانند اما این کجا و آن کجا

بند تنبان من و تنگ خر مشتی حسن  / هر دو چرمینند اما این کجا و آن کجا

الماس کوه نور و کله طاس کچل / هر دو برقینند اما این کجا و آن کجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 11:15  توسط ابدیّت  | 

توهم نبوغ

فکر می کنم در ایران آنچه که بیشتر از علم مهم بوده است همیشه پدیده ای بوده است بنام توهم نبوغ. یا تصور عالم بودن به جای خبره بودن در علم. بعضی امور به این میل دامن زده اند. شاید مضرترین و نفرت انگیز ترین شکل آن پدیده ای بوده است بنام المپیادهای علمی. ژدیده دیگری که امروزه خیلی باب شده است نشریات زرد علمی هستند. همان نشریاتی که مثلا یک زمانی کارشان این بود که در باب روابط خصوصی زندگی آدم های معروف بنویسند و داستان های جنجالی علم کنند. الان یک دوجین مجله ترجمه ای داریم و یک پدیده نفرت انگیز دیگر بنام ستون علم در نشریاتی که داعیه روشنفکری دارند. نمی خواهم در باب آن صحبت کنم. نکته دیگری که مد نظرم است تغییر شکل و الگوی رفتاری این توهم نبوغ است. زمان ما عده ای بوند که توهم نبوغ داشتند منتها وقتی به طرف نگاه می کردی می دیدی مثلا در دوره دبیرستان نشسته و واقعا درسگفتارهای فاینمن رو خوانده است و یا یک کتاب مکانیک تحیلی و الکترومغناطیس خوانده است و انصافا هم خوب فهمیده است و مقداری فکر می کند دیگر به حد نظریه پردازی رسیده است و زمان اظهار نظر در باب کل سرنوشت علم رسیده است و باید خط مشی علم را تعیین کند. اما در نسل جدید الگوی رفتاری به کل تغییر کرده است. امروزه توهم نبوع آکنده شده است با صرفا مطالعه در علم به زبان ساده و فرضا چند سفر به اصطلاح علمی که معمولا بیشتر تفریحی هستند. فکر می کنم زمانه چند تغییر اساسی کرده  است. بچه ها پررو تر و سطحی تر شده اند. فقط هدف این است که فرد احساس کند واقعا نابغه است و بتواند این حس را اتفاقا به افرادی از خود پایین تر نیز القا کند. حتی مهم نیست که طرف در دانشگاه و یا مدرسه خودش هم حرفی برای زدن ندارد و با زور و ضرب معلم کمکی درس پاس می کند و یا شب امتحان از طریق تپاندن نمره ناپلئونی می آورد. من فکر می کنم روزبه روز جهالت با وقاحت بیشتر گره می خورد متاسفانه.
امروزه آدم می بیند مثلا آدم های زیادی سماجت  درس خواندن در دقیقا تاپ تن های اینجا را دارند و منکر همه چیز و همه دیگر دنیا هستند، که اتفاقا حتی سطح علمی متوسطی هم ندارند. هم نسلان من ادعا زیاد داشتند، اما پرمدعا ترین ها خوستار دیدار با بندگان نایب خدا بودند. امروزه کوچکترین و معمولی ترین آدم ها در سالن انتظار نشسته اند و به کمتر از خدا رضا نمی دهند.
گاهی هم از خدا تعجب می کنم و گاها ناامید می شم که به بعضی هم خر را می دهد و هم خرما را.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 13:0  توسط ابدیّت  | 

کلاه پهلوی

مدتی است سریال کلاه پهلوی را دنبال می کنم. قصد ندارم عقاید خودم را در باب آن سریال بنویسم که امکان آن نیست. اما یک نکته ای خاص جلب توجه می کند. زمانی که قصد داریم به قول معروف به قاضی رویم و عقیده ای را بیان کنیم که ظاهرا جهانشمول است باید یک بار از خود بپرسیم آیا آن عقیده در یک جغرافیای محدود سازگار است و مشتری دارد که بعد بخواهد جهانشمول شود یا نه.

بد نیست نگاهی به زندگی نیمه خصوصی بازیگران (آنچه عیان است و مثلا در جشن های خانه سینما به چشم می خورد) آن سریال بکنیم و ببینیم آیا حتی آنان در باب مثلا نگاه مسائل مذهبی تابع نگاه خود دکترین مطرح شده در سریال هستند یا نه؟ یا فقط نقشی بازی کرده اند و پولی گرفته اند.

اینجاست که به نظر می رسد  تفکر ارائه شده در آن سریال توسط خود عوامل آن سریال در زندگی خصوصی نقض شده است. پس کل ایده شاید شکست خورده باشد.

هر چند ممکن است بازیگران خارجی این سریال، تقیدی به مذهب خود داشته باشند. اما ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 13:18  توسط ابدیّت  | 

سقوط

برای جسمی که از ارتفاعی رها شده باشد، سخت ترین لحظه زمانی است که به نزدیکی سطح زمین برسد. این روزها اتفاق جدیدی نیافتاده است به جز آنکه زمان برخورد با زمین نزدیک شده است. زمان کج و معوج شدن، زمان درد کشیدن و بلاتکلیفی.

ما هیچ گاه اینقدر بازنده نبوده ایم و هیچ گاه اینقدر از دست نداده بودیم. این را زمانی می فهمیم که نقش بر زمین شدیم. اگر زنده ماندیم، هوشیار ترین مردمان تاریخ خواهیم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 6:6  توسط ابدیّت  | 

در باب دوستی در غربت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 1:53  توسط ابدیّت  | 

یکسال گذشت

سال گذشته در چنین روزهایی سرزمین عزیز رو ترک کردم. قصد ندارم در باب این یکسال که گذشت بنویسم که خاطرات شخصی انسان ها لزوما ممکن است برای خود آنها جذاب باشد و شاید دیگران حوصله و اشتیاقی برای شنیدن آن ها نداشته باشند. عادتی در قوم ما وجود دارد که همیشه برای من ناراحت کننده بوده و معمولا سعی می کردم همیشه خود را از آن بدور نگه دارم. اینکه بخواهی برای دیگران بازو بگیری و موجودی دوگانه باشی. در پیش چشم دیگرانی که شاید حرفی برای گفتن نداری نقش بره را بازی کنی و به ناگه زمانی که رو به قبله خودی می کنی نقش گرگ را به عده بگیری و خود را چنان فرد خوشبخت و موفقی نشان دهی که هر کس که نداند تصور می کند به ریاست سرزمینی رسیده ای و برای خود اسم و رسمی به هم زده ای.

اگر بخواهم در باب حال خود بنویسم باید خیلی ساده و بی تکلف بگویم من همان هستم که قبلا بوده ام. روزگار گاه لبخندهایی تحویلم داده است و من هم سعی کرده ام بدان لبخندی زنم. گاهی چهره ای خشمگین به من نمایان کرده است و من هم سعی کرده ام سرم را پایین بیاندازم و توگویی اتفاقی نیافتاده است. این نه از آن بهر است که من انسان صبوری هستم که صبوری یک انتخاب است. تحمل من همیشه در زندگی از آن باب بوده است که چاره ای نداشته ام. صبر یک انتخاب نبوده است برای فردی که اصلا چاره ای نداشته است. صبر الزام روزگار بوده است برای فرار از بدتر شدن اوضاع.

روزگاری که گذشت بیشتر از آنکه معلمی باشد برای شناخت چیزهایی که هست و چیزهایی که می توان یادگرفت، برای من پیام آور نداشته ها و شاید هرگز بدست نتوان آورده ها دانست. در این یک سال متوجه یک اتفاقی شدم که سالهای قبل توان تصور آن را نداشتم. زمانی که در منزل واقعی خود بودم و در کنار همسایه هایی که گاها نه چندان مقبول بودند زندگی می کردم، همیشه تصور می کردم اگر این انسانها از قید و بند مشکلات اقلیم خود رها شوند و مثلا فرصت تجربه زندگی دیگری را داشته باشند، لزوما رفتار سابق خود را نخواهند داشت و به سبک و سیاق دیگری زندگی خواهند کرد.

فکر می کنم این تصور در اغلب ما هست که زمانه، حال و وقایع خود را برای ما بدان دلیل رقم می زند که در قید و بند اتفاقات و اجبارهایی هستیم که تمام توان و نیروی ما را صرف تحمل و کنار آمدن با آنها می کند. همیشه این خوشبینی و تصور در ما خودنمایی می کند به خصوص زمانی که گرفتار یک رابطه پر دغدغه و ناخوشایند هستیم که، همین انسانها را اگر جابجا کنی، لبخند تحویلشان دهی و در جایی ببری که اصول موضوعه ای ۱۸۰ درجه در منتها علیه سابق دارد، تغییر خواهند کرد و به بیان دیگر این جغرافیا و سیاست است که انسان ها را وادار به خلق و خو و منش های نه چندان خوشایند می کند. این تصوری بود که سالهای سال در ذهن من بود. شاید یک دلیل روانی و منطقی برای آن متصور باشد. اگر شهری در پس کوهی باشد و کوه همانند سدی راه را بر منظره ای که در پس آن قرار دارد، ببندد، مردم همواره دوست دارند تصور کنند در فراسوی کوه پدیده ای خاص نهفته است. دوست دارند تصور کنند اگر آنها هم به ماورای کوه سفر کنند، آنها هم خاص خواهند شد. که این تصور در عمل تصوری نادرست است. مردم عموما زمانی که چمدان سفر می بندند، خواسته و یا ناخواسته، مقدار زیادی از درونیات، کینه ها و عقده های خود را هم، در بین لباسها در چمدان پنهان می کنند. دقیقا اولین باری که درب چمدان را در سرزمین جدید باز می کنند، دوباره همانند لباس زیر آن خلقیات و رفتارها را به تن می کنند، و شاید چون روزگار فرصت عریان تر بودن را در اختیار آنها می گذارد این خلقیات بیشتر به چشم می آید. در سرزمین هایی که بهانه آغاز یک گفتگو دیگر مخلصم چاکرم نیست و در مغازه های گران قیمت دیگر صحبت از قابلی ندارد نیست.

در یک کلام بگویم ما نیاز زیادی به تغییر داریم. با این اوضاع ما نمی توانیم به سمت آینده ای روشن حرکت کنیم. تا این گره های اخلاقی و تربیتی باز نشوند، هیچ گره دیگری باز نخواهد شد که مردم خلق خوی حاکمان و استاندارهای رفتاری آنها را می سازند.

نگاه ما به دنیاهای جدید همیشه انتخابی- منفعتی است. حال آنکه در سرزمین های جدید ما با یک پکیج مقابل هستیم. پکیج های آزادی، دموکراسی، مسئولیت پذیری و پاسخ دهی و هاکذا. نگاه عمده مردم به اینها انتخاب اجزای کوچکی از این مجموعه است که اصولا با تبع راحت طلب و آسوده خواه سازگار تر است. آزادی آنجا که مربوط به انتخاب بدون دخالت است خوب است. اما همین آزادی اگربخواهد مسئولیت پذیری و پاسخ گویی ایجاد کند بد می شود و ما عموما این قسمت مجموعه را نمی خواهیم. رونق اقتصادی و ارزانی زندگی تا مادامی که قصد سفر و خرید اجناس لوکس را داریم خوب است، اما زمانی که صحبت کار مداوم و تلاش بی وقفه است ، بد است. ما به قبول کردن یک کل عادت نداریم. ما باید اوراق کنیم و اجزا را با توجه به سلیقه و طبع خودمان بازگزینش کنیم. این دلیل عمده عقب بودن ما از دنیاست. برای همین نمی توانیم خود را و جایگاه خود را ارزیابی کنیم. زندگی ما به مراتب از زندگی مردمان هند و یا نپال و تبت پر زرق و برق تر است. اما وقتی که به نهادها و اساس جامعه فقیر  غیر نفتی هند و نپال نگاه می کنی، می بینی ساختارها و بنیادهای ظریف اجتماعی در آن جوامع به مراتب ریشه دار تر است و تفکر و منش زندگی مردمان آن سرزمین ها به دنیای مدرن نزدیک است.

اگر مدرن بودن را به مدل ماشین و تیپ و لباس پوشیدن بخواهی معنا کنی، شاید ما از کل آسیا منهای ترکیه، کره جنوبی و ژاپن یا بالاتر باشیم و یا بسیار شبیه حتی این سه کشور باشیم. اما اگر بخواهی ذره بین بدست بگیری و دنبال نهاد و بناهای رفیع اجتماعی- اخلاقی بگردی جامعه ما توسط ریسمان هایی در حال پاره شدن به هم متصل است. این حکایت امروز و دیروز نیست. این حکایت یک عصر است. منتها عامل نگران کننده دیگری به چشم می آید. این سه کشور به همراه هند و چین نفت ندارند. پس ما همانند جوان عیاش و تن پروری هستیم که در سن نزدیک به چهل سالگی هنوز از پدر پول تو جیبی می گیرد. پدری که در آستانه مرگ است و هنوز این فرزند نتوانسته تصور کند دیر یا زود پدر حامی مالی او نخواهد بود.

زندگی در جامعه رنگارنگ که توانسته از تمام ملل جهان مردمانی را جمع کند بسیار آموزنده است. از این پس به صورت اختصار در باب تجربه هایی که می تواند برای ما آموزنده باشد می نویسم. انکار نمی کنم رو به رو شدن با اینها می تواند درد بسیاری داشته باشد. وبلاگ ها ودنیای مجازی پر است از انعکاس زرق و برق زندگی اینجا. اگر این نوشته ها را وسواسی و یا اعصاب خردکن می دانید، درخواست می کنم به سادگی سراغ آن نوشته های بروید که تصویری مثبت و یا رویایی از این قسمت دنیا ارائه می دهند. تصویری که توگویی اینجا همان سینمای هالیوود است.

مشتی مردمان بی دغدغه، پولی که از آسمان می بارد و رستوران ها و هتلهایی که به آسانی یک جستجوی ساده اینترنتی قابل روزروکردن هستند و ویلاهایی که به قصرها می ماند. توگویی اینجا بهشت است و سخت ترین کار زندگی دراز کشیدن در کنار جویبار است نوشیدن نوشابه ای که از نهر می گذرد.

که ما ایرانی ها استعداد زیادی داریم یا با بطری نوشابه خالی عکس بگیریم و یا در کنار منزل و یا ماشین لوکس دیگران بایستیم و با اعتماد به نفس به روزنه دوربین نگاه کنیم.

عریانی در برابر آینه می تواند تجربه گرانبهایی باشد. آینه همانند ترازو نیست که تنها رقم وزن را نمایش دهد، آینه می تواند شکل اندام ها را هم نمایش دهد و این یگانه دلیلی است که آینه را سالهای سال نقل ادبیات و تمثیل های ما کرده است. دوستی بی زبان که دقیق ترین توصیفات را از ما بدون درخواست ذره ای منفعت مادی به عهده می گیرد. حتما دیده اید در خیابان ها، حتی ترازوها برای اعلام وزن ما از ما درخواستی مادی دارند، اما آیا دیده اید در خیابان آینه ای نصب شده باشد و برای نمایش چهره ما از ما طلبی داشته باشد؟ ( شاید چون هیج کس مایل نیست برای دیدن چهره خود بهایی بپردازد. آینه هم ارزان ترین وسیله است برای شکستن)

آنچه امروز در مقابل ما قرار داده شده است، آینه نیست که روزنه دوربین عکاسی است. ما تحمل دیدن چهره خود را در آینه نداریم، اما انتظار داریم دیگران تصویری از ما را ببینند که حتی خود ما تحمل دیدن آن را نداریم. این خلق خوی حاکم بر ماست. آنچه که از عهده تحمل ما خارج است باید شیوه رفتار روزانه ما با دیگران باشد. آنچه را که خود دوست نداریم، باید دیگران حتما دوست داشته باشند. آنچه را که خود هستیم باید به دیگران نسبت دهیم تا با یک فرار به جلو در زمین دیگران همواره بتوانیم خود را چند امتیاز از دیگران جلوتر بدانیم. تصاویری که ما دوست داریم از خود انتشار دهیم، تصاویری هستند که تنها به قصد تایید و تصدیق منتشر می شوند. خوشبختی و لذت در زندگی دیگر یک پدیده درونی نیست که توسط خود فرد ارزشیابی شود.  دیگر من نوعی قادر نیستم بفهمم که خوشبخت هستم یا نه. این واکنشهای دیگران به زندگی من است که برای من مسجل می سازد که آیا من خوشبخت هستم و یا بدبخت. اگر من به یک سفر می روم، این من نیستم که تعیین می کنم آیا آن سفر لذت بخش بوده است یا نه. این میزان رنج دیگران و اعصاب خردی دیگران از سفر من است که تعیین می کند آیا سفر خوبی داشته ام یا نه. این جملات آکنده با آه و ناله دیگران است که معلوم می دارد آیا من در موقعیت مناسبی قرار دارم یا نه. مکانیسم خطرناکی در حال تکثیر است در جامعه ما. آینه ها به دوربین عکاسی تبدیل شده است. قرار است این دوربین ها کینه ها و عقده ها را افزایش دهند. بار ارزشگذاری زندگی افراد دیگر بر اساس تصویر آینه ای شکل نمی گیرد. معنای زندگی از خلال فوتو شاپ عبور می کند و سپس وارد کاسه سر یک نفر دیگر می شود. موفقیت و شادی من در کاسه سر فردی دیگر معنا پیدا می کند. این میزان ناراحتی دیگران از وضع فعلی من است که به زندگی من معنا می دهد نه لزوما میزان لذت لحظه ای من.

ما یک گروه از افراد را دور خودمان جمع می کنیم. مردمانی که قادر هستند و به این نتیجه رسیده اند ما خوشبخت هستیم و اتفاقا ما هم زمانی که تصاویر آنها را می بینیم ما هم احساس می کنیم آنها خوشبخت هستند. با دیدن تصاویر یکدیگر به یک میزان اعصابمان به هم می ریزد و حسادت می کنیم. این بدان معنا است که به یک میزان خوشبخت هستیم. اینگونه یک گروه شکل می گیرد. گروهی از افرادی که از هم آتو دارند. قادر هستند زندگی یکدیگر را به آسانی بر باد دهند. این یک دوستی موفق است که می توان روی آن حساب باز کرد. زمانی که این گروه شکل گرفت، باید همه به یک میزان خوشبختی و خوشحال یکدیگر را دوست بدارند و آن را با فشردن دگمه "دوست دارم" تایید کنند. وگرنه باید از گردونه دوستی خارج شوند. اینجا دیگر حکایت آن داستان قدیمی نیست که کودک دم بر آورد صاحب عکس عریان است. این عکس برای آن گرفته شده است که عریانی آخرین حسی باشد که به مخاطب دست می دهد.

عکسی که دوربین از ما می گیرد ، همانند یک برگه امتحانی نیست که قرار است تصحیح شود و عیب های موجود در آن به قصد آموزش به دانش آموز عودت داده شود. این برگه بدان قصد نوشته می شود که نمره قبولی کامل را دریافت کند. این میان اگر فردی اشتباهی در آن برگه پیدا کند، باید سریعا کنار گذرده شود. چون او توانسته است روزنه ای در این خوشبختی پیدا کند. او همانند روزنه ای در یک پنجره است که گرمای منزل در شب سرد زمستانی از آن عبور می کند. باید این روزن حذف شود تا مبادا دیگران احساس کنند در خوشبختی ما که قائم به نظر دیگران است، خللی موجود است. جامعه ما جامعه حذفی است. جامعه ما بر پایه یکصدایی شکل می گیرد. برای همین هست که ما همیشه با هم مشکل داریم.

هرچه در جامعه بازتر و عریان تر زندگی کنیم، مدت زمان کمتری لازم است تا دچار دسته بندی شویم و به جان یکدیگر بیفتیم.

سعی کردم با زبانی سربسته بگویم در این مدت چه چیزی چشم نواز زندگی من بوده است در این مدت. پدیده ای که مرا به پیشرفت و آینده روشن بسیار بی اعتماد کرده است. هر انسان یک من کامل و بدون نقص است. اگر او را خدا و رئیس خود بدانی، زندگی آسوده ای خواهی داشت. وگرنه آن خدای کوتاه قد، تمام نقایص خود را به تو می چسباند و دقیقا هر آنچه خود بوده است تو را می پندارد و دیگران را بر آن می دارد که تو را همانند آن ببینند که او تورا می بیند. این میان تنها چیزی که قربانی می شود آینده است و فرصت ایجاد شرایط بهتر. حلقه های بسته کینه شکل می گیرد و انسان های که امروز به مراتب از دیروز پیچیده تر و غیر قابل نفوذتر شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 1:54  توسط ابدیّت  | 

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ (مشت نمونه خروار)

بدون شرح

"چندی قبل در دو مقاله‌ی جداگانه نسبت به نصب عکس برخی دانشمندان فاسد از جمله شرودینگر و دانشمندان ملحدی چون استیون هاوکینگ در محیط دانشکده اعتراض کردیم"

"مثلاً چرا تصویر فردی چون شرودینگر که حتی به خاطر فساد اخلاقی از یک دانشگاه غربی اخراج می‌شود، در محیط دانشکده‌ی ما باید نصب شود! یا چرا باید تصویر فردی چون هاوکینگ که صراحتاً وجود خدا را انکار می‌کند، در معرض دید بچه مسلمان‌ها باشد!"

"برخی اساتید دانشکده اصرار خاصی دارند که هرگز در ابتدای صحبت خود نام خدا را نبرند!

...

 

اخیرا وبلاگ هایی به صورت مسلسل وار شروع به فحاشی به اساتید فیزیک یکی از دانشگاه های تهران کرده اند. از آنجا که من این دوستان ناشناس را دارای قدرت می دانم و البته دارای اختیارات، حتی جسارت نمی کنم که از بیشتر از ۱۵ هزار کیلومتر آن سو تر هم ارجاعی بدانها دهم.

سالها پیش در نوشته ای  ( و یا این نوشته) با ذکر اسم و مشخصات خودم، اعتراضی متمدنانه و با در نظر گرفتن ادب مفروض به هر آنچه گذشته بود کردم. دوستی همان زمان گفت که عدو شود سبب خیر. از آن روزگار زمان بسیاری گذشته است و خاطره آن نه تنها مرا آزار نمی دهد، که این بزرگان و دوستان ندانسته خدمت زیادی به این بنده حقیر کردند که تازه و به صورت اندک اندک محسنات آن در حال بروز است. اما سخنی کوتاه با آن دوستان طبقه پنجم آن دانشگاه در تهران دارم.

دوستان عزیز، زمانی که مرا کنار گذاشتید، بدیهی بود که ظرفیت دانشگاه را که نمی توان خالی گذارد. بالاخره باید یک سری دیگر بیایند و صندلی ها را پر کنند. من درست است که عنصر نامطلوبی بودم. می توانستم مثلا چند چمله به دانشجویان بگویم که هندسه ناجابجایی را فلان شخصیت کشف نکرده است و از قبل توسط یک فرانسوی دیگر کشف شده بود. فلان دانشمند جوان ما، فرد درخشانی است و مثلا آقای فلانی تو در نظریه ... آدم متوسطی هستی که اگر درس فردا را نخوانی، فردا در پای تابلوی درسی دچار مشکل خواهی شد. و یا شما به تنهایی ذره هیگز را کشف نکردید. تقریبا تمام دانشگاه های دنیا در این باب کاری کرده اند و اتفاقا طول بیانیه آنها هم دو پاراگراف از بیانیه شما کوتاه تر است. تازه اینها هم چاره داشت. من اینها را اگر جسارت بازی با آینده را داشتم در نهان می گفتم و شما هم در نهان به گوش من می زدید و خلاصه دو سال بعد هم مرا در آزمون جامع دکتری رد می کردید. اگر هم قرار بود از طریق کار کردن با دکتر ... به فلان محقق دیگر که خیلی خوشایند شما نیست متصل می شدم، به دلیل مرتکب شدن آنی دو منکر می توانستید در دم عذر مرا بخواهید. اما سود بودن من در آنجا چه بود؟

این بنده حقیر فرد مستقلی بود که استقلال خود را از گره زدن خود با قدرت حقیقی و یا مجازی بدست نیاورده بود. اگر نگاهی مطیع و رفتاری تملق وار نداشت، قصد دریدن و به لجن کشیدن هم نداشت. او مستقل بود و دوست داشت پیشرفت خود را در آینده از راه استقلال بدست آورد. اگر هم موفق نمی شد بدین نتیجه می رسد که برای وادی علم ساخته نشده است و راه را اشتباه آمده است و دست بدامان زور و قدرت عریان نمی شد.

من مخالفی شناسنامه دار بودم که در دعوا پایبند به اصول و پرستیژ هایی می بودم و در دعوی در هر عضو بدن شما لگد نمی کوبیدم. اسم من معلوم بود، دامنه افکار من مشخص بود و می دانستید کجا می نویسم و اسم و امضای من رو هم می شناختید. از خوبی قضیه، قدرت و ارتباطی هم نداشتم که عدم واکنش شما باعث گستاخ تر شدن من شود. موی دماغی بودم که با یک موچین بسیار کوچک قابل چیدن بودم. تیپ و قیافه و رفتارهای ظاهری من هم بسیار به شما شبیه تر بود تا دوستان ناشناس جدید. اما شما چه کردید؟

ا من رو رد کردید و روزگار افرادی بدتر از من رو بر شما مسلط کرد. اسم و رسم ندارند و هر روز مجبورید تخیل کنید که این من نوعی که مطالب رو بر علیه شما می نویسد کیست؟ در کلاس درس آرامش و آسایش ندارید. و یا نمی دانید باید با او و یا آنها چگونه برخورد کنید؟ اگر فرضا او را شناسایی هم کردید، آیا حاضرید ریسک کنید و با او برخورد کنید یا نه؟ آیا می توانید بر فرض اینکه او بزرگتر خود را آورد دانشگاه با او طرف شوید یا نه؟ و قس علی هذا؟ نباید هم منکر شد این دانشجویان اخیرا قدرت بسیار زیادی بدست آورده اند و به نوعی می توانند اوتوریته شماها را در آنی بشکنند. دوستی برای خود باقی نگذاشته اید که بتواند حداقل از شما دفاع کند. دوستی که منتقد شما باشد و دفاع او از شما، حمل بر عشق بر شما و منافع مادی آن منتقد نوعی نباشد.

شاید هم از این ناراحت باشید او به قسمتهایی از شخصیت شما می تازد که تازه دیگران فکر می کنند احتملا تنها نقطه قوت شما همان هاست.

شما بهترین و مطیع ترین منتقد خود را از دست دادید و گرگهایی را بر خود مسلط کردید که قادر به هر کاری هستند. زمانی نوشته بودم که در سرزمین ما قدرت طبیعت را نباید به شوخی گرفت.

این روزگار امروز شماست. امیدوارم که این نوشته عبرتی باشد برای آینده. در گوش ضعیفی نزنید تا از حقیری سیلی محکم نخورید.

قاعده مسلط بر این است که انسان در بعضی از سرزمین ها توسط بهتر از خودش حذف نمی شود. توسط حقیرتر از خودش حذف می شود. و یا این حقیر است که عزت بهتر ازخودش را نابود می کند. تردید نداشته باشید سقف که قرار باشد فرو ریزد، همه سقوط می کنند.

زمانی که شما در گوش من نواختید تصور نکردم که یک چاله میدانی بر من سیلی زده است. اما این سیلی های امروز و فردایی که به شما نواخته می شود، سیلی های یک گروه فرهیخته نیست.

بهتر است در شیوه آزمون و گزینش خود در آن دانشگاه تجدید نظر کنید و اجازه دهید، دوستانی منتقد وارد دانشگاه شما شوند تا در روز مبادا آنها بتوانند به واسطه منتقد بودن بر شما، به نفع شما فضا را آرام کنند.

با رفتارها و شیوه های شما، اینها در حال تکثیر شدن هستند. تا دیر نشده پای فیزیکدانان و محققان منتقد خود را که در مخالفت با شما قائل به پرستیژ ها و پرنسیپ های خاص هستند به عرصه باز کنید، تا مقداری توانسته باشید از فشار بر خود بکاهید. وگرنه خیلی دیر خواهد شد.

 این را هم بدانید این تفکر وقتی قادر باشد به گوش آینشتاین و هایزنبرگ سیلی بزند، شما جای خود دارید. خواندن فصولی از کتاب جزء و کل هایزنبرگ را، به خصوص قسمتهایی که با سیاست در آمیخته است را به شما توصیه می کنم.

دوستانه از شما تقاضا دارم که برای حفظ کرسی خودتان در آن دانشگاه، خود را اصلاح کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 2:25  توسط ابدیّت  |